بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

یک روز نو

آخرین پست های وبلاگ یک روز نو به صورت خودکار از بلاگ یک روز نو دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



بهشت کوچک من

درخواست حذف اطلاعات

امروز باز هم بنا به تشویق مسئول اجاره خونه مون و شیرین عزیز، می خوام در مسابقه شرکت کنم. کار یه رو باید تموم کنم که فکر کنم تا ظهر تموم بشه و بعد می خوام بشینم و ع ا رو بفرستم و فرم را پر کنم. 

اگه ببرم امسال جایزه ی بیشتری براش گذاشتند. دویست دلار!

فکر کنم شانس برای بردن را داشته باشم، فعلآ خودم با شماها کیفشو می کنیم. 

گلدونای گردی که به دیواره، یه روزی جای لامپ چراغ اتاقمون بود. وقتی بخاطر اتصالی مجبور شدم عوضشون کنم، حباب هاشو دور نریختم چون دوستشون داشتم. شدن گلدون! خیلی هم قشنگتر شدن.

این دو گلدون بزرگ  کاکتوس زیبا رو دو ساله دارم. ولی روز اول اندازه ی یه انگشت کوچولو بود که یکی از دوستام بهم داد. الآن دور این یکی پر از هموناست که هر کدوم یه ظرف این شکلی میشه. فقط صبوری می خواد و توجه بهشون... 

ع زیر مربوط به چند ماه پیشه:

                                

این گلدونای خال خالی، ظرف ماست هاییه که از خواربار فروشی می یم. وقتی خالی شدن، شستم و توشونو رنگ ارزونی یدم و رنگ .

 توضیحات رو برای ایده گرفتن شما نوشتم.




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/07/10/post-829/مسابقه-بالکنی-زیبا




روزهای بارونی

درخواست حذف اطلاعات

سالهاست بخاطر درد آرتوروز از روزهای بارونی دل خوشی ندارم. اما هفته ی پیش تا بحال تا تونستم خودمو سرگرم و کلی کار مثبت انجام دادم.

اول اینکه از رنگ ک نت های آشپزخونه بدم می اومد. دوازده سال هم صدام در نیومد و هی با اون کاغذ های پشت چسب دار روی درهاشو پوشوندم. ولی دورهاش رو نمی شد کاری کرد.

همسایه ای داریم به اسم دنیس که ماهی یه بار با هم میریم سینما. البته اگه خوبی که به سلیقه ی هر دومون جور باشه. بهم گفت که ک نت هاشو رنگ کرده. فکر چه کار سختی!!! 

گفت آسون نیست ولی به این سختی هم نیست.

خلاصه کنم که از رنگ بد کِرِم که صد سال پیش مُد بود و بهرحال ک نتای منهم قدیمی شده بودن، راحت شدم. همسایه ی دیگه مون نقاشی میکنه بهم گفت ششصد دلار می گیره و برام دو روزه رنگ میکنه. 

خودم با رنگ سفیدی که گرفتم رنگشون . دستگیره ها و حاشیه ی پایینی را هم خودم رنگ آکرلیک مشکی داشتم و نتیجه این شد:

اون سیب های بالا هم سبز بودن که با همون اکرلیک قرمز شدن. انار را از بازار تو سفر اخیرم یدم. بذارید ع دریچه را هم براتون بذارم که با دوتا از هدایا ی فرنگیس که کدو حلوایی بودن و همچنین دوتا قو هدیه ی فهیمه تزیین (دخترا رو داشتم):

اینم یکی از هدیه های نگین مهربونم که دوتا خوشه ی انگور قشنگ و شاداب بود. این ع مربوط به قبل از دکور و رنگ جدید آشپزخونه هست. من هر از چند ماه یه بار، تمام دکورهامو می شورم و جاهاشونو عوض می کنم. تنوع خوب و بی جیه:

اینم یکی از چندین هدایای مینوی عزیزم که همیشه رو میزمه:

دیروز هوای ابری خیلی بدی بود. قبل از اینکه مزدک سر کار بره ازش خواستم منو جلوی در مرکز ید پیاده کنه. چهارتا ن جدید لازم داشتم. دونه ای بیست تا شصت دلار بودند! 

یک متر و نیم  پارچه یدم نُه دلار و خودم چهارتا رو دوختم، کاری نداره واقعآ. فقط زیپ هاش مونده. حتی می خوام بجای زیپ، پایینشونو دست دوزی کنم. برام کاری نداره زیپ دوختن، اما فکر می کنم با دست دوزی مرتب تر بشه. فقط موقع شستنش یه دقیقه باید بشکافم و بعد باز یه دقیقه بدوزمش. مدام که شسته نمیشن.

این پارچه طوسی ساده بود خودم از یه تکه پارچه ی براق که داشتم نوار ب و روش طرح دادم

لباس های زن های ن بالا مثل پایینی صورتی بود که با ماژیک قرمزشون ولی بهتر بود نمی چون رنگ خا تری و صورتی با هم ترکیب شیکی داره.

 




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/07/20/post-832/روزهای-بارونی




mr okey

درخواست حذف اطلاعات

دوران جوونی خیلی خوش بین بودم. در مورد هر مسئله ای! هر مشکلی. 

برای هر چیزی یه دلیل می تراشیدم. مثل وقتی آدم عاشقه و معشوق هر کار مخالف با سلیقه ی شخصی و حتی آداب اجتماعی می کنه، یه بهانه براش می تراشه. نمی خواد واقعیت اینکه هر ی ایرادهایی داره رو بپذیره و باهاش کنار بیاد یا اون طرف رو رها کنه بره پی کارش!

حتی وقتی روزای اول تنهاییمون با مزدک بود همش فکر می همه چی درست میشه. (که البته اون روزا از نظر من، درست شدن به معنی برگشتن به اوضاع قبلی زندگیمون بود) فکر نمی هیچوقت اون روزی نمیاد که همه چی اوکی باشه. هر مشکلی که حل بشه و ازش بگذریم، فقط شکل عوض می کنه و بعدی میاد رو.

یه روز که خیلی دلتنگ بودم، رفته بودم وسایل خیاطی ب م که دیدم یه عروسک گوش آبی بامزه اونجا تو قفسه نشسته و انگار داره بهم لبخند میزنه. جالب بود که روی تی اش نوشته بود: ok

اونقدر دوستش داشتم که برش داشتم و بهش گفتم: تو باید همیشه پیش من باشی تا یادم بیاری که هر مشکلی پیش بیاد، یه روز اوکی میشه. 

و همچنان این گوش با منه. 

حد اقل بیست سال از یدنش می گذره و هر وقت می خوام بندازمش دور، دلم نمیاد. دوستش دارم. یه جور دلگرمی بهم میده ولی حالا به شکلی دیگه... بهم میگه: این نیز بگذرد!

بفرما با آقای اوکی آشنا بشید:

دوست داشتنی نیست؟




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/07/23/post-833/Mr-Okey




نوزده مهر بود که...

درخواست حذف اطلاعات

سالهای درازی می گذرند اما امروز و ساعت هایش را دقیقه به دقیقه بیاد دارم... درست همین ساعت بود که دیگر آماده شده بودم. دوش گرفته و موهایم را سشوار کشیده بودم تا موقع دیدارمان مرتب باشم. یک لباس آبی کمرنگ ساده و راحت پوشیده بودم، طوری که تو همیشه دوست داشتی.

 هنوز چند دقیقه مانده بود که دنبالم بیاید... نکند دهانم بوی بد بدهد؟ وقت داشتم پس مسواک زدم. 

قبلآ هم با عشق آشنا بودم، آنهم دوبار! اما اینبار فرق داشت... واقعآ فرق داشت. تو با تمام مذکرهای دنیا برایم تفاوت داشتی. می دانستم. ایمان داشتم که بهترین عشق من و ماندنی ترین هستی.

می دانستم که زندگی مرا برای همیشه عوض می کنی، و کردی!

دم ات گرم و سرت خوش باد محبوب من.

مرد چشم قشنگم که هیچ شبیه چشم های تو را ندارد و هیچ قلبی به بزرگی قلب تو نیست.

دوستت دارم...




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/07/19/post-831/نوزده-مهر-بود-که-




روزهای بارونی

درخواست حذف اطلاعات

سالهاست بخاطر درد آرتوروز از روزهای بارونی دل خوشی ندارم. اما هفته ی پیش تا بحال تا تونستم خودمو سرگرم و کلی کار مثبت انجام دادم.

اول اینکه از رنگ ک نت های آشپزخونه بدم می اومد. دوازده سال هم صدام در نیومد و هی با اون کاغذ های پشت چسب دار روی درهاشو پوشوندم. ولی دورهاش رو نمی شد کاری کرد.

همسایه ای داریم به اسم دنیس که ماهی یه بار با هم میریم سینما. البته اگه خوبی که به سلیقه ی هر دومون جور باشه. بهم گفت که ک نت هاشو رنگ کرده. فکر چه کار سختی!!! 

گفت آسون نیست ولی به این سختی هم نیست.

خلاصه کنم که از رنگ بد کِرِم که صد سال پیش مُد بود و بهرحال ک نتای منهم قدیمی شده بودن، راحت شدم. همسایه ی دیگه مون نقاشی میکنه بهم گفت ششصد دلار می گیره و برام دو روزه رنگ میکنه. 

خودم با رنگ سفیدی که گرفتم رنگشون . دستگیره ها و حاشیه ی پایینی را هم خودم رنگ آکرلیک مشکی داشتم و نتیجه این شد:

اون سیب های بالا هم سبز بودن که با همون اکرلیک قرمز شدن. انار را از بازار تو سفر اخیرم یدم. بذارید ع دریچه را هم براتون بذارم که با دوتا از هدایا ی فرنگیس که کدو حلوایی بودن و همچنین دوتا قو هدیه ی فهیمه تزیین (دخترا رو داشتم):

اینم یکی از هدیه های نگین مهربونم که دوتا خوشه ی انگور قشنگ و شاداب بود. این ع مربوط به قبل از دکور و رنگ جدید آشپزخونه هست. من هر از چند ماهریا، تمام دکورهامو می شورم و جاهاشونو عوض می کنم. تنوع خوب و بی جیه:

اینم یکی از چندین هدایای مینوی عزیزم که همیشه رو میز کامپیوترمه:

دیروز هوای ابری خیلی بدی بود. قبل از اینکه مزدک سر کار بره ازش خواستم منو جلوی در مرکز ید پیاده کنه. چهارتا ن جدید لازم داشتم. دونه ای بیست تا شصت دلار بودند! 

یک متر و نیم  پارچه یدم نُه دلار و خودم چهارتا رو دوختم، کاری نداره واقعآ. فقط زیپ هاش مونده. حتی می خوام بجای زیپ، پایینشونو دست دوزی کنم. برام کاری نداره زیپ دوختن، فکر می کنم با دست دوزی مرتب تره و موقع شستنش فقط یه دقیقه باید بشکافم و بعد باز یه دقیقه بدوزمش. مدام که شسته نمیشن.

این پارچه طوسی ساده بود خودم از یه تکه پارچه ی براق که داشتم نوار ب و روش طرح دادم

لباس های زن های ن بالا مثل پایینی صورتی بود که با ماژیک قرمزشون ولی بهتر بود نمی چون رنگ خا تری و صورتی با هم ترکیب شیکی داره.

 




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/07/20/post-832/روزهای-بارونی




نوزده مهر

درخواست حذف اطلاعات


روزی اضافه بر روزهای جهان

http://tajavozmamnoo. /




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/07/16/post-830/تجاوز-ممنوع




نوزده مهر بود که...

درخواست حذف اطلاعات

سالهای درازی می گذرند اما امروز و ساعت هایش را دقیقه به دقیقه بیاد دارم... درست همین ساعت بود که دیگر آماده شده بودم. دوش گرفته و موهایم را سشوار کشیده بودم تا موقع دیدارمان مرتب باشم. یک لباس آبی کمرنگ ساده و راحت پوشیده بودم، طوری که تو همیشه دوست داشتی.

 هنوز چند دقیقه به قرارمان مانده بود... نکند دهانم بوی بد بدهد؟ وقت داشتم پس مسواک زدم. 

قبلآ هم با عشق آشنا بودم، آنهم دوبار! اما اینبار فرق داشت... واقعآ فرق داشت. تو با تمام مذکرهای دنیا برایم تفاوت داشتی. می دانستم. ایمان داشتم که بهترین عشق من و ماندنی ترین هستی.

می دانستم که زندگی مرا برای همیشه عوض می کنی، و کردی!

دم ات گرم و سرت خوش باد محبوب من.

مرد چشم قشنگم که هیچ شبیه چشم های تو را ندارد و هیچ قلبی به بزرگی قلب تو نیست.

دوستت دارم...




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/07/19/post-831/نوزده-مهر-بود-که-




بهشت کوچک من

درخواست حذف اطلاعات

امروز باز هم بنا به تشویق مسئول اجاره خونه مون و شیرین عزیز، می خوام در مسابقه شرکت کنم. کار یه رو باید تموم کنم که فکر کنم تا ظهر تموم بشه و بعد می خوام بشینم و ع ا رو بفرستم و فرم را پر کنم. 

اگه ببرم امسال جایزه ی بیشتری براش گذاشتند. دویست دلار!

فکر کنم شانس برای بردن را داشته باشم، فعلآ خودم با شماها کیفشو می کنیم. 

گلدونای گردی که به دیواره، یه روزی جای لامپ چراغ اتاقمون بود. وقتی بخاطر اتصالی مجبور شدم عوضشون کنم، حباب هاشو دور نریختم چون دوستشون داشتم. شدن گلدون! خیلی هم قشنگتر شدن.

این دو گلدون بزرگ  کاکتوس زیبا رو دو ساله دارم. ولی روز اول اندازه ی یه انگشت کوچولو بود که یکی از دوستام بهم داد. الآن دور این یکی پر از هموناست که هر کدوم یه ظرف این شکلی میشه. فقط صبوری می خواد و توجه بهشون... 

ع زیر مربوط به چند ماه پیشه:

                                

این گلدونای خال خالی، ظرف ماست هاییه که از خواربار فروشی می یم. وقتی خالی شدن، شستم و توشونو رنگ ارزونی یدم و رنگ .

 توضیحات رو برای ایده گرفتن شما نوشتم.




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/07/10/post-829/مسابقه-بالکنی-زیبا




منبع: ناشناس

درخواست حذف اطلاعات

محرم تمام شد.
به خانه هایتان بروید.
مهیا شوید برای همه انچه که بوده اید.
حسین را هم درون پستو هایتان پنهان کنید تا سال دیگر .
چون علم و کتل ونخل و زنجیرهایتان.
اکبر و اصغر و قاسم و عباس را هم!
عباس را نه!
به کارتان می اید.
برای قسم خوردنتان هنگام دروغ.
برای گاه خطر هایتان.
زمانی که می خواهید سر دیگری کلاه بگذارید وشاهدی می خواهید.
فردا صبح هم کرکره مغازه هایتان را بالا بدهید.
دربنگاهایتان را باز کنید و یک لایتان را چهار لا حساب کنید.
کلاه هایتان را آماده کنید برای اینکه دوباره تا ه سر مردم بگذارید.
آنچه را این روز ها ج نذریهایتان کردید.
ج شربت چای مرغ وبرنجتان
به یک باره جبران کنید.
بروید و حسین و دردهایش را به حال خود بگذارید.




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/07/05/post-828/منبع-ناشناس




اگر فر نبود

درخواست حذف اطلاعات

چند سال پیش تصمیم گرفتم مدتی اینطور فکر کنم که: فردا هرگز نخواهد آمد! بعضی از شما از جمله نگین و مهربانو باید یادتون باشه، یه سری از پست هام با این عنوان نوشته می شد: 

!if tomorrow never come

چون شنیده بودم که ایده ی جدید و درست اینه که فکر کنی امروز آ ین روز زندگیته! اونوقت آدم بهترین کارهایی که دلش می خواد رو انجام میده و از اونروز لذت می بره. بعدش دیگه هر روز اون روز رو تکرار میکنه تا بشه خوشبخت ترین آدم روی زمین!!! 

در اونصورت آدم هر حرف قشنگ و مثبتی برای گفتن به ی داره میزنه، بخصوص گفتن: دوستت دارم... چقدر چشم های قشنگی داری... من اشتباه که... یا، تو زن بسیار زیبایی هستی، تو مرد مهربون و خوش تیپی هستی، منو ببخش برای... ووو 

یا هر خوراکی خوشمزه که دلت می خواد رو بدون ترس از بیماری و  چاق شدن می خوری. هر جا دلت می خواسته و جرئتشو نداشتی بری یا برای رفتن به اونجا پول ج نمی کردی و یا هزار کار دیگه رو انجام میدی و لذت می بری.

ولی این متُد کار نکرد...  اصلآ کار نکرد.

حتی باید بگم خیلی هم بد بود، چون وقت برای هیچکدومش نبود و سرخورده نشستم سر جام. انگار یه موش آزمایشگاهی شده بودم که باید با سرعت صد کیلومتر یا بیشتر در ساعت می دویدم و آ شب هم می دیدم فقط تونستم یکیشو انجام بدم که اونم در حد گفتن دوستت دارم بود. زود غلاف رو جا ن و فکر خب عیبی نداره، فردا... اما باز هم فردا نمی شد. کار پیش می اومد... باید دنبال یه تکه نون بود، خونه باید تمیز می شد، قبض برق عقب می افتاد اگه اونروز پرداخت نمی شد، بچه ات مریض بود و وقتی برای فکر برای تموم شدن روز آ زندگی نمی موند ووو

کلآ باید بگم تمام اون روز با ناامیدی گذشت... و همیشه عقیده دارم که انسان با امید زنده هست. اینکه آدم فکر کنه فردا میمیره، انگیزه ای بهش نمیده که حتی از سر جاش ت بخوره، چه خواسته بخواد لیست آرزوهاشو عملی کنه. پس این ذهنیت رو قویآ رد می کنم چون این نظریه نه تنها به زندگی آدم روح نمیده، بلکه ته مونده ی روح و جونشو هم می گیره.

ولی امروز یه تصمیم جدید گرفتم. می خوام یه لیست درست کنم از کارایی که دلم می خواد در دراز مدت انجام بدم و تا رسیدن به اونا، به کارای کوچیکم هم برسم.

اگه بخواین یه لیست از کارهایی که دلتون می خود تهیه کنید، چی دلتون می خواد؟

و سوال دوم اینکه، کاری بوده تو زندگیتون که از انجامش لذت بردید؟

من از دو کارم می تونم اسم ببرم: به مادرم شاید به اندازه موهای سرم گفته ام: دوستت دارم و عاشقانه بغلش کرده ام. به پسرم هم.

 و خدا شاهده که کچل نیستم! (خنده)

اگه دوست دارید بنویسید وگرنه فقط براتون آرزو می کنم بهشون برسید و موفق بشید.


بعد نوشت:

در مورد خودم سفر به دوجا هست که از نوجوانی رویام بوده که می خوام تا ی ال دیگه انجامشون بدم و تا اونموقع می خوام هفت کیلو وزن کم کرده باشم.





منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/31/post-823/اگر-فردایی-نبود




خود کشی

درخواست حذف اطلاعات

زمانی فکر می که خودکشی خیلی قدرت می خواد. اینکه آدم با دست خودش زندگیشو تموم کنه و بدونه با درد زیادی (بخاطر وسیله ی خودکشی) خواهد مرد. اما باز هم ترجیح بده وضعی که توشه را تحمل نکنه و خودش تصمیم بگیره کِی بسه.

اما بعد فکر این تصمیم و عملی ش خیلی خودخواهی می خواد. اینکه اون شخص براش مهم نباشه بعد از رفتنش، دیگران چقدر زجر می کشند. بخصوص پدر و مادرش. خانواده و دوستاش و هر کی می شناختتش.

و حالا فکر می کنم، چقدر باید یه انسان مستآصل و به آ خط رسیده باشه که تصمیم به این وحشتناکی بگیره.

ب مزدک را پکر دیدم. گفت که دوست و همکلاسی قدیمیش دنی، دیروز خودکشی کرده و مرده. خیلی ناراحت شدم. پرسیدم چرا؟ چرا اینکار رو کرد؟ 

گفت نمی دونم. گاهی چت می کردیم از نخو دن گله داشت. دو سال بود نمی تونست بخوابه و خیلی داشت زجر می کشید. 

گفتم پیش متخصص رفته بود؟ یا لااقل به مادرش گفته بود؟

گفت نمی دونم علتش چی بوده یا اون علت رو به یا خانواده اش گفته یا نه، بمن که چیزی نگفت. ا هم فقط بهش قرص خواب می دادن و تآثیر نداشت. نمی تونست بخوابه...


بیشتر پای حرفای دل فرزندانمون بشینیم. بهشون نزدیکتر بشیم. نذاریم دیر بشه...




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/07/04/post-826/خود-کشی




اگر فر نبود

درخواست حذف اطلاعات

چند سال پیش تصمیم گرفتم مدتی اینطور فکر کنم که: فردا هرگز نخواهد آمد! بعضی از شما از جمله نگین و مهربانو باید یادتون باشه، یه سری از پست هام با این عنوان نوشته می شد: 

!if tomorrow never come

چون شنیده بودم که ایده ی جدید و درست اینه که فکر کنی امروز آ ین روز زندگیته! اونوقت آدم بهترین کارهایی که دلش می خواد رو انجام میده و از اونروز لذت می بره. بعدش دیگه هر روز اون روز رو تکرار میکنه تا بشه خوشبخت ترین آدم روی زمین!!! 

در اونصورت آدم هر حرف قشنگ و مثبتی برای گفتن به ی داره میزنه، بخصوص گفتن: دوستت دارم... چقدر چشم های قشنگی داری... من اشتباه که... یا، تو زن بسیار زیبایی هستی، تو مرد مهربون و خوش تیپی هستی، منو ببخش برای... ووو 

یا هر خوراکی خوشمزه که دلت می خواد رو بدون ترس از بیماری و  چاق شدن می خوری. هر جا دلت می خواسته و جرئتشو نداشتی بری یا برای رفتن به اونجا پول ج نمی کردی و یا هزار کار دیگه رو انجام میدی و لذت می بری.

ولی این متُد کار نکرد...  اصلآ کار نکرد.

حتی باید بگم خیلی هم بد بود، چون وقت برای هیچکدومش نبود و سرخورده نشستم سر جام. انگار یه موش آزمایشگاهی شده بودم که باید با سرعت صد کیلومتر یا بیشتر در ساعت می دویدم و آ شب هم می دیدم فقط تونستم یکیشو انجام بدم که اونم در حد گفتن دوستت دارم بود. زود غلاف رو جا ن و فکر خب عیبی نداره، فردا... اما باز هم فردا نمی شد. کار پیش می اومد... باید دنبال یه تکه نون بود، خونه باید تمیز می شد، قبض برق عقب می افتاد اگه اونروز پرداخت نمی شد، بچه ات مریض بود و وقتی برای فکر برای تموم شدن روز آ زندگی نمی موند ووو

کلآ باید بگم تمام اون روز با ناامیدی گذشت... و همیشه عقیده دارم که انسان با امید زنده هست. اینکه آدم فکر کنه فردا میمیره، انگیزه ای بهش نمیده که حتی از سر جاش ت بخوره، چه خواسته بخواد لیست آرزوهاشو عملی کنه. پس این ذهنیت رو قویآ رد می کنم چون این نظریه نه تنها به زندگی آدم روح نمیده، بلکه ته مونده ی روح و جونشو هم می گیره.

ولی امروز یه تصمیم جدید گرفتم. می خوام یه لیست درست کنم از کارایی که دلم می خواد در دراز مدت انجام بدم و تا رسیدن به اونا، به کارای کوچیکم هم برسم.

اگه بخواین یه لیست از کارهایی که دلتون می خود تهیه کنید، چی دلتون می خواد؟

و سوال دوم اینکه، کاری بوده تو زندگیتون که از انجامش لذت بردید؟

من از دو کارم می تونم اسم ببرم: به مادرم شاید به اندازه موهای سرم گفته ام: دوستت دارم و عاشقانه بغلش کرده ام. به پسرم هم و خدا شاهده که کچل نیستم! (خنده)

اگه دوست دارید بنویسید وگرنه فقط براتون آرزو می کنم بهشون برسید و موفق بشید.






منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/31/post-823/اگر-فردایی-نبود




زندگی

درخواست حذف اطلاعات

وقتی از یه مرحله ی سخت زندگی می گذرم، به این نتیجه می رسم که ما آدم ها، قوی ترین موجودات روی زمینیم. 

بعضی از حالات و سختی های روحی که برامون پیش میاد، اونقدر فرسایشی هستن که گویی قراره تا آ عمر جای زخمش بمونه. ولی باز ازش رد می شیم. حلش می کنیم و یا حل نشده می گذاریم در کنارمون زندگی کنه... گاهی هم به دست فراموشی می سپاریم ش. دوباره دستا رو به زانو می زنیم و بلند میشیم و بازم ادامه میدیم. 

تنها بدی و بار منفی که نمیشه جلوشو گرفت، تغییر رفتار آدم با دیگرانه.با  نزدیکان بدتر و شدیدتر... و این عادلانه نیست.

هفته ی پیش می خواستم برای یه مدت طولانی باهاتون خداحافظی کنم و رابطه مو همه جا باهاتون قطع کنم. دلم یه سکوت طولانی در حد مطلق می خواست. دلم تنهایی می خواست و نمی خواست... افسردگی شدیدی که نفسمو بریده بود. یه مشکل بزرگ که انگار گره اش را توی گلوم و راه نفسم زده بودن، شب و روزمو یکی کرده بود... بگذریم...

رفتارم با شیرین گلم از همه بدتر بود. نصف مشکلمو گفتم و اصل را نه! حال زارمو گفتم، دلیلشو نه... چون با شناختی که ازش داشتم می دونستم محاله تا خودم بهش نگم، نمی پرسه. برع بعضیا که حتی وقتی جای نظرات رو می بندی، میرن توی پست قبلی و بدون اینکه اصل ماجرا رو بدونن، برات نظر در مورد حرفات میذارن و تازه کلی هم بهت راه حل نشون میدن!!!

شیرین فقط کنارم می مونه تا کاری کنم. راهی پیدا کنم. از اون مرحله رد بشم و آروم بگیرم.

یا اگر خودم دلم خواست و بهش گفتم، با دقت به حرفام گوش کنه و بهم نظرشو میگه.

اما اینبار با نوشتنش، از اونهمه خودخواهیم پشیمون شدم و برگشتم که همه رو حذف کنم ولی دیر شده بود... خونده بوده شون و دیگه نمیشد حذفشون کرد.

منو ببخش شیرین جان

از اینکه یکی از بهترین دوستامی خوشحالم و بخودم می بالم. دوستت دارم


پ.ن:

آ ین پست شیرین در موردحرف مفت خوندنیه!

 اگه سر بزنید و ع یه بچه گربه فوق العاده خوشگل رو ببینید، دیگه به هیچ گربه ای نمی گید خوشگل، بخصوص چشماش 






منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/28/post-821/سختی-های-زندگی




تصویر

درخواست حذف اطلاعات

هیچوقت شده دلتون بخواد فقط بایستید روبروی یک پنجره و بازش کنید تا کمی بتونید بهتر نفس بکشید؟

یه نسیم خنک با گوشه های های تور هر دو طرف دریچه بازی کنه و توی کوچه ی روبروتون دو ردیف درخت سبز دو خط موازی رو درست کنند که در انتها بهم رسیدند!؟

سرتونو به آسمون بلند کنید و یه سری پرنده ببینید و آسمونی که رنگ اش مثل هیچوقت نیست... هیچ وقت.




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/28/post-822/تصویر




عشق یا دوست داشتن

درخواست حذف اطلاعات

یادمه وقتی تین ایجر بودم جمله ای خوندم از علی شریعتی که اونموقع خیلی قبولش داشتیم. ولی من یکی بعد از اینکه حرف های همسرش را در موردش خوندم، تمام باورام فرو ریخت و فهمیدم ایشون هم فقط حرف می زده ولی عمل هیچی. (در مورد احترام به زن و همسر و...)، بگذریم، جمله این بود: 

دوست داشتن برتر از عشق است. و در کتاب توضیح داده بود که عشق غرق شدن اما دوست داشتن مثل شنا ه. (و ادامه داده بود بخاطر همین هم مدت عشق کوتاهه و میرا ولی دوست داشتن همیشگیه و پابرجا)

قبول دارم که بعضی عشق ها، ناسالم اند و بقول اوشون، غرق شدنی بیش نیست که همیشه هم به خفه شدن یک طرف منجر میشه.

مثل عشقی که من در شعر آ م ازش نوشتم، عشقی که اگر اون طرف مقابل نباشه، زندگی این طرف به انتهاش می رسه. اینو بدون اغراق میگم. یکیش خودم در مورد مزدک. 

تا بحال مطمئن بودم که اگر خدای نکرده، یه روز بلایی سر او بیاد، من بی معطلی خودکشی می کنم چون نمی خوام بدون او زنده باشم. بدون او هیچی برام نمی مونه، منظورم اینه که هیچ هدف، انگیزه یا کلآ دلیلی برای زندگی نخواهم داشت. 

می دونیم که خیلی مادرها زنده می مونن، عمری داغدارند و سوگ فرزند از دست رفته تو ذهن و قلبشونه و جاشو خالی می بینند اما بخاطر فرزند دیگری که دارند، تحمل می کنند و ادامه میدن. بعضی ها هم فرزند دیگه ای ندارند اما اونقدر قوی هستن که انگیزه پیدا می کنند یا زندگی را در مرگ فرزند یا از دست دادن عشق از نوع دیگه ی  زندگیشون رو متوقف نمی کنند. 

نوع عشقی که در شعر آ یم نوشتم و به مزدک دارم، یه عشق سالم نیست. نوشتمش چون می دونم اگر او نباشه، زندگی برام تموم شده. حتی به جایی رسیدم که شک ندارم اگه چیزی پیش بیاد، نیازی به خودکشی هم نیست. من خیلی خیلی زود دق می کنم و میمیرم.

اسمشو بی ی مطلق بذارید یا دیوانگی یا هر چی دوست دارید، ولی اینا رو بی تعارف نوشتم. 

فقط خواستم بدونید اگه شعرمو خوندید، بدونید که تمام عاشقانه هام برای پسرم هست و بخاطر همینم بعنوان شعر نمی نویسمشون. بعنوان فکت می نویسمشون. از دلم... ته تهش... 

امیدوارم و آرزو می کنم هیچ مادری شاهد مریضی و بدتر از اون رو برای فرزندش نباشه.

 قدردان سلامتی مزدک هستم خدا جون

شعر را با صدای خودم براتون ضبط ولی نتونستم تو وبلاگ بذارمش




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/25/post-819/عشق-یا-دوست-داشتن




یک گزارش کوتاه

درخواست حذف اطلاعات

 با اطلاعاتی که دوست آناهیتا به من داد، از مینوی عزیز خواهش به اون شماره جدید زنگ بزنه و پرس و جو کنه و دیروز معلوم شد وسایلی که بوسیله ی مینوی عزیز به اسم خانم ف و دو تا بچه های خیالیش هدیه شده بود، به منزل خانم دیگه ای به نام هدیه ـ ن منتقل شده و ایشون با مقداری دیگه وسیله که به کمک دوستانشون جمع آوری ، اونا رو بین سه خانواده ی نیازمند تقسیم د که ازشون متشکریم.

 اما باز مشخصه که فاطمه ای وجود نداشته وگرنه وسایل قرار نبود به منزل ایشون برده بشه.

تجربه ی خیلی بدی بود و در عین حال خوب که در آینده بیشتر و بهتر چشممونو باز کنیم و مطمئن بشیم.

برقرار باشید.




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/27/post-820/یک-گزارش-کوتاه




سختی های زندگی

درخواست حذف اطلاعات

وقتی از یه مرحله ی سخت زندگی می گذرم، به این نتیجه می رسم که ما آدم ها، قوی ترین موجودات روی زمینیم. 

بعضی از حالات و سختی های روحی که برامون پیش میاد، اونقدر فرسایشی هستن که گویی قراره تا آ عمر جای زخمش بمونه. ولی باز ازش رد می شیم. حلش می کنیم و یا حل نشده می گذاریم در کنارمون زندگی کنه... گاهی هم به دست فراموشی می سپاریم ش. دوباره دستا رو به زانو می زنیم و بلند میشیم و بازم ادامه میدیم. 

تنها بدی و بار منفی که نمیشه جلوشو گرفت، تغییر رفتار آدم با دیگرانه.با  نزدیکان بدتر و شدیدتر... و این عادلانه نیست.

هفته ی پیش می خواستم برای یه مدت طولانی باهاتون خداحافظی کنم و رابطه مو همه جا باهاتون قطع کنم. دلم یه سکوت طولانی در حد مطلق می خواست. دلم تنهایی می خواست و نمی خواست... افسردگی شدیدی که نفسمو بریده بود. یه مشکل بزرگ که انگار گره اش را توی گلوم و راه نفسم زده بودن، شب و روزمو یکی کرده بود... بگذریم...

رفتارم با شیرین گلم از همه بدتر بود. نصف مشکلمو گفتم و اصل را نه! حال زارمو گفتم، دلیلشو نه... چون با شناختی که ازش داشتم می دونستم محاله تا خودم بهش نگم، نمی پرسه. 

فقط کنارم می مونه تا کاری کنم. راهی پیدا کنم. از اون مرحله رد بشم و آروم بگیرم.

یا اگر خودم دلم خواست و بهش گفتم، با دقت به حرفام گوش کنه و اگه تونست راهنماییم کنه.

 با نوشتنشون، از اونهمه خودخواهیم پشیمون شدم و برگشتم که همه رو حذف کنم ولی نتونستم... خونده بوده شون و دیگه نمیشد حذفشون کرد.

منو ببخش شیرین جان

از اینکه یکی از بهترین دوستامی خوشحالم و بخودم می بالم. دوستت دارم


پ.ن:

آ ین پست شیرین در موردحرف مفت خوندنیه!

 اگه سر بزنید و ع یه بچه گربه فوق العاده خوشگل رو ببینید، دیگه به هیچ گربه ای نمی گید خوشگل، بخصوص چشماش 






منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/28/post-821/سختی-های-زندگی




شعر جدیدم

درخواست حذف اطلاعات

شعر جدیدم بنام "دیوانه ی عاشق شهر"


سعی کنید همراه اولین آهنگ بدون کلام بخونیدش

http://sheroshoor1. /






منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/24/post-818/شعر-جدیدم




عشق یا دوست داشتن

درخواست حذف اطلاعات

یادمه وقتی تین ایجر بودم جمله ای خوندم از علی شریعتی که اونموقع خیلی قبولش داشتیم. ولی من یکی بعد از اینکه حرف های همسرش را در موردش خوندم، تمام باورام فرو ریخت و فهمیدم ایشون هم فقط حرف می زده ولی عمل هیچی. (در مورد احترام به زن و همسر و...)، بگذریم، جمله این بود: 

دوست داشتن برتر از عشق است. و در کتاب توضیح داده بود که عشق غرق شدن اما دوست داشتن مثل شنا ه. (و ادامه داده بود بخاطر همین هم مدت عشق کوتاهه و میرا ولی دوست داشتن همیشگیه و پابرجا)

قبول دارم که بعضی عشق ها، ناسالم اند و بقول اوشون، غرق شدنی بیش نیست که همیشه هم به خفه شدن یک طرف منجر میشه.

مثل عشقی که من در شعر آ م ازش نوشتم، عشقی که اگر اون طرف مقابل نباشه، زندگی این طرف به انتهاش می رسه. اینو بدون اغراق میگم. یکیش خودم در مورد مزدک. 

تا بحال مطمئن بودم که اگر خدای نکرده، یه روز بلایی سر او بیاد، من بی معطلی خودکشی می کنم چون نمی خوام بدون او زنده باشم. بدون او هیچی برام نمی مونه، منظورم اینه که هیچ هدف، انگیزه یا کلآ دلیلی برای زندگی نخواهم داشت. 

می دونیم که خیلی مادرها زنده می مونن، عمری داغدارند و سوگ فرزند از دست رفته تو ذهن و قلبشونه و جاشو خالی می بینند اما بخاطر فرزند دیگری که دارند، تحمل می کنند و ادامه میدن. بعضی ها هم فرزند دیگه ای ندارند اما اونقدر قوی هستن که انگیزه پیدا می کنند یا زندگی را در مرگ فرزند یا از دست دادن عشق از نوع دیگه ی  زندگیشون متوقف نمی کنند. 

نوع عشقی که در شعر آ یم نوشتم و به مزدک دارم، یه عشق سالم نیست. نوشتمش چون می دونم اگر او نباشه، زندگی برام تموم شده. حتی به جایی رسیدم که شک ندارم اگه چیزی پیش بیاد، نیازی به خودکشی هم نیست. من خیلی خیلی زود دق می کنم و میمیرم.

اسمشو بی ی مطلق بذارید یا دیوانگی یا هر چی دوست دارید، ولی اینا رو بی تعارف نوشتم. 

فقط خواستم بدونید اگه شعرمو خوندید، بدونید که تمام عاشقانه هام برای پسرم هست و بخاطر همینم بعنوان شعر نمی نویسمشون. بعنوان فکت می نویسمشون. از دلم... ته تهش... 

امیدوارم و آرزو می کنم هیچ مادری شاهد مریضی و بدتر از اون رو برای فرزندش نداشته باشه.

 قدردان سلامتی مزدک هستم خدا جون

شعر را با صدای خودم براتون ضبط ولی نتونستم تو وبلاگ بذارمش




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/25/post-819/عشق-یا-دوست-داشتن




یک گزارش کوتاه

درخواست حذف اطلاعات

 با اطلاعاتی که دوست آناهیتا به من داد، از مینوی عزیز خواهش به اون شماره جدید زنگ بزنه و پرس و جو کنه و دیروز معلوم شد وسایلی که بوسیله ی مینوی عزیز به اسم خانم ف و دو تا بچه های خیالیش هدیه شده بود، به منزل خانم دیگه ای به نام هدیه ـ ن منتقل شده و ایشون با مقداری دیگه وسیله که به کمک دوستانشون جمع آوری ، اونا رو بین سه خانواده ی نیازمند تقسیم د که ازشون متشکریم.

 اما باز مشخصه که فاطمه ای وجود نداشته وگرنه وسایل قرار نبود به منزل ایشون برده بشه.


تجربه ی خیلی بدی بود و در عین حال خوب که در آینده بیشتر و بهتر چشممونو باز کنیم و مطمئن بشیم.

برقرار باشید





منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/27/post-820/یک-گزارش-کوتاه




دیدنی های شیراز

درخواست حذف اطلاعات

تالار زیبای باغ شاپوری

نارنجستان قوام:

چند سال وقت گرفته تا اینهمه دیوار و سقف به این ظرافت و دقیقی نقاشی بشه!؟!

عاشق این شومینه شدم ولی هر چی نگاه راه دود به جایی ندیدم. فکر شاید منقل آتش توش میذاشتن (بعد از گرفتن دود)

و این شومینه مرمر فوق العاده زیبا بود، بخصوص قسمت فوقانیش

کاشی های لعابدار مربوط به صد و پنجاه سال پیش

از این قالب ها جهت باز سازی خشت های ابشده استفاده می د:

قالب های آجر پزی

سازهای روال و رایج حدود صد و پنجاه سال پیش

                                

                      




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/20/post-816/




همسایه

درخواست حذف اطلاعات

چند شب پیش وقتی مزدک به خونه اومد گفت: آمبولانس دم در ساختمان بغلی بود و داشتن کریس را رو برانکار می بردن. بنظر می اومد حالش هیچ خوب نیست.

ناراحت شدم.

فرداش دنیس، همسایه بالای سرم برام پیامک داد که: ب کریس بخاطر تومار مغزی به کما رفته! 

این خانم کریس زن مسن و اخمویی بود که هیچوقت هیچ قانونی بجز قانون خودش را رعایت نمی کرد. هیچوقت رفتارش دوستانه نبود و قانون زندگیش، هر چی من دلم می خواد بود. در هیچ کاری شرکت نمی کرد ولی مثلآ تا می دید برای صبحانه ی سالی یکبار جمع شدیم جلوی بالکنی ما، می اومد و صبحانه شو می خورد و و از مسئول ساختمان سوالاشو می کرد و در نهایت چند تا غر می زد و می رفت.

گاهی گلفروشی محل گل هایی که می دونست داره فصلشون تموم میشه را برای کاشتن بیرون ساختمونمون می آورد و چندتایی بوته ی تازه هم قاطیش میذاشت. کریس می اومد و همون چندتا بوته را بر می داشت و می برد برای بالکنیش و حتی یک دقیقه برای باغبونی کمک نمی کرد.

سگشو که می آورد بیرون که بقول قدیمیا قضای حاجت کنه، مدفوعشو هر وقت دلش می گذاشت بر می داشت هر وقت دلش نمی خواست بر نمی داشت تا ما از وجود مگس های روی مدفوع یا بوی لابد مطبوعش، بی نصیب نشیم!

کار عجیبی که می کرد اما یه چیز دیگه بود که من هیچوقت نفهمیدم چرا؟

هر سه ماه یکبار از دو هفته قبلش بما اطلاع میدن که فلان روز شهرداری کامیون مخصوص پِرِس های بزرگ را به خیابون ما خواهد فرستاد. دو روز قبلش اجازه دارید هر وسیله ای که لازم ندارید را روبروی ساختمون، توی پیاده روی اما روی چمن ها (که سد معبر نشه) بگذارید. هر خانواده، یک متر و نیم از این فضا را می تونن کنند. هر کی هم چیزی در این وسط بدردش می خورد بر می داشت تا دوباره استفاده بشه.

کریس می اومد، ها را بهم می زد و هر چی دوست داشت (نه حتمآ به درد بخور) و اونا رو می کشوند و می برد توی دوتا گاراژش و هر جوری بود جا می داد. بعد بار بعد هایی که دفعه ی قبل برده بود را می ریخت هر جا دلش دلش بخواد.

 عجیبتر و از همه بدتر، درست روز بعد از اینکه ها برده می شدند، می آورد هر چی نمی خواست را می گذاشت روی چمن ها!!! 

این کارشو هیچوقت نفهمیدم چون دو هفته جلوتر می دونست چه روزی اجازه داره و جریمه ی کارش هزار و دویست دلار بود! (و البته هیچ هم لو اش نمی داد... چرا؟ چون نصف شب اینکار را می کرد تا ی او را نبینه و نتونه بگه کریس کرده، حتی اگه ی اون وسیله را تو گاراژ یا خونه اش دیده بود)

بهرحال خدا همه جور بنده ای داره، اینم اینجوری بود و باید می پذیرفتیمش. 

دو روز پیش حالشو پرسیدم و دنیس گفت: تومار نبوده، بخاطر سیگار کشیدن زیاد، یه ه خون تو مغزش جمع شد و کشتش!

خیلی ناراحت شدم.

دیروز دیدم دخترش یه سطل بزرگ گذاشته جلوی در ساختمون و داره چیزایی رو می ریزه دور.

راستش مرگ کریس روی من اثر عمیق و بدی گذاشته. دلم می خواست نمرده بود. دلم می خواست بازم می دیدمش که داره سگ کوچولوی سفید اما همیشه بنظر کثیفش را توی بغلش ببینم. 

ببینم که داره جعبه های پلاستیکی که میوه فروشی ها دور می ریختن و او مدام با ماشینش اونا رو می آورد و توی گاراژش می چپونه.

یا موهای سفید و وز کرده و فریشو که انگار هیچوقت شونه نخورده بود.

نمی دونم کی بجاش میاد. 

دو ماه پیش هم یکی دیگه مرد و بجاش یه زن گل و دوتا بچه های نازنینش اومدن ولی کاش کریس نرفته بود... هنوز نه...





منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/24/post-817/همسایه




باز هم از سفرم

درخواست حذف اطلاعات

توی این سفر من کلی هدیه گرفتم. چه به صورت دیدارهایی که می دونستم به سختی وقت براش پیدا (بخصوص مهربانو)، چه جاهایی که ندیده بودم منو بردند و چه هدایای قشنگی که گرفتم. منهم بنا به در نظر گرفتن شرایط وزنی و جایی که   باید برای 56 نفر هدیه هایی می بردم، یادگارهای کوچکی گرفتم. کاری که دیگه نخواهم کرد و اجازه نمیدم ی هم بمن هدیه کنه. چون نه دیگه توان جسمیشو دارم که دنبال هدیه یدن برم و نه اینکه دیگه به این کار علاقه ای دارم. (تا بحال از هدیه دادن و گرفتن خیلی لذت می بردم) 

این بار نور علی نور شد بخاطر اینکه قبول لپتاپ و مقداری لباس هم برای مادر دوستم ببرم تهران که البته فقط به صورت امانت رسوندن بود. اما بهرحال نتونستم حتی لباس راحتی اضافه برای خواب، یا کلآ هر لباس اضافی چندانی برای خودم ببرم که خیلی مس ه تر شده بود.

 مجاز بودم فقط یک چمدان حامی سی کیلو بار ببرم و یک کوچک حامل هفت کیلو بار که باید همراهم باشه و در هر توقفی اونو دنبالم بکشم. در نظر داشته باشید که یه کیف چهار کیلویی شامل دستگاه فشار هوا برای تنفس ام هم باید با خودم حمل می وگرنه بدون شوخی بجای خودم باید جسدم بر می گشت.

راستش دیگه قبول همینکه با پرداخت پول برای بلیط و تحمل بیست ساعت پرواز دارم برای دیدنشون میرم، باید کافی باشه تا بدونن دلم براشون تنگ شده و بیادشونم. حرفی که نود درصدشون به من زدند. حتی امسال مجبور شدم بخاطر اینکه چند کیلو اضافه بار داشتم و باید نزدیک دویست دلار بابتش می پرداختم، ترجیح بدم چمدون های سبک جدیدی ب م که حالا دو تا اضافی تو خونه دارم که معلوم نیست کِی باز هم ازشون استفاده بشه... بگذریم...

*** 

در تهران بجز بازار تجریش، جایی نرفتم که قدیمی یا جای بخصوصی باشه که بخوام ازش اسم ببرم. هرچند در سه شبانه روزی که بودم مدام جاهای خوب رفتم و بهم خیلی خوش گذشت. البته بجز همون بازار تجریش که داستانشو براتون گفتم.

اما در شیراز دو ـ سه مکان قدیمی بود که من تا بحال ندیده بودم. یکی سرای فیل که در یکی از نقب های بازار هست و در سابق کاروانسرای فیل بانان بوده. این ساختمان قدیمی تا یک سال پیش پر از مجسمه ها و گلدان های عظیم به شکل فیل بوده که اینبار که لادن منو برد، با تعجب دهانش باز موند که: فیل ها کجا غیبشون زد؟!!

گارسن کافه تریای خوب اونجا توضیح داد: همه را فروختند!!! 

نجوایی از جایی بر آمد که: چیو نفروختند؟



بستنی که اونجا خوردم یکی از بهترین ها بود. در جام های مسی زیبایی که باعث شد شش تا از همون ها را ب م. آخه غرفه های کاروانسرا را بصورت حجره یا مغازه هایی در آوردند و باهوشانه فرش، گبه و گلیم و وسایل دستی در اونها می فروشند. 

عتیقه فروشی سر این کاروانسرا دیدنی بود. رادیوهای عهد بوق، کیف و گیوه،  خورجین و انواع کلاه نمدی، تزیینات گردن و گوش و دست و یا ظروف متداول اون زمان. 


البته اینو هم بگم که این ع را با اصرار لادن گرفتم وگرنه بجز رادیوها چیزای دیگه ی این مغازه برام جالب نبود.

مکان دومی که رفتم و برام تازگی داشت باغ شاپوری بود که گویا تا چند سال پیش بخاطر اینکه یک ملک خصوصی بوده، ی این محل بسیار زیبا را ندیده بوده. اما چند سال پیش وارثان این باغ، اونو در معرض بازدید و استفاده ی عموم قرار داده بودن که دیدن اونهمه زیبایی معماری، جای تشکر داشت و قدردانی. 

پنجره های رنگی که اونا رو اُرسی می گفتند واقعآ دیدنی بود. با رنگ های شاد و زنده. 

و این سقف و چراغ هر دو برام بسیار زیبا بودند:

مکان بعدی بود که فهیمه منو برد. شاید باورتون نشه ولی من تا بحال داخل این را ندیده بودم، به سقف دقت کنید، شا اره!

                                

رفتن عروس:


دیدم بده اونجام ولی تو عروسی شرکت نکنم هرچند لباسم مناسب نبود ولی خب... همه از خود بودیم.


حرف از سقف زیبای شد، یادم افتاد به نقل قولی که از ساختن سقف بسیار بلند بازار شنیدم. میگن یه روز کریم خان زند برای بازدید پیشرفت ساخت بازار اونجا میاد. می پرسه چطور کارگرها آجرها را به اون بالا به این ارتفاع زیاد پرت می کنند؟ 

همراه شاه جواب میده که: فقط یه بنا می تونه این کار را انجام بده و او یه که عاشقه و با نیروی عشق اش این کار را میکنه. شاه می خنده و میگه: عشق چکار به زور بازو داره. جواب میدن آخه کارگر بنای دیگه ای تا بحال نتونسته اینهمه آجرا رو بالا بندازه! 

دستور میده در نبودن کارگر، به خونه ی او برن و به زن دستور بدن از امروز به همسرش کم محلی کنه و تآکید کنند که اگر اجرا نکنه، همسرشو می کُشند. 

از فردا هر چی کارگر بیچاره و از همه جا بی خبر آجر بالا می انداخته، از نیمه ی راه (یا هوا) می افتاده پایین!

راست و دروغش با خودشون ولی داستان شیرینی بود بنظرم. آدم دلش می خواد راست باشه... آی نیشخند تا بناگوش در رفته و اینا... 

 

در ضمن... اگر هر چی ع در هر جا و هر روزی می بینید که فقط با یه مانتو و روسری هستم، بخاطر اینه که حاضر نیستم برای این دو قلم هیچ ج اضافه م. پارسال هم همینا یه دست اسلحه ام بود و بس! حتی می تونم بگم به اجبار می شورمشون.




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/19/post-815/باز-هم-از-سفرم




دیدنی های شیراز

درخواست حذف اطلاعات

نمای دو ر بسیار زیبای باغ شاپوری



نارنجستان قوام:

دقت کنید که این مبل راحتی اون موقع تو ایران بوده! احتمالا روش تشک نرمی می انداختند وگرنه نمی تونه به این شکل چیز راحتی باشه



چند سال وقت گرفته تا اینهمه دیوار و سقف به این ظرافت و دقیقی نقاشی بشه!؟!



عاشق این شومینه شدم ولی هر چی نگاه راه دود به جایی ندیدم. فکر شاید منقل آتش توش میذاشتن (بعد از گرفتن دود)


و این شومینه مرمر فوق العاده زیبا بود، بخصوص قسمت فوقانیش



کاشی های لعابدار مربوط به صد و پنجاه سال پیش


از این قالب ها جهت باز سازی خشت های ابشده استفاده می د:

قالب های آجر پزی


سازهای روال و رایج حدود صد و پنجاه سال پیش

                                



                                




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/20/post-816/




باز هم از سفرم

درخواست حذف اطلاعات

توی این سفر من کلی هدیه گرفتم. چه دیدارهایی که می دونستم به سختی وقت براش پیدا (بخصوص مهربانو)، چه جاهایی که ندیده بودم منو بردند و چه هدایای قشنگی که گرفتم. منهم بنا به در نظر گرفتن شرایط وزنی و جایی (مجاز بودم فقط یک چمدان و سی کیلو بار ببرم. و یک کوچک حامل هفت کیلو بار که باید همراهم باشه و در هر توقفی اونو ذنبالم بکشم. در نظر داشته باشید که یه کیف چهار کیلویی شامل دستگاه فشار هوا برای تنفسم هم باید با خودم حمل می ) که باید برای 56 نفر هدیه هایی می بردم، یادگارهای کوچکی گرفتم. کاری که دیگه نخواهم کرد و اجازه نمیدم ی هم بمن هدیه کنه. چون نه دیگه توان جسمیشو دارم که دنبال هدیه یدن برم و نه اینکه دیگه به این کار اعتقادی دارم. ضمن اینکه نتونستم حتی لباس راحتی اضافه برای خواب، یا کلآ لباس اضافی چندانی برای خودم ببرم که خیلی مس ه ترش کرده بود.

همینکه من با پرداخت پول برای بلیط و تحمل بیست ساعت پرواز دارم برای دیدنشون میرم، باید کافی باشه تا بدونن دلم براشون تنگ شده و بیادشونم. حرفی که نود درصدشون به من زدند. حتی امسال مجبور شدم بخاطر اینکه چند کیلو اضافه بار داشتم و باید نزدیک دویست دلار بابتش می پرداختم، ترجیح بدم چمدون های سبک جدیدی ب م که حالا دو تا اضافی در خانه دارم که معلوم نیست کی باز هم ازشون استفاده بشه. 

در تهران بجز بازار تجریش، جایی نرفتم که قدیمی باشه یا جای بخصوصی باشه که بخوام ازش اسم ببرم. هرچند در سه شبانه روزی که بودم مدام جاهای خوب رفتم و بهم خیلی خوش گذشت. البته بجز همون بازار تجریش که داستانشو براتون گفتم.

اما در شیراز دو مکان قدیمی بود که من تا بحال ندیده بودم. یکی سرای فیل که در یکی از نقب های بازار هست و در سابق کاروانسرای فیل بانان بوده. این ساختمان قدیمی تا یک سال پیش پر از مجسمه ها و گلدان های عظیم به شکل فیل بوده که اینبار که لادن منو برد، با تعجب دهانش باز موند که: فیل ها کجا غیبشون زد؟!!

که گارسن کافه تریای خوب اونجا توضیح داد: همه را فروختند!!! 

نجوایی بر آمد که: چیو نفروختند؟



بستنی که اونجا خوردم یکی از بهترین ها بود. در جام های مسی زیبایی که باعث شد شش تا از همون ها را ب م. آخه غرفه های کاروانسرا را بصورت حجره یا مغازه هایی در آوردند و باهوشانه وسایل دستی در اونها می فروشند. 

عتیقه فروشی سر این کاروانسرا دیدنی بود. رادیوهای عهد بوق، تزیینات گردن و گوش و دست و یا ظروف متداول اون زمان. 


البته اینو هم بگم که این ع را با اصرار لادن گرفتم وگرنه بجز رادیوها چیزای دیگه ی این مغازه برام جالب نبود.

مکان دومی که رفتم و برام تازگی داشت باغ شاپوری بود که گویا تا چند سال پیش بخاطر اینکه یک ملک خصوصی بوده، ی این باغ بسیار زیبا را ندیده بوده. اما چند سال پیش وارثان این باغ، اونو در معرض بازدید و استفاده ی عموم قرار داده بودن که دیدن اونهمه زیبایی معماری، جای تشکر داشت و قدردانی. 

پنجره های رنگی که اونا رو اُرسی می گفتند واقعآ دیدنی بود. با رنگ های شاد و زنده. 

و این سقف و چراغ هر دو برام بسیار زیبا بودند:

مکان بعدی بود که فهیمه منو برد. شاید باورتون نشه ولی من تا بحال داخل این را ندیده بودم، به سقف دقت کنید، شا اره!

                                

رفتن عروس:


دیدم بده اونجام ولی تو عروسی شرکت نکنم هرچند لباسم مناسب نبود ولی خب... همه از خود بودیم.


حرف از سقف زیبای شد، یادم افتاد به نقل قولی که از ساختن سقف بسیار بلند بازار شنیدم. میگن یه روز کریم خان زند برای بازدید پیشرفت ساخت بازار اونجا میاد. می پرسه چطور کارگرها آجرها را به اون بالا به این ارتفاع زیاد پرت می کنن؟ 

همراه شاه جواب میده که: فقط یه بنا می تونه این کار را انجام بده و او یه که عاشقه و با نیروی عشق اش این کار را میکنه. شاه می خنده و میگه: عشق چکار به زور بازو داره. جواب میدن آخه کارگر بنای دیگه ای تا بحال نتونسته اینهمه آجرا رو بالا بندازه! 

دستور میده در نبودن کارگر، به خونه ی او برن و به زن دستور بدن از امروز به همسرش کم محلی کنه و تآکید کنند که اگر اجرا نکنه، مرد خانه و همسرشو می کُشند. 

از فردا هر چی کارگر بی چاره و از همه جا بی خبر آجر بالا می انداخته، از نیمه ی راه (یا هوا) می افتاده پایین!

راست و دروغش با خودشون ولی داستان شیرینی بود بنظرم. آدم دلش می خواد راست باشه... آی نیشخند تا بناگوش در رفته و اینا... 

 

در ضمن... اگر هر چی ع در هر جا و هر روزی می بینید که فقط با یه مانتو و روسری هستم، بخاطر اینه که حاضر نیستم برای این دو قلم هیچ ج اضافه م. پارسال هم همینا یه دست اسلحه ام بود و بس!




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/19/post-815/باز-هم-از-سفرم




ملاقات تاریخی با آناهیتا

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه ایشون وقت تعیین و آدرسی دادند که من و فهیمه از دو جهت مختلف شهر، در کافه تریایی دور هم جمع بشیم و ایشون ثابت کنه که خانم ف و بچه هاش ص و ع وجود داشتند و ص سرطان داشته و پنج بار شیمی درمانی داشته. مقدار یک میلیون فاکتور بابت پنج بار شیمی درمانی با خودش بیاره و سند رهن یک سوییت نزدیک مرودشت به قیمت پنج میلیون تومان.

وقتی هنوز ماشین به مقصد پنج دقیقه فاصله داشت، من هنوز مشغول فکر بودم که چرا اگر این اسناد وجود دارند، تا بحال رو نکرده بود که تلفن زنگ خورد و فهیمه خبر داد بخاطر مسایل امنیتی آناهیتا(!) ایشون جای قرار را عوض کرده!!!

خب... بازم عیبی نداره ... آقا مسیرم عوض شد، لطفآ برید به این آدرس...

وارد کافه تریا شدم و طولی نکشید که فهیمه از راه رسید. سفارش چای دادیم و منتظر شدیم. 

کمی بعد زنی با ابروهای نازک و چشمانی گشاد، نفس نفس ن (با صدای بلند) وارد شد و مثل هن یشه های اُپرا رو به فهمیه کرد و گفت: من با مکافات از ... (محیط کار همسرش) بیرون اومدم و باید زود برگردم چون مرتب منو چک میکنه... 

قشنگ معلوم بود الکی نفس نفس میزنه... گفتم بذارید نفستون سر جاش بیاد، بعد حرف می زنیم. در حالیکه نفس زدناش شدید تر بنظر می اومد جواب داد: من همیشه همینجوری ام... قلبم... من مریضم... 

و باز با همون ح نفس زدن برای هزارمین بار لیست مریضیاشو گفت که گارسن آمد و ازش پرسید چی می خوره که ناگهان نفس زدنش قطع شد و خیلی عادی گفت: من فقط آب می خورم!

رو به فهیمه و با خنده و صدای بلند گفتم: نفس اش خوب شد!

روی خودش نیاورد و عادی و بدون نفس زدن شروع کرد به قصه گفتن از مریضیاش و قسم خوردن که خانم ف و بچه هاش وجود دارن و ایشون با اونا در بیمارستان آشنا شده و از جیب خودش هم یک میلیون بهشون کمک کرده و... 

مجبور شدم بپرم تو حرفش و بگم: همه ی اینا رو بارها گفتی، قرار بود امروز با سند بیای یا پول های مردم را پس بدی. قرار بود خانم ف خا....ه باهات باشه یا دخترش ص. 

گفت الآن زنگ می زنم خانم کاظمی بیاد و مژگان...

گفتم خانم کاظمی کیه؟ یه شخصیت جدید داستان!؟ یا فامیلی خانم ف، خ.... نبوده و کاظمی بوده؟!

گفت نه خانمیه که ف اینا یه ماه پیشش بودن... و بعد در گوشی تلفنش گفت: مژگان پس کجایی؟... آهان... آهان... خ ظ. 

قطع کرد و گفت: نُچ... نمی تونه بیاد براش کاری پیش اومده... 

باز همراه با عصبانیت شماره ای گرفت. عین ی بود که تو چاله افتاده بود و داشت دست و پا می زد ولی به هیچ جا نمی رسید... خانم کاظمی پاشو یه سر بیا اینجا به این آدرس کارت دارم... 

گفتم ایشون کیه؟ 

گفت همونی که یک ماه اونا پیشش بودن. میاد بهتون میگه و ثابت میشه وجود داشتن. گفتم از کجا معلوم به ی وعده نداده باشی بیاد دروغ بگه؟ بعدشم ما که نمی تونیم تمام روز بشینیم اینجا بخاطر یه چای خوردن! این خانم کجاست؟ گفت نزدیک شاهچراغ... (که حداقل نیمساعت فاصله بود اگه به ترافیک نمی خورد) فاصله ای نداره فقط ربع ساعت راه داره به اینجا... الآن میاد!

دختر گل و زیبای بیست ساله ای از راه رسید، او را مامان خطاب کرد و با ما سلام علیک کرد. خودش را ف معرفی کرد و کنار من نشست. رو به آناهیتا گفتم:  این کارت درسته که دختر بیگناهتو وارد ماجرا کنی؟ 

قشنگ معلوم بود به چه منظوری از دخترش خواسته بود به ما ملحق بشه. ولی من باید اونروز به هر قیمتیه وضع را روشن کنم تا بفهمه هیچ حقه ایش نمی تونه موفق بشه و باید روراست رفتار کنه.

دخترک گفت: من در تمام ماجرا بودم. نسرین خانم... خانم ف وجود داره. مامانم بهشون خیلی کمک کرده. 

گفتم تو اونا رو دیدی؟ گفت همشونو نه. 

پرسیدم بابات چی؟

گفت نه! او اصلآ نه دیده نه می دونه!!!

گفتم ولی بابات به من گفت همگی شما را با هم برده رستوران! 

چشماش گشاد شد و گفت: کِی؟

گفتم دو هفته پیش. گفت ولی مادرم می ترسه بابام بفهمه و کتک بخوره، بابام از این ماجرا چیزی نمی دونه. 

با تعجب گفتم: می دونه عزیزم. من یک ساعت با پدرت با تلفن آزاد از سیدنی حرف زدم و همه چیو از سیر تا پیاز براشون گفتم! ایشون همه چیو می دونه. مادرت به تو هم دروغ گفته.

انگار آناهیتا با ما نبود و مرتب به مبایلش نگاه می کرد و با یه نُچ می گفت: هی مسیج می فرسته کجایی؟ چرا خونه نیستی؟ چرا جواب نمی دی؟...

خانمی به همین سرعت از راه رسید!!! (در عرض چند دقیقه از وسط شهر پر ترافیک؟!)  و خودش را کاظمی معرفی کرد. روبروی آناهیتا نشست و انگار از روی متنی از بر کرده باشه گفت: من یک ماه ف خ و دختر و پسرشو توی خونه ام نگه داشتم. گفتم چرا؟ گفت چون دلم براشون سوخت!

گفتم ولی آناهیتا بمن گفت که به شما صد هزار تومن اجاره داده و پونصد هزار تومن براتون گوشت یده که البته حالا که اومدم بهم گفتن با نیم میلیون میشه نصف یه بره را ید... 

نگاهی به آناهیتا انداخت، خودشو زود جمع و جور کرد و گفت: اوووم... خب آره بمن مقداری پول داد... گفتم مواد غذایی چی؟ گفت آره ماکارونی و یه مقدار مواد غذایی آورد... و بعد به آناهیتا نگاه کرد.نمی دونست چی بگه. و با گفتن این جمله حرفاشو تموم کرد:

پنجشنبه عقد پسرمه و من دستم تنگه. خونه مردم کارگری می کنم و الآن اگه نذر یا حاجتی دارید بمن کمک کنید، خدا شاهده که جا داره!

دست تو کیفم که با اشاره فهیمه پشیمون شدم و گفتم: شماره تلفنتونو بدین من بهتون تماس می گیرم.

شماره را داد و رفت.

فهیمه رو به دختر آناهیتا کرد و گفت: من دلم نمی خواست جلوی تو این حرفا گفته بشه و شاید مامانت بخاطر همین تو رو آورده وسط. ولی این دوست من و دوستاش پولی بعنوان کمک به یک دختر سرطانی و مادر و برادرش جمع و حالا باید جوابگو باشند چون بخاطر تناقضی که در حرفای مادرت هست و از زیر بار نشون دادن هر نوع رسیدی شونه خالی میکنه، مجبور شده از وقت سفرش بزنه تا موضوع را مشخص کنه. 

و بعد رو کرد به آناهیتا و ادامه داد: تا بحال همش دروغ گفتی، بماند. الآن راستشو بگو . حتی بگو خودم برداشتم چون فلان کار رو می خواستم م. دیگه ما بدون یه کلمه میریم و ما رو نمی بینی...

گفتم نه! از این خبرا نیست. ایشون باید یا پول را پس بده یا رسید و مدرکی نشونمون بده.

جواب داد: من دیگه نمی دونم چکار باید م! هر چی میگم باور نمی کنید.

فهمیه گفت چکار کردی؟! یه شماره دادی گفتی سیما ه که دوستم هم هست که هر چی می پرسیدم می گفت من نمی دونم، از آناهیتا بپرسید و بعد شماره ای دادی و گفتی بنگاهیه که من ازش سوییت رهن که باز هیچ اطلاع درستی نداشت.

چشماشو گشاد تر از اونی که بود کرد و گفت: بنگاهی؟ محاله... همین پشته... بذارید من برم یه سر شوهرم منو ببینه باز بهانه ای میارم و بر می گردم. ده دقیقه دیگه میام تا بریم پیشش و خودش بهتون بگه سند را هم نشونتون بده.

قبول کردیم.

دلم برای دخترک سوخت. چه ی الگوی او شده بود؟ 

او از پاکی و نزاکت و خوشرویی بی نظیر بود و محکم همچنان پشت و پناه مادرش مانده بود. 

غذایی که سفارش داده بود را بما تعارف کرد و مشغول شد تا بزودی مادرش بیاید و راهی شویم. منهم از غذایش لقمه ای گرفتم تا یخی میونمون نباشه.

ربع ساعت شد نیم ساعت. نیمساعت شد یک ساعت و من گفتم: اگه مادرت بزودی نیاد، من چاره ی دیگه ای ندارم و میرم محل کار پدرت و با ایشون وارد صحبت میشم چون لااقل منطقی در وجود ایشون هست اما در مادرت نه.

پیام فرستاد برای مادرش.

و ربع ساعتی این ارسال ها ادامه داشت و فهمیدم داره دخترک بیگناهشو وسط میندازه. بلند شدم و گفتم: متآسفم که تو رو گیر این مسئله ی خودش کرده ولی منهم برای انجام کاری اومدم که باید تمومش کنم. 

که گفت: مامانم گفت من شما رو ببرم بنگاهی الآن خودش هم از اون طرف میاد و بهمون ملحق میشه. بنگاهی تو همین کوچه هست.

رفتیم. 

اما هر چه صبر کردیم از آناهیتا خبری نشد. هوا خیلی گرم بود و همچنان آناهیتا داشت پیامک برای دخترش می داد و می گرفت. زانو درد و گرما کلافه ام کرده بود و دیگه نمی تونستم بایستم، بنابراین داخل بنگاهی شدم و فهیمه و دختر بیگناه پشت سرم وارد شدند.

فهیمه که به این امور بیشتر وارد بود به آفای ش گفت: شما هر قراردادی تو بنگاهتون انجام بشه ازش کپی نگه می دارید؟ گفت بله، سه تا.

گفت ما یه کپی می خوایم از یکی از قراردادهای شما. 

گفت کدوم؟

فهیمه بمن نگاه کردو ت موند. گفتم نزدیک مرودشت سوییتی رهن شده به نام فاطمه خ... که قراردادش توسط خانم آناهیتا ......... بسته شده.

لبخندی زد و پرسید: می تونم بپرسم چرا این کپی را می خواید؟

گفتم: من و دوستام خیریه ای داریم برای بچه های مریض. اردیبهشت آناهیتا بما گفت که دختری سرطان داره و جایی برای موندن ندارن. عده ای پول جمع و با اطمینان به اینکه ایشون راست میگه به حسابش ریختن. اما حرفاش اونقدر ضد و نقیض هست که شک کردیم. حالا اگر این سند را بما لطف کنید نشون بدین یا یه کپی بدین، ممنون میشم.

فهیمه گفت من بشما زنگ زدم و گفتید اینجا انجام شده... یادتونه؟ 

جواب داد: من!؟ از کجا می دونید که من بودم؟

گفت مگه شما آقای ش نیستین؟ 

گفت چرا. 

فهیمه گفت: خب من صدای شما را ضبط کرده دارم. می خواید تا براتون پخشش کنم تا مطمئن بشید شما بودین!

با ناراحتی گفت اینکارتون جرمه.

 فهیمه خونسرد گفت من قصد نداشتم، مبایلم خ ر اینکار رو انجام میده.

سرخ شد و با ناراحتی رو بمن گفت: من ازتون معذرت می خوام. ایشون و همسرش ده ساله مشتری منه. یه روز اومد ازم خواهش کرد اگه ی زنگ زد بگم من انجامش دادم منم گفتم چون اطمینان داشتم بهشون.

و بعد رو به دخترش گفت: بهش بگید دیگه منو قاطی این ماجراهاشون نکنه.

دختر گل آناهیتا دگرگون و شرمسار شد. به مادرش زنگ زد و گفت: چرا منو درگیر کردی؟ چرا خودت نیومدی؟ و بعد بیرون رفت و دیگه بقیه حرفاشو نشنیدم.

با دیدن شرمساری دخترک، همه چی برام بصورت یه صامت در اومد و فقط یه سوال تو مغزم بود:

چرا و چطور یه مادر می تونه این کار رو با بچه اش ه؟

دیگه این صحنه و حرفا تا آ عمر از ذهن پاک دخترک بیرون نمیره. آیا آناهیتا به هر دلیلی که اینکار رو کرده بود، به آبرو و روان پریشی بچه هاش و همسرش فکر کرده بود؟

اومدیم بیرون و به کافه تریا برگشتیم. 

برق نبود و گفتند فقط می تونیم املت درست کنیم. قبول کردیم و ناچار نشستیم.

خیلی گرم بود و هر دو بد گرما بودیم. ح تهوع و سر دردی خفیف بهم رو کرده بود و هنوز از آناهیتا خبری نبود... دخترک راهی بود که به او گفتم: من دارم میرم تهران، تا شنبه بر می گردم. اگر تا شنبه پول را به حساب خیریه ریخته بود که هیچ وگرنه دیگه با او طرف نیستیم. با رسول که همکار پدرت هست میام پیش پدرت و دیگه کاری به آناهیتا ندارم چون دیگه پشیزی بهش اعتماد ندارم.


ادامه دارد...




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/07/post-807/ملاقات-تاریخی-با-آناهیتا




پیام به سحر مهربون

درخواست حذف اطلاعات

سحر عزیز ازت ممنونم بخاطر این پیشنهاد خیرخواهانه ات

دستتو به گرمی می فشارم مهربان

درسته، اسکای بلاگ گزینه ی پیام خصوصی نداره عزیزم ولی شما اولش هم بنویسی خصوصی، من تآیید نمی کنم.

یا می تونید در قسمت "تماس با من" برام خصوصی بنویسی چون اونجا رو نمیشه تآیید کرد.

بهرحال راحت می تونی شماره تماس بذاری تا بگم لادن م که برادر زاده ی منه و برای این کار خیر از ما کمک خواسته، براتون مدارک رو ارسال کنه. من به سایت شما اومدم ولی نمی دونستم سمت شما چیه تا بتونم گزینه را انتخاب کنم و پیام بذارم.


در پناه حق




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/11/post-809/پیام-به-سحر-مهربون




ملاقات با همسر آناهیتا

درخواست حذف اطلاعات

زمانی که وارد شدیم، من یک جور هیجان خاصی داشتم. همیشه از روبرو شدن با هنرمندان، احساس خوبی داشته و دارم. بخصوص که قبلآ با ایشون از طریق تلفن آشنا شده و حرف زده بودیم. 

قبل از مسافرتم زنگ زدم تا با آناهیتا صحبت کنم که ایشون گوشی را برداشت و من تازه بوسیله ی گوگل کارهای هنری فوق العاده قشنگ و ارزشمندشونو دیده و به هنرشون آشنا شده بودم. روز یکه من تمام ماجرا را بدون کم و کاست براشون توضیح دادم و ایشون از همه چی بی خبر بود. بجز اینکه گفتند: خانم خادم وجود داره نسرین خانم. من چند روز پیش، خانواده ی خودم و ایشون را با هم به رستوران بردم و دور هم بودیم. خودم هم شخصا کمک !

چیزی این وسط درست ساز نمی زد و اون اینکه از ماجرای رهن سوییت و موضوع سرطان خبر نداشتند اما خانم خادم را به رستوران برده بودند! (اینو بعد با توضیح مختصری متوجه شدم)

وقتی دستمو به گرمی فشردند، حس خوبی بهم دست داد. حس اینبار می تونم امیدوار باشم که قضیه حل شه و تکلیف پنج میلیون و هشتصد هزار تومن بی زبان مشخص بشه. 

اول از هر چیز باید باز هم احساسمو نسبت به کارای قشنگ هنریشون می گفتم. و گفتم.

نشستیم. تابلویی کنار دست رسول (داماد جدید خانواده که از قبل با ایشون آشنایی داشت. ابتدا شاگر ایشون بوده و حالا خود مدرس دانشگاست) که سمت راست من بود توجهمو به خودش جلب کرده بود. رنگ های سرد آبی و سبز و یک مربع سفید در وسط. شکل آدم ها و آن مربع که هسته ی اصلی تابلو بود... شاید هم برای من و چشمان من. بطوریکه گهگاه حواسمو به خودش جلب می کرد. 

چای تعارف د که ی مایل نبود. بیشتر دلم می خواست به سر اصل موضوع بریم تا زودتر به نتیجه برسیم. 

یک دسته نسخه و نامه از فیزیوتراپی ها که بهم منگنه شده بود در دستانشون بود که نشان از آمادگی قبلی برای حرفاشون بود. ولی من و خیلی از شما تا بحال ده ها بار ماجرای مریضی های آناهیتا را شنیده بودیم و اصلآ من برای شنیدن بیماری یا علت یا مداوای اونا مزاحم وقت قیمتی ایشون نشده بودم. اما گویا باید صبوری می چون ایشون اصرار داشت که توضیح بده آناهیتا بیماره. چند بیماری داره و چندتا از داروهاش گیر نمیاد و... 

گفتم همه ی اینها را می دونم آقای .......... ولی اینا ربطی به پول هایی که آناهیتا گرفته نداره. نه خانم ف ای وجود داره که ده سال پیش شوهرش مرده و از دست برادر شوهرش فرار کرده و به شیراز اومده،  نه بچه هاش، نه سوییت ی رهن شده نه جی براشون شده. همه دروغ بودند و آناهیتا باید پس بده.

گفتند: اون خانم وجود داره نسرین خانم. ایشون کارگر خونه ی ماست!!! هر چی همسر من از شما براش پول می گرفته، شوهرش ازش می گرفته!

گیج شدم... چطور شوهر مرده پولشو گرفته؟

به جز این بود که آناهیتا برای اینکه اسم ها یادش بمونه، از اسم خدمتکارش استفاده کرده باشه؟ 

پس واقعآ خانم ف. خ با اونها به رستوران رفته و این آقای از همه جا بی خبر هم کمک مالیش کرده. اما اون ف. خ آناهیتا فقط ساخته و پرداخته ی ذهن آناهیتا بوده برای اینکه بتونه پول از ما بگیره!!!

گفتم سوییت رهن نشده ولی ایشون بما شماره تلفن داد که ما رفتیم و بنگاهی کتمان کرد.

گفتند: بنگاهی دروغ میگه!!! یا اشتباه اسم برده. ما نه نیاز مالی داریم و هم اینکه آناهیتا واقعآ به مردمی که نیاز دارند کمک می کنه.

با تعجب گفتم: دخترتون با ما بود آقای محترم! جلوی دختر گلتون که من واقعآ متآسف شدم که او چقدر شرمسار شد، بنگاهی گفت که همسر شما ازش خواسته دروغ بگه وگرنه سوییتی رهن نشده!

بنده خدا مونده بود. چیزی نتونست بگه جز اینکه تکرار کنه: نمی دونم چی بگم... نمی دونم با اون پول چکار کرده... من این مبلغ را از جیبم می پردازم و بابتش معذرت می خوام.

امروز یا فردا دو میلیون می ریزم به حساب و بقیه را تا سه ماه دیگه می پردازم... شما کی عازمید؟

گفتم چند روز دیگه، پنجشنبه میرم و چون چهار خانواده واقعآ نیازمندند، با اجازه تون من پول را از رسول می گیرم شما به او پس بدین. که ایشون فوری و راحت قبول کرد.

موقع بیرون رفتن نتونستم ت بمونم و درباره تابلو پرسیدم که ایشون توضیح دادن اینا مردمند و این مربع زمین. . . وقتی متوجه شدند من از کارهاشون واقعآ لذت می برم، قول دادند بعدآ تابلویی را بوسیله ی رسول بمن اهدا کنند.

تابلوی بسیار زیبایی بود که دیدنش و شنیدن توضیح در مورد این تابلوی سمبلیک، بسیار دلنشین.

با امید اومدم بیرون چون یک مردهنرمند به من قول داده بود که اشتباهی را که دیگری کرده بود، درست و جبران کنه.

فردا یک و نیم میلیون در حساب بود با توضیح اینکه تا دو سه روز دیگه بقیه ی دو میلیون را می ریزم به حساب و بقیه را قسطی تا سه ماه دیگه خواهم پرداخت.

اما متآسفانه و نمی دونم به چه دلیلی، چون می خواستم امروز پست جدید بنویسم، ب از رسول پرسیدم که گویا هنوز مبلغ دومی واریز نشده. تلفن ها را هم جواب نمیدن بجز یک پیام کوتاه که چند روز قبل برای رسول فرستادن که: در بیمارستان هستم و پول را واریز می کنم.اما پولی واریز نشده.

نمی خوام قضاوت کنم بخصوص نادانسته. فقط امیدوارم حالشون همگیشون خوب باشه.

دلم برای رسول می سوزه که قبول کرد پول را به حساب خیریه بریزه تا بتونیم به چند خانواده ی دیگه کمک کنیم و حالا باید وقت و  اعصاب بذاره رو این کار تا کی پولش وصول بشه.

براش دعا کنید.

از صمیم قلب آرزو می کنم همسر آناهیتا ثابت کنه که هنوز میشه به قول یک هنرمند معروف و بزرگ اعتماد کرد. راستش من دلم روشنه که ایشون اشتباه همسرشو جبران می کنه.

***

روز بازگشت به سیدنی، در راه فرودگاه به مژگان برای اولین بار زنگ زدم. ایشون با وجود سابقه ی ده سال دوستی با آناهیتا، باورش نمیشد اینقدر دروغ از دوست صمیمیش که مدام بخاطرش بمن پرخاش می کرد و تند حرف می زد، شنیده باشه. (بوسیله ی پیامک هاش برای فهیمه به من)

با وجودیکه خیلی با هم صمیمی هستن و تمام زیر و بم زندگی همو می دونن، نه دوست ی بنام سیما می شناخت و نه می دونست که با دخترش در بنگاهی چه اتفاقی افتاده که با شنیدنش شوکه شده بود و هم اینکه گفت که هیچوقت خانواده ی سه نفری شوشتری را ندیده و فقط تعریفشونو از آناهیتا شنیده!!!

آناهیتا اول برای من و مهربانو اظهار کرده بود دوست صمیمیش سیما که ه، سوییت را بنام خودش رهن کرده و بعد که با اعتراض من روبرو شد گفت: نه بنام خودم بوده و بعد باز در جواب من که: چرا بنام خانم ف نیست؟! چون که اگر رهن تمام شد پول به دست او برگرده جواب داد: من پول دادم اما رهن بنام خانم ف هست!!! 

جواب هایی که باعث شک و شبهه ی ما شد و دنبال موضوع را گرفتیم.


دوستان دعا کنید رسول بیچاره از کاری که کرده پشیمون نشه.

دیروز مقداری از اون پول به حساب یک نیازمند دیگه که مادری تنها بود با دو بچه و پدری پیر، ریخته شد:





منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/11/post-810/ملاقات-با-همسر-آناهیتا




یک خبر خوب!

درخواست حذف اطلاعات

یک انسان شریف و نیکوکار حامی بچه ی مریضی شد که در پنج  پست قبل ازش نوشتم. 


هنوز آدمای خوب و نیکوکار وجود دارند و جای شکرش باقیه

پایدار باشید




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/11/post-811/یک-خبر-خوب-




برای مادرم که بنفشه بود و یاس

درخواست حذف اطلاعات

وقتی که تو مُردی

فرشته ها گریه د

و خدا

جای سبز تو را

یک بوته بنفشه کاشت

امروز چندتا پست گذاشتم چون شاید دو سه روز نتونم پست جدید بذارم. بعد می خوام از جاهای دیدنی شیراز که رفتم براتون بنویسم و ع اشو بذارم

در ضمن هیچ ع ی را بدون اجازه تمام افراد داخل ع اینجا در معرض دید نمیذارم.




منبع : http://yakroozeno.blogsky.com/1397/06/11/post-812/برای-مادرم-که-بنفشه-بود-و-یاس