بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

زیر آسمان خدا 2

آخرین پست های وبلاگ زیر آسمان خدا 2 به صورت خودکار از بلاگ زیر آسمان خدا 2 دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



چند ماهی که گذشت - کنسرت محسن نامجو

درخواست حذف اطلاعات

چند وقت پیش محسن نامجو آمده بود دالاس برای کنسرت و منم بلیت گرفتم رفتم. جای کنسرت یه مرکز فرهنگی توی richardson بود که تا حالا نرفته بودم و خیابون های اطرافش هم خیلی قشنگ بودند. توی این جدیدا جزو معدود افرادی هست که بعضی کارهاشو خیلی دوست دارم. کنسرت هم خیلی خوب بود. آلبوم جدیدش که هنوز منتشر نشده بود رو اجرا کرد که دوست داشتم. خودش هم از نزدیک آدم خیلی باحالی هست و کلی شوخی کرد که مثلا برای چی بخواهین آلبوم جدیدم رو ب ین برین کنین پول هم نمیدین خوب میشه دیگه! صداش هم از نزدیک خیلی بهتر از ضبط هاش هست.











منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/27/post-232/چند-ماهی-که-گذشت-کنسرت-محسن-نامجو




چند ماهی که گذشت - کنسرت یانی

درخواست حذف اطلاعات

یکی از دیگه از هنرمندهایی که خیلی دوستش دارم یانی هست. برای همین یه 100 دلار هزینه که کنسرت اش یانی رو هم برم. امسال سالگرد کنسرت acropolis اش بود و بیشتر آهنگ های قدیمی اش رو که میشناختم اجرا کرد. سالن verizon هم بود که تا حالا نرفته بودم. نامردها 25 دلار پول پارکینگ گرفتن. منم تنها بودم. یعنی همه تفریحات موندگار زندگیم رو تنها انجام دادم.نصف سالن هم ایرانی بودند و همینطوری که میرفتم سمت سالن همه فارسی صحبت می .





یانی کلی انرژی داشت. اصلا انگار 20 سالش بود. یعنی از خودم خج کشیدم. کنسرت هم عالی بود. به جز یه قسمتی که یه امریکایی قدبلند جلوی من بود و نمیشد هیچی رو ببینی بقیه اش خیلی خوب بود. صدای سالن اما متوسط بود. فکر کنم طبقه پایین بهتر بود. با این حال بسیار فرح بخش بود.


video: 10mb


وسط کنسرت گفت که جدیدا رفته عربستان سعودی و خیلی خوشحال بود که پیشرفت هایی در مسائل مربوط به ن اونجا پیش آمده و میتونن رانندگی کنن. با خودم گفتم که خبر نداره که حقوق ن توی ایران هم هی پسرفت میکنه. میگفت که توی این همه عمر فهمیده که هر ی جاهای بیشتری رو دیده و با افراد بیشتری سر و کار داشته قدرت تحمل و فهم دیگران (tolerance) براش بیشتره و خوشحال بود که توی زندگیش تونسته به بیشتر کشورهای دنیا بره و با کلی آدم های مختلف آشنا بشه.  به نظرم حرفش خیلی درسته و منم خودم همین حس رو در مورد خودم دارم. آدمای متعصبی هم که دیدم بیشتر افرادی بودند که به جز دور و بری های خودشون با هیچ ی در ارتباط نبودن.





منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/27/post-233/چند-ماهی-که-گذشت-کنسرت-یانی




چند ماهی که گذشت - سفر به سان فرانسیسکو 1

درخواست حذف اطلاعات

یکی از اه امسال این بود که برم سان فرانسیسکو رو ببینم که بالا ه تابستون این هدف محقق شد. سانفرانسیسکو یکی از قشنگترین و گرونترین ای امریکاست. تفاوت های اساسی ای که با بقیه شهر ها داشت این بود که خیابون ها اکثرا مسطح نبودند و کلی بالا و پایین داشتن. یه جاهایی من اصلا میترسیدم اینقدر که شیب زیاد بود. هوای شهر بسیار خنک و دلپذیر بود و مناظر هم که دیگه نگو اینقدر زیبا که انگار آدم توی بهشته.












تعجب نمیکنم که اگر یه روزی ها اینطوری بشن که یکی توی دستگاه میخوابه و کاملا تمیز شسته میشه!





یکی از ظهرها هم با یکی از دوستان دالاس ام که رفته بود سانفرانسیسکو رفتیم یه کافه. میگفت که این کافه ای بوده که نویسنده godfather بیشتر نامه رو اینجا نوشته.کلی هم ع از آدمای معروف و قدیمی اونجا بود که مهمون اونجا بودند.




بعد هم رفتیم یک کتابفروشی که از معدود کتاب فروشی هایی بود که از دست آمازون نجات پیدا کرده بود. میگفت که بعضی وقتا هنوز نویسنده های معروف میان و اینجا کتاب ها رو برای طرفداراشون امضا میکنن.







منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/27/post-234/چند-ماهی-که-گذشت-سفر-به-سان-فرانسیسکو-1




چند ماهی که گذشت - سفر به سان فرانسیسکو 2

درخواست حذف اطلاعات

مرکز شهر یه جای موسیقی زنده گذاشته بودند و یه عده ای داشتن بالا و پایین میپ . برام جالب بود که دو نفر از اونا که اسمشو نبر هستن هم داشتن با هم می یدن. همچین چیزی رو اصلا توی دالاس نمیبینی (مگر شب هالوین محله مخصوص خودشون).



خیابون های مرکز شهر هم که قربونش برم پر از جمعیت بود. برع دالاس که بیشتر وقت ها مگس هم پر نمیزنه.



یه فستیوال جاز هم بود که رفتم و خیلی جالب بود. بزرگترین فستیوال جاز غرب امریکا. یه جا نوشته بود بیشتر از 100 هزار نفر هر ساله شرکت میکنن و واقعا هم شلوغ بود.
















مه هم مسئله ای بود اونجا. این همه راه تا پل دروازه طلایی (golden gate) رفتم اما کاملا توی مه پوشیده شده بود.



سان فرانسیکو برخلاف دالاس رستورانی که هر چی هرچقدر بخوای بخوری (buffet) نبود. خیلی گشنه ام بود و تنها یه رستوران هندی میشد پیدا کنی که تنوع غذاش هم بسیار کم بود. دالاس از این نظر بهشته.








منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/27/post-235/چند-ماهی-که-گذشت-سفر-به-سان-فرانسیسکو-2




چند ماهی که گذشت - سفر به سان فرانسیسکو 3

درخواست حذف اطلاعات

یه روز هم همخونه ای سال اولم آمد دنبالم و با هم رفتیم سمت saltolitos که اون ور golden gate هست. جای بسیار زیبایی بود که اگر این دوستم نبود احتمالا نمیدونستم و نمیرفتم.




اوبر (تا ی) به طرز عجیبی توی سانفرانسیسکو ارزون هست. من بلیت اتوبوس هم گرفته بودم اما میتونم بگم که استفاده نشد. مسیرها بیشتر 5-6 دلار بود و اکثرا هم یکی دو نفر دیگه رو میتونستن سوار کنن. یعنی اصلا نمی ارزید آدم بخواد با اتوبوس بره یا ماشین خودشو داشته باشه. دوستم هم میگفت که یه پلنی توی اوبر هست که اون فقط 2-3 دلار میده که بره سر کار و برگرده. توی دالاس مسیرها 20-30 دلار هست و share ride هم معمولا نیست.



یک روز هم بیشتر وقتم رو توی پارک golden gate گذروندم که بسیار زیباست. حالا همین روز هم از شرکت زنگ زدن و کمک خواستن و یکی دو ساعتی هم اینطوری تلف شد.





اینجا یه جاهایی سنگ یادبود گذاشته بودند برای مرده هاشون.



باغ ژاپنی اش رو هم خیلی دوست داشتم.










اینجا چندین برابر دالاس میبینی که مردم توی خیابون ها دارن میدوند مخصوصا توی پارک که زیاد بود. یه جا کلی پرنده داشتن توی خیابون راه میرفتن و ماشین ها یک ربع ایستادن تا همه اشون رد بشن. حتی نزدیک هم نشدن که یه وقتی بترسن.



فضا ها هم که قربونش برم همه دو نفره بود و منم یک نفره آمده بودم. کلی از این ع های دو نفره ای ها گرفتم که یکیشو میذارم.









منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/27/post-236/چند-ماهی-که-گذشت-سفر-به-سان-فرانسیسکو-3




چند ماهی که گذشت - سفر به سان فرانسیسکو 4

درخواست حذف اطلاعات

بعد از اون همه پیاده روی باز هم رفتم سمت دریا. آخه حیف بود تا اونجا آمده بودم و دریا رو نمیرفتم. کنار ساحل یه جاهایی درست کرده بودند برای آتیش و دوستان دور آتیش جمع میشدن و آهنگ گذاشته بودند و یه کب درست می و میزدن به بدن. گفتم وای اگر من اینجا زندگی می هر هفته میامدم ساحل.





یه جای خیلی دوری هم بود که باید کلی پیاده روی میکردی برسی اما نزدیک شب هنوز کلی آدم توی ساحل بودند و آهنگ گذاشته بودند و بلند بلند میخندیدن.


اگر رفتین sf و اینجا رو دیدین میفهمین که من چه لذتی بردم که این همه راه رو رفتم.







منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/27/post-237/چند-ماهی-که-گذشت-سفر-به-سان-فرانسیسکو-4




چند ماهی که گذشت - کارگاه عکاسی

درخواست حذف اطلاعات

از وقتی دوربین گرفتم یه افق های جدیدی باز شده. یکی از کارهای بسیار دوست داشتنی ای که این بود که یکی دو بار رفتم کارگاه عکاسی. اینطوری بود که یه تعدادی مدل دعوت کرده بودند که بیان و عکاس ها هم ازشون ع بگیرن و دفتر نمونه کارشون (portfolio) رو درست کنن. کلی ع گرفتم که یکی دو تاشو اینجا میذارم. هنوز خیلی بلد نیستم که با دوربینم کار کنم و باید بیشتر در مورد تنظیماتش بخونم.





برنامه یکشنبه هام ثابت شده بود که متاسفانه کارگاه به پنجشنبه منتقل شد که دیگه نمیتونم برم. 




منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/27/post-238/چند-ماهی-که-گذشت-کارگاه-عکاسی




چند ماهی که گذشت - نمایشگاه ماشین

درخواست حذف اطلاعات

چند وقت پیش یه نمایشگاه ماشین های قدیمی هم گذاشته بودند که رفتم و خیلی دوست داشتم. اونجا چند تا corvette خیلی قدیمی هم دیدم. یه چند تا از ع ها رو میذارم.

















منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/27/post-239/چند-ماهی-که-گذشت-نمایش




جشنواره سال نو کامبوج و شهربازی (16 آپریل)

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح رفتم برای جشن سال نوی کامبوج توی یه معبد بو جنوب دالاس که تا حالا نرفته بود. هوا خیلی عالی بود. بر خلاف شیکاگو که واقعا سرد بود هوا این روزا بهشتی شده. بیرون پارکینگ 3 دلار گذاشته بودن اما تو هم میشد پارک کنی. داخل بوی کباب همه جا رو گرفته بود.




 یه دوری توی محوطه زدم و بعد رفتم سمت سن که داشتن نمایش اجرا می . نمایش هاشونو خیلی دوست داشتم. بعدش یه آقایی شروع کرد به خوندن که خیلی خسته کننده بود. رفتم سمت معبد و جاهای جالبی داشت و کلی ع گرفتم. تنها دختر خیلی خوشکل اونجا هم ازم خواست که با دخترش ازش ع بگیرم. منم گرفتم و بعد هم شوهر و پسرش آمدن و خانوادگی ازشون ع گرفتم. تزیین محیط اش خیلی جالب بود. انگار وارد یه کشور دیگه شده باشم دوست داشتم. 

















بعد رفتم داخل یه جایی که این بو ها (monk) ها نشسته بودند. اول فکر که دارن غذا میدن آخه کلی غذا سر میز بود. اما بعد دیدم که نه ی غذا برنمیداره. بغل دستی ام یه فرد میانسالی بود زد به دستم و گفت کلاهمو از سرم بردارم. منم برداشتم و شروع کرد به صحبت که برای احترام به مونک ها باید کلاهمو توی این سالن بردارم. منم شروع باهاش صحبت . گفت: "که امروز سال نو هست و مردم برای مرده هاشون میان اینجا که دعا کنن. چون ما گنا اریم از ما قبول نمیشه ولی از مونک ها درجه بالاتری دارن (higher level) قبول میشه برای همین مردم براشون غذا میارن که بخورن و اونا دعا کنن. در واقع چون مرده ها دیگه غذا نمیتونن بخورن یه جورایی وقتی به مونک ها غذا میدن مثل اینکه غذا میرسه به مرده هاشون."

 اینو که گفت دو تا شاخ روی سرم سبز شد. چقدر این حرفها آشنا به نظر میاد. یادم افتاد به این جمله که "اولین اولین شارلاتانی بوده که اولین احمق رو ملاقات کرده. (the first clergyman was the first rascal who met the first fool)" یعنی واقعا انگار نه انگار قرن بیست و یکم شده! چندین هزار سال مردم رو سر کار گذاشتن که غذا برسه به مرده هاشون؟! ی که مثلا قرار بوده ریاضت بکشه و خلوت داشته باشه تا به خدا نزدیک بشه برای خودش دکان باز کرده. البته باز اینا شاید خیلی زرنگ نبودن فقط غذا میگرفتن زرنگ تر بودن پول به اسم های مختلف میگرفتن که دیگه هر کاری خواستن باهاش کنن. پیرمرد پیرزن ها رو هم میدیدم که غذا میارن میذارن جلوی اینا و ملتمسانه میخواستن که برای مرده هاشون دعا کنن! 




ساعت یک و نیم بود که دیگه چیز خاصی برای دیدن نبود.






اونجا برای همین تصمیم گرفتم برم شهربازی چون خیلی فاصله ای با اونجا نداشت. از صبح یه کم سرگیجه داشتم اما گفتم برم اونجا یه کم باد بخوره بهم شاید بهتر شدم. ناهار سالاد گرفتم و بعدش یه چند تا وسیله رو سوار شدم ولی کمکی نکرد نه روحیه ام عوض شد و نه سر گیجه ام. یه بستنی هم گرفتم خوردم ولی خسته بودم و رفتم که بشینم استاربا کار کنم و مدارک ت م رو آماده کنم. یه نیم ساعتی استاربا بودم اما اینقدر خسته بودم که نمیتونستم هیچ کاری کنم برای همین برگشتم خونه. ساعت 8 بود. گرفتم خو دم تا دو سه ساعت بعد بیدار بشم اما بیدار نشدم.





منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/08/post-228/جشنواره-سال-نو-کامبوج-و-شهربازی-16-آپریل-




چند ماهی که گذشت

درخواست حذف اطلاعات

خب یه مدتی مریض شدم و بعدش کلی کار عقب مونده درست شد و نشد که بنویسم. چون نوشته های قدیمی جذاب نبودن گفتم یه پست بذارم و سریع چیزای جالب این چند ماه رو بنویسم تا از این به بعد به روز تر مطلب بذارم. چند تا پست آینده اتفاقات این چند ماه رو خیلی سریع میذارم.




منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/27/post-229/چند-ماهی-که-گذشت




چند ماهی که گذشت - موبایل جدید

درخواست حذف اطلاعات

موبایل قبلی ام بعد از چند ماه اب شد. وقتی کارت حافظه اشو در آوردم و گم شد. هر چی هم گشتم پیداش ن . خیلی به این خاطر ناراحت شدم ولی چه میشه کرد. موبایل قبلی رو از یه پا تانیه دست دوم یده بودم و همه چیزش خوب بود تا یه روز باتری اش اب شد و بعد هر چی باتری گرفتم براش دیگه کار نکرد. متوجه شدم که موبایل اشکال سخت افزاری داشته. بعد هم آمدم ریست اش کنم که دیدم حتی سریال نامبر هم نداره و توی سایت سامسونگ هم نمیشناسدش. فهمیدم که گوشی تقلبی بهم قالب شده. این شد که دیگه تصمیم گرفتم دست دوم نگیرم و از خود سایت سامسونگ یه note 8 گرفتم. اونم بعد از دو سه ماه شارژش اش اب شد. البته شارژر قبلی رو داشتم که براش استفاده میکنم. 

نکته اینکه میگن چرا دید امریکایی ها به خاورمیانه ای ها خوب نیست یک دلیلش اینه. آدما ناخودآگاه به انی که توی زندگیشون تاثیر مثبت دارن احترام میذارن. مثلا شما یه گوشی خوب از کره ای ها می ین و ناخودآگاه برای کره ای ها احترام قائل میشین چون واقعا تولید یه محصول کار بسیار مشکلی هست. برع اش هم وقتی یه تجربه منفی از چیزی که یدین دارین توی ذهنتون احترامی که برای اون گروه تولید کننده دارین از بین میره. چون نمیشه همه رو تک تک بررسی کرد مغز انسان همه چیز ها رو دسته بندی میکنه. مثلا میگه چینی ها یا پا تانی ها و ... متقلب هستن. حالا من توی زندگیم فقط یکبار از یه پا تانیه ید اما چون تجربه بسیار بدی شد برام دیگه این کار رو نمیکنم. نه تنها این بلکه در مورد تجربه ام با بقیه هم صحبت میکنم و وقتی تعداد افرادی که تجربه های منفی داشتن زیاد میشه کم کم مردم اون کشور به عنوان متقلب شناسایی میشن. حالا یه فرد پا تانی پاک دست که پیدا میشه براش خیلی سخت میشه که ثابت کنه متقلب نیست. 

به نظر من این موضوع ریشه ذهنیتی هست که امریکایی ها نسبت به خاورمیانه ای ها دارن. وقتی تجربه های منفی زیادی داشتن و هر ی در مورد یه نفر از خاورمیانه صحبتی کرده دیده که دوستش هم تجربه مشابهی داشته کم کم ذهنیت جامعه شکل گرفته. اینجا حتی آسیایی ها (چینی ها و کره ای ها و...) هم ذهنیت خوبی به نسبت خاورمیانه ای ها مخصوصا ایرانی ها ندارند. وقتی که هیچ محصولی تولید ایران نبوده که توی زندگیشون تاثیر مثبت داشته باشه و افرادی که باهاشون مواجه شدن همه اثر منفی ای داشتن دلیلی نداره که اولین ی که مستقیما میبینن رو توی دسته خوب ها بذارن و یا با ذهن باز باهاش مواجه بشن. به عنوان ی که توی یه کشور خاورمیانه بزرگ شدم و هیچ شباهتی از نظر رفتاری با آدمای اون منطقه ندارم از اینکه اینطوری قضاوت میشم هم رنج میبرم. چاره ای هم نیست حتی تجربه خودم هم از آدمای این کشورها مثبت نیست.




منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/27/post-230/چند-ماهی-که-گذشت-موبایل-جدید




چند ماهی که گذشت - دوربین جدید

درخواست حذف اطلاعات

یه دوربین عکاسی panasonic g7 گرفتم. وای یکی از بهترین چیزایی که توی زندگیم یدم همین دوربین هست و خیلی دوستش دارم. کلا دنیام روشن شده با ع و هایی که میگیرم. این دوربینی هست که بیشتر یوتیوبر ها استفاده میکنن. کیفیت اش به نسبت قیمتش میتونم بگم عالیه. 




چون خونه ام نزدیک دریاچه هست هم خیلی از هفته ها که کاری نیست میرم اون سمت رو پیاده روی میکنم و خیلی خوش میگذره.









منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/27/post-231/چند-ماهی-که-گذشت-دوربین-جدید




شیکاگو - بازگشت - admiral club

درخواست حذف اطلاعات

 از صبح که بیدار شدم توی یه فضای سرگیجه ای بودم. انگار که مثلا دارو مصرف کرده باشم گیجم. صبح رفتیم شرکت. من میخواستم برم مرکز شهر و موزه هنر شیکاگو رو هم ببینم اما دیدم واقعا نمیتونم. هوا هم خیلی سرد بود اما چون همکار امریکایی ام و هندی ام میخواستن برن فرودگاه دیدم کار درستی نیست که برای 3-4 ساعت برم مرکز شهر. دیگه با هم رفتیم فرودگاه. برای اولین بار tsa free مشکلی پیش نیامد و راحت از گیت ها رد شدم.

بعد همکار امریکایی امون گفت بریم یه جایی به اسم admiral club. من تا حالا نرفته بود و گفتم برم ببینم چطوریه. ورودیه اش 60 دلار بود که واقعا گرون بود. امیدوارم که شرکت بهم برگردونه واقعا ستمه اگر مرکز شهر نرفته باشم و بخوام 60 دلار هم از جیبم بدم که 3-4 ساعت توی فرودگاه بشینم. به نظرم آمد یه مشت آدم از دماغ فیل یا business man نشستن اونجا. اولش خوشحال شدم که دیدم بافه برای غذا داره اما خوشحالی دیری نپایید وقتی که دیدم هیچ غذایی که بشه بهش بگی غذا نبود. دیگه یه مقداری زیتون خوردم و یه کم هم سوپ و کلوچه. برای دسر خوب بود اما برای غذا واقعا جواب نمیداد. صبحانه هتل رو هم دیر رسیدم دیگه فقط یه کیک فنجونی خوردم. الان نشستم توی این کلاب ادمیرال و دارم خاطرات مینویسم و شدیدا ح خواب آلودگی و گیجی دارم. هیچ جایی هم برای خواب نداره. هر پنج دقیقه یکبار میان و تمیز میکنن و کلی نوشیدنی و دسر دارن. اینجا دقیقا برای پولدارهای افاده ای خوبه. بابا این همه پول میگیرین یه غذایی بذارین بخوریم سیر بشیم. چیه یه دو تیکه پنیر و چیپس. بعد بشینن پای لپ تاپ و  یه درینک سفارش بدن. به هر حال بعد از چندین ساعت اینجا کار روی پروژه ام یک کم حالم بهتر شد.





امروز بلیت کنسرت یانی رو هم که توی jun هست 86 دلار یدم. یه کت شلوار تر تمیز هم بپوشم برم کنسرت! پرواز ی اعتی تاخیر داشت اما بالا ه نیمه شب رسیدم. مستقیم رفتم خونه یکی از بچه ها که کلید ماشین رو بگیرم. خیلی خیلی خسته بودم ولی رفتم تو. دو تا گربه کوچولو خوشکل گرفته بود که کلی باهام بازی د. ساعت 2 نصف شب رسیدم خونه.

(الان بعد از چند ماه بنویسم که اون 60 دلار رو شرکت پس نداد! و کوفتشون بشه)



منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/08/post-227/شیکاگو-بازگشت-Admiral-Club




شیکاگو - بازگشت - admiral club

درخواست حذف اطلاعات

 از صبح که بیدار شدم توی یه فضای سرگیجه ای بودم. انگار که مثلا دارو مصرف کرده باشم گیجم. صبح رفتیم شرکت. من میخواستم برم مرکز شهر و موزه هنر شیکاگو رو هم ببینم اما دیدم واقعا نمیتونم. هوا هم خیلی سرد بود اما چون همکار امریکایی ام و هندی ام میخواستن برن فرودگاه دیدم کار درستی نیست که برای 3-4 ساعت برم مرکز شهر. دیگه با هم رفتیم فرودگاه. برای اولین بار tsa free مشکلی پیش نیامد و راحت از گیت ها رد شدم.

بعد همکار امریکایی امون گفت بریم یه جایی به اسم admiral club. من تا حالا نرفته بود و گفتم برم ببینم چطوریه. ورودیه اش 60 دلار بود که واقعا گرون بود. امیدوارم که شرکت بهم برگردونه واقعا ستمه اگر مرکز شهر نرفته باشم و بخوام 60 دلار هم از جیبم بدم که 3-4 ساعت توی فرودگاه بشینم. به نظرم آمد یه مشت آدم از دماغ فیل یا business man نشستن اونجا. اولش خوشحال شدم که دیدم بافه برای غذا داره اما خوشحالی دیری نپایید وقتی که دیدم هیچ غذایی که بشه بهش بگی غذا نبود. دیگه یه مقداری زیتون خوردم و یه کم هم سوپ و کلوچه. برای دسر خوب بود اما برای غذا واقعا جواب نمیداد. صبحانه هتل رو هم دیر رسیدم دیگه فقط یه کیک فنجونی خوردم. الان نشستم توی این کلاب ادمیرال و دارم خاطرات مینویسم و شدیدا ح خواب آلودگی و گیجی دارم. هیچ جایی هم برای خواب نداره. هر پنج دقیقه یکبار میان و تمیز میکنن و کلی نوشیدنی و دسر دارن. اینجا دقیقا برای پولدارهای افاده ای خوبه. بابا این همه پول میگیرین یه غذایی بذارین بخوریم سیر بشیم. چیه یه دو تیکه پنیر و چیپس. بعد بشینن پای لپ تاپ و  یه درینک سفارش بدن. به هر حال بعد از چندین ساعت اینجا کار روی پروژه ام یک کم حالم بهتر شد.





امروز بلیت کنسرت یانی رو هم که توی jun هست 86 دلار یدم. یه کت شلوار تر تمیز هم بپوشم برم کنسرت! پرواز ی اعتی تاخیر داشت اما بالا ه نیمه شب رسیدم. مستقیم رفتم خونه یکی از بچه ها که کلید ماشین رو بگیرم. خیلی خیلی خسته بودم ولی رفتم تو. دو تا گربه کوچولو خوشکل گرفته بود که کلی باهام بازی د. ساعت 2 نصف شب رسیدم خونه.

(الان بعد از چند ماه بنویسم که اون 60 دلار رو شرکت پس نداد! و کوفتشون بشه)



منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/08/post-227/شیکاگو-بازگشت-Admiral-Club




شیکاگو - بازگشت - admiral club

درخواست حذف اطلاعات

 از صبح که بیدار شدم توی یه فضای سرگیجه ای بودم. انگار که مثلا دارو مصرف کرده باشم گیجم. صبح رفتیم شرکت. من میخواستم برم مرکز شهر و موزه هنر شیکاگو رو هم ببینم اما دیدم واقعا نمیتونم. هوا هم خیلی سرد بود اما چون همکار امریکایی ام و هندی ام میخواستن برن فرودگاه دیدم کار درستی نیست که برای 3-4 ساعت برم مرکز شهر. دیگه با هم رفتیم فرودگاه. برای اولین بار tsa free مشکلی پیش نیامد و راحت از گیت ها رد شدم.

بعد همکار امریکایی امون گفت بریم یه جایی به اسم admiral club. من تا حالا نرفته بود و گفتم برم ببینم چطوریه. ورودیه اش 60 دلار بود که واقعا گرون بود. امیدوارم که شرکت بهم برگردونه واقعا ستمه اگر مرکز شهر نرفته باشم و بخوام 60 دلار هم از جیبم بدم که 3-4 ساعت توی فرودگاه بشینم. به نظرم آمد یه مشت آدم از دماغ فیل یا business man نشستن اونجا. اولش خوشحال شدم که دیدم بافه برای غذا داره اما خوشحالی دیری نپایید وقتی که دیدم هیچ غذایی که بشه بهش بگی غذا نبود. دیگه یه مقداری زیتون خوردم و یه کم هم سوپ و کلوچه. برای دسر خوب بود اما برای غذا واقعا جواب نمیداد. صبحانه هتل رو هم دیر رسیدم دیگه فقط یه کیک فنجونی خوردم. الان نشستم توی این کلاب ادمیرال و دارم خاطرات مینویسم و شدیدا ح خواب آلودگی و گیجی دارم. هیچ جایی هم برای خواب نداره. هر پنج دقیقه یکبار میان و تمیز میکنن و کلی نوشیدنی و دسر دارن. اینجا دقیقا برای پولدارهای افاده ای خوبه. بابا این همه پول میگیرین یه غذایی بذارین بخوریم سیر بشیم. چیه یه دو تیکه پنیر و چیپس. بعد بشینن پای لپ تاپ و  یه درینک سفارش بدن. به هر حال بعد از چندین ساعت اینجا کار روی پروژه ام یک کم حالم بهتر شد.





امروز بلیت کنسرت یانی رو هم که توی jun هست 86 دلار یدم. یه کت شلوار تر تمیز هم بپوشم برم کنسرت! پرواز ی اعتی تاخیر داشت اما بالا ه نیمه شب رسیدم. مستقیم رفتم خونه یکی از بچه ها که کلید ماشین رو بگیرم. خیلی خیلی خسته بودم ولی رفتم تو. دو تا گربه کوچولو خوشکل گرفته بود که کلی باهام بازی د. ساعت 2 نصف شب رسیدم خونه.

(الان بعد از چند ماه بنویسم که اون 60 دلار رو شرکت پس نداد! و کوفتشون بشه)



منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/08/post-227/شیکاگو-بازگشت-Admiral-Club




شیکاگو - بازگشت - admiral club

درخواست حذف اطلاعات

 از صبح که بیدار شدم توی یه فضای سرگیجه ای بودم. انگار که مثلا دارو مصرف کرده باشم گیجم. صبح رفتیم شرکت. من میخواستم برم مرکز شهر و موزه هنر شیکاگو رو هم ببینم اما دیدم واقعا نمیتونم. هوا هم خیلی سرد بود اما چون همکار امریکایی ام و هندی ام میخواستن برن فرودگاه دیدم کار درستی نیست که برای 3-4 ساعت برم مرکز شهر. دیگه با هم رفتیم فرودگاه. برای اولین بار tsa free مشکلی پیش نیامد و راحت از گیت ها رد شدم.

بعد همکار امریکایی امون گفت بریم یه جایی به اسم admiral club. من تا حالا نرفته بود و گفتم برم ببینم چطوریه. ورودیه اش 60 دلار بود که واقعا گرون بود. امیدوارم که شرکت بهم برگردونه واقعا ستمه اگر مرکز شهر نرفته باشم و بخوام 60 دلار هم از جیبم بدم که 3-4 ساعت توی فرودگاه بشینم. به نظرم آمد یه مشت آدم از دماغ فیل یا business man نشستن اونجا. اولش خوشحال شدم که دیدم بافه برای غذا داره اما خوشحالی دیری نپایید وقتی که دیدم هیچ غذایی که بشه بهش بگی غذا نبود. دیگه یه مقداری زیتون خوردم و یه کم هم سوپ و کلوچه. برای دسر خوب بود اما برای غذا واقعا جواب نمیداد. صبحانه هتل رو هم دیر رسیدم دیگه فقط یه کیک فنجونی خوردم. الان نشستم توی این کلاب ادمیرال و دارم خاطرات مینویسم و شدیدا ح خواب آلودگی و گیجی دارم. هیچ جایی هم برای خواب نداره. هر پنج دقیقه یکبار میان و تمیز میکنن و کلی نوشیدنی و دسر دارن. اینجا دقیقا برای پولدارهای افاده ای خوبه. بابا این همه پول میگیرین یه غذایی بذارین بخوریم سیر بشیم. چیه یه دو تیکه پنیر و چیپس. بعد بشینن پای لپ تاپ و  یه درینک سفارش بدن. به هر حال بعد از چندین ساعت اینجا کار روی پروژه ام یک کم حالم بهتر شد.





امروز بلیت کنسرت یانی رو هم که توی jun هست 86 دلار یدم. یه کت شلوار تر تمیز هم بپوشم برم کنسرت! پرواز ی اعتی تاخیر داشت اما بالا ه نیمه شب رسیدم. مستقیم رفتم خونه یکی از بچه ها که کلید ماشین رو بگیرم. خیلی خیلی خسته بودم ولی رفتم تو. دو تا گربه کوچولو خوشکل گرفته بود که کلی باهام بازی د. ساعت 2 نصف شب رسیدم خونه.

(الان بعد از چند ماه بنویسم که اون 60 دلار رو شرکت پس نداد! و کوفتشون بشه)



منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/08/post-227/شیکاگو-بازگشت-Admiral-Club




شیکاگو - بازگشت - admiral club

درخواست حذف اطلاعات

 از صبح که بیدار شدم توی یه فضای سرگیجه ای بودم. انگار که مثلا دارو مصرف کرده باشم گیجم. صبح رفتیم شرکت. من میخواستم برم مرکز شهر و موزه هنر شیکاگو رو هم ببینم اما دیدم واقعا نمیتونم. هوا هم خیلی سرد بود اما چون همکار امریکایی ام و هندی ام میخواستن برن فرودگاه دیدم کار درستی نیست که برای 3-4 ساعت برم مرکز شهر. دیگه با هم رفتیم فرودگاه. برای اولین بار tsa free مشکلی پیش نیامد و راحت از گیت ها رد شدم.

بعد همکار امریکایی امون گفت بریم یه جایی به اسم admiral club. من تا حالا نرفته بود و گفتم برم ببینم چطوریه. ورودیه اش 60 دلار بود که واقعا گرون بود. امیدوارم که شرکت بهم برگردونه واقعا ستمه اگر مرکز شهر نرفته باشم و بخوام 60 دلار هم از جیبم بدم که 3-4 ساعت توی فرودگاه بشینم. به نظرم آمد یه مشت آدم از دماغ فیل یا business man نشستن اونجا. اولش خوشحال شدم که دیدم بافه برای غذا داره اما خوشحالی دیری نپایید وقتی که دیدم هیچ غذایی که بشه بهش بگی غذا نبود. دیگه یه مقداری زیتون خوردم و یه کم هم سوپ و کلوچه. برای دسر خوب بود اما برای غذا واقعا جواب نمیداد. صبحانه هتل رو هم دیر رسیدم دیگه فقط یه کیک فنجونی خوردم. الان نشستم توی این کلاب ادمیرال و دارم خاطرات مینویسم و شدیدا ح خواب آلودگی و گیجی دارم. هیچ جایی هم برای خواب نداره. هر پنج دقیقه یکبار میان و تمیز میکنن و کلی نوشیدنی و دسر دارن. اینجا دقیقا برای پولدارهای افاده ای خوبه. بابا این همه پول میگیرین یه غذایی بذارین بخوریم سیر بشیم. چیه یه دو تیکه پنیر و چیپس. بعد بشینن پای لپ تاپ و  یه درینک سفارش بدن. به هر حال بعد از چندین ساعت اینجا کار روی پروژه ام یک کم حالم بهتر شد.





امروز بلیت کنسرت یانی رو هم که توی jun هست 86 دلار یدم. یه کت شلوار تر تمیز هم بپوشم برم کنسرت! پرواز ی اعتی تاخیر داشت اما بالا ه نیمه شب رسیدم. مستقیم رفتم خونه یکی از بچه ها که کلید ماشین رو بگیرم. خیلی خیلی خسته بودم ولی رفتم تو. دو تا گربه کوچولو خوشکل گرفته بود که کلی باهام بازی د. ساعت 2 نصف شب رسیدم خونه.

(الان بعد از چند ماه بنویسم که اون 60 دلار رو شرکت پس نداد! و کوفتشون بشه)



منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/07/08/post-227/شیکاگو-بازگشت-Admiral-Club




شیکاگو - روز هشتم - شهر چینی ها (2)

درخواست حذف اطلاعات
توی نقشه زده بود یه دریاچه ای نزدیک هست خواستم برم اونجا رو ببینم اما چند قدمی که از شهر چینی ها دور شدم کم کم شهر ترسناک شد.
چند تا بیخانمان هم اونجا بودند. یه لحظه گفتن الانه که بریزن سرم و گوشی و زندگیمو ازم بگیرم ولی خدا رو شکر کاری نداشتن. یه کم که جلوتر رفتم دیدم گوشیم باتری زیادی نداره. ترسیدم خاموش بشه و نتونم برگردم. این شد که تصمیم گرفتم برگردم شهر چینی ها و شام رو بخورم.



برای شام هم رفتم یه رستوران چینی. هر چقدر شام ب بد و فاجعه بود شام امشب عالی بود. یه منو گذاشت جلوم هزار نوع غذا و نوشیدنی توش بود و قیمت ها هم همه مناسب. یعنی تا حالا منوی به این بزرگی ندیده بودم. کدهای 1000 به بالا داشت!
منم یه غذای اسپایسی خوشمزه سفارش دادم و لذتش رو بردم. رستوران با وجود اینکه بزرگ بود دیگه جای سوزن انداختن نبود و ملت صف وایساده بودن که نوبت شون بشه بشینن. یه دختر چینی کوچولو هم بود که کمی دور کنج نشسته بود و خیلی بانمک بود. منم  همینطوری که غذا میخوردم زیر چشمی نگاهش می . یعنی دلم دختر چینی خواست! خیلی دوستش داشتم. فکر کنم مامانش از این single mom ها بود و بچه اشو آورده بود رستوران. نمیدونم خیلی بچه های مختلف اینطوری دلم میخواد. 





توی مترو برگشتنی یه دختر سفید خوشکل چشم آبی نشست کنارم و منم یه کم باهاش حرف زدم. با خودم گفتم ای دل غافل عمرمون دالاس حروم شد. چقدر شیکاگو امکانات بود نمیدونستیم. دالاس متروها و اتوبوس ها پر از افراد بسیار فقیر و ترسناکه. اینجا اما آدم حس هم زیاد میبینی که سوار مترو میشن. مترو دومی هم یه دختر سفید موطلایی نشسته بود که دوست داشتم باهاش حرف بزنم اما نشد دیگه.







منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/06/16/post-225/شیکاگو-روز-هشتم-شهر-چینی-ها-2-




شیکاگو - روز نهم - پیتزای deep dish

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح همون صبحانه همیشگی هتل رو خوردیم و رفتیم شرکت. امروز از صبح تا عصر اون برنامه ای که قرار بود انجام بدیم رو درست .  عصر میخواستم برم مرکز شهر و موزه هنر شیکاگو رو ببینم که این همکار هندیم گفت که اونم میاد. با هم رفتیم هتل و وسایل رو گذاشتیم و بعد رفتیم مرکز شهر. توی راه راننده خیلی بد رانندگی میکرد. مدام محکم گاز میداد و محکم ترمز میگرفت. من حال تهوع بهم دست داده بود. این دو هفته ای نزدیک سه چهار بار احساس سرگیجه اینا . دارم نگران میشم که نکنه مریضی چیزی شده باشم آخه سابقه نداشت اینطوری باشم. خستگی ام هم زیاده. صبح زود بیدار شدن هم خیلی اذیتم میکنه چون نمیتونم به اندازه کافی بخوابم. توی راه تصمیم گرفتیم که برای شام بریم پیتزاشیکاگویی بخوریم. امریکا دو نوع پیتزای خیلی معروف داره یکی chicago style هست که بهش deep dish هم میگن و نسبتا کلفت هست و یه نوع new york استایل هست که نون اش خیلی نازکه. من هر دو تا رو دوست دارم اما پیتزاهایی که توی ایران درست میکنیم یه چیز دیگه است. یعنی مختلفاتی که اضافه میکنیم و داره فوق العاده میشه. اینجا پیتزاها معمولا یک طعم بیشتر ندارن. توی اینترنت یه جایی پیدا که گرون هم نباشه و رفتیم. 






رستوران تاریک (رومانتیک بود) و یه عده کمی گوشه و کنار نشسته بودند و داشتند صحبت می د. ما پیتزای مخصوص اش رو سفارش دادیم. گفت 40 دقیقه طول میکشه آماده بشه. خیلی سر و صدا بود. کلا یه چیزی که زیاد میبینم اینه که رستوران های اینجا خیلی سر و صداست. یه دو تا دختر هم آمدن شروع به خوندن که استعداد و تجربه اشون خیلی کم بود آهنگ هاشونم روی مخ بود. 





یه چیزی که نظرم رو جلب کرد این بود که برای دستشویی نوشته بود washroom. این قیقا همون چیزی بود که این همکار امریکاییمون میگفت اشتباهه. دیگه ازش ع گرفتم. 



یه چیز جالب دیگه هم این بود که نور شمع افتاده بود توی لیوان آب و قشنگش کرده بود. بعد از ی اعت بالا ه غذا رو آوردن و ما خودمونو با اون نون ها سیر کرده بودیم دیگه.  پیتزاش خیلی بزرگ بود و مزه اش هم اوکی بود اما به نظرم خوب نپخته بود آخه پنیرش درست آب نشده بود و سفت بود. غذامون خیلی گرون شد نزدیک 40 دلار شد که با تیپ و اینا نفری 23 دلار دادیم. به نظرم اصلا ارزش نداشت. پیتزایی شیکاگویی ای که سن دیگو خورده بودم خیلی خوشمزه تر بود. دستشویی رستورانش هم خیلی کثیف بود اصلا نشد که بری. در کل اما خوب بود که پیتزا رو خوردیم. 





کلی زیاد آمد که گفتم بریم بدیم به یه فقیری اما پیدا نکردیم. رفتیم تا نزدیک رودخونه. شیکاگو توی شب هم خیلی قشنگ بود و من اصلا احساس نا امنی ن . با تا ی برگشتیم و کل مسیر با راننده تا ی حرف زدم. از نیویورک آمده بود و میخواست جابه جا بشه به سمت دالاس و از من در مورد دالاس میپرسید و منم در مورد نیویورک ازش پرسیدم. میگفت تنها جایی که واقعا نیویورکه. شیکاگو هم خوبه اما نیویورک یه چیز دیگه است. حتما باید در اولین فرصت برم.






منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/06/19/post-226/شیکاگو-روز-نهم-پیتزای-Deep-Dish




شیکاگو - روز هشتم - شهر چینی ها

درخواست حذف اطلاعات

ای بابا چقدر ما شیکاگو بودیم! از صبحانه یه ع گرفتم که یادم بمونه هر روز چی خوردیم اینجا. صبحانه هر چی میخواستی میتونستی برداری اما تنوع نداشت. روز اول من ووچر ام یادم رفته بود بیارم و میگفت 16 دلار میشه اما بعدا روی اتاق هتل امون حساب .

امروز هم مثل بقیه روزها بود فقط هوا از صبح خیلی خوب بود. صبح یه جلسه داشتیم.  امروز هم این همکار هندیمون یه کلمه گفت washroom (هندی های به جای restroom  میگن) و این همکار امریکایی ام هم گفت چی؟ و باز با هم خندیدیم. یه بار دیگه هم کلمه herb رو درست تلفظ نکرد. این امریکایی هم باز گیر داده بود که این هورب تلفظ میشه. منم گفتم ای بابا منم اینو میگن ههههررررببببب! خلاصه امریکایی ها خیلی توی این چیزا داستان هستن. کاشکی میشد با این همکارای امریکایی بیشتر کار کرد کلی چیز دارم یاد میگیریم. امروز هم رفته بود یه صفحه گرامافون یده بود 135 دلار که کل یون گرامافون یکی از گروه های موسیقی راک مورد علاقه اشو کامل کنه. داره کل یون کارت بیس بال و این گرامافون ها رو جمع میکنه. 


عصر هم کیفم رو دادم همکار هندیمون ببره هتل و خودم رفتم سمت مرکز شهر.




میخواستم که مترو عوض کنم باید میرفتم توی خیابون و چشمم به کمپس depaul افتاد و رفتم توش. پایینش فروشگاه بود.




از یه دختر چینیه پرسیدم که دستشویی کجاست و اونم نشونم داد. توی شیکاگو من چینی و سفید زیاد میبینم. برع دالاس که پر از مکزیکی هست. بعد هم سوار مترو شدم دوباره و رفتم china town. یک ساعتی کل مسیرم طول کشید اما ارزشش رو داشت چون خیلی با حال بود.از همون ایستگاه مترو همه چیز رنگ چینی میگرفت.



 قشنگ حس توی چین بودن بهم دست داد. لوس آنجلس هم china town رفته بودم اما مثل اینجا حس چین رو نمیداد.
 


اما little tokoyo اش حس ژاپن میداد که دوست داشتم. یه یک ساعتی توی خیابون هاش قدم زدم. 



منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/06/10/post-224/شیکاگو-روز-هشتم




شیکاگو روز ششم - old town

درخواست حذف اطلاعات

بعد با اتوبوس رفتم محله old town. یه خیابون که پر از رستوران و بار بود. توی خیابون یه زن و مرد هم فارسی صحبت می که انگار خونه اشون اونجاها بود. اصلا هم پارکینگ گیر نمیامد.






از این فضاهای ترسناک که توی های گانگستری هم میشه دید اونجاها پیدا میشد.



توی راهم یه کوروت قدیمی هم دیدم. فکر ای بابا اینم زمان خودش یه ماشین خیلی خفنی بوده. الان شبیه اسباب بازی شده.



بعد از گردشی در مرکز شهر برگشتم هتل چون فردا هم باید میرفتم سر کار.







منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/05/20/post-222/شیکاگو-روز-ششم-Old-town




شیکاگو - روز هفتم

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح که بیدار شدم هوا به طرز ناجوانمردانه ای سرد بود و باد میامد. شب هم برف آمده بود و همه جا رو سفیدپوش کرده بود. 







منظره خیابون از شرکت قشنگ بود.



بعد از شرکت هم جایی نمیشد رفت برای همین رفتم یه فست فودی (هات داگی) نزدیک هتل. من یه سالاد سفارش دادم که خیلی بد بود. اول اینکه یادش رفته بود بهم بگم که سالاد رو باید از اون طرف خودم بردارم فکر که صدام میکنه بعد هم اصلا تازه نبود. یعنی پشیمون شدم که این همه پول دادم برای یه سالاد بدمزه. تنها چیز خوبی که اونجا بود این بود که مغازه اش مثل یه موزه لوازم عتیقه بود. با خودم گفتم ولش کن فکر میکنم این پول رو دادم برم موزه نگاه کنم. 













منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/06/06/post-223/شیکاگو-روز-هفتم




َشیکاگو روز ششم - باغ وحش

درخواست حذف اطلاعات

امروز یکشنبه هم تعطیل بودیم. هوا مثل دیروز آفت نبود و خیلی سرد بود با این حال تصمیم گرفتم که بزنم بیرون.  من معمولا مسافرت میرم دوست دارم برم محیط های طبیعی یا یه جایی که حداقل حیوان ها باشن. برای همین تصمیم گرفتم که برم و باغ وحش رو هم ببینم. به اونجا که رسیدم گفتم عجب غلطی امروز آمدم بیرون یعنی داشتم خشک میشدم اما بعد که نظرم عوض شد و گفتم عجب اشتباهی بود اگر نیامده بودم وگرنه از دست داده بودم. باغ وحش پر از محیط های سر بسته بود که داخلشون بسیار هم گرم و مطبوع بود.





توی باغ وحش اعصابم از دست دوربینم اب شد و کلی توش فوت بلکه کمی از غبارش کاسته بشه اما بدتر شد و مه گرفت. یه جا بخاری پیدا و گرمش و مهش رفت ولی غبارها موندن.





 باغ وحش شیکاگو مجانی بود و به نسبت هم باغ وحش قشنگی بود. یه جایی یه وسیله گذاشته بودند که 5 دلار بود و واقعیت مجازی نشون میدند. مثلا یه زیر دریایی بود و بدنه اش با حرکت حرکت میکرد اما اجازه ندادن که ع بگیرم یا بگیرم. در کل اینجا واقعیت مجازی خیلی داره زیاد میشه و میشه توی محیط های تفریحی دید که عده ای سعی میکنن که باهاش ب و کار سرگرمی داشته باشن.





بدبخت همه حیوان هایی که بیرون بودند یخ زده بودند. یعنی قشنگ ترین صحنه باغ وحش این میمون ها بودند که همدیگرو بغل کرده بودند که یخ نزنند و همه توریست ها پشت سر من میگفتن اووووو. 



خیلی از حیوان ها رو هم به خاطر سرما جمع کرده بودند و اونایی که بیرون بودند هم اکثرا از سرما ت نمیخوردن. ولی اونایی که داخل بودند اکثرا خوب بودند. فکر کنم 5 یا 6 تا جای بزرگ فضای داخلی داشت.







منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/05/20/post-221/َشیکاگو-روز-ششم-باغ-وحش




َشیکاگو روز پنجم مرکز شهر - قسمت پنجم و آ

درخواست حذف اطلاعات


بعد از اون سوار اتوبوس شدم و رفتم سمت اسکله



توی پارک یه نمایشگاه از آینه گذاشته بودند که هفته آ ش بود.یه سری آینه های رنگی که میچرخیدن و کلی بچه که داشتن بازی می و البته آهنگ ملایمی و نسیم بسیار سرد.











من دیگه خیلی توی شب نموندم مخصوصا اینکه هتلم هم یک ساعتی با مرکز شهر فاصله داشت و هوا هم سرد بود و منم خسته شده بودم. با این حال همون چند تا منظره ای که دیدم توی شب از شهر میتونم بگم که قشنگ بود و به نسبت شلوغ بود.






منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/05/20/post-220/َشیکاگو-روز-پنجم-مرکز-شهر-قسمت-پنجم-و-آخر




َشیکاگو روز پنجم مرکز شهر - قسمت چهارم

درخواست حذف اطلاعات

خانه فرهنگی شیکاگو خیلی نزدیک بود. پایین فرهنگسرا یه محوطه ای بود که عده ای بی خانمان نشسته بودند.



طبقه سوم نمایشگاه بود. تا از در آمدم تو یه خانم سیاهپوست که اونجا کار میکرد بی اختیار آمد سمتم و گفت oh wow look at your jacket! بعد یک لحظه متوجه شد که زیادی هیجان زده شده بود و گفت اهل کجایی و اینجا چکار میکنی؟ انگاری که خیلی کنجکاو شده بود که من کی هستم. فکر کنم هیچوقت واکنشش رو یادم نره. شانس هم نداریم کاپشنمون هم یه دختر قد بلند چشم آبی رو که جذب نمیکنه دخترهای سیاهپوست رو جذب میکنه. 


گوشیم شارژ نداشت و ازش راهنمایی خواستم که کجا گوشیم رو بزنم به شارژ و با یه زحمتی بالا ه یه پریز برق پیدا . خانمه هم همینطوری سئوال میکرد و میخواست هر جوری شده شماره اشو بگیرم. منم آ ش نگرفتم و رفتم.




یه فضای جالبی هم بین ساختمان ها در آورده بودند که یه عالمه پله بود که معلوم نبود کجا میرن.



طبقه دوم میگفت که یه طاق داره که بزرگترین سنگ یکپارچه دنیاست (اگر اشتباه نشنیده باشم) اما من که رسیدم گفت که تالار خصوصی گرفتن و امروز نمیتونین بازدید کنین. به علاوه اونجا داشت بسته میشد و منم باید گوشیم رو برمیداشتم و راهی میشدم.



بعد راه افتادم توی خیابون های مرکز شهر و کنار رودخانه رو برم ببینم.












منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/05/20/post-219/َشیکاگو-روز-پنجم-مرکز-شهر-قسمت-چهارم




َشیکاگو روز پنجم مرکز شهر - قسمت سوم

درخواست حذف اطلاعات

قسمت شمالی پارک خیلی قشنگتر بود. چند تا پارک کوچیک کنار هم بودند. این قسمت کلی هم توریست میشد دید که از جاهای مختلف آمده بودند. بیشترشون چینی بودند ولی هندی هم کم دیده نمیشد.





رفتم و رفتم تا بالا ه رسیدم به این نماد اصلی شیکاگو که انصافا هم کار بسیار زیبایی بود. کلی مردم هم داشتن برای خودشون ع میگرفتن. منم یه امروز شلوار سفیدم رو با یه کاپشن آدم فضایی پوشیده بودم که کلا با محیط یکی شده بودم. مامانم بعدا که ع ها رو دیده بود میگفت چقدر این لباسه بهت میاد. ولی دوستم که دختره توی دالاس یه بار بهم گفت این چیه که میپوشی اهداش کن بره! خلاصه هر سلیقه ای فرق میکنه.



انعکاس تصاویر یه جوری بود که سخت میشد یه ع ی بگیرم که خودم توش نباشم. بالا ه پشت سر یکی قایم شدم و از یه زاویه دیگه هم ع گرفتم.



بعد به مسیرم ادامه دادم که برم فرهنگسرای نزدیک پارک.










منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/05/20/post-218/َشیکاگو-روز-پنجم-مرکز-شهر-قسمت-سوم




َشیکاگو روز پنجم مرکز شهر - قسمت اول

درخواست حذف اطلاعات

از هتل که آمدم بیرون یک باد سردی میامد که میرفت توی گوشم و درد میگرفت. یه چند قدمی رفتم دیدم واقعا نمیشه. این شد که رفتم فروشگاه نزدیک هتل که یه لباسی چیزی ب م. نمیدونم چرا همه لباس ها تابستونه بودند. یعنی یه نفر هم این وقت سال کلاه نمیخواد؟ ژاکت نمیخواد؟ به سه تا فروشگاه سر زدم و بالا ه شانسی یه کلاه سفید که روش نوشته بود شیکاگو ید. کلا مثل اینکه رسم شده هر جایی که میرم مجبورم یه چیزی ب م. چند وقت پیش هیستون هم همینطوری شده بود. 



توی راه این اتوبوس قدیمی هم نظرم رو جلب کرد. اتوبوس هایی که استفاده نداشت رو کرده بودند کتابخانه عمومی. نمیدونم سیار هم بود یا نه اما آ هفته هست و ی توش نبود.



راه افتادم رفتم سمت ایستگاه. شیکاگو حمل و نقل عمومی اش خوبه. ترنی سریع السیر داشت تا مرکز شهر که زمان گرفتم 37 دقیقه طول کشید. با google maps هم زمان گرفته بودم با تا ی 35 دقیقه بود. یعنی خیلی فرقی نمیکرد.


ایستگاه های شمالی به نسبت خلوت بودند اما هر چی به مرکز شهر نزدیکتر میشدی ایستگاه ها شلوغتر بودند. 



یه چیز باحالی که داشت این بود که قطار از بین طبقه دوم سوم خانه ها رد میشد. فکر کنم تا حالا همچین قطاری رو ندیده بودم. حس باحالی میداد که بالا هستی. یه چیز جالب دیگه این بود که حس اینکه خارجی هستی اینجا خیلی به آدم دست نمیداد. غیر از اینکه آسیایی های زیادی رو میشد دید رفتار مردم هم خوب بود. توی ترن سر صحبت رو باز می و با بغل دستی ام صحبت می و اونم خیلی دوستانه جواب میداد. 



بالا ه رسیدم مرکز شهر و میتونم بگم که خیلی خیلی قشنگ بود. رودخانه ای که از وسط رد میشد و ساختمون های بلند. کاملا مشخص بود که مرکز شهرش خیلی از دالاس بزرگتره و البته شلوغتر.




ایستگاه مرکز شهر منو یاد این های گانگستری انداخت. گفتم اوه الان مافیای شیکاگو میان! بسیار بسیار کثیف بود و به نظر متروکه و ترسناک میامد. 




از ترن که آمدم بیرون توی خیابون هنوز همون باد سر بود. حتی میتونم بگم که سردتر هم شده بود. خیر سرش مثلا قرار بود که امروز آفت باشه اما آفتابش انگاری که یخ زده بود. wilis tower با ایستگاه چند قدمی بیشتر فاصله نشد. این شد که از کنار دیوارها آروم آروم راه افتادم. 



اونجا خیلی شلوغ بود و ی که دم در ایستاده بود گفت که یک ساعت و نیم صف باید بایستین. من دیگه از دور زیارت و رفتم سمت پارک مرکز شهر.




توی راه این شریکم زنگ زد و یک ساعتی هم با اون صحبت و پشت ساختمون ها پناه میگرفتم که باد نبردتم. پارک اصلا سرسبز نبود. آخه نمیدونم خدا چرا این وقت سال من آمدم اینجا؟ مجسمه ها خوب بودند اما بگم خیلی خاص بودند نبودند. یه عده ای هم دور پارک توی این سرما داشتن میدویدن یا خیلی شیک سگشون رو آورده بودند گردش. اصلا از پارک های اینطوری که درخت نداره خوشم نمیاد.




توی پارک توریست هم زیاد بود. اما اکثرا دست جمعی آمده بودند. فکر کنم توریست تنهاشون فقط من بودم.





منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/05/03/post-216/َشیکاگو-روز-پنجم-مرکز-شهر-قسمت-اول




َشیکاگو روز پنجم مرکز شهر - قسمت دوم

درخواست حذف اطلاعات

به راهم توی اون پارک ادامه دادم و اینور و اونور پارک میشد چند تا مجسمه هم دید. مثل خیلی دیگه پارک های توی امریکا درخت های زیادی رو نمیشه دید. کلا تعریفشون از پارک یه فضای چمنی شکل باز هست تا یه عالمه درخت.



البته جاهای قشنگ هم داشت ولی واقعا انتظار بیشتری داشتم.





توی نقشه هم نگاه می که جاهای دیدنی رو پیدا کنم و ببینم. این فواره مثلا از جاهای دیدنی بود اما من که رسیدم خشکیده بود.



مثلا قرار بوده که این شکلی باشه.



دوربینم رو هم زوم که از فضای اونطرف تر پارک هم که رودخانه میسیسیپی باشه هم ع بگیرم و این لکه های وحشتناک غبار روی دوربینم دیگه واقعا غیرقابل قبول شدن. ظاهرا دوربینم رو گذاشته بودم کنار این فن توی هتل و هر چی غبار بوده رو فرستاده توی دوربین. ع های این سفرم رو کلا اب کرد. حتما باید یه دوربین بگیرم.









منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/05/20/post-217/َشیکاگو-روز-پنجم-مرکز-شهر-قسمت-دوم




شیکاگو - روز دوم و سوم و چهارم

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح که بیدار شدیم برف آمده بود. نزدیک هتل که کامل سفید پوش شده بود اما یکی دو ساعت بعد کم کم اکثرش آب شدن.هوا هم به طرز ناجوانمردانه ای سرد بود و باد میامد. اصلا یک دقیقه هم نمیشد بیرون ایستاد. منم لباس گرم خیلی نیاورده بودم. یه کاپشن فقط داشتم که سه چهار دست زیرش میپوشیدم که بتونم چند دقیقه بیرون وایسم. همش میگفتم ای خدا هوای به اون خوبی دالاس رو ول کردیم و آمدیم کجا!




فردای روز بعد ظهر برای پیاده روی آمدم بیرون که برم سمت مرکز شهر evanston. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد این زیر پل بود که چقدر داغون و قدیمی بود. یه همچین منظره های اصلا توی دالاس ندیدم.



مرکز شهرش هم مثل مرکز شهر ای کوچیک نزدیک دالاس بود و هیچ چیز خاصی نداشت. تنها چیزی که میشد دید اینه که مکزیکی ها بسیار کم هستند و آسیایی ها اینجا خیلی زیادن. من رفتم توی فروشگاه تارگت که یه کلاه بگیرم اما گیرم نیامد.




روز بعد هم دوباره هوا خیلی سرد بود ولی دیگه برفی نبود.



بازم رفتم مرکز شهر evanston و از این صحنه ها شکار . قندیل ها همینطوری از پل ها آویزون بودن. تا اینجا که اصلا از بودنم راضی نبودم. مرکز شهر شیکاگو هم یک ساعتی دوره که بعد از کار بخوام برم هم خیلی نمیتونم بگردم و تازه هوا اینقدر سرده که برم هم کاری نمیتونم کنم.



امروز این خطوط سبز دوچرخه هم توی شهر نظرم رو جلب کرد که اینجا برای دوچرخه ها مسیر زیاد هست و خودشهرداری هم دوچرخه اجاره ای گذاشته.



شب خواستم که باز تلاش کنم و برم بیرون و شاید لباس گرم ب م اما یک ربعی نبود که خارج شده بودم که برف گرفت و این شد که برگشتم.



امروز بعد از شرکت این همکار هندیم گفت که بریم رستوران. رفتیم یه رستوران پا تانی به اسم al-watan. امروز فهمیدم به این بچه هایی که از هند میان شرکتمون یه کارت اعتباری میده برای تا ی که هرچقدر خواستن استفاده کنن. بعد یادم افتاد که پارسال من یه دوماهی این همکار هندیم رو میرسوندم هتل و راهم رو یه ربع نیم ساعتی دور می و فکر می که زن و بچه داره مثلا دارم بهش یه کمکی میکنم. اونم هیچی نمیگفت. یعنی واقعا نمیدونم اینا چه فکری میکن. اگر میدونستم که اینطوریه که هیچوقت همچین کاری رو نمی .



توی رستوران هیچ ی نبود. خود صاحب رستوران هم کلی طول کشید که برسه و غذا بیاره. اصلا امیدی نداشتم که غذاش خوب باشه اما خیلی خیلی فرای انتظارم بود و خوب بود.



عصر هم گفتم بیا بریم یه جایی اطراف ها بگردیم و اونم گفت حال ندارم و برگشتیم هتل. یعنی اصلا فان نیستن.




منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/03/06/post-214/شیکاگو-روز-دوم-و-سوم-و-چهارم




این روزا

درخواست حذف اطلاعات

قبل از اینکه بقیه سفر شیکاگو رو بنویسم میخوام یه کم در مورد این روزا بنویسم. قرار بود که شرکت ما چهار ماه پیش کار گرین کارتم رو شروع کنه. الان چندین ماهه و  هنوز قدم اول رو برنداشتن. این موضوع خیلی منو ناراحت کرد. آخه چرا مردم در مورد قول هایی که میدن اینقدر بی تفاوت هستن.  یعنی نمیشه روی هیچ ی توی این عالم حساب کرد که سر حرفش باشه؟ همه کارها رو خودم باید تنهایی انجام بدم؟ خب انجام میدم اما مگه من چقدر وقت دارم که همه کاری کنم؟  بعد هم شروع کنن دو سالی حداقل طول میکشه گرین کارت بگیرم. یه جورایی دلم برای خانواده ام خیلی تنگ شده. یه دو روزی میشد که اصلاح نکرده بودم. امروز توی آیینه نگاه و دیدم نصف موهای صورتم سفید شدن. میگم ای خدا پیر شدیم نشد یه سری برگردم ایران. این آگست میشه 6 سال که امریکام و نتونستم برگردم. دیگه داره میشه 35 سالم و فکر میکنم که نصف بیشتر عمرم رو طی . اگرچه از مسیری که آمدم خیلی راضی ام اما فکر میکنم که چیزی هم به انتها نمونده و شاید نتونم همه کارهایی که میخوام رو تا قبل از مردنم تموم کنم. بابابزرگم 63 سالگی فوت کرد. خدا بیامرزدش خیلی دوستش داشتم. هیچوقت یادم نمیره که دبستان بودم برام دوچرخه ید. یعنی اون دوچرخه بهترین کادوی زندگیم بود. فکر میکنم که منم احتمالا همین 60 سال اینا زندگی میکنم و فقط 25 سال مونده و انگار که تا حالا هیچ کاری ن .


الان یک هفته ای میشه که موبایلم اب شده و کلی وقتم رو تلف کرده. دیگه فردا میخوام برم یه گوشی نو ب یم. یه چیزای اینطوری که پیش میان کارهای غیرواجب میشه آپدیت بلاگ به تاخیر میفته. فردا برم یه آیفن نو آ ین مدل بگیرم خودمو راحت کنم. خ این گوشی دیگه خیلی خیلی اذیتم کرد. چندین بار باتری گرفتم دو روز خوبه و یه دفعه کامل خاموش میشه. تا یه باتری جدید میندازم دوباره عین روز اول خوب میشه و باز دو روز بعد از اول. یه سری هم باتری امو گذاشتم توی فریزر و شارژ شد اما دیگه کار نکرد. خلاصه داستانی شد این گوشی. توی شرکت گوشیمو باز که باتریشو عوض کنم و کارت sd اشو در آوردم که ببینم مشکل از اون هست یا نه و یادم رفت بذارم سر جاش. فرداش که رفتم شرکت دیدم کارت حافظه اش نیست. خیلی خیلی ناراحت شدم. این دو ماهه همه ع هامو با گوشیم گرفته بودم چونکه لنز اون دوربین قبلی ام غبار گرفته بود و دیگه بیرون نمیبردمش.خیلی ناراحت شدم که ع و های این مدت رو از دست دادم. باید یه دوربین همراه ضد غبار بگیرم. یه جستجویی اما چیزی که سبک باشه بتونم راحت بذارم توی جیبم و کیفیتش هم خوب باشه پیدا ن .


در ضمن نمیشه هم گیتار تمرین کرد و هم تایپ کرد. ناخن های دست راستم رو بلند گذاشتم که بتونم باهاش گیتار بزنم اما تایپ م رو با سختی مواجه کرده. فکر کنم فردا برم کوتاهش کنم. گیتار هم همه میگفتن آسونه. خیلی سخته. یعنی انگشت ها هی کش میان باز درست نمیشه بزنی. من چند جلسه ای رفتم جلو اما هنوز نمیتونم یه آهنگ بزنم. آکورد عوض هم خیلی سخته. برای فردا بلیت کنسرت یانی دارم که براش خیلی هیجان زده ام. یه گوشی بگیرم کارهامو سر و سامون بدم بیشتر مینویسم.




منبع : http://zireasemanekhoda2.blogsky.com/1397/03/27/post-215/این-روزا