بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

امید ظریفی

آخرین پست های وبلاگ امید ظریفی به صورت خودکار از بلاگ امید ظریفی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



واژه ی «فیزیک»

درخواست حذف اطلاعات

فیزیک: physics | فَی+زیک= سایه + پرنده ی کوچک= پرنده ی سایه ای، پرنده ی سیاه؛ در متون قدیم به معنی «خفاش» هم آمده است.

فیزیک دان: غذای همان پرنده؛ دانه ای که پرنده ی بالا تناول می کند.

متافیزیک: پرنده ای که رنگ پرهایش متالیک است.

بیوفیزیک: جمله ای دستوری در زبان محلی؛ به معنیِ «آهای پرنده! بیا این جا!»

مکزیک: پرنده ای که شغل ش مکانیکی است.

موزیک: مویِ پرنده یا پرِ پرنده!

فیزیولوژیک: پرنده ای را گویند که دوستان خودش را گم کرده و سرگردان شده!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/07/26/واژه ی فیزیک




pseudophysicalpost

درخواست حذف اطلاعات

عبارتِ

«غصه نخور! یا خودش می آد، یا نامه ش. بالا ه همه چی درست می شه.»

در زبانِ فیزیک خوانان، می شه:

«غصه نخور! یا جرم ش می آید، یا انرژی ش. بالا ه همه چی پایسته س!»

والا...!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/07/07/PseudoPhysicalPost




pseudophysicalpost

درخواست حذف اطلاعات

عبارتِ

«غصه نخور! یا خودش می آد، یا نامه ش. بالا ه همه چی درست می شه.»

در زبانِ فیزیک خوانان، می شه:

«غصه نخور! یا جرم ش می آید، یا انرژی ش. بالا ه همه چی پایسته س!»

والا...!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/07/07/PseudoPhysicalPost




pseudophysicalpost

درخواست حذف اطلاعات

عبارتِ

«غصه نخور! یا خودش می آد، یا نامه ش. بالا ه همه چی درست می شه.»

در زبانِ فیزیک خوانان، می شه:

«غصه نخور! یا جرم ش می آید، یا انرژی ش. بالا ه همه چی پایسته س!»

والا...!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/07/07/PseudoPhysicalPost




it's time to nobel prize

درخواست حذف اطلاعات

ظهر، حول وحوشِ ساعت 1 به وقتِ خودمون، قراره که برنده یا برندگان نوبل فیزیک امسال معرفی بشن. من از همین تریبون اعلام می کنم که پَن جیان وی و تیمِ چینی ش، که سال پیش تونستن نخستین ارتباط ویدئویی که به صورت کوانتومی رمزگذاری شده بود رو برقرار کنن، با نسبت آرای بسیار زیاد این جایزه رو خواهند برد. نتیجه هر چیزی به غیر از این بود، می ریزیم توی خیابون ها!

«یادتان باشد که بردنِ نوبلِ ما، آن چیزی نیست که ی در آن نوبل را نبرد! همه با هم نوبل را می بریم؛ اگرچه برخی مژده ی این بردنِ نوبل را دیرتر درک کنند!»

آ نوشت: توی اتاق، داریم با بچه ها در مورد همین موضوعِ درهم تنیدگی و رمزنگاری کوانتومی حرف می زنیم که یک دفعه می پرسم: «راستی بچه ها، به نظرتون نوبل صلح رو به کی می دن؟» که بلافاصله محمد، به خودش و جواد و سوتی اشاره می کنه و جواب می ده: «به ماها! که یک سال ه تو رو توی این اتاق تحمل کردیم!» همین :-/

بعدن نوشت: برندگان نوبل امسال فیزیک هم اعلام شدن و مثل این که باید بریزیم توی خیابون ها!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/07/09/It-s-time-to-Nobel-Prize




it's time to nobel prize

درخواست حذف اطلاعات

ظهر، حول وحوشِ ساعت 1 به وقتِ خودمون، قراره که برنده یا برندگان نوبل فیزیک امسال معرفی بشن. من از همین تریبون اعلام می کنم که پَن جیان وی و تیمِ چینی ش، که سال پیش تونستن نخستین ارتباط ویدئویی که به صورت کوانتومی رمزگذاری شده بود رو برقرار کنن، با نسبت آرای بسیار زیاد این جایزه رو خواهند برد. نتیجه هر چیزی به غیر از این بود، می ریزیم توی خیابون ها!

«یادتان باشد که بردنِ نوبلِ ما، آن چیزی نیست که ی در آن نوبل را نبرد! همه با هم نوبل را می بریم؛ اگرچه برخی مژده ی این بردنِ نوبل را دیرتر درک کنند!»

آ نوشت: توی اتاق، داریم با بچه ها در مورد همین موضوعِ درهم تنیدگی و رمزنگاری کوانتومی حرف می زنیم که یک دفعه می پرسم: «راستی بچه ها، به نظرتون نوبل صلح رو به کی می دن؟» که بلافاصله محمد، به خودش و جواد و سوتی اشاره می کنه و جواب می ده: «به ماها! که یک سال ه تو رو توی این اتاق تحمل کردیم!» همین :-/

بعدن نوشت: برندگان نوبل امسال فیزیک هم اعلام شدن و مثل این که باید بریزیم توی خیابون ها!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/07/09/It-s-time-to-Nobel-Prize




عاشقانه های ترم اولی!

درخواست حذف اطلاعات

خم وار، سربه هوایی و سربه زیر

تو مانده ای و کالج و این راهِ بدمسیر

ماهی ییم و تُنگ صنعتی شریف

ما در حصار تُنگ و او هم وی آسیب ناپذیر

مردابِ «آز 1» همه را غرق می کند

ای یار همتی کن و دست مرا بگیر

تو آن «سه نقطه »ای و من این «جایِ خالی»ام

برید مصرع قبل را قیچیِ سردبیر!

«اخلاق» می رسد به من، اما چقدر زود

ای یار می رسم به تو، اما چقدر دیر

چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش

با جزوه ات بیا و جان مرا بگیر!

پی نوشت 1: غلط های وزنی را ببخشید. نصفه شب، بداهه و با ذهن و چشمی آلوده به خواب سروده شده.

پی نوشت 2: در نظرم بود که توی مراسم خوش آمدگویی به ورودی ها این شعر رو براشون بخونم؛ ولی چون سخنران اول بودم و اون ها هم اولین برخودشون با مقوله ای به اسم دانش گاه بود، به جاش یه شعرِ طنزِ فیزیکی خوندم، تا چشم و گوش شون هم بسته بمونه!

پی نوشت 3: نقیضه ای بود بر غزلی از فاضل نظری، با مطلعِ

«فواره وار، سربه هوایی و سربه زیر / چون تلخیِ ، دل آزار و دل پذیر»




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/07/12/عاشقانه-های-ترم-اولی




هواپیمایِ ورودی ها...

درخواست حذف اطلاعات

این متن هم داستان جالبی دارد. چه خونی به دل یکی از دوستان تا آماده شد. شخصن که عذر خواستم، عمومن هم می خواهم!

با رسم الخطِ این جانب:

دریافت - 223 کیلوبایت

با رسم الخطِ اون جانب:

مشاهده - خداداند کیلوبایت




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/07/20/هواپیمای-ورودی-ها




پادسمپاد

درخواست حذف اطلاعات

از روی اسم مرا می شناسند. یکی شان می گوید ارمیا را خوانده است. فارغ حصیل مدرسه ی تیزهوشانِ نیشابور بوده است و سمپادی. می گویم: «پس سمپادی هستی؟» و او به جای سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان می گوید، سمپادی به معنایِ سازمان منحله ی پکیده ی اژه ای و دار و دسته ی نازنین ش.

کلمات بالا که از «جانستان کابلستانِ» رضا خانی است را می خوانم و چند دقیقه بعد می نشینم روبه روی لپ تاپم و بعد از کمی گشت وگذار خبری را می بینم با این مضمون که قرار است از مهرماهِ امسال مدارس دوره ی دوم سمپاد هیئت امنایی شوند، و این یعنی این که زین پس می روند زیر نظر معاونت مدارس غیر تیِ وزارت آموزش و پرورش، و این یعنی یک قدم دیگر برای حذف بدموقعِ سمپاد.

این سطرها را می خوانم و به این فکر می کنم که سمپادِ زمانِ جواد اژه ای چه بود و چه رضا خانی ها و مریم میرزاخانی هایی را تحویل مملکت داد و سمپادِ بعد از او چه شد. این سطرها را می خوانم و به حال مسئولین فعلی آموزش و پرورش پوزخندی غم انگیزتر از گریه می زنم که تمام مشکلات این وزارت خانه را فراموش کرده اند و کلید تصحیح وضعیت اسف بار آموزش این کشور را فقط و فقط در کم رنگ و کم رنگ تر موجودیت سمپاد می بینند. غافل از این که در این وضعیت آشفته سمپاد یکی از معدود جاهایی ست که ملتِ درونِ آن می توانند کمی کار کنند. کمی مفید باشند. کمی پیش رفت کنند.

این چند مدت خیلی ها از وضعیت شریف پرسیده اند. من هم برای شان حرف ها زده ام. اما مهم ترین قسمت حرف هایم این بوده که شریف اصلن جایی نیست که سر تا به پایش گل و بلبل باشد. شریف اصلن جایی نیست که دغدغه ی همه ی اعضایِ آن پیش رفتِ تو باشد. شریف اصلن جایی نیست که همه ی دانش جوهایش برای علم بمیرند. شریف، با همه ی شریف بودنش، تنها یک خوبی دارد و آن هم این است که بین دانش گاه های کشور جایی ست مثل ما ی بین کشورهای دنیا! یعنی داخل آن هرکاری که بخواهی می توانی انجام بدهی. همان طور که ملتی هم که می روند ما ی هر کاری که بخواهند می توانند انجام بدهند! و اتفاقن همین نقطه ی عطف ماجراست. چون دقیقن این جاست که ملت خودشان را نشان می دهند. داخل شریف هم زمینه برایت فراهم است که هرکاری که بخواهی انجام دهی. هرچقدر هم که شخصیت نادری داشته باشی، گروه های مختلفی را پیدا می کنی که اعضایش اشتراکات فراوانی با تو دارند و می توانی قسمتی از وقتت را با آن ها بگذرانی. مثلن...

گروه های مذهبی: از تئوریسین هایِ خداناباور که اگر مواظب نباشی باید یک نیم روز را به بحث با آن ها بپردازی، تا انی که اگر نصفه شب به خانه ی خواب گاه سر بزنی می بینی که قرآن شان کنارشان است و دقیقه های فراوانی ست که منتظری قنوتِ شان تمام شود و نمی شود.

گروه های : از چپِ چپِ که داخل هم دست بند سبزشان فراموش شان نمی شود، تا راستِ راست که صبح شان را روی کیهان اقامه می کنند!

و بسیاری گروه های ورزشی و علمی دیگر. و اگر تنها یک چیز باعث شریف شدن شریف شده باشد، دقیقن همین باز بودن فضا برای دانش جوهاست تا خودِ واقعی شان را نشان بدهند.

حالا هرچه شریف شبیه ما ی بود، به نظر من سمپاد هم شبیه شریف است. در حال حاضر سمپاد از معدود جاهایی ست که بچه های دبیرستانی می توانند تا حدی خودِ خودشان باشند و بگردند دنبال هم فکرهایشان و کار کنند و مفید باشند و پیش رفت کنند. حذف این مدارس در شرایط فعلی و تنها به بهانه ی این که بچه های دبستانی بسیاری برای آزمون ورودی این مدارس استرس زیادی را تحمل می کنند، همین قدر مس ه است که بستنِ درِ شریف، تنها به این دلیل که بچه های دبیرستانی موقع کنکور استرس زیادی را برای رسیدن به آن تحمل می کنند!

چیزی که باید درست شود چگونگی گذراندن دوران دبستان است، چگونگی گذراندن دوران مدرسه است، نه این که فقط زوم کنیم روی سال ششم و بگوییم که تمام اشکال کار این جاست. من در نهایت مخالف حذف سمپاد نیستم، اما نه در شرایط موجود. هر موقع مقدار خوبی از وضعیت آموزش و پرورش و مدارس این کشور درست شد، آن موقع خودم کلنگ به دست می گیرم و مدرسه ای که در آن درس خواندم را اب می کنم. اما تا وقتی که هنوز بچه های ده-یازده ساله ی این مملکت باید علل سقوط شاه را حفظ کنند و بچه های هجده ساله اش هم در زیر یک دقیقه به مز ف ترین سوال های موجود در کل عالم پاسخ دهند، تمام قد پشت سمپاد می ایستم و از آن دفاع می کنم، که همانا در دوران حضیضش هم هنوز یکی از معدود مکان هایی ست که می شود بوی امید را از آن استشمام کرد.

در آ این که تا برنامه ی بلندمدت نریزیم و اولویت هایمان را به دقت مشخص نکنیم پیش رفت که هیچ، درجا هم نمی زنیم، بلکه مستقیمن می رویم به بدترین قهقرای قابل تصور...




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/05/16/پادسمپاد




تصادمِ مردم

درخواست حذف اطلاعات

می دونم که فعلن مسئولیت یه خانواده گردنم نیست، می دونم که فعلن مجبور نیستم شب ها دست پر برگردم خونه، می دونم که فعلن لازم نیست اجاره خونه بدم، می دونم که فعلن لازم نیست گوشت و مرغ ب م؛ اما این رو هم می دونم که زمانی هم که شامل همه ی این مواردی که گفتم شدم هم به خودم اجازه نمی دم بشینم توی خونه م و از وضعیت موجود (هرچقدر هم که اب باشه) فقط بنالم و طرز تفکرم هم این باشه که ت یا حکومت یا کشور وظیفه داره من رو خوش بخت کنه و حالا که این کار رو به هر دلیلی نکرده، من هم به خودم اجازه می دم که تا می تونم زرنگی کنم و به خاطر سود خودم از اون و بقیه ی مردم ب م و بی قانونی کنم و ناسزاهام رو هم نثار مسئولین. حقیقتِ بدیهی اینه که این کارها هیچی رو درست نمی کنه. ایرانِ الآن، ژاپن و سوئد و فنلاند نیست که همه چی ش به به و چه چه باشه و صرفن به خاطر سوءمدیریت یه عده حالِ فعلی ش خوب نباشه. ایرانِ الآن رو باید ساخت. و فقط هم مردم هستن که می تونن این کار رو ن. هر موقع این روحیه داخل ما شکل گرفت که مثل مردم استرالیا و خیلی کشورهای دیگه بریم و توی بعضی کارها داوطلبانه و بدون حقوق برای کشور (و نه ومن ت و حکومت) کار کنیم، یعنی ما مردم می خوایم ایران رو بسازیم. ولی تا وقتی این طور نیست نظر من اینه که مثل همین الآن خوب غرمون رو بزنیم و اعتراض مون رو هم و فریاد مظلومانه هم سر بدیم، ولی توی خلوت خودمون به این هم فکر کنیم که من چه گلی به سر مملکتم زدم که انتظار بهشت دارم ازش! آیا من یه قدم برداشتم که انتظار دارم کشورم ده تا قدم برام برداره؟ و این رو هم بدونیم که وقتی همه مون یه قدمِ خودمون رو برداشتیم تازه می رسیم به نقطه ی صفرِ شروع.

ته نوشت: برمی گردم و به عنوان مخاطب دوباره متن رو می خونم. همه ی این ها رو اول به خودم می گم...

ع : کویر مرنجاب، شاید مرتبط با متن...




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/05/23/تصادم-مردم




آگه اَی!

درخواست حذف اطلاعات

به وسیله ی پوستر، توی یه صفحه ی نسبتن پربیننده ی همون برنامه ی اشتراک گذاری نقش و نگار تبلیغ کرده بود که: دوره ی بهمان، آ ین دوره تا n ماهِ دیگه، با تدریسِ فوق العاده ی فلانی، همراه با اعطای مدرک بین المللی، فقط 3 نفر تا تکمیل ظرفیت. با خودم گفتم از دو ح خارج نیست:

یک. این جمله ی «فقط 3 نفر تا تکمیل ظرفیت» برای بازارگرمی باشه و دروغ، که ما را با کذاب و دروغ پرداز کاری نیست.

دو. این جمله ی «فقط 3 نفر تا تکمیل ظرفیت» راست باشه، که خب دوره ای که برای 3 نفرِ ته مونده ش لازم دیده که پوستر طراحی کنه و کلی پولِ تبلیغ بده، حتمن کلن 4 نفر ظرفیت داشته! والا...




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/05/24/آگه-ای




به خاطر نیم کیلو آش!

درخواست حذف اطلاعات

داستانی به غایت کمدی-تراژیک!

بعدازظهر تا سر شبِ چهارشنبه ی گذشته رو به خاطرِ سردری که داشتم کامل خو دم. برای همین شب تا صب و بیدار موندم تا کمی به کارهام برسم. چند ساعتی گذشت تا حدودن از بعد از صبح درگیر یه مسئله شدم. کلی باهاش سروکله زدم و نوشتم و نوشتم و نوشتم، تا حدود ساعت 7 حل شد. حس بسیار خوبی بود. خسته شده بودم. به خصوص که شب قبل ش هم سردردِ بدی داشتم. بدنی کشیدم و برگشتم سمت پنجره و دیدم که هوا روشن شده. پدر و مادر و مهمون هامون هنوز بیدار نشده بودن. از روی صندلی م بلند شدم و رفتم سمت آش پزخونه تا چایی درست کنم و یه چیزی بخورم. موقع درست چایی این ایده به سرم زد که برم و از آش فروشیِ نزدیکِ خونه مون یه کم آش بگیرم و از نون واییِ کنارش هم یکی-دوتا نون بربری. آب جوش رو که توی فلاسک ریختم برگشتم توی اتاقم و شلوارم رو پوشیدم. در حالی که داشتم از خونه می رفتم بیرون و به این فکر می که عجب روزی بشه روزی که با حل یه مسئله ی اعصاب خوردکن شروع شده و قراره با یه صبحونه ی خوش مزه هم ادامه پیدا کنه، که دست کشیدم و دیدم که کیف پول م توی جیب م نیست. برگشتم. واقعن حسِ فکر به این که کیف پول م کجاست رو نداشتم؛ حالِ دنبال ش گشتن رو هم. برای همین از روی میز ناهارخوریِ توی هال مون کارت بانکیِ پدرم رو برداشتم و زدم بیرون.

چند دقیقه بعد توی آش فروشی بودم. آش فروش داشت با مشتریِ قبلی در مورد این صحبت می کرد که دنیا، دنیای بدی شده و قبلن مردم نگران بودن که توی نون حلال شون، نون حروم نیاد و حالا نگرانن یه موقع خدای نکرده توی نون حروم شون، نون حلال نیاد! مشتری که رفت یکی از ظرف ها رو نشون دادم و گفتم که اندازه ی این آشِ شله قلمکار بدید. طرف ظرف رو پر کرد و گذاشت روی ترازو. شد هفت هزار تومن. رفتم سر کارت خوان تا حساب کنم. رفتم تا حساب کنم. رفتم تا حساب کنم. رفتم تا حساب کنم! شاید باورتون نشه، ولی به جای 70.000 ریال، 70.000.123 ریال کارت کشیدم! هفتادمیلیون وصدوبیست وسه ریال! به عبارتی هفت میلیون تومن! واقعن کشیدم ها (-: حالا چی شده بود؟ من به دلیل نامعلومی برای خودم هم، اصولن تندتند اعداد رو توی کارت خوان و خودپرداز وارد می کنم. مخصوصن موقع استفاده از کارت خوان، چون همیشه یه عملیاتِ مشابه تکرار می شه: کشیدن کارت، تایید، مبلغ، تایید، رمز، تایید و برداشتن رسید. خلاصه که اون روز صبح این طوری شد که کارت رو کشیدم و دکمه یِ سبزِ تایید رو زدم و مبلغ رو وارد و به خیال خودم دوباره دکمه یِ سبزِ تایید رو هم زدم و بعدش هم رمز کارت (که شما فرض کنید 0123 هست) رو وارد و دوباره تایید رو زدم و منتظر موندم تا رسید بیاد بیرون! بعدِ چند لحظه دیدم که نه بوقِ «عملیات با موفقیت انجام شد» رو شنیدم و نه رسید اومد بیرون. نگاه و دیدم که روی نمایش گر نوشته که «رمز را وارد کنید»! دوباره رمز رو وارد و تایید رو زدم و این بین هم داشتم به این فکر می که این چرا یه مرحله کار نکرد و چرا تاییدِ قبلی نخورده و این چیزها که دیدم یه رسید اومد جلوی روم که نشون می داد بنده چند لحظه پیش 70.000.123 ریال کارت کشیدم! (-: دیگه هیچی دیگه! مبلغ رو که دقیق نگاه و اعداد سمتِ راست ش رو دیدم تازه فهمیدم که تاییدِ دومی نخورده و رمز اولی که وارد کرده بودم اومده جلویِ مبلغ و باعثِ این شیرین کاری شده! اتفاقِ پیش اومده رو توضیح دادم به فروشنده و در کمال تعجبِ خودم، هم من و هم فروشنده به جای تعجب و جاخوردنِ طولانی مدت و این ها فقط داشتیم می خندیدیم! (یه لحظه خودتون رو بذارید جای من!) نمی دونستم الآن من باید ازش تشکر کنم، عذرخواهی کنم، اون باید تشکر کنه، عذرخواهی کنه یا چی! (-: از بدِ حادثه هم برای مبلغِ اصلی (که هفت هزار تومن بود) به جای 70000، 7000 وارد کرده بودم، که اگه اون رو درست می زدم، مبلغ نهایی می شد 700.000.123 ریال، یعنی هفتاد میلیون تومن که خب توی کارت نبود و پیامِ «موجودی کافی نیست» می داد و این مشکل هم پیش نمی اومد! بگذریم. خودش شاگرد بود. زنگ زد به صاحب کارش و قضیه رو گفت و اون هم گفت که فردا پول میاد به حساب و اون هم فردا و پس فردا و پسِ پس فردا، دو تا سه میلیون تومن و یه یه میلیون تومن می ریزه به حساب و تموم. شماره ی موبایل صاحب کارش رو گرفتم و دوباره با خنده عذرخواهی و اومدم بیرون. از نون واییِ کنارش هم دو تا نون بربری یدم و این دفعه کارت رو دادم که خودش کارت بکشه و راه افتادم سمت خونه!

بین راه همون طور که نمی تونستم خنده م رو کنترل کنم، به این فکر می که الآن اگه یکی بیدار بشه و قضیه رو بگم، دیگه این قدری شلوغ پلوغ می شه که نمی تونم آش م رو بخورم! (-: پس سریع برم و تا ی بیدار نشده صبحونه م رو بخورم و خواب خوش شون رو به هم نریزم و وقتی بیدار شدن قضیه رو تعریف کنم! بخشی از ذهن م هم درگیر این بود که اگه کیف پول خودم رو برمی داشتم یا مبلغ اصلی رو درست وارد می ، این اتفاق نمی افتاد! رسیدم و رفتم توی آش پزخونه و حدودن نصف آش رو ریختم توی یه کاسه و آبِ نارنج هم ریختم روش و گذاشتم روی اپن، که یکی از مهمون هامون بیدار شد. تعارف زدم که بفرمایید آش، که گرون ترین آشی ئه که می تونید توی عمرتون بخورید! (-: بدیهتن نفهمید که چی شد! یه لیوان چایی ریختم و یه تیکه از نون بربری رو برداشتم و نشستم روی صندلی. اومدم لقمه ی اول رو بخورم که مادرم بیدار شدن! (-: گفتم بیان بشینن روی صندلی تا داستان رو براشون تعریف کنم! به شدت داشتم می خندیدم و نمی دونستم که اصلن چطور باید شروع کنم. خیلی غیرقابل باوره که بگی به جای هفت هزار تومن، هفت میلیون تومن کارت کشیدم. این طور شروع که: «مادر! من یه گندی زدم که البته تا سه روز دیگه درست می شه!» حالا مادرم هم تازه از خواب بیدار شده بودن و نمی تونستن حدس بزنن! و اصلن کدوم انسان عاقلی می تونه حدس بزنه که یه نفر به جای هفت هزار تومن، هفت میلیون تومن کارت بکشه! خلاصه که نهایتن این طوری شد که گفتم: «مادرم! این کاسه ی آشی که می بینید این جاست، سه ونیم میلیون پول ش ئه!» و دیگه گفتم قضیه رو! لحظه ی اول بدیهیه که جا خوردن، ولی وقتی گفتم با طرف صحبت ، روال شد دیگه. بعد با مادرم رفتیم که به پدرم بگیم. کنار پدرم دراز کشیدم و از خواب و بیداری بیدارشون و قضیه رو گفتم. با همین لحن که: «پدرم من رفتم نیم کیلو آش یدم، هفت میلیون تومن!» (-: در همون ح خو ده کلی با رویِ باز نصیحت م که «پسر! آخه حواست کجا بود؟!» و «حالا اگه اشتباهی هفتادهزار تومن می ریختی، باز قابل درک بود! آخه چجوری تونستی به جای هفت هزار تومن، هفت میلیون تومن بریزی؟!» از این جور حرف ها! (-: وقتی هم که داشتیم از اتاق می رفتیم بیرون به م گفتن که «یه موقع یه جا نگی که کجایی و چی می خونی ها! درست نیست!» :-|

خلاصه تا چند دقیقه بعد دیگه همه بیدار بودن و من هم هی قضیه رو با خنده تعریف می و این بین نگاه م هم به کاسه یِ آش دست نخورده یِ رویِ اپن بود که هنوز نتونسته بودم بخورم ش! حدودن بعد نیم ساعت دیگه داستان تموم شد و من هم رفتم سراغ کاسه ی سه ونیم میلیونی و وقتی داشتم با یه تیکه نون ته ش رو پاک می ، توی فکر این بودم که همین یه لقمه صدهزارتومنی برام آب خورده! (-:

پی نوشت1: به مشکلات زندگی بخندید! حتا اگر بزرگ ترین گندِ زندگی تان را زده باشید! (-:

پی نوشت2: فقط یه بار بیش تر از این مبلغ کارت کشیدم و اون هم برمی گرده به همین روزهایِ سالِ پیش که با پسرعموم رفتیم و از یه جا دو تا لپ تاپ رو به هم راهِ مخلفات شون یدیم به ده میلیون وخورده ای تومن. البته پارسال وقتی اون مبلغ رو توی کارت خوانِ لپ تاپ فروشی وارد ، دو تا لپ تاپ توی دستم بود، ولی حالا هفت میلیون تومن داده بودم برای نیم کیلو آش! چه وضعِ پس رفتِ اقتصادی ئه آخه! :-|

پی نوشت3: اون بنده خدا هم تا الآن دو تا سه میلیون رو ریخته و فقط یه میلیونِ فردا مونده. نگران باشید!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/05/26/به-خاطر-نیم-کیلو-آش




تناسخِ مردی اسب سوار!

درخواست حذف اطلاعات

چهارشنبه و ای که گذشت شباهت های زیادی با هم داشتن. از پیاده روی طولانیِ انقلاب و حومه و است بعدازظهرشون که فاکتور بگیرم و با م ج ساده کنم، می مونه نمایش «تناسخ، 3 تا 35 تومن» که چهارشنبه هم راه مهدی رسولی دیدم و استندآپ کمدی «آن مرد با اسب آمد» که هم راه خودم. اولی اجرای آ ش بود و دومی هم اجرای اول و آ ش، برای همین طولانی نمی کنم سخن رو.

نمایش «تناسخ، 3 تا 35 تومن» کاری طنز بود به نویسندگی و کاگردانی علی نبویان و با بازیِ هم سرش، بهار نوروزپور، و هومن حاجی عبداللهی که در نمایش خانه ی پالیز اجرا می شد. دفعه ی اول م بود که می رفتم پالیز. شروعِ نمایش این طور بود: خداوند فرموده که هر موجودی فقط یک بار حق زندگی دارد و تناسخ خیال بافی ست. با اجازه ی حضرت باری تعالی می خواهیم حدود یک ساعت خیال ببافیم. و عجب خیالی بافتن! متن عالی بود. صحنه ی نمایش دفتر شرکت تناسخ گسترفلان بود که کارشون این بود که روح مرده ها رو به قالب فیزیکیِ جدیدی بفرستن! تقریبن 90 درصد دیالوگ ها دستِ هومن حاجی عبداللهی بود. کلن فکر نمی این قدر بازی گر قوی ای باشه. عالی اجرا کرد. متن، طنزِ ظریفی داشت که با بازیِ عالی هومن حاجی عبداللهی خیلی خوب به بار نشسته بود. داستان رو اگه به صورت کلی توضیح بدم هم، جزئیات فراوونی برای خندیدن داره، ولی خب... راست ش... حال ندارم! (-: برسیم به بعدی...

استندآپ کمدی «آن مرد با اسب آمد» به تهیه کنندگی اشکان خطیبی و اجرایِ میثم درویشان پور. باز هم تماشاخانه ی پالیز و همون سالن. فقط صندلیِ این بارم سمتِ راستِ صندلیِ اون بارم بود! اجرا که خب بدیهتن عالی بود و ... ! اما نکته ی جالب این بود که قرار بود نمایش ساعت 10 شب شروع بشه، ولی انگار توی نمایش قبلی یکی از پروژکتورها سوخته بود و یکی از کارمندان شون هم نمی دونم برای چی از نردبون افتاده بود پایین و برای همین 10 شد 10ونیم، 10ونیم شد 11 و 11 هم شد 11ونیم! با یک ونیم ساعت تاخیر برنامه شروع شد. توی این مدت کمی کتاب خوندم و منتظر موندم فقط. نحوه ی برخورد میثم درویشان پور قبل از نمایش و اجرای عالی ش کلن باعث شد خیلی ملت اعتراض نکنن به این تاخیرِ 1ونیم ساعته. مهمون های نسبتن ویژه ی نمایش هم اون آقاهه بود که با باباش رفته بود شمال و اون که داستان های زیادی با ش داشت و اونی که متن ش رو یادش رفت و اون بنده ی خدا که آدم نیست و کلن موزه، موووز! (-: خلاصه که شب خوبی بود ب هم...

ته نوشت: چقدر وقتی که حس و حال نوشتن نداری و با خودت عهد کردی حتمن بنویسی بده! ننویسی به دل ت می مونه و بنویسی هم اونی که می خوای نمی شه. حرف های زیادی از چهارشنبه و و همین دو تا نمایش هنوز هست که خب همون طور که گفتم خسته ام و بماند.




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/06/03/تناسخ-مردی-اسب-سوار




اِنتَخَبَ، یَنتَخِبُ، اِنتخاب واحد!

درخواست حذف اطلاعات

مستی نه از پیاله، نه از خُم شروع شد

از انتخاب واحدِ ترم سوم شروع شد

edu خیره شد به من و من به edu

آن قدر خیره شد که توهم شروع شد

ت، ذره بین به تماشای من گرفت

پنداشت از «الک مغ»ست که تورم شروع شد

وقتی نسیمِ آهِ من از «جبرِ 1» گذشت

بی ت ِ بقیه یِ مردم شروع شد

از فالِ موسِ خود چه بگویم؟ که ماجرا

از کلیک هزار و صد و شصتم شروع شد

با سه واحد توبه و پایان گرفت کار

تا آمد بخوابد این تلاطم... شروع شد! ترم جدید منظورمه (-:

پی نوشت 1: به وقتِ روزِ انتخاب واحدِ ترمِ پیشِ رو!

پی نوشت 2: «edu» همان سیستم انتخاب واحدمان است، «الک مغ» هم همان الکترومغناطیسِ انسان های خسته، «جبر 1» هم که توضیح نمی خواهد.

پی نوشت 3: نقیضه ی درب وداغانی بود بر غزلی از فاضل نظری، با مطلعِ

«مستی نه از پیاله، نه از خُم شروع شد / از جاده ی شب قم شروع شد»




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/06/13/انتخب،-ینتخب،-انتخاب-واحد




شهریورِ آرامِ این جا...

درخواست حذف اطلاعات

نگاه و دیدم که فقط 3تا مطلب توی شهریورماه نوشتم. می دونستم اون قدرهایی که باید ننوشتم، ولی این عدد باز هم عجیب بود برام. وقتی برگشتم به پنل م، دیدم که اونقدرها هم اوضاع بد نبوده. 4 تا مطلب توی قسمت «مطالب آماده ی انتشار» بود، که یا کاملِ کامل نشده بودن و یا ترجیح داده بودم منتشرشون نکنم. 3تا ایده هم توی قسمت «برچسب زرد» خاک می خورد. توی ذهن خودم، نوشته ی نسبتن مفصلی که برای ورودی های امسال (از طرف انجمن علمی ژرفا) نوشتم و به زودی منتشر می شه و مقاله ی کوچیکی که در مورد «مشاهده ی انقباض طول» بود و برای نشریه ی تکانه نوشتم و ب تموم شد رو به بالایی ها اضافه می کنم و می بینم که: هی! چندان هم کم تر از سهمِ منطقی م کلمه تولید ن توی این ماه! اگه شلوغی های سرسام آور کارهای اداری هفته ی پیش (و احتمالن این هفته!) رو هم اضافه کنم، یحتمل به این برسم که: بابا تا همین حد هم گل کاشتی!

شاید همین...




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/06/31/شهریور-آرام-این-جا




pseudophysicalpost

درخواست حذف اطلاعات

عبارتِ

«غصه نخور! یا خودش می آد، یا نامه اش. بالا ه همه چی درست می شه.»

در زبانِ فیزیک خوانان، می شه:

«غصه نخور! یا جرم ش می آید، یا انرژی ش. بالا ه همه چی پایسته س!»

والا...!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/07/07/PseudoPhysicalPost




la giornata delle ragazze

درخواست حذف اطلاعات

احتمالن اگه به جای امروز، روز تولد مریم میرزاخانی رو به عنوان روز دختر می ذاشتن، همین دوستانی که الآن دارن در مورد غلط بودنِ نفسِ نام گذاریِ همچین روزی فلسفه ها می بافن و قضیه رو تا می تونن می پیچونن و سوال ها مطرح می کنن، به سادگی این مناسبت رو گرامی می داشتن و اون روز رو فرصت خوبی برای اعتلای مقام و رسیدگی به مشکلات دختران این مرز و بوم می دونستن! به برکت همین زمان قسم! :-|

بعدن نوشت: ممنون از fa ella بابت تذکرشون من بابِ اصلاح عنوان!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/04/24/ragazza-giorno




مردِ گاری چی

درخواست حذف اطلاعات

وس خوانِ صبح، گاری را برمی داشتیم و می زدیم بیرون. دو سال از من کوچک تر بود. سوارش می و می دویدم توی کوچه پس کوچه های خاکیِ روستا. خانه های خشت وگلی را یکی یکی رد می کردیم و می رسیدیم به دیوارِ بلندِ باغ هایی که عطر بهارنارنج را تا فرسنگ ها آن طرف تر می پراکندند. به این جا که می رسیدیم آغوشش را برای طبیعتِ روبه روی مان باز می کرد و می گفت: «بدو علی! تندتر برو...» و من هم به حرفش گوش می دادم و تمام توانم را در پاهای کوچکم جمع می و با بیش ترین سرعتی که از یک پسر هشت نه ساله برمی آید، گاری را به جلو می راندم. می رفتیم و می رفتیم. بی هدف و بی مقصد. بی حسرت و بی مقصود. می خندیدیم و صدای قهقهه های مان را می رس م به آن طرفِ آسمانِ تاریک و روشن، به آن طرفِ ابرهایِ ، به آن طرفِ کوه هایِ بدقواره. می رفتیم و می رفتیم. می رسیدیم و نمی رسیدیم. کنار چشمه ی بالادستی می ایستادم. بی درنگ می پرید از گاری پایین و می دوید سمت آب. دست هایم را روی زانوهایم می گذاشتم و نفس نفس می زدم. دست هایش را روی سنگ ریزه های داخل آب می گذاشت و هوای بهار را نفس می کشید. تا طلوع آفتاب می نشستیم کنار چشمه و بعد، خنده ها و دویدن ها و گاری سواری های مان را ادامه می دادیم.

صبح های من و خواهرم، زهرا، این گونه می گذشت. صبح هایی که برای ما بود. صبح هایی که خورشید از سروصدایِ دو نوباوه بالا می آمد و می نشست به نظاره شان. صبح هایی که پرندگان روی شاخه های درخت های نارنج می نشستند و نظاره گر شور و اشتیاق خواهر و برادری بودند، رها. حالا از آن روزها هفتاد سال می گذرد؛ اما بیست ودو سال است که زهرا دیگر نیست. این روزها فقط من مانده ام و گاری ای خسته. گاری ای که دیگر نای تند رفتن ندارد. گاری ای که سال هاست کوچه باغ هایِ خاکیِ روستا را با آسف ِ داغِ خیابان هایِ شهر عوض کرده. این روزها دیگر نه صبح هایش برای من است و نه ظهرهایش؛ نه غروب هایش برای من است و نه عصرهایش. این روز ها فقط دل خوشم به تاریک، تا یکی از آن ها بیاید و مرا در آغوش بکشد و بشارت صبحی را بدهد، بدیع و بکر.

ع از علی صادقی




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/04/31/مرد-گاری-چی




دست دادن با ترامپ!

درخواست حذف اطلاعات

سوال چیه؟

یکی-دو روز پیش، این سوال رو توی اینستاگرامم از ملت پرسیدم: به نظرتون شما با چند واسطه با ترامپ دست دادید؟ توی پرانتز: اگه فرد a با b دست بده و فرد b هم با c دست بده و فرد c هم با d، می گیم که a با دو واسطه با d دست داده.

خُب...

نمی دونم اولین عددی که به ذهن شما رسید چنده؛ ولی برای من عدد اولی که در خوش بینانه ترین ح ممکن به ذهنم رسید 10 بود. پس برای این که حدسم رو امتحان کنم، شروع به پیدا رشته هایی که من رو به ترامپ می رسونه. شاید منطقی ترین کاری که می شه انجام داد اینه که دنبال افراد وسط رشته بگردیم. یعنی ایی که از یه طرف می تونن با چند واسطه با ما دست داده باشن و از یه طرف دیگه با ترامپ. اولین ی که به ذهنم رسید رئیس جمهور بود. به نظرتون ایشون با چند واسطه با ترامپ دست داده؟ یکی از مسیرها می تونه مسیر زیر باشه:

رئیس جمهور - امور خارجه - امور خارجه ی ایالات متحده - ترامپ

حالا باید می گشتم دنبال مسیری که من رو به رئیس جمهور متصل کنه. اولین مسیری که به ذهنم رسید، این بود:

من - رئیس آموزش وپرورش یزد - آموزش وپرورش - رئیس جمهور

خب! نتیجه چندان بد هم نشد. اولین رشته ای که می تونست من رو به ترامپ متصل کنه، رشته ای بود با 5 واسطه. نصف حدس اولیه م! اما شاید هنوز هم می شد این رشته رو کوتاه تر کرد. قبول دارید آموزش وپرورش و امور خارجه، بدون واسطه ی رئیس جمهور، با هم دست دادن؟ پس فعلن 4 واسطه:

من - رئیس آموزش وپرورش یزد - آموزش وپرورش - امور خارجه - امور خارجه ی ایالات متحده - ترامپ

شاید اگه بیش تر فکر می می تونستم همین رشته رو کوتاه تر کنم، اما ترجیح دادم دنبال رشته های دیگه ای بگردم. دو-سه تایی پیدا که بیش تر از 4 واسطه داشتن و در نهایت فقط سه رشته ی زیر موندن که مینیمم واسطه ها رو از آن خودشون !

4 واسطه: من - یکی از دوست هام - رئیس جمهور - امور خارجه - امور خارجه ی ایالات متحده - ترامپ

3 واسطه: من - یکی از دوست هام - رئیس جمهور - اوباما - ترامپ

3 واسطه: من - یکی دیگه از دوست هام - - پوتین - ترامپ

نمی دونم نتیجه ی کار برای شما هم به اندازه ی من جالب انگیرناک (!) هست یا نه، ولی خب بالا ه حقیقت اینه و انگار که من فقط با 3 واسطه تونستم با ترامپ دست بدم.

توضیحاتِ بیش تر!

شاید براتون سوال پیش اومده باشه که می شه این نتیجه رو به کل هم تعمیم داد یا نه. به نظر من بله! واقعن الآن توان و حوصله ی اثبات یا زدن مثال های فراوون رو ندارم، ولی ازم بپذیرید که در بدترین شرایط ممکن و در بدبینانه ترین ح ، هر ی با 4 واسطه با ترامپ دست داده. (البته احساسم بهم می گه که با 3 واسطه رواله کلن!) مطمئنن با کمی تامل می تونید این رشته رو برای خودتون پیدا کنید. اگه نتونستید هم بگید من براتون پیدا می کنم! فقط اگه ی هستید که با من دست دادید، خیلی تلاش نکنید، چون با توجه به توضیحات بالا مطمئنن با چهار واسطه با ترامپ دست دادید! (-:

فقط یه نکته یِ کوچیکِ دیگه مونده و اون هم اینه که تموم این رشته هایی که به ذهن من رسید، از یه سری مرد تشکیل شده بودن؛ و برای همین اگه خانوم باشید، یحتمل به یه دونه واسطه ی بیش تر نیاز دارید که خیلی راحت می تونه پدر، برادر یا همسرتون باشه. البته با فرض این که با دختر یا همسر وزرا و ون در ارتباط نباشید! (-:

جواب ملت چی ها بود؟

همون طور که گفتم، این سوال رو یکی-دو روز پیش، توی اینستاگرامم از ملت هم پرسیدم. اکثر جواب ها زیر 5 واسطه بود که نشون می ده تا حدودی قابل درکه این موضوع برای عموم. کم ترین واسطه هم مربوط به یکی از دوستان (اساتید!) بود که با دو واسطه ی رئیس موزه ی ملی ترکیه و جناب اردوغان تونسته بودن با ترامپ دست بدن. دو-سه تا از دوستان هم بودن که جواب شون بالای 50 واسطه بود که از همین جا به شون سلام می کنم! (-:

نتیجه ای باور ن ی!

حالا با توجه به این وضعیت، به نظرتون ما با چند واسطه با همه ی انسان های زنده ی دنیا دست دادیم؟! اگه منی که این ور دنیا نشستم با 3 واسطه با ترامپ دست دادم، پس مردی که الآن توی خیابون چهل وچهارم بوینس آیرس روی صندلی ش توی حیات خلوت خونه ش نشسته و داره سیگار برگ می کشه هم یحتمل با 3 یا 4 واسطه با ترامپ دست داده. و این یعنی من حداکثر با 7 یا 8 واسطه با این آقا دست دادم! حالا شما به جای این آقا، خانومی رو در نظر بگیرید که روی تخت بیمارستان مریم مقدس برلین دراز کشیده، یا حتا پسربچه ای که الآن توی سنپطرزبورگ سوار اتوبوس مدرسه ش هست و داره برمی گرده خونه! و این یعنی ماها همه مون دیگه حداکثر با 8 یا 9 واسطه با کل مردم دنیا دست دادیم! چه چیزی هیجان انگیزتر از این! (-:

حرف آ ...

چندتا از پیام هایی که ملت در جواب این سوال برام فرستادن هم پرسیدنِ سوال های جدیدی بود که بیش تر جنبه ی طنز داشتن. از همین سوالِ قسمت قبل گرفته تا این که با «چند واسطه با اینشتین دست دادیم؟» و «با چند واسطه رونالدو رو بوسیدیم؟» (-:

پی نوشت ها

یک. حالا از همه ی این ها بگذریم، چه کیفی می کنه ترامپ اگه بفهمه فقط با 3 واسطه با من دست داده! ^_^

دو. من - گلشنی - عبدالسلام - یه فیزیک دان خوب قرن بیستم - اینشتین! فقط 3 واسطه! (-:

سه. به عنوان سوال آ ، به نظرتون با چند واسطه با حضرت آدم دست دادیم؟! :-؟




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/04/31/دست-دادن-با-ترامپ




دنیایِ کوچک

درخواست حذف اطلاعات

دارم اذیت می شم. هوا خیلی گرمه. هر سمتی که می گردم باز نور خورشید توی چشم هامه. دوست دارم برم سمت فواره ی آبی که پشت اون درخت هاست و حس آب بازی کنم، ولی نباید برم. باید کنار این آهویِ الکی بایستم و از جام ت نخورم. دوست دارم سوارش بشم، ولی تنهایی نمی تونم. قدم نمی رسه. باید یکی کمکم کنه، ولی هیچ ی نیست. برای همینه که دوست دارم بزرگ بشم. اگه بزرگ بشم دیگه خودم -تنهایی- می تونم سوارش بشم. اصلن شاید هر روز کلاه حصیری م رو بردارم و بیام این جا و سوارش بشم و با هم دیگه بریم شهر رو بگردیم. ولی... ولی من که ندیدم هیچ کدوم از آدم بزرگ ها سوار آهوها و شیرها و هیولاهای خنده دارِ توی پارک ها بشن. قدشون هم که می رسه! شاید دوست ندارن. اما من... کاش شب می شد. شب ها رو دوست دارم. چون گرم نیستن و خورشید هم نیست که چشم هام رو اذیت کنه. امشب رو که خیلی دوست دارم. قراره بریم شهربازی. بابام بهم قول داده. دو روز پیش. شایدم سه روز. نمی دونم. ولی قرار شد اگه بتونم کاردستی م رو تنهایی درست کنم، شب بریم شهربازی. خب امروز ست و من هم کاردستی م رو درست ، پس امشب می ریم شهربازی. اما این دفعه دیگه سوار چرخ و فلک نمی شم. دفعه ی پیش خیلی رفت بالا. نمی ترسیدم، ولی آدم ها خیلی کوچیک شده بودن. بابام هم خیلی کوچیک شده بود. اون قدری که گمش ...

- سلام کوچولو!

برمی گردم سمت صدا. یه مردِ جوونِ قدبلند جلوم ایستاده. به بالا نگاه می کنم. صورتش دقیقن جلوی خورشیده. چیزی معلوم نیست. چند قدم عقب می رم تا بتونم صورتش رو ببینم. می خنده و می گه: «نترس! نترس!» تازه متوجهِ خانومی می شم که کنار مردِ قدبلند ایستاده. آروم سلام می کنم.

- اسمت چیه؟

- علی.

- چرا تنهایی علی؟

- مامانم گفته این جا بایستم تا بیاد.

- یعنی گم نشدی؟

جواب نمی دم. بعدِ چند لحظه، مردِ قدبلند دستش رو به سمتم دراز می کنه و می گه: «می شه از ما ع بگیری؟» به دستش نگاه می کنم. یه دوربین عکاسی. با ت دادن سرم قبول می کنم و دوربین رو ازش می گیرم. مردِ قدبلند می پرسه: «بلدی باهاش کار کنی؟» تا حالا ع نگرفتم. آروم می گم نه.

- اشکال نداره. خیلی راحته.

کنارم می شینه. حالا تقریبن هم قد شدیم. همون طور که دوربین توی دست های منه، روشن ش می کنه. یه کم با دکمه های روش بازی می کنه و می گه: «حالا این دکمه رو که فشار بدی، ع می گیره.» و آروم دکمه ی دایره ای رو فشار می ده و تصویر کف زمین روی صفحه ی دوربین خشک می شه.

- یاد گرفتی؟

آروم می گم آره. بعد، مردِ قدبلند و خانومِ کنارش می رن و جلوی آهویِ الکی می ایستن. دوربین رو می گیرم سمت شون. به صفحه ی دوربین نگاه می کنم. یه ذره طول می کشه تا بتونم تصویرشون رو قشنگ تشخیص بدم... چقدر کوچیک شدن. می ترسم. از گوشه ی دوربین سرک می کشم تا ببینم شون. کنار آهویِ الکی ایستادن و دارن می خندن. هم مردِ قدبلند، هم خانومِ کنارش. هر دوتاشون هم همون اندازه ی واقعی شون هستن.

- بگیر دیگه علی! خنده مون خشک شد!

دوباره به صفحه ی دوربین نگاه می کنم. دوباره کوچیک می شن. انگشتم رو از روی دکمه ی دایره ای برمی دارم. می خوام گریه کنم.

ع از علی صادقی




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/05/03/دنیای-کوچک




حسی پدرگونه در عنفوان جوانی!

درخواست حذف اطلاعات

از اون صبح بچه ها زیاد نوشتن. اون صبحی که نمی دونم آفتابش از کدوم سمت در اومده بود که هنوز که هنوزه غروب نکرده توی زندگی من. صبحی که اولش قرار بود فقط 20 دقیقه سرِ صبح گاه برای بچه هایی که دو سال از خودم کوچیک تر بودن در مورد المپیاد صحبت کنم، اما بعد از اون سخنرانیِ کوتاه تا ظهر نگه م داشتن و رفتیم توی کتاب خونه ی مدرسه شون و تعداد زیادی از بچه ها هم کلاس شون رو پیچوندن و درس خوندن رو تعطیل و با هم دیگه نشستیم دور یه میز و من هم از هر چیزی که فکر کنید باهاشون صحبت . از زندگی و هدف ی و المپیاد گرفته تا شغل آینده شون و ازدواج و ... . اون ها هم برام از خودشون گفتن. یکی شون عاشق یادگیری زبان های مختلف بود. اون یکی با سه تارش برام آهنگ زد. یکی دیگه مونده بود حرف پدرش رو گوش کنه و بره دندون پزشکی یا حرف پدربزرگش رو گوش کنه و بره داروسازی! و بقیه و بقیه و بقیه. اون روز گذشت و ارتباط های ما شکل گرفت. ارتباط هایی که فکر نمی بعد از سه سال این قدر عمیق بشه و نتیجه بخش. البته فعلن کاری به نتیجه ندارم؛ فقط در همین حد که قبولی های مرحله 2یِ مدرسه مون (و اصلن خود استان یزد) در سال اصولن از دو-سه تا بیش تر نمی شد، ولی امسال (سالِ نهاییِ بچه های بالا) نزدیکه که دورقمی بشه! و البته که این چیزی نیست جز لطف خدا و تلاش خود بچه ها.

اما داستان من و بچه های که از اون جمع تصمیم گرفتن فیزیک بخونن. شاید کمی جالب باشه براتون، اما رابطه ی ما از همون اول نه رابطه ی -شاگردی، که کاملن یه رابطه ی دوستانه بود. و حتا در نظر من یه خورده جلوتر: مثل رابطه ی یه پدر با پسرهاش که قبل از هرچیز با هم دوستن! اول کار حدود هفت-هشت تایی بودن. بعد از یک سال که کار و بحث جدی تر شد، چهار نفرشون موندن. و همین چهار نفرن که عزیزترین های من توی این چند سال بودن. چه ساعت ها که باهاشون صحبت و چه حرص ها که سر درس نخوندن هاشون خوردم و چه دعواها که باهاشون و چه کلاس ها که با هم گذاشتیم و چه امتحان ها که ازشون گرفتم و چه روزها که با هم گذروندیم و چه تفریح ها که توی این چند سال با هم کردیم و چه سعی ها که تا با هم دیگه رشد کنن. نه توی المپیاد که توی زندگی. اما بعد از دو سالی که کار کردیم، یکی شون زد زیرش. اولین باری که قضیه رو باهام مطرح کرد، موندم چی جوابش رو بدم. گفت: من خیلی فکر ؛ عاشق فیزیکم، ولی موسیقی رو عاشق ترم! (ایشون همونیه که بالاتر سه تار می زد!) نمی دونستم چی بگم. واقعن حس پدری رو داشتم که تموم تلاش خودش رو کرده تا مثلن بچه ش بشه و بعد اون میاد و می گه که می خوام بازی گر شم! گفتم شب با هم صحبت می کنیم. اون روز بعدازظهر کلی فکر . سخت بود برام. واقعن سخت بود. می دونستم اگه فیزیکش رو ادامه بده حتمن موفق می شه؛ ولی خب من همون آدمی بودم که روز اول، توی مدرسه شون، اولین حرفی که به شون زدم این بود که عمر ما خیلی کوتاه تر از اینه که بخوایم دنبال علایق مون نریم و از لحظه هامون لذت نبریم. خلاصه که شب با هم حرف زدیم، یک ساعت ونیمِ تمام. و سعی همون یک ذره شکی هم که داشت رو از بین ببرم و توی راه جدید و متفاوتی که برای خودش انتخاب کرده محکم ترش کنم.

حدود یک سال ونیم اخیر رو با 3 نفری که باقی مونده بودن ادامه دادیم. کم کم داشتیم وارد سال اصلی و نهایی شون می شدیم و دست وپنجه نرم با استرس هایی که هم برای اون ها بود و هم برای من. تا رسیدیم به مهر امسال. دیگه کنارشون نبودم. به دلایلی خیلی هم خودم رو درگیر المپیاد ن . کمی ارتباط مون کم تر شد، ولی به همون محکمیِ قبل باقی موند. دیگه بزرگ شده بودن. هم توی المپیاد، هم توی زندگی. امسال جدایِ درگیری های خودم، یه قسمت از ذهنم همه ش مشغول شون بود. یازدهم بودن و سال سرنوشت شون. گذشت و گذشت و گذشت. مرحله 1 دادن و باهاشون مرحله 1 دادم، مرحله 2 دادن و باهاشون مرحله 2 دادم، رسیدیم به چند هفته ی اخیر و تاخیر باشگاه توی اعلام نتایج و اعصاب شون خورد بود و اعصابم خورد بود... تا چند روز پیش که بالا ه نتایج اومد. نشستم پای لپ تاب. واقعن استرس زیادی داشتم، در حدی که دستم روی موس، قشنگ می لرزید. تقریبن مطمئن بودم که هر سه تاشون قبول می شن، اما نکته این جا بود که یکی شون چند روزی بود که جوابم رو نمی داد. وقتی بعد چند دقیقه، پیامِ کوتاهِ «نشدم»ش رو روی صفحه ی لپ تابم دیدم، ... . قابل توصیف نیست حال اون موقع م. واقعن نیست!

طولانی شد. کلی حرف هنوز توی سرم داره می چرخه. هرچقدر هم بگم نمی تونم حرف اصلی م رو قشنگ بزنم. نمی تونم حسم رو کامل توضیح بدم. قبلن هم بارها تلاش در این مورد بنویسم، ولی نتونستم. این متن هم اون طوری که دلم می خواست نشد؛ و امکان هم نداره بشه، تا وقتی که نمی تونم تموم لحظاتی که با هم گذروندیم و تمام پیام هایی که رد و بدل کردیم رو با ذکر جزئیات براتون تعریف کنم! تا وقتی که نتونید این سه سال رو جای من زندگی کنید! شاید در مقابل یه همچین حس ن فقط باید سکوت کرد و ننوشت. از کلاس ها ننوشت. از فیزیک میزیک ننوشت. از اون روز برفی باشگاه و باغ ملی ننوشت. از اعتکاف دو سال پیش ننوشت. از خنده ها ننوشت. از گریه ها ننوشت. از دیوونه بازی هاشون ننوشت. از این که کدوم هاشون قبول شدن ننوشت. از این که کدوم شون قبول نشد ننوشت. از این که کدوم شون رفت سه تار بزنه ننوشت. آره، این چند خط صرفن یه قطره بود. همین...

از چپ به راستِ خودشون: سروش، عرفان، فا ، محمدجواد، سال بالایی شون

یزد، کافه کتاب ملک، مشغول نهایی سوال های مسابقه ی فیزیک میزیک، اسفندماه 95




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/05/08/حسی-پدرگونه-در-عنفوان-جوانی




سری ششم خاطرات کوتاه

درخواست حذف اطلاعات

یازده. سرِ ظهری، هم راهِ پدربزرگ و پسر ی هفت ساله م توی بستنی فروشی نشسته بودیم و فالوده ی می خوردیم که پسر هشت-نه ساله ای اومد توی مغازه و از مغازه دار پرسید: «ای یخ در بهشتایِ دمِ در چنده؟» مغازه دار هم جواب داد: «یه 20 دَییقه دیگه بیو پسرجون. هنو دُرُس نشده. الآن آتیش تو جهنمه!» #میدونِ_ولی عصر

دوازده. از کانال سعید بیابانکی، رباعی ای رو برام فروارد کرده بود که:

‏ای یار! درون اندرونی چونی؟

بیرون و درون و پشتِ گونی چونی؟

دیروز مهم نیست که چون بودی و چون

در مقطع حساس کنونی چونی!

در جواب ش گفتم:

ای یار! درون اندرونی مُردم

بیرون و درون و پشتِ گونی مُردم

دیروز مهم نبود هستم یا نه

در مقطع حساس کنونی مُردم!

#مقطع_حساس_کنونی




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/05/13/سری-ششم-خاطرات-کوتاه




عام بیاید، خاص کنیدش

درخواست حذف اطلاعات

جلال الدین محمد بلخی در بیت هفتم غزلِ هزار و دویست و هشتادمِ دیوان شمس می فرماد:

عام بیاید، خاص کنیدش

خام بیاید، هم بپزیدش

در تفسیر این بیت، شرح های بسیاری آمده است که مهم ترین آن ها بدین گونه است که چون مولانا این غزل را از رویِ دل تنگی برای شمس تبریزی، که از برای آزار و اذیت حاسدان برای مدتی از قونیه خارج شده است، سروده و غرض ش هم این بوده که لطافت و صباحت و استغنایِ رفتارِ شمس را به حاسدان بنماید، پس مفهوم و محتوای این بیت هم بدین صورت است که هر عوامی که از روی قیل وقال و توهم وارد دایره ی مستی شود باید به جرگه ی سالکان و خاصان درآید و در طیِ طریقِ سلوک خامی خود را فروگذارد، پخته شده، به تکامل روح رسد.

اما دریغ از افرادِ بی د و جاهل و سفیه که هم چه کلمات دونی را تفسیر می نامند. با کمی دقتِ نظر به سادگی می توان دریافت که در این غزل، مولانا به آن دسته از دانش جویان فیزیکی اشاره دارد که تمایل دارند درس نسبیت عام را بدون گذراندن نسبیت خاص، بردارند! از همین رو به آموزش دانش کده توصیه می کند که اگر دانش جویی غافل خواستار این شد که نسبیت عام را بردارد، بی درنگ آن را تبدیل به نسبیت خاص کنید و او را از خامی و جه خود بیرون آورده، پخته سازید، بفرستید برود دودوتا-چهارتایش را بخواند!

+ از این جا بشنویدش!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/05/16/عام-بیاید،-خاص-کنیدش




پادسمپاد

درخواست حذف اطلاعات

از روی اسم مرا می شناسند. یکی شان می گوید ارمیا را خوانده است. فارغ حصیل مدرسه ی تیزهوشانِ نیشابور بوده است و سمپادی. می گویم: «پس سمپادی هستی؟» و او به جای سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان می گوید، سمپادی به معنایِ سازمان منحله ی پکیده ی اژه ای و دار و دسته ی نازنین ش.

کلمات بالا که از «جانستان کابلستانِ» رضا خانی است را می خوانم و چند دقیقه بعد می نشینم روبه روی لپ تاپم و بعد از کمی گشت وگذار خبری را می بینم با این مضمون که قرار است از مهرماهِ امسال مدارس دوره ی دوم سمپاد هیئت امنایی شوند، و این یعنی این که زین پس می روند زیر نظر معاونت مدارس غیر تیِ وزارت آموزش و پرورش، و این یعنی یک قدم دیگر برای حذف بدموقعِ سمپاد.

این سطرها را می خوانم و به این فکر می کنم که سمپادِ زمانِ جواد اژه ای چه بود و چه رضا خانی ها و مریم میرزاخانی هایی را تحویل مملکت داد و سمپاد بعد از او چه شد. این سطرها را می خوانم و به حال مسئولین فعلی آموزش و پرورش پوزخندی غم انگیزتر از گریه می زنم که تمام مشکلات این وزارت خانه را فراموش کرده اند و کلید تصحیح وضعیت اسف بار آموزش این کشور را فقط و فقط در کم رنگ و کم رنگ تر موجودیت سمپاد می بینند. غافل از این که در این وضعیت آشفته سمپاد یکی از معدود جاهایی ست که ملتِ درونِ آن می توانند کمی کار کنند. کمی مفید باشند. کمی پیش رفت کنند.

این چند مدت خیلی ها از وضعیت شریف پرسیده اند. من هم برای شان حرف ها زده ام. اما مهم ترین قسمت حرف هایم این بوده که شریف اصلن جایی نیست که سر تا به پایش گل و بلبل باشد. شریف اصلن جایی نیست که دغدغه ی همه ی اعضایِ آن پیش رفتِ تو باشد. شریف اصلن جایی نیست که همه ی دانش جوهایش برای علم بمیرند. شریف، با همه ی شریف بودنش، تنها یک خوبی دارد و آن هم این است که بین دانش گاه های کشور جایی ست مثل ما ی بین کشورهای دنیا! یعنی داخل آن هرکاری که بخواهی می توانی انجام بدهی. همان طور که ملتی هم که می روند ما ی هر کاری که بخواهند می توانند انجام بدهند! و اتفاقن همین نقطه ی عطف ماجراست. چون دقیقن این جاست که ملت خودشان را نشان می دهند. داخل شریف هم زمینه برایت فراهم است که هرکاری که بخواهی انجام دهی. هرچقدر هم که شخصیت نادری داشته باشی، گروه های مختلفی را پیدا می کنی که اعضایش اشتراکات فراوانی با تو دارند و می توانی قسمتی از وقتت را با آن ها بگذرانی. مثلن...

گروه های مذهبی: از تئوریسین هایِ خداناباور که اگر مواظب نباشی باید یک نیم روز را به بحث با آن ها بپردازی، تا انی که اگر نصفه شب به خانه ی خواب گاه سر بزنی می بینی که قرآن شان کنارشان است و دقیقه های فراوانی ست که منتظری قنوتِ نمارشان تمام شود و نمی شود.

گروه های : از چپِ چپِ که داخل هم دست بند سبزشان فراموش شان نمی شود، تا راستِ راست که صبح شان را روی کیهان اقامه می کنند!

و بسیاری گروه های ورزشی و علمی دیگر. و اگر تنها یک چیز باعث شریف شدن شریف شده باشد، دقیقن همین باز بودن فضا برای دانش جوهاست تا خودِ واقعی شان را نشان بدهند.

حالا هرچه شریف شبیه ما ی بود، به نظر من سمپاد هم شبیه شریف است. در حال حاضر سمپاد از معدود جاهایی ست که بچه های دبیرستانی می توانند خودِ خودشان باشند و بگردند دنبال هم فکرهایشان و کار کنند و مفید باشند و پیش رفت کنند. حذف این مدارس در شرایط فعلی و تنها به بهانه ی این که بچه های دبستانی بسیاری برای آزمون ورودی این مدارس استرس زیادی را تحمل می کنند، همین قدر مس ه است که بستنِ درِ شریف، تنها به این دلیل که بچه های دبیرستانی موقع کنکور استرس زیادی را برای رسیدن به آن تحمل می کنند!

چیزی که باید درست شود چگونگی گذراندن دوران دبستان است، چگونگی گذراندن دوران مدرسه است، نه این که فقط زوم کنیم روی سال ششم و بگوییم که تمام اشکال کار این جاست. من در نهایت مخالف حذف سمپاد نیستم، اما نه در شرایط موجود. هر موقع مقدار خوبی از وضعیت آموزش و پرورش و مدارس این کشور درست شد، آن موقع خودم کلنگ به دست می گیرم و مدرسه ای که در آن درس خواندم را اب می کنم. اما تا وقتی که هنوز بچه های ده-یازده ساله ی این مملکت باید علل سقوط شاه را حفظ کنند و بچه های هجده ساله اش هم در زیر یک دقیقه به مز ف ترین سوال های موجود در کل عالم پاسخ دهند، تمام قد پشت سمپاد می ایستم و از آن دفاع می کنم، که همانا در دوران حضیضش هم هنوز یکی از معدود مکان هایی ست که می شود بوی امید را از آن استشمام کرد.

در آ این که تا برنامه ی بلندمدت نریزیم و اولویت هایمان را به دقت مشخص نکنیم پیش رفت که هیچ، درجا هم نمی زنیم، بلکه مستقیمن می رویم به بدترین قهقرای قابل تصور...




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/05/16/پادسمپاد




سعدآباد

درخواست حذف اطلاعات

دیروز ساعت 8:15 صبح از خواب گاه زدم بیرون و 4:30 بعدازظهر برگشتم و تمام طول این مدت رو یا توی مترو بودم، یا سوار تا ی، یا داشتم توی کاخ سعدآباد قدم می زدم! تجربه ی خیلی خوبی بود. از هوای اون منطقه هم که نگم براتون. از زیباییِ بی نظیرِ محوطه اش هم. فقط این که دیدن کلِ مجموعه خیلی وقت می بره. نصفش من رو حدود 5ونیم ساعت مشغول کرد.

اما به جایِ ذکر جزئیات، صرفن چند نکته:

1. خیلی دلم برای رضا پهلویِ پسر می سوزه. حق می دم به ش که بخواد دوباره برگرده و شاه ایران بشه. واقعن معلومه که دوران نوجوانی و اوایلِ جوانیِ بسیار بسیار شاخی داشته. از لحاظ داشتنِ تجربه های مختلف. از خلبانی و شکار ن و بازی توی تیم فوتبالِ تاج گرفته تا دیدار با سیاست مداران بزرگ اون زمان و هدایای مختلفی که سردمدارانِ بقیه ی دنیا براش می فرستادن؛ خیلی هم خاص و ویژه! من هم بودم دوست نداشتم این ها رو بذارم و برم (-:

2. قدرت، قدرت، قدرت! یگانه چهار حرفی که به تنهایی کافی ست برای توجیهِ هرچه که هست!

3. و فرح که مجبور شد یه گنجینه ی عظیمی از لباس هاش رو بذاره و بره! خیلی هم دردناک (-:

4. و تابلوهای بی نظیرِ محمودِ فرش چیان. تا وقتی می شه از این جور کارها ساخت، مدرن آرت و این مس ه بازی ها چیه دیگه آخه :-|

5. حس جالب و غریبیه که بدونی جایی که ایستادی، احتمالن یه زمانی جیمی کارتر ایستاده بوده و داشته با محمدرضا خوش وبش می کرده! نه این که این قدر ساده نگر باشم که این دون موضوع افتخار باشه برام، بلکه به دلیلِ این که به م نشون می ده چرخیدن چرخِ روزگار رو؛ که چه خوب همه مون ما یمم و مینیمم خودمون رو تجربه می کنیم. بی بروبرگرد...

6. پسرم! توی اون هوای دل پذیر، روی صندلی ای راحت، نشستی و کیک و آب طالبی ات را خوردی و کتابت را خو ؟ دیگر همه چیِ دنیا تکراری ست!

7. همین...




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/04/15/سعدآباد




صبحِ نخستین شنبه یِ تابستونِ بنده

درخواست حذف اطلاعات

حدود ساعت 4 صبح رسیدم اصفهان. توی اتوبوس دو ساعتی خو ده بودم و برای همین خیلی خوابم نمی اومد. تا الآن، که ساعت 10وخورده ای باشه، به بازی slither.io و آماده صبحونه و تموم ابوالمشاغلِ نادر ابراهیمی و از همه مهم تر، درست و راست کتاب خونه ام و اضافه کتاب های جدیدی که توی ده ماه گذشته از تهران یدم و چینش دوباره شون گذشت. بعد از پنج سال، قفسه ی المپیادم رو کلن خالی و کتاب های داخلش رو گذاشتم توی کمد. کتاب های ایرانی و خارجی رو جدا و به ترتیب توی ردیف های دوم-راست و سوم-چپ گذاشتم شون. کتاب های هر نویسنده کنار هم. ردیف نخست هم به ترتیب از راست به چپ، برای کتاب های شعر و دانش گاهی ئه. دوم-چپ کتاب های علمیِ عمومی ئه و سوم-راست هم کتاب های نشر آموت. ردیف چهارم هم اختصاص داره به کتاب هایِ از اون سه ردیف رونده و از دلِ من مونده! (-: چپی ها برای دورانِ طفولیت ن و راستی ها هم از هر دری سخنی!

پی نوشت:

+ خوب انرژی داری ها!

- دیگه دیگه (-:




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/04/16/صبح-نخستین-شنبه-ی-تابستون-بنده




بیستِ منهایِ یک

درخواست حذف اطلاعات

ده سال نخست زندگیم که بچه بودم و به بازی گذشت. ده سال دوم اما از وسط هاش کم کم شروع به فهمیدنِ زندگی و دیدن رنگ های سیاه و سفیدش و ترسیم هدف هام و حرکت به سمت شون و شکل دادن به اعتقاداتم و تلاش برای دونستن این که کلن با خودم چندچندم و چندچند باید باشم و پرسه زدن میون ورقه های کاهی کتاب هام و نوشتن از زمین و زمان و داشتن تجربه های جدید و رفتن و ایستادن و برگشتن و اشتباه و اشتباه ن و یاد گرفتنِ نگاه به آینده و یاد گرفتنِ نگاه ن به نگاه های مردم و در لحظه زندگی ها و امتحان شدن ها و کوتاه اومدن ها از برخی اصول و پایبندی به بقیه شون؛ و خلاصه ی همه ی این ها: شناختِ خودم! البته هنوز خیلی کارها و حرف ها و سفرها و کلمه ها دارم برای انجام دادن و گفتن و رفتن و نوشتن. امیدوارم توی این یک سالی که تا آ دهه ی دوم زندگیم وقت دارم، بتونم به مقدار خوبی شون برسم...

و اما دهه ی سوم، که انگار خیلی زود می گذره. شاید به خاطر این که بزرگ ترین تغییرات زندگی آدم ها توی این دهه اتفاق می افته. شاید به خاطر این که آدم ها توی این دهه بیش تر از قبل با زندگی سرشاخ می شن و باهاش می جنگن و دوستی می کنن. واقعیت اینه که سالِ پیش، همین موقع، واقعن احساس پیری می ! نمی خواستم بگذره. شاید از بزرگ شدن می ترسیدم. شاید چون دوران خوبی بود؛ و هست. شاید چون وقتی به خاطرات گذشته ام نگاه می ، حس دوریِ زیادیِ بهم دست می داد. اما الآن... الآن از این بزرگ شدن نمی ترسم. نگران هستم، اما نمی ترسم. شاید چون بسیار نزدیکم به دهه ای که دهه یِ تفکر و ساختن و تلاشِ بیش تره. دهه ی شکل گیری زندگی...

دوشنبه، 18ام تیرماهِ 19+1378




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/04/18/بیست-منهای-یک




خدایِ کشتار

درخواست حذف اطلاعات

وقتی تئاترِ «آن سویِ آینه»ی علی سر رو دیدم، با خودم گفتم که دیگه تئاترهایی که این بشر کارگردانی کرده رو نباید از دست بدم. این شد که سهمیه ی تئاترِ دادماه رو (در آ ین روزش!) گذاشتم برایِ نمایشِ «خدایِ کشتار» که برای اولین بار، فروردین و اردی بهشت 96 رفت روی صحنه و حالا بعد از گذشت بیش از یک سال دوباره توی پردیس تئاتر شهرزاد در حال اجرائه. تئاتری با بازیِ خودِ علی سر ، مارال بنی آدم، ستاره پسیانی و نوید محمدزاده.

داستان در مورد دو تا خانواده است که به خاطر دعوای پسرهای ده-یازده ساله شون دور جمع شدن تا با هم هم فکری کنن و به ریشه ی مشکل پی ببرن و بتونن قضیه رو به خوبی حل وفصل کنن. با وجود این که اون ها سعی می کنن اولِ کار خیلی منطقی رفتار کنن، اما با گذشت زمان دچار درگیری می شن و کار بسیار بالا می کشه. وقتی به صورت کلی به داستان نگاه می کنی، می بینی که خیلی وقت ها همچین اتفاقاتی می افته و آدم بزرگ ها رفتارهای بسیار بچگانه ای از خودشون نشون می دن.

چیزی که بسیار نمایش رو جذاب کرده بود، روایت طنز اون بود. در بیش تر اوقات بازیگرها خواسته و ناخواسته به گروه های دونفره تقسیم می شدن و با هم بحث می . یکی از قسمت های جالب نمایش هم این بود که بازی گرها مجبور شدن برای آرامشِ خودشون به شربتِ سکنجبینِ 16 ساله یِ ساختِ (فکر کنم) لهستان رو بیارن! (-:

در مورد بازی ها باید بگم که علی سر ، مثل قبل، در اوج بود و درخشان. با اینکه شاید شخصیتِ کلیِ نقشِ این نمایشش تقریبن همون شخصیتش توی آن سوی آینه بود، ولی باز هم خیلی خوب از پسش براومد. نکته ی منفیِ کار هم به نظرم این جا بود که توی ربع ساعتِ آ ِ کار، دیالوگ زیادی نداشت و به نظرم همین باعث شد که نمایش کمی از ریتم بیفته. مارال بنی آدم و ستاره پسیانی هم واقعن خوب بازی . اما به نظرم نوید محمدزاده می تونست به تر باشه. واقعیت اینه که به نظر من نوید محمدزاده توی اکثرِ نقش هایی که توی سینما بازی کرده پس زمینه یِ یک جوری داره. کاراکترش طنز نیست. کمی خا تری. این رو از ژانر هایی که بازی کرده هم می شه فهمید. اجتماعی! امشب هم توی این نمایش با وجود این که عملن داشت طنز بازی می کرد، اما باز هم اون جدیّتِ شاید ناخواسته ی خودش رو داشت. بعضی جاها واقعن حس می که با یه مقدار تغییر لحن، به تر می تونه حرفِ طنزِ خودش رو بزنه. البته شاید کارگردان ازش خواسته این جوری باشه. خدا داند!

دکور و طراحی صحنه هم ساده بود و دل نشین. هر اتفاقی هم که بگید توی این دکور افتاد. از، گلاب به روتون، بالا آوردن مارال بنی آدم (که هنوز هم موندم که چطور تونست این کار رو ه!) گرفته تا انداختن گوشی آی فون توی تنگ آب و له هفت- هشت تا شاخه گلِ زردرنگ!

در آ : خوابم میاد و خلاصه که دست شون درد نکنه که کاری تا روزِ امتحان پایان ترم ریاضی 2 به خوبی و خوشی تموم بشه! (-:

+ بعدن نوشت: نظر یکی از کابران تیوال که بدم نیومد بخونید!

++ بعدن ترنوشت: carnage، که براساس همین نمایش نامه هست، رو هم دیدم. تئاتر چیز دیگه ایه کلن؛ بسیار شاخ تر!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/04/01/خدای-کشتار




خدایِ کشتار

درخواست حذف اطلاعات

وقتی تئاترِ «آن سویِ آینه»ی علی سر رو دیدم، با خودم گفتم که دیگه تئاترهایی که این بشر کارگردانی کرده رو نباید از دست بدم. این شد که سهمیه ی تئاترِ دادماه رو (در آ ین روزش!) گذاشتم برایِ نمایشِ «خدایِ کشتار» که برای اولین بار، فروردین و اردی بهشت 96 رفت روی صحنه و حالا بعد از گذشت بیش از یک سال دوباره توی پردیس تئاتر شهرزاد در حال اجرائه. تئاتری با بازیِ خودِ علی سر ، مارال بنی آدم، ستاره پسیانی و نوید محمدزاده.

داستان در مورد دو تا خانواده است که به خاطر دعوای پسرهای ده-یازده ساله شون دور جمع شدن تا با هم هم فکری کنن و به ریشه ی مشکل پی ببرن و بتونن قضیه رو به خوبی حل وفصل کنن. با وجود این که اون ها سعی می کنن اولِ کار خیلی منطقی رفتار کنن، اما با گذشت زمان دچار درگیری می شن و کار بسیار بالا می کشه. وقتی به صورت کلی به داستان نگاه می کنی، می بینی که خیلی وقت ها همچین اتفاقاتی می افته و آدم بزرگ ها رفتارهای بسیار بچگانه ای از خودشون نشون می دن.

چیزی که بسیار نمایش رو جذاب کرده بود، روایت طنز اون بود. در بیش تر اوقات بازیگرها خواسته و ناخواسته به گروه های دونفره تقسیم می شدن و با هم بحث می . یکی از قسمت های جالب نمایش هم این بود که بازی گرها مجبور شدن برای آرامشِ خودشون به شربتِ سکنجبینِ 16 ساله یِ ساختِ (فکر کنم) لهستان رو بیارن! (-:

در مورد بازی ها باید بگم که علی سر ، مثل قبل، در اوج بود و درخشان. با اینکه شاید شخصیتِ کلیِ نقشِ این نمایشش تقریبن همون شخصیتش توی آن سوی آینه بود، ولی باز هم خیلی خوب از پسش براومد. نکته ی منفیِ کار هم به نظرم این جا بود که توی ربع ساعتِ آ ِ کار، دیالوگ زیادی نداشت و به نظرم همین باعث شد که نمایش کمی از ریتم بیفته. مارال بنی آدم و ستاره پسیانی هم واقعن خوب بازی . اما به نظرم نوید محمدزاده می تونست به تر باشه. واقعیت اینه که به نظر من نوید محمدزاده توی اکثرِ نقش هایی که توی سینما بازی کرده پس زمینه یِ یک جوری داره. کاراکترش طنز نیست. کمی خا تری. این رو از ژانر هایی که بازی کرده هم می شه فهمید. اجتماعی! امشب هم توی این نمایش با وجود این که عملن داشت طنز بازی می کرد، اما باز هم اون جدیّتِ شاید ناخواسته ی خودش رو داشت. بعضی جاها واقعن حس می که با یه مقدار تغییر لحن، به تر می تونه حرفِ طنزِ خودش رو بزنه. البته شاید کارگردان ازش خواسته این جوری باشه. خدا داند!

دکور و طراحی صحنه هم ساده بود و دل نشین. هر اتفاقی هم که بگید توی این دکور افتاد. از، گلاب به روتون، بالا آوردن مارال بنی آدم (که هنوز هم موندم که چطور تونست این کار رو ه!) گرفته تا انداختن گوشی آی فون توی تنگ آب و له هفت- هشت تا شاخه گلِ زردرنگ!

در آ : خوابم میاد و خلاصه که دست شون درد نکنه که کاری تا روزِ امتحان پایان ترم ریاضی 2 به خوبی و خوشی تموم بشه! (-:

+ بعدن نوشت: نظر یکی از کابران تیوال که بدم نیومد بخونید!

++ بعدن ترنوشت: carnage، که براساس همین نمایش نامه هست، رو هم دیدم. تئاتر چیز دیگه ایه کلن؛ بسیار شاخ تر!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/04/01/خدای-کشتار




خواباخواب

درخواست حذف اطلاعات

از امتحان برگشته ام و دراز کشیده ام روی تختم. خوابم برده است. در حال خواب دیدنم. از طرف دبیرستان رفته ایم اردو. اتوبوس می ایستد و پیاده می شویم. از کوهی که همان هاست بالا می روم. بچه ها صدا می زنند «برگرد؛ می خواهیم ع بگیریم.» می پرسم «شیبش زیاده، سُر بخورم؟» جواب مثبت می دهند. روی خاک ها سر می خورم پایین. هوا گرم است. سمت راستم بچه ها در حال ع گرفتنند و سمت چپم فواره ی آبی از سطح زمین بالا می زند. اول می روم زیر فواره ی آب تا عطشم برطرف شود و بعد می روم بین بچه ها برای ع . این جاست که داخلِ خواب، از خواب می پرم و می بینم که روی تختم هستم و یکی از دوست هایم (که خواب گاهی نیست) داخل اتاق مان است. روی تخت می نشینم و با خنده خطاب به ش می گویم «چرا همیشه وقتی می خوابم، نیستی و وقتی بیدار بیدار می شم، هستی؟!» از روی تخت بلند می شوم. با هم دست می دهیم و کمی صحبت می کنیم. بعد از چند دقیقه می روم تا چای درست کنم. دوباره این جاست که از خواب می پرم و می بینم همان دوستم داخل اتاق مان است! در واقعیت. از روی تخت برمی خیزم و می روم سمت ش و می پرسم که از چند دقیقه پیش تا حالا حرفی زده یا نه. جواب منفی می دهد. عجیب است. غریب است. خواب در خوابم را برایش تعریف می کنم. او هم تعجب کرده است. شاید الآن موقع این است که چای درست کنم...

پی نوشت1: گیجم! آن قدر گیج که وقتی برگشتم تا همین متنِ بالا را دوباره بخوانم، دیدم کلی غلط املایی و نگارشی دارم.

پی نوشت2: عنوان بر وزن «رنگارنگ» است!




منبع : http://zarifi.blog.ir/1397/04/06/خواباخواب