بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

حدیث نفس ツ

آخرین پست های وبلاگ حدیث نفس ツ به صورت خودکار از بلاگ حدیث نفس ツ دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



شبیه خودم

درخواست حذف اطلاعات

مدتی پیش ذهنم درگیر این بود که برای ازدواج شخصیتی که مثل خودمه بهتره یا برع ش، ی که نقطه مقابل من هست.

فکر می کنم به این نتیجه رسیدم که میخوم با ی باشم که بیشتر شبیه خودمه تا کاملا متضاد من. ی که میتونم دنیاش رو بفهمم و درک کنم چون مثل خودمه و دنیای خودم رو میشناسم.

وگرنه همیشه برام مثل یه غریبه میمونه که هرچقدر هم دوستش داشته باشم باز هم دلم میخواد که مثل خودم تر باشه!

میدونم که اگر مثل من نباشه برام چالش محسوب میشه و شاید امکان رشد بیشتری برام فراهم بشه اما آیا واقعا این چالش لازمه؟ اینکه بتونم با یه آدم سطحی زندگی کنم که گستردگی زیادی داره واقعا چه سودی به حالم میتونه داشته باشه.

فکر کنم تصمیمم همین باشه، یکی شبیه به خودم.




منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/07/21/شبیه-خودم




شبیه خودم

درخواست حذف اطلاعات

مدتی پیش ذهنم درگیر این بود که برای ازدواج شخصیتی که مثل خودمه بهتره یا برع ش، ی که نقطه مقابل من هست.

فکر می کنم به این نتیجه رسیدم که میخوم با ی باشم که بیشتر شبیه خودمه تا کاملا متضاد من. ی که میتونم دنیاش رو بفهمم و درک کنم چون مثل خودمه و دنیای خودم رو میشناسم.

وگرنه همیشه برام مثل یه غریبه میمونه که هرچقدر هم دوستش داشته باشم باز هم دلم میخواد که مثل خودم تر باشه!

میدونم که اگر مثل من نباشه برام چالش محسوب میشه و شاید امکان رشد بیشتری برام فراهم بشه اما آیا واقعا این چالش لازمه؟ اینکه بتونم با یه آدم سطحی زندگی کنم که گستردگی زیادی داره واقعا چه سودی به حالم میتونه داشته باشه.

فکر کنم تصمیمم همین باشه، یکی شبیه به خودم.




منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/07/21/شبیه-خودم




دستشویی حرم

درخواست حذف اطلاعات

از خواب که بیدار میشم از نیمه شب گذشته، نزدیکای اذان صبح هست.
از پنجره اتوبوس به بیرون نگاه میکنم. نزدیکای حرم هستیم، گنبد طلا رو که می بینم سرم رو بر میگردونم، نمیتونم سلام بدم.
از اتوبوس پیاده میشم. تنهام، کوله ام رو برمیدارم و سمت حرم میرم.
از در ورودی که داخل میشم به گنبد نگاه میکنم و سلام میدم.
دستشوییم میگیره و میرم سمت دستشویی های حرم، وارد که میشم اصلا جوری که فکر می نیست، خیلی کثیفه و آدمای داغونی اونجان، منم یکیش.
سقف کوتاه، دیوار دستشویی ها برزنتی، بعضیهاش بدون در، یکی برع از پاها آویزون شده و داره است میکنه!
حالم بد میشه. میخوام زودتری فقط کارم رو انجام بدم و از اونجا بیام بیرون.
از خواب که بیدار میشم، به فکر فرو میرم که سهمم از زیارت فقط همون دستشویی ها بود، توی حرم بودم، اما سهمم خیلی کم بود و شاید این خواب برام پیامی داشت، شاید هم نه.

داشت یا نداشت من می تونم منظور برداشت کنم. از خودم خج می کشم.




منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/07/23/دستشویی-حرم




دستشویی حرم

درخواست حذف اطلاعات

از خواب که بیدار میشم از نیمه شب گذشته، نزدیکای اذان صبح هست.
از پنجره اتوبوس به بیرون نگاه میکنم. نزدیکای حرم هستیم، گنبد طلا رو که می بینم سرم رو بر میگردونم، نمیتونم سلام بدم.
از اتوبوس پیاده میشم. تنهام، کوله ام رو برمیدارم و سمت حرم میرم.
از در ورودی که داخل میشم به گنبد نگاه میکنم و سلام میدم.
دستشوییم میگیره و میرم سمت دستشویی های حرم، وارد که میشم اصلا جوری که فکر می نیست، خیلی کثیفه و آدمای داغونی اونجان، منم یکیش.
سقف کوتاه، دیوار دستشویی ها برزنتی، بعضیهاش بدون در، یکی برع از پاها آویزون شده و داره است میکنه!
حالم بد میشه. میخوام زودتری فقط کارم رو انجام بدم و از اونجا بیام بیرون.
از خواب که بیدار میشم، به فکر فرو میرم که سهمم از زیارت فقط همون دستشویی ها بود، توی حرم بودم، اما سهمم خیلی کم بود و شاید این خواب برام پیامی داشت، شاید هم نه.

داشت یا نداشت من می تونم منظور برداشت کنم. از خودم خج می کشم.




منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/07/23/دستشویی-حرم




8 سال

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیش مورد جدیدی رو رفتیم خواستگاری.

این اولین موردی بود که خودم بار اول دیدمش. یعنی مادرم یک روز زنگ زد و گفت که قرار گذاشتم که مادره با دخترش بیان شاه چراغ، اگر میتونی تو هم بیا همونجا دختره رو هم ببین.

منم گفتم باشه و عصراومدم شاه چراغ و چند کلمه ای صحبت کردیم. البته خود دختر که فکر نکنم اصلا سرشو بالا آورد که منو ببینه و مادرش هم خیلی کم حرف بود. اما خب با فوضولی و اذیت های دوست مادرم که همراهمون بود مجبور شد چند کلمه رو در دفاع از خودش بیان کنه :)

پریشب رفتیم خونشون که صحبت های اولیه رو . مثل همیشه نشد بیشتر از یک ساعت و خورده ای حرف بزنیم. و صحبت خاصی هم بین والدین تبادل نشد!

اولین دختری بود که ازش صحبت های منطقی می شنیدم. تا حدودی بهش مایل هستم، فقط چون حس کمی قدش زیادی از من کوتاه تره دودل هستم. و متاسفانه زیباییشون رو فقط از پشت چادر دیدم و به نظرم بهتر بود که مادرم همون بار اول میرفت خونشون و بهتر میدیدند.

البته با اختلاف سنی 8 سال هم زیاد موافق نبودم اما خب از اونجایی که صحبت های منطقیشون رو شنیدم و اینکه رشته روانشناسی دارن تحصیل می کنن و خودشون هم گفتند که اختلاف سنی ایده آلشون بین 8 تا 10 سال هست، تا حدودی از حساسیتم کم شد.

طیق معمول این من بودم که همش سوال می پرسیدم و بیشترین خودآگاهی رو داشتم. و خب سعی متقابلا هر سوالی که میپرسم جوابش رو از سمت خودم هم بهشون بگم تا اوشون هم بتونن بهتر انتخاب کنند. متولد دی ماه... که با مهر طالع میانه داره!

هنوز موندم که چی جواب بدم. مورد دیگه ای هم امروز قرار بود مادرم بره ببینه که وقتی رسیدیم سر کوچشون و تماس گرفتیم فرمودند که شون فوت د و گویا پیام هم دادند که قرار کنسله اما کاشف به عمل اومد که پیام رو به شماره تلفن ثابت خونه فرستاده بودند و ما خیط شدیم!

گویا دختر قدشون 175 بوده و همسر قد بلند میخواستند که مایل به پذیرش نیستند. قرار شد مادرش باز باهاش صحبت کنه و فردا خبر بده، البته اگر خبر بده و باز فراموش نکنه.

متاسفانه ویزامون رو هم برای صدور فرستادند اهواز! دوستم گفت فردا قراره برن بگیرند ویزاها رو! اینم از مدیریت مسئولین در اربعین... یعنی سیب زمینی بهتر از اینا میتونه مدیریت کنه، صرفا برای اینکه صورت مساله رو پاک کنند دائم سنگ اندازی می کنند تا کار خودشون رو راحت کنند و مبادا شلوغ بشه و زائرا اسباب راحتی عالی جنابان رو بهم بزنند.





منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/07/26/8-سال




8 سال

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیش مورد جدیدی رو رفتیم خواستگاری.

این اولین موردی بود که خودم بار اول دیدمش. یعنی مادرم یک روز زنگ زد و گفت که قرار گذاشتم که مادره با دخترش بیان شاه چراغ، اگر میتونی تو هم بیا همونجا دختره رو هم ببین.

منم گفتم باشه و عصراومدم شاه چراغ و چند کلمه ای صحبت کردیم. البته خود دختر که فکر نکنم اصلا سرشو بالا آورد که منو ببینه و مادرش هم خیلی کم حرف بود. اما خب با فوضولی و اذیت های دوست مادرم که همراهمون بود مجبور شد چند کلمه رو در دفاع از خودش بیان کنه :)

پریشب رفتیم خونشون که صحبت های اولیه رو . مثل همیشه نشد بیشتر از یک ساعت و خورده ای حرف بزنیم. و صحبت خاصی هم بین والدین تبادل نشد!

اولین دختری بود که ازش صحبت های منطقی می شنیدم. تا حدودی بهش مایل هستم، فقط چون حس کمی قدش زیادی از من کوتاه تره دودل هستم. و متاسفانه زیباییشون رو فقط از پشت چادر دیدم و به نظرم بهتر بود که مادرم همون بار اول میرفت خونشون و بهتر میدیدند.

البته با اختلاف سنی 8 سال هم زیاد موافق نبودم اما خب از اونجایی که صحبت های منطقیشون رو شنیدم و اینکه رشته روانشناسی دارن تحصیل می کنن و خودشون هم گفتند که اختلاف سنی ایده آلشون بین 8 تا 10 سال هست، تا حدودی از حساسیتم کم شد.

طیق معمول این من بودم که همش سوال می پرسیدم و بیشترین خودآگاهی رو داشتم. و خب سعی متقابلا هر سوالی که میپرسم جوابش رو از سمت خودم هم بهشون بگم تا اوشون هم بتونن بهتر انتخاب کنند. متولد دی ماه... که با مهر طالع میانه داره!

هنوز موندم که چی جواب بدم. مورد دیگه ای هم امروز قرار بود مادرم بره ببینه که وقتی رسیدیم سر کوچشون و تماس گرفتیم فرمودند که شون فوت د و گویا پیام هم دادند که قرار کنسله اما کاشف به عمل اومد که پیام رو به شماره تلفن ثابت خونه فرستاده بودند و ما خیط شدیم!

گویا دختر قدشون 175 بوده و همسر قد بلند میخواستند که مایل به پذیرش نیستند. قرار شد مادرش باز باهاش صحبت کنه و فردا خبر بده، البته اگر خبر بده و باز فراموش نکنه.

متاسفانه ویزامون رو هم برای صدور فرستادند اهواز! دوستم گفت فردا قراره برن بگیرند ویزاها رو! اینم از مدیریت مسئولین در اربعین... یعنی سیب زمینی بهتر از اینا میتونه مدیریت کنه، صرفا برای اینکه صورت مساله رو پاک کنند دائم سنگ اندازی می کنند تا کار خودشون رو راحت کنند و مبادا شلوغ بشه و زائرا اسباب راحتی عالی جنابان رو بهم بزنند.





منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/07/26/8-سال




پیچ شغلی

درخواست حذف اطلاعات

از چند ماه پیش ذهنم درگیر این بود که چطور موعد قراردادم که تموم شد با مدیرم درباره افزایش حقوق صحبت کنم. تصمیم گرفتم کار رو با انداختن یک لنگر شروع کنم تا بعدا ازش استفاده کنم.

این شد که با یه شرکت دیگه ای برای انجام پروژه صحبت و به شرکت هم گفتم میخوام یکم تایمم رو تغییر بدم تا به اون پروژه هم برسم.

اما خب چون فاز تحلیل از سمت شرکت ثالث خیلی طول کشید پروژه کنسل شد و منم دیگه دیدم حوصلم نمیشه انجامش بدم. تا اینکه چند هفته پیش دوباره برای کار روی یه پروژه خارجی بهم پیشنهاد خوبی دادند.

این پیشنهاد رو باز با مدیرم در میون گذاشتم از این جهت که بتونم اونها رو تحت فشار بزارم که کاری بهم پیشنهاد کنند که بتونم افزایش درآمد داشته باشم.

بهشون گفتم که اونجا بچه ها دارن روی این پروژه ماهی 4 میگیرند و منم میخوام یه روز در میون برم باهاشون کار کنم. گفت که تا کی میخوای کارمند باشی و تو باید سعی کنی از این قالب بیرون بیای و این حرفها، که منم گفتم خب شما این حرفهای قشنگ رو میزنی اما هیچ پیشنهادی برای من نداری، در حالی که برای من بیرون از اینجا فرصت هست که بتونم بهتر درآمد داشته باشم.

توپ رو به زمینش انداختم و قرار شد فکر کنه و بهم خبر بده. به دوستام هم فعلا جو ندادم و معطل نگهشون داشتم ببینم چی میشه داستان.

دو روز پیش مدیرم خواست که بیام دفترش و صحبت کنیم. گفت که نمیدونم کوتاه مدت چی میتونم بهت پیشنهاد بدم اما اگر میخوای دید بلند مدت داشته باشی من و پروژه ای رو دارم که خودم خیلی دلم میخواد انجام بشه و شخصا خیلی درگیرش هستم. یه چیزی توی مایه های اتوماسیون بازاری که شرکت های بزرگی مثل اوراکل نمونه اش رو پیاده سازی د!

گفت که با دید بلند مدت میتونی همینجا باشی و حقوق هم بگیری اما متعهد به این پروژه باشی و بعدا ذی نفع اش باشی و دیگه مجبور نباشی مثل کارمند درآمد داشته باشی.

بهش گفتم فکر می کنم و خبر میدم. از طرفی از کارمندی و دردسر های شرکت عوض و کارفرمای زرنگ که خوشش میاد دستور بده خسته شدم و دلم نمی خواد جام رو عوض کنم، ولو افزایش حقوق اینجا واقعا کم بود اما چیزی بهشون نگفتم چون خیلی مزایای دیگه داره که باعث میشه آروم باشم سر کار.

از طرفی بعد از ی ال اینجا کار بعید می دونم بتونم جای دیگه ای فرصت ذینفع شدن روی پروژه ای رو پیدا کنم، این تنها راه من برای داشتم درآمد مطمئن و پایدار هست. دلم میخواد این سالهای عمرم رو که میتونم کار کنم رو روی یک پروژه وقف کنم و بقیه عمرم رو بدون دغدغه های مس ه کارمندی بتونم زندگی کنم... در آرامش، و با دغدغه و مشکلات به مراتب بهتر و بزرگتر!

همزمان دوستم هم گفت که مخابرات که حقوق نزدیک به 3 تومن میده هم میخوان نیرو بگیرن و دوست داری بیا. بهش جواب رد دادم و فکر نکنم بخوام برم اونجا.

بیشترین گیرم اینه که این پروژه خیلی بزرگه و ریسکش زیاده. معلوم نیست چی بشه! اگر اندکی مطمئن بودم همینجا صد درصد می موندم و یکی دو سال انرژِی برای کاری می زاشتم که تا سالها بتونم از ثمراتش استفاده کنم.

دلم این روزها خیلی آشوبه، داریم به اربعین نزدیک میشیم و من از اینکه اینقدر غافلم از خودم بدم میاد... از اینکه اینقدر آمیخته شدم با این روزمرگی، به زندگی منهای خدا.

اصلا انگار انس گرفتم بهش. و حالا باید یهویی برم توی یه فضا و اتمسفر دیگه، با هر قدم پیاده روی به این فکر می کنم که چه فایده، همه این کارا رو میکنی اما بر میگردی و روز از نو روزی از نو! پس حسین کجای زندگی من قراره باشه، اصلا باید چیکار کنم؟! چطور میتونم بهتر باشم...





منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/07/26/پیچ-شغلی




پیچ شغلی

درخواست حذف اطلاعات

از چند ماه پیش ذهنم درگیر این بود که چطور موعد قراردادم که تموم شد با مدیرم درباره افزایش حقوق صحبت کنم. تصمیم گرفتم کار رو با انداختن یک لنگر شروع کنم تا بعدا ازش استفاده کنم.

این شد که با یه شرکت دیگه ای برای انجام پروژه صحبت و به شرکت هم گفتم میخوام یکم تایمم رو تغییر بدم تا به اون پروژه هم برسم.

اما خب چون فاز تحلیل از سمت شرکت ثالث خیلی طول کشید پروژه کنسل شد و منم دیگه دیدم حوصلم نمیشه انجامش بدم. تا اینکه چند هفته پیش دوباره برای کار روی یه پروژه خارجی بهم پیشنهاد خوبی دادند.

این پیشنهاد رو باز با مدیرم در میون گذاشتم از این جهت که بتونم اونها رو تحت فشار بزارم که کاری بهم پیشنهاد کنند که بتونم افزایش درآمد داشته باشم.

بهشون گفتم که اونجا بچه ها دارن روی این پروژه ماهی 4 میگیرند و منم میخوام یه روز در میون برم باهاشون کار کنم. گفت که تا کی میخوای کارمند باشی و تو باید سعی کنی از این قالب بیرون بیای و این حرفها، که منم گفتم خب شما این حرفهای قشنگ رو میزنی اما هیچ پیشنهادی برای من نداری، در حالی که برای من بیرون از اینجا فرصت هست که بتونم بهتر درآمد داشته باشم.

توپ رو به زمینش انداختم و قرار شد فکر کنه و بهم خبر بده. به دوستام هم فعلا جو ندادم و معطل نگهشون داشتم ببینم چی میشه داستان.

دو روز پیش مدیرم خواست که بیام دفترش و صحبت کنیم. گفت که نمیدونم کوتاه مدت چی میتونم بهت پیشنهاد بدم اما اگر میخوای دید بلند مدت داشته باشی من و پروژه ای رو دارم که خودم خیلی دلم میخواد انجام بشه و شخصا خیلی درگیرش هستم. یه چیزی توی مایه های اتوماسیون بازاری که شرکت های بزرگی مثل اوراکل نمونه اش رو پیاده سازی د!

گفت که با دید بلند مدت میتونی همینجا باشی و حقوق هم بگیری اما متعهد به این پروژه باشی و بعدا ذی نفع اش باشی و دیگه مجبور نباشی مثل کارمند درآمد داشته باشی.

بهش گفتم فکر می کنم و خبر میدم. از طرفی از کارمندی و دردسر های شرکت عوض و کارفرمای زرنگ که خوشش میاد دستور بده خسته شدم و دلم نمی خواد جام رو عوض کنم، ولو افزایش حقوق اینجا واقعا کم بود اما چیزی بهشون نگفتم چون خیلی مزایای دیگه داره که باعث میشه آروم باشم سر کار.

از طرفی بعد از ی ال اینجا کار بعید می دونم بتونم جای دیگه ای فرصت ذینفع شدن روی پروژه ای رو پیدا کنم، این تنها راه من برای داشتم درآمد مطمئن و پایدار هست. دلم میخواد این سالهای عمرم رو که میتونم کار کنم رو روی یک پروژه وقف کنم و بقیه عمرم رو بدون دغدغه های مس ه کارمندی بتونم زندگی کنم... در آرامش، و با دغدغه و مشکلات به مراتب بهتر و بزرگتر!

همزمان دوستم هم گفت که مخابرات که حقوق نزدیک به 3 تومن میده هم میخوان نیرو بگیرن و دوست داری بیا. بهش جواب رد دادم و فکر نکنم بخوام برم اونجا.

بیشترین گیرم اینه که این پروژه خیلی بزرگه و ریسکش زیاده. معلوم نیست چی بشه! اگر اندکی مطمئن بودم همینجا صد درصد می موندم و یکی دو سال انرژِی برای کاری می زاشتم که تا سالها بتونم از ثمراتش استفاده کنم.

دلم این روزها خیلی آشوبه، داریم به اربعین نزدیک میشیم و من از اینکه اینقدر غافلم از خودم بدم میاد... از اینکه اینقدر آمیخته شدم با این روزمرگی، به زندگی منهای خدا.

اصلا انگار انس گرفتم بهش. و حالا باید یهویی برم توی یه فضا و اتمسفر دیگه، با هر قدم پیاده روی به این فکر می کنم که چه فایده، همه این کارا رو میکنی اما بر میگردی و روز از نو روزی از نو! پس حسین کجای زندگی من قراره باشه، اصلا باید چیکار کنم؟! چطور میتونم بهتر باشم...





منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/07/26/پیچ-شغلی




به زودی

درخواست حذف اطلاعات
به زودی یک عدد بلاگ به اینجا منتقل خواهد شد... باشد تا رستگار شوم



منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/05/16/به-زودی




به زودی

درخواست حذف اطلاعات
به زودی یک عدد بلاگ به اینجا منتقل خواهد شد... باشد تا رستگار شوم



منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/05/16/به-زودی




خب

درخواست حذف اطلاعات

خب، در بلاگ قبلی تخته کردیم و به زودی از اینجا باقی داستان ماجراجویی خودمون رو ادامه میدیم.

فعلا هم حوصله نوشتن ندارم، کلا خستمه.




منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/06/26/خب




خب

درخواست حذف اطلاعات

خب، در بلاگ قبلی تخته کردیم و به زودی از اینجا باقی داستان ماجراجویی خودمون رو ادامه میدیم.

فعلا هم حوصله نوشتن ندارم، کلا خستمه.




منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/06/26/خب




هنر ظریف رهایی از دغدغه

درخواست حذف اطلاعات
مدتی هست که ننوشتم، راستش ذهنم زیاد توی مغزم نبود، بیشتر مشغول دنیای بیرون و روتین زندگی بود.
اخیرا به کت بر خوردم که حقیقتا ت م داد. وقتی کتاب رو تموم نمیدونستم نویسنده کتاب آقای مارک منسون پای سخنرانی های آقای پناهیان بوده که این کتاب رو با ایده گرفتن از اونا نوشته یا آقای پناهیان با الگو گرفتن از این کتاب سخنرانی های دهه محرم امسال اش رو تنظیم د!
هر چه که بود قرابت معنایی زیادی بین سخنرانی پناهیان با موضوع «سبک زندگی ی» و این کتاب وجود داشت.
اسم فارسی کتاب «هنر ظریف رهایی از دغدغه» معنا شده حال آنکه اسم اصلی کتاب به انگلیسی subtle art of not giving a هست.
هرچند ظاهر کتاب اینطور نشون میده که قراره بعد از خوندن کتاب کلا همه چیزو به کتف چپ خودتون حساب کنید و تبدیل به آدمی بشید که هیچی براش مهم نیست اما محتوای کتاب متفاوت تر و عمیقتر هست.
مهمترین چیزی که از این کتاب یاد گرفتم فکر درباره ارزش هایی بود که بر اساس اونها زندگی میکنم و دست به انتخاب و تصمیم گیری میزنم. همچنین توضیحات خوبی در باب عمیق شدن در احوالات خود و خودشناسی ارائه کرده و تاکید خاصی بر عمل گرا بودن و دست به کار شدن داره.
چیزی که در سخنرانی هم هست اینه که ما اغلب فکر میکنیم که کار یه مسیر خطی هست که از انگیزه+محرک+عمل تشکیل شده و هر کاری باید انگیزه اش بیاد تا ت بخوریم.
در حالی که چیزی که و همینطور جناب مارک منسون بهش میپردازند اینه که این یه خطی هست که مثل دایره بهم وصل هستند.
یعنی شما میتونید با عمل، تولید انگیزه کنید و اون انگیزه باز خودش نیروی محرک برای عمل بیشتر رو تولید میکنه و اینطوری هست که چرخ انسان به حرکت میافته!
خب باید بگم این چیزی که فهمیدم واقعا منو به عنوان یه آدم ایده آل گرا ت داد.
توی ماه رمضون یه تمرین خوبی که انجام دادم این بود که ادای خوب بودن رو در میاوردم! مثلا الکی قرآن میخوندم و ذکر میگفتم سعی می با خدا حرف بزنم و ادای ی رو در بیارم که خیلی آدم خوبیه!
اما خب با پایان ماه انگار بچه ای که متوجه بشه تایر کمکی های دوچرخه اش باز شده ترسیدم و زمین خوردم، و فراموش شد همه چیز. :(



منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/07/19/هنر-ظریف-رهایی-از-دغدغه




هنر ظریف رهایی از دغدغه

درخواست حذف اطلاعات
مدتی هست که ننوشتم، راستش ذهنم زیاد توی مغزم نبود، بیشتر مشغول دنیای بیرون و روتین زندگی بود.
اخیرا به کت بر خوردم که حقیقتا ت م داد. وقتی کتاب رو تموم نمیدونستم نویسنده کتاب آقای مارک منسون پای سخنرانی های آقای پناهیان بوده که این کتاب رو با ایده گرفتن از اونا نوشته یا آقای پناهیان با الگو گرفتن از این کتاب سخنرانی های دهه محرم امسال اش رو تنظیم د!
هر چه که بود قرابت معنایی زیادی بین سخنرانی پناهیان با موضوع «سبک زندگی ی» و این کتاب وجود داشت.
اسم فارسی کتاب «هنر ظریف رهایی از دغدغه» معنا شده حال آنکه اسم اصلی کتاب به انگلیسی subtle art of not giving a هست.
هرچند ظاهر کتاب اینطور نشون میده که قراره بعد از خوندن کتاب کلا همه چیزو به کتف چپ خودتون حساب کنید و تبدیل به آدمی بشید که هیچی براش مهم نیست اما محتوای کتاب متفاوت تر و عمیقتر هست.
مهمترین چیزی که از این کتاب یاد گرفتم فکر درباره ارزش هایی بود که بر اساس اونها زندگی میکنم و دست به انتخاب و تصمیم گیری میزنم. همچنین توضیحات خوبی در باب عمیق شدن در احوالات خود و خودشناسی ارائه کرده و تاکید خاصی بر عمل گرا بودن و دست به کار شدن داره.
چیزی که در سخنرانی هم هست اینه که ما اغلب فکر میکنیم که کار یه مسیر خطی هست که از انگیزه+محرک+عمل تشکیل شده و هر کاری باید انگیزه اش بیاد تا ت بخوریم.
در حالی که چیزی که و همینطور جناب مارک منسون بهش میپردازند اینه که این یه خطی هست که مثل دایره بهم وصل هستند.
یعنی شما میتونید با عمل، تولید انگیزه کنید و اون انگیزه باز خودش نیروی محرک برای عمل بیشتر رو تولید میکنه و اینطوری هست که چرخ انسان به حرکت میافته!
خب باید بگم این چیزی که فهمیدم واقعا منو به عنوان یه آدم ایده آل گرا ت داد.
توی ماه رمضون یه تمرین خوبی که انجام دادم این بود که ادای خوب بودن رو در میاوردم! مثلا الکی قرآن میخوندم و ذکر میگفتم سعی می با خدا حرف بزنم و ادای ی رو در بیارم که خیلی آدم خوبیه!
اما خب با پایان ماه انگار بچه ای که متوجه بشه تایر کمکی های دوچرخه اش باز شده ترسیدم و زمین خوردم، و فراموش شد همه چیز. :(



منبع : http://themastermind.blog.ir/1397/07/19/هنر-ظریف-رهایی-از-دغدغه