بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

زمزمه نسيم

آخرین پست های وبلاگ زمزمه نسيم به صورت خودکار از بلاگ زمزمه نسيم دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



کاکتوس ها

درخواست حذف اطلاعات

    این روزها آدمها عجیب شده اند. علایق و سلایقشان متفاوت شده است. کاکتوس ها گلهای عجیبی هستند. این روزها کاکتوس ها گلهای محبوبی شده اند. کاکتوس ها را با آن همه خار دوست دارند، نه اینکه کاکتوس ها بد باشند میان این همه گل محبوب شدن کاکتوس عجیب است. این همه گل بی خار، گل زیبا، گل خوشبو آن وقت کاکتوس، شاه گلها شده و در صدر نشسته است، عجیب است دیگر؟ آقا آدمها عجیب شده اند مثل کاکتوس ها. آدمها غیر از خودشان، نیازشان، آرزوهایشان و راههای رسیدن به خواسته هایشان چیز دیگری نمی بینند. آدمها هر راهی را برای رسیدن به آرزوهایشان می روند حتی اگر راهشان، رسمشان، کارشان خاری شود و به دست و پا که سهل است خاری شود و در دل دیگری برود. دیگران را نردبانی فرض می کنند که باید از آنها بالا بروند تا ستاره ی خوشبختی خود را بچینند. گویی خودشان تنها در دنیا زندگی می کنند و دنیا تنها حق آنهاست. گویی مرکز عالمند و عالم برگرد انها می چرخد. برای داشتن اندک خوشی دنیا تمام سرمایه ی وجودشان را به حراج می گذارند و بعد خیال می کنند به بزرگی رسیده اند و به آنها که در ثروت و مقام همپایه ی آنها نیستند ف می فروشند و از بالا به آدمها نگاه می کنند. از آدمهایی که کاکتوس ها را شاه گلها کرده اند چه توقع که گل خوشبوی باغ نبی را فراموش نکنند؟ آدمها عجیب شده اند، خیلی عجیب!!!!!





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/61/کاکتوس ها/




فصل پرواز قاصدکها

درخواست حذف اطلاعات

  فصل، فصل پرواز قاصدکهاست. دلم می خواهد باور کنم که قاصدکها از سوی تو می آیند، دلم می خواهد باور کنم که قاصدکها، قاصد تو هستند. هر قاصدکی که به سویم می آید،آن را نشانه ای از تو می بینم، با خود فکر می کنم که شاید دست بخشنده ی تو آن را نوازش کرده باشد، نفس نسیم مهربانیت آن را بوییده باشد، شاید از سر لطف نگاهی به آن کرده باشی. تمام سلامهایم، تمام دلتنگیهایم، تمام خستگیهایم، تمام پشیمانی هایم را به قاصدکها می سپارم تا حال دل زارم را به تو برسانند.


   با قاصدکها رازها گفته ام، حرفها گفته ام، نگفته ها را گفته ام، (گفتی هر که توبه کند بدیهایش را از او پاک می کنی، و باغهایی که از زیر درختانش نهرها جاری است به او می بخشی)( برداشتی از آیه 8 تحریم). به قاصدکها گفتم من باغ نمی خواهم، من باغ که سهل است من بی تو هیچ نمی خواهم، من باغی که بوی تو را ندهد نمی خواهم.


   به قاصدکها گفتم باران شدم و با ، گفتم دل خشکیده ام را از آب چشمه های چشمم سیراب کرده ام، گفتم در باغ دلم گل مهر تو را کاشته ام. من به قاصدکها گفتنی ها را گفته ام. من بعد از این هم با همه ی قاصدکها از تو خواهم گفت. فصل، فصل پرواز قاصدکهاست.





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/62/فصل پرواز قاصدکها/




طعم تلخ مظلومیت

درخواست حذف اطلاعات

   بعضی از آدمها در مقابل خیل عظیم دیگر از آدمها مظلومند. گویی آنها با طالع یا سرنوشتی به دنیا آمده اند که باید مظلوم تاریخ باشند. انگار سرنوشت آنها را به سمتی می برد که مظلومیتشان را به رخ همه ی جهانیان بکشد. گاهی با خودم می شم که اگر آنها در برهه ای که به دنیا آمده اند نبودند و در مکانی دیگر و زمانی دیگر زاده می شدند آیا طالع آنها متفاوت می شد؟ اما به این نتیجه می رسم که سرنوشت آنها را انتخاب نمی کند بلکه آنها هستند که به دنبال سرنوشت می روند و اگر در جایی دیگر و زمانی دیگر هم بودند شاید باز هم مظلوم بودند.


  وقتی از مظلومیت سخن می گوییم، دلمان هوای کربلا می کند. یاد مظلومیت مظلوم کربلا، یاد عاشورا، یاد تشنگی آقایمان می افتیم و اشکی که پشت پلکهایمان سنگینی می کند. امروز زاد روز مظلوم کربلاست. اما امروز هم هست. زمان ما آیا مظلومتر از مظلوم کربلا نیست؟ حسین(ع) همسرانی چون رباب و لیلا داشت، خواهرانی چون زینب کبری، پسرانی چون علی اکبر و اصغر داشت و برادرانی چون عباس علی، خویشانی چون مسلم و یارانی چون حبیب داشت. اما زمان ما چه ی را دارد؟ مردی با عمری بیش از هزار سال تنهایی، بیش از هزار سال غربت و غریبی و بیش از هزار سال بدون یارانی که جانشان را فدایش کنند. این همه درد را چه ی می تواند هزار و سال بر دوش کشد؟ ما چه شیعیانی هستیم که نمی گرییم بر این همه درد مان. اگر همه ی عمرمان را بر رنجها و تنهایی های او گریه کنیم باز هم کم است. ای کاش از دست ما بر می آمد تا کاری برای دل تنهای او انجام دهیم.





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/63/طعم تلخ مظلوميت/




تنهاترین تنهای شهر...

درخواست حذف اطلاعات

  شب نزدیک است، سفره پهن می شود، کم و زیاد در آن چیده می شود، همه ی خانواده دور هم می نشینند، شاید شبهای دیگر ی از سفره جا بماند اما شبهای بلند پاییز همه سر سفره حاضر می شوند، همه با هم شام می خورند، اما او کجاست؟ با که نشسته است؟ آیا سفره ای برایش پهن است؟ آیا ی را دارد که بر سر سفره منتظرش باشد؟ چه غریب است او. چرا او اینقدر غریب است؟ چرا تنهاست؟ چرا هزار سال تنهایی بر او تحمیل شده است؟ آیا اگر شیعیانش شیعه بودند غربتش پیش از اینها به انتها نرسیده بود؟ تقصیر من است تنهاییش، شرمسارم.


   مهمانی دعوتیم. همه دور هم نشسته ایم. صداها در هم پیچیده است. همه گرم گفتگویند. همه با دعایی با بسم الهی شروع به کشیدن غذا می کنند. صداها، خنده ها، گفتگوها در هم پیچیده است. بر ع زمانهای دیگر این شلوغی، این سر و صدا چقدر دلنشینند. اما او کجاست؟ یادش که می افتم، یادم مسلم می افتم غریب و تنها در کوچه های کوفه سرگردان بود. نکند او هم تنها سرگردان کوچه ها باشد. باز همه مسلم را می شناختند، اما ی او را نمی شناسد. شاید از کنار ی که می گذرد حتی نگاهی هم متوجه او نشود. ی دعوتش نکند. نکند در کوچه های شهر تنها بماند. تقصیر من است سرگردانیش، شرمسارم.


 




منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/64/تنهاترين تنهاي شهر.../




طعم انتظار

درخواست حذف اطلاعات

  آقا جان یوسف بودن را نمی دانم اما طعم یعقوب بودن را چشیده ام. انتظار طعم تلخی دارد، بخصوص اگر مژده ی دیدار نباشد. انتظار را می فهمم. چشم به راه ماندن را، امید دیدار را می شناسم.  چندی است که نیامدی؟ سالها، روزها از شماره گذشته است؟ چند یعقوب به انتظار آمدنت نشسته اند؟ زندگی کرده اند؟ به انتظار تو مانده اند؟ و در انتظار رفته اند؟ چند یعقوب در انتظار تو گریسته اند؟ چشم های چند یعقوب به راه آمدنت خیره مانده است؟ چند دیده در فراق تو بی سو شده است؟


   یوسف زهرا یعقوب ها در انتظار تو زیسته اند، در فراق تو مانده اند. قرنهاست که یعقوب ها چشم به راه تواند. کنعانیان آمدنت را باور ندارند، فقط یعقوب ها در انتظارند. یوسف زهرا انتظار به درازا کشیده است. دیگر نه نور چشمی برای یعقوب ها مانده، نه طاقتی برای فراق و نه توانی برای انتظار. بازگرد پیش از آنکه کنعانیان تو را فراموش کنند، پیش از آنکه یعقوب ها در انتظار تو بمیرند.





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/65/طعم انتظار/




مخاطب خاص...

درخواست حذف اطلاعات

   مخاطب خاص زندگیتان کیست؟ هر ی مخاطب خاصی در زندگی دارد و یا جایی مخاطبی خاص داشته و روزی در روزگار جا گذاشته است. مخاطب خاص پر رنگترین خاطره ی زندگی است، بیشترین حضور است، شاید حضورش کم باشد اما همان کم هم عمیق است. یادهایش، یادگارهایش، لحظه لحظه ی حضورش شیرین است. بی شباهت به باران پاییزی نیست، نم نم می آید، آرام می آید و تو را می برد به هوایی که دل کندن از آن سخت است. اما این مخاطب خاص نبودنش هم عمیق است درست مثل خاطره ی بودنش، نبودنش زخم است، زهر است، تلخ است. دلتنگی هایش هم سخت است، مثل ماه که نبود نیمه ی دیگرش هر روز لاغرترش می کند.


   با او نیازی به حرف زدن نیست چشمها کار زبان را می کنند، زبان نگاه صادقانه تر است. در زندگی چند ده ساله ی آدمی خیلی ها می آیند و می روند اما مخاطب خاص خیلی ها نیست، یکی است که همیشه هست حتی اگر نباشد. اگر همه ی دنیا فراموش شود او هرگز فراموش نمی شود، او در عمیقترین قسمت وجود آدمی ریشه دارد. دل به هر بهانه ای یاد او می کند، قلم به دست بگیری خاطره ها را مرور کنی او اولین خاطره است. مخاطب خاص فقط برای توست، حرف زدن از او برای دیگری سخت است، او تنها برای توست و انگار باید همیشه برای تو بماند. خاطره ی او خاطره ای است برای تو و انگار نباید ی در این خاطره شریک باشد. مو به مو حرفهایش یادت هست، در ضمیر ناخودآگاهت هست اما فقط برای تو هست، یعنی نمی شود که از او با ی حرف بزنی، او رازی است که فقط به تو تعلق دارد.


   حضورش آرامش است، اما خیالش هم آرامش است، خود و خاطره اش آرامش ابدی وجود توست. مخاطب خاص برای آدمی مثل دریا و ساحل است، نمی توان دریا را از ساحل گرفت، دریا که نباشد ساحل به تنهایی معنی ندارد، دریایی که خشکیده باشد ساحل غیر خاک شور هیچ نیست. مخاطب خاص، نگاهش خاص است، کلامش خاص است، حرفهایش، سکوتش، نفسهایش و حتی خاطره هایش هم خاص است. مخاطب خاص؛ خاص است.






منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/45/مخاطب خاص.../




صبر و امید

درخواست حذف اطلاعات

   همه ی ما در زندگی مشکلاتی داشته ایم و داریم. گاهی با خودم حساب می کنم و روزی را به یاد نمی آورم که دغدغه ای در آن روز نداشته ام. اما گاهی دغدغه ها کم رنگند و زیاد ذهن را به چالش نمی کشند ولی گاهی بعضی از روزها، بعضی از دغدغه ها دمار از روزگارمان در می آورند، آنقدر ذهنمان را درگیر می کنند که آدم از خورد و خوراک می افتد که بماند، آدم از خلق و خو هم می افتد، آنوقت خود من یکی؛ بداخلاقی می شوم که صد رحمت به یکی... . چند روز گذشته درگیر مشکلی بودم مثل همه ی آدمها. وقتی راه حلی برای مشکلی وجود داشته باشد، یا راه حلی پیدا شود خوب است، هر چند آدم رندگیش تلخ می شود و سخت می گذرد، اما پایان خوش تلخی را از یاد آدم می برد. اما اگر راه حلی نداشته باشد آن وقت چه باید کرد؟ جواب شاید صبر باشد، اما به قول بابا طاهر:


     به ما گفتند صبوری کن صبوری                              صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد


    وقتی صبر نباشد آنوقت یاس سراغ آدم می آید. همه ی ما یاس را تجربه کرده ایم اما شاید کمتر متوجه آثار بد آن شده ایم. همیشه فکر می که چرا نامیدی از رحمت خدا گناه است؟ در این چند روز گذشته با مشکلی که داشته ام وقتی متوجه شدم که هیچ راه حلی ندارد و هر طرف که رو به در بسته خوردم، حالم شبیه حال پرنده ای بود که در قفس افتاده باشد اما قفسی که دری ندارد، به هر طرف که رو نامید بازگشتم و بعد تازه حال انی را که خودکشی می کنند دریافتم. اگر نامیدی به اوج رسد و پایه های ایمان را محکم نکرده باشیم خودکشی هم ممکن می شود. چه ی جز گمراهان از رحمت پروردگارش نامید می شود (حجر،56). نامیدی، انگیزه ی جنگیدن را می گیرد، انسان را از درون می خورد و به نابودی کامل می کشاند. آدم که نامید شود دنیا و آ تش را یکجا به آتش می کشاند و شاید برای همین است که نامیدی از رحمت خداوند گناه است. وقتی هیچ دری باز نباشد و هیچ کاری هم از ما ساخته نباشد اگر خدا هم نباشد تباه انسان حتمی است، اما باور و امید به خداوند همچون چراغی است که در تاریکترین ظلمانی نیز خاموش نمی شود. بزودی پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خوشنود شوی (ضحی،5) و این آیه ای است که من در یاس و نامیدی تکرار می کنم.





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/46/صبر و اميد/




تاثیر قران در زندگی

درخواست حذف اطلاعات

   زندگی زندگی است، گاهی چنان سخت است که فقط زنده بودن است، گاهی لذت بخش است و گاهی سرشار از شادی است، گاهی غم و اندوه است و گاهی گریه است، زندگی زندگی است و زندگی را چنان که هست باید ساخت. شنیده ایم که می گویند زندگی هنر است، اما زندگی علم است و باید آن را آموخت و آنچه زندگی می آموزد کتاب است، کتاب معلم دانایی است که می داند و آنچه را که می داند می آموزد. اما چگونه کت برای زندگی لازم است و نویسنده ی کتاب چه ی باید باشد؟ نویسنده ای که دیوانه یا کودک است چیزی برای آموختن به دیگری ندارد. آنکه خود بیشتر می داند و بهتر می شناسد کتاب بهتری نیز می تواند بنویسد. نویسنده ای که می خواهد به دیگری بیاموزد باید خود داناترین باشد. جز آنکه خالق است چه ی می تواند انسان را بهتر بشناسد؟ جز آنکه صانع و مالک زندگی است چه ی می تواند زندگی بیاموزد؟ چه ی بهتر از خالق می تواند مخلوق را بشناسد؟ ( و اگر همه ی درختان زمین قلم شود و دریا برای آن مرکب گردد و هفت دریا به آن افزوده شود اینها همه تمام می شود اما کلمات خدا پایان نمی گیرد و خداوند عزیز حکیم است: 27 لقمان). این آیه ترسیمی از علم بی پایان پروردگار عالمیان است. آری چه کت بهتر از قران می تواند زندگی بیاموزد قرانی که کلمات خداوند است، خ که صاحب انسان است و نیازهای انسان را بهتر از او می داند.


   سالها است که قران را با ترجمه می خوانم و در این سالها آموخته ام که می توانم بر مدار قران زندگی کنم. وقتی دلم می گیرد قران می خوانم، وقتی روزگار عرصه زندگی را تنگ می کند قران می خوانم، وقتی از زندگی و دردها و رنج هایش خسته می شوم قران می خوانم، وقتی با دنیا و بی عد یهایش، با دنیا و آدمهایش روبرو می شوم قران می خوانم. قران آنچه را که باید بدانم می آموزد. قرآن نحوه ی زندگی می آموزد. اما چرا کت چنین سرنوشت ساز میان ما غریب مانده است؟ چرا ما از غرب و غربیان که خود حیران و سرگشته ی زندگی هستند الگو می گیریم و چرا بازیگران و هنرمندان که خود زندگی را باخته اند الگوی خود قرار می دهیم اما کت را که عالمترین عالمان برای زندگی ما فرستاده است را فراموش کرده ایم؟( و خدا گفت: پروردگارا قوم من این قران را رها د: فرقان 30). آری مردم قران را ترک د. این سخن و این شکایت رسول برای امروز ما نیز هست، که این معجزه را به فراموشی س ایم. ما چگونه کت را که سرشار از برنامه های زندگی است رها ساخته ایم؟ 





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/47/تاثير قران در زندگي/




مرا به من بگذار

درخواست حذف اطلاعات

  ای مهربانترین، امروز من برای خویشتن بس هستم( کتابت را بخوان، کافی است که امروز خود حسابگر خویش باشی، آیه 14 اسراء). مرا به من بگذار، به خویشتن بگذار. از روزگار گذشته ام، روزگاران دیده ام، از راهها پیچیده ام، در کوره راهها وامانده ام و اینک حیران ایستاده ام، بر می گردم، پشت سرم را می نگرم جز دشتی سوخته و جز ویرانه ای از من به جا نمانده است و پیش رویم جز ترس هیچ نیست، حیران بر جای ایستاده ام. قدمی نمی توانم بردارم. مرا به من بگذار، به خویشتنم بگذار. دل من آن دشت بزرگی بود که می توانست جای روییدن گل عشق تو باشد. اما شعله های جهل و خطا همه ی دشت وجودم را به آتش کشید. اینک نه گلی و نه سبزه ای و نه جوانه ای در آن نیست. آری من به دست خویشتن باغ دلم را به آتش کشیده ام.


   مرا به من بگذار، به خویشتن بگذار، اکنون دل من دریایی است که به تلاطم آمده است. من از خویشتن دوباره به پا خاسته ام، من به امید مهربانی تو از خود برخاسته ام. ( خداوند این را که به او شرک ورزیده شود نمی بخشاید و غیر از آن را برای هر که بخواهد می بخشد؛48 نساء). این آیه به وضوح اعلام می کند که همه ی گناهان ممکن است مورد عفو و بخشش واقع شود و این آیه امید بخش ترین آیه قران است(تفسیر نمونه).


   مرا به من بگذار, به خویشتنم بگذار، اینک نور خورشید (مهربانی تو) بر دشت دلم سر می کشد و من نهال پشیمانی را که در دلم کاشته ای با اشک ندامت بارور خواهم کرد و من تا دوباره سبز شدن باغ دلم دستهایم را به دستهای تو پیوند خواهم زد.


   مرا به من بگذار، به خویشتنم بگذار، من اینک خود برای خویشتن بس هستم. من از گذشته ها گذشته ام. به پا خاسته ام, ایستاده ام و پیش رویم خالی است، می خواهم نام تو را قاب کنم و بر دیوار دلم بیاویزم. قدم هایم را با نام تو برمی دارم و به امید تو در این جاده ی زندگی راه می روم.





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/48/مرا به من بگذار/




عشق و جنون

درخواست حذف اطلاعات

    عشق جنون و عاشق مجنون است. مجنون که باشی فقط لیلا را می بینی. همه جا اوست، برای لحظه ای دیدنش حتی از دور آوارگی را به جان می ی. هر گاه لیلایی را صدا کنند تو ناخودآگاه برمی گردی و لیلایت را جستجو می کنی. برای تو تمام دنیا و همه ی زندگی لیلاست. پشت پلک چشمانت لیلا نشسته است، قلبت به یاد او می زند و نفست به خاطر او می رود و می آید. آری عشق جنون است. می گویند عشق از عشقه می آید و عشقه گیاهی است که به دور گیاهان دیگر می پیچد و بالا می رود، آنها را نابود می کند تا خود رشد کند. آری آن که عاشق شد زندگیش را باخت، منصور برای او مرد، سهروردی او را همه نور دید و در نور او محو شد و این ابتدای داستان عشق است. ابراهیم خلیل برای او عزیزترینش را به قربانگاه برد و حسین(ع) برای او همه ی عزیزانش، همه ی وجودش را قربانی کرد. کمترین کار مجنون برای لیلا گذشتن از همه ی ثروت است و مجنون گرانبهاتر از جان چه دارد که برای لیلا فدا کند. مجنونها برای لیلا جانها داده اند. مجنون که باشی برای دل لیلا کارها می کنی، فرهاد می شوی، کوه می کنی. فرهاد تیشه را بر کوه نمی زد؛ بلکه با هر ضربه بر وجود خود تیشه می زد. فرهاد کوه را نمی برید، نفس خود را می برید. مجنون که باشی چه یکبار و چه صد بار زندگی کنی برای او زنده ای و باز برای اوست که می میری. حتی دمی از زندگی برای او، نفس کشیدن برای او، مردن برای او پشیمان نمی شوی. عاشق عقل نمی شناسد، عاشق منطق نمی داند. آنچه در مجنون حکومت می کند دل است و دل همه در گرو لیلاست. مجنون همه لیلاست.       




منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/49/عشق و جنون/




رفتن با رفتن فرق دارد

درخواست حذف اطلاعات

  همیشه نمی توانی آن را که گم کرده ای جستجو کنی. همیشه نمی توان گمشده ها را یافت. برخی که رفته اند دیگر رفته اند. فرق است میان رفتن و رفتن. گاهی ی نمی خواهد اما باید برود؛ گاهی ی باید برود و می رود؛ گاهی ی خود به اختیار می رود و آن را که خود به اختیار می رود دیگر نمی توان نگه داشت، نمی توان جستجویش کرد. فرق است میان رفتن و رفتن.


    یوسف یعقوب از کنعان رفته است اما فرق است میان این یعقوب و آن یعقوب. آن یعقوب نمی دانست یوسفش کجاست و این می داند اما همیشه دانستن راه چاره نیست. گاهی پایی برای رفتن نیست، گاهی بهانه ای برای دیدن نیست، گاهی هم یوسفی مشتاق دیدار یعقوب نیست. آری فرق است میان رفتن و رفتن.


   آدمها یا یوسف هستند یا یعقوب. یعقوب ها در انتظار یوسف هستند و یوسف ها گمشده هایی که چشمانی منتظرشان است. یعقوب ها چشم به راه یوسف هایند. اگر یوسفی گم شده باشد چه می توان کرد؟ باور می کنید که یوسف به کنعان باز می گردد یا نه، یوسف گرگ دریده را بیشتر باور می کنید؟ میان آرزوها تا حقیقت فاصله بسیار است. آیا باور می کنیدکه چشمانتان به دیدار یوسف روشن خواهد شد یا نه، می ترسید تا آمدن یوسف چشمی برای دیدن نداشته باشید؟ فرق است میان آدمها.... . اما یعقوبها همیشه به انتظار یوسفشان می مانند.


    فرق است میان رفتن و رفتن. گاهی یوسفی به اجبار می رود، گاهی  یوسفی به اختیار می رود. یوسفی را که به اختیار رفته است کجا می توان جستجو کرد؟ چگونه می توان گفت یعقوبی چشم به راه او به انتظار نشسته است؟ اما گاهی یوسفی به اجبار می رود یعنی باید برود و چه سخت است انتظار یعقوبها در فراق یوسفها... .


 




منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/37/رفتن با رفتن فرق دارد/




دل من...

درخواست حذف اطلاعات

   دل من خانه ای است، خانه ای که پر از تنهایی است، خانه ای که پر از خالی است، دل من خانه ای کاهگلی است، خانه ای پر از هیچ است، از پنجره هایش دشت پیداست و من از پنجره اش به دشتهای سوخته  می نگرم. در خانه ی من همه ی گلها در گلدان خشکیدند، از خانه ی من همه گنجشکها رفتند.


    دل من خانه ای است، خانه ای که پر از سکوت است، خانه ای که پر از سردی است. در خانه ی من همه چیز یخ زد، گل امید خشکید، خانه ی من پر از خاطره است، اما خاطره ی رفتنت پررنگ است, تازه است، وقتی که رفتی خانه آوار شد، دیوارها ریخت، شیشه ها ش ت و من در سکوت رفتنت را به تماشا نشستم. اکنون بر روی ویرانه های دلم به دشتها می نگرم. به راهی که رفته ای نگاه می کنم. و در سکوت انتظار می کشم.





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/38/دل من.../




خاطره در خاطره

درخواست حذف اطلاعات

  دوران کارشناسی هم اتاقی داشتم که با هم خیلی صمیمی بودیم. تقریبا تمام رازهای مگوی هم را می دانستیم. می دانستم عاشق است و درد عشق دارد. دوست عزیزم روزی مجالی برای ابراز آن عشق یافته بود اما... . او خاطره ای را برایم تعریف کرد. آن خاطره سالها با من مانده بود اما نمی دانستم چرا، تا اینکه چند روز پیش شبیه آن خاطره را تجربه .


   آنچه که شنیدم: خیلی دوستش داشتم، ساعتها فکرم را مشغول می کرد. به همه چیز فکر می ، به تمام لحظه هایی که او را می دیدم. تمام لحظه ها را بارها و بارها در ذهنم مرور می . گاه محو چشمانش می شدم، گاه محو صدایش و گاه محو حرکات و رفتارش. همیشه و همیشه در خیالم او را مجسم می ، با او خیال می دیدم و با خیالش زندگی می . تمام آرزویم این بود که روزی لحظه ای کنارش بنشینم و در چشمانش غرق شوم. روزی بر اثر حادثه ای کنارش نشستم، چشم در چشم، نگاه در نگاه به او می نگریستم. لطافت دستانش را حس می ، زلالی چشمانش مرا با خود می برد. می توانستم حسش کنم و شاید لمسش کنم اما فرار ، نمی دانم آن لحظه چه شد اما گریختم. از خودم فرار . ی گویی در درونم فریاد می زد فرار کن و من فرار . چند لحظه بعد اشک بود که از چشمانم می ریخت. نمی دانستم چرا؟ فکر می آرزویی که در دل داشتم برآورده شده بود اما چرا فرار ؟ چرا گریه می ؟ وقتی آرام شدم به همه چیز فکر ، متوجه شدم همه ی آن آرزویی که داشتم هوس بود، هوسی زشت که به جانم افتاده بود و اگر این هوس دلم را، وجودم را به آتش می کشید چه می ؟ عمری بار گناهی را باید به دوش می کشیدم. دستی از غیب نجاتم داده بود. در آن لحظه دست خدا بود که دستم را گرفته بود.


   من نیز چند روز پیش تجربه ای شبیه به این داشتم، من نیز از خودم گریختم. یاد سوره ی یوسف و درهای بسته ای افتادم که برای یوسف باز می شد، درهایی که زلیخا بست اما خدا آن ها را گشود. آری لحظه هایی هست که خدا آرام و بی صدا ما را می خواند و اگر کمی حواسمان به خدا باشد صدایش را از درونمان خواهیم شنید.





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/39/خاطره در خاطره/




شب...

درخواست حذف اطلاعات

   چرا در اغلب خانه های امروزی پنجره ها کوچک هستند؟ آیا معمارها و ها نشده است شب باشد، دلشان گرفته باشد، خواب به چشمشان نیاید؟ اگر پنجره ها کوچک باشند به کدام آسمان می توان نگاه کرد؟ با کدام ماه، با کدام ستاره ها می توان همراز شد؟ شب وقتی شب است که آسمان صاف باشد، ماه وسط دشت آسمان نشسته باشد، گاهی به تو کامل نگاه کند و گاهی ناز کند و نصف و نیمه رخ بپوشاند، شب وقتی شب است که ماه، ستاره ها را دور خودش چیده باشد، هر از گاهی یکی از این شهابها در دشت آسمان بدود و زمین بخورد.شب وقتی شب است که همه جا ت باشد، همه خواب باشند و تو باشی و آسمان باشد و ماه باشد.


    شب وقتی شب است که آسمان کمی ابری باشد، روی ماه ماه را پوشانده باشد و هر گوشه ای ستاره ای دور از چشم ماه چشمکی به زمین بزند.شب وقتی شب است که ماه ناز در دشت آسمان حرکت کند و همه ی عاشقانش را با نگاه بدرقه کند و تمام آنهایی را که بیدارند نگاه کند و از آسمان زمین را روشن کند.


   شب وقتی شب است که آسمان دلش گرفته باشد، بغض کرده باشد، اما نخواهد آنهایی را که خوابند از خواب ناز بیدار کند و آرام بگرید. گاهی تا صبح گریه کند و ماه نباشد که دلداریش دهد و اشکهایش موسیقی آرام باشد. شب وقتی شب است که پنجره ای بزرگ باشد و آسمان بالای سرت باشد و خدای آسمان باشد و تو باشی و نجوای عاشقانه ای با خالق آسمان که شاهدش فقط خدا باشد، آسمان باشد، ماه باشد و تو باشی. همین زیباییهای شب است که خالق شب به شب سوگند می خورد( و به شب وقتی سپری شود، فجر،4) (سوگند به شب چون برآن پوشد، شمس؛ 4). (سوگند به شب چون افکند، لیل، 1).





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/40/شب.../




ضرب المثل از مثل تا تجربه

درخواست حذف اطلاعات

   شنیده اید از هرچه بترسی سرت می آید؟ زندگی به من آموخته است که حقیقت همین است. از هر چه بترسی، از هر چه بگریزی به سویش باز می گردی. همه ی ما از چیزهایی می ترسیم، همه ی ما در زندگی ترسهایی داریم، گاهی دست هایمان را روی گوشهایمان می گذاریم تا نشنویم، گاهی چشمهایمان را می بندیم تا نبینیم و از همه ی ترسهایمان می گریزیم اما زندگی چنان نقشهایی برای ما تدارک می بیند که با ترسهایمان روبرو شویم.


   همه ی ما ضعفهایی داریم، عیبهایی داریم و همه ی ما عیبها و نقصها و ضعفهایمان را پنهان می کنیم و می پوشانیم، از بیان آنها از زبان خود می پر م، از شنیدن آنها از زبان دیگران شرم داریم اما باز زندگی آنها را به سوی ما باز می گرداند و روبروی ما قرار می دهد.


   در زندگی ترسهایی داشته ام، عیبها و ضعفهایی داشته ام و همیشه سعی در گریختن و پنهان ترسها و ضعفهایم کرده ام اما انگار همه ی عمر زیسته ام که به ضعفها و ترسهایم برسم. بازی زندگی با من بازیها کرد و دست سرنوشت از آنچه می گریختم را بر سرم آورد. اما همه ی اینها برای آن بود که خویشتن خویش را بشناسم. با خودم و حقیقت خودم روبرو شوم. گویی ترسها و ضعفهایم آینه ای بودند که از دیدنشان اجتناب می و روزی  مجبور شدم به خودم در آینه بنگرم. هر چه بیشتر می گریختم و ترسهایم را پنهان می روزگار با قدرت بیشتری آنها را به سوی من پرتاب کرد. اکنون خودم را می شناسم و خودم را آنگونه که هستم دیده ام با تمام ترسها و نقصهایم و آنچه را که هستم پذیرفته ام . دیگر از خودم نمی گریزم، دیگر با خودم بیگانه نیستم و شاید همین است راز زیستن. (همه ی شما را با چیزی از ترس، گرسنگی و زیان مالی و جانی، کمبود نعمتها آزمایش می کنیم و بشارت ده به استقامت کنندگان؛ بقره، 155).








منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/41/ضرب المثل از مثل تا تجربه/




عصر زرین...

درخواست حذف اطلاعات

    همیشه با خودم فکر می کنم یعنی همه ی آدمها، در همه ی زمانها دچار روزمرگی بودند؟ گاهی جسم هم از این همه روزمرگی دچار دنیازدگی می شود، گویی در تسلسل بی پایانی افتاده است که برایش انتهایی وجود ندارد. روزمرگی ها به جز جسم، روح را هم فرسوده می کند؛ همیشه همستری را تصور می کنم که در قفس کوچکی اسیر است و مدام به دور یک چرخ می چرخد.



   اگر از دنیا و روزمرگیهایش بگذریم در درون خود، خود را، در جهانی بیگانه از خود می ی م. اگر خانه اینجاست پس چرا ما خود را در آن بیگانه می پنداریم، اگر خانه اینجاست چرا چنین سرد و بی روح است، اگر خانه اینجاست چرا شاعران آن را قفس می خوانند؟ چرا عارفان از درد فراق می نالند؟ اگر خانه اینجاست چرا درونمان آشوب است و آرام نیست؟ و اگر خانه اینجاست چرا همه خانه ای دیگر (مدینه فاضله) را را آرزو می کنند؟



   همیشه با خودم فکر می کنم یعنی دنیا همیشه همینطور بوده است، همیشه پر از جنگ، پر از کین بوده است. طبق باور دینی ما آدم و حوا برای خطایشان از بهشت رانده شدند و بعد ه ل و ق ل و ق لی که ه ل کشت. پس خانه ی ما همیشه در جنگ بوده، همیشه پر از کینه و دشمنی بوده است. خانه ی ما خانه ی بدون شادی است که کشتن و کینه در آن حکومت می کند. ما در این خانه ی ناآشنا چشم گشوده ایم، اما با خانه ی خود بیگانه ایم. امپدوکلس باور داشت روزگاری که آن را عصر زرین می نامید جهان گونه ای دیگر بوده است، روزگاری که در آن نه جنگ بود و نه کین، در آن تنها مهر حکومت می کرد و خونی بر زمین ریخته نمی شد (تاریخ فلسفه کاپلستون).



    اگر امپدوکلس باور داشت که عصر زرینی بوده است و سر آمده است، ما باور داریم به عصر زرینی که با آمدن او خواهد آمد. ما عصر زرینی را را باور داریم که روزی او خواهد ساخت. ما هم باور داریم روزی خواهد آمد که در آن روز نه جنگ خواهد بود، نه گرسنه ای و نه خونی که بر زمین ریخته شود. باور ما زیباتر است. اگر ما مانند امپدوکلس باور کنیم عصر زرین سر آمده است دچار یاس و سرخوردگی خواهیم شد، اما باور به آمدن عصر زرین امید را در دل زنده می کند و این باور سازنده تر است.






منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/13/عصر زرين.../




یک دانه از تسبیح...

درخواست حذف اطلاعات

   اذان صبح می گویند، از خواب شیرین بیدار می شوم و چه سخت است از خواب بیدار شدن. صبح دشوارترین اعمال است، درست است که فقط دو رکعت است اما بیدار شدن سخت است، آن هم وقتی که شب دیر خو ده باشی، روز سختی را گذرانده باشی و هوا هم سرد باشد، خواب آن هم در جای نرم و گرم چنان می چسبد که بیدار شدن سخترین کار می شود. نمی دانم نفس اماره است، است، سستی خود انسان است اما ص مدام در ذهن می گوید برای دو رکعت و این همه زحمت. اما با انسان فرق دارد، رو در روی خدا ایستاد و گفت سجده نمی کنم و بعد تقصیر آن را هم به گردن خدا انداخت و گفت: تو مرا گمراه کردی، قصه ی آدم جور دیگری است، خدا گفت آدم به این درخت نزدیک نشو و او از درخت ممنوعه خورد اما وقتی به اشتباهش پی برد گفت من خطا (11-17 اعراف). من هم فرزند آدمم برای دو رکعت که بماند برای یک ذکر از تسبیح هم اگر خدا می گفت برخیزید بیدار می شدم، آری برای یک دانه از تسبیح هم برمی خاستم. 


   صورتم را با آب سرد می شویم تا خواب از سرم بپرد، همه جورش می چسبد اما وقتی که حواست باشد با که حرف میزنی، دست نیاز به سوی کدام در دراز کرده ای، وقتی که خودت را و آن ی را که در حضورش نشسته ای می شناسی و حواست هست جور دیگری می چسبد.


   وضو می گیرم و به می ایستم. چقدر دیر کرده ام، پیش از من گنجشکها از خواب بیدار شده اند و به تسبیح او مشغولند. یاکریم ها بر لب بام راز و نیازشان را با او آغاز کرده اند و با او حرفها گفته اند، کبوترها عاشقانه هایشان را با او سروده اند( آیا ندیدی هر که در آسمانها و زمین است تا پرندگان که در آسمان پر می گشایند همه به تسبیح خدا مشغولند، نور41) و من خواب بودم. 


    آسمان ابری است ( رعد و جمیع فرشتگان همه از بیم قهر خدا به ستایش مشغولند، رعد13) و باران در سکوتی ژرف نم نم می بارد، برگهای خیس خورده برای او قنوت گرفته اند، درختان جامه در جامه زرد، سبز و سرخ خود را برای او آراسته اند، زمین هم با همه ی آنچه که در دل دارد او را می ستاید( هر چه در زمین و آسمان است همه به تسبیح و ستایش خدا مشغول است، حدید57). کوهها هر چند سر به فلک کشیده اند اما بی هیچ غروری برای او به سجده در آمده اند( و کوهها و پرندگان را مس کردیم که همواره با داود تسبیح می گفتند، انبیا 79).


   همه برای خدا سجده می کنند، ستارگان پر فروغ، ماه بی مثال همه به اذن و برای او می درخشند، خورشید از عشق او سوزان است (هر که در آسمانها و زمین است و خورشید و ماه و ستارگان و کوهها و درختان و جنبندگان و بسیاری از مردم برای او سجده می کنند، حج 18).


   همه ی کائنات از زمین تا آسمان، از کوچکترین تا بزرگترین موجودات در برابر او به سجود افتاده اند، از ملکوت تا به زمین همه او را می خوانند، از عرش تا به فرش همه به ستایش او مشغولند، صدای یا رب در کائنات پیچیده است و چگونه ممکن است همه بیدار باشند و من در خواب غفلت بمانم؟





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/14/يک دانه از تسبيح.../




یک آرام

درخواست حذف اطلاعات

  به قول مصدق: بی تو می رفتم، تنها، تنها.


    خدایا در خیالم بود که دستت را از دستم بیرون کشیده ای که گم شدم و در هزار توی راههای زندگی سردرگم و آواره ام.



نه ی منتظر است، نه ی چشم به راه               نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه (مشیری).



    مثل بچه های تخس خیال می اگر خطا کنم می بینی و به چشم می آیم اما بدتر شد که بهتر نشد و مثل همان بچه از چشم افتادم. بلند شدم که تو را پیدا کنم. 



   چراغی در دستَ، چراغی در دلم 



  زنگار روحم را صیقل می زنم(شاملو). 



     خدای من در این جستجو بود که دانستم آنکه گم شده بود من بودم و تو پیدا بودی و من تو را نمی دیدم.



هر ی در دل من    



جای خودش را دارد    



جانشین تو در این  



  خداوند نشد(نظری).



   با کوله باری از خطا ایستاده بودم در نقطه ی صفر. چه می توانستم م با کوله باری از خطا؟ چگونه می شد راه رفته را باز گشت؟ زمان به عقب باز نمی گردد. خوش به حال ی که هرگز گم نشد و همیشه با تو بود.



   خدا جانم



دلتنگم و با هیچ م میل سخن نیست


در همه آفاق به دلتنگی من نیست( وحشی)








منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/15/يک زمزمه آرام/




گنجشکها را فراموش نکنیم...

درخواست حذف اطلاعات

   اون موقعها یعنی عهد بوق که ما بچه بودیم، البته شما رو نمی دونم، رسانه ها و اطلاع رسانی اینقدرها پیشرفته نبود... . شهر ما و البته شهر شما رو نمی دونم، تو زمستونای سخت و سرد دماش تا منفی خدا درجه تو روز هم میرسید، شبها که بماند... . خ ش اون موقعها زمستونا زمستون بود. الان هیچی مث اون موقعها نیست. تو زمون ما یعنی عهد بوق، سرویس مدرسه و یکی بیاد ببره مدرسه و بیان دنب و از این لوس بازیا خبری نبود. کلا ما از ابتدای خلقتمون مرد به دنیا می اومدیم.... . خلاصه یه روز زمستونی، یه روز صبح پر از برف از این ور شهر رفتم اون ور شهر مدرسه و تازه وقتی رسیدم فهمیدم به دلیل بارش برف مدرسه تعطیل می باشد... تو سرمای زمستونم که هیجا خونه نمیشه. دوباره از اون ور شهر برگشتم این ور شهر و یه ساعتی رفت و برگشتم طول کشید... . رسیدم دم در خونه و هر چی زنگ خونه رو زدم ی وا نکرد... . خدا خیرش بده اونی که تلفن همراه رو اختراع کرد، فقط حیف یکم دیر اختراع کرد... . اون روز اگه تلفن همراه بود من تا ظهر دم در خونه یخ نمی زدم... . نزدیک ظهر مادرم اومد و منو که صورتم از شدت از سرما سوخته بود نگاه کرد، آهش دراومد. بیچاره فکر کرده بود مدرسم، رفته بود کوپن( نوعی یارانه) بگیره. از اون روز که یخ زدم، هر وقت گنجشک می بینم دلم به حالش می سوزه. نه چون پرنده های کوچولویی هستن، به نظرم مظلوم میان... . عین ما عهد بوقیا....





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/16/گنجشکها را فراموش نکنيم.../




بازگشت...

درخواست حذف اطلاعات

   آیا تا کنون به های کره ای و هندی دقت کرده اید؟ یعضی وقتها می گویند حتما در زندگی قبلی قلان کار خوب یا بد را کرده ای که در زندگی کنونی با چنین سرنوشتی روبرو شده ای (هر چند در کمی تغییر ایجاد می کنند). بیشتر مردمان خاور دور به تناسخ یا بازگشت دوباره معتقد هستند ( و البته تناسخ با عالم ذر متفاوت است، هر چند آن هم پذیرفتنی به نظر نمی رسد). و جالب اینکه بعضی وقتها این نظریه هر چند نه با نام تناسخ ولی در ایران از بعضی ها نیز شنیده می شود. مثلا یکی از آشنایان ما چیزی قریب به این نظریه را باور می کرد. به نظر او انسان با یک بار زندگی به شناخت واقعی جهان، خود و خدا نمی رسد و باید دوباره زندگی کند تا شناخت واقعی را به دست آورد.( زندگی یکبارش هم به اندازه کافی عذ است علیم و فکر کنید آدمی مجبور شود چندین دور متوالی زندگی کند).



   تناسخ انتقال روح پس از مرگ از جسمی به جسم دیگر است، این جسم می تواند جسم انسان (دوره ای مرد و دوره ای زن )، حیوان یا گیاه باشد. تناسخ تاریخچه ای به قدمت خود تاریخ دارد و از قدیمترین عقاید انسان به شمار می رود و به انسانهای بدوی باز می گردد. هر چند در طول تاریخ تغییراتی نیز به خود دیده است. در جریان تناسخ جسم فقط ابزار روح تصور می شود و جسم بی ارزشترین جایگاه را دارد. هندیان به دو نوع تناسخ معتقد بودند: 1) سام سارا: روح انسان تجسدهای زیادی را تجربه می کند، اما نوع زندگی یعنی اینکه آدم خوب و بد بودن تاپیری در زندگی بعدی ندارد و ممکن است روح در جسم یک حیوان یا گیاه تجسد پیدا کند(البته این عقیده ای قدیمی و منسوخ شده است). 2) کارما: در این نوع عقیده تجسد بعدی انسان را اعمال و پندار نیک و بد انسان تعیین می کند(تاریخ جامع ادیان، جان ناس). جالب این است که بدانید در عقیده تناسخ، انسان زندگی قبلی خود را به یاد نمی آورد و اگر قرار نیست که به یاد بیاوریم در زندگی قبلی خود تا کجا در تکامل افکار خود پیشرفته ایم و زندگی بعدی خود را دوباره از اول شروع کنیم پس این رفتن و برگشتن های متوالی به زندگی به غیر از چرخه ای بیهوده چه فایده ی دیگری دارد؟ و به جز رنج های متوالی که انسان به دوش می کشد ثمره ای ندارد.



   عقیده به تناسخ در دوره ای از تاریخ در یونان باستان نیز دیده می شود و به اسطوره ای باز می گردد. دیونوسوس فرزند زئوس و پرسه فونه (خدایان یونان) است که در هنگام کودکی تیتانها (غولهایی که پیش از خدایان در زمین بودند) او را بلعیدند و زئوس که فقط قلب او را نجات داده بودند بلعید و تیتانها را نابود کرد و از خون قلب او و خا تر تیتانها انسان را آفرید (متفکران یونان، گمپرتس) و به همین دلیل روح انسان را آلوده به گناه می دانستند. همین گناه نخستین به نوعی دیگر در باورهای یان نیز وارد شد.




 




منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/17/بازگشت.../




یک واژه از تعریف تا حقیقت

درخواست حذف اطلاعات

     لذت از آن کلمه هایی است که در همه ی فرهنگها و در همه ی زمانها کاربرد بسیاری داشته است و درباره ی آن دیدگاههای متفاوتی بیان شده است. لذت، علت عمده فعالیتهای بشر است. لذت را حالات ذهنی تعریف کرده اند که انسانها به عنوان چیزی مثبت و یا باارزش تجربه می کنند. تجربه ی لذت تجربه ای ذهنی است و این تجربه از فردی به فرد دیگر متفاوت است. آدمی برای رسیدن به مطلوب خویش تن به هر کاری می دهد و اگر تعریفی درست از مطلوب خود نداشته باشد مممکن است خویشتن را به هلاکت اندازد. گاهی ممکن است چیزی خوب و خیر باشد اما ما از آن بیزار باشیم و به ع گاهی ممکن است چیزی زشت و نادرست باشد اما ما آن را دوست داشته باشیم و درست در همین جاست که جدال با خود آغاز می شود.   


   لذت گرایی یکی از مباحثی است که بسیار مورد توجه نظریه پردازان و فیلسوفان بوده است. البته به نظر بنتام میان لذتهای روحی و لذتهای جسمی تفاوت وجود دارد( تاریخ فلسفه اخلاق). همه ی مکاتب لذت گرا معتقد هستند که سعادت چیزی جز لذت و برخورداری هر چه بیشتر از لذت نیست(همان). پس لذت منجر به سعادت می شود، اما تفاوت تعریف سعادت منجر به تعریف لذت می شود. هر فردی بسته به اینکه سعادت را چگونه تلقی کند لذت را نیز همسو با سعادت تلقی خواهد کرد.


  لذت ترانه ی است اما نیست. شکفتن خواهشهای شماست اما میوه ی آنها نیست. ژرفایی است که بلندا را فرا می خواند اما خود نه ژرف است و نه بلند. در قفس مانده ایست که به پرواز در می آید، اما فضای فروبسته نیست. آری به راستی ترانه ی است و من آرزو می کنم شما آن را از دل بسرایید اما نمی خواهم که در این سرایش، دل خود را ببازید. برحی از جوانان شما لذت را چنان می جوییند که گوئی همه چیز لذت است و برخی از پیران شما لذت را با تاسف یاد می کنند همچون خطایی که در مستی از آنها سر زده باشد.( و دیوانه، جبران خلیل جبران). لذت باعث حرکت است اما هدف حرکت نیست. افراط و تفریط در لذت هر دو باعث نابودی آدمی است. نقل می کنند که آشوربانیپال وصیت کرد بر سنگ قبرش بنویسند: آنچه از زندگی به دست آوردم لذتی است که از خوردن و معاشقه بردم و ارسطو در جواب او گفته بود اگر زندگی همین باشد پس ان و ان از تو خوشبخت تر بوده اند. 



   و اگر هدف از آفرینش انسان این بود که بیشترین حجم غذا را بخورد، نهنگ قبلا برای این منظور آفریده شده بود و اگر هدف این بود که انسان موجودی باشد که زاد و ولد بسیار داشته باشد موش پیش از انسان خلق شده بود(لطفا نباشید). و عجب از انی است که چنان پندارند که لذت منحصر است در لذتهای جسمانی و غایت زندگی را در رسیدن به لذت خوردن و نوشیدن و ازدواج و امثال اینها می دانند و نهایت سعادت را در رسیدن به این لذتها گمان می کنند(ملا احمد نراقی، معراج السعاده).


   نکته ی دیگر این است که لذت امری تشکیکی و دارای مراتب مختلفی است که با توجه به شدت و ضعف نیروی ادراکی و مطلوبیت یک چیز و همچنین ارزش ذاتی که یک چیز برای انسان دارد متفاوت است.



   سه نوع دیدگاه در مورد لذت می توان مطرح کرد: 1) لذت و خوشی مطلق، به نظر افلاطون، این زندگی ح ون است. این دیدگاه به زندگی و هدف از زندگی و نوع نگاه به انسان و سرنوشتش نگاهی کاملا مادی گرایانه دارد. زندگی همین جهانی است و غایت زندگی لذت است. مادی گرایان زندگی انسان را محدود به این جهان و انسان را صرفا این جسم می دانند. 



2) عده ای دیگر لذات مادی را ی ره انکار کرده و زندگی را لذت غیرمادی و می دانند. کلبیان از جمله انی بودند که زندگی چون یک سگ داشتند. به نظر آنها جسم انسان فاقد هرگونه ارزشی است و به همین دلیل به نیازهای جسمانی خود کمترین توجه را داشتند. 



3) زندگی باید لذت توام با دانایی و عقلانیت باشد. لذت باید انسان را به سعادت برساند و سعادت یعنی تکامل روحی که با سلامت جسم قرین است. 


   به هیچ وجه لذت خواهی را نفی نمی کند. آنچه در اص دارد و محور است تنها خداوند است و همه ی نعمتهای مادی و معنوی در اختیار انسان قرار گرفته است تا ابزاری برای حرکت آدمی به سوی این محور باشد. (قران کریم نه تنها وجود گرایش انسان به لذت را انکار نمی کند بلکه یک سلسله از تعالیم خود را بر اساس این میل طبیعی مبتنی می سازدو قران به انسان می گوید اگر در زندگی راه الهی را پیمایید به سعادت و لذت جاودان می رسید)(اخلاق در قران).


   هر انسانی با توجه به تعریف خود از زندگی و سعادت لذت را نیز تعریف می کند، اگر غایت آدمی همین زندگی چند روز این دنیا باشد، آدمی نهایت سعی و تلاش خود را خواهد کرد که از همه ی لذتهای مادی دنیا بیشترین بهره برداری را کند، اما اگر غایت آدمی خ باشد همه ی لذتهای دنیا رنگ الهی به خود می گیرند. اما از سوی دیگر لذتهای روخی قابل قیاس با لذتهای جسمی نیست. مگر ادمی چند دست لباس می تواند بپوشد؟ چقدر می تواند بخورد؟ تا چه حد به نیازهای ش می تواند بال و پر دهد؟ برای این لذتها انتهایی است. جسم انسان با گذشت زمان دچار فرسودگی می شود و آن روز انسان می فهمد که خور و خواب و خشم و برای چند روزی بیشتر نبوده است. اما لذتهای روحی به انسان آرامش می بخشد و وجود انسان را تسکین می دهد. لذت خوردن کجا و لذت محبت و دوست داشتن کجا؟ کلام آ اینکه ما همان هستیم که خود خود را تعریف می کنیم.





 




منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/8/يک واژه از تعريف تا حقيقت/




خانه یعنی...

درخواست حذف اطلاعات

خانه یعنی چه؟ خانه واژه ائی است که برای هر ی معنایی دارد، خانه برای یکی صرفا س ناه است، برای یک نفر آرامش است، برای دیگری سکوت است. خانه را جایی گفته اند که برای زندگی، استراحت و آسودن است. اما خانه غیر از بودن رنگ هم دارد، خانه ها رنگی است، رنگ آجری، رنگ سفید، ... .


اما خانه رنگهای دیگر هم دارد، رنگ شادی، رنگ غم، رنگ تلخ تنهایی، رنگ امید، رنگ خزان و ... . خانه را ما می سازیم، خانه را ما رنگ می کنیم، به خانه ما رنگ می دهیم. خانه همان شکل است که ما می سازیم، همانگونه که ما می خواهیم. این ماییم که به خانه معنا می دهیم.


این وصف خانه ای از جنس شادی است:


خانه ای خواهم ساخت از جنس امید، از جنس بهار


و از شکوفه های گل گیلاس


در درونش گل عشقی خواهم کاشت


پنجره ای خواهم گذاشت رو به افق رو به امید (مجید حجاری)


خانه ها غیر از رنگ، گرم و سرد هم هستند، بعضی خانه ها گرمند، و بعضی خانه ها سرد. خانه ها گاهی تاریکند، گاه روشن، گاه خاموشند، گاه پر هیاهو. خانه ها گاهی زنده اند، و گاهی بی روحند. و خانه ی دیگری، که دیگری می سازد:


خانه ای خواهم ساخت


 خالی از یار و نگار


خانه ای سرد و خموش


دور از آغوش بهار (مصطفی نادری)


خانه ها رنگ دارند، رنگ آدمهایی که در آن زندگی می کنند.


 خانه ای خواهم ساخت از برگ گل یاس


درش رو به خوشبختی باز ولی پنجره اش رو به خداست (یونس مومنه)


خانه گاهی از جنس خداست، گاهی از جنس عشق و چه زیباست ترکیب این دو در یک خانه... .


خانه ای خواهم ساخت


که در آن پنجره ای روزنه ای رو به چشمان تو باشد


خانه ای خواهم ساخت


شاید برای انتظار (جمالی فرد).


خانه ها هر چه باشند، چه قدیمی، چه جدید، چه چوبی و چه آهنی، خانه ها خانه اند و خوشا به حال آنانکه خانه ای دارند. پرستوها هم هر چند که مهاجرت می کنند اما آنها هم هر جا که روند برای خود خانه می سازند، حتی ابرها هم خانه در دل آسمان دارند، ستاره ها و ماه هم در دامن آسمان می نشینند، اما باد را سر و سامان کجاست. گاهی هستند آنانکه خانه ای ندارند. هوا سرد شده است و سرمای بیشتر نزدیک است و چه سخت است بی سرو سامانی، بی خانمانی.


  الهی خانه هایتان همه سرشار از رنگ شادی و همیشه گرم.



 


 




منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/9/خانه يعني.../




یک واژه و معنای آن...

درخواست حذف اطلاعات

  من نمی خواستم باشم، ولی هستم. این جمله ای آشناست برایمان وقتهایی که در زندگی کم می آوریم. ما زندگی را انتخاب نکردیم، ما برای زندگی انتخاب شدیم. زندگی را برای ما تعریف ن د، شاید برای اینکه ی تعریفی از آن ندارد. زندگی برای هر ی معنای خودش را دارد. هر ی زندگی را آنگونه که تجربه کرده است تعریف می کند. اما یک چیز حقیقت است، زندگی سخت است. لحظه های تلخ و سخت زندگی سیار بیشتر از لحظه های شیرین آن است. زندگی هرچقدر هم موافق طبع آدمی باشد باز سرما، گرما، تابستان، زمستان، بیماری، دلهره، ترس و ... در این زندگی همه و همه رنجی است بر دوش آدمی. زندگی چیست؟ چه ی می تواند به این سوال پاسخ دهد. این سوال شاید اساسی ترین سوال یک انسان باشد، اما سوالی است با هزاران پاسخ و نه شاید سوالی است بی پاسخ.


   اکنون در همین نقطه از زندگی که ایستاده ایم اگر بازگردیم و به پشت سر بنگریم چه چیزی می بینیم؟ رنجها و تلخیهای زندگی را؟ شادیها و خوشیها را؟ چرا بیشتر آدمها زندگیشان را تلخ و سخت توصیف می کنند؟ اگر از تک تک آدمها بپرسیم زندگی چیست چه می گویند؟ شاید ی بگوید زندگی یک عمر دویدن بیهوده و رنج بی حاصل باشد، زندگی سراسر رنج است(درد جاودانگی)، زندگی تلاش برای یک لقمه نان بدون لحظه ای آسایش است، حسرت گذشته و ترس از آینده، خیانت دوستان و مرگ عزیزان و ... است. آری و زندگی همه ی اینهاست و غیر از این هم است. تلخیهای زندگی بزرگند اما آیا شادیهای زندگی هم بزرگ هستند؟ موفقیت، دوست داشتن و دوست داشته شدن، ازدواج و تولد یک نوزاد و ... اینها شادیهای بزرگ زندگی است. 


   اما زندگی زیباییهای کوچک هم دارد، کوچ پرنده ها، نم نم باران، برف سفید، آواز گنجشکها، رویش شکوفه ها، ریزش برگها، ... . شاید زندگی همین زیباییهای کوچک باشد. زندگی هر چه که هست ما برای آن انتخاب شدیم. شاید اگر غایتی و هدفی برای زندگی در نظر بگیریم، اگر برای خودمان از زندگی تعریفی داشته باشیم، آن موقع می توانیم زندگی و سختیهایش را تحمل کنیم، می توانیم زندگی را با همه ی شادیها و غمهایش بپذیریم.


   خداوند در قران می فرماید: من جن و انس را نیاف مگر اینکه مرا پرستش کند(ذاریات؛55). هنگامی که به ناکامیها و ش تهایی که در زندگی متحمل می شویم و درد و رنجی که در این جهان به دوش می کشیم، نگاه می کنیم به معنای واقعی این آیه پی می بریم. ما خلق نشده ایم مگر برای عبادت خدا. اما قصه این است که خدا به عنوان مبدا و منشاء تمام نیکیها و متعالی از هرگونه کجی و کاستی چه نیازی به عبادت ما دارد؟ خداوند در قران می فرماید: عبادت شما به سود خود شماست و خود نیازی به عبادت شما ندارد(زمر،7). آری شاید (زندگی باغ تماشای خداست). " زندگی این جهان جز بازی و سرگرمی نیست "(انعام،32). سختیها و رنجهای زندگی، حتی شادیها و خوشیها اگر برای خدا باشد، زندگی رنگ و بوی دیگری می گیرد.






منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/10/يک واژه و معناي آن.../




عشق و زخم...

درخواست حذف اطلاعات

   می گویند عشق چشم و گوش را کور و کر می کند، آری راست می گویند عشق بیشتر از اینها هم می کند. مگر مجنون نبود؟ مگر مجنون یکی بود؟ تا دلت بخواهد مجنونها و داستانها داشته ایم. در راه عشق هر جور که ببینی نوش است، هر زخم که به دلت بنشیند شهد است. زخم ها زیبایند، آری این نشانه ی جنون است اما حقیقت دارد، زخمها زیبایند و زیباتر آنکه زخم، زخم عشق باشد. و چه زیبا گفت شاعر (عشق و زخم از یک تبارند، حسین منزوی).


   عشق فقط زخم نمی زند، عشق بر سر دار می برد. عشق تاوان دارد؛ هر چه عاشق تر تاوانش سنگین تر. هر ی که گفته است شش ضمیر داریم اشتباه کرده است، در عشق منی نیست، تویی نیست، ما و شمایی هم نیست، عشق فقط یک ضمیر دارد و آن یاهو است و همه اوست و غیر او نیست.


   عشق از کجا شروع می شود؟ چگونه در وجودت ریشه می دواند؟ چگونه همه ی وجودت را پر می کند؟ نمی دانی، پاسخی وجود ندارد. عشق حساب و کتاب ندارد، با عقل کاری ندارد. فقط یک لحظه است و آن لحظه می فهمی که عشق همه ی وجودت شده است و آن لحظه تازه آغاز است. هر جور که ببینی، فدای او می شود، هر زخم که بر دلت بنشیند، فدای او می شود، هر چه از دست برود فدای او می شود و بالا ه آن لحظه می رسد، لحظه ای که می بینی جز وجودت هیچ از تو نمانده است و خودت هم فدای او می شود و این است معنی یاهو و فقط او و غیر او هیچ نیست.


  


 


 




منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/11/عشق و زخم.../




گاهی شادی، گاهی غم...

درخواست حذف اطلاعات

   جهان گرد است؛ اما زندگی ما گرد نیست. ما در نقطه ای از زمان زندگیمان را بر روی این زمین آغاز می کنیم و در نقطه ای به پایان می رسیم. زندگی ما حاصل پیوند این نقطه هاست. ما مسیری را طی می کنیم که آغاز و انتهایی دارد. زندگی ما سرشار از لحظه هایی است فراموش ناشدنی. زندگی برای ما گاهی شادی است و گاهی غم، و هیچ انسانی از این قاعده مستثنی نیست. خداوند در قران می فرماید:( ما انسان را در رنج آفریدیم، بلد،4). یعنی رنج همزاد آدمی است. اثر شادی در زندگی ما پایدار نیست و زودگذر است، اما رنج ها و مشقتها اثری ماندگار در روح و زندگی انسان دارند، و شاید همین باشد که آدمی دردها و رنجهای زندگیش را بیشتر از شادیها به یاد دارد. اما نباید فراموش کنیم که اگر چه رنجها پایدارترند اما زندگی شادیهایی نیز به ما می بخشد. برخی افراد زندگی را تاریک می بینند، مانند اونامونو که به گمانش زندگی سراسر رنج است(درد جاودانگی). شوپنهاور رنج و غم را مایه های اصلی جهان می داند(جهان همچون اراده و تصور)، در نگاه شوپنهاور رنج اص دارد و شامل یکی از محورهای اصلی زندگی می شود(در باب حکت زندگی). اما شاید حق با افلاطون باشد و رنج و شادی میخهایی باشند که انسان را به زندگی متصل می سازند(فایدون).
   اما نوع دیگری از نگاه به شادی رو رنج هم وجود دارد و حال تعریف دیگری را مهمان جبران خلیل جبران شویم. (شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست. چاهی که خنده های شما از آن بر می آید چه بسیار که با اشک های شما پر می شود. و آیا جز این می تواند بود؟ هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود جای شادی در وجود شما بیشتر می شود. مگر کاسه ای که شما را در بردارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟ مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد اشیده اند؟ هر گاه شادی می کنید به اعماق دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه ی شادی به جز سرچشمه ی اندوه نیست. و نیز هرگاه اندوهناکید باز در خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه ی شما از برای آن چیزی است که مایه ی شادی شما بوده است. ای از شما می گویید شادی برتر از اندوه است و برخی می گویید نه اندوه برتر است. اما من به شما می گویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند و این دو با هم می آیند و هر گاه شما با یکی از آنها بر سر سفره می نشینید به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما ه است. شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی خود آویخته اید، فقط آنگاه که خالی هستید در یک ترازو آرام می مانید).(جبران خلیل جبران ، و دیوانه)


   زندگی سرشار از غم و شادی است و انسان چشنده ی آنهاست.  همه ی ما غم و شادی را تجربه کرده ایم و با خنده و گریه آشناییم. اما آیا ما سرچشمه ی غمها و شادیها هستیم و شادی و غم آفریده ی ذهن ماست؟ آیا خنده و شادی چیزی در درون ماست یا به عواملی غیر از ما بستگی دارد. گاهی بی هیچ اتفاقی یا حادثه ای ما احساس می کنیم که غمگینیم و گاهی به تلنگری یا اتفاقی به ظاهر ساده احساس شادی به ما دست می دهد. ولی گاهی نیز زندگی با اتفاقهایی که برای ما رقم می زند زندگی را برای ما سرشار از شادی و یا پر از رنج می سازد. 


  انسان در رنج آفریده شده است و این کلام وحی است. ما نمی توانیم رنج را انکار کنیم و آن را پدیده ای صرفا ذهنی بدانیم، هر چند بعضی رنجها که از وسواس فکری برمی خیزد منشا ذهنی دارد و نه منشا حقیقی. در نگاه دینی رنج و سختی به زندگی انسان معنا می بخشد. اولا رنجها باعث انسان به خدواند می گردند و ثانیا انسان خود را در میان سختیها  می شناسد. آیا تاکنون دانشمند و یا انسان موفق دیگری را دیده اید که در خوشی و شادی استعدادهایش را شناخته باشد؟ درد و رنج نه تنها باعث بروز استعدادهای نهفته ی آدمی می شود بلکه باعث شناخت انسان از خویش و جهان پیرامونش نیز می شود.






منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/3/گاهي شادي، گاهي غم.../




یک عاشقانه ضروری

درخواست حذف اطلاعات

  قیصر امین پور شعری زیبا برای خدا دارد:


 پیش از این ها فکر می خدا         خانه ای دارد کنار ابرها



   همه ی ما در همه ی زندگیمان یادی از خدا کرده ایم و لحظاتی را داشته ایم که ضرورت وجود خدا را درک کرده ایم. ما به خدا نیازمندیم اما نه فقط به این دلیل که خالق ماست و نه فقط به این دلیل که در زندگی به وجود خدا محتاجیم و نه فقط به این دلیل که ( اگر خدا نباشد، انسان قدر به انجام هر کاری هست، برادران کارامازوف، داستایووسکی) و نه به این دلیل که به خاطر خدا دست به کار زشت نرنیم، بلکه به این دلیل که خدا غایت رندگی است، خدا هدف زندگی است و نه وسیله ای برای درست زیستن.



   از آغاز زندگی انسان در زمین، آدمی دوره ای را بدون خدا نداشته است. شاید آدمی تنوع خدایان را داشت اما بی خدا زندگی نکرده است. در اسطوره های بابلیان خدای مردوک خالق انسان و جهان بوده است. مردوک انسان را از خون و استخوان خود خلق می کند. خدای مردوک خالق مرگ و زندگی است و بابلیان برای تمتع از لذتهای دنیا در برابر مردوک به عبادت و قربانی می پرداختند(تاریخ ادیان جهان، رضایی). به باور زرتشتیان، اهورا مزدا خالق جسم و جان آدمی است. اهورا مزدا در روز نخست، با د خود به جسم انسان جان بخشید و به انسان نیروی شه و قوه تمییز نیک و بد داد (اوستا،گات 31بند11). تاریخ سرشار از این نمونه هاست.


   یونانیان باستان به خدایان المپ نشین باور داشتند. در این روزگار، افلاطون برای نخستین بار در فلسفه تصویری از خدای خالق ارائه می کند. به نظر افلاطون صانع و سازنده ی جهان را نمی توان چنان وصف کرد که برای همگان قابل فهم باشد. افلاطون می نویسد: خدا همواره هست و زمانی نبوده است که نباشد. هرگز بزرگ و کوچک نمی شود. هرگز از جهتی زیبا و از جهتی زشت نمی شود. چنان نیست که در جایی زیبا و در جایی دیگر زشت جلوه کند یا نسبت به یک چیز زیبا و نسبت به چیز دیگر زشت نیست. فراتر از زیبایی موجودات زمین و آسمان است. خویشتنی برای خویشتن با خویشتن است. خدا همواره همان می ماند که هست. هر چیزی زیباییش را از او دارد و زیبایی موجودات چیزی از زیبایی او نمی کاهد(افلاطون ، مهمانی). و زیباتر از این گفته قران است که ( او اول و آ هستی، پیدا و پنهان وجود همه اوست، و او به همه امور عالم داناست، حدید، 3). (اوست خ که جز او معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، بدور از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، ش ت ناپذیر غالب، شایسته ی بزرگی و عظمت. اوست خدا، آفریینده، صورتگر، و همه ی نامهای نیکو برای اوست و آنچه در زمین و آسمان است، حدید، 24-23).


   افلاطون در تیمائوس می نویسد: نوعی از هستی وجود دارد که همواره همان می ماند که هست، نه زیاد و نه کم می شود و نه از بین می رود. نه چیز دیگری را از جایی به خود راه می دهد و نه خود در چیز دیگری راه می یابد( شاید بتوان گفت منظور همان است که می گوییم نه زاده می شود و نه می زاید). نه دیدنی است و نه با حواس قابل ادراک است. فقط با چشم عقل و راهنمایی د است که می توان او را دریافت. آیا با خواندن این وصف سوره اخلاص یادآوری نمی شود؟(بگو او خدای یکتاست. خدا بی نیاز است. نه زاده و نه زائیده شده است و هیچ همتای او نیست).



  به باور افلاطون خدا نخستین محبوب است و همه ی عشقها در پرتو عشق به او معنا می یابد. اگر انسان عشق را می شناسد به خاطر اوست. اما به نظر او والاترین هدف انسان در زندگی تشبه به خداست. خدا مبدا همه ی آرزوها و فعالیتهای انسان است.  خداوند در فلسفه ارسطو محرک نامتحرک و غایت نهایی عالم است و صفت بارز او فکر فکر است(تاریخ قلسفه، کاپلستون). به نظر افلوطین خدا یا احد امری است که درباره او نمی توان سخنی گفت و صرفا به واسط شهود می توان او را شناخت(تاریخ فلسفه کاپلستون). و اینها نمونه هایی است از هزاران که می توان نام برد. خداوند همیشه دغدغه ی انسان بوده است و هنوز هم است، این یعنی خدا اصل زندگی است و منکرانش یکی از اصول زندگی را انکار می کنند.


   در پیش از آنکه بر اثبات وجود خدا تاکید شود بیشتر بر روی اوصاف او تاکید شده است. در با فرض وجود خدا، بر نفی هر خدای دیگر تاکید شده است. در پایان دلم می خواهد بگویم، شاید حق با عرفا باشد و خداوند ورای عقل بشر و شه ی آدمی است. به قول مولانا( آنچه در شه ناید آن خداست، مثنوی معنوی).





منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/4/يک عاشقانه ضروري/




قلعه حیوانات

درخواست حذف اطلاعات

   کتاب قلعه حیوانات نوشته جورج اورول یکی از شناخته ترین و معروفترین رمانهاست و شاید کمتر ی باشد که نام این کتاب را نشنیده و یا نخوانده باشد. این کتاب داستان یک انقلاب است، حیوانات اهلی یک مزرعه که از ظلم و ستم انسان به ستوه آمده اند با ی خوکها در یک حرکت آرمانی صاحب مزرعه را فراری می دهند و خود زمام امور را به دست می گیرند. در ابتدا اصولی را وضع می کنند که مهمترین این اصول برابری است اما در آ داستان می بینیم که این شعار به این صورت تغییر می یابد که همه ی حیوانات با هم برابرند اما برخی برابرترند. تمام اصول دهگانه ابت به تدریج تغییر می یابد و از اصول اولیه چیزی نمی ماند. همه ی حیوانات با هم کار می کنند و با هم به طور ساده زندگی می کنند، اما بتدریج خوکها که ی را به عهده داشتند تغییر رویه می دهند و از سایر حیوانات بهره کشی می کنند و هرگونه مخالفتی را سرکوب می نمایند. خوکها به تدریج جای انسان را می گیرند و مانند آنها روی دو پا راه می روند، مثل آنها لباس می پوشند و در نهایت با انسانها دست دوستی می دهند. جمله ی آ این کتاب شگفت انگیز است (حیوانات از خوک به آدم و از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه می د ولی دیگر امکان نداشت که یکی را از دیگری تشخیص دهند). در نقد این کتاب نوشته اند که (انقلاب حیوانات مزرعه، نماد انقلاب کارگری و سونوشت آن بر ضد نظام سرمایه داری است، ویکی پدیا).


   اما این فقط انقلاب کارگری شوروی نبود که دستخوش تغغیرات شد، سرنوشت بسیاری از انقلابها چنین بوده است، انقلاب فرانسه نیز با به حکومت رسیدن ناپلئون،از انقلاب به سلطنت ناپلئون تغییر می کند. داستان زندگی ناپلئون و نحوه به حکومت رسیدن او در کتاب دزیره توصیف شده است. ناپلئون در یک خانواده پرجمعیت و فقیر به دنیا آمد. او فرزند چهارم از یازده فرزند خانواده بود. ناپلئون یک سروان نظامی فقیر بود روزی که مارسی و دزیره را ترک کرده و راهی پاریس شد. او بعدها قدرت را در دست گرفت و ابتدا به عنوان کنسول و سپس به عنوان پادشاه فرانسه حکومت کرد. با خواندن سرنوشت ناپلئون، رضاخان به ذهن خطور می کند که از خانوداه فقیر برخاست به عنوان یک نظامی وارد سیاست شد، جمهوری را عنوان کرد و در انتها حکومت پهلوی را تاسیس کرد. تاریخ پر از قماش رضاخانهاست. شاید اورول هم روزی که کتاب قلعه حیوانات را می نوشت تاریخ را پیش روی خود داشت.






منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/5/قلعه حيوانات/




آدمهای عجیب...

درخواست حذف اطلاعات

   پای صحبتهای آدمهای قدیمی نشسته اید؟ شده است که داستان زندگی پیرمردان و پیر ن را بشنوید؟ گاهی زندگی آنها چنان شبیه رمانهاست که خیال می کنی که برای سرگرم ت داستان به هم می بافند، اما ته دلت می دانی که زندگیشان با همه ی شباهتش به داستان حقیقت دارد. مادربزرگ و ام چنان سرنوشت و داستان عجیبی دارند که گاهی در واقعی بودنشان شک می کنم و اگر نمی شناختمشان و یا از حقیقت زندگیشان آگاهی نداشتم باور نمی . اما به نظر من آدمهای امروزی عجیبترند، شگفت انگیزند. امروزه ما مشکلات و سختیهای زندگی گذشته را نداریم، اما گویی این راحتی به راحت طلبی نیز منجر شده است.


    روزگار بر ما تنگ نشده است اما ما از روزگار به تنگ آمده ایم. سختیهای زندگی ما را خسته نکرده است اما ما از زندگی خسته ایم، به قول مادربزرگم ما آدم های امروزی اصلا خسته به دنیا آمده ایم. خودمان با خودمان درگیریم یعنی خوددرگیری داریم و خیال می کنیم که چارچوبهاست که ما را درگیر کرده است مثلا حجاب را چارچوبی می دانیم که ما را به صلابه کشیده است در حالیکه حتی حجاب را هم به معنای واقعی رعایت نمی کنیم، اما با همین مقدار کمش هم درگیریم و خیلی از این چارچوبها که خیال می کنیم در آنها گیر کرده ایم خیالی است. حقیقت این است که خودمان هم نمی دانیم چه می خواهیم، تکلیفمان با خودمان روشن نیست و به قولی نمی دانیم اصلا با خودمان چند چندیم. ما آدمهای امروزی آدمهای همیشه کلافه ایم. از بیست و چهار ساعت، بیست و چند ساعتش را در فضای مجازی هستیم و گاهی چنان در بحر این دریا غرق می شویم که زندگی واقعی را فراموش می کنیم و همان مقدار هم که در دنیای واقعی هستیم از همه چیز و همه یا می نالیم یا شاکی هستیم، گاهی فکر می کنم ما کلا ناراضی به دنیا آمده ایم. همیشه نشسته ایم، حتی بیشتر کارهایمان را نیز به صورت نشسته انحام می دهیم، تحرک نداریم و بدنهای مریضمان را به همه چیز ربط می دهیم مثلا مواد غذایی غیر ارگانیک و ... اما بی تحرکی خودمان را نمی بینیم و خلاصه خودمان را هیچوقت مقصر زندگیمان نمی دانیم. ما چنان به این نوع زندگی عادت کرده ایم که حتی اگر روزی بخواهیم شیوه ی زندگیمان را عوض کنیم حتما مریض می شویم. مگر نشنیده اید که می گویند ترک عادت موجب مرض است! حال خود قضاوت کنیم آیا ما آدمهای امروزی شگفت انگیز نیستیم؟


  


 


 




منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/6/آدمهاي عجيب.../




لحظه ای به یاد او...

درخواست حذف اطلاعات

     امروز هم تمام شد، خورشید پشت کوه رفت، ماخ نمایان شد، ظلمت دامنش را بیشتر از دیروز به زمین کشید و او نیامد. ی دیگری آمد و رفت و من او را ندیدم. ی دیگری از عمر کوتاهم ر ا بدون تماشای رخ او تمام . طاقتها طاق و انتظار بی پایان می نماید. 



    هر چند که روز به پایان رسیده است، هر چند که تاریکی ظلمت همه جا را فرا گرفته است اما نوری است در دلم روشن تر از آفتاب. تمام جهان اگر آمدنش را انکار کنند من به امید آمدنش ها را به انتظار می نشینم و باور دارم.



   آنان که تاب دیدن آفتاب ندارند، در پشت ابرها بودنش را بهانه کرده اند که نمی آید اما من هر روز بشارت آمدنش را روشن تر از دیروز می بینم. تا طلوع خورشید فاصله ای نیست.



    انتظار سخت است و هجران کشیده است که درد هجران می داند. منتظر هر روز را به انتظار می گذراند. لحظه های انتظار طولانی ترین لحظه هایند گویی که پایانی ندارند. ای دیگر به پایان رسید و آیا این همه هجران بس نیست؟


    خدایا مظلومان عالم را فریاد رسی نیست، صدای ظلم ظالمان بلندتر از مظلوم به گوش می رسد و در جهان مستکبران عالم با ثروت و قدرت بر اریکه ها تکیه زده اند و ظالمان صدایشان از تریبون عد بلند می شود و مظلومان زیر پای قدرتمندان عالم کوبیده می شوند و جایی منجی خالی است.




 




منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/7/لحظه اي به ياد او.../




سفر قطره به دریا...

درخواست حذف اطلاعات

   سفر کربلا سفر عشق است. سفر دل است. این پاهای تو نیست که راه می رود این دل توست که پرواز می کند. هر قدمی که برمی داری شوق قدمی دیگر داری. نمی خواهی راه بروی، می خواهی بدوی. تنها جایی است که می خواهی زودتر برسی. شوق دیدار بیتابت می کند. پاهایت فریاد می زنند خسته ام، شانه هایت می نالند که خمیده ام، جانت می گوید گرسنه ام، تشنه ام، اما دلت می گوید برویم که تا دیدار او فاصله ای نیست. دلت می گوید، این خیل جمعیت به سوی او می رود مبادا تو از جا ماندگان باشی، مبادا دیر برسی، از قافله عقب بمانی. قدمی دیگر بردار تا سلام به او فقط قدمی مانده است. شوق رسیدن راهها را کوتاه می کند.


   سفر اربعین سفر روخ است، سفر از خود گذشتن است. سفر قطره برای رسیدن به دریاست، همه حسین(ع) دریاست و هم جمعیتی که به سوی او روان است و تو فقط و فقط این میان قطره ای. قطره ای که شوق دریا دارد. چشم تمام دنیا به این دریاست، دریایی که به سوی اقیانوس روان است. تو می دانی قطره ای اما می خواهی با این دریای روان به همه ی دنیا اقیانوس بزرگ انسانیت را نشان دهی. رس ی بر دوش داری، می خواهی تشنگان اقیانوس انسانیت را بشناسند.


   اما فقط این نیست، با هر قدم که برمی داری هر چقدر که تنت خسته می شود، پاهایت زخم می زند، لباست کثیف می شود، دلت پاک می شود. همه ی من بودنت، همه ی ناپاکیهای جانت شسته می شود و تو قدم به قدم به زلالی یک قطره می رسی.






منبع : http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/1/سفر قطره به دريا.../