بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

حکایت شنیدنی - جستجو

حکایت شنیدنی از بین کلیه محتوا، اطلاعات، اخبار و وبلاگهای فارسی زبان جستجو و نتایج آن به صورت خلاصه و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای محتوای نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید.



شایعه های بازار

درخواست حذف اطلاعات

 آ ین خبر از “وصندوق”*****شنیده ها حکايت از این دارند که با توجه به افتتاح پروژه جدید شرکت (پروژه لوله های 60 اینچ در کارخانه اسپیرال)و همچنین سه پروژه تولید لوله های 20&30 casing سود آوری قابل توجهی در انتظار شرکت خواهد بود و زیان انباشته شرکت نیز پوشش داده خواهد شدخبری مهم و شنيدني از بترانس******شنیده ها حکايت از احتمال حراج سهام سینا فرآیند نیرو دارند.گویا شرکت سینا فرآیند نیرو به خصوصی سازی بد ار می باشد و قادر به پرداخت بدهی خود نمی باشد و ت قصد دارد این بلوک را به فروش برساند *****خبری شنيدني از ورناگویا جمع کننده صف فروش وساپا ورنا بوده است. *******نگاهی به آ ین گزارش بکابشنیده ها حکايت از وج شرکت از بورس و ورود به بازار توافقی دارند. ******از مهرکام چه خبر؟شنیده ها حکايت از افزایش تولید و فروش شرکت و تعدیل 138 درصدی سود دارند. خبری مهم از خ ...




منبع : http://persis1.ParsiBlog.com/Posts/697/شايعه هاي بازار/



حکایت مرگ و زندگی

درخواست حذف اطلاعات

مجموعه: شهر حکايت حکايت مرگ و زندگی گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد.حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید.پذیرفت.کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم‌ها به سوی او بود.مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:ای مردم ! هر از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد! ی برنخاست.گفت: حالا هر از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!باز ی برنخاست.گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و برای رفتن نیز آماده نیستید!  ...




منبع : http://jomelatetalaii.ParsiBlog.com/Posts/4669/حکايت مرگ و زندگي/



حکایت «استر و اشتر»

درخواست حذف اطلاعات

مجموعه: شهر حکايت حکايت «استر و اشتر»استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین می‌افتم ولی تو به راحتی می‌روی و به زمین نمی‌خوری. علت این امر چیست؟ بگو چه باید کرد. درست راه رفتن را به من هم یاد بده.شتر گفت: دو علت در این کار هست: اول اینکه چشم من از چشم تو دوربین‌تر است و دوم اینکه من قدّم بلندتر است و از بلندی نگاه می‌کنم، وقتی بر سر کوه بلند می‌رسم از بلندی همه راه‌ها و گردنه‌ها را با هوشمندی می‌نگرم. من ازسر بینش گام بر می‌دارم و به همین دلیل نمی‌افتم و براحتی راه را طی می‌کنم. تو فقط تا دو سه قدم پیش پای خود را می‌بینی و در راه دوربین و دور ش نیستی. ...




منبع : http://jomelatetalaii.ParsiBlog.com/Posts/4768/حکايت «استر و اشتر»/



حکایت من

درخواست حذف اطلاعات

حکـــــــــــــــــــــایت من… حکايت ی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت… دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت… حکايت ی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد… زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد… گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت… حکايت من حکايت ی بود کـــــــــــــــــــــه… پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود… ...




منبع : http://hell.blogfa.com/post/3



حکایت مـــن ..

درخواست حذف اطلاعات

حکـــــــــــــــــــــایت من…حکايت ی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…حکايت ی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…حکايت من حکايت ی بود کـــــــــــــــــــــه…پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود… ...




منبع : http://porak.blogfa.com/post-154.aspx



حکایت «نیش مار و زنبور»

درخواست حذف اطلاعات

مجموعه: شهر حکايت حکايت های آموزنده روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسان‌ها از ترس ظاهر خوفناک من می‌میرند نه به خاطر نیش زدنم.»اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خو ده بود. مار رو به زنبور کرد و گفت: «من او را می‌گزم و مخفی می‌شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.»مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز در بالای سر چوپان کرد. چوپان فورا از خواب پرید و گفت: «ای زنبور لعنتی» و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد. مقداری دارو بر روی زخمش قرار داد و بعد از چند روز بهبودی یافت.مدتی بعد که باز چوپان در همان ح بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند. این بار زنبور نیش می‌زد و مار خودنمایی می‌کرد. این کار را د و چ ...




منبع : http://jomelatetalaii.ParsiBlog.com/Posts/4892/حکايت «نيش مار و زنبور»/



نیت دارم ۱۰۰سال اذان بگویم

درخواست حذف اطلاعات

همشهری دو - مهدی شیخ ال ی: پیرمرد باوقار در عین متانت بسیار شوخ است و حکايت شوخی هایش با دوستان قدیمی اش بسیار بامزه و شنيدني است. ...




منبع : http://hamshahrionline.ir/details/366437



پرسش

درخواست حذف اطلاعات

با سلام و عرض ادب و احترام.و تسلیت ایام سوگواری. سروش بزرگوار مبحث محرم و نامحرم رو واسه دانش اموزان کلاس ششمم میخواهم تدریس کنم در متون دینی ایا داستانی متناسب با این سن برای شناخت وجود دارد؟سپاسگزارمپاسخنرم افزار هدایت در حکايت و نیز کتاب حکايت ها و هدایت ها در آثار شهید مطهری برای این منظور مفید است. ...




منبع : http://mtjs.ParsiBlog.com/Posts/92/پرسش/



حکایت «زندانی پر رو»

درخواست حذف اطلاعات

مجموعه: شهر حکايت حکايت های مولانا مرد فقیرو پرخوری را به جرمی زندانی د. در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها را می گرفت و می خورد و آنقدر اذیت کرد تا بالا ه زندانی ها به قاضی شکایت بردند که « نجات مان بده ! این زندانی پرخور ، عاصی مان کرده است و نمی گذارد یک وعده غذا از گلوی مان پایین برود. »قاضی موضوع را تحقیق کرد و فهمید فقیر تن به کار نمی دهد و زندان برایش یک بهشت کوچک است که در آن هم غذای فراوان هست و هم نیازی به کار ندارد. پس او را از زندان بیرون انداخت و هرچه فقیر مفت خور اصرار کرد در زندان بماند ، قاضی قبول نکرد و برای آن که مردم هم به او باج ندهند و مفت خور مجبور شود کار کند، دستور داد فقیر مفت خور را در شهر بگردانند و جار بزنند که او فقیر است اما ی به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد و خلاصه هیچ کمکی به او نکند.به این ترتیب، ان ق ...




منبع : http://jomelatetalaii.ParsiBlog.com/Posts/4704/حکايت «زنداني پر رو»/



باز هم همان حکایت همیشگی...

درخواست حذف اطلاعات

بعضی روزها انسان فقط خسته ست نه تنهاست نه غمگین و نه عاشق فقط خسته ست "ایلهان برک" حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است بازهم همان حکايت همیشگی ! لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آی... ناگهان چقدر زود دیر می شود! "قیصر امین پور" الان حسم حس این چند خط بالاست. بعضی وقتها به خدا گله میکنم که چرا شاعر نیستم! انگار شاعرها می توانند حرف دلشان را طوری بزنند که لااقل کمی سبکشان کند... ...




منبع : http://tabesh1361.blogfa.com/post-152.aspx



بازنویسی حکایت شخصی نزد طبیب رفت

درخواست حذف اطلاعات

بازنویسی حکايت شخصی نزد طبیب رفت حکايت شخصی نزد طبیب رفت بازنویسی حکايت حکايت ادامه مطلب ...




منبع : http://channel98.blog.ir/1395/11/08/بازنویسی-حکایت-شخصی-نزد-طبیب-رفت



حکایت

درخواست حذف اطلاعات

حکـــــــــــــــــــــایت من حکايت ی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت حکايت ی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت حکايت من حکايت ی بود کـــــــــــــــــــــه پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود ...




منبع : http://rahmaniomid.blogfa.com/post/288



حکایات عبید

درخواست حذف اطلاعات

حکايت ابوالعینا بر سفره ای بنشست. فالوده ای برایش نهادند. مگر کمی شیرین بود. گفت: این فالوده را پیش از آن که به زنبور عسل وحی شود ساخته اند. حکايت عربی را از حال زنش پرسیدند. گفت زنده است؛ و تا زنده است همچنان مار گزنده است. حکايت در رمضان نو خطی را گفتند: این ماه اد باشد. گفت خدا یهود و نصاری را پاینده دارد! حکايت ی مردی را دید که بر ی کُندرو نشسته. گفتش: کجا می روی؟ گفت: به . گفت: ای نادان اینک باشد. گفت: اگر این شنبه ام به مسجد رساند نیکبخت باشم! حکايت ...




منبع : http://ghahramana.blogfa.com/post-859.aspx



حکایت سرها وشانه ها

درخواست حذف اطلاعات

انحنای شانه های خسته امحکايت از وارونگی لبخند تقدیرم می کند..هیچگاه نخواستم به حساب دوستیشانه هایم را میزبان خستگی هایشان کنممن بی احساس نیستممن طوفان عنادو سر کشی نیستمفقط خواستم بگویمکه این شانه هابه سهم خودشانقصه ناگفته های ذهن صاحبشان را شنیده اندسرهای خسته رامیزبان مغموم مراد نیستعشق سرشار خوشی میخواهندچیزی که روح خموشمتمامش را به سبزی نگاهی فروختکه کرشمه اش،ارزش یدن نداشت .....!*ترمه سلطانی هفشجانی* ...




منبع : http://termehsoltani.ParsiBlog.com/Posts/112/حکايت سرها وشانه ها/



دو حکایت کوتاه و شنیدنی

درخواست حذف اطلاعات

خانواده راهزن : آقای خانه در حال رفتن به سر کار بود که همسرش با مهربانی بهش گفت اگر میتونی 100،000 تومن بده برای کمک به مدرسه دخترمون. آقا تحت تاثیر قرارگرفت و خوشحال از یک کار خداپسندانه و فرهنگی پول را تقدیم نمود . بعد ازظهر دخترش با خوشحالی پرید بغلش و گفت بابت 50،000 تومنی که به مدرسه کمک کردی ممنونم. بعد از نیم ساعت پیامک از طرف مدرسه اومد این به عنوان رسید مبلغ 20،000 کمک به مدرسه میباشد …!! خانواده نیستن که راهزنن لامصبا *********************************************************** حکايت دوم آرزوی خانم خانه : از روزی که خانم در روایات و احادیث خوانده و شنیده که بهشت پر از حوری و پری است از اعمال مذهبی آقای خانه جلوگیری می کند و حتی نمی گذارد اقا بخواند و مدام آرزو می کند الهی آقا بعد فوتش به جهنم برود ...




منبع : http://lenjan-zarrinshahr.blogfa.com/post/390