بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

عابد تاتر - جستجو

عابد تاتر از بین کلیه محتوا، اطلاعات، اخبار و وبلاگهای فارسی زبان جستجو و نتایج آن به صورت خلاصه و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای محتوای نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید.



یک توصیه یک پیشنهاد،پیش به سوی تاتر!

درخواست حذف اطلاعات

تاتر کابوس های یک پیرمردخاین ترسو!علیرغم اسمش که کمی غیرمنصفانه وپرازقضاوت وی ونگری است!ولی بدک نبود،به یکباردیدنش می ارزدبه هرحال،چراکه درآن هنرشکل گرفته است،یعنی به ساده ترین شکل ممکن حقیقتی تلخ رادرقالبی شادوشیرین بیان کرده اند.یعنی لبخندی برلبانت می آورند که هم تلخ است وهم شیرین،هم بافکر واحساست بازی میکند وتورابه چالش وتفکرمی کشد.بااین ذیق تاتر درمشهد بروید رفقا واین تاتر رادستکم یک بارببینید بالاغیرتا. ...




منبع : http://reyhanehmbiganeh.blogfa.com/post-333.aspx



اجرای تاتر کاغذی در مرکز

درخواست حذف اطلاعات

تاتر کاغذی یکی از برنامه هایی است که توسط اعضا در مرکز اجرا می شود و از استقبال خوبی نیز برخوردار می باشد .در این فعالیت توانستم اعضا با استعداد برای کار نمایش و تاتر کاغذی را شناسایی کنم. بناست این اعضا کار تاتر کاغذی را به صورت تخصصی تر بیاموزند و یک گروه نمایش تشکیل دهند. فلاحی -مسئول مرکز ...




منبع : http://kanoon-nashtarod.blogfa.com/post-195.aspx



عمو حمید در هیت مدیره کانون تاتر کودک همدان

درخواست حذف اطلاعات

در جلسه رسمی انتخابات کانون تاتر کودک همدان که در تاریخ 13آذرماه در اداره کل فرهنگ وارشاد استان همدا ن با حضور جمع کثیری از فعالان کودک برگزار شد عمو حمید همراه با 4نفر دیگر به عنوان هیت مدیره کانون تاتر کودک انتخاب شدند تا بتوانند گامی در راستای بهبود وضعیت تاتر همدان بردارند ...




منبع : http://amooohamid.blogfa.com/post/5



فقط برای خدا....

درخواست حذف اطلاعات

در میان بنی عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، ب درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که نیستی و خدا بر این کار تو را ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت. بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. با ...




منبع : http://hidden-sun.blogfa.com/post/43



داستان جالب ابلیس و مرد عابد

درخواست حذف اطلاعات

داستان جالب ابلیس و مرد عابد در میان بنی عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، ب درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که نیستی و خدا بر این کار تو را ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت… بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبو ...




منبع : http://aseman-seven.blogfa.com/post/9



حرف های فاطمی ۲

درخواست حذف اطلاعات

بسم رب ا هراء آن زن بدکاره همانطور که قرار بود عمل کند، عمل کرد.مردم دور معبد فرد عابد جمع شدند و هر چه فرد عابد می گفت من دچار این گناه نشده ام ی حرفش را باور نمی کرد.خبر به گوش پادشاه رسید،او هم دستور داد تا مردم جمع شوند و او را به دار بیاویزند . زمانی که مردم جمع شدند فاسقین وفاجرینی که به او حسادت ورزیده بودندهم امده بودن تا حاصل توطئه ی خویش را ببینند در این هنگام فرد عابد یا د دعای مادرش افتاد رو به مادرش که در آن جمع بود کرد وبه مادرش گفت: مادر من اشتباه و من را ببخش مادرش هم او بخشید.همینکه مادرش او را بخشید فرد ...




منبع : http://zohoory.blogfa.com/post/64



خا تری و خنثی

درخواست حذف اطلاعات

صورتک امروزم خوشحال کشیدم آخه تا وقتی فاز ناراحت کننده نباشه موظفم که خوشحال باشم ولی راستش همه چیز راکده مث باتلاقه و هیچ حرکتی نداره زندگی هنری پر تنش دلم می خواد از این تریپا که صب می ری تا شب کارایی که دوس داری رو انجام می دی هرچند سخت ولی دوس داری و شب هم تریپ خسته می یای ی لیوان کافه می زنی و می ری می خو و فردا هم همین طور...... کاش ی تاتر کار می کردیم....دختر خالم دیروز بلیت ی تاتر توپو بهم هدیه داد واسه تولدم توی تاتر نوجوونای همسن خودمون بازی ولی ی تاتر حرفه ایه یکم وابستگی هنری می خوام ی چیزی مث تاتر یا نوشتن رمان طولانی یا نوشتن نامه که بخاطرش یکم امیدوار بشی یکم رنگ خوب بگیره این زندگی خا تری و خنثی ......... حوصلمو خیلی سر برده این تابستونه کــــــــــــــــــــــــــــش دار ولی حاضر نیستم حتی یک لحظه از لحظه های دوران مدرسم برگرده........... من وابستگی می خوام توی زندگی...... ...




منبع : http://sokootesaket.blogfa.com/post/147



عابد ساوجی =معلم

درخواست حذف اطلاعات

معلم تا صفحه آ دفترم سیاه شده بود. پاک کن نداشتم مشق روز قبل برادرم را پاک کنم تا مشق های خودم را بنویسم. خط های مربوط به مرا یک درمیان خواند. طوری که همه بشنوند گفت :عابد، یکی از بهترین و خوش خط ترین دانش آموزان کلاس ماست، به وجود او افتخارمی کنم!. دفتر را بست و به من برگرداند. ...




منبع : http://abedsavagi.blogfa.com/post/839



تبریک گروه نوین صحنه

درخواست حذف اطلاعات

جناب اقای نصرت الله مسعودی انتخاب و انتصاب حضرتعالی که از مفا تاتر استان لرستان هستید به عنوان مسئول دبیرخانه دائمی تاتر استان لرستان را تبریک گفته امید است با استفاده از تجارب ارزنده خود و همفکری با پیش وتان و اهالی نمایش استان افق جدیدی برای پیشبرد تاتر استان باز شود (مدیر مسئول و گروه نمایشی نوین صحنه شهرستان الیگودرز) ...




منبع : http://novinsahneh.blogfa.com/post/139



غرور

درخواست حذف اطلاعات

فَلَا تَغُرَّنَّکُمُ الحْیَوةُ الدُّنْیَا وَ لَا یَغُرَّنَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ (سوره فاطر آیه 5) هارون به عابدی گفت مرا نصیحت کن .عابد گفت اگر روزی در صحرایی بسیار تشنه بمانی و نزدیک است از عطش هلاک شوی چه می دهی تا یک ظرف آب به تو دهند هارون گفت: نصف حکومتم؛ عابد سوال کرد: حال اگر آب را خوردی و ادرار از توخارج نشود و در حال مرگ افتادی چه می دهی تا تورا درمان کنند ؟ گفت: نصف دیگر حکومتم عابد گفت :پس هارون به حکومتت مغرور نشو ,که به آب خوردن وادرار ی بیش نمی ارزد. منبع : هزار و یک حکایت اخلاقی (حکایت 843) ...




منبع : http://mahalatiabdanan.blogfa.com/post/182



جرقه!

درخواست حذف اطلاعات

امروز عجیب بود برای اولین بار یه ایده برای نوشتن یه نمایشنامه اومد به ذهنم به نظرم ایده ی بدی نیست جالبه میخوام بشینم پاش میخوام اونقدر تاتر ببینم ک حرفه ای بشم +من واقعا عاشق تاترم! +بی نظیره این هنر! +ایدمو تو یه تیکا کاغذ نوشتم ک نمیدونم کجاست؟ +بعضی از دیالوگا تو مغزمه دیالو خوبین خدا کنه بیدار که میشم یادم بمونه! +بخاطر شرایطی نمیتونم بازیگر تاتر بشم نویسندش که میتونم بشم! ...




منبع : http://dancingbearsssss.blogfa.com/post/55



بی حیا

درخواست حذف اطلاعات

شبی اتفاق افتاد که نان برایش نرسید. گرسنگی او را فرا گرفت، آن شب خوابش نبرد، بعد از پیوسته انتظار می کشید که غذای هر شبه اش برسد، چیز دیگری نیز نیافت تا گرسنگی اش را رفع کند. در پایین کوه روستایی وجود داشت که نان آن نصرانی بودند. صبحگاه عابد از کوه پایین آمد و از مردی نصرانی تقاضای غذا کرد. دو گرده نان جوین به او دادند. نان ها را گرفت و به طرف کوه رهسپار شد، سگ گَر و لاغری که بر درِ خانه ی مرد نصرانی بود دامن او را گرفت. عابد یک نان را نزدش انداخت شاید برگردد. سگ نان را خورد و برای مرتبه ی دوم به دامن او چسبید و او نان دیگر را نیز جلوی سگ انداخت. سومین مرتبه نیز عابد را رها نکرد و دامنش را کرد. ...




منبع : http://ashkan1373.blogfa.com/post/20



سه حلقه میخک

درخواست حذف اطلاعات

به تازگی کار تاتر سه حلقه میخک رو به کارگردانی احمد ارجمندی تمام ... من در این پروژه طراح صحنه ولباس بودم ... واقعأ همکاری با کارگردان خوبی مثل احمدارجمندی که یک معلول جسمیه و انقدر زیبا کار میسازه برای هر هنرمندی باعث افتخاره من چند سال پیش در سه پروژه تاتر این بزرگوار بازی وقتی بهم پیشنهاد شد که طراحی صحنه ولباس این کار رو به عهده بگیرم باکمال میل قبول امیدوارم این هنرمند بزرگوار همیشه موفق باشه .... ...




منبع : http://mehrdadebrahimi.blogfa.com/post/20



طبیب اجباری!

درخواست حذف اطلاعات

تاتر طبیب اجباری.سالن بهار تاتر شهر مشهد ساعت ۵عصر(طبق روال با کمی تا قسمتی تاخیر)،البته به یکبار دیدنش می ارزد،شاید،برای تفریح وتمدد اعصاب وروحیه!اما متاسفانه چندان چنگی به دلم نزد.عاری بود از هنر یا ابداع یا اتفاقی تازه یا نگاهی تازه ومتفاوت!بیشتر به هجو وابطال وقت می مانست تا طنز!حرفی برای گفتن نداشت!چیزی دستت را نمی گرفت.چیزی در انتهای اثر در ذهنت رسوب نمی کرد وتو را با خود نمی برد ونمی کشاند.چیزی یا چیزکی نبود!یک هیچ بزرگ وتمام! ...




منبع : http://reyhanehmbiganeh.blogfa.com/post-356.aspx



معجزاتی از رضا

درخواست حذف اطلاعات

می‏گویند: در راه اسان، سیصد نفر همراه رضا علیه‏السلام تا اینکه به منزلی در کوهستان رسیدند. در آن کوه غاری بود و در آن غار، عابدی زندگی می‏کرد. چون آن عابد از عبور رضا علیه‏السلام باخبر شد به استقبال حضرت آمد و زبان به مدح ایشان گشود و گفت: «چندین سال است که آرزوی دیدن شما را دارم و محب شمایم و پیوسته خوبی‏های آباء طاهرین شما را ذکر می‏کنم. از شما تقاضا دارم که کلبه‏ ی حقیر مرا روشن فرمائید.» حضرت قبول نمود و با همراهان رهسپار شدند و بسم الله گفته و با آن گروه به خانه زاهد داخل شدند. عابد از کوچک بودن خانه‏اش و جا شدن تمام آن افراد در خانه به شگفت آمد و از قلت متاع شرمنده بود. در این هنگام رضا علیه‏السلام به او فرمود: «هر چه داری بیاور.» پس آن عابد سه قرص نان و کوزه‏ای عسل آورد و عذر خواست. حضرت ردای مبارک را بر آن انداخت و دعائی خواند. سپس دست به زیر ردا می‏برد و ‏ی نان با عسل بیرون آورد ...




منبع : http://mazhabione.blogfa.com/post/112



حرف های فاطمی ۳

درخواست حذف اطلاعات

همینکه مادرش او را بخشید او که تا ان زمان به نحو عجیبی اصلاً توانایی دفاع از خودش را نداشت فکری به ذهنش رسید. فرد عابد روبه آن کودکی که به او نسبت داده بودند کرد و گفت :به اذن خداوند سخن بگو. کودک زبان باز کرد و گفت:پدر و مادر من فلانی وفلانی هستند و من در روز قیامت در پیشگاه خداوند از ان ها شکایت خواهم کرد. بدین ترتیب بی گناهی فرد عابد اثبات شد و او با عزتی بیش از قبل به زندگی اش ادامه داد. هنهههلل ...




منبع : http://zohoory.blogfa.com/post/65



عجب صبری خدا دارد...

درخواست حذف اطلاعات

خدا اگر بردارد ز روی کارآدمها!چه شادیها خورد برهم....چه بازیها شود رسوا.....یکی خندد زآبادی.....یکی گرید ز بر بادی.....یکی از جان کند شادی .......یکی از دل کند غوغا.......چه کاذب ها شود صادق.....چه عابد ها شود فاسق......چه فاسق ها شود عابد......چه زشتی ها شود رنگین......چه تلخی ها شود شیرین.....چه بالاها رود پایین......چه اسفلها شود علیا....عجب صبری خدا دارد که بر نمی دارد. ...




منبع : http://apadana1369.blogfa.com/post-36.aspx



عابد

درخواست حذف اطلاعات

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه بش ت عهد صحبت اهل طریق را گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را گفت آن گلیم خویش بدر می برد ز موج وین جهد می کند که بگیرد غریق را سعدی (گلستان - باب دوم - در اخلاق درویشان - حکایت 38 در سایت گنجور ) ...




منبع : http://alienjoo.blogfa.com/post-158.aspx



عابد بنی ی

درخواست حذف اطلاعات

«در میان بنى‏ عابد محروم و بدشانسى بود که به هر کارى رو مى‏کرد، چیزى به دست نمى‏آورد از این رو همسرش هزینه زندگى او رامى‏پرداخت تا این‏که اموال او نیز تمام شد. پس یک روز که گرسنه شدند و چیزى براى خوردن نداشتند، همسر آن عابد، کلاف نخى رشته شده به وى داد و گفت: من چیز دیگرى نداشتم. برو و با آن چیزى ب تا بخوریم. عابد براى فروش کلاف نخ به بازار رفت، ولى مشاهده کرد بازار را بسته‏اند و یداران در حال پراکنده شدن هستند، با خود گفت: اى کاش بر سر آب مى‏رفتم، با آن وضو مى‏ساختم و به سر و صورتم مى‏پاشیدم و آن‏گاه به خانه مى‏رفتم. با این تصمیم به کنار دریا آمد. در آنجا مرد ماهیگیرى را مشاهده کرد که پیش از آمدن وى تور انداخته بود ولى جز یک ماهى بى‏ارزش چیز دیگرى صید نکرده بود که آن هم به قدرى مانده بود که شل و بدبو شده بود. مرد عابد به وى گفت: این ماهى را در مقابل این کلاف نخ به من بفروش و براى تعمیر تو ...




منبع : http://teacherofhistory.blogfa.com/post/1071



عابد بنی ی

درخواست حذف اطلاعات

«در میان بنى‏ عابد محروم و بدشانسى بود که به هر کارى رو مى‏کرد، چیزى به دست نمى‏آورد از این رو همسرش هزینه زندگى او رامى‏پرداخت تا این‏که اموال او نیز تمام شد. پس یک روز که گرسنه شدند و چیزى براى خوردن نداشتند، همسر آن عابد، کلاف نخى رشته شده به وى داد و گفت: من چیز دیگرى نداشتم. برو و با آن چیزى ب تا بخوریم. عابد براى فروش کلاف نخ به بازار رفت، ولى مشاهده کرد بازار را بسته‏اند و یداران در حال پراکنده شدن هستند، با خود گفت: اى کاش بر سر آب مى‏رفتم، با آن وضو مى‏ساختم و به سر و صورتم مى‏پاشیدم و آن‏گاه به خانه مى‏رفتم. با این تصمیم به کنار دریا آمد. در آنجا مرد ماهیگیرى را مشاهده کرد که پیش از آمدن وى تور انداخته بود ولى جز یک ماهى بى‏ارزش چیز دیگرى صید نکرده بود که آن هم به قدرى مانده بود که شل و بدبو شده بود. مرد عابد به وى گفت: این ماهى را در مقابل این کلاف نخ به من بفروش و براى تعمیر تو ...




منبع : http://teacherofhistory.blogfa.com/post/1071



آمرزش زن بدکاره

درخواست حذف اطلاعات

ثقة ال کلینى در کتاب شریف «روضه کافى» که آ ین بخش از کتاب باعظمت اوست از حضرت صادق علیه السلام روایت مى ‏کند: عابدى از کثرت عبادت پشت ابلیس را ش ت. روزى لشکرش را خواند و گفت: کدام یک از شما مى‏ توانید این عابد را از گردونه عبادت خارج کنید؟ هر مکر و حیله خود را بیان کرد ولى مقبول نیفتاد تا یکى از آنان گفت: من او را از راه گمراه مى‏ کنم. حیله او را پسندید و وى را مأمور به گمراهى کشیدن عابد کرد!! مأمور ابلیس نزدیک صومعه عابد آمد و با نشاطى کم سابقه مشغول عبادت شد و چنان خود را غرق در عبادت نشان داد که عابد مهلت نمى‏ یافت سبب نشاطش را در کثرت عبادت و خسته نشدن بپرسد. عابد منتظر فرصت بود تا در فرصتى مناسب علت نشاط و کثرت عبادت او را پرسید. پاسخ داد: من گناهى مرتکب شدم و پشیمان شدم، پشیمانى از گناه مرا آنچنان در گردونه عبادت قرار داد که نه از کثرت عبادت خسته مى‏ شوم و نه نشاطم را از دست مى‏ دهم! ...




منبع : http://1dl.blogfa.com/post/1290



داستان عابدی که روی را کم کرد

درخواست حذف اطلاعات

در کتاب "جنگ ابلیس علیه انسان" آمده است: « در بنی عابدی بود که همیشه می گفت : الحمد للّه رب ّ العالمین و العاقبة ُ للمتقین . ابلیس که از این حرف او در ناراحتی بود ی را فرستاد که او را وادار کند بگوید: العاقبة للاغنیاء! یعنی عاقبت با پولدارهاست ! مذکور با عابد دیدار کرده و این پیشنهاد را به او کرد ولی عابد قبول نکرد و قرار گذاشتند که راجع به این سخن از یکنفری که می بینند، بپرسند. و هرکه محکوم شد، دست او را قطع نمایند. به یکنفر برخوردند و از او پرسیدند و او گفت : العاقبة للاغنیاء! لذا دست راست عابد قطع شد ولی باز او می گفت : الحمد للّه رب ّ العالمین و العاقبة للمتقین . باز از شخص دیگری پرسیدند و او هم حرف را تأیید کرد، پس دست دیگرش را قطع د اما او مرتب می گفت : الحمد للّه رب ّ العالمین والعاقبة للمتقین . و قرار گذاشتند که این بار هر کدام محکوم شد گردنش قطع شود. خداوند ملکی را فرستاد. آند ...




منبع : http://abbaskashmar.blogfa.com/post/100



فاسقی که عابد شد

درخواست حذف اطلاعات

گناه و سیئه که که ترا بدحال کند بجا آوردن آن و از آن پشیمان شوى بهتر است نزد خدایتعالى از حسنه و نیکوئى که عجب آرد ترا و بآن ببالى چه آنکه ندامت بر سیئه ، توبه و ما حى (1) آن است بخلاف عجب بر حسنه که مهلک است . متن حدیث : سیئة تسوک خیر من حسنة تعجبک .(2) و فى الحدیث : ثلاث مهلکات شح مطاع و هوى متبع و اعجاب المرء بنفسه .(3) یعنى سه خصلت هلاک کننده آدمى است بخل یا حرصى که اطاعت آن شود و هوى و هوسى که دنبال آن گرفته شود و با آن خواهشها عمل شود و عجب و ناز آدمى بنفس خویش . و در خبر است که دو نفر داخل مسجد شدند یکى عابد و دیگر فاسق چون از مسجد بیرون شدند فاسق از جمله صدیقان بود و عابد از جمله فاسقان و سبب این بود که عابد داخل شد و بعبادت خود مى بالید و این فکر بود و فکر فاسق در پریشانى از گناه و استغفار بود.(4) گنه کار شناک از خداى بسى بهتر از عابد خودنماى که آن را جگر خون شد از سوز درد که این ...




منبع : http://12hom.blogfa.com/post/3904/فاسقی-که-عابد-شد-



پژوهشگاه مطالعات تقریبی: عابد نقیبی: وحدت و یکپارچگی رمز موفقیت مسلمانان است.

درخواست حذف اطلاعات

عابد نقیبی حوزه و ، نویسنده و پژوهشگر در زمینه مذاهب ی از شهر مهاباد با حضور در کنفرانس بین المللی "نقش علمای مقاومت در حمایت از مقاومت فلسطین " به گفتگو با سایت پژوهشگاه مطالعات تقریبی پرداخت : ... ...




منبع : http://theradical.blogfa.com/post/731



من بی حیا نیستم

درخواست حذف اطلاعات

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که... ...




منبع : http://naml-19.blogfa.com/post/135



داستان آموزنده

درخواست حذف اطلاعات

در بنى اسرئیل عابدى بود که دنبال کارهاى دنیا هیچ نمى رفت و دائم در عبادت بود، ابلیس صدایى از دماغ خود در آورد که ناگاه جنودش جمع شدند، به آنها گفت :چه ى از شما فلان عابد را براى من مى فریبد؟ یکى از آنها گفت : من او را مى فریبم .ابلیس پرسید: از چه راه ؟ گفت : از راه زن ها. گفت : تو اهل او نیستى و این ماءموریت از تو ساخته نیست ، او زنها را تجربه نکرده است . دیگرى گفت : من او را مى فریبم . پرسید: از چه راه بر او داخل مى شوى ؟ گفت : از راه ، گفت : او اهل این کار نیست که با اینها فریفته شود. سومى گفت : من او را فریب مى دهم ، پرسید: از چه راه ؟ گفت : از راه عمل خیر و عبادت ! ، گفت : برو که تو حریف اویى و مى توانى او را فریب دهى .آن بچه به جایگاه عابد رفت و سجاده خود را پهن کرده ، مشغول شد، عابد استراحت مى کرد، استراحت نمى کرد. عابد مى خو د، نمى خو د و مدام مى خواند، بطورى که عابد عمل خود را کوچک ...




منبع : http://shoravadehyaremidan.blogfa.com/post-67.aspx



داستان عابد وسگ

درخواست حذف اطلاعات

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم. آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما س ...




منبع : http://ghadir1436.blogfa.com/post/103



حکایت درخت ....

درخواست حذف اطلاعات

در میان بنی عابدی بود. وی را گفتند: « فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: « ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت: « نه، ب درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که نیستی و خدا بر این کار تو را ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت : « راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و ت ...




منبع : http://cheshmeasemoni.blogfa.com/post/68



امتحان خدا برای چیست؟

درخواست حذف اطلاعات

امتحان خدا برای این است که گاهی بنده، خودش را بشناسد. گاهی شخص خیال می کند که دارای فلان مزیت و صفت نیکو می باشد. امتحان پیش می آید و می فهمد که نه او دارای آن صفت نیست و یا دارای فلان صفت زشت می باشد. اگر ما خودمان را بشناسیم، در ترقی و تکامل خیلی اثر دارد. بسیاری از ماها ادعاهای بزرگ داریم فقط در امتحانات است که معلوم می شود صحیح است و حقیقت دارد یا پوچ می باشد. مرد عابدی در انزوا و دوری از مردم در غاری زندگی می کرد. روزها روزه می گرفت. هر شب قرص نانی از عالم غیب برای او می آمد که با نصف آن افطار می کرد و نصفش را در سحر مصرف می کرد. در یک شب برای او نان نیامد. گرسنگی امانش را برید. وقتی صبح شد از کوه بیرون آمد و به سمت دهی در رفت و از آنان غذایی طلبید. پیرمردی نصرانی دو قرص نان گندم به او داد. در خانه آن پیرمرد یک سگ لاغری بود. در راه بازگشت عابد خودش را به او رساند و دامنش را گرفت. عابد ...




منبع : http://fleur.blogfa.com/post-887.aspx



والعاقبة للمتقین ...

درخواست حذف اطلاعات

چه انی بودند که خوان و قرآن خوان و امثالهم بودند ولی عاقبتشون ختم به شر و شد ! خیلی عابد بودند ولی ... بعضی ها هم می بینم خوان و نه عابد و ص میرسد که این عاقبت به خیر نمی شود عاقبت از آن متقین است نه خوان ها و قرآن خوان ها دعا کنید برای عاقبت به خیری هممون ... + یادم بندازید در مورد تقوا برایتان بگویم :) ...




منبع : http://mine-web.blogfa.com/post/168



عابد و سگ

درخواست حذف اطلاعات

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ ...




منبع : http://monadi4.blogfa.com/post/128



عابد و سگ

درخواست حذف اطلاعات

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ ...




منبع : http://monadi4.blogfa.com/post/128



عابد و سگ

درخواست حذف اطلاعات

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ ...




منبع : http://monadi4.blogfa.com/post/128