بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

زبرجد

آخرین پست های وبلاگ زبرجد به صورت خودکار از بلاگ زبرجد دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



برای تولد ش....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

چند ماه پیش خیلی ناگهانی پیام هایت در موبایل بابا حذف می شود، به هزار در می زنیم تا برشان گردانیم اما نمی شود که نمی شود که نمی شود....

صبح بابا زنگ می زند که بروم دنبال و ببرمشان معراجِ برای شناسایی لوازم مهدی، تعجب می کنم.... می گویم بابا ما که بعد از شهادت وسایل ش را تحویل گرفتیم. حالا بعد از این همه مدت چه چیز را می خواهند شناسایی کنیم؟ بابا توضیح می دهد که گویا جدیداً عراقی ها مقداری وسایل از ی عملیات را تحویل داده اند.

می رسیم معراج، می خواهم از خداحافظی کنم و بروم اما خواهش می کند که بمانم.

من اما توانِ پا گذاشتن در معراج را ندارم.... بعد از آن شبی که پیکر غرق به خون مهدی را آن جا دیدم دیگر نمی توانم در هوای معراج نفس بکشم...

میرویم برای شناسایی لوازم شخصی ات از بین لوازم پیدا شده ی ی آن عملیات لعنتی.
پاهایم می لرزد.... پدر هی بغض ش را می خورد و اشک چشم ش را پاک می کند
در کمال ناباوری گوشی ات پیدا می شود مهدی.... سالم تر از همه....بعد از سه سال و چهار ماه و شانزده روز...
روشن ش می کنیم به هزار مکافات...
و دل مان کباب می شود.... بیش از صدبار تماس گرفته بودیم... پیام داده بودیم.... ع هایت....پیام هایت....همه پیدا شده....

بابا لیست تماس ها را باز می کند و به یک باره خاطرات آوار می شود روی سرم، یادم می آید که در آن صبحِ نحسِ ۲۰ دی بعد از آن که خبر را در خبرگزاری خواندم با هزااااار امید چندین بار به تلفنت زنگ زدم، اما....

پدر چند ماهی بود که دلش می خواست گوشی ات پیدا شود... از همان روزی که پیام هایت پاک شدند....

از خودت خواسته بود تا برای روز تولدت معجزه کنی....که کردی.....باورم می شود که "بل احیاء عند ربهم یرزقون"
بازگشته ایم به روز های تلخِ اول سوگواری مهدی....

.

.

+ ۳۶ سالگی ات بر ما مبارک داداش مهدی

.

#فاتحه




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1397/03/m69




دست بردار از این در وطن خویش غریب

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

از یه جای خوب پیتزا سفارش دادیم، اما بر خلاف انتظارمون افتضاح بود.

درشو باز کردیم، تیکه های پیتزا پخش و پلا شده بودن تو جعبه، به شدت سرد و خشک بود، دریغ از ذره ای پنیر.

مخلص کلام داغون بود!

همه غر زدن، حتی مامان.

من ولی هیچی نگفتم، تا جایی که می تونستم خوردم و ازش لذت بردم.

امروز صبح مامان گفت شماره شون رو بده می خوام زنگ بزنم بهشون شکایت کنم، تو دلم گفتم بیخیال، تموم شد رفت.

یه آن به خودم نگاه ، دیدم چقدر عوض شدم!

منی که سر هر چیز با اهمیت و بی اهمیتی غر می زدم الان این جور بی خیال شدم.

چی شد که این جوری شدم؟ نمی دونم!

انگار یه مجموعه اتفاقایی باعث شدن بی تفاوت شم....

کاش بی حس تر شم... بی خیال تر.... رها تر...

و کاش این بی حسی، این بی تفاوتی، از جنس خوبش باشه....




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1397/04/z169




که بر در اختیار نگشاده ست

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ده و چهل و سه دقیقه ی شبه .

نشستم سر مزار عمو شاهرخ.... زل زدم به ع شون.... مثل ابر بهار.....

حالم خوش نیست.... حالم هیچ خوش نیست....

امروز دومین روزیه که پامیشم میام زاده سر مزار عمو شاهرخ.....

قالب که تهی می کنم باید بیام همین جا....

بهشون میگم شما که همیشه دست بزرگتری تون بوده؛ چرا الان رها کردین منو؟

من تو این شهر، جز شما گلایه هامو کجا ببرم؟

موبایلمو در میارم پروازا رو چک کنم که برم سر مزار داداش مهدی....

ساعتاش به برنامه م نمیخوره.... نه رفت نه برگشت....

زنگ میزنم معاون آموزشی مدرسه که کلاسامو جا به جا کنم. کلی عذرخواهی میکنن و دلیل میارن که امکانش نیست.

صفحه ی اسمس داداش مهدی رو باز میکنم براش می نویسم خیلی بی معرفتی! قهرم باهات!

رو میکنم به ع عمو شاهرخ، میگم به داداش مهدی بگید قرارمون این نبود.....

پا میشم میام بیرون از زاده.....

چه طعم زهری داره همه چی.....

۲۳ مهر ۹۷




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1397/07/hm83




الحمدلله علی کل حال

درخواست حذف اطلاعات
بسم اللهخوب میگذره 97.... کنار بابا و مامان و خواهر و برادر.... کنار بهترین آدم های زندگی م... میریم کافه،میگیم میخندیم. میریم کوه، آواز میخونیم. میریم بازار گل، ذوق میکنیم. الحمدلله برا تک تک لحظه های 97 ^_____^ کاش بشه تافت زد به خوشی این روزا؛ که هر چند خیلی چیزا رو کم داره، که هرچند یه لحظه هائیش بغض نفس آدم رو می بنده اما خیالی نیست. همین که یه حال خوشی هست خدا رو شکر. یارب نظر تو بر نگردد :**



منبع : http://zebarjad.blog.ir/1397/01/الحمدلله-علی-کل-حال




برکت

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

کانسپت برکت برای من همیشه حس امید رو داشته.

حتی حالا که تقریباً همه چی م بی برکت شده.

بی توفیقی یا بی همتی؟ بی ایمانی یا سختی ناپذیری؟ تلقین یا حقیقت؟ امید یا نا امیدی؟

مدت هاست که این واژه ها توی مغزم جا خوش ، هر روز بهشون فکر می کنم، اتفاقات روزمره رو یاد آوری می کنم، بعدش رزولوشن هام رو مرور می کنم.

و چقدر هر بار تفاوت " جایی که باید باشم " با " جایی که هستم " بیشتر تو ذوق می زنه...

مع الاسف هر چی هم بیشتر فکر می کنم، کمتر به نتیجه می رسم.

اما به نظرم بین همه ی این واژه ها یک مفهوم مشترک هست؛ #بی_برکتی

برکت از روزام رفته و این تلخ ترین اتفاقی هستش که می تونه بیفته.

اما انسان به امید زنده ست... به صبر... به توکل...

من می دونم یک روزی همه ی این ها جبران می شه. امید دارم... امیدِ روزای خوب...

.

.

وَ بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ

فقط به دست خودت، نه هیچ دیگر





منبع : http://zebarjad.blog.ir/1397/02/se8




مِنْ ئَـ(قـ)ـلبیٖ سَلامٌ لِبَیروت

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

شب قبل رو تقریباً نخو دم، سرفه مجال نمی داد...

ساعت ۶ و نیم مادر بیدارم کرد، گفتم امروز می خوام یه کم بیشتر بخوابم.

۷ و نیم بیدار شدم، مثل یه هفته ی گذشته با سرفه.

یه چای عسل و یه پیمونه از شربت زهر ماری که تجویز کرده بود خوردم.

تلخ بود... مثل خیلی چیزا... اما رهاش و رفتم لباسامو اتو .

از پنجره اتاق یه نگاه به بیرون انداختم هوا ابری بود.

آخ اگه بارون بزنه....

حاضر شدم و اومدم تو حیاط؛ بارون میومد... یه بارونِ نم نمِ ریز....

تقریباً همه ی مسیر رو سرفه ،

رسیدم ولیعصر، شیشه ی ماشینو دادم پائین، باید ریه ها رو پر کرد از هوای اردی بهشتی ولیعصر....

رسیدم کوبابا... بالکن ش بوی بیروت می ده.... نشستم تو بالکن ش، داشت ترکی استانبولی می خوند. اما تو این بالکن فقط #لِبیروت باید بخونه. چه بد سلیقه ن عوامل رستوران....

باز سرفه اومد سراغم.... هوای سرد از پنجره کناری می خورد به پهلو هام...

با خودم گفتم کاش مریض تر نشم....

.

.

هدیه اومد... اومد که خاک بر سر کنیم غم ایّام رو...

راستی یادم باشه دفعه ی بعد بهش بگم حیفه وقت مون رو صرف حرف زدن در مورد یه سری موارد کنیم.

آره حیفه... حیفه روح مون.... حیفه حال خوب مون... حیفه خیلی چیزا...




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1397/02/H128




برای م شهر

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

"برای سوم داد.... برای مشهر عزیز.... برای یگانه قهرمان فتح مشهر.... برای فرمانده ی گمنام فتح مشهر.... برای حاج احمد عزیز...."

حمله ی نهایی هم آغاز شد و بعد از تماس و در خواست مهدی باکری، یکی از اولین فرمانده هایی بود که وارد شهر شد.

سوار بر نفر بر m.113، با آرامش تمام.

انگار به یک باره زمین و زمان از حرکت ایستادند تا نفر بر از خیابان اصلی بگذرد و نزدیک مسجد جامع از حرکت بایستد و فردی و بلکه مردی - که حتی به راحتی می شود گفت شیر مردی - از آن پیاده شود و متواضعانه، سر بر زمین بگذارد و سجده کند آن خاک مقدس را، و بعد بر گردد به سوی بی سیم تا یکی از ماند گار ترین مکالمه های این سرزمین شکل بگیرد و برای همیشه در تاریخ ثبت شود:

احمد خطاب به غلامعلی رشید فرمانده قرارگاه قدس می گوید:

" من در م شهر هستم!، به محسن بگو ما داخل شهر یم"

احمد کاظمی را نه در روز های فرماندهی کل نیروی زمینی، نه در روز های فرماندهی لشکر ۸ نجف اشرف، نه در روز های فرماندهی قرار گاه حمزه، و نه در روز های فرماندهی کل نیروی هوایی باید جست و جو کرد،

احمد کاظمی را باید در روز هایی جست که دوشا دوش مُرداش، مهدی باکری می جنگیدند، در روز های فیاضیه، در روز های بیت المقدس و بدر و خیبر.

.

.

+ خوشا گمنامی.... خوشا گمنامی.... خوشا گمنامی....




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1397/03/A8




علی الدنیا بعدک العفا

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

سلام به بهترین و صبور ترین خواهری دنیا

ماه میهمانی خدا شروع شده و تو حالا دومین سالی ست که مهمان خاص خدا شده ای.

اما؛ وای به حال ما... وای به حال دل ما... که دیگر صدای قرآن خواندنت نمی پیچد در خانه یمان... که دیگر زنگ خانه را نمی زنی با دستانی پر از هوس های رمضانی و هندوانه ی شیرین برای افطار... که دیگر زنگ نمی زنی برای هماهنگی مجلس آقا امجد، برای قدرِ چیذر، برای ظهر های مسجد... که بین همه ی افطاری های رنگارنگ جای افطاری زیبای خانه ات بدجوری توی ذوق می زند... که بین همه ی مهمان های افطاری هایمان هیچ جای خالی تو را پر نمی کند... که جای لیوان آب جوش و مایت کنار سفره خالی ست...

امسال دومین سالی ست که با هر اذان و پهن سفره ای بغض می کنیم و اشک های متصل...

سنگین اند این روز ها طیبه... آن قدر سنگین که نفس هایم به شماره افتاده اند...

این لحظه های ماه مبارک بی تو، به سر نمی شود که نمی شود که نمی شود....

راستی حسرت تو را خوردن، روزه را باطل نمی کند؟

.

.

+ مرحمتی کرده دختر ی مهربان م را به فاتحه ای مهمان کنید




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1397/03/62t




باز می شه این در؟ صبح می شه این در؟

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

خیلی وقتا دلم می خواد بیام این جا بنویسم اما حتی حسِ تایپ هم ندارم و در نهایت حرف هام رو قورت می دم و یه لبخند می زنم به زندگی و ادامه اش می دم.

سِر شدم.

نسبت به آدم ها و رفتار ها و بر خورد ها و اتفاق ها و حادثه ها. نسبت به هر اُن چه که دور و بر م داره اتفاق میفته. حتی نسبت به خودم.

روز ا حالم داغون می شه از آدم ها و با خودم تصمیم می گیرم که از فردا فلان رفتار رو در مقابل شون پیش بگیرم، اما فردا همه ی تصمیم هام رو فراموش می کنم و همون رویه ی گذشته که عمداً مدارا هستش رو پیش می گیرم.

این قدر فکرِ نشده ها و ش ت ها و تلخی ها و بد کرداری چرخِ گردون ازم انرژی می گیره که دیگه جونی برای جنگیدن ندارم.

خاصه اگر جنگیدن با یه مشت زبون نفهم و جا ه طلب و مستِ قدرت باشه.

کاش یه روزی به همین زودیا بیام این جا و از به ثمر نشستن زحمت هام بنویسم. از بر آورده شدن رویا هام. از پیروزی هام. از شیرینی ها و موفیقیت ها.

کاش آن روز دیر نباشد.....




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/08/27aban96




من لی غیرک

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ذهن آشفته توانایی مدیریت نداره.

اُن قدر که بعضی چیز ها به طور کلی از حافظه ات پاک می شه.

وقتی ذهن بهم بریزه جسم م به هم می ریزه

درست ش زمان می بره.

باید قبول کنی بعضی چیزها رو برای همیشه از دست میدی و باید با رنجش کنار بیای.

زمانی که از این آشفتگی خلاص شدی به مراتب آدم قوی تری از گذشته می شی.

اون وقته که دیگه به این راحتی ها بهم نمی ریزی.

شاید اگه تکیه به خدا رو بلد بودم از همون اول اُن قدر قوت داشتم که هیچ وقت بهم نریزم :))

.

.

یا رب نظر تو بر نگردد...




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/10/qwerty




نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

این روزها مدام منتظر م؛ منتظر یک اتفاق!

مثلا باران ببارد،

مثلاً کارهای عقب افتاده ام را تمام کنم،

مثلاً این استخوان درد لعنتی خوب شود،

مثلاً

مثلاً

مثلاً

مثلاً تو بیایی!

گر عقل پشت حرف دل، اما نمی گذاشت / تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/11/72e




ما واقعاً پرهیزکاریم؟

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ما معتقدیم که ما از هارون الرشید برتریم، از هارون الرشید ورع و تقوایمان بیشتر است. عجب! مگر دنیای هارون الرشید به ما عرضه شد و ما نپذیرفتیم که می گوییم ورع ما از او بیشتر است؟ فرزندانم! برادرانم! عزیزانم! ای فرزندان علی علیه السلام آیا دنیای هارون الرشید به ما عرضه شد؟

نه، به ما یک دنیای کوچک و ناچیز و محدود عرضه شده است؛ دنیایی که خیلی زود پراکنده می شود و از دست می رود، دنیایی که وسعت دنیای هارون الرشید را ندارد. هارون الرشید به ابرها رو می کرد و می گفت: هر جا ببارید اجتان را برای من می آورند. در راه چنین دنیایی موسی بن جعفر علیه السلام را زندانی کرد. آیا ما خودمان را امتحان کرده ایم؟ آیا این دنیا دست ما آمده است و موسی بن جعفر علیه السلام را زندانی نکرده ایم؟ آیا خودمان را آزموده ایم؟ از خودمان پرسیده ایم؟ آیا تا به حال چنین سؤالی را برای خودمان طرح کرده ایم؟ هر یک از ما این سؤال را از خودش بپرسد: بینه و بین الله این دنیا، دنیای هارون الرشید که او را مجبور کرد به خاطر آن موسی بن جعفر علیه السلام را به زندان بیندازد، پیش روی ما گذاشته شده است که خیال کنیم ما از هارون الرشید باتقواتریم؟

" شهید سید محمد باقر صدر"

.

.

پی نوشت؛

فلذا این قدر ژست دین داری و نگیریم




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/03/ما-واقعا-پرهیزکاریم




باز می شه این در؟ صبح می شه این در؟

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

خیلی وقتا دلم می خواد بیام این جا بنویسم اما حتی حسِ تایپ هم ندارم و در نهایت حرف هام رو قورت می دم و یه لبخند می زنم به زندگی و ادامه اش می دم.

سِر شدم.

نسبت به آدم ها و رفتار ها و بر خورد ها و اتفاق ها و حادثه ها. نسبت به هر اُن چه که دور و بر م داره اتفاق میفته. حتی نسبت به خودم.

روز ا حالم داغون می شه از آدم ها و با خودم تصمیم می گیرم که از فردا فلان رفتار رو در مقابل شون پیش بگیرم، اما فردا همه ی تصمیم هام رو فراموش می کنم و همون رویه ی گذشته که عمداً مدارا هستش رو پیش می گیرم.

این قدر فکرِ نشده ها و ش ت ها و تلخی ها و بد کرداری چرخِ گردون ازم انرژی می گیره که دیگه جونی برای جنگیدن ندارم.

خاصه اگر جنگیدن با یه مشت زبون نفهم و جا طلب و مستِ قدرت باشه.

کاش یه روزی به همین زودیا بیام این جا و از به ثمر نشستن زحمت هام بنویسم. از بر آورده شدن رویا هام. از پیروزی هام. از شیرینی ها و موفیقیت ها.

کاش آن روز دیر نباشد.....




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/08/27aban96




ما واقعاً پرهیزکاریم؟

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ما معتقدیم که ما از هارون الرشید برتریم، از هارون الرشید ورع و تقوایمان بیشتر است. عجب! مگر دنیای هارون الرشید به ما عرضه شد و ما نپذیرفتیم که می گوییم ورع ما از او بیشتر است؟ فرزندانم! برادرانم! عزیزانم! ای فرزندان علی علیه السلام آیا دنیای هارون الرشید به ما عرضه شد؟

نه، به ما یک دنیای کوچک و ناچیز و محدود عرضه شده است؛ دنیایی که خیلی زود پراکنده می شود و از دست می رود، دنیایی که وسعت دنیای هارون الرشید را ندارد. هارون الرشید به ابرها رو می کرد و می گفت: هر جا ببارید اجتان را برای من می آورند. در راه چنین دنیایی موسی بن جعفر علیه السلام را زندانی کرد. آیا ما خودمان را امتحان کرده ایم؟ آیا این دنیا دست ما آمده است و موسی بن جعفر علیه السلام را زندانی نکرده ایم؟ آیا خودمان را آزموده ایم؟ از خودمان پرسیده ایم؟ آیا تا به حال چنین سؤالی را برای خودمان طرح کرده ایم؟ هر یک از ما این سؤال را از خودش بپرسد: بینه و بین الله این دنیا، دنیای هارون الرشید که او را مجبور کرد به خاطر آن موسی بن جعفر علیه السلام را به زندان بیندازد، پیش روی ما گذاشته شده است که خیال کنیم ما از هارون الرشید باتقواتریم؟

.

.

پی نوشت؛

فلذا این قدر ژست دین داری و نگیریم




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/03/ما-واقعا-پرهیزکاریم




شبیه بهشت

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

چه اسفندها... آه!

چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند:

این روزها می رسی از همین راه!

آخ قیصر جان! چه خوب نوشتی از اردی بهشت....

اردی بهشتِ ٩٦ هم تمام شد و حداقل خاصیت اش این بود که آرام گذشت....

خدا را شکر!

همین هم جای شکر دارد...

کاش اردی بهشتی بیاید که پر باشد از لحظه ها و روزهای بهشتی.... کاش دیر نباشد.....




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/03/شبیه-بهشت




حُریّت

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

یکی از بدترین اپیدمی هایی که در قشر حزب اللهی، طی سی سال گذشته رشد داده شده (بغیر از دوران هشت ساله جنگ که پای جان در میان بوده)، دایره تنگ گردش نخبگان و مدیران از یک طرف و رواج یافتن #نخبه_ جازنی و #مدیر_جازنی به جای نخبه پروری و مدی روری ست.

وقتی فارغ حصیل مومن؛ کارشناسی ارشد مدیریت رسانه از تهران؛ نخبه ای با رتبه ۱۱، برای کار اقدام میکنه و به هرکدوم ازین سازمانها و ارگانها مراجعه میکنه، بهش پیشنهاد حقوق تقریبی ۵۰۰ هزار تومن بشه و از طرفی آقایون و خانمهای دیگه به خاطر رابطه، اخوی و ابوی، با دیپلم و فوق دیپلم و نهایتاً لیسانس، اونهم در حین تحصیل، سکاندار بخشهای مدیریت فرهنگی کشور میشن چه انتظاری میشه داشت؟!!!

ا اماً اینکه شما گرافیست و طراح خوب، مجری خوش بیان، آدم خوش چهره ای باشی دلیل نمیشه که سکان برنامه ریزی و مدیریت فرهنگی در دستانت قرار بگیره. برای مدیریت هرچیزی شما به دانش آکادمیک پایه احتیاج داری....

از جمله های مشهور ی درباره شهید طهرانی مقدم این هست که گفتن: “ایشان به طور طبیعی مدیر بود”. اما باید در تکمیل صحبتهای ایشون گفت که ایشون فارغ حصیل ی صنایع بود. یعنی دانش آکادمیک پایه، برای کنترل پروژه های مختلف و کار با گروه های مختلف ی رو داشت.

در حوزه فرهنگ نادیده انگاشتن دانش پایه و رواج مدیریت های رابطه ای، در نهایت نتیجه اش همین میشه که اشتباهات فاحش یکی پس از دیگری اتفاق میفته ولی ی بازخواست هم نمیشه. همین میشه که گروهی دیروز برای ترویج حجاب، عکاسی از مانکن های چادری رو راه می اندازن و نادانسته زیبا به نظر رسیدن و دلبرانه بودن رو اشاعه میدن (که منجر به مهاجرت مع جامعه چادری به سمت چادری های دکولته شدن) و امروز گروهی بی مهابا به سمت افراد پرحاشیه برای ساخت موزیک میرن و "هنوز پا از پا برنداشته، لقب حر جدید انقلاب ی رو بهش میدن."

نزدیک به نه سال هست که با موسیقی آشنایی دارم. به صورت خاص کارهای یاسر، هیچ ، آرمین، ، حمید صفت و … رو دنبال و روی ت تهای مختلف آقایون فکر :

همین داداشیا دوشیدنت#لباسو کندنو تو رو پوشیدنت

قسمت، خواهر، مادر، باور، ، آ ، ، با هر …

کی از پشت لباستو میبنده#با همه خشکه واسه تو میخنده

جوونای ژاپنی#کره و پیچیدن# با یه فرمول کل شهرو پیچ میدن

و …

تاکید موکد میکنم، این آقایون زیر زمینی به شدت با استعداد هستند. به صورت وحشتناکی با استعدادن. اما این ت تِ بیمار موسیقی هست که معلوم نیست باید باهاش چه برخوردی کرد.

یکی از تواناترین آقایون موسیقی زیر زمینی، حسین مقصودلو، معروف به هست. ایشون چند وقت که با تمام توان در تلاش برای ب مجوز بود. در این مسیر هم ناموفق بود. دوستان هم رفتن به صورت غیرقانونی (بدون اطلاع ارشاد) و با رابطه براش کلیپ ساختن. من کاری به این دورزدنهای غیرقانونی ندارم که در شأن جامعه حزب اللهی نیست. اما صحبتم این هست که این آقا هیچ کدوم از ت تهای پیشین خودش رو تقبیح نکرده. حالا اگر فرض رو بر این بگیریم که ایشون برای ب مجوز ناموفق باشه و مثل هوای بهاری (روحیه قاطبه هنرمندان) دور روز دیگه حالش عوض بشه، و بازگشت ه به سیستم قبلیش، چه باید کرد؟ آیا حزب الله فرصت آزمون و خطا و سرمایه گذاری نامطمئن دیگری رو داره؟ مسئولیت عواقب ماجرا بر دوش چه ی خواهد بود؟

.

.

+ پی نوشت:

کاش جوگیر نباشیم و جوگیرانه با هر اتفاقی برخورد نکنیم.

کاش محض رضای حضرت باری تعالی یه مقدار جلو تر از نوک بینی مون رو هم ببینیم و یه کم فقط یه کم به عواقبش فکر کنیم

#ومن_الله_ وفیق




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/02/حریت




رفتنت رفتن جااان است....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

محرّمِ ٣-٤ سال پیش بود، توو چیذر، یکی از شبا دیدم یه آقایی کنار حاج آقا محمود وایساده که چهره اش خیلی آشناس، دقت دیدم #حاج_عباد_فانی عه.

ناخودآگاه گفتم عهههه #حاج_عباد!!!

بچه ها گفتن چی شد یهو وسط هیئت؟ کیه این بنده خدا؟

گفتم #حاج_عباد ه، داماد حاج آقا منصور.

یکی از بچه ها گف ااااا بابا این دیگه کیه! حاج منصورو ول میکنه میاد چیذر.

گفتم #حاج_عباد همه هیئتا میره، با همه مداحا رفیقه.

بچه ها تعجب از حرفم.

اکثرِ روزا بعد از مراسم میدیدمش که ترک موتور نشسته بود.

این دفه دیگه منم به همراه بچه ها متعجب شدم، داماد حاجی و موتور؟

القصه؛ هرسال محرّم ما #حاج_عباد و توو چیذر می دیدیم.

خیلی خاکی می نشست کنار منبر، سرشو مینداخت پایین، اشک می ریخت، چقدرم که خوش اشک بود.

بعدم پا میشد با موتور میرفت که یحتمل برسه به مراسم مسجد ارک.

#حاج_عباد برای من همیشه و همه جا نماد تواضع و ادب بود.

حقیقتاً این ٢ روزه حال عجیبی دارم، باورم نمیشه رفتنشو، هی لب ور می چینم هی با خودم می گم لااله الا الله.... لا اله الا الله.... لا اله الا الله....

#حاج_عباد خوش به ح . چه خوب زندگی کردی و چه خوب رفتی!

باورش سخته برا همه.... خیلی سخت....

روحت شاد مردِ ادب.

ما رو حلال کن حاج آقا عباد.

سلام ما رو به حضرت سیدال برسون......

.

.

#حاج_عباد_فانی

#الفاتحه




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1395/12/رفتنت-رفتن-جااان-است




حول حالنا الی احسن الحال

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

بیست و دومین بهار زندگی ام داره میاد.... داره میادو من بیشتر از این که خوشحال باشم نگرانم!

یه حس نگرانی و ترس مستولی شده بهم....

هرجور حساب می کنم من ٢٢ سالگی نباید توو این نقطه می بودم....

کم کاری.... تنبلی....

خیلی کارِ رو زمین مونده دارم....

مهم ترین چیزی که هنوز اصلاح نشده رابطه هامن؛

رابطه ی خودم با خدا... رابطه ی خودم با خودم.... رابطه ی خودم با مردم.....

و این خیلی ترس داره....

خدایا.... اگه لحظه ای رحمتتو ازم دریغ کنی خسر الدنیا و الا ه می شم...




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/01/حول-حالنا-الی-احسن-الحال




تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

از ١٣ سالگی که به طور رسمی عضویت در تشکل های فرهنگیِ معتبرِ کشور را شروع ؛

به کرّات شاهد بودم که آدم ها عجیب دنبال منفعت شخصی اند،

که با وجود ظاهر مذهبی و اظهار به تدین و اخلاص برای غیر کار می کنند و نه برای حضرت حق،

که اهل شعارند، که درد انسانیّت ندارند، درد دین ندارند، درد کشور ندارند، اصلا درد ندارند!

که....

این روزها اما، آن چه بیشتر از همه آزارم می دهد دیدنِ منافق بازی های بچه های به اصطلاح حزب اللهی ست!

که در روز به تعداد آدم هایی که مقابلشان قرار می گیرد رنگ عوض می کنند، که روی آفتاب پرست را سفید کرده اند با این حجم از رنگ عوض هایشان!

اسمش را هم گذاشته اند محافظه کاری، هفت خط تر هایشان می گویند سیاستِ کاری ست!

من اما؛ هرچه سیره ی مولا را زیر و رو می کنم نشانی از این کارها نمی بینم!

سخت می گذرد این روزها.... سخت....

آن قدر سخت که گاهی مصمم می شوم همه چیز را رها کنم و زندگی ام را خلاصه کنم در درس و کتابِ !

اما نمی شود که نمی شود که نمی شود....

می دانید؛ کوچک بودنِ ظرفِ وجودی بد دردی ست!

کوچک بودنِ ظرف وجودی ست که شأن انسان را پایین می آورد که انسان را حقیر می کند که باعث می شود برای جلب توجهِ مافوقش دست به هر کاری بزند....

خدا نکنه روزی ظرف وجودی ام آنقدر کوچک شود که به حال و روز آدم های دور و برم مبتلا شوم و برای یک مسئولیت آب دوغ خیاری هزاااار جور عمروعاص بازی در بیاورم....

خدا نکند.... خدا نکند....





منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/02/تبارک-الله-از-این-فتنه-ها-که-در-سر-ماست




او

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

شاید همه چیز از آن روزی شروع می شود که فکر می کنی باید #او را به نام تازه ای در گوشی ات ذخیره کنی ...

یک روز صبح که از خواب بلند می شوی و هم چنان که خمیازه می کشی قفل گوشی ات را باز می کنی و پیام های این چندوقت را مرور می کنی و می بینی آن نام رسمی و غریبه دیگر به این حرف ها نمی چسبد ...

شاید همه چیز از آن روزی شروع می شود که مدام حواست را جمع می کنی که مبادا فعل های بی حواست ، فراموش کنند دست و پایشان را جمع کنند و بی هوا مفرد شوند...

انگشتت بیشتر از بقیه ی حروف الفبا روی دال کیبورد جا خوش می کند تا مثلا یک وقت به جای "ببینید" ننویسی "ببین" ...

شاید همه چیز از آن روزی شروع می شود که چشمت به عقربه ها که می افتد به جای اینکه ساعت را ببینی فقط فکر می کنی یعنی الان #او کجاست ...

شاید همه چیز خیلی قبل تر از آن روزی شروع می شود که خیال می کنیم تازه شروع شده ...




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/02/او




داغ بر دل نشسته

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

"اینکه در دادگاه ها - که در تلویزیون هم پخش می شد - از قول یک متهمی چیزی راجع به یک دیگری گفته می شود، من این را بگویم که این، شرعاً حجیت ندارد... فضا را نباید از تهمت و از گمان سوء پر کرد."

.

"به گمان، به خیال، به تهمت، یکی را متهم کنیم، بدنام کنیم، توی جامعه دهن به دهن بگردانیم. اینکه نمی شود. "

.

"خارجی ها، بیگانه ها، تلویزیون های مغرض - علیه ی یا انی حرفی بزنند، ادعا کنند که اینها فلان جا خیانت د، فلان جا خطا د؛ ما هم عین همان را پخش کنیم. این، ظلم است؛ این، مورد قبول نیست. رسانه های بیگانه کِی دلشان برای ما سوخته است؟ کِی خواسته اند حقائق در مورد ما روشن بشود، که در این مورد بیایند حقیقت را گفته باشند؟"

.

این جملات بخشی از صحبت های آقاست در خطبه های عید فطر سال ٨٨.

وقتی با دوستانِ به اصطلاح ذوب در ولایت صحبت می کنم، عمده ی تحلیل هایشان روی اعتراف هایی ست که ی در مورد دیگران گفته، یعنی درست همان چیزی که حجت شرعی ندارد!

کتاب ها و ها و نقدهایشان پر است از اعترافات و نقل قول های رسانه های دشمن.

آقا سال ٩٤ در باب انتخابات گفتند:

"به رقیبتان اهانت نکنید، به رقیبتان تهمت نزنید، از رقیبتان غیبت هم نکنید؛ تهمت و افترا یعنی نسبتی بدهید که واقعیّت ندارد، [امّا] غیبت یعنی نسبتی بدهید که واقعیّت دارد؛ غیبت هم نباید ید."

.

حالا کار برخی دوستان از این حرف ها هم گذشته و به تهمت و تمس و ... رسیده.

کافی ست ی در خلوتش درباره ی بخشی از صحبت های آقا فکر کند و از قضا نظر مخالف داشته باشد؛

هر طور شده ذهنش را می خوانند و تحت فشار قرارش می دهند که باز هم خلاف نظر آقاست.

"این ضد که در کلمات هست؛ آیه منزل از آسمان نیست که بگوییم باید حدود این کلمه را درست معنا کرد؛ به هر حال یک عرفی است؛ اعتراض به سیاست های اصل 44 ضدیت با نیست؛ اعتراض به نظرات خاص ی، ضدیت با ی نیست."

.

"گفته شد که بعضی ها نظرات کارشناسی می دهند، با نظر ی مخالف است، می گویند آقا این ض ایت است. من به شما عرض م؛ هیچ نظر کارشناسی ای که مخالف با نظر این حقیر باشد، مخالفت با ولایت نیست؛ دیگر از این واضح تر؟! نظر کارشناسی، نظر کارشناسی است. کار کارشناسی، کار علمی، کار دقیق به هر نتیجه ای که برسد، آن نتیجه برای ی که آن کار علمی را قبول دارد، معتبر است؛ به هیچ وجه مخالفت با و نظام هم نیست. به هر حال هیچ گاه اعلام نظر کارشناسی و نظر علمی، معارضه و مبارزه و مخالفت و اعلام ج از ی و ولایت و این حرف ها به حساب نمی آید و نباید بیاید."

.

.

به راستی آقا برای چه ی حرف می زنند؟




منبع : http://zebarjad.blog.ir/1396/02/داغ-بر-دل-نشسته