بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

قصه مشاور

پست قصه مشاور از وبلگ مرجع دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



قصه مشاور

درخواست حذف اطلاعات
«قصه مشاور»؛ دستنوشته مصطفی بهزادفر در خصوص معضلات ان مشاور

قصه مشاور
اسم من مشاور است؛ ین مشاور. دردمندم. رنج می کشم. کلافه ام. دوستان می گویند تنت درد می کند. برخی به من می گویند که سرت درد می کند؛ منظورشان این است که عقلم درد می کند. اما، من خودم فکر می کنم دلم درد می کند. حس تنهایی و بی ی در بین انبوه آدمهایی که به نظر می رسند برادر، خواهر، پدر، مادر، ، عمو و من باشند مرا به خود می پیچاند. متاسفانه، پسر و دختر ندارم. بچه ها یعنی اهل خانه و خانواده ام دچار رنج بی پولی و ناداری و بی نانی هستند. شاید آنها کم کار باشند! چرا که، روزانه به طور متوسط ۸ ساعت کار می کنند. گویا، هشت ساعت برای درآوردن پول نان و تا ی و کتاب و دفتر کافی نیست! من که رئیس خانوار هستم نیم قرن است که به طور متوسط ۱۶ ساعت در شبانه روز کار می کنم، هنوز هشتم گرو نهم است. پس اینکه این بچه ها پول غذا نداشته باشند پُر بیراه و بی دلیل نیست. راستی؛ اهل خانه و خانواده من خیلی باسواد هستند. متوسط تحصیلات آنها کارشناسی ارشد در یکی از رشته های ی از یکی از های برتر کشور است. بسیاری از اینها در کنکورهای سراسری با رتبه های ۱ تا سه رقمی قبول شدند. کارهاشون را هم خوب بلد هستند. البته مجبورند که متخصص و کاربلد باشند. چون فن سالاران دنیا می گویند ین مشاور مغزهای متفکر، برنامه سازان و استراتژیستهای هر کشوری هستند. ما وقتی که از خانواده یا خانوار مشاور شدیم، و خواستیم افتخار بودن در این خانواده را داشته باشیم چشم مان کور که باید متخصص جهان شمول می شدیم. باید هم ۱۴-۸ و شاید برخی مواقع ۲۰ ساعت در شبانه روز کار کنیم. آدم گم نامی که ادعای عضویت در خانواده مشاور را دارد، باید اینگونه باشد، وگرنه بیراه می کند و به کفش باباش می خندد که بگوید: من مشاور هستم. حرف بی پولی و بی نانی را نیز نباید بزند. زیرا؛ بی نانی و ناداری از صفت های ین مشاور، در عصر پسا مدرن سرزمین ما است.

راستی؛ یک فامیل دور داشتیم که چند سالی با برخی از نزدیکانش در خانواده ما زندگی می د. یک روز بر اثر حواس پرتی تمام کلیدها و برخی از کاغذ ها را و همینطور مهر و نشان خانواده را با خودشان به بیرون از خانه بردند. از آن روز تصمیم گرفتند که به خانه (مشاور) بر نگردند. در واقع وقتی با کلید و مُهر از خانه رفتند، راه برگشت را گم د. بعد گولشان زد و سعی د با آن مُهر و کاغذ ، که آنرا سربرگ شرکت می گویند، بیرون از خانواده ب درآمد کنند. من با یک فرضیه نزد قاضی شکایت بردم. عرض : شاید این نوع ب درآمد خیانت در امانت باشد و برداشتن کلید و کاغذ سرقت محسوب شود! سنجش این فرضیه چند ماه طول کشید. دو نفر از نزدیکان فامیل دور از شمول فرضیه من خارج شدند و تبرئه شدند. خود فامیل دور قرار است یک زمانی برای آن بخش از فرضیه که به او بر می گردد، پاسخ تهیه کند. معلوم نیست آیا روزی با مُهر و کلید و کاغذ به خانه بر می گردد یا خیر! شاید بخواهد بدون مهر و کلید برگردد؟ البته فامیل دور و همراهانش پس از فرار از خانه، از من شکایت د. رفتند پیش پسر (اداره کار) چُغلی مرا د. گفتند که: “ما را از کار بیرون د و عیدی و پاداش هم ندادند”. پسر نیز مرا، یعنی مشاور را، محکوم کرد و دستور داد که به شاکیان عیدی و پاداش بدهم. به علاوه، شاید مجبور شوم به پاس سرقت کلید و مُهر و دفتر و دستک، برای بازگشت شان به خانه مراسم استقبال برگزار کنم.

دنیای عجیب و غریبی است. من هم حال غریبی دارم. نمی دانم که باید بخندم و یا در غریبی و بی ی و تنهایی بسوزم و بسازم. مجبورم دومی را انتخاب کنم. چون آنقدر خسته ام که حال خندیدن به خود را ندارم. وقتی که من (مشاور) از ی (کارفرمایی) دستمزد خود را طلب کار باشم و او نخواهد، و یا به طور خوش بینانه، نداشته باشد که بدهد حق با اوست. اما، وقتی که ی مثلاً پسر عمو یا دختر عمویی (بیمه/مالیات)، طلبی از من بی پول و بی چیز یک لاقبا داشته باشد و من قدرت پرداخت نداشته باشم، او حق دارد مرا گنا ار شناخته و بر من جریمه روا دارد. من همیشه محکوم هستم. هیچ وقت حق با من نیست. نه فقط در داستان طلب و بد اری از کارفرما، بلکه در هر نوع رابطه ای با کارفرما و نظیر اینها. غریبانه ترین ح وقتی است که من مورد عتاب کارفرما قرار می گیرم. در ابتدای هر کاری، کارفرما مرا مورد خطاب قرار می دهد که به دلیل تخصص و کاربلد بودن به او مشاوره بدهم. اما، اگر در شرایطی، طبق نظر کارشناسی، برای او را ار یا به اصطلاح نسخه ای تجویز کنم که به مذاقش خوش نیاید، خطاب به عتاب تبدیل می شود! به نافهمی، بی کیفیتی و نظیر اینها محکوم می شوم و سپس از درگاه رانده می شوم. در هر حال من محکوم هستم. چه گناه کار باشم و چه گنا ار نباشم محکوم هستم. تازه اگر در اوج بی گناهی به خلافی ناکرده متهم شوم، خودم باید اتهام خلاف انجام نشده را کشف رمز نموده و سپس طلب عفو کنم! من غیر از اعضاء خانواده خود که آنها نیز خیلی مواقع از من قهر می کنند دیگری ندارم. اما کارفرما دوستان و فامیل های خوب و وفادار دارد. کارفرما، جذبه ای بی نظیر دارد، طوریکه هیچ نمی تواند از او طلب کار باشد. مثلاً وقتی کارفرما حق بیمه اش را نمی دهد، بیمه به من می گوید برو ازش بگیر و بیار به من بده. فکر کنم بیمه شرم دارد که با کارفرما روبرو شود. اما در مواجهه با من هیچ رودربایستی ندارد؛ حسابم را می رسد، نان بچه های مرا قطع می کند. سر من داد می کشد.

به هر حال، من مشاورم و چاره ای ندارم. گویا، باید همه را تحمل کنم. چشمم کور دندم نرم؛ باید مشاور نمی شدم. حالا که مشاور شدم باید بدانم که درد و رنج بی پولی و بی احترامی و بی نانی از حقوق من است. شاید در آینده بچه های دل رحم کارفرماها جور دیگر فکر کنند. آیا به نظر شما، من که ماهها و سالهاست جیره و مواجبی نگرفته ام، نایی برای نان در آوردن دارم؟! نمی دانم چه می شود؟ شاید یک روزی خاص؛ زمانی که کارفرمایی روی من داد می زند، زمانی که پسر عموی کارفرما حساب بانکی مرا مسدود می کند، زمانی که مأمور مالیات دیواری کوتاهتر از دیوار من پیدا نمی کند، زمانی که گریه می کنم و اشکم در می آید، بچه های جوان و اهل دل خانواده کارفرما و یا دل نازک های فامیل او دلشان به رحم بیاید و دست مرا بگیرند. شاید، آنان نیز از درد من به گریه بیفتند. شاید دلشان برایم بسوزد و دو روزی همدرد من شوند. آیا آنروز می رسد؟ آیا ی پیدا می شود که بخواهد دل من و اعضای خانواده ام را شاد کند؟
مصطفی بهزادفر؛ ( طراحی شهری علم و صنعت ایران)




منبع : http://township.blogfa.com/post/82