بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

پسماند

آخرین پست های وبلاگ پسماند به صورت خودکار از بلاگ پسماند دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



سکوت

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم مشکل کجاست

فک کنم همه چی از یه درد شروع شد

دردا همیشه شروع کننده ی چیزای زیادی میشن

شروع شدنش چیز خوبی نیست

ولی وقتی شروع میشه ممکنه خیلی چیزا خوب باشن همون چیزا بد بشن

بستگی به من داره ؟

بستگی به درد داره ؟

بستگی به جفتش ؟

به هیچکدوم ؟

اگه یه درد از یه حدی بیشتر ناامید کننده بشه میتونم بگم خیلی چیزا به خودم بستگی داره

چرا نمیگم ناامید شدنمم به خودم بستگی داره ؟ چون که واقعن بخش زیا به درد بستگی داره

و اون بخش نابود کننده ترش به فکراییه که از من میگذره

یه چیزایی هم دست خودم نیست

مثلن همین فکرایی که ازم میگذره

:)

گاهی اوقات برای کنترلشون سعی میکنم به این نظام عقلی یه کمکی برسونم که تو این جنگ ابدی جابجایی بین عقل و احساسات ، بیفتم تو اون قسمت عقلی

بعد میبینم به هیچی نرسیدم جز یه سری احساس جدید وظاهرن خوشایند و راضی کننده از زندگی که با تلقین رهایی از احساسات همراهه

تازه موقتیم هست

نمیدونم شاید من عُرزشو ندارم که نذارم موقتی باشه

شایدم دارمو نمیخوام

شایدم راضی ام از این جنگ

آه ... ای کاش

یه سفر میرفتم به ناخودآگاهم و ببینم چه خبره اون تو

چی میگذره اون بالا

اگه به احساس پا بدم از نداشتم دور تر میشم


چن لحظه صبر کنین ...


خُب . اراجیفی که تو این بلاگ میگم احتمالن یه روایت خیلی کوچیکی باشه از این نظام ذهنی . پس من خیلی نمیخوام بهشون هویت عقلانی یا احساسی بودن بدم

اصلن عقل و احساس برای من دو تا قطب جداگانه مخالف هم نیست . دو تا قطب جداگانه هم نیست . دوتا قطب هم نیست . فک کنم نظام عقلی یه کنترولر خوبیه برای نظام احساس . یه تنظیم کننده ی عالی !

عقلانی احساس ... استفاده ی عقلانی از احساس ... عاقل بودن ... خوب زندگی ... واقع بین بودن ... درک داده ها در ابعادی که هستن ! ... و اما امان از شک به همه ی این ها ...

اینا چیزایین که منو نجات میدن ؟

این سوالو از خودم پرسیدم...

از خود لوس و نازک نارنجیم

راستی

نمیدونم چرا بعد هر خط نقطه نذاشتم

احتمالن هر خط ادامه داشته و از این حرفا ...

یه چیزاییو تو زندگی گم میکنی به جاش چیزایی جدیدی پیدا میکنی که ارزش یک بینهایتُمه چیزایی که گم کردی رو هم بت نمیدن

ولی خُب جدیدن ... و بینهایت ازشمند ... راضیم ازشون آقا رااااضیم ...هااابابااا چی فک کردین پَ!؟

:)





منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/08/29/سکوت




پروانه

درخواست حذف اطلاعات
هر شب بعد از خوردن اون قرصا از خوذش میپرسه ، فردا من ی هستم که قرصا منو بش تبدیل یا من خودمم که یه سری ماده ی خارجی روم تاثیر میذارن ! چیزی که بش حس بدی میده اینه که خودش اون تاثیرو میذاره . چون خودشه که میخوره ، خودشه که میبلعه ، خودشه که آه میکشه :(
و البته قبلش ... خودشه که اشتباه کرده اینطوری به این دنیا اومده ! خودش تا اینجاشو اینطوری زندگی کرده ! گاهی اوقات از خودش عذرخواهی میکنه . شرمنده ی خودشه همیشه . ولی ته دلش یه ن هست که میگه عیبی نداره . سعی میکنه به این دورانی که داره میگذرونه به چشم تو پیله بودن نگاه کنه . زندانی یه سرنوشت ناخواسته بودن ... ! میدونم این داستان پیله شدن و پروانه شدنو خیلیا تو نوشته هاشون ( یا هنرشون )
استفاده میکنن . شاید این وابستگی مارو به زمان نشون میده . اینکه چقدر به زمان نیاز داریم ؛ زمان میتونه خیلی چیزا رو تغییر بده ! البته زمان که نه ... ما تو این ظرف زمان میتونیم خیلی چیزارو تغییر بدیم . واسه همین منم دوس داشتم این داستان کلیشه ای رو خودمم استفاده کنم :)))) . پس
به امید پروانه شدن ^_^
پروانه ها دوستتون دارم . خیلی زیااااد :) میدونم خیلیاتونو نمیشناسم . خیلی از شماها هم منو نمیشناسین . میدونم حس دوست داشتن من شما رو از پیلتون آزاد نمیکنه . میدونم تون مسیری داره که فقط و فقط خودتون توش قرار دارین ! ولی قول میدم ... قول شرف ... ! وقتی بزرگتر شدم ... وقتی لیاقت اینو پیدا که شما ها رو با انگشت نشون کنم ؛ تا در توان دارم شماهارو تو آسمون به مردم نشون بدم .
نمیدونم چی شد یه دفه ای حس دوست دارم شماها رو نشون کنم . میدونم بعضیاتون نیاز به دیده شدن ندارید . بعضیاتون اینقدر ارتفاع میگیرین که دیگه نه ی میبینتون و نه ی رو میبینین ! اما شاید باید دیده شین تا ... تا شاید زمین چ و باز کنه . شاید آسمون توبه کنه و گریش بگیره ! اون وقت شاید ...
شاید ... شاید ... یه گوشه ای ، یه جایی از این خاک ها جوونه ای زد بیرون ... ! شاید ...
اما

آ ین برگ سفرنامه ی باران این است
که زمین چرکین است




منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/09/03/پروانه




آسمان فرصت پرواز بلندیست ...

درخواست حذف اطلاعات
نمیشه اینو نادیدش گرفت . اینکه یه دوره ای از زندگیمو که هنوزم توش گیرم افتادم تو یه اتاق . اتاقی که خیلی تاریکه . بعضی وقتا این قدر تاریک که دیگه تشخیص اینکه من از این تاریکی جدام برای مشکل میشه ! گاهی هم هوس میکنم ، خودمو دنبال دستام میکشم ؛ به امید اینکه این دفه دیواری لمس نکنم ولی ...
خیلی عجیبه . اگه نمودار حال و احساسمو تو روز رسم کنم میشه یه نمودار سینوسی که قلش خیلی بالاست و چالش خیلی پایین ! اون وقتایی که تو قلم حس میکنم به هیچ و هیچ چیز نیاز ندارم . حتی خودمم یادم میره ! اون لحظه هیچی ارزش مادی برام نداره . هیچی . کل دنیا رو هم بم بدن برام مهم نیست . انگار همه ی اون چیزی که لازم دارمو دارم . اما ... اما به ناگاه اون حس ازم گرفته میشه . میفتم تو چاله ... شاید این لحظست که یکم به خودم میام و میبینم هیچی تو دستام ندارم . هیچی ... چی بدست آوردم ؟ هیچی ... من خودمو تو این بالا و پایین رفتن از دست دادم !
یه ترسی همیشه دارم . این که هیچ وقت دیگه نتونم خودمو پیدا کنم . چون نمیدونم کیم . من باید دنبال کی بگردم ؟ من به زمان وابستم . تو روز ، ساعت ، دقیقه ، گاهی تو یه ثانیه از آسمون میفتم تو زمین و از زمین میرم آسمون . کی رو باید بشناسم ؟
به بقیه نگاه میکنم . چقدر بهتر دارن زندگی میکنن . چقدر برای خودشون ارزش قائلن ! به این فکر میکنم اینکه برای خودم ارزش قائل باشم ، چقدر میتونه منو از نداشتم دور کنه ؟ ( جمله ی تکراری :( ) من میخواستم خودمو از خودم آزاد کنم . ینی میشه یه روز اینقدر راضی باشم که راضی بودن از خودم برام مهم نباشه ؟ آهای باد ؛ آهای بارون ؛ آی ستاره ؛ آی آسمون ؛ آهای خ که نمیدونم هستی یا نه ؛ من میخوام همیشه تو قله باشم . تو قله هم نه حتی . یه پرواز همیشگی تو آسمون . بدون فرود ... قصه هم این نیست که چه اندازه کبوتر باشم و اینا ! این دفه قصش فرق میکنه :)) البته یه جورایی به کم و کیف کبوتر بودن هم مربوطه ها ! ولی این دفه قصه اینه که این کبوتره چقدر میتونه اون بالا دووم بیاره ؛ چقدر میتونه اون بالا باشه و خسته نشه . ( چقدر زیاد از چقدر استفاده :( ) من نمیخوام فرود بیام . نمیخوام . نمیخوام . من این توان رو از خودم میخوام . به چیا باید فکر کنم ؟ به چیا باید برسم ؟
آهای خ که نمیدونم هستی یا نه . فک کنم تو میتونی کمکم کنی . کمکم کنی که یه روز فقط رسیدن به خودِ خودِت رو بخوام . به یه منبع لایتناهی .
بی پایان !



منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/09/03/آسمان-فرصت-پرواز-بلندیست




حقیقتا کو ... ؟!

درخواست حذف اطلاعات
پاییز چرا مثل قدیما نیست ؟ ( همچین میگم قدیما انگار شص سال عمر :) ) واقعن اون حس و حال پارسالو ندارم نسبت بش . شاید بهترشو دارم . ولی سال به سال دارم کهنه تر میشم . ای کاش مغزم مثل کودکیم دنیا رو درک میکرد . چرا اینقدر از واقعیت دارم دور میشم ؟ چرا واقعیت رو نمیبینم !
چرا یاد ندارم از حقیقت لذت ببرم ... منو از چی دور میکنه ؟ از چی میترسونه ؟! فک نکنم حقیقت اونقدرام تلخ باشه . پذیرفتنش و توان پذیرفتنش بسیار هم شیرینه :) اما

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون هست بهر چه هست نقصان و ش ت

انگار که هر چه هست در عالم نیست

پندار که هر چه نیست در عالم هست




منبع :
http://zarsky.blog.ir/1397/09/04/حقیقتا-کو




دردانه !

درخواست حذف اطلاعات
یه سری دردام دست خودم نیست . مربوط میشه به دوران کودکیم . یا خیییلی کودکیم . ریشه تو مغزم . حسشون میکنم . میخوام برم سراغ چن تا کتاب که آگاهیم یکم بیشتر بشه . هم درمورد خودم هم درباره ی اطرافم . میدونم ! کارم سخته واسه این که این ریشه ها رو از ریشه قطع کنم ! ولی آخخخخ اگه قطع کنم :))) تا یه مسیر خیلی خوبی رو پیش خواهم رفت . وای اگه بشه چی میییشه ...
ولی دنیا تا بوده همین بوده دیگه :)
داشتم یه شعر قشنگ از سعدی میخوندم .

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم

دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم

دمی با همدمی م ز جانم بر نمی آید

دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی بینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم

قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم

تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم

خوشا و ما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دل م نمی بینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که می گریم

چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی بینم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

به امید دمی با دوست وان دم هم نمی بینم




منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/09/05/دردا




در باب مضامین زمان !

درخواست حذف اطلاعات
سوالام که زیاد میشن مسر میشم رو خود قضیه ی سوال و سوال پرسیدن فکر کنم ! اصولن وقتی سوالام درباره ی یه قضایایی تو زندگی زیاد میشن به این فکر میکنم که اصلن چن تا از سوالام میتونن درباره ی اون قضایا صدق کنن . برای پرسیدن سوال همیشه نیاز به شخص دومی نیست ! ما خیلی از سوالامونو از خودمون میپرسیم . بهتره بگم تقریبا بیشتر سوالامونو از خودمون میپرسیم !! شاید به طور کمینه تو هر دقیقه 1 سوال . شاید فکر کنین دارم چرت میگم :) ولی اگه بیشتر فکر کنین شاید نمیگم :)) مغز ما دائمن در حال بررسی نیازامونه . خُب این همه آدم صُب تا شب دارن تو زندگی میدون . دنبال چی میدون ؟
دنبال جواب . به عبارت دیگه دنبال پاسخ به نیاز ! سوالات همیشه فکر شده نیستن . بعضیاشون بدیهی و واضحن . پاسخشون نه ها ! خود سوالو میگم . واسه همینه حس میکنم نیاز و سوال رابطه ی دارن . البته بعضی نیاز ها هم بدیهی نیستن . ولی فکر میکنم تا وقتی برامون مشخص نشده بدیهین به عنوان نیاز شناخته نمیشن .
بدیهیه یه سوال بدیهی ومن یه جواب بدیهی نداره ! ی یه نیاز هم همینطور . غالبن سخت تر از طرح یه نیازه . شاید فکر کنین واضحه ی یه نیاز سخت تر از شناخت یه نیازه ولی به نظرم ما هنوز نتونیستیم خیلی از نیازامون رو بشناسیم و تعداد نیاز ها و سوالاتی که داریم خیلی بیشتر از تعداد پاسخ هامون به نیاز های فعلیمونه ! ( خُب حالا که چی این همه چرت و پرت گفتی؟ :)) )
خلاصه اینکه گاهی دنبال بعضی جوابا میرم ، بعد از خیلی سوالای مهم تر و شناختشون غافل میمونم :( بعضی نیازام این قدر مز فن که اصلن فکر نمیکنم نیاز باشن . بیشتر منو از نداشتم دور میکنن ( بازم جمله ی تکراری ؟؟ :( بسه دیگه ! )
نه اینکه بیفتم تو یه مسیر بی انتهای اشتباه ها ... ! ینی اگه بخوام به بهونه ی شناخت یه نیاز مهم تر از جواب دادن به نیازای الآنم دست بکشم هیچ وقت به نداشتم نزدیک نخواهم شد . بنابراین یه را ار خوب اینه که بعضی نیازایی که در کوتاه مدت بهم احساس خوبی میدن رو فدای شناخت و پاسخ دادن به نیازایی که در بلند مدت بم احساس رضایت از زندگی میدن کنم .
تاثیر زمان رو حس میکنین ؟ نیاز به زمان رو چی ؟ زمان سوالات زیادی میاره . بم اجازه میده گسترده شم . منبسط شم . بزرگ شم . بستگی به من داره چقدر میتونم درست مدیریتش کنم . چقدر میتونم درست بزرگ شم ! چقدر متونم درست رها تر شم . دوست ندارم یه دقیقه ی آینده از الآنم ناشی تر باشم :))



منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/09/08/در-باب-مضامین-زمان




دردا و ندامتا که تا چشم زدیم

درخواست حذف اطلاعات
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم وز داس سپهر، سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم نابوده به کام خویش، نابوده شدیم
میخواستم یه سری حرف درباره این دوبیت خیام بگم دیدم یکم غمگینه :))
بیخیال
حالا من که در حد حضرت خیام نمیتونم مزاح کنم که فارغ از امید رحمت و بیم عذابم . ولی این همه بیخیالیم ای خودشو میخواد :)

ماییم و می و مطرب و این کنج اب

جان و دل و جام و جامه پر درد/رهن

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب





منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/09/09/دردا-و-ندامتا-که-تا-چشم-زدیم




دوستی بهتر از آب روان

درخواست حذف اطلاعات
حامد دوستت دارم
به خاطر همه ی احساسی که یادم میدی و مخصوصن به خاطر هیچ چیزی دوستت دارم !


شعر صدای پای آب از سهراب سپهری :)
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، ده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان؛ و خ که در این است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
ادامه مطلب



منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/09/10/دوستانی-بهتر-از-آب-روان




سنگر دروغی

درخواست حذف اطلاعات

هر دو توو اسارتیم ، من اسیرِ یه سر تو اسیرِ یه دست
هر دو بدون تصمیم ، هر دو حاضرِ تقدیر
دِل به من نبند من یه روزی توو بادم ، یه روز زیرِ شونه ــَم یه روزی آزادم
تقدیرم این بود نگاهم کنی ، هِی بلند شم و تو کوتاهم کنی
کُندی نکن کارِ تو ب ه ، نترس کارِ من دوباره رویینده
اگه نَبُری و دم أ جنگ بزنی ، شاید یه گوشه توو انبار زنگ بزنی
این منم یه آه زندونیِ سر ، یه روز سیاه یه روز سفید یه روز مرگ
صدای دستایِ آهنیت رسید به گوشم ، وقتی اومدم بیرون از زیرِ تِلِ سر

چه بی تصمیمی، توو این سلولایِ توو در توو یه بیماری آه
زندونیا زندون بانِ زندونیایِ زندون بانِ زندونیان
آخ بی تضمینی ، توو این سلولایِ توو در تووی بیماریا
زندونیا زندون بانِ زندونیایِ زندون بانِ زندونیان

زیرِ تِل کنارِ باقیِ موها ، توو آرامش اَلَکی چروکیدم
دستام سپرِ سرم شده بود اما ، زیرِ این سنگر دروغی پوسیدم
من یه تارِ مو پُر از تَرک مرفینِ تِل تن به حقیقتِ فردا قیچی دادم
تویی همون قیچیِ خسته از ب ، پُر از فریاد نمیخوام قیچی باشم
هر دو توو اسارتیم ، هر دو زخمیِ عادتیم
شاید با ب ات بیمه شَم ، تویِ آینه یِ تکرارت دیده شم
اما واسه من یه راهِ دیگه هست ، شاید سقوط شاید ریزش ــَم
این سقوط آغازِ ه ، باید بتونم بیخیال این ریشه شم
یا که توویِ دستِ باد مسموم نیفتم ، آخ که رهایی حقیقتی نیست
طبیعتمون مخالفِ همه ، قرارمون اونجا که طبیعتی نیست

بی تضمینی ، توو این سلولایِ توو در تووی بیماریا
زندونیا زندون بانِ زندونیایِ زندون بانِ زندونیان
آخ بی تضمینی ، توو این سلولایِ توو در تووی بیماریا
زندونیا زندون بانِ زندونیایِ زندون بانِ زندونیان


علی سورنا




منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/09/13/سنگر-دروغی




نظم ... :)

درخواست حذف اطلاعات

رستگاری باید از درون باشد ...

این جمله و جمله ای که تو ع نوشته در کنار هم حس خیلی خوبی بم میده ...




منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/07/19/نظم




قاصدک

درخواست حذف اطلاعات

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ، اما ، اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب

قاصدک هان، ولی ... آ ... ای وای راستی آیا رفتی با باد ؟ با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟ مانده خا تر گرمی ، جایی ؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم دک شرری هست هنوز ؟

قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث



منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/07/18/قاصدک




فِرست نوشته ...

درخواست حذف اطلاعات
نمیدونم امروز صبح که دارم اولین مطلب این بلاگ رو مینویسم چقدر قراره بنویسم . نمیدونم قراره چی بنویسم ( حتی!! ) یه وقتایی نوشتن منو سبک میکنه . آخ ... گفتم سبک شدن ...میدونین فرق اساسی نوشتن با گریه چیه ؟ وقتی مینویسی احساس میکنی داری با احساساتت منطقی تر برخورد میکنی تا اینکه بخوای بشینی یه گوشه و گریه کنی . شباهتشم که میدونین چیه ؟ دوخط بالا تر گفتم . البته که نوشتن داریم تا نوشتن اونم تو تنوعی از موضوع های مختلف ولی چیزی که تو ذهنم همیشه خیلی بُلده راجع بش اینه که نوشتن مثل این میمونه که آدم یخواد یه باری رو از رو شونه هاش واسه یه مدتی بذاره زمین ... یکم راه بره ... شونه هاشو ت بده ... شاید نیاز داشته باشه به ماساژ یک نفر ( یه آدم فرضی و تخیلی ! بیخیال تو واقعیت که همچین ی پیدا نمیشه میشه ؟؟ ) خلاصه یه کم خستگی از تنش بره بیرون و دوباره اون بار رو برداره . نه مقصدی براش هست و نه هدفی ؛ نه مقصدی تعیین شده و نه هدفی ؛ نه مقصدی تعیین میکنه و نه هدفی ... ! لُپ کلوم مُسکن خوبیه نوشتن :) درسته ... چیزی تغییر نمیکنه . صرفن یه سری چیزا میان رو کاغذ ( کاغذ مجازی ) ممکنه خونده بشن یا نشن . اهمیت داده بشن یا نشن ( نوشته های این بلاگ هم طوری خواهد بود که نمیشه هم بهشون اهمیت بدی :) ) مز ف باشن یا نباشن . کلن اینا واسم مهم نیست . من فقط میخوام بنویسم و رد شم ... حرف زدن واسم همیشه سخت بوده . نمیدونم کلن رابطه ی خوبی با سیستم ارتباط زبان و گوش نداشتم . بیخیال دیگه حس میکنم دارم لغو میگم ( مثلن همین چن خط قبلی که نوشتم اصلن لغو نبوده :) ) اَه یه حس بدی دارم ... دارم لوس میشم ... لوس شدن بده یا نه ؟ مهم نیست بازم . لوس شدن واسه کی آخه ؟ واسه ی که داره اینا رو میخونه ؟ اون که تاثیری نمیتونه بذاره ...نمیخوام همه چیزو یه جا بگم ...مز ف حرمت داره پسر ... دیگه بسه خفه میشم !



منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/07/11/فرست-نوشته




مسافت بارون !

درخواست حذف اطلاعات

و در مسافت بارانی

و غم درشکه ای از اشک است

و اشک شیهه کوتاهی
آخورمان مرگ است
از این درشکه بیا پایین
تو نیز شیهه بکش گاهی
زمین گرد چه می خواهد
به جز به گرد تو چرخیدن
سپس به سوی تو غلتیدن
سپس به پای تو افتادن
توان این همه در من نیست
مرا ببخش اگر ماهی
آهای بینی سربالا
از این درشکه بیا پایین
به من بچسب همین الان
مرا ببوس همین حالا
که زندگی دو سه نخ کام است
و عمر سرفه کوتاهی
همیشه هرگزم از نیلی
همیشه قرمزم از سیلی
و گاهی از همه قرمزتر
و گاهی از همه هرگزتر
مرا ببخش اگر هرگز
مرا ببخش اگر گاهی
منم که لک لک غمگینی
به روی دودکشت هستم
منم که ماهی دریا
بلند موی مشت هستم
منم که ط قلابم
مرا شکار کن ای ماهی
منم شکار شکارم کن
سپس ببوس و بچرخانم
سپس بچرخ و ببوسانم
سپس چه کار، چه کارم کن
چه کار، هرچه تو می خواهی است
بخواه آن چه که می خواهی
اول مان آه است
اگر که آ مان مرگ است
خواهرمان آه است
اگر برادرمان مرگ است
عجول باش اگر مرگی
عمیق باش اگر آهی
رسول حرف زدن با من
برای مومن اندوهم
تو س ناه ترین غاری
گوش به من دادن
برای راز نگهداری
تو سر به مهر ترین چاهی
بتاز گله ا یژن
و راه مالرویی چیزی
به سمت پنجره پیدا کن
هوای حبس نفس گیر است
بتاخت قفل مرا وا کن
بتاز ای که پر از راهی
منی که از تو نمی افتم
به اسب تشنگی ات گفتم
در این مسافت طولانی
تو در شفاعت بارانی
و غم درشکه ای از ابر است
و ابر شیهه کوتاهی



حسین صفا




منبع : http://zarsky.blog.ir/1397/07/16/مسافت-بارون