بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

دفترچه ممنوعه

آخرین پست های وبلاگ دفترچه ممنوعه به صورت خودکار از بلاگ دفترچه ممنوعه دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



اندوه دلچسب محرم و شب تولد

درخواست حذف اطلاعات
ب از شدت استرس احساس سکته قلبی داشتم

سمت چپ بدنم قفل شده بود و درد داشت

استرس مربوط به خطایی بود که تو سامانه انتخاب واحد رخ داده بود و میترسیدم تا 1400 برگردم به عقب!1

ب پلک رو هم نذاشتم و صبحم تا ظهر با و دانشجو و تماسهای مکرر داشتم ...

ا سر بعد اینکه قالی که سفارش داده بودم رسید چادر چاقچون سمت حرم

انتظار میکشیدم زودتر برسم حرمم و پناه ببرم به رضا

قبل ورود به حرم پیام پروفسور اومد و غمم کم شد ...

سلام دادم به حضرت و رفتم دیدار شیخ بهایی فیلسوف و شمندم...

بعد هم یک دل سیر زیارت ...

چندقدمی از حرم فاصله گرفتم رو به حضرت مجدد سلام دادم و یاداوری هدیه تولد میخوام ازش... اما خب دیدم چه هدیه ای از خود حضرت و افتخار مجاورت بالاتر...

بابا میگف بریم برات گل و شیرنی بگیریم... متوجه شون دوست ندارم اندوه محرم از دلم ذره ای کم شه...

حقیقت ب وقتی قالی سفارش میدادم ک نه تو دلم خندیدم...

و همین خندیدن تاوانی به گرانی احساس برزخی بم داشت...

واس همین امشب اولین سالی بود که بدون جشن و دورهمی برگی از دفتر عمرم ورق خورد و پا گذاشتم تو 33...




منبع : http://valeriya.blogfa.com/post/289




اول مهر

درخواست حذف اطلاعات
امروز اول مهر بود

کمی استرس داشتم

اما دخترم عادی و با اعتماد بنفس مثل همیشه...

به شخصیتش غبطه میخورم

امروز وقت برگشت دلم گرفته بود و جای خالی دست تپل و کوچیکش تو دستم خیلی اذیتم کرد... یاد اول مهر 25 سال پیش افتادم...

احساس عربت و تنهایی و دلتنگی

اما دخترم عالی هست... نترس و با اعتماد بنفس...به خود متکی و قوی

برگشتنی از شدت دلتنگی رفتم پیش همسایه مون ....

خوب بود اما حالم خوب نکرد...باز هم صحبتهای عقیدتی و مذهبی و قضاوت رو مردم و نظر این خانوم نسبت به پوشش دخترم...میگفت دختر تپلیه باس پوشیده تر لباس تنش کنی اما طفلی دخترم همیشه تیپش ک نه بوده و دوست داشتنی ووالبته پوشیده به نسبت سنش ...

بگذریم....

به دخترم:

الهی همیشه همینطور با قدرت و محکم قدم برداری تو زندگیت




منبع : http://valeriya.blogfa.com/post/290




انسان...

درخواست حذف اطلاعات
فشارخون و گرفتگی عروق در آستانه 32 سالگی!

گرچه زمینه ارثی داره اما اینکه تو سن نه چندان بالا بروز میکنه ناشی از طوفانها و استرسهای زندگی هست

من واقعا معنی این ایه شریفه رو درک میکنم:

لقد خلقناالانسان فی کبد

والا زندگی برای بنده به شخصه فقط دوندگی داره نمیدونم کی قراره طعم آسایش و راحتی و خوشی بچشم...




منبع : http://valeriya.blogfa.com/post/291




صبح یک روز پاییزی....

درخواست حذف اطلاعات
صبح پیش پرفسور بودم

هزارماشالا قالیچه کرمون... به نسبت 13 سال قبل که دیدمش هیچ فرقی نکرده...همونطور ب و شاداب و خوش رو و مهربون و پوست شفاف...

در خصوص واحدهایی که بایستی بگذرونم بحث کردیم و پنجشنبه صبح تا عصر کلاس دارم و بایستی تا روز پنجشنبه یه سری مطالب درسی مرور کنم...

امروز برگشتنی یه کیلومتر قبل هاشمیه تو بلوار اباد پیاده روی ....

اولین روزی بود که پاییز چهره واقعیشو به شهر نشون داد...

هوا سرد و سو ک و زمینها خیس...




منبع : http://valeriya.blogfa.com/post/293




سلام پاییز...

درخواست حذف اطلاعات
خدایا

اخه مارو چه به هوا پاییزی...

لعنتی هوا...رنگ و بوی جدی پاییزی گرفته

نمیشه از حس و حالای خاصش گریزی پیدا کرد...

همیشه مدعی بودم مارو چه به پاییز ...

سلام پاییز...پاییز برگ ریز...

پ.ن . هر ی وقتی احساساتش قلیان میکنه یا با دیگران حرف میزنه و اشک میریزه و اروم میشه یام اگه آدم توداری باشه و کمی م غرور و مخفی کاری تو بروز احساساتش داشته باشه و از صداشم راضی باشه ، بلند میزنه زیر اواز... شنونده های عاقلم اگه تو خونه باشن که وا مصیبتا دست ادم رو میشه... همیشه صدا شکیلا نشسته به جونم .... این روزها ترانه شهزاده رویارو باهم چه چه میزنیم من و بانو شکیلا جان




منبع : http://valeriya.blogfa.com/post/294




شب نوشت و خستگی

درخواست حذف اطلاعات
سال گذشته همین موقه ها بود ، افسردگی وحشتناکی به سراغم اومده بود ، احساس پوچی و بی حاصلی می ...

احساس تنهایی...

اینکه ی واقعا به فکرم نیست ، سرنوشتم و زندگیم بی اهمیت بود برا همه... البته الانم هستا منتها من امسال گرفتار شدم....شلوغم خیلی شلوغ...فرصت سرخاروندم ندارم... زمان برای انجام کارها و مسئولیتهام کم دارم...

امشب نیت بشینم تکلیف برنامه نویسیم انجام بدم گیر یه برنامه دیگه افتادم که شخص مربوطه الان داره هفت پادشاهم خواب میبینه و من هنوز شهریه واریز ن و حتی یک جمله از کتب مربوط به تحصیلم رو مطالعه نکرذم...

یه پام دانشگاس یه پام مدرسه دخترم یه پام مهد قرآنش یه پام بازار و یدهای روزمره...

خونه م که قربونش برم... هر لحظه در حال مرتب و حرص خوردن ها و شلوغی های بعدشم...

قبول دارین اگه برا ی مهم باشی اون طرف حواسش به چکاپ شما و وقت معاینه ویژه ای که پزشک براتون تعیین کرده هست... انگااری تاقلب من از کار واینسته جدی نمیگیرن...

مهم نیست ... هر ی بایستی به فکر سلامتی خودش باشه... و من سعی می کنم خودم مراقب خودم و دخترم باشم.

یه حس قشنگ زی وستی دارم... قادر به بیانش نیستم در عین خستگیهام بهم انرژی میده...

امروز رفتیم برا سفر بابا کوله بگیریم یه اقا جوونی اومده بود برا مامانش کوله بگیره... تموم مغازه ها رو باهم گشتیم آ سر اومد پیشمون و نظر خواهی کرد ، طبق معمول بابا بی محلی میکنه و به زعم خودش سنگین برخورد میکنه ، من دیدم خیلی بده اینشکلی خودم شروع به اظهار نظر... بین کوله زرشکی و مشکی گیر افتاده بود بش گفت برا مامان مشکی بگیر گفت آخه زرشکیش خوشگل... گفتم بزنگین مامان ، همون لحظه تماس گرفت و نظر مادرشم مشکی بود... بابا از حسادت داشت میمرد... اما من به ایشون حق ندادم ... وقتی ی میاد رو میندازه و کمک میخواد نبایستی بی تفاوت بود... کمک فقط صدقه دادن نیست ، ترحم خیلی آسونه و البته قشنگم نیست ... نمیدونم مگه ما با مردم دشمنی داریم...؟ به شخصه همیشه با افراد با روی خوش و خیلی راحت برخورد و صحبت میکنم اما اگه طرف شخصیتش درین حد نباشه خیلی راحت میتونم از اون شرایط دربیام...

بگذریم... زندگی پاشو گذاشته رو گاز

تو این میون دوسه بار واسم ترمز زد و حس می کنم اگه سلامتیم جدی نگیرم به زودی برای همیشه ترمز زندگیم گرفته میشه..

دوست داشتم زیارت اربعین میرفتم کربلا اما خب نمیتونم....




منبع : http://valeriya.blogfa.com/post/295




اشارات نظر نامه رسان ست

درخواست حذف اطلاعات
نشود فاش ی آنچه میان ست
تا اشارات نظر نامه رسان ست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم ده به نگاهی که زبان ست

روزگاری شد و مَرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران ست
گرچه در خلوت راز دل ما ندید
همه جا ی عشق نهان ست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی ز خیال و ز جهان ست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان ست

سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وای از این آتش روشن که به جان ست

این ترانه زیبا از هوشنگ ابتهاج عزیز هست ، خانم سارا نائینی م خوندتش...قشنگه...

روزها مث باد میگذره...

امروزم بودم

کلا با ادما حال نمیکنم

با هیچ

بچه ها باهم رقابت دارن سر اینکه تدریس بگیرن و فلان موسسه کنکور برن، من تو فکر کلینیک حیوانات خانگی ام، تو فکر اموزش نقاشی و سه تار نوازیمم...

گاهی فکر میکنم "پول" اونچه که ساخته بشره و حیاتی ترین مساله زندگی بشرم هست کاش واقعا اهمیتی نداشت...

من اگه دغدغه پرداخت شهریه نداشتم و از طرفی سرمایه ای میداشتم که میتونستم یه کلینیک بزنم و یه دامپزشک استخدام کنم، سروکله زدن با حیوانات ترجیح میدم...

مورد توجه بودن دوست نمیدارم...

پروفسور دوست داره با بچه هاش صمیمی باشه و بگو بخند داره، احساس میکنم رسمی بودنم براش حوصله سر بر شده...

شاید کنجکاوه از شرایط زندگیم بدونه یا فکر میکنه انسان مرموزی هستم...

در عین این بی حوصله بودنم هنوز عاشق غزلم...عاشق عاشقانه ها...




منبع : http://valeriya.blogfa.com/post/296




دلواپسی

درخواست حذف اطلاعات
ب تا حوالی 12 با دخترم کتاب ریاضی و تکالیفش مرور کردیم...

طبق معمول هرساله تو این فصل سرفه های شبانه سراغش میاد و خواب اهل منزل بهم میریزه...

خلاصه امروز هر سه با خستگی و خوابالودگی تمام بلند شدیم و منم امیدوار بودمدخترم زودی راهی مدرسه کنم بعد میتونم بخوابم ... از ساعت 7 اومدم تو تخت و فکر ازمون msrt ارامشم گرفته...

بایستی هرچه سریعتر ازمون شرکت کنم و متاسفانه هنوز شناختی از منابع ندارم...

نمیدونم حال و روز دیگران چطور هست اما این روزهای ما بسختی میگذره... به دلواپسیهای شدید مالی...

گاهی وقتی سختیها از حد تحمل و گنجایش فکرم خارجه باخودم میگم خدا درست میکنه، از کجا؟نمیدونم اما امیدوارم درست میشه همه چی...

برم دست و رویی بشورم و قدمی بردارم بلکم دلواپسیهام کمتر شه...




منبع : http://valeriya.blogfa.com/post/297




غذای روح

درخواست حذف اطلاعات
هروز صبح که دخترم میسپرم سرویس ، با یه سری افراد تکراری هروز سلام علیک دارم...

اولی پسربچه همسایمون هست که البته غولی هستن برا خودشون و هروقت بنده رو میبینه نیشش تا بنا گوش بازه...

همسایه واحد بغلی خودمون که همسایه ها بش میگن ، مرد جوان تازه مزدوجی هست که فرد موفقی بنظر میاد

اون یکی همسایه م که با خودش سلام علیک کمتری دارم اما رد بو عطر و ادکلنش تا مدتی بعد رفتنش تو اسانسور میپیچه...

گفتم بو عطر...

نمیدونم چه اتفاقی داره برام میافته...

قبل این روزها،دیدن گل و هدیه گرفتنش انقدر خوشحالم نمیکرد...

بو عطر ووادکلن اینقدر بم انرژی نمیداد...

هرچه که هست خوبه...غذای روحه...




منبع : http://valeriya.blogfa.com/post/298




غربت زیر سقف

درخواست حذف اطلاعات
امشب بازهم غصم گرفت و به حال دلم گریستم

اینکه ادم تو خونه خودشم احساس غربت کنه...

با نوشتن چند سطر خطاطی حالم بهتر شد:

هوایم پر از حسن یوسف شده،تو پیراهنت را تکان داده ای؟

بوس از تو و جان از من،بازار چنین خوشتر؟

یک ماه مبارک است و آن هم رویت

زندگی درد قشنگی ست که جریان دارد...

از همچو تو دلداری،دل برنکنم آری!




منبع : http://valeriya.blogfa.com/post/299