بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

کلبه تنهایی - جستجو

کلبه تنهایی از بین کلیه محتوا، اطلاعات، اخبار و وبلاگهای فارسی زبان جستجو و نتایج آن به صورت خلاصه و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای محتوای نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید.



جوون های مست

درخواست حذف اطلاعات

یه دختره بوده پدرش معتاد بوده و همیشه این رو میزده مردم که دیگه خسته شده بودن از دعوا دختر رو فرستادن پیش مومن ترین مرد شهر.دختر با خیال راحت میره تو خونه اما نیمه های شهر مرده به دختره....... دختر از دست اون مرد زود تر از این که آسیبی بهش برسه فرار میکنه تو جنگل وسط جنگل یه کلبه پیدا میکنه جلوی کلبه سه تا پسر نیمه مست بودن دختر با کلی ترس ماجرا رو برای اونا تعریف میکنه اونا دختر رو میفرستن تو کلبه تا بخوابه به دختر قول میدن که نرن تو کلبه. صبح که میشه دختر بیدار میشه میبینه پوستین اون سه تا دور خودش پیچیده شده میره بیرون میبینه هر سه تا جوون بیرون از کلبه از سرما مردن ...




منبع : http://mamizadeh.blogfa.com/post/17



کلبه چوبی با سقف شیبدار در کنار پیست اسکی whistler

درخواست حذف اطلاعات

معماران patkau کلبه چوبی با سقف شیبدار در کنار پیست اسکی whistler طراحی د. این کلبه اسکی چوبی مزین دارای شکل کریستالی است که طوری طراحی شده تا برف را از سقف و بالای اتاق نشیمن به زمین ریخته تا دید سراسر روستای whistler کانادا به خوبی دیده شود. ...




منبع : http://arcshid.blogfa.com/post-141.aspx



راه

درخواست حذف اطلاعات

باورم نیست نهر خوش چهره در مرداب خو ده باشد و چمنزاری سبز، زرد و بی حساب خشکیده باشد باورم نیست ی باشد باید از باران شب سوالی کرد ، پاسخی بشنفت گوش باید داد با غرش ابر شبانگاهی نوایی خواند، ق ساخت ... گاه گاهی ت و سرد و خموش و آهسته یک قلم یک کتاب و صد قصه می توان از باران شب اعتقاد راسخی را یافت می توان از نهر و چمنزار و شب و باران باوری ساخت راهی یافت و راهی را شناخت چند گاهی آتشی باید گداخت لحظه ها را بایدتاخت بی اعتنای برد و باخت ... راه را باید شناخت راه بان باید شد کلبه ای باید ساخت کلبه ای از خشت و گل کلبه ای از جنس دل ... راه را باید شناخت راه خاکی راه شن سایه ای از انس و جن راه شهری راه ریل سایه ای از حس و میل راه دریا راه هوا راه حریم سایه هایی از کریم ... راه را باید شناخت کلبه ای باید ساخت کلبه ای کم کلبه ای بیش کلبه ای در رنگ های خوب درویش ...




منبع : http://farhangazadi.blogfa.com/post/85/راه



داستان کلبه

درخواست حذف اطلاعات

تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود و دامن پهناورش را بر روی جزیره افکنده بود. سرمای پاییزی نعمت هایش را به رنگ های متنوع به ما هدیه کرده بود . در میان این تاریکی در دور دست سوسوی چراغی که چشم را به خود می دوخت دیده می شد .اگر کمی جلوتر برویم می فهمیم چراغ کلبه ای که در میان شاخ و برگها است و از دود کشش آن دودها همانند زنجیره های متصل بهم خارج می شدند و درون کلبه وتمام اسباب آن از چوب ساخته شده بود به نظر می آمد ........... ...




منبع : http://takhayetanhayi.blogfa.com/post/45



ak...

درخواست حذف اطلاعات

دخترکی بود تنها...در خیابان...در سرمای سردی پاییز... زمین...نه سپید پوش بود...نه گرمای طاقت فرسای داشت...نه غیرقابل تحمل...زمین...فقط کمی بارانی بود...فقط کمی... ردّ پای دخترک برسنگ فرش جای نمیگذاشت... ردّ پای دخترک ی را بدنبال خودش نمی کشاند... ردّ پای دخترک وجود نداشت...کفش هایش نبود... کفش هایش کهنه نبود...کفش هایش وجود نداشت... هوای سرد بود و دخترکی بود تنها در این پاییز بی روحو خیابانی بود با زمینی کمی بارانی و کلبه ای تاریک در انتهای خیابان...دخترکی بود بدون ردّپای و کلبه ای در خیابان... کلبه ای تاریک...و سکوت مرگ بار لحظات آن شب خاموش... ناگهان...صدای قدم های فردی دخترک را به ترس وا نداشت... دخترک با صدای فردی که او را دخترم می خواند به خودش نیامد... دخترک بدون کفش... آرام و در سکوت محض...خودش را به کلبه رساند... کلبه ای که صدای درش بلند و آزار دهنده بود وجدود نداشت... کلبه ای که در ...




منبع : http://zsah78.blogfa.com/post/5



مادر - کلبه عشق

درخواست حذف اطلاعات

آبادتر از شهر کلبه ویرانه ی تواستکه سراسر عشق استدر پس پیری و رنجتای سراسر آغوشای همه پیوند خداوندی عشقمادر ...مادر ... تقدیم به دوستانtranslated for you my foreign friends :have you ever seenits not only one storyhuge love behind historystorm of feelingwhile life p edthe word make all to knowmothermother.... ...




منبع : http://felove.blogfa.com/post/187/مادر-کلبه-عشق



امید

درخواست حذف اطلاعات

تنها بازمانده یک کشتی ش ته به جزیره ی خالی از سکنه افتاد... اوبادلی لرزان دعا کرد که « خدا» نجاتش دهد... مرد در افق ها به دنبال یاری رسانی بود... ی نمی آمد... او خسته بود... ولی با تخته ها کلبه ای ساخت تا خود ودارایی اندکش محفوظ بماند. اما روزی که مرد برای تهیه غذا بیرون بود،به هنگام برگشت دید که از کلبه اش به آسمان دودی بلند است. متاسفانه کلبه در آتش می سوخت... بدترین اتفاق ممکن افتاده بود! مرد دیگر چیزی نداشت! از شدت خشم خشکش زد. داد زد : خدایا! چطور راضی شدی که بامن چنین کنی؟! او از شدت خستگی خوابش برد... ولی با صدای بوق کشتی از خواب پرید. کشتی برای نجاتش آمده بود. مرد پرسید: از کجا فهمیدید من اینجام؟!! ملوان کشتی پاسخ داد: متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم... ...




منبع : http://qurandaneshjooie.blogfa.com/post/55



رفت

درخواست حذف اطلاعات

تقدیم به مرحوم سعادتی.... آغازگر شعر همه نام خدا است من کافرم وآغاز شعرم بی خدااست با نام تو آغاز میکنم ای یوسف سعادتی شعر میخواهم بگویم از برای عزلت قلب ش تم شعرمیخواهم بگویم از برای رفتنت هیس...آهسته فریاد مکن شعر میخواهم بگویم لاف عشق وگله از یارندارم بخدا عشقبازم عشقبازم بخدا عهد ما عهد ش تن که نبود رسم ما دیوانگان دلی ش تن که نبود یوسف من یوسف گم گشته ام کلبه احزان من پس کی گلستان میشود یوسف من یوسف سر گشته ام کلبه احزان من کلبه احزان نبود کلبه تنهايي وارواح بود ومرگ بود من زتو از قصه لیلای تو نه من زتو از قصه ی الناز تو عاشقی آموختم کاش میدانستم که عشق افسانه است عاشقی راه بدون یاور است کاش میدانستم که روزی میروی با محبت باصداقت میروی فکرواوهام وخیال عشق نبود هنرو خط وقلم عشق نبود خوشنویسی که دگر هیچ نگو اصلا انگار هنر بود نبود تو خودت با قلمت با جوهرت از برای من نو ...




منبع : http://alver7676.blogfa.com/post/87



یک شب از خوب فرودین ماه است....

درخواست حذف اطلاعات

یک شب از خوب فرودین ماه استدر درون خانه ی چوبین خوددر گوشه ایارام میگیرمصدای تق تق در میکشاند سوی خود من رایکی از پشت در دارد صدایم میکند انگارص خوببا لحنی خدا مانندقفل در را میگشایمراستی گویا خداوند استشک ندارم او خداوند استا ین دیدارمان راخوب یادم هستراست میگفتمامشب از خوب فرودین ماه استمیرود ارامکنار کپه اتشکت از قفس در دست میگیردنمیخواندشفقط کم کم ورق میزدپس از چندی نگاه سر سری در انگذارد در قفس انراسپس ناگاهلوند و ک نه چند قدم کوتاهمیرود انسوی این کلبه خدا انگاهبا امی بیشتر از قبلباز میگردد کنار من میشود امشب خدا مهمان تنهايي منمینشینم روبه روصورت به صورت با خداراستی مهمان نیکوییست اوبعد چندی گفت و گواو نرد بازی میکند با منتاس میریزد خدامن تاس میریزمشکایت میکند گاهیو از تنهايي اشدلگیر و غمگین استکه میگوید خدا تنهايي اش رادوست میدارد؟خدا تنهايي اش را سخت دلگیر استپس از درد دل مهمان خود ...




منبع : http://pouyadidar.blogfa.com/post/12



کلبه

درخواست حذف اطلاعات

پروردگارا..می خواهم کلبه ای از شکوفه های نارنج بسازم و ترا در آن نیایش کنم..و ستاره های مرده را درون رودخانه بریزم..می خواهم روشنترین پیراهنم را در بهترین نقطه شب بپوشم..و ترانه هایم را به بوته های نعنا پیوند بزنم...می خواهم با زنبقها و یاسها به خانه ات بیایم..می حواهم همه عطرها و آیینه های جهان را با خود بیاورم و یک فانوس کوچک و یک کوزه پر از دریا..می خواهم روبروی تو بیدار شوم و از کوچه های عشق بگذرم و برایت سیبی پوست م.. ...




منبع : http://writer-and-writing.blogfa.com/post/133



چاکر تمام بازیدکنندگان هستیم.

درخواست حذف اطلاعات

ما چاکر تمام کاربرانی هستیم که از تمام اقصی نقاط جهان به کلبه درویشی(وبلاگ)ما سر میزنند.اگر در کلبه ما کم و ری هست به بزرگواری خودتان ببخشید و از همینجا میگم همه شما را دوست دارم و ارادت داریم. دوستی از ای متحده امریکا هر از گاهی به کلبه درویشی ما سری میزند کاش معرفی میکردی اگر آشنایی،همکلاسی،هم خوابگاهی بودی احوالی ازت میگرفتیم،درددلی باهات میکردیم.خاطرات خوب گذشته را ورق میزدیم. ما چاکر تمام خوبان عالم هستیم. ...




منبع : http://shahremandabiran.blogfa.com/post/69



داستان های کوتاه اموزنده

درخواست حذف اطلاعات

روزگاری پیرزنی رنجوروبی دردهی درکنار کشتزارمردم کلبه ای کوچک داشت. اوزندگانی درخلوت خودبه سختی پی میکرد.تااینکه سروکله ی گربه ی جسوری پیداشد. هرازچند گاهی به کلبه یپرزن می شدوطعام پیرزن رامی ربود.پیرزن از مردم ده نجات میطلبید. ردم اورانادیده می انگاشتندوپس دست به سرش می د وا لب همی می گفت حال که داد؛من پیرزن را؛مهمل میدانید.وقتی رسد؛که دامن شما به اتش ان بسوزد.گربه پیش ازپیش به کلبه درمیشد.پس چنان شد که روزی پیرزن؛ اختیارازکف داده. هیزمی اتش زدواز پی گربه به کشتزارمردم در شد . ...




منبع : http://dokhtarrezvan.blogfa.com/post/86



کلبه احزان

درخواست حذف اطلاعات

مهر روی آن پریچهره مرادیوانه کرد شدسراسرشعله وروشن چراغ خانه کرد بردل آن آشناننشست از آهم شرر لیک نورمشعلش روشن دل بیگانه کرد یک شبی آمددراین ویرانه ی سردوخموش آهی ازدل برکشیدم خانه راویرانه کرد مست ودیوانه شدم من ازفروغ جام می بر رخم سرخی تراویدو مرا مستانه کرد شعله اش آتش به جانم زد'زاشک دیدام خون رو ان گردیدودریا رازخون پیمانه کرد آیتی خواندم زتوحیدوبه مسجدچون شدم همچوبت بنشست وخود محراب راپیمانه کرد از دل"شهپر"چوبشنید این حدیث عشق را کلبه تاریک را روشن از این افسانه کرد ...




منبع : http://shahparm.blogfa.com/post-207.aspx



کلبه احزان

درخواست حذف اطلاعات

مهر روی آن پریچهره مرادیوانه کرد شدسراسرشعله وروشن چراغ خانه کرد بردل آن آشناننشست از آهم شرر لیک نورمشعلش روشن دل بیگانه کرد یک شبی آمددراین ویرانه ی سردوخموش آهی ازدل برکشیدم خانه راویرانه کرد مست ودیوانه شدم من ازفروغ جام می بر رخم سرخی تراویدو مرا مستانه کرد شعله اش آتش به جانم زد'زاشک دیدام خون رو ان گردیدودریا رازخون پیمانه کرد آیتی خواندم زتوحیدوبه مسجدچون شدم همچوبت بنشست وخود محراب راپیمانه کرد از دل"شهپر"چوبشنید این حدیث عشق را کلبه تاریک را روشن از این افسانه کرد ...




منبع : http://shahparm.blogfa.com/post-207.aspx



کلبه احزان

درخواست حذف اطلاعات

مهر روی آن پریچهره مرادیوانه کرد شدسراسرشعله وروشن چراغ خانه کرد بردل 6آن آشناننشست از آهم شرر لیک نورمشعلش روشن دل بیگانه کرد یک شبی آمددراین ویرانه ی سردوخموش آهی ازدل برکشیدم خانه راویرانه کرد مست ودیوانه شدم من ازفروغ جام می بررخم سردی تراویدو مرا مستانه کرد شعله اش آتش به جانم زد'زاشک دیدام خون رو ان گردیدودریا رازخون پیمانه کرد آیتی خواندم زتوحیدوبه مسجدچون شدم همچوبت بنشست وخود محراب راپیمانه کرد از دل"شهپر"چوبشنید این حدیث عشق را کلبه تاریک را روشن از این افسانه کرد ...




منبع : http://shahparm.blogfa.com/post-207.aspx



کلبه احزان

درخواست حذف اطلاعات

مهر روی آن پریچهره مرادیوانه کرد شدسراسرشعله وروشن چراغ خانه کرد بردل 6آن آشناننشست از آهم شرر لیک نورمشعلش روشن دل بیگانه کرد یک شبی آمددراین ویرانه ی سردوخموش آهی ازدل برکشیدم خانه راویرانه کرد مست ودیوانه شدم من ازفروغ جام می بررخم سردی تراویدو مرا مستانه کرد شعله اش آتش به جانم زد'زاشک دیدام خون رو ان گردیدودریا رازخون پیمانه کرد آیتی خواندم زتوحیدوبه مسجدچون شدم همچوبت بنشست وخود محراب راپیمانه کرد از دل"شهپر"چوبشنید این حدیث عشق را کلبه تاریک را روشن از این افسانه کرد ...




منبع : http://shahparm.blogfa.com/post-207.aspx



کلبه تنهایی

درخواست حذف اطلاعات

کلبه ای دارم در جنگل های سرد درمیان درختانی همچو سرو آنجا که گل ها به روی هم لبخند می زنند وعطر نفسشان را درفضا می فشانند در آن کلبه روز وشب چشم به راه آمدنت می نشینم وروزها را چون نفرینی ازته قلبم می شمارم وساعت ها ی عمرم را بی هیچ هدفی پشت سر می گذارم من در آن کلبه هرشب را به تماشای ماه می نشینم تا شاید روزی صورت مهربانت را در آن ببینم وخاطراتت را چون گنجینه ای در گوشه کنار قلبم حفظ می کنم تا روزی که می آیی به من بی وفا نگویی اما آیا تو می آیی؟ آیا هنوز مرا فراموش نکرده ای؟ نمی دانم... فقط این را می دانم که هنوزهم فقط تو را می خواهم وعشقم مثل گذشته ها پابرجاست... پرنده آزاد ...




منبع : http://hasti-1996.blogfa.com/post/51



کلبه ی آرامش من

درخواست حذف اطلاعات

در انتهای این سفر باید به فکر کلبه ای باشم تا چترهای آرامش را بی هیچ دغدغه ای باز کنم.شاید آنجا بشود کنار پنجره نشست و با آواز دارکوب چرتهای طلایی زد.من آنجا با درختان طرح دوستی خواهم ریخت و آنقدر سبزینه خواهم خورد تا جوانه بزند این پوسته ی پوسیده.کلبه ی من به آسمان نزدیک است تا بشود بوی آسمان را در اتاق نشیمن احساس کرد جایی که پرنده ها بی ترس لانه خواهند ساخت و جوجه ها آنجا برای روباه ها ترانه ی مهر خواهند خواند.در انتهای این سفر باید به فکر کلبه ای باشم که موریانه ها عاشقانه چوب هایش را دوست خواهند داشت و برای تزیئنش طرح خواهند ریخت.کلبه ی من سقفی خواهد داشت آبی رنگ من آنجا برای تمام هواپیما ها دست تکان خواهم داد.رودخانه از وسط تخت خواب من خواهد گذشت ماهیها می آیند و میروند و من هر روز برای دریا دسته گلی خواهم فرستاد شاید پری من از میان امواج مرا بیابد.شبها وقت خوب ستاره بازی آنقدر شکل م ...




منبع : http://bahaneam92.blogfa.com/post/429



کلبه ی آرامش من

درخواست حذف اطلاعات

در انتهای این سفر باید به فکر کلبه ای باشم تا چترهای آرامش را بی هیچ دغدغه ای باز کنم.شاید آنجا بشود کنار پنجره نشست و با آواز دارکوب چرتهای طلایی زد.من آنجا با درختان طرح دوستی خواهم ریخت و آنقدر سبزینه خواهم خورد تا جوانه بزند این پوسته ی پوسیده.کلبه ی من به آسمان نزدیک است تا بشود بوی آسمان را در اتاق نشیمن احساس کرد جایی که پرنده ها بی ترس لانه خواهند ساخت و جوجه ها آنجا برای روباه ها ترانه ی مهر خواهند خواند.در انتهای این سفر باید به فکر کلبه ای باشم که موریانه ها عاشقانه چوب هایش را دوست خواهند داشت و برای تزیئنش طرح خواهند ریخت.کلبه ی من سقفی خواهد داشت آبی رنگ من آنجا برای تمام هواپیما ها دست تکان خواهم داد.رودخانه از وسط تخت خواب من خواهد گذشت ماهیها می آیند و میروند و من هر روز برای دریا دسته گلی خواهم فرستاد شاید پری من از میان امواج مرا بیابد.شبها وقت خوب ستاره بازی آنقدر شکل م ...




منبع : http://bahaneam92.blogfa.com/post/429



شماره 22

درخواست حذف اطلاعات

خبری در راه است در کوچه باد می آید، این ابتدای ویرانی است... .خبری در راه است؛ خبری عظیم و واقعه ای هولناک. بادی که می وزد، آبستن عزای بزرگی است که خواهد رسید. بادی که در کوچه سرگردان است، به زودی به توفان بدل خواهد شد؛ توفانی که تنها خانه تو را به لرزه درمی آورد، توفانی که تنها قصد ویرانی کلبه عشق را دارد؛ کلبه حقیقت، کلبه وحی و توحید. کاش پنجره ها از این توفان نلرزند! کاش در خانه را به روی این ز له ناگهان باز نکنى! کاش پشت در نایستى! کاش آشیانه ات را شعله های کینه در کام نگیرند! سودابه مهیجى محسن قلندری اسفند 93 ...




منبع : http://mohsen5121.blogfa.com/post/23/شماره-22



نشانی

درخواست حذف اطلاعات

نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو مینویسم در عصرهای انتظار به حوالی بی ی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهايي ام شو.کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام در کلبه را باز کن به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مرا میبینی... ...




منبع : http://shoreshgh.blogfa.com/post/33/نشاني



کلبه حاج ابراهیم

درخواست حذف اطلاعات

بنام خدا مدتها بود که به کلبه حاج ابراهیم نرفته بودیم . تا اینکه این هفته به اتفاق آقای اسماعیلی و اخوت چهار نفری پنج شنبه رفتیم کلبه و شب را کلبه خو دیم و تا بعداز ظهر همان جا م م . محیط خیلی ت و آرامی بود . شب بخاری روشن کردیم و موقع خواب از کیسه خواب هم استفاده کردیم. در طول روز به گشت و گذار به اطراف پرداختیم . حاجی تعدادی کندو زنبور عسل هم داشت . کمی هم به آن ها رسیدگی کردیم . روز خوبی بود. موقع برگشت مقداری تمشگ هم جمع کردیم . تاز تمشگها در حال رسیدن هستند. جای دوستان خالی................ ...




منبع : http://barankoh.blogfa.com/post/103



پیامک واسه bf/gf

درخواست حذف اطلاعات

دوغ نخور شور میشی،از قلب من دور میشیچای بخور داغ بشی،تو قلب من جا بشی@**********شادی هایم را تقدیمت میکنماز اندک بودنش گلایه نکن...این تمام سهم من از زندگیست**********وسعت یاد همیشه گفتنی نیستپس به وسعت تمام ناگفته ها به یادتم...دوستت دارم@**********در کنج دلم عشق ی کلبه ندارددر این کلبه ویرانه ی جایی ندارد!اینجا که رسیدی مکن احساس غریبیاین کلبه ویرانه تعلق به تو دارد.**********"خوبی؟"گاهی همین یک کلمه با تمام تکراری بودنش غوغا میکند."خوبی؟"********** ...




منبع : http://funnysms.blogfa.com/post/39



پیامک واسه bf/gf

درخواست حذف اطلاعات

دوغ نخور شور میشی،از قلب من دور میشیچای بخور داغ بشی،تو قلب من جا بشی@**********شادی هایم را تقدیمت میکنماز اندک بودنش گلایه نکن...این تمام سهم من از زندگیست**********وسعت یاد همیشه گفتنی نیستپس به وسعت تمام ناگفته ها به یادتم...دوستت دارم@**********در کنج دلم عشق ی کلبه ندارددر این کلبه ویرانه ی جایی ندارد!اینجا که رسیدی مکن احساس غریبیاین کلبه ویرانه تعلق به تو دارد.**********"خوبی؟"گاهی همین یک کلمه با تمام تکراری بودنش غوغا میکند."خوبی؟"********** ...




منبع : http://funnysms.blogfa.com/post/39



خدا ما را می بیند

درخواست حذف اطلاعات

کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند .این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است .به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد !مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود !وقتی سوار کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم ! ...




منبع : http://bavarirani.blogfa.com/post/2200