بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

کارگروه ادبی وکیل الشعرای شیرین سخن

آخرین پست های وبلاگ کارگروه ادبی وکیل الشعرای شیرین سخن به صورت خودکار از بلاگ کارگروه ادبی وکیل الشعرای شیرین سخن دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری - شهریار

درخواست حذف اطلاعات

ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری

چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری

به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است

تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری

بگشای روی زیبا ز گناه آن مین

به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری

من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن

که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/29/تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری - شهریار




زندگی نامه ی حمید مصدق

درخواست حذف اطلاعات

حمید مصدق فرزند حاج عبدالحسین مصدق در بهمن ماه سال 1318 در شهرضا از توابع اصفهان به دنیا آمد . بعد ها به همراه خانواده اش به اصفهان نقل مکان د او در دوران تحصیلات ابت و متوسط را در اصفهان گذرانده . اقای محمد حقوقی که از دوستان کهن مصدق هستند می گویند : « اصفهان به هر حال مرکزیت استان را داشت و یک خانواده اگر متوسط یا بالا بود در ده که نمی مانند به شهر مرکزی می آمدند. پدرش اگر اشتباه نکنم بی داشته در حد تجارت .وضع مالیشان خوب بود و هیچ و قت نگرانی مالی به آن معنا نداشتند فقط یک گرفتاری داشتند و این بود که مصدق یک برادر داشت که تقریباً یک سال با هم تفاوت سنی داشتند. و این برادر یک نقص عضوی داشت و از این رو روی مصدق خیلی اثر گذاشت ، اگر چه هیچ وقت راجع به این قضیه صحبت نکرد.

برادرش کر و لال بود … البته گاهی هم به خانه اش می آمد . اینها {در بچگی} هر دو تاشان مرض آبله می گیرند . او گرفتار می شود و روی قوای ذهنی اش اثر می گذارد و مصدق این وسط سالم می ماند همیشه می گفت: « اگر من جای او بودم چه می شد؟»
خانواده ی پدر مصدق در اصفهان نیز زندگی مرفهی داشتند باز هم جناب اقای حقوقی سخنشان را در این مورد ادامه می دهد:

اینها در اصفهان یک خانه ی قدیمی داشتند که خیلی قشنگ بود، از این خانه هایی که پاگرد دارد با شیشه های رنگی قدیمی و …

دوران نوجوانی مصدق

جناب رضا خشکف – پدر خانم مصدق- نیز با اشاره به این امر درباره رفتار و اخلاق و مهمان نوازی خانوادگی پدر حمید مصدق گفته اند که یک وقت ، زمانی که حمید مصدق با خانواده به اصفهان می رفت ما را هم دعوت کرده بودند و بنا بر این به اتفاق ، « ما هم با ایشان به اصفهان به خانه ایشان رفتیم . خانه بزرگی بود رفتیم و دیدیم پدرشان تماماً دور تا دور آن حیاط را و برق های تمام اتاقشان را روشن د. من آمدم خاموش کنم ، ایشان آمدند و گفتند نه عزیزم ، مهمان داریم ، اجازه بدهید همه جا روشن باشد ما هیچ وقت چراغ اضافه روشن نمی کنیم ، اما وقتی مهمان عزیزی بیاید همه جا را روشن میکنیم .

حمید مصدق در چنین خانواده ای ، جوانی پر شور و فعال و عاطفی بار می آید . آقای محمد حقوقی در باره فعالیت های دوران دبیرستانی او می گوید:

« من در سال 31 به دبیرستان رفتم و مصدق هم از سال 34 به همان دبیرستان آمد و در هر حال من تا 36 فارغ حصیل شدم و عقب افتادم و مصدق هم در سال 38 فارغ حصیل شد . در آن دبیرستان ما چند تا چهره ی شاخص داشتیم که الان همه از مشاهیرند . بهرام صادقی بود ، منوچهر بدیعی بود ، هوشنگ گلشیری بود .این مدرسه انجمن های مختلفی داشت ، انجمن کتاب داشت ، انجمن نمایش و انجمن ادبی ، و ریس انجمن ادبی من بودم . رییس کتابخانه هم همین مصدق بود و ما هفت تا هشت تا با هم ارتباط نزدیک داشتیم منتها ما همه از مصدق جلو تر بودیم.


یکی دیگر از دوستان قدیمی مصدق ، آقای صنعتی درباره دوران تحصیل و آشنایی شان می گوید :

«تاریخ دقیق این آشنا شدن با کشی دو قسمت است یک قسمت از آنجایی است که آدم با یک نفر آشنا می شود و یک قسمت دیگر جایی است که آدم با او رفیق می شود . حالا در مورد شاعران و نویسندگان و فرادی از این قبیل ، یک جای آشنایی همانجا است که آدم با کار ها یشان آشنا می شود. به هر حال مصدق و حقوقی و گلشیری و بسیاری از این نویسندگان معاصر ما اهل اصفهان هستند. بنده هم اهل اصفهان هستم ، این خودش می تواند یکی از دلایلی باشد که با هم آشنا شدیم . تعدادی از ما در یک مدرسه بودیم تعدادی به مدرسه «ادب» می رفتند بیشترینشان به دبیرستان سعدی می رفتند. فکر می کنم مصدق به دبیرستان «ادب » می رفت . وقتی که من در سیکل دوم دبیرستان بودم آقای حقوقی دبیر ادبیات من بود من یک نسل عقبتر از آنها هستم و حمید هم که آن انجمن «صائب» را درست کرده بود از آنجا با هم آشنایی داشتیم بخصوص که در آن زمان این تفاوت های سنی خیلی بیشتر خودش را نشان می داد»

پس از پایان دوره ی دبیرستان ، مصدق در سال 38 در رشته بازرگانی در تهران پذیرفته شد و پس از آن نیز در رشته حقوق ادامه تحصیل داد.

وقتی از اصفهان برای تحصیل به تهران آمده بود « یک خانه دانشجوی در آباد جنوبی داشت و آنجا زندگی می کرد.

ویژگی های اخلاقی

یکی از خصلت های بسیار بارز مصدق ، دوست بازی او بود و همواره چه به صورت انجمن و چه به صورت های دیگر تلاش می کرد که دوستان را دور هم جمع کند و با هم نشست داشته باشند در واقع او یک روحیه ی کاملاً اجتماعی داشت و همواره از انزوا می گریخت. آقای حقوقی در این زمینه می گوید :

« ما همدیگر را گاهی می دیدیم بیشتر او به خانه ما می آمد . منتها مصدق خیلی زودتر از ما خودش را وارد اجتماع کرد»

آقای صنعتی نیز درباره آشنایی بیشترشان در یک فعالیت هنری چنین می گوید «وقتی من آمدم تهران ایشان رشته حقوق می خواند و من رشته پزشکی بودم . آشنایی اصلی ما یک کار تلویزیونی شروع شد . دوستی مشترک ، تعدادی از ما ها را در هم جمع کرد که یک کار تلویزیونی مشترک انجام دهیم. در آن جلسه غیر از حمید، منوچهر محجوبی هم بود ، محمد علی کشاورز هم بود ، از آنجا بود که اشنایی من با حمید مصدق شروع شد . فکر می کنم حدود سالهای 44 و 45 بود.

این امر که وی با دیگران به راحتی ارتباط بر قرار می کرد و خصلت اجتماعی داشت به طور طبیعی در شغل وک وی نیز تاثیر می گذاشت و می توانست او را به صورت یک موفق نشان دهد به همین دلیل وی وک بسیاری از نویسندگان و شاعران را در امور گوناگون به عهده داشت .

تحصیل ، شغل و سبک شعری مصدق

می دانیم که شعر مصدق ، علاوه بر جنبه عاشقانه ، جهت گیری نیز دارد ، هر چند که گویا به طور مستقیم هرگز فعالیت آشکاری نداشته است . البته اگر کار را پیوستن به یک حزب بدانیم چنین چیزی در زندگی مصدق نبوده است . اما کار می تواند شکل های دیگر نیز داشته باشد .

شغل تدریس و وک مصدق در واقع پس از سال 1350 آغاز می شود . وی پس از اخذ درجه لیسانس ، در سال 1350 نیز از تهران به درجه فوق لیسانس حقوقی نائل می گردد. و از این پس با سمت یاری در مدرسه عالی مدیریت کرمان به تدریس می پردازد و به گفته رضا خشکن – پدر خانم مصدق- وی تحصیل خود را در دوره ی ی ادامه داد اما آن را نا تمام رها کرد ، گویا فقط رساله خود را ارائه نکرده بود .

حمید مصدق از سال 1353 به بعد با عنوان دادگستری در تهران مشغول به کار شد و از طرف دیگر در مدارس عالی تهران به تدریس اشتغال ورزید از آن پس بود که به عضویت هیئت علمی علامه طبا طبایی در آمد و در دانشکده حقوق آن به تدریس پرداخت و تا پایان عمر در این سمت بود .


وی یک سال پس از اخذ درجه فوق لیسانس یعنی در سال 1351 با خانم باله خشکن ازدواج کرد . خانم لاله خشکن ، فرزند رضا خشکن و برادر زاده شهریار – شاعر معاصر هستند . حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای «غزل» و «ترانه» است .

که مصدق در شعری به نام «حاصل عمر» آنان را ستایش می کند . خانم در باره همسر مصدق می نویسد :

«لاله مثل برگ گل لطیف است و دوست داشتنی ، اما کاردان و عاقل ، خانه اش از نظافت برق می زند و دو دسته ی گلش ، دو نور چشمش ، را به خوبی تربیت کرده است . می گویند در زندگی هر مرد موفقی یک زن خوب وجود دارد و لاله این گفته را ثابت می کند .

حمید مصدق با روحیاتی که داشت ، همواره به عشق اهمیت می داد و این نکته در اشعارش نیز به خوبی بازتاب دارد . آقای صنعتی به این جنبه در روحیات حمید مصدق توجه کرده و می گویند:

« حمید دوست داشت که از این لحظات زندگی اش لذت ببرد به جای اینکه برای مرگ خودش گریه کند و سوگوار باشد ، و چیزی کمکش می کرد این کار را د وجود عشق بود – خیلی از شعرا اینگونه بودند- حتی اگر فرض باشد … حمید عاشق بود . این عشق به زندگی او بود ، به فرد خاصی بود . به شعر بود ، به هر حال اینها کمک می کرد بتواند هراس از مرگ را لاپوشانی کند »

بدین گونه آقای صنعتی در تحلیل روانشناسانه خود ، این عشق را نیز با نوعی هراس از مرگ پیوند می دهد . از اینروست که مصدق ناخود آگاه چنانکه آقای حقوقی می گوید همواره عاشق بود. آقای حقوقی می فرماید:

آدم بسیار عاشق پیشه ای بود … ظاهراً در یک اردوی رامسر بود .که خانمش را دید . وقتی او را دید با او آشنا شد . شناخت که او دختر برادر شهریار است . این خانم نقاش هم بود . اینها با هم آشنا می شوند و بعداً منجر به ازدواج می شود . بعد هم خانه ای در همین کوی نویسندگان ید و با او زندگی کرد و زندگیش روز به روز سر و سامان پیدا کرد و خانمش هم کاری می کرد و او هم به هر حال کار وک را ادامه داد .

خانم درباره مفهوم و ویژگی عشق در شعر مصدق می نویسد :

«عشقی که اگر نه بر سر هر کوی و گذر ، دست کم در میان دانشجویان و جوانان همسن و سال حمید شناخته است و هنوز هم در هنگامه میانسالی او گهگاه نقل محافل است و پیگیری همین عشق بی فرجام شاید جاذبه شعر مصدق را حمیدی وار فزون کرده باشد . اما در عشق او خودخواهی جایی ندارد و معشوق نه تنها آماج تیر تهمت و دشنام نمی شود بلکه برای همیشه چون تندیسی مقدس در خلوت شعر او باقی می ماند .


واقعیت همین است که این جنبه رمانتیک شعر او ، در کنار مفاهیم ، شعر وی را در میان جوانان گسترش داده بوده است .

به واقع شعر او بیشتر شعر معناست و به همین دلیل ساخت و فرم در شعر او نیرومند نمی شود و این البته جای بررسی و بحث دارد .

به هر صورت از نظر جایگاه در طبقه بندی شاعران معاصر چنانچه گفته شد حمید مصدق شاخه اعتدال شعر نیما را که دنباله افسانه است می کند.

به هر صورت ، حمید مصدق با تمام فراز و نشیب هایش همواره در میان جوانان پذیرفته شده بوده است .این طبیعی است که هر سنی نیز در انسان اقتضای گونه ای از شعر و هنر را دارد . این یک ذوق است و ذوق نیز تابع قاعده و قانونی نیست و باید و نباید را نمی شناسد ، چنانکه زرین کوب می فرمودند که من ممکن است در این سن از مولوی خوشم بیاید اما ی دیگر در سن و موقعیتی دیگر از شاعر دیگری خوشش بیاید ، حتی یک نفر هم در دوره های مختلف زندگی ممکن است شاعران گوناگونی را بپسندد.

این که فعالیت های شغلی او را از تعمق در هنر و ادبیات ، مقداری باز داشته بود می تواند کاملاً درست باشد ، اما به هر حال مصدق همین است که هست با تمام فرود و فراز ها و دوره ها اما ادعای عظمت نیز نداشت .

از نظر کارهای علمی و تحقیقاتی ، چنانچه پیشتر نیز گفته شد مدتی به همراه اخوان در حال بررسی و کاروری رباعیات عطار بوده است . می دانیم که رباعیات عطار «مختار نامه» نام دارد .

مصدق با همکاری آقای صارمی ، غزلهایی از حافظ تهیه کرده بود که چاپ نشده است همچنین غزلهای سعدی را نیز با همکاری آقای اسماعیل صارمی به چاپ رسانده است و رباعیات مولانا را نیز در سال 1360 چاپ و منتشر کرده است .

در نهایت سحرگاه هفتم آذر ماه سال 1377 بود که با سکته قلبی از این جهان رخت بر بست و آرام گرفت و در بهشت زهرا در قطعه هنرمندان و دانشمندان به خاک س شد . روانش شاد . یادش جاوید.

hamidmosaddegh.jpg




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/30/زندگی-نامه-ی-حمید-مصدق




دلیلی برای خوشحالی - ناشناس

درخواست حذف اطلاعات

وقتی دلیلی برای خوشحالی

در زندگی ات داری

یعنی خـوشبختـی




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/28/دلیلی برای خوشحالی - ناشناس




رؤیا - اپرا وینفری (هنرمند یی)

درخواست حذف اطلاعات

بزرگترین ماجراجویی که می توانی

دنبال کنی

این است که رؤیاهای خود را

زندگی کنی




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/27/رؤیا - اپرا وینفری (هنرمند آمریکایی)




آب آمد و از سر دریا گذشت - سیدعلی صالحی

درخواست حذف اطلاعات

چه بوی خوشی می دهد این جامه ی قدیمی

این پیراهن بنفش

این همه پروانه ی قشنگ در قاب نامه ها

این چند حبه ی قند در کُنج روسری

قاب ع ی کهنه بر رَف گِل اندود بی آینه

و جستجوی خط و خبری خاموش در ورق های بی نشان

که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود برده است

دیدی، دیدی

شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گُمت

دیدی

در آن دقایق دیر باور پُر گریه گُمت

دیدی

آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/26/آب آمد و از سر دريا گذشت - سیدعلی صالحی




سخنان بتهوون

درخواست حذف اطلاعات
همواره تقوی را به ک ن خود توصیه کنید تنها تقوی عامل خوشبختی است نه پول.بتهوون ای انسان! خود به یاری خود برخیز! بتهوون بیشتر از هنرم به دانش خود مدیونم که نگذاشت با خودکشی به زندگی ام خاتمه دهم.بتهوون بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم. بتهوون من برای شادمانی به دنیا نیامده ام، آمده ام تا کارهای بزرگ انجام بدهم. بتهوون موسیقی مانند کشوری است که روح من در آن حرکت می کند. در آنجا هر چیز، گلهای زیبا می دهد و هیچ علف هرزه ای در آن نمی روید. اما تعداد کمی از افراد می فهمند که در هر قطعه از موسیقی چه شوری نهفته است. بتهوون هرگاه آسایش، درازمدت و بی دلیل باشد، به تنبلی می گراید.بتهوون من برای شادمانی به دنیا نیامده ام، من آمده ام تا کارهای بزرگ انجام بدهم. بتهوون موسیقی از فکر تراوش می کند و در قلب می نشیند. بتهوون من می خواهم گریبان سرنوشت را بگیرم، او نمی تواند سر مرا در برابر زندگی خم کند.بتهوون هنر من باید برای سعادت بیچارگان اختصاص یابد. بتهوون من جز خوبی نشان دیگری که نمودار برتری باشد، نمی شناسم. بتهوون تکامل باید هدف ابت همه ی هنرمندان حقیقی باشد. بتهوون نمی دانم چه رازی بین هنرمندان حقیقی وجود دارد که هیچ کدام به دنیا روی خوش نشان نمی دهند. بتهوون هنر و دانش، برگزیده ترین و بزرگوارترین انسانها را به هم می پیوندد. بتهوون هنر هم مانند زندگی فقط و پیشرفت است. بتهوون برای درمان بدبختی و دردهای بشر، دوایی بهتر از موسیقی وجود ندارد. بتهوون در جهان، چیزی برتر از محبت نمی بینم. بتهوون اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بکوش؛ زیرا آن شادی که ما به دیگران می دهیم به خود ما بر می گردد. بتهوون زیانی که از بیان حقی متوجه من گردد به مراتب مرا گوارا و دلپذیرتر است تا آنکه پنهان مطلبی، ضرری به حقی برساند. بتهوون beethoven.jpg



منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/27/سخنان-بتهوون




زبانت معمار است - ناشناس

درخواست حذف اطلاعات

زبانت معمار است و حرفهایت خشت خام

مبادا کج بچینی دیوار سخن که فرو

خواهد ریخت بنای شخصیتت




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/26/زبانت معمار است - ناشناس




قاصدک هان چه خبر آوردی - مهدی اخوان ثالث

درخواست حذف اطلاعات

قاصدک هان چه خبر آوردی

از کجا وز که خبر آوردی

خوش خبر باشی اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیادی نه ز دیاری، باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با

برو آنجا که تو را منتظرند




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/25/قاصدک هان چه خبر آوردی - مهدی اخوان ثالث




ﺗﻮ خـدﺍ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ - سهراب سپهری

درخواست حذف اطلاعات

ﺎﻫﺎﻫ ﻪ ﺩﻟﻢ می گیرد

به خودم می گویم

در دیاری که پر از دیوار است

ﺑﻪ ﺠﺎ ﺑﺎﺪ ﺭﻓﺖ

ﺑﻪ ﻪ ﺑﺎﺪ ﻮﺳﺖ

ﺑﻪ ﻪ ﺑﺎﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ

ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻮﺪ

ﺑﺸﻦ ﺩﻮﺍﺭ ﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭ

ﻪ ﺳﻮﺍﻟ ﺩﺍﺭ

ﺗﻮ خـدﺍ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ

ﺧـﺪﺍ ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧر با توست




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/24/ﺗﻮ خـدﺍ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ - سهراب سپهری




آرام شده ام - رضا کاظمی

درخواست حذف اطلاعات

آرام شده ام

مثل درختی در پاییز

وقتی تمام برگ هایش را

باد برده باشد




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/24/آرام شده ام - رضا کاظمی




حریق خزان بود و تاراج باد - فریدون مشیری

درخواست حذف اطلاعات

من از جنگل شعله ها می گذشتم

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود

که توفان بی رحم اندوه

به هر سو که می خواست می تاخت

می کوفت می زد به تاراج می برد

و جانی که چون برگ

می سوخت می ریخت می مرد

و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

مسوز این چنین گرم در خود مسوز

مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال هیچ




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/25/حریق خزان بود و تاراج باد - فریدون مشیری




تنهایی نام دیگر پاییز است - رضا کاظمی

درخواست حذف اطلاعات

تنهایی

نام دیگر پاییز است

هر چه عمیق تر

برگ ریزان خاطره هایت بیشتر




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/24/تنهایی نام دیگر پاییز است - رضا کاظمی




زندگی نامه ی هوشنگ ابتهاج

درخواست حذف اطلاعات

هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی متخلص به (( ه. الف سایه )) در ششم اسفند ماه سال ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. او اولین فرزند فاطمه رفعت و میرزا آقا خان ابتهاج و یکی از چهار فرزند و تنها پسر خانواده بود ...

پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود.
هوشنگ ابتهاج شروع تحصیل و ادامه ی تحصیلات ابت و بخشی از تحصیلات دبیرستانی در مدارس عنصری ، قاآنی ، لقمان ، و شاهپور در شهر رشت و بعد برای کلاس پنجم متوسطه در دبیرستان تمدن تهران سپری کرد . در سال 1318 با موسیقی و سرودن شعر آشنا گردید . وی در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، شعری با اشاره به همان روابط عاشقانه اش با گالیا سرود.


در سال 1337 با خانم آلما مایکیال ازدواج کرد و حاصل این ازدواج چهار فرزند به نامهای یلدا (1338)، کیوان (1339)،آسیا (1340)، و کاوه (1341) می باشد .


ابتهاج مدتی به عنوان مدیر کل شرکت تی سیمان تهران به کار اشتغال داشت و از سال1350 تا 1356 س رست برنامه گل ها در رادیوی ایران، پس از کناره گیری داوود پیرنیا و پایه گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزل های او توسط خوانندگان ترانه اجرا شده است. در سال 1374 به ایالات متحده و شعرخوانی و سخنرانی درباره ی دیوان حافظ در ای برکلی ، لوس آنجلس ، دالاس ، نیویورک ، فیلادلفیا، سان دیه گو، سیاتل سفر کرد.



ابتهاج در آغاز ، همچون شهریار ، چندی کوشید تا به راه نیما برود اما نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود همخوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود دنبال کرد. برخی از دوستداران شعرش، او را در غزلسرایی بعد از حافظ بهترین غزلسرا می دانند.
«سایه» در غزل از حیث زبان به حافظ بسیار نزدیک شده است. غزلهاى عاشقانه‏ى او همراه با مضامین اجتماعى نهفته در آن، غزل وى را به بهترین غزلهاى معاصر بدل ساخته است.سایه در سال ۱۳۲۵ مجموعهٔ «نخستین نغمه ها» را، که شامل اشعاری به شیوهٔ کهن است، منتشر کرد. در این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود.
«سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهار است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی.
مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمی گیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزل های خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد و شهریار پیش گفتاری در مورد غزل دربار آن می نویسد.
سایه در مجموعه های بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخ گوی این شهٔ تازهٔ اوست که در این رابطه اشعار اجتماعی با ارزشی پدید می آورد.. مجموعه شبگیر و زمین نشان می دهد.مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه ای در شعر معاصر گشود.



سایه صرفنظر از توجهی که به سخن اساتید شعر فارسی دارد و آثار آنان را در نوع خود به حد کمال می داند. به کار سایر شعرای معاصر نیز معتقد است ولی این اعتقاد از آنجاست که می گوید هر پدیده ای که در مسیر کمال باشد جالب است و چون هیچ اثری کامل نیست و مطلق وجود ندارد ، آنچه در مسیر تکامل گام بردارد قابل توجه است . به عقیده ابتهاج شعر امروز ناگزیر باید مبین احوال زمان و احساسات شاعر که تاثیر پذیر از پدیده های اجتماعی اوست باشد و تردید نیست بیان این احساسات و مفاهیم اگر در قالب اشعار گذشته ممکن باشد لااقل با همان ترکیبات و اشارات و واژه های مستعمل مقدور نیست.
در شعر سایه دو جنبه کاملاً متفاوت به چشم می خورد ، نیمی از سروده های وی را غزلیاتی که از احساساتی کاملاً شاعرانه سرشار است ، تشکیل می دهد و نیمی دیگر مجموعه ی اشعاری است که باصطلاح امروز در قالب نوین موزون ولی غیر مقفی سروده شده است. در حقیقت آثاری از ایشان که مبین احساسات درونی وی از تاثرات است مشخص و مربوط به پرواز شه شاعرانه او است در غزلها و دوبیتی های وی همه جا متجلی است ولی تاثراتی که از زندگی مردم و وضع اجتماعی وی سخن می گوید بیشتر در فرم جدید شعر امروز خود نمایی می کند. یوسفی معتقد است: در غزل فارسی معاصر ، شعر های سایه ( هوشنگ ابتهاج ) در شمار آثار خوب و خواندنی است . مضامین گیرا و دلکش ، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع ، زبان روان و موزون و خوش ترکیب و هم آهنگ با غزل از ویژگی های شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور شیوه دلپذیر حافظ است. وی در زمینه نو سرایی نیز طبع آزمایی کرده است آنچه از این قبیل سروده درون مایع و محتوای آنها تازه ابتکار آمیز است و چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با آن همگام شده ، ترکیب این دو کیفیت با هم نتیجه مطلوب به بار آورده است.



نخستین نغمه ها
سراب
سیاه مشق
شبگیر
زمین
چند برگ از یلدا
یادنامه (ترجمه شعر تومانیان شاعر ارمنی، با همکاری ناد ور، گالوست خاننس و روبن)
تا صبح شب یلدا
یادگار خون سرو
حافظ به سعی سایه(دیوان حافظ با تصحیح ابتهاج)
تاسیان (اشعار ابتهاج در قالب نو)

hooshangebtehaj.jpg




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/20/زندگی-نامه-ی-هوشنگ-ابتهاج




بسیار سفر باید تا پخته شود خامی - سعدی

درخواست حذف اطلاعات

بسیار سفر باید تا پخته شود

خامی

صافی نشود صوفی تا در نکشد

جامی




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/20/بسیار سفر باید تا پخته شود خامی - سعدی




بسیار سفر باید تا پخته شود خامی - سعدی

درخواست حذف اطلاعات

بسیار سفر باید تا پخته شود

خامی

صافی نشود صوفی تا در نکشد

جامی




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/20/بسیار سفر باید تا پخته شود خامی - سعدی




سخنان آبراهام لینکلن

درخواست حذف اطلاعات

همه مردم از تعارف خوششان می آید. آبراهام لینکلن

هر برای دفاع از حقش برخواست ،تو هم برخیز. اگر بنشینی ،حق را تنها رهاکرده ای نه بپاخواسته را آبراهام لینکلن

به این نکته پی برده ام که بیشتر مردم آنقدر شاد هستند که ذهن شان را نیز وادار می سازند این گونه باشد. آبراهام لینکلن

یعنی اینکه می خواهم نه برده باشم و نه برده دار. آبراهام لینکلن

من دیده ام که درجه سعادت اشخاص بستگی به اراده و میل خود آنها دارد. آبراهام لینکلن

مرد بی شهامت ی است که در جایی که باید اعتراف کند، خاموش بنشیند. آبراهام لینکلن

اگر نمی خواهی در حق تو داوری شود، درباره دیگران داوری نکن. آبراهام لینکلن

ازدواج نه بهشت است و نه جهنم، تنها یک برزخ است. آبراهام لینکلن

زمین خوردن، ش ت خوردن نیست؛ از زمین بلند نشدن، ش ت خوردن است. آبراهام لینکلن

همانطور که مایل نیستم بنده ی باشم، حاضر نیستم آقای ی باشم. انی که مخالف دیگرانند، خود لیاقت را ندارند. آبراهام لینکلن

کشتن گنجشک ها، کر ها را ادب نمی کند. آبراهام لینکلن

لبخند، بیش از چند لحظه دوام ندارد، اما خاطره ی آن جاودانی است. آبراهام لینکلن

هرگاه بتوانیم بعد از ش ت لبخند بزنیم شجاع هستیم. آبراهام لینکلن

رنج و غصه را برای خودت بپذیر و رفاه و آسایش را برای همه . آبراهام لینکلن

پدرم به من کار را آموخت، نه عشق و علاقه به کار را. آبراهام لینکلن

من مایلم امور ت را به نحوی اداره کنم که اگر در پایان فرمانروایی خود همه دوستانم را از دست دادم، دست کم یکی از دوستانم باقی بماند و آن، وجدان و قلب من است. آبراهام لینکلن

به همه اعتماد داشتن خطرناک است، به هیچ اعتماد نداشتن خطرناکترین است. آبراهام لینکلن

گامهای من رو به جلو همواره آرام بوده اند. این را خودم می دانم، اما هرگز هیچ گامی را رو به عقب برنداشته ام. آبراهام لینکلن

ی که "امروز" از "دیروز" آگاهتر نباشد، انسان دمندی نیست. آبراهام لینکلن

abraham.jpg



منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/21/سخنان-آبراهام-لینکلن




پاییز کوچک من - حسین منزوی

درخواست حذف اطلاعات

پاییز کوچک من

دنیای سازش همه رنگ هاست با یکدیگر

تا من نگاه شیفته ام را

در خوش ترین زمینه به گردش برم

و از درخت های باغ بپرسم

خواب کدام رنگ یا بی رنگی را می بینند

در طیف عارفانه ی پاییز




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/21/پاییز کوچک من - حسین منزوی




پاییز کوچک من - حسین منزوی

درخواست حذف اطلاعات

پاییز کوچک من

دنیای سازش همه رنگ هاست با یکدیگر

تا من نگاه شیفته ام را

در خوش ترین زمینه به گردش برم

و از درخت های باغ بپرسم

خواب کدام رنگ یا بی رنگی را می بینند

در طیف عارفانه ی پاییز




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/21/پاییز کوچک من - حسین منزوی




خانه ات را باد برد - هیلا صدیقی

درخواست حذف اطلاعات

خانه ات را باد برد

تو هنوزم نگران وزش باد در موی منی؟!

مسخ افیونی افسانه ی اصحاب کدامین غاری؟

در کدامین خو ؟

خواب در چشم تو ویرانی صد طایفه است

تشت رسوایی ان امارت افتاد

تو نگهدار هنوزم دو سر شال مرا

پشت این ی پوسیده تو در خو و من

با همین زلفک ممنوعه ی خود

نردبانی به بلندای سحر می بافم

تا برآرم خورشید

و تو در خو و آب

از سرت می گذرد




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/21/خانه ات را باد برد - هیلا صدیقی




تو بمان-هوشنگ ابتهاج

درخواست حذف اطلاعات

با منِ بی ِ تنها شده
یــارا تــو بمـــان ،

همه رفتند از ایـن خانه
خدا را تو بمـــان ،

منِ بی برگِ خزان دیـده
دگـــر رفتنی ام ،!

تو همه بار و بری
تازه بهـارا تو بمـــان ،.

hooshangebtehaj1v.jpg




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/21/تو-بمان-هوشنگ-ابتهاج




تو بمان-هوشنگ ابتهاج

درخواست حذف اطلاعات

با منِ بی ِ تنها شده
یــارا تــو بمـــان ،

همه رفتند از ایـن خانه
خدا را تو بمـــان ،

منِ بی برگِ خزان دیـده
دگـــر رفتنی ام ،!

تو همه بار و بری
تازه بهـارا تو بمـــان ،.

hooshangebtehaj1v.jpg




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/21/تو-بمان-هوشنگ-ابتهاج




لبخند او برآمدن آفتاب بود - فریدون مشیری

درخواست حذف اطلاعات

لبخند او برآمدن آفتاب را

در پهنه ی طلایی دریا

از مهر می ستود

در چشم من ولیکن

لبخند او برآمدن آفتاب بود




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/22/لبخند او برآمدن آفتاب بود - فریدون مشیری




غزل جان مینا - رضا حسین پور

درخواست حذف اطلاعات

شعر زیبایی سرود این عاشق دل جان مینا

طبع شعری دارد این شاعر به خوش خندان مینا

ساقیا جامی بیاور تا بنوشم با عزیزی

ساقیا جانم بگیری می نگیری جان مینا

آن پری رو آن شقایق آن که دل دادی به این دل

یار زیبا یار دانا امر من فرمان مینا

دین و ایمانم همان باشد که او برمی گزیند

دین من ایمان من آیین من ایمان مینا

تشنگی گر با من کند با او نباشم

قطره ای باشم برایش بر لب عطشان مینا

من سخن در دارم گر سرم بری چو شمشیر

بعد مرگم شعر من می د از ان مینا

گر بگوید عاشقی از من چه خواهی گو چه خواهی

تکه نانی من بخواهم از تنورش نان مینا

گر ی گوید چه خواهی در جهان جز عشق مینا

من نخواهم هم در جهان جز صورتش مژگان مینا

آنقدر این شعر از اعماق اعضا سرکشیدش

کز دهان بیرون شدش آگه نشد دندان مینا

آنقدر زیبا بود آن دخترک اندر جهانی

عالمی را می کند طوفانی از باران مینا

انقدر ارشاد و احسان کرده ای بر این و آن

تا جهان پر می شود از فضل او احسان مینا

عشق او چون آتش است اندر دلم در قلب و جانم

می شود این پر از عشق بی پایان مینا

نام زیبایت جهانم را به لرزش در بیاورد

این جهان ویران مکن مینای من سوزان مینا

آنقدر مستم که گر خنجر نهی بر قلب داغم

جای خون آتش فرو می ریزد از شریان مینا

چون رضا عاشق شود عشقش تو باشی ای پری رو

نگیرد در جهان دستم به جز دستان مینا




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/22/غزل-مینا-رضا-حسین-پور




غزل جان مینا - رضا حسین پور

درخواست حذف اطلاعات

شعر زیبایی سرود این عاشق دل جان مینا

طبع شعری دارد این شاعر به خوش خندان مینا

ساقیا جامی بیاور تا بنوشم با عزیزی

ساقیا جانم بگیری می نگیری جان مینا

آن پری رو آن شقایق آن که دل دادی به این دل

یار زیبا یار دانا امر من فرمان مینا

دین و ایمانم همان باشد که او برمی گزیند

دین من ایمان من آیین من ایمان مینا

تشنگی گر با من کند با او نباشم

قطره ای باشم برایش بر لب عطشان مینا

من سخن در دارم گر سرم بری چو شمشیر

بعد مرگم شعر من می د از ان مینا

گر بگوید عاشقی از من چه خواهی گو چه خواهی

تکه نانی من بخواهم از تنورش نان مینا

گر ی گوید چه خواهی در جهان جز عشق مینا

من نخواهم هم در جهان جز صورتش مژگان مینا

آنقدر این شعر از اعماق اعضا سرکشیدش

کز دهان بیرون شدش آگه نشد دندان مینا

آنقدر زیبا بود آن دخترک اندر جهانی

عالمی را می کند طوفانی از باران مینا

انقدر ارشاد و احسان کرده ای بر این و آن

تا جهان پر می شود از فضل او احسان مینا

عشق او چون آتش است اندر دلم در قلب و جانم

می شود این پر از عشق بی پایان مینا

نام زیبایت جهانم را به لرزش در بیاورد

این جهان ویران مکن مینای من سوزان مینا

آنقدر مستم که گر خنجر نهی بر قلب داغم

جای خون آتش فرو می ریزد از شریان مینا

چون رضا عاشق شود عشقش تو باشی ای پری رو

نگیرد در جهان دستم به جز دستان مینا




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/22/غزل-مینا-رضا-حسین-پور




کتاب - کرنلیا فانکه (نویسنده آلمانی)

درخواست حذف اطلاعات

عجیب نیست که یک کتاب بعد از

چندین بار خواندن چاق تر میشود

انگار که چیزی هایی لابلای صفحه ها

بعد از خواندنشان جا می ماند

چیزهایی مثل :

احساسات، افکار

صداها، بوها ...




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/22/کتاب - کرنلیا فانکه (نویسنده آلمانی)




مائیم که از باده بی جام خوشیم - مولانا

درخواست حذف اطلاعات

مائیم که از باده بی جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما

مائیم که بی هیچ سرانجام خوشیم




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/22/مائیم که از باده بی‌جام خوشیم - مولانا




مائیم که از باده بی جام خوشیم - مولانا

درخواست حذف اطلاعات

مائیم که از باده بی جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما

مائیم که بی هیچ سرانجام خوشیم




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/22/مائیم که از باده بی‌جام خوشیم - مولانا




ما همه پیچیده در کمند تو عمدا-سعدی

درخواست حذف اطلاعات

صید بیابان سر از کمند بپیچد

ما همه پیچیده در کمند تو عمدا

طایر مسکین که مهر بست به جایی

گر بکشندش نمی رود به دگر جا

saadi4v.jpg




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/22/ما-همه-پیچیده-در-کمند-تو-عمدا-سعدی




زندگی قصه نقاشی هاست - ناشناس

درخواست حذف اطلاعات

زندگی قصه نقاشی هاست

داستان را خود ما می گوییم

می توان پنجره باز

به یک صبح و یک آینه

لبخند زمین دلهره پرواز

نقاشی کرد می شود دوست کشید

این مهم نیست کجا

صفحه دیگری از قصه ورق خواهد خورد

هنر ما این است که در صفحه

خالی زمان بهترین نقش پر از

بودنمان را بکشیم




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/23/زندگی قصه نقاشی‍هاست - ناشناس




زندگی قصه نقاشی هاست - ناشناس

درخواست حذف اطلاعات

زندگی قصه نقاشی هاست

داستان را خود ما می گوییم

می توان پنجره باز

به یک صبح و یک آینه

لبخند زمین دلهره پرواز

نقاشی کرد می شود دوست کشید

این مهم نیست کجا

صفحه دیگری از قصه ورق خواهد خورد

هنر ما این است که در صفحه

خالی زمان بهترین نقش پر از

بودنمان را بکشیم




منبع : http://vlgsky.blog.ir/1397/07/23/زندگی قصه نقاشی‍هاست - ناشناس