بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

یک عدد گل گـــلاب گزارش می دهد...!

آخرین پست های وبلاگ یک عدد گل گـــلاب گزارش می دهد...! به صورت خودکار از بلاگ یک عدد گل گـــلاب گزارش می دهد...! دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



حمیدرضا درد داره

درخواست حذف اطلاعات

صبح با خانواده حمید اینا رفتیم صبحونه خوردیم.

ظهر از ساعت ۱ جون و مامانی و بچه ها همه اومدن خونه ما . دیگه بودنننننن تااااااا ساعت ۱۲ شب.. بسی بسیار خوش گذشت ولی حمیدرضا و سینا فیس بودن چون تا حالا همچین مهمونی های طولانی ای ندیده بودن

هنوز عشقولم نخو ده. از صبحه شونه و گردنش درد میگیره و همچنان داره درد میکشه☹️




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/265




ماجرای ازدواج من و حمیدرضا

درخواست حذف اطلاعات
من قبل از حمیدرضا یه دختر بودم مخالف ازدواج و کلا از ازدواج فراری. اسم خواستگار که میومد فقط انگار اسم غول بی شاخ و دم به گوشم خورده. بدون اینکه دست خودم باشه عصبانی میشدم و داد میزدم.تو اسفند ۹۵ بود که مامان حمید زنگ زدن خونمون ولی ازونجایی که مامان من هیچوقت خونه نبودن صحبت های مامانم و مادرشوهرم موکول شد به فروردین ۹۶. قبل اینکه تو اسفند مادر شوهرم زنگ بزنن خونمون من قبلش رفته بودم پیش یه فال قهوه گیر، شاید باورتون نشه ولی اولین حرفی که زد گفت حمیدرضا کیه؟ بعدش بهم نشون داد گفت میبینی اسمشو افتاده تو فنجونت؟ من که چشام چارتا شده بود از دیدن این اسم که به این واضحی تو قهوه من بود و بچه دو ساله هم میتونست تشخیصش بده ، سرمو به علامت آره ت دادم.... گفت این عدد دو رو بالاش میبینی؟ این علامت زوجیت و ازدواجه. ولی تا اون لحظه من هیچ شخصی به نام حمیدرضا نمیشناختم دورو برم و تو زندگیم.. گذشت و گذشت و من کلا اون فال قهوه کذایی رو یادم رفت. تو فروردین ۹۶ که مامان حمید زنگ زدن اول جدی نمیگرفتم. ولی وقتی مامانم گفت فامیلشون اینه. گوشام سوت کشید. گفتم مامان دو سال پیش هم همین موقع ها زنگ زده بودن. مامانم گفت اشتباه میکنی. گفتم نهههه یادمهههه. نشونی دادم گفتم نشون به اون نشون که این پسرشون بچه سوم خانواده س. یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داره. دوسال پیش خواهر و برادرش تو عقد بودن. عروس اولشون از دختر های فامیلشونه. گفتم مامان ازشون بپرس عروس اولشون فامیلشونه؟ اگه نشونه های من درست بود بدون این خانواده همون خانواده ن. سال ۹۴ هم که زنگ زدن مامانم خیلی دوست داشت راه بده منتها من یک الم شنگه درست حس راه انداختم که مامانم منصرف شد.. بگذریم.. بابا و عموی حمیدرضا از دوستای آقاجونم هستن و دورادور خانواده همو میشناختن ولی من تو عمرم ندیده بودمشون. وقتی مامانم بدون هماهنگی من قرار گذاشت که راهشون بده با گریه رفتم پیش م و گفتم مامانم بدون اجازه من همچین کاریو کرده.. کاتبی گفت با خانوادت لجبازی نکن.تا الان نذاشتی هیچ خواستگاری رو راه بدن الان اگه واقعا نمیخوای ازدواج کنی این راه ، راه درستی نیست. جلسه اول مامان حمید و نفیسه خواهر شوهرم اومدن. من صبحش یه مشت فلفل قرمز خوردم. صورت من فوق العاده به فلفل و گرمی جان حساسیت داره و سریع جوش میزنه. نیم ساعت بعدش دوتا جوش گنده زد رو صورتم. همونجا هم تر دمش که باد کنه و قرمز بشه تا مامان حمید و نفیسه منو نپسندن! برع که مادر شوهرم همین چند وقت پیش بهم گفتن من همون اولین باری که دیدمت فهمیدم عروس ما میشی و خیلی خواستمت! هفته بعدش قرار بود حمید بیاد. شب قبل از اومدنش با مامانم بحث داشتم. مامانم بهم گفت فکر نکن نمیفهمم.. میخوای یه عیب و ایرادی بذاری رو پسر مردم و ردش کنی.. واقعا قصدم همین بود..واقعا نمیخواستم ازدواج کنم. تا ا ین لحظه تو ذهنم جملاتی که میخواستم بگم که حمید منصرف شه رو تمرین می . وقتی حمیدرضا اومد، از در که وارد شد من سرم پایین بود و ندیدمش، صدای سلامش رو که شنیدم دلم ریخت. سرمو آوردم بالا فقط ببینم صاحب این صدا کیه. وقتی باهم رفتیم تو اتاق حرف بزنیم با هر جمله ای که حمید میگفت فقط انگار طرز فکر منو میگفت. با هر جمله ش تو دلم میگفتم چقدر شبیه منه!!! حمید و مامانش و خواهرش شنبه ۱۶ اردیبهشت ساعت ۸ شب اومدن. ما تا ساعت ۹:۴۵ داشتیم باهم حرف میزدیم همین چند روز پیش مادر شوهرم بهم گفتن حمید وقتی تورو دید تا اومد تو ماشین نشست گفت من اینو میخوام. گذشت و گذشت... قرار بود تو تیر ازدواج کنیم. ولی سر به توافق نرسیدن تو بحث مهریه ازدواجمون بهم خورد.... من و حمید یواشکی قبل اینکه ازدواجموم بهم بخوره تو فاصله ای که میرفتیم مشاوره ازدواج، شماره های همو گرفته بوذیم و باهم صحبت میکردیم. یادمه روزی که ازدواجمون بهم خورد حمید گریه میکرد ، من گریه می . چه تابستون بدی بود.. چه تابستون غمناکی بود. من و حمید تصمیم گرفتیم دوباره دوتا خانواده ها رو بهم وصل کنیم و خودمون یه کاری برای ازدواجمون بکینم.... ولی اینقدر تحت فشار بهم خوردن ازدواجمون بودیم که مدام باهم بحثمون میشد.. آ ای مرداد بود که یه شب دعوای بدی کردیم و دیگه از هم خبری نگرفتیم.. تا دوماه بعدش یعنی تو مهر.. فردای اون شبی که اون دعوای رو باهم کردیم من داغون بودم. تمام پست هایی که مربوط به ازدواج من و حمید بود رو از وبلاگم پاک و تو بیو وبلاگ اون قسمت از کتاب آنا الدا رو نوشتم... بقیه ش رو بعدا مینویسم... چقدر خوابم میاد.... فردا صبح قرار صبحونه دارم با مادر شوهرم و جاریم و خواهرشوهرم.. ظهر هم جون اینا میخوان بیان خونمون.. آخ جان



منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/264




ماجرای ازدواج من و حمیدرضا

درخواست حذف اطلاعات
من قبل از حمیدرضا یه دختر بودم مخالف ازدواج و کلا از ازدواج فراری. اسم خواستگار که میومد فقط انگار اسم غول بی شاخ و دم به گوشم خورده. بدون اینکه دست خودم باشه عصبانی میشدم و داد میزدم.تو اسفند ۹۵ بود که مامان حمید زنگ زدن خونمون ولی ازونجایی که مامان من هیچوقت خونه نبودن صحبت های مامانم و مادرشوهرم موکول شد به فروردین ۹۶. قبل اینکه تو اسفند مادر شوهرم زنگ بزنن خونمون من قبلش رفته بودم پیش یه فال قهوه گیر، شاید باورتون نشه ولی اولین حرفی که زد گفت حمیدرضا کیه؟ بعدش بهم نشون داد گفت میبینی اسمشو افتاده تو فنجونت؟ من که چشام چارتا شده بود از دیدن این اسم که به این واضحی تو قهوه من بود و بچه دو ساله هم میتونست تشخیصش بده ، سرمو به علامت آره ت دادم.... گفت این عدد دو رو بالاش میبینی؟ این علامت زوجیت و ازدواجه. ولی تا اون لحظه من هیچ شخصی به نام حمیدرضا نمیشناختم دورو برم و تو زندگیم.. گذشت و گذشت و من کلا اون فال قهوه کذایی رو یادم رفت. تو فروردین ۹۶ که مامان حمید زنگ زدن اول جدی نمیگرفتم. ولی وقتی مامانم گفت فامیلشون اینه. گوشام سوت کشید. گفتم مامان دو سال پیش هم همین موقع ها زنگ زده بودن. مامانم گفت اشتباه میکنی. گفتم نهههه یادمهههه. نشونی دادم گفتم نشون به اون نشون که این پسرشون بچه سوم خانواده س. یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داره. دوسال پیش خواهر و برادرش تو عقد بودن. عروس اولشون از دختر های فامیلشونه. گفتم مامان ازشون بپرس عروس اولشون فامیلشونه؟ اگه نشونه های من درست بود بدون این خانواده همون خانواده ن. سال ۹۴ هم که زنگ زدن مامانم خیلی دوست داشت راه بده منتها من یک الم شنگه درست حس راه انداختم که مامانم منصرف شد.. بگذریم.. بابا و عموی حمیدرضا از دوستای آقاجونم هستن و دورادور خانواده همو میشناختن ولی من تو عمرم ندیده بودمشون. وقتی مامانم بدون هماهنگی من قرار گذاشت که راهشون بده با گریه رفتم پیش م و گفتم مامانم بدون اجازه من همچین کاریو کرده.. کاتبی گفت با خانوادت لجبازی نکن.تا الان نذاشتی هیچ خواستگاری رو راه بدن الان اگه واقعا نمیخوای ازدواج کنی این راه ، راه درستی نیست. جلسه اول مامان حمید و نفیسه خواهر شوهرم اومدن. من صبحش یه مشت فلفل قرمز خوردم. صورت من فوق العاده به فلفل و گرمی جان حساسیت داره و سریع جوش میزنه. نیم ساعت بعدش دوتا جوش گنده زد رو صورتم. همونجا هم تر دمش که باد کنه و قرمز بشه تا مامان حمید و نفیسه منو نپسندن! برع که مادر شوهرم همین چند وقت پیش بهم گفتن من همون اولین باری که دیدمت فهمیدم عروس ما میشی و خیلی خواستمت! هفته بعدش قرار بود حمید بیاد. شب قبل از اومدنش با مامانم بحث داشتم. مامانم بهم گفت فکر نکن نمیفهمم.. میخوای یه عیب و ایرادی بذاری رو پسر مردم و ردش کنی.. واقعا قصدم همین بود..واقعا نمیخواستم ازدواج کنم. تا ا ین لحظه تو ذهنم جملاتی که میخواستم بگم که حمید منصرف شه رو تمرین می . وقتی حمیدرضا اومد، از در که وارد شد من سرم پایین بود و ندیدمش، صدای سلامش رو که شنیدم دلم ریخت. سرمو آوردم بالا فقط ببینم صاحب این صدا کیه. وقتی باهم رفتیم تو اتاق حرف بزنیم با هر جمله ای که حمید میگفت فقط انگار طرز فکر منو میگفت. با هر جمله ش تو دلم میگفتم چقدر شبیه منه!!! حمید و مامانش و خواهرش شنبه ۱۶ اردیبهشت ساعت ۸ شب اومدن. ما تا ساعت ۹:۴۵ داشتیم باهم حرف میزدیم همین چند روز پیش مادر شوهرم بهم گفتن حمید وقتی تورو دید تا اومد تو ماشین نشست گفت من اینو میخوام. گذشت و گذشت... قرار بود تو تیر ازدواج کنیم. ولی سر به توافق نرسیدن تو بحث مهریه ازدواجمون بهم خورد.... من و حمید یواشکی قبل اینکه ازدواجموم بهم بخوره تو فاصله ای که میرفتیم مشاوره ازدواج، شماره های همو گرفته بوذیم و باهم صحبت میکردیم. یادمه روزی که ازدواجمون بهم خورد حمید گریه میکرد ، من گریه می . چه تابستون بدی بود.. چه تابستون غمناکی بود. من و حمید تصمیم گرفتیم دوباره دوتا خانواده ها رو بهم وصل کنیم و خودمون یه کاری برای ازدواجمون بکینم.... ولی اینقدر تحت فشار بهم خوردن ازدواجمون بودیم که مدام باهم بحثمون میشد.. آ ای مرداد بود که یه شب دعوای بدی کردیم و دیگه از هم خبری نگرفتیم.. تا دوماه بعدش یعنی تو مهر.. فردای اون شبی که اون دعوای رو باهم کردیم من داغون بودم. تمام پست هایی که مربوط به ازدواج من و حمید بود رو از وبلاگم پاک و تو بیو وبلاگ اون قسمت از کتاب آنا الدا رو نوشتم... بقیه ش رو بعدا مینویسم... چقدر خوابم میاد.... فردا صبح قرار صبحونه دارم با مادر شوهرم و جاریم و خواهرشوهرم.. ظهر هم جون اینا میخوان بیان خونمون.. آخ جان



منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/264




ماجرای ازدواج من و حمیدرضا

درخواست حذف اطلاعات
من قبل از حمیدرضا یه دختر بودم مخالف ازدواج و کلا از ازدواج فراری. اسم خواستگار که میومد فقط انگار اسم غول بی شاخ و دم به گوشم خورده. بدون اینکه دست خودم باشه عصبانی میشدم و داد میزدم.تو اسفند ۹۵ بود که مامان حمید زنگ زدن خونمون ولی ازونجایی که مامان من هیچوقت خونه نبودن صحبت های مامانم و مادرشوهرم موکول شد به فروردین ۹۶. قبل اینکه تو اسفند مادر شوهرم زنگ بزنن خونمون من قبلش رفته بودم پیش یه فال قهوه گیر، شاید باورتون نشه ولی اولین حرفی که زد گفت حمیدرضا کیه؟ بعدش بهم نشون داد گفت میبینی اسمشو افتاده تو فنجونت؟ من که چشام چارتا شده بود از دیدن این اسم که به این واضحی تو قهوه من بود و بچه دو ساله هم میتونست تشخیصش بده ، سرمو به علامت آره ت دادم.... گفت این عدد دو رو بالاش میبینی؟ این علامت زوجیت و ازدواجه. ولی تا اون لحظه من هیچ شخصی به نام حمیدرضا نمیشناختم دورو برم و تو زندگیم.. گذشت و گذشت و من کلا اون فال قهوه کذایی رو یادم رفت. تو فروردین ۹۶ که مامان حمید زنگ زدن اول جدی نمیگرفتم. ولی وقتی مامانم گفت فامیلشون اینه. گوشام سوت کشید. گفتم مامان دو سال پیش هم همین موقع ها زنگ زده بودن. مامانم گفت اشتباه میکنی. گفتم نهههه یادمهههه. نشونی دادم گفتم نشون به اون نشون که این پسرشون بچه سوم خانواده س. یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داره. دوسال پیش خواهر و برادرش تو عقد بودن. عروس اولشون از دختر های فامیلشونه. گفتم مامان ازشون بپرس عروس اولشون فامیلشونه؟ اگه نشونه های من درست بود بدون این خانواده همون خانواده ن. سال ۹۴ هم که زنگ زدن مامانم خیلی دوست داشت راه بده منتها من یک الم شنگه درست حس راه انداختم که مامانم منصرف شد.. بگذریم.. بابا و عموی حمیدرضا از دوستای آقاجونم هستن و دورادور خانواده همو میشناختن ولی من تو عمرم ندیده بودمشون. وقتی مامانم بدون هماهنگی من قرار گذاشت که راهشون بده با گریه رفتم پیش م و گفتم مامانم بدون اجازه من همچین کاریو کرده.. کاتبی گفت با خانوادت لجبازی نکن.تا الان نذاشتی هیچ خواستگاری رو راه بدن الان اگه واقعا نمیخوای ازدواج کنی این راه ، راه درستی نیست. جلسه اول مامان حمید و نفیسه خواهر شوهرم اومدن. من صبحش یه مشت فلفل قرمز خوردم. صورت من فوق العاده به فلفل و گرمی جان حساسیت داره و سریع جوش میزنه. نیم ساعت بعدش دوتا جوش گنده زد رو صورتم. همونجا هم تر دمش که باد کنه و قرمز بشه تا مامان حمید و نفیسه منو نپسندن! برع که مادر شوهرم همین چند وقت پیش بهم گفتن من همون اولین باری که دیدمت فهمیدم عروس ما میشی و خیلی خواستمت! هفته بعدش قرار بود حمید بیاد. شب قبل از اومدنش با مامانم بحث داشتم. مامانم بهم گفت فکر نکن نمیفهمم.. میخوای یه عیب و ایرادی بذاری رو پسر مردم و ردش کنی.. واقعا قصدم همین بود..واقعا نمیخواستم ازدواج کنم. تا ا ین لحظه تو ذهنم جملاتی که میخواستم بگم که حمید منصرف شه رو تمرین می . وقتی حمیدرضا اومد، از در که وارد شد من سرم پایین بود و ندیدمش، صدای سلامش رو که شنیدم دلم ریخت. سرمو آوردم بالا فقط ببینم صاحب این صدا کیه. وقتی باهم رفتیم تو اتاق حرف بزنیم با هر جمله ای که حمید میگفت فقط انگار طرز فکر منو میگفت. با هر جمله ش تو دلم میگفتم چقدر شبیه منه!!! حمید و مامانش و خواهرش شنبه ۱۶ اردیبهشت ساعت ۸ شب اومدن. ما تا ساعت ۹:۴۵ داشتیم باهم حرف میزدیم همین چند روز پیش مادر شوهرم بهم گفتن حمید وقتی تورو دید تا اومد تو ماشین نشست گفت من اینو میخوام. گذشت و گذشت... قرار بود تو تیر ازدواج کنیم. ولی سر به توافق نرسیدن تو بحث مهریه ازدواجمون بهم خورد.... من و حمید یواشکی قبل اینکه ازدواجموم بهم بخوره تو فاصله ای که میرفتیم مشاوره ازدواج، شماره های همو گرفته بوذیم و باهم صحبت میکردیم. یادمه روزی که ازدواجمون بهم خورد حمید گریه میکرد ، من گریه می . چه تابستون بدی بود.. چه تابستون غمناکی بود. من و حمید تصمیم گرفتیم دوباره دوتا خانواده ها رو بهم وصل کنیم و خودمون یه کاری برای ازدواجمون بکینم.... ولی اینقدر تحت فشار بهم خوردن ازدواجمون بودیم که مدام باهم بحثمون میشد.. آ ای مرداد بود که یه شب دعوای بدی کردیم و دیگه از هم خبری نگرفتیم.. تا دوماه بعدش یعنی تو مهر.. فردای اون شبی که اون دعوای رو باهم کردیم من داغون بودم. تمام پست هایی که مربوط به ازدواج من و حمید بود رو از وبلاگم پاک و تو بیو وبلاگ اون قسمت از کتاب آنا الدا رو نوشتم... بقیه ش رو بعدا مینویسم... چقدر خوابم میاد.... فردا صبح قرار صبحونه دارم با مادر شوهرم و جاریم و خواهرشوهرم.. ظهر هم جون اینا میخوان بیان خونمون.. آخ جان



منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/264




ماجرای ازدواج من و حمیدرضا

درخواست حذف اطلاعات
من قبل از حمیدرضا یه دختر بودم مخالف ازدواج و کلا از ازدواج فراری. اسم خواستگار که میومد فقط انگار اسم غول بی شاخ و دم به گوشم خورده. بدون اینکه دست خودم باشه عصبانی میشدم و داد میزدم.تو اسفند ۹۵ بود که مامان حمید زنگ زدن خونمون ولی ازونجایی که مامان من هیچوقت خونه نبودن صحبت های مامانم و مادرشوهرم موکول شد به فروردین ۹۶. قبل اینکه تو اسفند مادر شوهرم زنگ بزنن خونمون من قبلش رفته بودم پیش یه فال قهوه گیر، شاید باورتون نشه ولی اولین حرفی که زد گفت حمیدرضا کیه؟ بعدش بهم نشون داد گفت میبینی اسمشو افتاده تو فنجونت؟ من که چشام چارتا شده بود از دیدن این اسم که به این واضحی تو قهوه من بود و بچه دو ساله هم میتونست تشخیصش بده ، سرمو به علامت آره ت دادم.... گفت این عدد دو رو بالاش میبینی؟ این علامت زوجیت و ازدواجه. ولی تا اون لحظه من هیچ شخصی به نام حمیدرضا نمیشناختم دورو برم و تو زندگیم.. گذشت و گذشت و من کلا اون فال قهوه کذایی رو یادم رفت. تو فروردین ۹۶ که مامان حمید زنگ زدن اول جدی نمیگرفتم. ولی وقتی مامانم گفت فامیلشون اینه. گوشام سوت کشید. گفتم مامان دو سال پیش هم همین موقع ها زنگ زده بودن. مامانم گفت اشتباه میکنی. گفتم نهههه یادمهههه. نشونی دادم گفتم نشون به اون نشون که این پسرشون بچه سوم خانواده س. یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داره. دوسال پیش خواهر و برادرش تو عقد بودن. عروس اولشون از دختر های فامیلشونه. گفتم مامان ازشون بپرس عروس اولشون فامیلشونه؟ اگه نشونه های من درست بود بدون این خانواده همون خانواده ن. سال ۹۴ هم که زنگ زدن مامانم خیلی دوست داشت راه بده منتها من یک الم شنگه درست حس راه انداختم که مامانم منصرف شد.. بگذریم.. بابا و عموی حمیدرضا از دوستای آقاجونم هستن و دورادور خانواده همو میشناختن ولی من تو عمرم ندیده بودمشون. وقتی مامانم بدون هماهنگی من قرار گذاشت که راهشون بده با گریه رفتم پیش م و گفتم مامانم بدون اجازه من همچین کاریو کرده.. کاتبی گفت با خانوادت لجبازی نکن.تا الان نذاشتی هیچ خواستگاری رو راه بدن الان اگه واقعا نمیخوای ازدواج کنی این راه ، راه درستی نیست. جلسه اول مامان حمید و نفیسه خواهر شوهرم اومدن. من صبحش یه مشت فلفل قرمز خوردم. صورت من فوق العاده به فلفل و گرمی جان حساسیت داره و سریع جوش میزنه. نیم ساعت بعدش دوتا جوش گنده زد رو صورتم. همونجا هم تر دمش که باد کنه و قرمز بشه تا مامان حمید و نفیسه منو نپسندن! برع که مادر شوهرم همین چند وقت پیش بهم گفتن من همون اولین باری که دیدمت فهمیدم عروس ما میشی و خیلی خواستمت! هفته بعدش قرار بود حمید بیاد. شب قبل از اومدنش با مامانم بحث داشتم. مامانم بهم گفت فکر نکن نمیفهمم.. میخوای یه عیب و ایرادی بذاری رو پسر مردم و ردش کنی.. واقعا قصدم همین بود..واقعا نمیخواستم ازدواج کنم. تا ا ین لحظه تو ذهنم جملاتی که میخواستم بگم که حمید منصرف شه رو تمرین می . وقتی حمیدرضا اومد، از در که وارد شد من سرم پایین بود و ندیدمش، صدای سلامش رو که شنیدم دلم ریخت. سرمو آوردم بالا فقط ببینم صاحب این صدا کیه. وقتی باهم رفتیم تو اتاق حرف بزنیم با هر جمله ای که حمید میگفت فقط انگار طرز فکر منو میگفت. با هر جمله ش تو دلم میگفتم چقدر شبیه منه!!! حمید و مامانش و خواهرش شنبه ۱۶ اردیبهشت ساعت ۸ شب اومدن. ما تا ساعت ۹:۴۵ داشتیم باهم حرف میزدیم همین چند روز پیش مادر شوهرم بهم گفتن حمید وقتی تورو دید تا اومد تو ماشین نشست گفت من اینو میخوام. گذشت و گذشت... قرار بود تو تیر ازدواج کنیم. ولی سر به توافق نرسیدن تو بحث مهریه ازدواجمون بهم خورد.... من و حمید یواشکی قبل اینکه ازدواجموم بهم بخوره تو فاصله ای که میرفتیم مشاوره ازدواج، شماره های همو گرفته بوذیم و باهم صحبت میکردیم. یادمه روزی که ازدواجمون بهم خورد حمید گریه میکرد ، من گریه می . چه تابستون بدی بود.. چه تابستون غمناکی بود. من و حمید تصمیم گرفتیم دوباره دوتا خانواده ها رو بهم وصل کنیم و خودمون یه کاری برای ازدواجمون بکینم.... ولی اینقدر تحت فشار بهم خوردن ازدواجمون بودیم که مدام باهم بحثمون میشد.. آ ای مرداد بود که یه شب دعوای بدی کردیم و دیگه از هم خبری نگرفتیم.. تا دوماه بعدش یعنی تو مهر.. فردای اون شبی که اون دعوای رو باهم کردیم من داغون بودم. تمام پست هایی که مربوط به ازدواج من و حمید بود رو از وبلاگم پاک و تو بیو وبلاگ اون قسمت از کتاب آنا الدا رو نوشتم... بقیه ش رو بعدا مینویسم... چقدر خوابم میاد.... فردا صبح قرار صبحونه دارم با مادر شوهرم و جاریم و خواهرشوهرم.. ظهر هم جون اینا میخوان بیان خونمون.. آخ جان



منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/264




ماجرای ازدواج من و حمیدرضا

درخواست حذف اطلاعات
من قبل از حمیدرضا یه دختر بودم مخالف ازدواج و کلا از ازدواج فراری. اسم خواستگار که میومد فقط انگار اسم غول بی شاخ و دم به گوشم خورده. بدون اینکه دست خودم باشه عصبانی میشدم و داد میزدم.تو اسفند ۹۵ بود که مامان حمید زنگ زدن خونمون ولی ازونجایی که مامان من هیچوقت خونه نبودن صحبت های مامانم و مادرشوهرم موکول شد به فروردین ۹۶. قبل اینکه تو اسفند مادر شوهرم زنگ بزنن خونمون من قبلش رفته بودم پیش یه فال قهوه گیر، شاید باورتون نشه ولی اولین حرفی که زد گفت حمیدرضا کیه؟ بعدش بهم نشون داد گفت میبینی اسمشو افتاده تو فنجونت؟ من که چشام چارتا شده بود از دیدن این اسم که به این واضحی تو قهوه من بود و بچه دو ساله هم میتونست تشخیصش بده ، سرمو به علامت آره ت دادم.... گفت این عدد دو رو بالاش میبینی؟ این علامت زوجیت و ازدواجه. ولی تا اون لحظه من هیچ شخصی به نام حمیدرضا نمیشناختم دورو برم و تو زندگیم.. گذشت و گذشت و من کلا اون فال قهوه کذایی رو یادم رفت. تو فروردین ۹۶ که مامان حمید زنگ زدن اول جدی نمیگرفتم. ولی وقتی مامانم گفت فامیلشون اینه. گوشام سوت کشید. گفتم مامان دو سال پیش هم همین موقع ها زنگ زده بودن. مامانم گفت اشتباه میکنی. گفتم نهههه یادمهههه. نشونی دادم گفتم نشون به اون نشون که این پسرشون بچه سوم خانواده س. یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داره. دوسال پیش خواهر و برادرش تو عقد بودن. عروس اولشون از دختر های فامیلشونه. گفتم مامان ازشون بپرس عروس اولشون فامیلشونه؟ اگه نشونه های من درست بود بدون این خانواده همون خانواده ن. سال ۹۴ هم که زنگ زدن مامانم خیلی دوست داشت راه بده منتها من یک الم شنگه درست حس راه انداختم که مامانم منصرف شد.. بگذریم.. بابا و عموی حمیدرضا از دوستای آقاجونم هستن و دورادور خانواده همو میشناختن ولی من تو عمرم ندیده بودمشون. وقتی مامانم بدون هماهنگی من قرار گذاشت که راهشون بده با گریه رفتم پیش م و گفتم مامانم بدون اجازه من همچین کاریو کرده.. کاتبی گفت با خانوادت لجبازی نکن.تا الان نذاشتی هیچ خواستگاری رو راه بدن الان اگه واقعا نمیخوای ازدواج کنی این راه ، راه درستی نیست. جلسه اول مامان حمید و نفیسه خواهر شوهرم اومدن. من صبحش یه مشت فلفل قرمز خوردم. صورت من فوق العاده به فلفل و گرمی جان حساسیت داره و سریع جوش میزنه. نیم ساعت بعدش دوتا جوش گنده زد رو صورتم. همونجا هم تر دمش که باد کنه و قرمز بشه تا مامان حمید و نفیسه منو نپسندن! برع که مادر شوهرم همین چند وقت پیش بهم گفتن من همون اولین باری که دیدمت فهمیدم عروس ما میشی و خیلی خواستمت! هفته بعدش قرار بود حمید بیاد. شب قبل از اومدنش با مامانم بحث داشتم. مامانم بهم گفت فکر نکن نمیفهمم.. میخوای یه عیب و ایرادی بذاری رو پسر مردم و ردش کنی.. واقعا قصدم همین بود..واقعا نمیخواستم ازدواج کنم. تا ا ین لحظه تو ذهنم جملاتی که میخواستم بگم که حمید منصرف شه رو تمرین می . وقتی حمیدرضا اومد، از در که وارد شد من سرم پایین بود و ندیدمش، صدای سلامش رو که شنیدم دلم ریخت. سرمو آوردم بالا فقط ببینم صاحب این صدا کیه. وقتی باهم رفتیم تو اتاق حرف بزنیم با هر جمله ای که حمید میگفت فقط انگار طرز فکر منو میگفت. با هر جمله ش تو دلم میگفتم چقدر شبیه منه!!! حمید و مامانش و خواهرش شنبه ۱۶ اردیبهشت ساعت ۸ شب اومدن. ما تا ساعت ۹:۴۵ داشتیم باهم حرف میزدیم همین چند روز پیش مادر شوهرم بهم گفتن حمید وقتی تورو دید تا اومد تو ماشین نشست گفت من اینو میخوام. گذشت و گذشت... قرار بود تو تیر ازدواج کنیم. ولی سر به توافق نرسیدن تو بحث مهریه ازدواجمون بهم خورد.... من و حمید یواشکی قبل اینکه ازدواجموم بهم بخوره تو فاصله ای که میرفتیم مشاوره ازدواج، شماره های همو گرفته بوذیم و باهم صحبت میکردیم. یادمه روزی که ازدواجمون بهم خورد حمید گریه میکرد ، من گریه می . چه تابستون بدی بود.. چه تابستون غمناکی بود. من و حمید تصمیم گرفتیم دوباره دوتا خانواده ها رو بهم وصل کنیم و خودمون یه کاری برای ازدواجمون بکینم.... ولی اینقدر تحت فشار بهم خوردن ازدواجمون بودیم که مدام باهم بحثمون میشد.. آ ای مرداد بود که یه شب دعوای بدی کردیم و دیگه از هم خبری نگرفتیم.. تا دوماه بعدش یعنی تو مهر.. فردای اون شبی که اون دعوای رو باهم کردیم من داغون بودم. تمام پست هایی که مربوط به ازدواج من و حمید بود رو از وبلاگم پاک و تو بیو وبلاگ اون قسمت از کتاب آنا الدا رو نوشتم... بقیه ش رو بعدا مینویسم... چقدر خوابم میاد.... فردا صبح قرار صبحونه دارم با مادر شوهرم و جاریم و خواهرشوهرم.. ظهر هم جون اینا میخوان بیان خونمون.. آخ جان



منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/264




۲۵۴

درخواست حذف اطلاعات

حمیدرضا خو ده..

نمیدونم چقدر زمانی که داشتم نگاهش می و به صدای نفس هاش گوش میدادم ، به این فکر می که منم یه روز میمیرم. با ترس از خودم میپرسیدم چرا هرچی سنم بیشتر میشه ترس از مرگ هم برای من بیشتر میشه؟

بگذریم..

دارم کتاب هزار خورشید تابان از خالد حسینی میخونم. طبق معمول از ندرت کتاب هایی هست که وارد جریان داستان میشم و تا به این حد روم تاثیر میذاره. تمام روح و روانمو درگیر خودش میکنه.

با هر صفحه که میخونم و ورق میزنم تو دلم از خودم میپرسم وقتی مطب زدم چند نفر میان پیش من تا از مرد هایی تو زندگیشون بگن که اگه چیزی به مذاقشون خوش نیاد به راحتی کتک میزنن و دستشون رو بلند میکنن رو زنشون. از ایی که یه عمر تحقیر شدن و روی خوش زندگی رو ندیدن.

حاجی ارب میگه : زندگی خیلی سخت و وحشتناکه بچه ها. اگه توانشو دارین بخشی از بار و خستگی های مراجعین تون رو بردارین تا با این کار شما برای لحظه ای احساس آسودگی کنن.



برمیگردم سمت حمید. دوباره نگاهش میکنم. ساعت دیگه از ۳:۳۰ گذشته ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبره؟؟؟؟؟




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/254




۲۵۴

درخواست حذف اطلاعات

حمیدرضا خو ده..

نمیدونم چقدر زمانی که داشتم نگاهش می و به صدای نفس هاش گوش میدادم ، به این فکر می که منم یه روز میمیرم. با ترس از خودم میپرسیدم چرا هرچی سنم بیشتر میشه ترس از مرگ هم برای من بیشتر میشه؟

بگذریم..

دارم کتاب هزار خورشید تابان از خالد حسینی میخونم. طبق معمول از ندرت کتاب هایی هست که وارد جریان داستان میشم و تا به این حد روم تاثیر میذاره. تمام روح و روانمو درگیر خودش میکنه.

با هر صفحه که میخونم و ورق میزنم تو دلم از خودم میپرسم وقتی مطب زدم چند نفر میان پیش من تا از مرد هایی تو زندگیشون بگن که اگه چیزی به مذاقشون خوش نیاد به راحتی کتک میزنن و دستشون رو بلند میکنن رو زنشون. از ایی که یه عمر تحقیر شدن و روی خوش زندگی رو ندیدن.

حاجی ارب میگه : زندگی خیلی سخت و وحشتناکه بچه ها. اگه توانشو دارین بخشی از بار و خستگی های مراجعین تون رو بردارین تا با این کار شما برای لحظه ای احساس آسودگی کنن.



برمیگردم سمت حمید. دوباره نگاهش میکنم. ساعت دیگه از ۳:۳۰ گذشته ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبره؟؟؟؟؟




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/254




دفاع پایان نامه

درخواست حذف اطلاعات

امروز روز دفاع پایان نامه م بود. پایان نامه رو شدم 19.

موقع دفاع یه عالمه از خودم تفت میدادم و چیزایی که تو پایان نامه نبود رو از خودم در میاوردم. شانسم گرفت حاجی ارب پایان نامه م رو ندید وگرنه خیلی کمتر بهم میداد.

امروز صبح فاطمه چون ساعت 9:30 کارگاه داشت تو دانشکده ش، جای پارکنیگ دانشکده پیاده شد و من تا دم با ماشین رفتم^_^ فعلا تنها ی که رانندگی منو دیده فاطمه س و همش میگه دست فرمون داری، تسلطت خیلی خوبه.

الان داشتم کتاب هزار خورشید تابان رو میخوندم از خالد حسینی..

تقریبا نیمه کتاب رو رد و دارم میرسم به انتهای کتاب. نمیدونم چرا اینقدر این کتاب رو من تاثیر میذاره و حال منو دگرگون میکنه. واقعا منقلب میشم. به حدی ناراحت کننده س برای من سرنوشت لیلا و مریم که حد نداره..

کاش هیچوقت به زنی ظلم نشه.

کاش مرد و زن بفهمن زن شی نیست که چون همسر یک مرد شده ، مرد اجازه بده هرکار دوست داره انجام بده. هروقت عصبانی شد به قصد کشت زنش رو بزنه و باهاش مثل یک عروسک و روبات کارگر و آشپز نگاهش کنه. :(




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/255




دفاع پایان نامه

درخواست حذف اطلاعات

امروز روز دفاع پایان نامه م بود. پایان نامه رو شدم 19.

موقع دفاع یه عالمه از خودم تفت میدادم و چیزایی که تو پایان نامه نبود رو از خودم در میاوردم. شانسم گرفت حاجی ارب پایان نامه م رو ندید وگرنه خیلی کمتر بهم میداد.

امروز صبح فاطمه چون ساعت 9:30 کارگاه داشت تو دانشکده ش، جای پارکنیگ دانشکده پیاده شد و من تا دم با ماشین رفتم^_^ فعلا تنها ی که رانندگی منو دیده فاطمه س و همش میگه دست فرمون داری، تسلطت خیلی خوبه.

الان داشتم کتاب هزار خورشید تابان رو میخوندم از خالد حسینی..

تقریبا نیمه کتاب رو رد و دارم میرسم به انتهای کتاب. نمیدونم چرا اینقدر این کتاب رو من تاثیر میذاره و حال منو دگرگون میکنه. واقعا منقلب میشم. به حدی ناراحت کننده س برای من سرنوشت لیلا و مریم که حد نداره..

کاش هیچوقت به زنی ظلم نشه.

کاش مرد و زن بفهمن زن شی نیست که چون همسر یک مرد شده ، مرد اجازه بده هرکار دوست داره انجام بده. هروقت عصبانی شد به قصد کشت زنش رو بزنه و باهاش مثل یک عروسک و روبات کارگر و آشپز نگاهش کنه. :(




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/255




۲۵۶

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/256




۲۵۶

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/256




۲۵۷

درخواست حذف اطلاعات
بقیه رو نمیدونم ولی به نظر خودم همین چیزای کوچیک باعث صمیمیت و استحکام عشق زن و شوهرا میشه. همین که شبا وقتی میخوایم بخو م اذیتش کنم و یک ساعتی بیدار بمونه. صبحا بغلش کنم و نذارم بره سر کار. چپ و راست بوسش کنم. روش کرم بریزم. یا مثلا حمید دیوونه بازی در بیاره تو ماشین. با صدای بلند آهنگ بخونه و ب ه پشت فرمون. همین کار های خیلی کوچیک باعث خنده و لبخند ما میشه بعضی وقتا با خودم میگم زندگی متاهلی که اینقدر شیرینه چرا بقیه اینهمه مشکل دارن؟ چرا اولش با عشق شروع میکنن ولی بعد چند ماه عادی میشه براشون؟



منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/257




۲۵۷

درخواست حذف اطلاعات
بقیه رو نمیدونم ولی به نظر خودم همین چیزای کوچیک باعث صمیمیت و استحکام عشق زن و شوهرا میشه. همین که شبا وقتی میخوایم بخو م اذیتش کنم و یک ساعتی بیدار بمونه. صبحا بغلش کنم و نذارم بره سر کار. چپ و راست بوسش کنم. روش کرم بریزم. یا مثلا حمید دیوونه بازی در بیاره تو ماشین. با صدای بلند آهنگ بخونه و ب ه پشت فرمون. همین کار های خیلی کوچیک باعث خنده و لبخند ما میشه بعضی وقتا با خودم میگم زندگی متاهلی که اینقدر شیرینه چرا بقیه اینهمه مشکل دارن؟ چرا اولش با عشق شروع میکنن ولی بعد چند ماه عادی میشه براشون؟



منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/257




۲۵۹

درخواست حذف اطلاعات

ساعت ۶ صبحه. حمید کنارم خو ده. نصف شب از استرس اینکه سرما نخوره از خواب بیدار شدم آخه خیلی بهم چسبیده بود و دستشو انداخته رو کمرم.

ممنونم خدا..

بابت خانواده خوبم، همسرم خوبم و زندگی خوبم.

دلم واسه اینکه شوهرمو بوس کنم تنگ شده..




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/259




۲۵۹

درخواست حذف اطلاعات

ساعت ۶ صبحه. حمید کنارم خو ده. نصف شب از استرس اینکه سرما نخوره از خواب بیدار شدم آخه خیلی بهم چسبیده بود و دستشو انداخته رو کمرم.

ممنونم خدا..

بابت خانواده خوبم، همسرم خوبم و زندگی خوبم.

دلم واسه اینکه شوهرمو بوس کنم تنگ شده..




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/259




ی ال گذشت

درخواست حذف اطلاعات

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است.. از هر چیز دیگری قوی تر است
آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد د.
مردان و نی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش د و دخترهایشان را شوهر دادند.
باور ی نیست اما همین گونه است.
زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است

#آنا_ الدا

--------------------------------

از زمانی که این پورشن رو تو قسمت توضیح وبلاگ گداشتم ، ی ال و دو ماه و چند روز میگذره. اون موقع من به دختر افسرده بودم که یکی دوماهی از بهم خوردن ازدواجش میگذشت و شب قبلش با حمیدرضا یه بحث افتضاح کرده بودم که باعث شد دقیقا دو ماه تموم از هم بی خبر باشیم.

حال و روز اون روز رو خوب یادمه.. به شدت داغون بودم. از درون از هم پاشیده بودم ولی سعی داشتم حفظ ظاهر کنم. سعی می به خودم مسلط بشم و این نا امیدی و غم رو از خودم دور کنم. به خودم بقبولونم که برای من چیز خاصی نیست....

ی ال گذشته...

و حالا 5 ماه و 11 روز از ازدواج من و حمیدرضا میگذره.. تمام اون ی که من با حسرت یک لحظه دیدنش تا صبح غصه میخوردم، حالا شده برام یه خاطره دور.. و الان میدونم هروقت سرمو بچرخونم میتونم اون حسرت رو تبدیل به لبخند کنم.

ی ال گذشت و من بزرگتر شدم.. دغدغه هام عوض شد. شاید بهتره بگم دغدغه هام بیشتر شد.

یک هفته دیگه اولین ماهگرد ازدواج فاطمه و سینا ست.

دیروز اولین روز ورود فائزه به به عنوان دانشجو ترم اول بود.

بیشتر از هر موقع ذهنم درگیره و بیشتر از هر موقع نگران و مراقب.

حواسم به حمیدرضا هست..همیشه و همیشه... مثل الان که تو خواب در حالی که داره غلت میزنه، لبخند هم میزنه و معلوم نیست چه خو داره میبینه.

حواسم به زندگی فاطمه هست که خوب پیش بره و همیشه همینطور راضی و خوشبخت باقی بمونه.

حواسم به فائزه هست که توی راهی که انتخاب کرده موفق بشه.

حواسم به مامان و بابا هست که یه دفعه خیلی زیاد خونشون ت شد.

خدایا توام حواست به من و زندگی و خانوادم باشه :)




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/260




ی ال گذشت

درخواست حذف اطلاعات

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است.. از هر چیز دیگری قوی تر است
آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد د.
مردان و نی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش د و دخترهایشان را شوهر دادند.
باور ی نیست اما همین گونه است.
زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است

#آنا_ الدا

--------------------------------

از زمانی که این پورشن رو تو قسمت توضیح وبلاگ گداشتم ، ی ال و دو ماه و چند روز میگذره. اون موقع من به دختر افسرده بودم که یکی دوماهی از بهم خوردن ازدواجش میگذشت و شب قبلش با حمیدرضا یه بحث افتضاح کرده بودم که باعث شد دقیقا دو ماه تموم از هم بی خبر باشیم.

حال و روز اون روز رو خوب یادمه.. به شدت داغون بودم. از درون از هم پاشیده بودم ولی سعی داشتم حفظ ظاهر کنم. سعی می به خودم مسلط بشم و این نا امیدی و غم رو از خودم دور کنم. به خودم بقبولونم که برای من چیز خاصی نیست....

ی ال گذشته...

و حالا 5 ماه و 11 روز از ازدواج من و حمیدرضا میگذره.. تمام اون ی که من با حسرت یک لحظه دیدنش تا صبح غصه میخوردم، حالا شده برام یه خاطره دور.. و الان میدونم هروقت سرمو بچرخونم میتونم اون حسرت رو تبدیل به لبخند کنم.

ی ال گذشت و من بزرگتر شدم.. دغدغه هام عوض شد. شاید بهتره بگم دغدغه هام بیشتر شد.

یک هفته دیگه اولین ماهگرد ازدواج فاطمه و سینا ست.

دیروز اولین روز ورود فائزه به به عنوان دانشجو ترم اول بود.

بیشتر از هر موقع ذهنم درگیره و بیشتر از هر موقع نگران و مراقب.

حواسم به حمیدرضا هست..همیشه و همیشه... مثل الان که تو خواب در حالی که داره غلت میزنه، لبخند هم میزنه و معلوم نیست چه خو داره میبینه.

حواسم به زندگی فاطمه هست که خوب پیش بره و همیشه همینطور راضی و خوشبخت باقی بمونه.

حواسم به فائزه هست که توی راهی که انتخاب کرده موفق بشه.

حواسم به مامان و بابا هست که یه دفعه خیلی زیاد خونشون ت شد.

خدایا توام حواست به من و زندگی و خانوادم باشه :)




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/260




از روی بیکاری چه هایی دیدید؟

درخواست حذف اطلاعات

تقریبا نیم ساعت پیش داکتر استرنج تموم شد.. باحال بود خوشم اومد ولی آ شو دوست نداشتم. دلم میخواست همزمان دوتا شغل باهم داشته باشه. هم پزشک هم عرفانی. بعدشم حیف ش بود که ولش کرد.. کلا من با داستان های عاشقانه ای که تهش نرسیدن باشه مشکل دارم...

داستانش در مورد یه جراح خیلی ماهر و چیره دست که فوق العاده معروف هم بود، هست که طی یک تصادف باعث میشه دستاش همش بلرزن و دیگه نتونه طبابت کنه واسه همین رو میاره به فرقه های شرقی و عرفان تا بتونه از طریق روح، جسمش رو طبابت کنه و به زندگی قبلیش برگرده...

بعدشم همین که ع پوسترش رو دیدم که بندیکت کامبربچ بازی میکنه دیگه نیازی نبود ببینم امتیاز imdb ش چقدره. خود جناب بندیکت امتیاز خالصه از نظر من برای هر ی!


بعدی، یه سینمایی خیلی پرفکت و عالی برای من که عاشق درام های هپی نگ هستم و ترجیح میدم مقدار هیجان به کار رفته کم باشه و کمتر تخیلی باشه و به زندگی معمولی و نرمال آدما نزدیک تر باشه، هست.

داستان درباره یک ستاره موسیقی به اسم لیام هست که یه روز به طور اتفاقی خبر فوت یکی از دوستای قدیمیش رو از اخبار میفهمه و به شهر خودش بعد از 8 سال برمیگرده تا تو مراسم ختم دوستش شرکت کنه....


بعدی، یک انیمیشن در قالب سریال هست که تا الان تا جایی که من اطلاع دارم 2 فصلش اومده.. محصول کمپانی و دیزنیه و مخصوص شاد روح آدمه.

عاشق روحیه استار باترفلای ام..

داستان در مورد یه دختر شاهزاده که تو یک بُعد دیگه زندگی میکنه و چون خیلی شیطون و بی مسئولیت بوده مامان باباش میفرستنش زمین تا اخلاقش عین آدم بشه و از این لوسی در بیاد..


سینمایی بعدی در مورد زندگی یه پسر نوجوون به اسم سایمون هست که یه راز بزرگی رو از همه حتی خانواده ش مخفی کرده یه عمر و اون همجس گرا بودنش هست..

داستانش آموزنده س.. خوبه.. ولی برای من تکراری بود موضوعش.


بعدی در مورد یه داستان based on true story هست که اتفاقا نامزد جایزه اسکار هم بوده ایشون..

داستان زندگی یک پسر هندی که تو بچگی گم میشه و دست روزگار اونو میرسونه به استرالیا و تو یه محیط عالی بزرگ میشه تا 20 سال بعدش که شروع میکنه به پیدا هویت واقعیش...




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/261




از روی بیکاری چه هایی دیدید؟

درخواست حذف اطلاعات

تقریبا نیم ساعت پیش داکتر استرنج تموم شد.. باحال بود خوشم اومد ولی آ شو دوست نداشتم. دلم میخواست همزمان دوتا شغل باهم داشته باشه. هم پزشک هم عرفانی. بعدشم حیف ش بود که ولش کرد.. کلا من با داستان های عاشقانه ای که تهش نرسیدن باشه مشکل دارم...

داستانش در مورد یه جراح خیلی ماهر و چیره دست که فوق العاده معروف هم بود، هست که طی یک تصادف باعث میشه دستاش همش بلرزن و دیگه نتونه طبابت کنه واسه همین رو میاره به فرقه های شرقی و عرفان تا بتونه از طریق روح، جسمش رو طبابت کنه و به زندگی قبلیش برگرده...

بعدشم همین که ع پوسترش رو دیدم که بندیکت کامبربچ بازی میکنه دیگه نیازی نبود ببینم امتیاز imdb ش چقدره. خود جناب بندیکت امتیاز خالصه از نظر من برای هر ی!


بعدی، یه سینمایی خیلی پرفکت و عالی برای من که عاشق درام های هپی نگ هستم و ترجیح میدم مقدار هیجان به کار رفته کم باشه و کمتر تخیلی باشه و به زندگی معمولی و نرمال آدما نزدیک تر باشه، هست.

داستان درباره یک ستاره موسیقی به اسم لیام هست که یه روز به طور اتفاقی خبر فوت یکی از دوستای قدیمیش رو از اخبار میفهمه و به شهر خودش بعد از 8 سال برمیگرده تا تو مراسم ختم دوستش شرکت کنه....


بعدی، یک انیمیشن در قالب سریال هست که تا الان تا جایی که من اطلاع دارم 2 فصلش اومده.. محصول کمپانی و دیزنیه و مخصوص شاد روح آدمه.

عاشق روحیه استار باترفلای ام..

داستان در مورد یه دختر شاهزاده که تو یک بُعد دیگه زندگی میکنه و چون خیلی شیطون و بی مسئولیت بوده مامان باباش میفرستنش زمین تا اخلاقش عین آدم بشه و از این لوسی در بیاد..


سینمایی بعدی در مورد زندگی یه پسر نوجوون به اسم سایمون هست که یه راز بزرگی رو از همه حتی خانواده ش مخفی کرده یه عمر و اون همجس گرا بودنش هست..

داستانش آموزنده س.. خوبه.. ولی برای من تکراری بود موضوعش.


بعدی در مورد یه داستان based on true story هست که اتفاقا نامزد جایزه اسکار هم بوده ایشون..

داستان زندگی یک پسر هندی که تو بچگی گم میشه و دست روزگار اونو میرسونه به استرالیا و تو یه محیط عالی بزرگ میشه تا 20 سال بعدش که شروع میکنه به پیدا هویت واقعیش...




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/261




period

درخواست حذف اطلاعات

کلا هر ت مونثی ، یک هفته در ماه رو رو روال نیست..

هر ی هم یه طوریه. یکی دل نازک میشه، یکی عصبی میشه، یکی همش سردرده و..

اکثر خانوما تو این یک هفته کذایی هر لحظه یه مودی هستن.

مثلا خود من واقعا زود رنج میشم و تحریک پذیرم.سر کوچیک ترین چیزا همش دلم میخواد گریه کنم و به حمید گیر بدم...

طفلک ما خانوما ؛(




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/262




period

درخواست حذف اطلاعات

کلا هر ت مونثی ، یک هفته در ماه رو رو روال نیست..

هر ی هم یه طوریه. یکی دل نازک میشه، یکی عصبی میشه، یکی همش سردرده و..

اکثر خانوما تو این یک هفته کذایی هر لحظه یه مودی هستن.

مثلا خود من واقعا زود رنج میشم و تحریک پذیرم.سر کوچیک ترین چیزا همش دلم میخواد گریه کنم و به حمید گیر بدم...

طفلک ما خانوما ؛(




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/262




آدمای درب و داغون مخصوصا خودم

درخواست حذف اطلاعات

بزرگترین ترسی که تو زندگی دارم از دست دادن اعضای خانوادم و ه.

از هیچ چیزی به اندازه این دوتا نمیترسم. حالا که میگم فقط خود گروه نیست. کلا هر گروه تکفیری و تروریستی شاملش میشه. واقعا وقتی اسمش که میاد حالم بد میشه. ترس همه جونمو میگیره.

ترس از دست دادن هم که دو جور میشه: هم ترس از مرگ هم اضطراب ج . که من جفتشو دارم.

اضطراب ج بر میگرده به ۳-۴ سالگیم. ترس از مرگ رو نمیدونم..

البته من یه بار مامانم رو تا قدمی از دست دادنش تجربه ...

از میترسم چون برای من یعنی و قتل. که تو ذهن من جفتش مساوی با از دست دادن عزیز هاته و مردن.. که بازم بر میگرده به همون مورد ترس اولی..

درسته.. من فارغ حصیل روانشناسیم ولی خودم fomo دارم. البته به خاطر تجربه افتادن و سقوط تو است تو ۳ سالگیم ، ترس از ارتفاع هم دارم..

کلا تو جهان آدم سالم هم داریم؟ حالا نمیخوام خودمو توجیه کنم ولی ی پیدا میشه که از نظر شخصیتی هیچ ترس ، اختلال و بیماری روانی حتی حتی حتی یه افسردگی خشک و خالی رو هم حتی به مدت ۱ هفته تجربه نکرده باشه؟




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/263




آدمای درب و داغون مخصوصا خودم

درخواست حذف اطلاعات

بزرگترین ترسی که تو زندگی دارم از دست دادن اعضای خانوادم و ه.

از هیچ چیزی به اندازه این دوتا نمیترسم. حالا که میگم فقط خود گروه نیست. کلا هر گروه تکفیری و تروریستی شاملش میشه. واقعا وقتی اسمش که میاد حالم بد میشه. ترس همه جونمو میگیره.

ترس از دست دادن هم که دو جور میشه: هم ترس از مرگ هم اضطراب ج . که من جفتشو دارم.

اضطراب ج بر میگرده به ۳-۴ سالگیم. ترس از مرگ رو نمیدونم..

البته من یه بار مامانم رو تا قدمی از دست دادنش تجربه ...

از میترسم چون برای من یعنی و قتل. که تو ذهن من جفتش مساوی با از دست دادن عزیز هاته و مردن.. که بازم بر میگرده به همون مورد ترس اولی..

درسته.. من فارغ حصیل روانشناسیم ولی خودم fomo دارم. البته به خاطر تجربه افتادن و سقوط تو است تو ۳ سالگیم ، ترس از ارتفاع هم دارم..

کلا تو جهان آدم سالم هم داریم؟ حالا نمیخوام خودمو توجیه کنم ولی ی پیدا میشه که از نظر شخصیتی هیچ ترس ، اختلال و بیماری روانی حتی حتی حتی یه افسردگی خشک و خالی رو هم حتی به مدت ۱ هفته تجربه نکرده باشه؟




منبع : http://thestoryofmylife.blog.ir/post/263