بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

شاعر ورامین

آخرین پست های وبلاگ شاعر ورامین به صورت خودکار از بلاگ شاعر ورامین دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



سخنان حکیمانه از بزرگان تاریخ بشری

درخواست حذف اطلاعات
فکر می کنی آدم کوچکی هستی؟ در حالی که دنیای یزرگی در درون توست. حضرت علی (ع). ✦✦✦✦ "اگر ذهن شاد باشد، نه تنها بدن بلکه کل جهان شاد خواهد بود. بنابراین باید بفهمید که چطور باید خود را شاد نگه دارید. اینکه خواهید بدون پیدا خودِ واقعیتان دنیا را اصلاح کنید مثل این می ماند که کل دنیا را با یک چرم بپوشانید تا از درد راه رفتن روی سنگ و خار جلوگیری کنید. این خیلی راحت تر از کفش پوشیدن است." رومانا ماهارشی (romana maharshi) ✦✦✦✦ "امید آن حسی است که می گوید حسی که الان دارید دائمی نیست." جین کِر (jean kerr) ✦✦✦✦ "وقتی برای محبوبیت و پیروی دیگران چیزهای زیادی را قربانی کنید، شخصیتتان گم خواهد شد." ✦✦✦✦ "زندگی اولین هدیه است، عشق دومی و درک سومین." مارج پیرسی (marge piercy) ✦✦✦✦ "درد را بپذیرید، لذات را گرامی بدارید و پشیمانی ها را حل وفصل کنید؛ بعد این بهترین دعایی است که می توانید ید: اگر دوباره متولد می شدم، باز همینگونه زندگی می ." جوان مکینتاش (joan mcintosh) ✦✦✦✦ "آن ها که می دانند چیزی نمی گویند؛ آن ها که می گویند، چیزی نمی دانند. وقتی وارد شد، از او پرسیدند که این جمله یعنی چه. گفت، کدام یک از شما بوی گل رز را می شناسید؟ همه آن ها می دانستند. سپس گفت، آنها را با کلمات بیان کنید. همه آنها ت بودند." آنتونی دو مِلو (anthony de mello) ✦✦✦✦ "کمتر بترسید؛ بیشتر امیدوار باشید. کمتر بخورید، بیشتر بجوید. کمتر آه بکشید، بیشتر نفس بکشید. کمتر متنفر باشید، بیشتر عشق بورزید. و بعد خواهید دید که همه چیزهای خوب از آنِ شما خواهد شد." ضرب المثل سوئدی ✦✦✦✦ "هر فردی که بداند چگونه بخواند، قدرت دارد که خود را بزرگتر جلوه دهد، راه های وجود خود را بیشتر کند، زندگی خود را تکمیل تر، مهم تر و جالب تر سازد." آلدوس ها لی (aldous huxley) ✦✦✦✦ " وقتی فهمیدید که چیزی برایتان مضر و ناسالم است، آن را ترک کنید. و وقتی فهمیدید که چیزی برایتان مفید و خوب است، آن را انجام دهید." بودا (the buddha) ✦✦✦✦ "خداوندا، آنچه را که بیش از آنچه قدرت انجامش را داشته باشم، آرزویش را دارم، به من عطا کن." میکلانژ (michelangelo) ✦✦✦✦ "معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم، چقدر می ارزیم." ✦✦✦✦ " اگر در ابتدای یک سفر دراز همه مشکلات مشخص باشد، هیچوقت به آن سفر نخواهیم رفت." دان راتر به همراه پیتر وایدِن (dan rather with peter wyden) ✦✦✦✦ "انسان نباید هیچوقت از اینکه در اشتباه بوده است، خجل و شرمسار باشد، هر چه که باشد، امروز عاقل تر از گذشته شده است." جاناتان سویفت (jonathan swift) ✦✦✦✦ "تجربه فقط اتفاقاتی نیست که برای ما می افتد. این است که دربرابر اتفاقاتی که برایمان می افتد، ما چه می کنیم." آلدوس ها لی (aldous huxley) ✦✦✦✦ "برای خوشبخت شدن، مهم نیست که چقدر داشته باشیم، مهم این است که چقدر لذت ببریم." چار هادون اسپارجیون (charles haddon spurgeon) ✦✦✦✦ "ناآگاهی ریشه شر است." یک راهب ناشناس مصری ✦✦✦✦ "هیچگاه علم را با د اشتباه نگیرید. علم به شما کمک می کند زندگی را بگذرانید، د کمکتان می کند زندگیتان را بسازید." ساندرا کاری (sandra carey) ✦✦✦✦ "یافتن خوشبختی در خودمان ساده نیست، پیدا آن در جایی دیگر اصلاً ممکن نیست." آکنس ریپلایر (agnes repplier) ✦✦✦✦ "زندگی سخت ترین تست هوش است." ال فریزر (alex fraser) ✦✦✦✦ "بازی زندگی بازی با بومرنگ است. افکار، اعمال و گفته های ما خیلی زود با دقت بسیار زیاد به خودمان برمی گردد." فلارنس اسکووال شین (florence scovel shinn) ✦✦✦✦ "یادگرفتن پیدا کرد چیزی است که می دانستید. انجام دادن نشان دادن این است که می دانستید. یاد دادن به خاطر دیگران آوردن است که درست مثل شما می دانستند. همه ما یادگیرنده، انجام دهنده و یاددهنده هستیم." ریچارد باخ (richard bach) ✦✦✦✦ "چون فکر می کنم فقط یکبار زندگی خواهم کرد، هر کار خوبی که می توانم انجام دهم، هر مهربانی که می توانم به مخلوقات خدا نشان دهم باید انجام دهم. نباید آن را فراموش کنم یا برای بعد بگذارم چون ممکن است بار دیگری متولد نشوم." استفان گرلت (stephen grellet) ✦✦✦✦ "کمی ت و کمی شانس در زندگی لازم است، اما فقط یک احمق به این دو اعتماد می کند." پی. جی. اورورکه (p. j. o’rourke)



منبع : http://varamin.blogfa.com/post/73




سخن حضرت علی (ع)

درخواست حذف اطلاعات
طمع

أَزْرَى بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ وَ رَضِیَ بِالذُّلِّ مَنْ کَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ وَ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَیْهَا لِسَانَهُ.
آن که جان را با طمع ورزى بپوشاند خود را پُست کرده ، و آن که راز سختى هاى خود را آشکار سازد خود را خوار کرده، و آن که زبان را بر خود حاکم کند خود را بى ارزش کرده است.

تهیدستی

الْبُخْلُ عَارٌ وَ الْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ وَ الْفَقْرُ یُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ حُجَّتِهِ وَ الْمُقِلُّ غَرِیبٌ فِى بَلْدَتِهِ.
بْخل ننگ و ترس نقصان است . و تهیدستى مرد زیرک را در برهان کُند مى سازد و انسان تهیدست در شهر خویش نیز بیگانه است.

شناخت

الْعِلْمُ وِرَاثَةٌ کَرِیمَةٌ وَ الْآدَابُ حُلَلٌ مُجَدَّدَةٌ وَ الْفِکْرُ مِرْآةٌ صَافِیَةٌ.
دانش، میراثى گرانبها، و آداب، زیورهاى همیشه تازه، و شه، آیینه اى شفاف است.




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/74




سخن حضرت علی2

درخواست حذف اطلاعات
ارزش هاى رازدارى و خوشرویی

صَدْرُ الْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ وَ الْبَشَاشَةُ حِبَالَةُ الْمَوَدَّةِ وَ الِاحْتِمَالُ قَبْرُ الْعُیُوبِ وَ رُوِیَ أَنَّهُ قَالَ فِى الْعِبَارَةِ عَنْ هَذَا الْمَعْنَى أَیْضاً الْمَسْأَلَةُ خِبَاءُ الْعُیُوبِ وَ مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُ عَلَیْهِ.
دمند صندوق راز اوست و خوشرویى وسیله دوست یابى، و شکیبایى، گورستان پوشاننده عیب هاست. و یا فرمود: پرسش وسیله پوشاندن عیب هاست ، و انسان از خود راضى، دشمنان او فراوانند.

صدقه

وَ الصَّدَقَةُ دَوَاءٌ مُنْجِحٌ وَ أَعْمَالُ الْعِبَادِ فِى عَاجِلِهِمْ نُصْبُ أَعْیُنِهِمْ فِى آجَالِهِمْ.
صدقه دادن دارویى ثمر بخش است، و کردار بندگان در دنیا، فردا در پیش روى آنان جلوه گر است.

دنیا

وَ قَالَ [علیه السلام] إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْیَا عَلَى أَحَدٍ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَیْرِهِ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ.
چون دنیا به ى روى آورد، نیکى هاى دیگران را به او عاریت دهد ، و چون از او روى برگرداند خوبى هاى او را نیز بربایند.

معا

خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَةً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَکَوْا عَلَیْکُمْ وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَیْکُمْ.
با مردم آن گونه معا کنید، که اگر مْردید بر شما اشک ریزند، و اگر زنده م د، با اشتیاق سوى شما آیند.

بخشش

إِذَا قَدَرْتَ عَلَى عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَیْهِ.
اگر بر دشمنت دست یافتى، بخشیدن او را شکرانه پیروزى قرار ده.

دوست ی

أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.
ناتوان ترین مردم ى است که در دوست یابى ناتوان است، و از او ناتوان تر آن که دوستان خود را از دست بدهد.

شکرگذاری

إِذَا وَصَلَتْ إِلَیْکُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلَا تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّةِ الشُّکْرِ.
چون نشانه هاى نعمت پروردگار آشکار شد، با ناسپاسى نعمت ها را از خود دور نسازید.




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/75




سخنان زیبای حسین پناهی

درخواست حذف اطلاعات

پنجره را باز کن

و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر

خوشبختانه

باران ارث پدر هیچ نیست

کودکی ام را دوست داشتم

روز هایی که به جای دلم

سر زانوی هایم زخمی بود …

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت……

من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم …

یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه
و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!

می دانی … !؟

به رویت نیاوردم …! از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما ”
فهمیدم پای ” او ” در میان است ………..

لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

ولی خوش به حالشان که لنگه ی همند………..




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/76




سخنان ارزشمند از گ

درخواست حذف اطلاعات

1. خودتان را تغییر دهید.

شما باید مظهر تغییری باشید که می خواهید در جهان ببینید.

به عنوان انسان بزرگترین دروغ ما در مورد توانایی مان در ساخت دوباره جهان نیست – این افسانه عصر اتم است. بلکه توانایی ما در ساخت مجدد خودمان است.

2. شما تحت کنترل هستید.

هیچ بدون اجازه من نمی تواند مرا آزرده کند.

3. ببخشید و رها کنید.

شخص ضعیف هرگز نمی بخشد. عفو و بخشش نشانه قدرت است.

چشم در برابر چشم تنها باعث کور شدن کل دنیا می شود.

4. بدون عمل به جایی نمی رسید.

یک مثقال عمل بهتر است از یک وار حرف.

5. به این لحظه توجه کنید.

من نمی خواهم آینده را پیش بینی کنم. من می خواهم به زمان حال توجه کنم. خدا هیچ قدرتی برای کنترل لحظه دیگر به من نداده است.

6. همه انسانیم.

من ادعا می کنم که یک شخص ساده و قابل اطمینان هستم که مانند همه انسان ها خطا می کنم. همچنین اقرار می کنم که آن قدر فروتنی دارم که به خطاهایم اعتراف کنم و قدم هایم را اصلاح کنم.

عاقلانه نیست که خیلی از هوش و درایت یک نفر مطمئن باشیم. درست این است که به خاطر داشته باشیم که قویترین ها ممکن است ضعیف عمل کنند و عاقل ترین ها اشتباه کنند.

7. پایداری

ابتدا شما را نادیده می گیرند، بعد به شما می خندند، سپس با شما مبارزه می کنند و در آ شما پیروز می شوید.

8. خوبی مردم را ببینید و به آنها کمک کنید.

من فقط به جنبه های خوب انسان ها توجه می کنم. از آنجایی که خودم بی عیب و نقص نیستم، علاقه ای به کشف خطاهای دیگران ندارم.




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/77




سخنان ارزشمند از آبراهام لینکلن

درخواست حذف اطلاعات
  1. همه مردم از تعارف خوششان می آید

  2. هر برای دفاع از حقش برخواست ،تو هم برخیز

  3. اگر بنشینی ،حق را تنها رهاکرده ای نه بپاخواسته را

  4. به این نکته پی برده ام که بیشتر مردم آنقدر شاد هستند

  5. که ذهن شان را نیز وادار می سازند این گونه باشد

  6. یعنی اینکه می خواهم نه برده باشم و نه برده دار

  7. من دیده ام که درجه سعادت اشخاص بستگی به اراده و میل خود آنها دارد

  8. مرد بی شهامت ی است که در جایی که باید اعتراف کند، خاموش بنشیند.

  9. اگر نمی خواهی در حق تو داوری شود، درباره دیگران داوری نکن.




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/78




سخنان ارزشمند از آبراهام لینکلن2

درخواست حذف اطلاعات
  1. ازدواج نه بهشت است و نه جهنم، تنها یک برزخ است.

  2. زمین خوردن، ش ت خوردن نیست

  3. از زمین بلند نشدن، ش ت خوردن است.

  4. همانطور که مایل نیستم بنده ی باشم

  5. حاضر نیستم آقای ی باشم

  6. انی که مخالف دیگرانند، خود لیاقت را ندارند.

  7. کشتن گنجشک ها، کر ها را ادب نمی کند.

  8. لبخند، بیش از چند لحظه دوام ندارد، اما خاطره ی آن جاودانی است.

  9. هرگاه بتوانیم بعد از ش ت لبخند بزنیم شجاع هستیم

  10. رنج و غصه را برای خودت بپذیر و رفاه و آسایش را برای همه .

  11. پدرم به من کار را آموخت، نه عشق و علاقه به کار را.

  12. من مایلم امور ت را به نحوی اداره کنم که

  13. اگر در پایان فرمانروایی خود همه دوستانم را از دست دادم

  14. دست کم یکی از دوستانم باقی بماند و آن ، وجدان و قلب من است.

  15. به همه اعتماد داشتن خطرناک است

  16. به هیچ اعتماد نداشتن خطرناکترین است

  17. گامهای من رو به جلو همواره آرام بوده اند

  18. این را خودم می دانم، اما هرگز هیچ گامی را رو به عقب برنداشته ام

  19. ی که “امروز” از “دیروز” آگاهتر نباشد، انسان دمندی نیست




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/79




اعلامیه جهانی

درخواست حذف اطلاعات

اعلامیهٔ جهانی

یک پیمان بین المللی است که در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در تاریخ ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸ در پاریس به تصویب رسیده است. این اعلامیه نتیجهٔ مستقیم جنگ جهانی دوم بوده و برای اولین بار حقوقی را که تمام انسان ها مستحق آن هستند را به صورت جهانی بیان می دارد، در نتیجه به حقوقی گفته می شود که همگان در همه زمان ها و مکان ها از آن برخوردارند،متن کامل این بیانیه بر روی وبگاهسازمان ملل متحد منتشر شده است.

اعلامیهٔ مذکور شامل سی ماده است که به تشریح دیدگاه سازمان ملل متحد در مورد می پردازد. مفاد این اعلامیه حقوق بنیادی مدنی، فرهنگی، اقتصادی، ، و اجتماعی ای را که تمامی انسان ها در هر کشوری باید از آن برخوردار باشند را مشخص کرده است. لایحه جهانی از اعلامیه جهانی ، میثاق بین المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و میثاق بین المللی حقوق مدنی و و دو پروتکل انتخ آن تشکیل شده است. در سال ۱۹۶۶ مجمع عمومی دو لایحه جزئی تر مذکور را به تصویب رساند. در سال ۱۹۷۶ هنگامی که لایحه جهانی توسط تعداد کافی از ملت ها مورد تأیید قرار گرفت، به حقوق بین الملل تبدیل شد.

مفاد این اعلامیه از نظر بسیاری از پژوهشگران ا ام آور بوده و از اعتبار حقوق بین المللبرخوردارست، زیرا به صورت گسترده ای پذیرفته شده و برای سنجش رفتار کشورها به کار می رود. کشورهای تازه استقلال یافتهٔ زیادی به مفاد اعلامیه جهانی استناد کرده و آن را در قوانین بنیادی یا قانون اساسیخود گنجانده اند.

ساختار و محتوا

ساختار کلی فعلی این اعلامیهٔ جهانی در پیش نویس دوم که توسط رنه ن آماده شد، شکل گرفت. ن این پیش نویس را در ادامهٔ پیش نویس اول که توسط جان پیترز هامفری نوشته شده بود، تهیه کرد. ساختار ایجاد شده از جمله مقدمه و معرفی اصول اولیه تحت تأثیرکد ناپلئون بود.

اعلامیه شامل مقدمه و سی ماده است:

  • مقدمه دلایل تاریخی و اجتماعی که منجر به نیاز برای نوشتن یک اعلامیه بود را، مطرح می کند.
  • مواد ۱ و ۲ پایهٔ اصلی مفاهیم کرامت، ، برابری و برادری را بنا می کنند.
  • مواد ۳ تا ۱۱ به حقوق فردی دیگر مانند حق زندگی و منع برده داری می پردازند.
  • مواد ۶ تا ۱۱ به اساسِ قانونیِ با تمهیداتی برای دفاع در زمان نقض قوانین، اشاره می کنند.
  • مواد ۱۲ تا ۱۷ به حقوق فردی در جامعه می پردازند (از جمله مواردی مانند حق حرکت).
  • مواد ۱۸ تا ۲۱ به های ، عمومی و روانی از جمله شه، نظر، دین، وجدان، حرف و انجمن می پردازند.
  • مواد ۲۲ تا ۲۷ بر حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی افراد از جمله حق سلامتی تأکید می کنند.
  • مواد ۲۸ تا ۳۰ نیز بر روش استفاده از قوانین اعلام شده و همچنین مواردی که قابل اجرا نیستند، می پردازند.

این اعلامیه برحقوق افراد در جامعه تأکید دارد و اعلام می دارد که نباید ازین مواد به گونه ای استفاده شود که با اه ملل متحد در تضاد باشد

تاریخچه

مجمع عمومی سازمان ملل متحد، سه سال پس از تأسیس سازمان ملل متحد، اعلامیهٔ جهانی را تصویب کرد و اعلامیهٔ جهانی ، که هدف آن برقراری تضمین حقوق و های برابر برای همه مردم بود در ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸ به تصویب رسید، روزی که اینک در سراسر جهان به عنوان روز بین المللی گرامی داشته می شود.

ریشه ها

پس از فاجعه تاریخی ناسیونال سوسیالیسم در آلمان نازی و جنایات نژادپرستانه آ ف هیتلر علیه یهودیان و جنایات او علیه دگر شان، مخالفان و مردم کشورهای دیگر، اتحادی جهانی برای تشکیل یک نظم نوین جهانی به وجود آمد، که قرار شد بر پایه ارزش های مدرن مقرر شود. فعالان و شمندان به این امر واقف بودند، که پیروزی بر دیکتاتوری نازی ها و ت هایی که متحدینآلمان نازی بودند، به تنهایی نمی تواند به صلح در جهان منجر شود.

پیش از ورود ایالات متحده به جنگ جهانی دوم، رئیس جمهوری ، فرانکلین روزولت، و نخست انگلستان، وینستون چرچیل، در اوت ۱۹۴۱ وقتیکه در یک کشتی جنگی انگلیسی به نام «پرینس آف ویلس» حضور داشتند، «منشور آتلانتیک» را به جهان اعلام د. هدف «منشور آتلانتیک» بنیانگذاری صلح نوین جهانی بود، که قرار است در آن «همه انسان ها در همه کشورهای جهان یک زندگی آزاد و بدون فقر داشته باشند.»

در ژانویه ۱۹۴۲ بیست و پنج کشور عضو «ائتلاف ضد هیتلری» بیانیه سازمان ملل را امضاء د. همه این رویدادهای تاریخی پله هایی بودند که به تصویب اعلامیه جهانی منتهی شدند. اعلامیه جهانی مصوبه ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸ میلادی دستاوردی است که به دنبال جنگ جهانی دوم شکل گرفت. هایی که در اعلامیه جهانی مطرح هستند توسط رئیس جمهور ایالات متحده ، فرانکلین روزولت، در ژانویه ۱۹۴۱، یعنی هفت سال قبل از تصویب اعلامیه جهانی ، در کنگره مطرح شده بودند. روزولت به شهروندان یی و به شهروندان تمام جهان پیام و نوید چهار را برای آینده جهان بشری داده بود: بیان، عقیده و رهایی از هر نوع ترس و فقر. این چهار از یک سو هدف اول مورد حمله از سوی حاکمان هر دیکتاتوری و از سوی دیگر میزان ابت نوع در یک کشور هستند. در جامعه ایی که انسان ها نتوانند به صورت آزاد افکار خود را بیان کنند و در آن مورد بنویسند، در جامعه ایی که انسان ها اجازه ندارند آزادانه به دین، یا فلسفه و جهان بینی یا به یک هدف اعتقاد داشته باشند، در جامعه ای که مقامات کشور با هدف به وجود آوردن رعب و وحشت و ترس مردم را سرکوب می کنند و امنیت مردم را نابود می کنند و در جامعه ای که مقامات کشور نتوانند حداقل رفاه زندگی را برای همه شهروندان فراهم کنند، ابت ترین شرایط یک زندگی آزاد از بین برده شده است. به این خاطر بود که روزولت بر این چهار مورد پافشاری می کرد.

در مقدمه این اعلامیه آمده که هدف این حقوق جدید بشری، تبلور آرمان مشترکی است که برای همه ملل این جهان است. در جمله اول این مقدمه به فاجعه اعمال وحشیانه ناسیونال سوسیالیسم آلمان اشاره شده و به اهمیت حقوق نوین بشری صحه گذاشته می شود: «… از آنجا که شناسایی حیثیت ذاتی کلیه اعضای خانواده بشری و حقوق ی ان و انتقال ناپذیر آنان اساس و عد و صلح را در جهان تشکیل می دهد، عدم شناسایی و تحقیر منتهی به اعمال وحشیانه ای گردیده است که روح بشریت را به عصیان واداشته؛ و ظهور دنیایی که در آن افراد بشر در بیان عقیده آزاد و از ترس و فقر فارغ باشند به عنوان بالاترین آمال بشر اعلام شده است…»

این نکات متعاقباً در اعلامیه جهانی نیز مطرح شدند. البته خواست های دین و بیان هم در دهه هفتاد قرن هجدهم درانقلاب و هم در دهه هشتاد قرن هجدهم در انقلاب فرانسه مطرح شده بودند. ایده و رهایی از ترس و فقر تصوراتی بدعت آور بودند که آرمان های ی را برای شهروندان همه کشورها در سطح جهانی منقلب د. این خواست نیز قبلاً در برنامه «نیو دیل» توسط رئیس جمهور ایالات متحده فرانکلین روزولت مطرح شده بود و تجلی سیاست اجتماعی او در جواب به بحران اقتصاد جهانی سال های اول دهه سوم قرن بیستم بود. روزولت به این نتیجه رسیده بود که سیاست کشور باید در بازار آزاد دخ کند تا حق اقتصادی و اجتماعی فقرا پایمال نشود. هدف روزولت بهبودی وضع اقتصادی و اجتماعی ناتوان ترین و فقیرترین قشرها جامعه بود. روزولت با پیش بردن برنامه اقتصادی «نیو دیل» که به گمان خودش یک نوع «سند حقوقی دوم» بود، امکانات حقوقی، اجتماعی و اقتصادی جدیدی را برای بهبود وضع توده های فقیر در به وجود آورد. در ماه آوریل ۱۹۴۵ ایالات متحده همراه با چندین کشور دیگر، باقی ت های جهان را برای تأسیس سازمان ملل متحد به سانفرانسیسکو دعوت د. یک سال پیش از آن، یعنی در سال ۱۹۴۴ در واشینگتن، طرحی توسط کشورهای بزرگ غربی برای تأسیس یک سازمان بین المللی ریخته شده بود. قرار بر این بود که سازمان جدیدی به نام سازمان ملل متحد جایگزین اتحادیه ملل شود که در دهم ژانویه ۱۹۲۰ تأسیس شده بود. متعاقباً سازمان ملل متحد در ۲۶ ژوئن ۱۹۴۵ تأسیس شد.مجمع عمومی سازمان ملل متحد در ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸ قطعنامه ۲۱۷، یعنی اعلامیه جهانی را در پاریس به تصویب رساند.

آنا الینر روزولت، یکی از مهم ترین مؤلفین اعلامیه جهانی ، و رئیس کمیسیون سازمان ملل متحد بود. او همسرسی و دومین رئیس جمهور ایالات متحده ، فرانکلین روزولت، نیز بود

تصویب

در روز ۱۰ دسامبر سال ۱۹۴۸ میلادی اعلامیه جهانی با ۴۸ رأی موافق، بدون رأی مخالف و ۸ رای ممتنع به تصویب رسید. شوروی،جمهوری سوسیالیستی شوروی اوکراین، جمهوری سوسیالیستی بلاروس شوروی، جمهوری فدرال سوسیالیستی یوگسلاوی، جمهوری خلق لهستان، چ لواکی، عربستان سعودی و اتحادیه آفریقای جنوبی هشت ای بودند که رای ممتنع دادند.هندوراس و یمن (که در آن دوره جزو کشورهای عضو بودند) در رای گیری شرکت ن د.

رای ممتنع اتحادیه آفریقای جنوبی را می توان به دلیل نظام آپارتاید دانست، که عملکرد آن مستقیماً با تعدادی از مواد بیانیه در تناقض است. رای ممتنع عربستان سعودی نیز به دلیل مخالفت با ۲ ماده از اعلامیه بود: ماده ۱۸ که به همگان «حق تغییر دین و باور» می دهد و ماده ۱۶ که در مورد «برابری حقوق در ازدواج» سخن می گوید.النور روزولت دلیل رای ممتنع شوروی را ماده ۱۳ بیانیه دانست که به شهروندان اجازه می دهد تا کشور خود را ترک کنند.

شوروی علت رای ممتنع کشور خود را، عدم صراحت کافی مخالفت با فاشیسم در اعلامیه جهانی ذکر کرد.

کشورهای زیر به اعلامیه رأی مثبت دادند:

با وجود نقش کلیدی جان هامفری کانا ، ت کانادا حاضر به دادن رأی موافق به پیش نویس نشد اما در نهایت در مجمع عمومی به نسخهٔ نهایی رأی مثبت داد

متن اعلامیه جهانی

مقدمه

از آنجا که بازشناسی حرمت ذاتی آدمی و حقوق برابر و سلب ناپذیر تمامی اعضای خانوادهٔ بشری بنیان ، عد و صلح در جهان است،

از آنجا که بی اعتنایی و تحقیر حقوق انسان به انجام کارهای وحشیانه انجامیده به طوری که وجدان آدمی را در رنج افکنده است، و پدید آمدن جهانی که در آن تمامی ابناء بشر از بیان و عقیده برخوردار باشند و به رهایی از هراس و نیازمندی رسند، به مثابه عالیترین آرزوی همگی انسان ها اعلام شده است،

از آنجا که بایسته است تا آدمی، به عنوان آ ین را ار، ناگزیر از شو علیه بیدادگری و ستمکاری نباشد، به پاسداری از راه حاکمیت قانون همت گمارد،

از آنجا که بایسته است تا روابط دوستانه بین ملتها گسترش یابد،

از آنجا که مردمان «ملل متحد» در «منشور»، ایمان خود به اساسی ترین حقوق انسانها، در حرمت و ارزش نهادن به شخص انسان را نشان داده و در حقوق برابر زن و مرد هم پیمان شده اند و مصمم به ارتقای توسعه اجتماعی و بهبود وضعیت زندگی در فضای آزاد ترند،

از آنجا که «ممالک عضو»، در همیاری با «ملل متحد»، خود را متعهد به دستی به سطح بالاتری از حرمت جهانی برای و های زیربنایی و دیده بانی آن کرده اند،

از آنجا که فهم مشترک از چنین حقوق و ها از اهم امور برای درک کامل چنین تعهدی است،

بنابراین، هم اکنون، «مجمع عمومی»،

این «اعلامیه جهانی » را به عنوان یک استاندهٔ مشترک و دستاورد تمامی ملل و ممالک اعلان می کند تا هر انسان و هر عضو جامعه با به خاطر سپاری این «اعلامیه»، به جد در راه یادگیری و آموزش آن در جهت ارتقای حرمت برای چنین حقوق و هایی بکوشد و برای اقدامهای پیشبرنده در سطح ملی و بین المللی تلاش کند تا [همواره] بازشناسی مؤثر و دیده بانی جهانی [این حقوق] را چه در میان مردمان «ممالک عضو» و چه در میان مردمان قلمروهای زیر فرمان آن ها [تحصیل و] تأمین نماید.

مواد اعلامیه

  • مادهٔ ۱

تمام ابنای بشر آزاد زاده شده و در حرمت و حقوق با هم برابرند. عقلانیت و وجدان به آن ها ارزانی شده و لازم است تا با یکدیگر عادلانه و برادرانه رفتار کنند.

  • مادهٔ ۲

همه انسان ها بی هیچ تمایزی از هر سان که باشند، اعم از نژاد، رنگ، ت، زبان، مذهب، عقاید یا هر عقیدهٔ دیگری، خاستگاه اجتماعی و ملی، [وضعیت] دارایی، [محل] تولد یا در هر جایگاهی که باشند، سزاوار تمامی حقوق و های مطرح در این «اعلامیه»اند. به علاوه، میان انسان ها بر اساس جایگاه ، قلمرو قضایی و وضعیت بین المللی مملکت یا سرزمینی که فرد به آن متعلق است، فارغ از اینکه سرزمین وی مستقل، تحت قیمومت، غیرخودمختار یا تحت هرگونه محدودیت در حق حاکمیت خود باشد، هیچ تمایزی وجود ندارد.

  • مادهٔ ۳

هر فردی سزاوار و محق به زندگی، و امنیت فردی است.

  • مادهٔ ۴

هیچ احدی نباید در بردگی یا بندگی نگاه داشته شود: بردگی و داد و ستد بردگان از هر نوع و به هر شکلی باید بازداشته شده و ممنوع شود.

  • مادهٔ ۵

هیچ نمی بایست مورد شکنجه یا بی رحمی و آزار، یا تحت مجازات غیرانسانی یا رفتاری قرارگیرد که منجر به تنزل مقام انسانی وی گردد.

  • مادهٔ ۶

هر انسانی سزاوار و محق است تا همه جا در برابر قانون به عنوان یک شخص به رسمیت شناخته شود.

  • مادهٔ ۷

همه در برابر قانون برابرند و همگان سزاوار آنند تا بدون هیچ تبعیضی به طور برابر در پناه قانون باشند. همهٔ انسان ها محق به پاسداری و حمایت در برابر هرگونه تبعیض که ناقض این «اعلامیه» است، می باشند. همه باید در برابر هر گونه عمل تحریک آمیزی که منجر به چنین تبعیضاتی شود، حفظ شوند.

  • مادهٔ ۸

هر انسانی سزاوار و محق به دسترسی مؤثر به مراجع دادرسی از طریق محاکم ذی صلاح ملی در برابر نقض حقوق اولیه ای است که قوانین اساسی یا قوانین عادی برای او برشمرده و به او ارزانی داشته اند.

  • مادهٔ ۹

هیچ احدی نباید مورد توقیف، حبس یا تبعید خودسرانه قرار گیرد.

  • مادهٔ ۱۰

هر انسانی سزاوار و محق به دسترسی کامل و برابر به دادرسی آشکار و عادلانه توسط دادگاهی بیطرف و مستقل است تا در برابر هر گونه اتهام جزایی علیه وی، به حقوق و تکالیف وی رسیدگی کند.

  • مادهٔ ۱۱
  • هر شخصی متهم به جرمی کیفری، سزاوار و محق است تا زمان احراز و اثبات جرم در برابر قانون، در محکمه ای علنی که تمامی حقوق وی در دفاع از خویشتن تضمین شده باشد، بیگناه تلقی شود.
  1. هیچ احدی به حسب ارتکاب هرگونه عمل یا ترک عملی که مطابق قوانین مملکتی یا بین المللی، در زمان وقوع آن، حاوی جرمی کیفری نباشد، نمی بایست مجرم محسوب گردد. همچنین نمی بایست مجازاتی شدیدتر از آنچه که در زمان وقوع جرم [در قانون] قابل اعمال بود، بر فرد تحمیل گردد.
  • مادهٔ ۱۲

هیچ احدی نمی بایست در قلمرو خصوصی، خانواده، محل زندگی یا مکاتبات شخصی، تحت مداخله [و مزاحمت] خودسرانه قرار گیرد. به همین سیاق شرافت و آبروی هیچ نباید مورد تعرض قرار گیرد. هر ی سزاوار و محق به حفاظت قضایی و قانونی در برابر چنین مداخلات و تهاجماتی است.

  • مادهٔ ۱۳
  1. هر انسانی سزاوار و محق به داشتن جابه جایی [حرکت از نقطه ای به نقطه ای دیگر] و اقامت در [در هر نقطه ای] درون مرزهای مملکت است.
  2. هر انسانی محق به ترک هر کشوری، از جمله کشور خود، و بازگشت به کشور خویش است.
  • مادهٔ ۱۴
  1. هر انسانی سزاوار و محق به پناهجویی و برخورداری از پناهندگی در کشورهای پناه دهنده در برابر پیگرد قضایی است.
  2. چنین حقی در مواردی که پیگرد قضایی منشأیی غیر داشته باشد یا نتیجه ارتکاب عملی مغایر با اه و اصول «ملل متحد» باشد، ممکن است مورد استناد قرار نگیرد.
  • مادهٔ ۱۵
  1. هر انسانی سزاوار و محق به داشتن تابعیتی [ملیتی] است.
  2. هیچ احدی را نمی بایست خودسرانه از تابعیت [ملیت] خویش محروم کرد، یا حق تغییر تابعیت [ملیت] را از وی دریغ نمود.
  • مادهٔ ۱۶
  1. مردان و ن بالغ، بدون هیچ گونه محدودیتی به حیث نژاد، ملیت، یا دین حق دارند که با یکدیگر شویی کنند و خانواده ای بنیان نهند. همه سزاوار و محق به داشتن حقوقی برابر در زمان عقد شویی، در طول زمان زندگی مشترک و هنگام فسخ آن هستند.
  2. عقد ازدواج نمی بایست صورت بندد مگر تنها با و رضایت کامل همسران که خواهان ازدواجند.
  3. خانواده یک واحد گروهی طبیعی و زیربنایی برای جامعه است و سزاوار است تا به وسیلهٔ جامعه و «حکومت» نگاهداری شود.
  • مادهٔ ۱۷
  1. هر انسانی به تنهایی یا با شراکت با دیگران حق مالکیت دارد.
  2. هیچ را نمی بایست خودسرانه از حق مالکیت خویش محروم کرد.
  • مادهٔ ۱۸

هر انسانی محق به داشتن شه، وجدان و دین است؛ این حق شامل عقیده، تغییر مذهب [دین]، و علنی [و آشکار] آئین و ابراز عقیده، چه به صورت تنها، چه به صورت جمعی یا به اتفاق دیگران، در قالب آموزش، اجرای مناسک، عبادت و برگزاری آن در محیط عمومی یا خصوصی است و هیچ فردی حق اهانت و تعرض به فرد دیگری به لحاظ تمایز و اختلاف شه ندارد.

  • مادهٔ ۱۹

هر انسانی محق به عقیده و بیان است؛ و این حق شامل داشتن باور و عقیده ای بدون [نگرانی] از مداخله [و مزاحمت]، و حق جستجو، دریافت و انتشار اطلاعات و افکار از طریق هر رسانه ای بدون ملاحظات مرزی است.

  • مادهٔ ۲۰
  1. هر انسانی محق به گردهمایی و تشکیل انجمنهای مسالمت آمیز است.
  2. هیچ نمی بایست مجبور به شرکت در هیچ انجمنی شود.
  • مادهٔ ۲۱
  1. هر شخصی حق دارد که در مدیریت ت کشور خود، مستقیماً یا به واسطه انتخاب آزادانه نمایندگانی شرکت جوید.
  2. هر شخصی حق دسترسی برابر به خدمات عمومی در کشور خویش را دارد.
  3. ارادهٔ مردم می بایست اساس حاکمیت ت باشد؛ چنین اراده ای می بایست در انتخاباتی حقیقی و ادواری اعمال گردد که مطابق حق رأی عمومی باشد که حقی جهانی و برابر برای همه است. رأی گیری از افراد می بایست به صورت مخفی یا به طریقه ای مشابه برگزار شود که رأی را تأمین کند.
  • مادهٔ ۲۲

هر ی به عنوان عضوی از جامعه حق دارد از امنیت اجتماعی برخوردار بوده و از راه کوشش در سطح ملی و همیاری بین المللی با سازماندهی منابع هر مملکت، حقوق سلب ناپذیر اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش را برای حفظ حیثیت و رشد آزادانهٔ شخصیت خویش، به دست آورد.

  • مادهٔ ۲۳
  1. هر انسانی حق دارد که صاحب شغل بوده و آزادانه شغل خویش را انتخاب کند، شرایط کاری منصفانه مورد رضایت خویش را دارا باشد و سزاوار حمایت در برابر بیکاری است.
  2. هر انسانی سزاوار است تا بدون رواداشت هیچ تبعیضی برای کار برابر، مزد برابر دریافت نماید.
  3. هر ی که کار می کند سزاوار دریافت پاداشی منصفانه و مطلوب برای تأمین خویش و خانوادهٔ خویش موافق با حیثیت و کرامت انسانی بوده و نیز می بایست در صورت نیاز از پشتیبانی های اجتماعی تکمیلی برخوردار گردد.
  4. هر شخصی حق دارد که برای حفاظت از منافع خود اتحادیه صنفی تشکیل دهد یا به اتحادیه های صنفی بپیوندد.
  • مادهٔ ۲۴

هر انسانی سزاوار استراحت و اوقات فراغت، زمان محدود و قابل قبولی برای کار و مرخصی های دوره ای همراه با حقوق است.

  • مادهٔ ۲۵
  1. هر انسانی سزاوار یک زندگی با استانداردهای قابل قبول برای تأمین سلامتی و رفاه خود و خانواده اش، از جمله تأمین خوراک، پوشاک، مسکن، مراقبت های پزشکی و خدمات اجتماعی ضروری است و همچنین حق دارد که در زمان های بیکاری، بیماری، نقص عضو، بیوگی، سالمندی و فقدان منابع تأمین معاش، تحت هر شرایطی که از حدود اختیار وی خارج است، از تأمین اجتماعی بهره مند گردد.
  2. دورهٔ مادری و دورهٔ کودکی سزاوار توجه و مراقبت ویژه است. همهٔ ک ن، اعم از آن که با پیوند شویی یا خارج از پیوند شویی به دنیا بیایند، می بایست از حمایت اجتماعی ی ان برخوردار شوند.
  • مادهٔ ۲۶
  1. آموزش و پرورش حق همگان است. آموزش و پرورش می بایست، دست کم در دروه های ابت و پایه، رایگان در اختیار همگان قرار گیرد. آموزش ابت می بایست اجباری باشد. آموزش



منبع :
http://varamin.blogfa.com/post/81




تک بیتی های ناب صائب تبریزی/بخش بیست و دوم

درخواست حذف اطلاعات

اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز

این خانهٔ ش ته چکیدن گرفت باز

نبضی که بود از رگ خواب آرمیده تر

از شوق دست یار جهیدن گرفت باز

رنگ من کرده به بال وپر عنقا پرواز

نیست ممکن که به چندین بط می آید باز

زاهد خشک کجا، گریهٔ مستانه کجا؟

آب در دیدهٔ تصویر نگردد هرگز

صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود

بی دل پاک، سخن پاک نگردد هرگز

کدام آبله پا عزم این بیابان کرد؟

که خارها همه گردن کشیده اند امروز

روزی که آه من به هواداری تو خاست

در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز

بدار عزت موی سفید پیران را

ز جای خویش به تعظیم صبحدم برخیز

درین جهان نبود فرصت کمر بستن

ز خاک تیره، کمر بسته چون قلم برخیز

از سر مژگان، نگاه حسرت ما نگذرد

عمر بال افشانی ما تا لب بام است و بس

از دل آگاه، در عالم، همین نام است و بس

چشم بیداری که دیدم، حلقهٔ دام است و بس

چون نگردم گرد سر تا پای او چون گردباد؟

پاکدامانی که می بینم بیابان است و بس

بید مجنونیم، برگ ما زبان خامشی است

گل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس

از دشمنان خود نتوان بود بی خبر

آ ترا که گفت که از دوستان مپرس؟

سنگ و گوهر، دیده حیران میزان را یکی است

امتیاز کفر و ایمان از من مجنون مپرس

در دیار ما که جان از بهر مردن می دهند

آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/31




تک بیتی های ناب صائب تبریزی/بخش بیست و سوم

درخواست حذف اطلاعات

شاهی و عمر ابد هر دو به یک ندهند

ای سکندر، طمع از چشمهٔ حیوان بردار

به هر روش که توانی اب کن تن را

ازین ستمکده سیلاب را دریغ مدار

عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار

وقت شباب دامن فرصت نگاه دار

یارب مرا ز پرتو منت نگاه دار

شمع مرا ز دست حمایت نگاه دار

پیر مغان ز توبه ترا منع اگر کند

زنهار گوش هوش به آن خیره خواه دار

در زیر قه شیشهٔ می را نگاه دار

این ماه را نهفته در ابر سیاه دار

شب را اگر از مرده دلی زنده نداری

جهدی کن و دامان سحرگاه نگه دار

به شکر این که شدی پیشوای گرمروان

ز نقش پای چراغی به راه ما بگذار

حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست

از اج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار

نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست

وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار

جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست

موج دریادیده در ساحل نمی گیرد قرار

کاش در زندگی از خاک مرا برمی داشت

آن که بر تربت من سایه فکند آ کار

عقل پیری ز من ایام جوانی مطلب

که در ایام خزان صاف شود آب بهار

از فروغ لاله آتش زیر پا دارد بهار

چون گل رعنا، خزان را در قفا دارد بهار

گر به جرم صافی سنگبارانت کنند

همچو آب از بردباریها به روی خود میار

خبر حسرت آغوش تهیدست مرا

یک ره ای هالهٔ بیدرد، به آن ماه ببر

به پیری، گفتم از دامان دنیا دست بردارم

ندانستم که در خشکی شود این خار گیراتر

چون زمین نرم از من گرد بر می آورند

می کنم هر چند با مردم مدارا بیشتر

پیران تلاش رزق فزون از جوان کنند

حرص گدا شود طرف شام بیشتر

مانند آب چشمه ز کاوش فزون شود

چندان که می خوری غم ایام بیشتر

دارد نظر به خانه ابان همیشه عشق

ویرانه فیض می برد از ماه بیشتر

فروغ عاریت بانور ذاتی برنمی آید

که روز ابر باشداز شب مهتاب روشنتر

چراغ مسجد از تاریکی میخانه افروزد

شب آدینه باشد گوشهٔ محراب روشنتر

زندان به روزگار شود دلنشین و ما

هر روز می شویم ز دنیا رمیده تر

از سنگلاخ دنیا، ای شیشه بار بگذر

چون سیل نو بهاران، زین کوهسار بگذر

هنگام بازگشت است، نه وقت سیر و گشت است

با چهرهٔ خزانی، از نو بهار بگذر

صبح آگاهی شود گفتم مرا موی سفید

چشم بی شرم مرا شد ٔ خواب دگر

بغیر عشق که از کار برده دست و دلم

نمی رود دل و دستم به هیچ کاردگر

لامکانی شو که تبدیل مکان آب و گل

نقل باشد از زندان به زندان دگر

به گفتگو نرود کار عشق پیش و مرا

نمی کشد دل غمگین به گفتگوی دگر

ز حرف سرد ناصح غفلتم افزود بر غفلت

نسیم صبح، شد خواب مرا افسانهٔ دیگر

فرصت نمی دهد که بشویم ز دیده خواب

از بس که تند می گذرد جویبار عمر

دل می شود سیاه ز فانوس بی چراغ

در روز ابر، بادهٔ چون آفتاب گیر

صبح است ساقیا می چون آفتاب گیر

عیش رمیده را به کمد گیر

ذوقی است جانفشانی یاران به اتفاق

هم نیستی شو و دست شرار گیر

جز گوشهٔ قناعت ازین خاکدان مگیر

غیر از کنار، هیچ ز اهل جهان مگیر




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/32




تک بیتی های ناب صائب تبریزی/بخش بیست و سوم

درخواست حذف اطلاعات

شاهی و عمر ابد هر دو به یک ندهند

ای سکندر، طمع از چشمهٔ حیوان بردار

به هر روش که توانی اب کن تن را

ازین ستمکده سیلاب را دریغ مدار

عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار

وقت شباب دامن فرصت نگاه دار

یارب مرا ز پرتو منت نگاه دار

شمع مرا ز دست حمایت نگاه دار

پیر مغان ز توبه ترا منع اگر کند

زنهار گوش هوش به آن خیره خواه دار

در زیر قه شیشهٔ می را نگاه دار

این ماه را نهفته در ابر سیاه دار

شب را اگر از مرده دلی زنده نداری

جهدی کن و دامان سحرگاه نگه دار

به شکر این که شدی پیشوای گرمروان

ز نقش پای چراغی به راه ما بگذار

حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست

از اج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار

نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست

وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار

جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست

موج دریادیده در ساحل نمی گیرد قرار

کاش در زندگی از خاک مرا برمی داشت

آن که بر تربت من سایه فکند آ کار

عقل پیری ز من ایام جوانی مطلب

که در ایام خزان صاف شود آب بهار

از فروغ لاله آتش زیر پا دارد بهار

چون گل رعنا، خزان را در قفا دارد بهار

گر به جرم صافی سنگبارانت کنند

همچو آب از بردباریها به روی خود میار

خبر حسرت آغوش تهیدست مرا

یک ره ای هالهٔ بیدرد، به آن ماه ببر

به پیری، گفتم از دامان دنیا دست بردارم

ندانستم که در خشکی شود این خار گیراتر

چون زمین نرم از من گرد بر می آورند

می کنم هر چند با مردم مدارا بیشتر

پیران تلاش رزق فزون از جوان کنند

حرص گدا شود طرف شام بیشتر

مانند آب چشمه ز کاوش فزون شود

چندان که می خوری غم ایام بیشتر

دارد نظر به خانه ابان همیشه عشق

ویرانه فیض می برد از ماه بیشتر

فروغ عاریت بانور ذاتی برنمی آید

که روز ابر باشداز شب مهتاب روشنتر

چراغ مسجد از تاریکی میخانه افروزد

شب آدینه باشد گوشهٔ محراب روشنتر

زندان به روزگار شود دلنشین و ما

هر روز می شویم ز دنیا رمیده تر

از سنگلاخ دنیا، ای شیشه بار بگذر

چون سیل نو بهاران، زین کوهسار بگذر

هنگام بازگشت است، نه وقت سیر و گشت است

با چهرهٔ خزانی، از نو بهار بگذر

صبح آگاهی شود گفتم مرا موی سفید

چشم بی شرم مرا شد ٔ خواب دگر

بغیر عشق که از کار برده دست و دلم

نمی رود دل و دستم به هیچ کاردگر

لامکانی شو که تبدیل مکان آب و گل

نقل باشد از زندان به زندان دگر

به گفتگو نرود کار عشق پیش و مرا

نمی کشد دل غمگین به گفتگوی دگر

ز حرف سرد ناصح غفلتم افزود بر غفلت

نسیم صبح، شد خواب مرا افسانهٔ دیگر

فرصت نمی دهد که بشویم ز دیده خواب

از بس که تند می گذرد جویبار عمر

دل می شود سیاه ز فانوس بی چراغ

در روز ابر، بادهٔ چون آفتاب گیر

صبح است ساقیا می چون آفتاب گیر

عیش رمیده را به کمد گیر

ذوقی است جانفشانی یاران به اتفاق

هم نیستی شو و دست شرار گیر

جز گوشهٔ قناعت ازین خاکدان مگیر

غیر از کنار، هیچ ز اهل جهان مگیر




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/33




تک بیتی های ناب صائب تبریزی/بخش بیست و دوم

درخواست حذف اطلاعات

اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز

این خانهٔ ش ته چکیدن گرفت باز

نبضی که بود از رگ خواب آرمیده تر

از شوق دست یار جهیدن گرفت باز

رنگ من کرده به بال وپر عنقا پرواز

نیست ممکن که به چندین بط می آید باز

زاهد خشک کجا، گریهٔ مستانه کجا؟

آب در دیدهٔ تصویر نگردد هرگز

صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود

بی دل پاک، سخن پاک نگردد هرگز

کدام آبله پا عزم این بیابان کرد؟

که خارها همه گردن کشیده اند امروز

روزی که آه من به هواداری تو خاست

در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز

بدار عزت موی سفید پیران را

ز جای خویش به تعظیم صبحدم برخیز

درین جهان نبود فرصت کمر بستن

ز خاک تیره، کمر بسته چون قلم برخیز

از سر مژگان، نگاه حسرت ما نگذرد

عمر بال افشانی ما تا لب بام است و بس

از دل آگاه، در عالم، همین نام است و بس

چشم بیداری که دیدم، حلقهٔ دام است و بس

چون نگردم گرد سر تا پای او چون گردباد؟

پاکدامانی که می بینم بیابان است و بس

بید مجنونیم، برگ ما زبان خامشی است

گل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس

از دشمنان خود نتوان بود بی خبر

آ ترا که گفت که از دوستان مپرس؟

سنگ و گوهر، دیده حیران میزان را یکی است

امتیاز کفر و ایمان از من مجنون مپرس

در دیار ما که جان از بهر مردن می دهند

آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/34




تک بیتی های ناب صائب تبریزی/بیست و یکم

درخواست حذف اطلاعات

دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم

خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده ایم

یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیک

هر که با ما خواجگی از سر گذارد، بنده ایم

هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ

می نام کرده ایم و به ساغر فکنده ایم

زین بیابان گرمتر از ما ی نگذشته است

ما ز نقش پا چراغ مردم آینده ایم

خواه در مصر غریبی، خواه در کنج وطن

همچو یوسف، بی گنه در چاه و زندان بوده ایم

حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان

می توان دانست از دستی که بر هم سوده ایم

چون میوه پخته گشت، گرانی برد ز باغ

ما بار نخل چون ثمر نارسیده ایم

نیفشانم چو یوسف تا ز دامن گرد تهمت را

به تکلیف عزیزان من ز زندان بر نمی آیم

بی عزیزان، مرگ پابرجاست عمر جاودان

ما چو اسکندر دل از آب بقا برداشتیم

یک جبهه گشاده ندیدیم در جهان

پوشیده بود، روی به هر در گذاشتیم

ماداغ توبه بر دل ساغر گذاشتیم

دور طرب به نشاهٔ دیگر گذاشتیم

هر ی تخمی به خاک افشاند و ما دیوانگان

دانه زنجیر در دامان صحرا کاشتیم

بر دانهٔ ناپخته دویدیم چو آدم

ما کار خود از روز ازل خام گرفتیم

نفسی چند که در غم گذراندن ستم است

همچو گل صرف شکر خنده بیجا کردیم

ستم به خویش ز کوتاهی زبان کردیم

به هر چه شکر نکردیم، یاد آن کردیم

بنای خانه بدوشی بلند کردهٔ ماست

قفس نبود که ما ترک آشیان کردیم

آستین بر هر چه افش م، دست ما گرفت

رو به ما آورد، بر هر چیز پشت پا زدیم

ما سیه بختان تفاوت را قلم بر سر زدیم

همچو مژگان سر ز یک چاک گریبان برزدیم

نیست ممکن از پشیمانی ی نقصان کند

شاخ گل شد دست افسوسی که ما بر سر زدیم

خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم

پشت دستی به گل چیده و ناچیده زدیم

هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشید

چار تکبیر برین نخل خزان دیده زدیم

حاصل ما ز عزیزان سفر کردهٔ خویش

مشت آبی است که بر آینهٔ دیده زدیم

دستش به چیدن سر ما کار تیغ کرد

چون گل به روی هر که درین باغ وا شدیم

کم نشد در سربلندی فیض ما چون آفتاب

سایهٔ ما بیش شد چندان که بالاتر شدیم

آسودگی کنج قفس کرد تلافی

یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم

دست کوتاه ز دامان گل و پا در گل

حال خار سر دیوار گلستان داریم

داغ عشق تو ز اندازهٔ ما افزون است

دستی از دور برین آتش سوزان داریم

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان

ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم

در تلافی، میوهٔ شیرین به دامن می دهیم

همچو نخل پرثمر، سنگی که بر سر می خوریم

دست کرم ز رشتهٔ تسبیح برده ایم

روزی نمی رود که به صد دل نمی رسیم

نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام

از حق گذشته ایم و به باطل نمی رسیم

منعان گر پیش مهمان نعمت الوان کشند

ما به جای سفره، خجلت پیش مهمان می کشیم!

یوسف به زر قلب فروشان دگرانند

ما وقت خوش خود به دو عالم نفروشیم

عنان گسسته تر از سیل در بیابانیم

به هر طرف که قضا می کشد شتابانیم

نظر به عالم بالاست ما ضعیفان را

نهال بادیه و سبزهٔ بیابانیم

چه فتاده است بر آییم چو یوسف از چاه؟

ما که خود را به زر قلب گران می دانیم

چیده ایم از دو جهان دامن الفت چون سرو

هر که از ما گذرد آب روان می دانیم

دارم عقیق صبر به زیر زبان خویش

مانند خضر، تشنهٔ آب بقا نیم

دیوانه ام ولیک بغیر از دو زلف یار

دیگر به هیچ سلسله ای آشنا نیم

چون صبح، خنده با جگر چاک می زنیم

در موج خیز خون، نفس پاک می زنیم

بیاض گردن او گر به دست ما افتد

چه بوسه های گلوسوز انتخاب کنیم!

دشمن خانگی آدم خاکی است زمین

خانهٔ دشمن خود را ز چه آباد کنیم؟

پیش ازان کز یکدگر ریزیم چون قصر حباب

خیز تا چون موجهٔ دریا وداع هم کنیم

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

خضر با عمر ابد پوشیده جولان می کند

ما به این ده روزه عمر اظهار هستی می کنیم

طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان

گر از ما نمی آید، وضویی می کنیم

آن سوخته جانم که اگر چون شرر از خلق

در سنگ گریزم، بتوان یافت به بویم

آن طفل یتیمم که ش ته است سبویم

از آب، همین گریهٔ تلخی است به جویم

وفا و مردمی از روزگار دارم چشم

ببین ز ساده دلیها چه از که می جویم

دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند

ما ز یاد ه نان در مقابل می رویم

سرما در قدم دار فنا افتاده است

ما نه آنیم که بر دوش ی بار شویم

ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویم

یا به بانگ قافله بیدار شویم

همان از طاعت من بوی کیفیت نمی آید

اگر سجادهٔ خود در می گلفام می شویم

ما را گزیده است ز بس تلخی خمار

از ترس، بوسه بر لب میگون نمی دهیم!

برچسب ها: شعر, شاعر, شعرامروز, شعرکوتاه, شاعران
+ نوشته شده در سیزدهم آذر ۱۳۹۷ ساعت 23:22 توسط ابوالقاسم کریمی | نظر بدهید

تک بیتی های ناب صائب تبریزی/بخش بیستم

من آن روزی که برگ شادمانی داشتم چون گل

بهار خنده رو را غنچه تصویر می گفتم

بود از موی سفید امید بیداری مرا

بالش پر گشت آن هم بهر خواب غفلتم

عالم بیخبری بود بهشت آبادم

تا به هوش آمدم، از عرش به فرش افتادم

از دم تیغ که هر دم به سرم می بارد

می توان یافت که سهوالقلم ایجادم

عنانداری نمی آمد ز من سیل بهاران را

دل دیوانه را در کوچه و بازار سر دادم

منم آن غنچه غافل که ز بی حوصلگی

سر خود در سر یک خنده بیجا

چو نقش پا گزیدم خا اری تا شوم ایمن

ندانستم ز همواری فزون پامال می گردم

من که بودم گردباد این بیابان، عاقبت

چون ره خو ده بار خاطر صحرا شدم

از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم

از دست روزگار برون چون دعا شدم

درین قلمرو آفت، ز ناتوانیها

به هر کجا که نشستم خط غبار شدم

فیض در بیخبری بود چو هشیار شدم

صرفه در خواب گران بود چو بیدار شدم

اول ز رشک محرمیم سرمه داغ بود

چون خواب، رفته رفته به چشمش گران شدم

عشق بر هر که زور آورد، من گشتم اب

سیل در هر جا که پا افشرد، من ویران شدم

چون ماه مصر، قیمت من خواست عذر من

گر یک دو روز بار دل کاروان شدم

بزرگان می کنند از تل ویی سرمه در کارم

اگرچه با جواب خشک ازین کهسار سندم

مرا بیزار کرد از اهل ت، دیدن دربان

به یک دیدن، ز صد نادیدنی آزاد گردیدم

منه انگشت بر حرفم، اگر درد سخن داری

که بر هر نقطه من صد بار چون پرگار گردیدم

ز راستی نبود شاخه های بی بر را

خج ی که من از قامت دو تا دارم

چو مینای پر از می فتنه ها دارم به زیر سر

شود پر شور عالم چون ز سر دستار بردارم

شود بار دلم آن را که از دل بار بردارم

نهد پا بر سرم از راه هر خار بردارم

نظر برداشت شبنم در هوای آفتاب از گل

به امید که من از عارض او چشم بردارم؟

که می گویدپری در دیدهٔ مردم نمی آید؟

که دایم در نظر باشد پریزادی که من دارم

کهنه در پیری مرا دارد جوان دایم

که دارد از مریدان این چنین پیری که من دارم؟

نمی باید سلاحی تیزدستان شجاعت را

که در سر پنجه خصم است شمشیری که من دارم

تماشای بهشت از خلوتم بیرون نمی آرد

به است از جنت در بسته زندانی که من دارم

ز ا یر قناعت می شمارم نعمت الوان

اگر رنگین به خون گردد لب نانی که من دارم

امیدم به بی دست و پایی است، ورنه

چه کار آید از دست و پایی که دارم؟

سپندست کز جا جهد، جا نماید

درین انجمن آشنایی که دارم

گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش

پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟

نگاه گرم را سر ده به جانم تا دلی دارم

مرا دریاب ای برق بلا تا حاصلی دارم

از من خبر دوری این راه مپرسید

چندان نفسم نیست که پیغام گذارم

جگر سنگ به نومیدی من می سوزد

آب حیوانم و از ریگ روان تشنه ترم

می کنم در کار ساحل این کهن تابوت را

تا به کی سیلی درین دریای طوفانی خورم؟

تا به کی بر دل ز غیرت زخم پنهانی خورم

با تو یاران می خورند و من پشیمانی خورم

چه نسبت است به مژگان مرا نمی دانم

که پیش چشمم و از پیش چشمها دورم

عزیزی خواری و خواری عزیزی بار می آورد

در آغوش پدر از چاه و زندان بیش می لرزم

کمان بال و پر پرواز گردد تیر بی پر را

در آغوش وصال از بیم هجران بیش می لرزم

نخو ده است با کین ی هرگز دل صافم

ز بستر چون دعا از های پاک برخیزم

ز خال گوشهٔ ابروی یار می ترسم

ازین ستارهٔ دنباله دار می ترسم

ز رنگ و بوی جهان قانعم به بی برگی

خزان گزیده ام از نوبهار می ترسم

فتح ب نشد از کعبه و بتخانه مرا

بعد ازین گوش بر آواز در دل باشم

چند در دایرهٔ مردم عاقل باشم

تختهٔ مشق صد شهٔ باطل باشم

چون گوهر گرامی آدم درین بساط

مسجود آفرینش و مردود آتشم

هستی موهوم موج سر بیش نیست

به که بر لوح وجود خود خط باطل کشم

از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم

چون ترازو از دوسر دایم گرانی می کشم

دست و پا گم می کنم زان نرگس نیلوفری

من که عمری شد بلای آسمانی می کشم

دلی خالی ز غیبت در حضورم می توان

نیم غمگین به سنگینی اگر مشهور شد گوشم

در عالم ایجاد من آن طفل یتیمم

کز شیر، به دشنام کند دایه خموشم

ز جوی شیر تلخ بر خود خواب شیرین را

خجل چون کو ن زین بازی طفلانه خویشم

کیست جز آینه و آب درین قحط آباد

که کند گریه به روز سفر از دنبالم

در آشیان به خیال تو آنقدر ماندم

که غنچه شدگل پرواز در پر و بالم

نسازد لن ترانی چون کلیم از طور نومیدم

نمک پرورده عشقم، زبان ناز می دانم

به میزان قیامت، بیش کم، کم بیش می آید

زبان این ترازو را نمی دانم، نمی دانم

گل من از خمیر شیشه و جام است پنداری

که چون خالی شدم از باده، خندیدن نمی دانم

ربوده است ز من اختیار، جذبهٔ بحر

عنان گسسته تر از رشته های بارانم

بیداری ت به سبکروحی من نیست

هرچند که در چشم تو چون خواب گرانم

در هر که ترا دیده، به حسرت نگرانم

عمری است که من زنده به جان دگرانم

نه ذوق بودن و نه روی بازگردیدن

چو خنده بر لب ماتم رسیده حیرانم

شوم به خانه مردم، نخوانده چون مهمان؟

که من به خانه خود چون نخوانده مهمانم

به عشق پاک صرف عمر خود، ندانستم

که از تردامنی با غنچه همبستر شود شبنم

بعد ایامی که گلها از سفر باز آمدند

چون نسیم صبحدم می باید از خود رفتنم

گر می زنم به هم کف افسوس، دور نیست

بال و پری نمانده که بر یکدگر زنم

می کند چرخ ستمگر به شکرخنده حساب

لب مخمور به خمیازه اگر باز کنم

خانه ای از خانه آیینه دارم پاکتر

هر چه هر آورد با خویش مهمانش کنم

آه کز بی حاصلیها نیست در من مرا

آنقدر حاصل که وقت خوشه چینی خوش کنم

رخنه در کار ز تسبیح فزون است مرا

چون دل خویش ز صدر راهگذر جمع کنم؟

گوشه ای کو، که دل از فکر سفر جمع کنم

پا به دامان صدف همچو گهر جمع کنم

من که نتوانم گلیم خود برآوردن ز آب

دیگری را از رفیقان دستگیری چون کنم؟

دعوی گردن فرازی با اسیری چو کنم؟

در صف آزادمردان این دلیری چون کنم؟

روشندلی نمانده درین باغ و بوستان

با خود مگر چو آب روان گفتگو کنم

چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟

دلم نمی دهد این صفحه را سیاه کنم

نیست یک جبهه واکرده درین وحشتگاه

ننهم روی خود از شهر به صحرا چه کنم؟

من نه آنم که تراوش کند از من گله ای

می دهد خون جگر رنگ به بیرون، چه کنم؟

دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست

از تهی دل می شود افزون، چه کنم؟

بر فقیران پیشدستی از انصاف نیست

میوه چون در شهر شد بسیار، نوبر می کنم

از بس نشان دوری این ره شنیده ام

انجام را تصور آغاز می کنم

ابرام در ش تن من اینقدر چرا؟

آ نه من به بال تو پرواز می کنم؟

خنده و جان بر لبم یکبار می آید چو برق

ابر می گرید به حالم چون تبسم می کنم

می دهم جان در بهای حسن تا در است

من گل این باغ را در غنچگی بو می کنم

نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب

خوشوقت می شوند حریفان ز شیونم

مرا ز سیر چمن غم، ترا نشاط رسد

تو خنده گل و من داغ لاله می بینم

چو ع چهره خود در پیاله می بینم

خزان در آینه برگ لاله می بینم

همان ریزند خار از ناسپاسیها به چشم من

به مژگان گرچه از راه عزیزان خار می چینم

ز ناکامی گل از همصحبتان یار می چینم

گلی کز یار باید چیدن از اغیار می چینم

هر مصلحت عقل، کم از کوه غمی نیست

کو رطل گرانی که سبکبار نشینم؟

درین ریاض من آن شبنم گرانجانم

که در خزان به شکر خواب نو بهار روم

فکر شنبه تلخ دارد را بر ک ن

من چسان غافل به پیری از غم فردا شوم؟

ناتمامان، چون مه نو، یاد من خواهند کرد

از نظر روزی که چون خورشید ناپیدا شوم

ز من کناره کند موج اگر حباب شوم

فریب من نخورد تشنه گر سراب شوم

نزدیک من میا که ز خود دور می شوم

وزبیخودی ز وصل تو مهجور می شوم

از دیده هرچه رفت، ز دل دور می شود

من پیش چشم خلق ز دل دور می شوم

شکایتی است که مردم ز یکدگر دارند

حکایتی که درین روزگار می شنوم

چندان که درین دایره چون چشم پ

حاصل نشد از من دونان پر کاهم

به سیم قلب یوسف را نمی گیرند از اخوان

من انصاف از یداران درین بازار می خواهم

زنده می سوزد برای مرده در هندوستان

دل نمی سوزد درین کشور عزیزان را به هم

داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج

وقت شورش بر نمی دارند سر از پای هم

شود جهان لب پرخنده ای، اگر مردم

کنند دست یکی در گره گشایی هم

شدند جمع دل و زلف از آشنایی هم

ش تگان جهانند مومیایی هم

فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم

که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم

چون سرو گذشتم ز ثمر تا شوم آزاد

صد سلسله از برگ نهادند به پایم

نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی

دیگران آبندو ما ریگ ته جوی توایم

از چشم زخم تو به مبادا ش ته دل

عهدی که ما به شیشه و پیمانه بسته ایم

بر حواس خویش، راه آرزوها بسته ایم

از علاج یک جهان بیمار فارغ گشته ایم

با دست رعشه دار، چو شبنم درین چمن

دامان آفتاب مکرر گرفته ایم

باور که می کند، که درین بحر چون حباب

سر داده ایم و زندگی از سر گرفته ایم

چون کمان و تیر، در وحشت سرای روزگار

تا به هم پیوسته ایم از هم جدا افتاده ایم

ما نام خود ز صفحه دلها سترده ایم

در دفتر جهان، ورق باد برده ایم

ما توبه را به طاعت پیمانه برده ایم

محراب را به سجده بتخانه برده ایم

خمها چو فیل مست سر خود گرفته اند

از بس که درد سر سوی میخانه برده ایم

از صبح سوز، خدایا نگاه دار

این رازها که مابه دل شب س ایم

کوچه گرد آستین چون اشک حسرت نیستیم

همچو مژگان بر در یک خانه پا افشرده ایم

صلح از فلک به دیدهٔ بیدار کرده ایم

رو در صفا و پشت به زنگار کرده ایم

زیبا و زشت در نظر ما یکی شده است

تا خویش را چو آینه هموار کرده ایم

گل را به رو اگر نشناسیم عیب نیست

ما چشم در حریم قفس باز کرده ایم

نومید نیستیم ز احسان نوبهار

هرچند تخم سوخته در خاک کرده ایم

نیست طول عمر را کیفیت عرض حیات

ما به آب تلخ، صلح از آب حیوان کرده ایم

عمر اگر باشد، تماشای اثر خواهید کرد

نعرهٔ مستانه ای در کار گردون کرده ایم!

زبان چشم خوبان را نمی داند چو ما

روزگاری این غزالان را شبانی کرده ایم !

گرچه خاکیم پذیرای دل و جان شده ایم

چون زمین، آینهٔ حسن بهاران شده ایم

نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک

ما درین غمکده یارب به چه کار آمده ایم؟

بردار ز رخسار خود ای صبح امید

که سیه نامه چو شبهای گناه آمده ایم

نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید

تخم خشکی در زمین انتظار افشانده ایم

ما چو سرواز راستی دامن به بار افشانده ایم

آستین چون شاخ گل بر نوبهار افشانده ایم

نیست غیر از بحر، چون سیلاب، ما را منزلی

گرد راه از خویش در آغوش یار افشانده ایم




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/35




تک بیتی های ناب صائب تبریزی/بخش نوزدهم

درخواست حذف اطلاعات

هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست

هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام

جسم در دامن جان بیهده آویخته است

سیل در گوشهٔ ویرانه نگیرد آرام

چه سود ازین که چو یوسف عزیز خواهم شد؟

مرا که عمر به زندان گذشت و چاه تمام

کجاست نیستی جاودان، که بیزارم

ازان حیات که گردد به سال و ماه تمام

خا اری ز شکایت دهنم دوخته است

نقش پایم که به هر راهگذار ساخته ام

منم آن لاله که از نعمت الوان جهان

با دل سوخته و خون جگر ساخته ام

ازسبکباران راه عشق خجلت می کشم

بر کمر هر چند جای توشه دامن بسته ام

بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا

که من این بار به امید تو برداشته ام

تانظر از گل رخسار تو برداشته ام

مژه دستی است که در پیش نظر داشته ام

چون به داغ غربت من دل نسوزد سنگ را؟

خال موزونم که بر رخسار زشت افتاده ام

از بهشت افتاد بیرون آدم و خندان نشد

چون نگریم من که از دلدار دور افتاده ام

تیشه فرهاد گردیده است هر مو بر تنم

تا ازان معشوق شیرین کار دور افتاده ام

با همه مشکل گشایی خاک باشد رزق من

بر سر راه چون کلید اهل فال افتاده ام

هیچ را دل نمی سوزد به من چون آفتاب

گرچه از بام بلند آسمان افتاده ام

ز سردمهری احباب، در ریاض جهان

تمام برگ سفر چون گل خزان زده ام

ی به خاک چو من گوهری نیندازد

به سهواز گره روزگار وا شده ام

به پای قافله رفتن ز من نمی آید

چو آفتاب به تنها روی برآمده ام

چو بید اگر چه درین باغ بی برآمده ام

به عذر بی ثمری سایه گستر آمده ام

همان به خاک برابر چو نور خورشیدم

اگرچه از همه آفاق بر سر آمده ام

چون قلم، شد تنگ بر من از سیه کاری جهان

نیست جز یک پشت ناخن، دستگاه خنده ام

بر زمین ناید ز شادی پای من چون گردباد

تا خس و خاشاک هستی را به هم پیچیده ام

از حریم قرب، چون سنگم به دور انداخته است

چون فلاخن هر که را بر گرد سر گردیده ام

سال ها در دل خون خود را خورده ام

تا درین گ ار چون گل یک دهن خندیده ام

مرد مصاف در همه جا یافت می شود

در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده ام

بر روی نازبالش گل تکیه می کند

عاشق به شوخ چشمی شبنم ندیده ام

حسن در زندان همان بر مسند فرماندهی است

من عزیز مصر را در وقت خواری دیده ام

از جور روزگار ندارم شکایتی

این گرگ را به قیمت یوسف یده ام

از بس که بی گمان به در دل رسیده ام

باور نمی کنم که به منزل رسیده ام

دیدن یک روی آتشناک را صد دل کم است

من به یک دل، عاشق صد آتشین رخساره ام

غم به قدر غمگسار از آسمان نازل شود

زان غم من زود آ شد که بی غمخواره ام

با گرانقدری سبک در دیده هایم چون

با سبکروحی به خاطرها گران چون روزه ام

خش ال زهد نم در جوی من نگذاشته است

تشنه یک هایهای گریه مستانه ام

سودای زلف، سلسله جنبان گفتگوست

کوته نمی شود به شنیدن فسانه ام

در مذاق من، تلخ، آب زندگی است

شیشه چون خالی شد از من، پر شود پیمانه ام

نومید نیم از کرم پیر ابات

در بحر ش ته است سبو همچو حبابم

چشم گشایش از خلق، نبود به هیچ بابم

در بزم بیسوادان، لب بسته چون کتابم

محرمی نیست در آفاق به محرومی من

عین دریایم و سرگشته تر از گردابم

مکن ای شمع با من سرکشی، کز پاکدامانی

به یک خمیازه خشک از تو قانع همچو محرابم

گر شوی با خبر از سوز دل بیتابم

دم آبی نخوری تا نکنی سیرابم

نگردید از سفیدیهای مو آیینه ام روشن

زهی غفلت که در صبح قیامت می برد خوابم

چهرهٔ یوسف ز سیلی گرمی بازار یافت

سایه دستی ز اخوان وطن می خواستم!

چه شبها روز در شبستان سر زلفش

که اوراق دل صد را بر یکدگر بستم

به تکلیف بهاران شاخسارم غنچه می بندد

اگر در دست من می بود، اول بار می بستم

از خود مرا برون بر، تا کی درین ابات

مستی و هوشیاری، سازد بلند وپستم

چه با من می تواند شورش روز جزا ؟

که از دل سالهادامان م بود در دستم

تهی شود به لبم نارسیده رطل گران

ز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم

جدا چو دست سبو از سرم نمی گردد

ز بس به فکر تو مانده است زیر سر دستم

از جام بیخودی کرد، ساقی خدا پرستم

بودم ز بت پرستان، تا از خودی نرستم

راهی که راهزن زد، یک چند امن باشد

ایمن شدم ز ، تا توبه را ش تم

دلتنگ از ملامت اغیار نیستم

چون گل، گرفته در بغل خار نیستم

دیوانه ام که بر سر من جنگ می شود

جنس اد کوچه و بازار نیستم

رزق می آید به پای خویش تا دندان به جاست

آسیا تا هست، در شه نان نیستم

نشتر از نامردی در چشمم ش ت

از ره هر به مژگان خار و خس برداشتم

بی نیاز از خلق از دست دعای خود شدم

حاصل عالم ازین یک کف زمین برداشتم

من که روشن بود چشم نوبهار از دیدنم

یک چمن خمیازه در آغوش چون گل داشتم

نرمی ره شد چون مخمل تار و پود خواب من

جای گل، ای کاش آتش زیر پا می داشتم

عاقبت زد بر زمینم آن که از روی نیاز

سال هابر روی دستش چون دعا می داشتم

تمام از گردش چشم تو شد کار من ای ساقی

ز دست من بگیر این جام را کز خویشتن رفتم

ز همراهان ی نگرفت شمعی پیش راه من

به برق تیشه زین ظلمت برون چون کو ن رفتم

هنوزم از دهان چون صبح بوی شیر می آمد

که چون خورشید، مطلعهای عالمگیر می گفتم!




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/36




تک بیتی های ناب صائب تبریزی/بخش هجدهم

درخواست حذف اطلاعات

ز گاهواره تسلیم کن سفینهٔ خویش

میان بحر بلا در کنار مادر باش

ای شاخ گل، به صحبت بلبل سری بکش

بسیار بر رضای دل باغبان مباش

در جبههٔ گشادهٔ گلها نگاه کن

دلگیر از گرفتگی باغبان مباش

آب روان عمر ز ه خوشترست

آزرده از گذشتن این کاروان مباش

زینت ظاهر چه کار آید دل افسرده را؟

نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش

شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباش

لاله در کوه بدخشان گر نباشد گو مباش

ای صبح مزن خندهٔ بیجا، شب وصل است

گر روشنی چشم منی، نشین باش

یاد از نگاه گیر طریق سلوک را

در عین آشنایی مردم، رمیده باش

صحبت شبهای میخواران ندارد بازگو

چون ز مجلس می روی بیرون، لب پیمانه باش

بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را

در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش

نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت

هر طفل نی سوار کند تازیانه اش

چون تاک اگرچه پای ادب کج نهاده ایم

ما رابه ریزش مژهٔ اشکبار بخش

ای آن که پای کوه به دامن ش ته ای

یک ذره صبر هم به من بیقرار بخش

گرانی می کند بر خاطرش یادم، نمی دانم

که با این ناتوانی چون توانم رفت از یادش؟!

ز انقلاب جهان بی بران نیم لرزند

که هر چه میوه ندارد نمی فشانندش

برهمن از حضور بت، دل آسوده ای دارد

نباشد دل به جا آن را که در غیب است معبودش

عیار گفتگوی او نمی دانم، همین دانم

که در فریاد آرد بوسه را لبهای خاموشش

به آب می برد و تشنه باز می آرد

هزار تشنه جگر را چه زنخدانش

به زور، چهرهٔ خود را شکفته می دارم

چو پسته ای که کند زخم سنگ خندانش

به عزم رفتن از گ ار چون قامت برافرازد

گل از بی طاقتی، چون خار آویزد به دامانش

به آه سرد من آن شاخ گل سر در نمی آرد

وگرنه هر نسیمی می برد از راه بیرونش

دل بی طاقتی چون طفل بدخو در بغل دارم

که نتوانم به کام هر دو عالم داد تسکینش

بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود

آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش

می کند مستی گوارا تلخی ایام را

وای برآن که می آید درین محفل به هوش

ساحلی نیست به از شستن دست از جانش

آن که سیلاب ز پی دارد و دریا د یش

آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش

آه اگر در دل عاشق نگرد صورت خویش

حاصل من چو مه نو ز کمانخانه چرخ

تیر باران اشارت بود از شهرت خویش

چون هر چه وقف گشت بزودی شود اب

کردیم وقف عشق تو ملک وجود خویش

هر چند تا جریم، فرومایه نیستیم

تابر زیان خلق گزینیم سود خویش

در دبستان وجود از تیره بختی چون قلم

رزق من کوتاهی عمرست از گفتار خویش

کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش

تا دریغ از چشم خود می داشتی دیدار خویش

حرف سبک نمی بردم از قرار خویش

از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش

ای که می جویی گشاد کار خود از آسمان

آسمان از ما بود سرگشته تر در کار خویش

آغوشم از کشاکش حسرت چو گل درید

شاخ گلی ندید شبی در کنار خویش

نکند باد خزان رحم به مجموعهٔ گل

من به امید چه شیرازه کنم دفتر خویش ؟

از گهر سنجی این جوهریان نزدیک است

که ز ساحل به صدف باز برم گوهر خویش

ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش

ما و دریا نمودیم به هم گوهر خویش

خود کرده ام به شکوه تر خصم جان خویش

کافر مباد کشتهٔ تیغ زبان خویش !

جمع سازد برگ عیش از بهر تاراج خزان

در بهار آن که می بندد در دبستان خویش

چون سرو در مقام رضا ایستاده ام

آسوده خاطرم ز بهار و خزان خویش

دایم به خون گرم شفق غوطه می خورم

چون صبح صادق از نفس راستین خویش

از بیقراری دل اندوهگین خویش

خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش

چو یوسفم که به چاه افتد از کنار پدر

اگر به چرخ برآیم ز آستانه خویش

چو زلف ماتمیان درهم است کار جهان

ازین بلای سیه، دور دار شانه خویش

بر دشمنان شمردم، عیب نهانی خویش

خود را خلاص ، از پاسبانی خویش

نیم به خاطر صحرا چو گردباد گران

نفس چو راست کنم، می برم گرانی خویش

در دشت با سرابم، در بحر یار آبم

چون موج در عذابم، از خوش عنانی خویش

ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانم

که دست شانه نگارین برآمد از مویش




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/37




تک بیتی های ناب صائب تبریزی/بخش هفدهم

درخواست حذف اطلاعات

سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد

عمر سبک عنان را، صرف مدام گردان

کار جهان تمامی، هرگز نمی پذیرد

پیش از تمامی عمر، خود را تمام گردان

زان چهرهٔ عرقناک، زنهار بر حذر باش

سیلاب عقل و هوش است، این قطره های باران

ایام نوجوانی، غافل مشو ز فرصت

کاین آب برنگردد، دیگر به جویباران

همیشه داغ دل دردمند من تازه است

که شب خموش نگردد چراغ بیماران

دو چشم شوخ تو با یکدیگر نمی سازند

که در هم یکدلند میخواران

ه را گر گان بیدار نتوانند کرد

چون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟

گر نخواهی پشت پا زد بر جهان، پایی بکوب

دست اگر نتوانی افشاند آستینی برفشان

گر به بیداری غرور حسن مانع می شود

می توان دلهای شب آمد به خواب عاشقان

پیش ازین، بر رفتگان افسوس می خوردند خلق

می خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان

نیست آسان خون نعمتهای الوان ریختن

برگریزان مکافات است دندان ریختن!

سال ها گل در گریبان ریختی چون نوبهار

مدتی هم اشک می باید به دامان ریختن

چو گل با روی خندان صرف کن گر ده ای داری

که دل را تنگ سازد، در گره چون غنچه زر بستن

هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن

می نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن

این چنین زیر و زبر عالم نمی ماند مدام

می نشاند چرخ هر را به جای خویشتن

بوسی که ز کنج لب ساقی نگرفتم

می بایدم اکنون ز لب جام گرفتن

چون دست برآرم به گرفتن، که ز غیرت

بارست به من عبرت از ایام گرفتن!

ز اخوان راضیم تا دیدم انصاف یداران

گوارا کرد بر من چاه را، از قیمت افتادن

از دست نوازش تپش دل نشود کم

ن نشود ز له از پای فشردن

خط پاکی ز سیلاب فنا دارد وجود ما

چه از ما می توان بردن، چه با ما می توان ؟

گریزد لشکر خواب گران از قطرهٔ آبی

به یک پیمانه از سر عقل را وا می توان

نمانده از شب آن زلف گر چه پاسی بیش

هنوز درد دل آغاز می توان

گرفتم این که نظر باز می توان

به بال چشم، چه پرواز می توان ؟

جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون

خنده در هنگامهٔ ماتم نمی باید زدن

قسمت خود بین نمی گردد زلال زندگی

ای سکندر، سنگ بر آیینه می باید زدن

زین بیابان می برم خود را برون چون گردباد

بیش ازین نتوان غبار خاطر صحرا شدن

چون سیاهی شد ز مو، هشیار می باید شدن

صبح چون روشن شود بیدار می باید شدن

داشتم چون سرو از امیدها

من چه دانستم چنین سر در هوا خواهم شدن؟

هر گنه عذری و هر تقصیر دارد توبه ای

نیست غیر از زود رفتن، عذر بیجا آمدن

دلم ز کنج قفس تا گرفت، دانستم

که در بهشت مکرر نمی توان بودن

خوش است فصل بهاران نوشیدن

به روی سبزه و گل همچو آب غلتیدن

کنون که شیشهٔ می مالک الرقاب شده است

ز عقل نیست سر از خط جام پیچیدن

نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاه

سرزمینی که زمین گیر توان گردیدن

در عشق پیش بینی، سنگ ره وصال است

شد سیل محو در بحر، از پیش پا ندیدن

بیستون را الم مردن فرهاد گداخت

سنگ را آب کند داغ عزیزان دیدن

ندارم محرمی چون کو ن تا درد دل گویم

ز سنگ خاره می باید مرا آدم تراشیدن

جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار

که در بهشت حلال است باده نوشیدن

چه می پرسی ز من کیفیت حسن بهاران را؟

که چون نرگس سر آمد عمر من در چشم

انصاف نیست آیهٔ رحمت شود عذاب

چینی که حق زلف بود بر جبین مزن

خاکم به چشم در نگه واپسین مزن

زنهار بر چراغ سحر آستین مزن

ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر یکی

چنان شود که چراغ پدر کند روشن

ز عمر، قسمت ما نیست جز زمان وداع

چو آن چراغ که وقت سحر شود روشن

درین دو هفته که ابر بهار در گذرست

تو نیز دامن امید چون صدف واکن

دل را به آتش نفس گرم آب کن

ای غافل از خزان، گل خود را گلاب کن

از زخم سنگ نیست در بسته را گزیر

روی گشاده را سپر حادثات کن

از آب زندگی به فات کن

از طول عمر، صلح به عرض حیات کن

فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان

به جای تربت مجنون مرا زیارت کن!

این راه دور، بیش ز یک نعره وار نیست

ای کمتر از سپند، ص بلند کن

هر چند ز ما هیچ ان کار نیاید

کاری که به همت رود از پیش، خبر کن

به خاکمال حوادث بساز زیر فلک

به آسیا نتوان گفت گرد کمتر کن

منمای به کوته نظران چهرهٔ خود را

از آه من ای آینه رخسار حذر کن

عمر عزیز را به می ناب صرف کن

این آب را به لالهٔ سیراب صرف کن

سر جوش عمر را گذر به درد می

درد حیات را به می ناب صرف کن

هر که زر به زر دهد اهل بصیرت است

فصل شکوفه را به می ناب صرف کن

سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن

گر توانی، آشنایی با نگاه خود مکن

قبلهٔ من! ع در شرع حیا نامحرم است

خلوت آیینه را هم جلوه گاه خود مکن

به استخاره اگر توبه کرده ای زاهد

به استخاره دگر زینهار کار مکن

ز باده توبه در ایام نوبهار مکن

به اختیار پشیمانی اختیار مکن

در ق می که ابر کرم موج می زند

شه چون حباب ز دامان تر مکن

از خود برون نرفته هوای سفر مکن

این راه را به پای زمین گیر سر مکن

ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن

خواب آلودگان از نعرهٔ مستانه کن

می رود فیض صبوح از دست، تا دم می زنی

پیش این دریای رحمت، دست را پیمانه کن

از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شود

زین صدای آب، سنگین تر شد آ خواب من

صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید

ٔ دیگر شد از غفلت برای خواب من

نباشم چون ز همزانویی آیینه در آتش؟

که می آید برون از سنگ و از آهن رقیب من!

یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من

با هیچ قفل، راست نیامد کلید من

مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا

من همان ذوقم که می یابند از گفتار من

به یک خمیازهٔ گل طی شد ایام بهار من

به یک شبنم نشست از جوش، خون لاله زار من

در حسرت یک مصرع پرواز بلندست

مجموعهٔ برهم زدهٔ بال و پر من

گفتم از پیری شود بند علایق سست تر

قامت خم حقله ای افزود بر زنجیر من

یک دل غمگین، جهانی را مکدر می کند

باغ را در بسته دارد غنچهٔ دلگیر من

با های ظاهر، دلنشین افتاده ام

سیل نتواند گذشت از خاک دامنگیر من

جوانی برد با خود آنچه می آمد به کار از من

خس و خاری به جا مانده است از چندین بهار از من

بجز ب هوا از من دگر کاری نمی آید

درین دریای پرآشوب پنداری حبابم من

به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم

چو آید گردن مینا به کف، مالک رقابم من

دیدهٔ بیدار انجم محو شد در خواب روز

همچنان در ٔ غیب است خواب چشم من

شه از ش ت ندارم، که همچو موج

افزوده می شود ز ش تن من

کشاکش رگ جان من اختیاری نیست

چو موج، در کف دریا بود اراده من

بر لب چاه زنخدان تشنه لب ه ام

آه اگر از سستی طالع نلغزد پای من!

با کمال ناگواریها گوارا کرده است

محنت امروز را شهٔ فردای من

خون می خورد کریم ز مهمان سیر چشم

داغ است عشق از دل بی آرزوی من

گردون سفله لقمهٔ روزی حساب کرد

هر گریه ای که گشت گره در گلوی من

بر حریر عافیت نتوان مرا در خواب کرد

می شناسد بستر بیگانه را پهلوی من

به نسیمی ز هم اوراق دلم می ریزد

به تامل گذر از نخل خزان دیدهٔ من

ازان خورند به تلخی ناب مرا

که بی تلاش به چنگ آمده است شیشهٔ من

اب حالی ازین بیشتر نمی باشد

که جغد خانه جدا می کند ز خانهٔ من

عاقبت پیر ابات ز بی پروایی

ریخت پیش بط می سبحهٔ صد دانهٔ من

ز گریه ای که مرا در گلو گره گردد

سپهر سفله کند کم ز آب و دانهٔ من

من و سیری ز عقیق لب خوبان، هیهات

خشکتر می شود از می لب پیمانهٔ من

می شود نخل برومند سبکبار از سنگ

سخن سخت، گران نیست به دیوانهٔ من

رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا

با میهمان ز خانه صفا می رود برون

یک ساعت است گرمی هنگامهٔ هوس

زود از سر حباب هوا می رود برون

هر تمنایی که پختم زیر گردون، خام شد

زین تنور سرد هیهات است نان آید برون

دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گریست

از زمین ما به ناخن آب می آید برون

غم ز محنت خانهٔ من شاد می آید برون

سیل از ویرانه ام آباد می آید برون

هر کجا تدبیر می چیند بساط مصلحت

از کمین بازیچهٔ تقدیر می آید برون

از حوادث هر که را سنگی به مینا می خورد

از دل خونگرم ما آواز می آید برون

چون نظر بر حاصل عمر عزیزان می کنم

از دل بی حاصلم صد آه می آید برون

نالهٔ ناقوس دارد هر سر مو بر تنم

این سزای آن که از بتخانه می آید برون

داغ بر دل شدم از انجمن یار برون

دست خالی نتوان رفت ز گ ار برون

مرا هر که بیرون می کشد از گوشهٔ خلوت

ستمکاری است کز آغوش یارم می کشد بیرون

زنده شد عالمی از خندهٔ جان پرور او

که گمان داشت وجود از عدم آید بیرون؟

بر سیه بختی ارباب سخن می گرید

ناله ای کز دل چاک قلم آید بیرون

نشاهٔ بادهٔ گلرنگ به تخت است مدام

ت از سلسلهٔ تاک نیاید بیرون

گر بداند که چه شورست درین عالم خاک

کشتی از بحر خطرناک نیاید بیرون

آنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارم

که به صد گریهٔ مستانه نیاید بیرون

هر که داند که خبرها همه در بیخبری است

هرگز از گوشهٔ میخانه نیاید بیرون

دلیل راحت ملک عدم همین کافی است

که طفل گریه کنان آید از عدم بیرون

ی که می نهد از حد خود قدم بیرون

کبوتری است که می آید از حرم بیرون

ز آسمان کهنسال چشم جود مدار

نمی دهد، چو سبو کهنه گشت، نم بیرون

بر لب ساغر ازان بوسهٔ سیراب زنند

که نیارد سخن از مجلس مستان بیرون

زلیخا همتی در عرصهٔ عالم نمی یابد

به امید که آید یوسف از چاه وطن بیرون؟

ٔ عصمت ندارد تاب دست انداز شوق

رو به کنعان کرد از دست زلیخا پیرهن

از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق

ابروی بی اشارهٔ محراب را ببین

خون مرا به گردن او گر ندیده ای

در ساغر بلور، می ناب را ببین

گر ندیدی شاخ گل را با خزان آمیخته

بر سر دوش من آن دست نگارین را ببین

دامن فانوس آن وسعت ندارد، ور نه من

گریه ها دارم چو شمع انجمن در آستین

از سکندر صفحهٔ آیینه ای بر جای ماند

تا چه خواهد ماند از مجموعهٔ ما بر زمین




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/38




تک بیتی های ناب صائب تبریزی/بخش شانزدهم

درخواست حذف اطلاعات

نیست در پایان عمر از رعشه پیران را گزیر

بر فروغ خویش می لرزد چراغ صبحگاه

هست در قبضهٔ تقدیر، گشاد دل تنگ

حل این عقد ز س نجهٔ تدبیر مخواه

مرگ بی منت، گواراتر ز آب زندگی است

زینهار از آب حیوان عمر جاویدان مخواه

چون لاله گرچه چشم و چراغم بهار را

تر می کنم به خون جگر، نان سوخته

نگردد چون کف افسوس هر برگ نهال من؟

که چون بادام آوردند در باغم نظربسته

مژگان من نشد خشک، تا شد جدا ز رویت

گوهر نمی شود بند، در رشتهٔ گسسته

دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بسته

کنج قفس بهشت است، بر مرغ پرش ته

ز پیری می کند برگ سفر یک یک حواس من

ز هم می ریزد اوراق خزان آهسته آهسته

دو ت است که یکبار آرزو دارم:

تو در کنار من و شرم از میان رفته

به آب روی خود در منتهای عمر می لرزم

به دست رعشه دارم ساغر سرشار افتاده

سر بر تن من نیست ز آشفته دماغی

زان دم که سبوی میم از دوش فتاده

دیوان ما و خود را، مفکن به روز م

در عذر خشم بیجا، یک بوسهٔ بجا ده

از پا فتادگانیم، در زیر پا نظر کن

از دست رفتگانیم، دستی به دست ما ده

بیگانگی ز حد رفت، ساقی می صفاده

ما را ز خویش بستان، خود را دمی به ما ده

به یاد هر چه خوری، می همان نشاط دهد

به ذوق نشاهٔ طفلی، می دو ساله بده

نمی دهی قدح بی شمار اگر ساقی

شمار قطرهٔ باران کن و پیاله بده!

اکنون که شد سفید مرا چشم انتظار

از سرمهٔ سیاهی منزل چه فایده؟

بعد عمری چون صدف گر قطرهٔ آبی خورم

در گلوی تشنه ام چون سنگ می گردد گره

از هجر و وصل نیست گشایش دل مرا

چون گوهرست قسمت من از دو سو گره

کیفیت است مطلب از عمر، نه درازی

خضر و حیات جاوید، ما و می دو ساله

هر چند برآوردهٔ آن جان جهانم

چون خانه ندارم خبر از صاحب خانه

ز ن آب روان سبز گردد

مجو چون خضر، هستی جاودانه

به دست تهی می گشایم گرهها

ز کار سیه روزگاران چو شانه

خوشا رهنوردی که چون صبح صادق

نفس راست چون کرد، گردد روانه




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/39




گزیده ات ناب غزلهای حافظ/ابوالقاسم کریمی

درخواست حذف اطلاعات
1
پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق
میخورند افسوس در ایام ما بر زندگان(صائب)
2
جمیله ای است عروس جهان ولی هُش دار
که این مخدره در عقد نمی آید
3
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
4
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
5
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته ی سر بسته چه دانی خموش
6
بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
7
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سسست و سخن های سخت خویش
8
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
9
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی , سیه و دلق خود ارزق نکنیم
10
ثواب روزه و حج قبول آن برد
که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد
11
یاری اندر نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آ ِ آمد؟؟دوستداران را چه شد
12
شهر ِ یاران بود و خاک مهربانان،این دیار
مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟
13
سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
14
عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگوی
نفیِ حکمت مکن از بهر دل عامی چند
15
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت می روند، آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دَغل در کار داور میکنند
یارب این نو تان را با خودشان نشان
کاین همه ناز از غلامِ تُرک و اَستر میکنند
16
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری،همه تزویر میکنند
17
غلام همت دردی کشان یکرنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
18
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
19
اوقات خوش آن بود که باد دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
20
از سخن چینان مل ها پدید آمد ولی
گر میان هم نشینان ناسزایی رفت رفت
21
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
22
چو بر روی زمین باش توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
23
ه هر درخت تحمل کند جفای خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد
24
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی بر کن ، که رنج بی شمار آرد
25
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
26
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شَوَم خاک چه سود اشک ندامت
27
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش دلی ست
تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است
28
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه ی غزل است
29
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است
30
پیوند عمر بسته به مویی ست هشدار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
31
سهو و خطای بنده چو گیرند اعتبار
معنای عفو و رحمت آموزگار چیست
32
در صومعه ی زاهد و در خلوت صوفی
جز گوشه ی ابروی تو محراب دعا نیست
33
قلندران حقیقت به نیم جو ن ند
قبای اطلس آن که از هنر عاریست
34
چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
35
فرصت شمر طریقه ی رندی که این طریق
چون راه گنج بر همه آشکاره نیست
36
ت آن است که بی خون ِ دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل باغِ جنان این همه نیست
37
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی، که زمان این همه نیست
38
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
39
به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
40
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمان مدارا
41
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی ، تغییر کن قضا را
42
برو از خانه ی گردون به دَر و نان مَطلب
کآن سیه کاسه در آ بکشد مهمان را
43
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
44
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
45
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
46
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
47
باده نوشی که در او روی و ریایی نَبُوَد
بهتر از زهد فروشی که در او روی ریاست
48
ما نه یاران ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سِر است بدین حال گواست
فرض ایزد بگذاریم و به بد نکنیم
وآنچه گویند روا نیست نگوییم رواست
49
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای جان من، خطا اینجاست
50
یدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
51
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
52
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
53
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است
54
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن
55
کار صواب باده پرستی است حافظا
برخیز و عزم جَزم به کار صواب کن
56
بر مِهر چرخ و شیوه ی او اعتماد نیست
ای وای بر ی که شد ایمن ز مکر وی
57
در کوی عشق شوکت شاهی نمی ند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
58
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی است
آن به کزین گریوه سبک بار بگذری
59
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
60
چو گل گر خُرده ای داری خدا را صرف ع کن
که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی
61
سخن در میگویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حُکم میر نوروزی
62
من نگویم که کنون با که بشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
63
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وَز نو آدمی
64
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
65
در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آنچه تو شی حکم آنچه تو فرمایی

................................

گردآوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی

آذر/1397




منبع : http://varamin.blogfa.com/post/40