بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

Hide And Seek

آخرین پست های وبلاگ Hide And Seek به صورت خودکار از بلاگ Hide And Seek دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



دو سالم هست همش تو محیط ه

درخواست حذف اطلاعات

نمی دونم همه آدمای دنیا این جوری ان یا نه؛ ولی من یکی از بچگیم یه سری خواب می بینم که هر دفعه با دفعه قبل یه ذره فرق داره(با توجه به شرایطم)،ولی تم کلی، حال و هواش و فضای اصلیش یکیه. همه این خوابا رو هم وقتی میبینم که استرس دارم، عصبی ام، یا تحت فشار.

نکته ش این جاست که عملا بعد از دیدن این خوابا وقتی بیدار میشم، مغزم کاملا رد داده و هیچ کاری انجام نمیده. این وضع هم ممکنه یه روز، دو روز، یا حتی یه هفته تو مغزم بمونه. یعنی قشنگ از دنیا می برم، حس می کنم دارم رو هوا راه میرم؛ یا دارم می میرم.

مشکل الانم از اونجایی شروع شده که نمیدونم امروز صبح خواب دیدم یا صرفا قوه تخیلم تو بیداری زیادی فعال عمل کرده.




منبع : http://theinferno.blog.ir/1397/07/08/دو-سالم-هست-همش-تو-محیط-دانشگاهه




بد نبود در کل

درخواست حذف اطلاعات

*یکشنبه رفتم سر کلاس شه یک، کلاسم هم با ترم یکی‎های اسپانیایی یکیه.

عجب واج آرایی‎ای شد :دی

ش از این ی دوست داشتنی بود. از وقتی اومد سر کلاس، شروع کرد به حرف زدن و خندیدن با بچه‎های ترم اولی‎ای که برای شه، ده تا خ ر رنگی و یه کلاسور آماده کرده بودن و کتاباشونم روی میز چیده بودن.

کلاس داشت می‎ترکید. همه هم یه جوری با شور و شوق با هم حرف می‎زدن؛ که قشنگ از دور معلوم بود تازه اومدن . انرژی داشتن. حالا اگه یه سر به کلاسای ماها بزنین، همه‎مون با هم مشکل داریم و تازه، خسته هم هستیم. کلا ی چیزی نمی‎گه.

که شروع کرد به مقدمه چینی برای درس، بلافاصله یکی از بچه‎ها با ژست "من فکر می‎کنم خیلی باهوشم و بامزه؛ و این رو باید با کل کل با به همه بچه‎ها ثابت کنم و من آلفای این کلاسم"، یه تیکه‎ای به پروند. با خوش خلقی هر چه تمام‎تر جوابش رو داد. دوباره تا اومد حرفش رو بخیه بزنه؛ این دختر یه چیز دیگه‎‎ای گفت؛ و خب در راستای همین بقیه هم کم کم روشون تو روی باز شد و شروع به ژست اعتراضی گرفتن و شکایت از وضع کشور و الخ.، یه جوری که انگار ما مستقیما و شخصا مسئول این اوضاعه.

خب اوایلش من این رفتار رو گذاشتم به پای بچگی و ناپختگی؛ولی وقتی یه کم کار بیخ پیدا کرد و همچنان با روی خوش و خنده داشت جوابشون رو می‎داد( بحث رو هم نمی‎پیچوند حتی، کاری که من دیدم ای دیگه به وفور انجام می‎دن) دیگه اعصابم به هم ریخت.

نمی‎دونم واقعا این چه وضعیه که تو سیستم آموزشی ما، بچه‎ها هم قربانی‎ان، هم مستبد و زورگو. مگه حدیث نداریم که " ی که به من یک کلمه بیاموزد،مرا بنده‎ی خویش کرده است"؟ خب چرا این بچه‎ها (و بچه‎‎های هم‎سن و سال من، قاطی ماها هم این مدلی کم نبودن) با همچین مفهومی آشنا نیستن اصلا؟ چرا روحیه پرسشگری و اعتراضی رو عالی یاد گرفتن (که خوب هم هست واقعا)، ولی نمی‎دونن به چی باید اعتراض کنن و اتفاقا اون جایی که حقشون ناحق می‎شه، جیکشون در نمیاد؟

بابا خب ی گفتن، شاگردی گفتن. اصلا ی به جهنم، بنده خدا از بابای شما بزرگ‎تره، دیگه اگه یه کلمه این‎ور و اون‎ور می‎گه گیر ندین بهش. به خصوص وقتی دقیقا می‎دونید منظورش چیه و صرفا دنبال ایراد می‎گردید برای تحقیر و زیرسوال بردن.

تو پرانتز اینم بگم که از یه کلاس سی و ده‎ای نفره اسپانیایی، شاید نصفشون بینی‎هاشون رو عمل کرده بودن و چند نفری هنوز هم چسب بینی‎شون سرجاش بود. نمی‎دونم واقعا برای چی.

*بعد از مدت‎ها از سر بیکاری رفتم سراغ توییترش.یه جایی نوشته بود "نمی‎دونم چرا دوست نزدیکم باید وقتی استوری سلفی می‎ذاره منو هاید کنه". (چقدر کلمه انگلیسی. معادل ندارن چرا؟ :|)

ولی من می دونستم. چون عین این رفتار رو با من کرده بود، چون با یه کار کوچیک، حس بی‎ارزش بودن و اضافی بودن بهم داده بود و چون نفر اولی نبود که باعث شده بود فکر کنم خیلی راحت تو جمع دوستام قابل جایگزینی‎ام.

* روش تحقیق‎مون رو سرنگون کردیم. آ هفته پیش یکی از بچه‎ها نامه غرایی به مدیر گروه نوشت و ما هم امضا زدیم و خلاصه، دستشون درد نکنه، یه خوب آوردن برامون.

جدید از نظر یه سری حرکات و رفتار، شبیه مه :| و خب از این نظر خوبه که من خیلی به م علاقه دارم :دی

ولی خب قطعا عیب هم داره دیگه. یه مقداری زیادی منبری حرف می‎زنه و حرفاش می‎تونه حوصله سربر بشه. به خاطر همین، همون نیم ساعت اول کلاس، حوصله نصف بچه‎ها سر رفت. به جز من. نمی‎دونم ساعت یه ربع به چهار بعدازظهر این انرژی رو از کجا آورده بودم، ولی با تمام قوا داشتم گوش می‎دادم. فلذا نتیجه گرفتم که در کل، مستمع خوبی‎ام. البته وقتی خسته نباشم :دی

یه موقعایی که خسته‎ام، بهترین سخنران دنیا هم که برام حرف بزنه، در به در دنبال ایراد حرفشم و یه کلمه‎ش هم تو گوشم نمی‎ره. ولی وقتی بخوام گوش بدم، ممکنه حرفای ی که صرفا شعار می‎ده یا برای آدمای دیگه قابل قبول نیست هم روم اثر بذاره. مثل حرفای این . البته که شعاربده نیست ان‎شاء‎الله، ولی اون قدری که من جدی گرفتم و واقعا روم تاثیر گذاشت، هیچ دیگه‎ای ج نگرفته بود :دی

این رو وقتی فهمیدم که زینب یه چیزی در گوشم گفت و تازه متوجه شدم بقیه خوششون نیومده :دی

*دیروز با هدیه رفتیم است . خوشحال کننده‎ترین قسمتش این بود که هزینه‎ش از دوسال پیش تا حالا تغییری نکرده بود و همون دو هزار تومن مونده بود؛ و آخ جون که اونقدر تمیز هم بود ^_^

این بود خلاصه‎‎ای از حوادث هفته‎ای که بر فائزه گذشت :))




منبع : http://theinferno.blog.ir/1397/07/13/بد-نبود-در-کل




on loneliness

درخواست حذف اطلاعات

when it happened, i was not any part of it. i knew about it all, but i didn't have anything to do with it. did it make me guilty? was there anything to be guilty of? i honestly don't know anymore.

from the early years of my childhood, i knew i had an urge to be utterly perfect. to be outstanding, to be a shining star above all else. and guess what: i was good, i was really great, but never perfect.

that's the tragedy of my life. i'm not in search of the impossible, i know how far-fetched that dream is. but i wanted something to be proud of; something to be excellent at. and i never had it.

what was i saying? huh, i can't even keep my mind together to write a few lines anymore. i used to be really good at it, though.

i fell like icarus. just before i touched the sun, right before i could feel its scorching heat, right before i could touch it. i fell so hard, but not to the earth. i fell into an ocean so deep i could never come out of.

it did feel strange at first.i knew nothing of the dangers waiting for me. i was out of place, i didn't fit in; but i hadn't died yet and so i had to make it work. i had to adjust, to adapt. i tried. to get to know what was unknown to me, to see the things i couldn't see before,fpr i was blinded by the eye of the heaven.

i looked almost as if i were a part of it, i smelled like seaweed, i swam like the small golden fish that i was. but it was all a big almost. a really big thing on my forehead telling me that i was a stranger everytime i looked in the mirror. a big brand of difference, of not understanding, and of not belonging in the depth.

i e from the height. i e from warmth, from love, and i had to dwell in the darkness for the rest of my life.

i persisted on putting everything behind me. on forgetting who i was before. it didn't work out; it never does.

so little by little, by the small waves and the broken pebbles, i guided myself near to the shore. i tried to go back and find fragments of who i used to be. they were lost in the cracks of the life i could never live.




منبع : http://theinferno.blog.ir/1397/07/20/On-Loneliness




همدان داغ

درخواست حذف اطلاعات

بعد از له شدن زیر فشار امتحانایی که هنوز تکلیف اعتراضم به یکیشون معلوم نیست و دوتاشون هم با افتدار همچنان ثبت موقتن و معدلم رو سایت نمی‎رنه، بالا ه به آرامش خاطر نسبی‎ای رسیدم که بیام یه چیزی بنویسم.

تو این فاصله ما چهار روز رفتیم همدان جای شما خالی، به غایت گرم بود و اصلا دلمون برای ولایت خودمون تنگ نشد :| علاوه بر اون، خیلی شیک و مجلسی برنامه بیرون رفتنمون رو انگار با اداره برق همدان اوکی کرده بودیم، هر جا می‎رفتیم برق هم می‎رفت و گرما صدچندان می‎شد :))))

(یادی هم از سفر خاطره انگیز پارسال به تبریز دوست داشتنی، که وقتی برگشتیم اهل خاندان بهمون گفتن که اخبار اعلام کرده این سه روزی که ما اونجا بودیم، گرمترین روزهای تبریز در صدسال اخیر بوده :| )

به هر روی، الان قصد ندارم بشینم سفرنامه بنویسم به دو علت:

1)حال ندارم :دی

2) قسمت بعدی سریالم شده و می‎خوام برم ببینمش :|

فلذا به ذکر یه خاطره کوچولو از مسیر اکتفا می‎کنم :دی

مسیر ما به همدان،از یزد به قم و از قم به ساوه و سپس همدانه. از قم به بعد، مسیر همش آزادراهه و این یعنی عوارضی‎های متعدد. به عوارضی اول که رسیدیم، دیدیم سواری چهارهزار و پانصد تومانه و فغان‎ها برآوردیم که چقد گرونه و پدر گفت مگر این که تو راه بهمون پذیرایی بدن :)))))

از اونجایی که پدر من،پدر منه، وقتی داشت پول رو می‎داد، از اون آقای باجه نشین پرسید که "مگه تو راه پذیرایی میدن که انقد گرونه؟" و اون دوستمون با لبخند زیب گفت:" بَلهههه، پذیراییش تو پنچ و پونصد بعدیه!"

و ما در افق محو شدیم :دی

این پروسه یه بار دیگه در "پنج و پونصد بعدی" تکرار شد، و این دفعه باجه نشین در پاسخ به "چرا انقد گرونه،مگه پذیرایی میدن"ِ پدر گفت:"اینجا خیلی خصوصیه!"

:)))))

خداوندگار عالمین شاهده که تا خود همدان داشتیم به این "خیلی خصوصیه" می‎خندیدیم :دی




منبع : http://theinferno.blog.ir/1397/04/25/همدان-داغ




همیشه خدا یه جای بدن من کبوده

درخواست حذف اطلاعات

من آدمیم که از بچگی هر وقت می‎رفتم ، روی دست و پام کبودی جدید پیدا می‎ که اصلا نمی‎دونستم از کجا اومده! حالا با دونستن این،باید بهتون بگم که از اوان طفولیت تا همین حالا،ورزشای زیادی رو هم امتحان و دست و انگشتم رو هم در راهشون به فنا دادم حتی.

چهارم دبستانی که بودم دوست صمیمیم می‎رفت کلاس اسکیت، فلذا منم باید می‎رفتم :دی انصافا هم اسکیتم خوب بود، هم به غایت دوستش داشتم، هرچند همیشه خدا تالاپ و تولوپ یا می‎خوردم به دیوار، یا می افتادم زمین. هیچ وقت هم ترمز گرفتن با اسکیت رو یاد نگرفتم. همیشه خدا با دیوار ترمز می‎گرفتم :)))

دوتا خواهر با فاصله سنی خیلی کم هم تو این کلاس بودن، که جلسه اول اومدن کمک من و بهم یاد دادن چه جوری رو اسکیت وایسم. خدا خیرشون بده. هنوز هم یادشون می‎افتم خوشحال می‎شم. اسماشون رو هم خیلی دوست داشتم و در اون بازه زمانی می‎خواستم اسمشون رو بذارم رو بچه‎های نداشته‎ام! عارفه و عرفانه. عرفانه بزرگتر بود و با من خیلی دوست شده بود و معمولا بعد از این که مون چیزی رو یاد می‎داد،می‎اومد به فریاد من می‎رسید و یادم می‎داد :دی

بگذریم. خلاصه که من خیلی با کلاس اسکیت و عارفه و عرفانه و مربیمون که آقای جوونی بود(کلاس مال بچه‎ها بود و مختلط)و خیلی هم مهربون، حال می‎ . یعنی کل هفته رو برای کلاس اسکیت لحظه شماری می‎ !

اسکیت یه عالمه آرنج بند و مچ بند و زانو بند و کلاه و زلم زیمبو داره. یعنی پوشیدن اینا قبل از کلاس خودش یه ربع توی رختکن از ما بچه‎ها وقت می‎گرفت و بعدشم درآوردنشون کار حضرت فیل بود بس که محکم بودن. بابای من هم که از وقتی یادم میاد همیشه با نیم ساعت تاخیر می‎اومد دنبالم. بنابراین من معمولا وقتی کلاس تموم می‎شد زلم زیمبوها رو از دست و پام در می‎آوردم و آهسته و محتاطانه دور سالن خالی اسکیت می‎ تا بابا بیاد.

یه پسری تو این کلاس بود، خدا شاهده من هنوز تا به این لحظه عمرم آدمی به نچسبی و حال به هم زنی این بشر ندیدم. یه حالی بود کلا. فکر کنم مشکلی داشت. همیشه داشت تهدید می‎کرد و هیشکی هم ج نمی‎گرفت خدا رو شکر.

یه بار این پسره با من بعد از کلاس موند. من داشتم آروم برای خودم می‎رفتم،این دیوانه هم هی بهم می‎گفت "آره، تو دختری،عرضه نداری،بلد نیستی،جرات نداری تند بری، برو ببینم اصلا دو له بلدی؟خاک تو سرت، تو رو چرا تو کلاس راه میدن" و تمام مصادیق بارز بولی که در ای هالیوودی تینیجری دیدین.

من معمولا جواب ابله‎ها رو نمی‎دم. ولی این بد رفته بود رو مخم، و دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم که "تو دختری و عرضه نداری". گفتم باهات مسابقه می‎دم. دور اول رو تخته گاز رفتم و کلی ازش جلو بودم. تو دور دوم، سر پیچ و جایی که داشتم دو له می‎زدم خودش رو از وسط سالن رسوند بهم، پا انداخت توی پام و شترق! خوردم زمین. روی دستم.

مچم ش ت.

این اولین ش تگی من بود،بدون احتساب ش تگی بینی که خودش داستان مفصلی داره! قبل از اون هزاربار تو مدرسه تو زنگ ورزش خورده بودم زمین. چونه،زانو،دست،پا. همه رو درب و داغون می‎ .

دومین ش تگی من هم از ورزش اول راهنمایی بود، با یه معلم نفهم. انگشت کوچیکه دستم از مفصل ش ت.

خلاصه که، مامان من کاملا در جریانه که من تو راه رفتن روزمره هم ممکنه بزنم یه جایی خودم رو ناقص کنم. حالا با همه این توصیفا، امروز رفته بودم باشگاه. هفته پیش که ورزشمون خیلی سنگین بود، دست راستم تا سه روز از آرنج باز نمی‎شد. رو نود درجه قفل کرده بود! مامان هم آمپر چسبونده بود که من تو رو فرستادم باشگاه سالم تر بشی، نه این که بزنی خودتو کن فی کنی!

امروز هم که جلسه اول هفته بود باز و حس سنگین. این بار حواسم بود که خیلی خودم رو به کشتن ندم، ولی در لحظات پایانی تمرین، فکر می‎کنین چیکار ؟!

دمبل یک و نیم کیلویی دست راستم بود. داشتیم از این حرکتای هماهنگ دست و پا رو می‎رفتیم که پا و دست رو باید بیاری تو شکم. مینا جون(که مربی فیتنس باشه) پشت سر من وایساده بود. یه لحظه دمبل رو انداختم، داد زد که بزن!!!

منم که خدای جوگرفتگی. هیجان زده شدم، دمبل رو بردم تا بالای سرم، شتاب گرفتم و محکم آوردمش سمت شکمم و....

دااامب :||

دمبل رو کوبیدم تو زانوی بدبختم. حالا این وسط که من نفسم از درد بالا نمیاد، مینا داره از پشت سر من داد میزنه که ننداز،ننداز! :|

بابا من زانوم رو کوبیدم رفت، تو میگی بزن؟! :|

تازه وقتی اومدم خونه خوب بود. کم کم داشت سبز می‎شد و کبود. کلی هم خندیدم بهش! ولی وقتی بدنم کم کم سرد شد...

در همین حد بهتون بگم که روی زانوم به قاعده یه آلوی درشت و رسیده اومده بالا، با همون طرح و رنگ آلو سیاه!!!

حالمم خوبه :دی

فقط وقتی مامانم رسید خونه، در و گهر بود که نثارم می‎کرد با اون بی‎عرضگیم!

:دی




منبع : http://theinferno.blog.ir/1397/05/21/همیشه-خدا-یه-جای-بدن-من-کبوده




رفاه

درخواست حذف اطلاعات

ب با بابا و برادر رفتیم ید، از فروشگاه رفاه.

اولین چیزی که از بدو ورود به شدت جلب توجه می‎کرد،شلوغی وحشتناک فروشگاه بود. در این حد که از لحظه اول که وارد می‎شدی، باید هر سه ثانیه یه بار یه "ببخشید" نثار یکی می‎کردی که از سر راهت بره کنار و بذاره رد شی.

از اون جایی که لوازم بهداشتی‎ای مثل پوشک بچه و پد بهداشتی به شدت کمه و چندتا از بچه‎های هم خوابگاهی قبلی هم تاکید کرده بودن که اگه میاین تهران،به مقدار کافی لوازم بهداشتی داشته باشین، ما مقصد اصلی‎مون توی فروشگاه، بخش بهداشتی بود.

خلاصه که با بابا و فرزاد خودمون رو رسوندیم به اونجا، و دیدیم فقط یه مدل از یه برند دارن و بقیه‎ش خارجیه. با توجه به این که بابا بودجه صد و پنجاه تومنی داشت که ته یکی از کارتاش بود و به دلایلی می‎خواست تمومش کنه، من هفت هشت تایی از همون یه مدل برداشتم، و چون نمی‎دونستم خوب از آب در میان یا نه، به بابا قیمت روی بسته پد خارجی (always) رو هم نشون دادم که هفت هزار تومن بود، و با هم حساب کردیم و دیدیم با یدای دیگه، می تونیم سه چهار تا از اینا هم برداریم. خلاصه که چهار تا بسته آلویز هم برداشتیم و رفتیم حساب کنیم.

با حساب کتابای بابا و اضافه بیست هزار تومن به کل یدمون،محض احتیاط، باید کارمون با همون کارتی که صد و پنجاه تومن تهش بود راه می‎افتاد. ولی وقتی مسئول صندوق یدا رو چک کرد، یهو برگشت سمت ما و گفت:

"شد دویست و بیست هزار تومن"

من واقعا قیافه خونسرد بابا رو در این مواقع تحسین می‎کنم. اگه من بودم یه شوک بهم وارد شده بود و دو سه بار دیگه از خانم صندوق‎دار قیمت رو می‎پرسیدم که مطمئن شم :|

کارت رو که کشید، اومدیم یه گوشه‎ای وایسادیم حساب کنیم ببینیم چی انقدر گرون بوده اون وسط! اولین چیزی که فاکتور نشون می‎داد قیمت وحشتناک چهارده هزار تومنی آلویز‎هایی بود که روشون خورده بود هفت هزار تومن :| یعنی هر پد، یعنی هر دو الی سه ساعت استفاده از پد بهداشتی که وسیله ضروری غیر قابل جایگزینی‎ایه، دو هزار تومن!

بماند که قیمت بقیه پد‎ها هم بیشتر از ح معمولی بود که ما قبلا می‏‎ یدیم. حالا بابای من پولش رو داشت، وقتی بیشتر شد می‎تونست پولش رو بده، اونی که نمی‎تونه و کلی با خودش توی فروشگاه حساب و تاب می‎کنه و میاد ید،چی؟ یهو صد هزار تومن از کجا به پول نداشته‎ش اضافه کنه؟من دانشجو که معمولا صد تومن بیشتر تو حسابم نیست چی؟باید دم صندوق خج بکشم و یدام رو بذارم سر جاش؟

کاش حداقل قیمتاشون رو درست زده بودن تو فروشگاه.

بعد از ید مون، برگشتنی، داشتم فکر می‎ که کاش کمتر ید کرده بودم. کاش منم مثل بقیه آدمای تو فروشگاه، اونجا رو جارو نکرده بودم. ولی بعدش که داشتم فکر می‎ ، دیدم پد بهداشتی واقعا برای من قابل جایگزینی نیست. نمی‎تونم چیز دیگه‎ای رو جایگزینش کنم. حتی اگه نون بود، پنیر بود،چمیدونم، برنج بود، می‎تونستم برنامه زندگیم رو یه جوری تغییر بدم که به جای این که ید کنم و انبار، مصرفش رو کم کنم. ولی این دست من نیست.

منم مثل بقیه نمی‎دونم اگه شرایط با همین سرعت و شدت به سمت بدتر شدن پیش بره چی می‎شه. فقط می‎تونم مصرفم رو تو مواردی که از ضروریت‎های زندگیم نیست کم کنم. ولی این چیزی که من ب تو فروشگاه رفاه دیدم( و افق کوروش، که بعدش رفتیم و دریغ از یک بسته پد بهداشتی که داشته باشه) واقعا وحشت آور بود. از دور که نگاه می‎کردی یاد کلیپایی می‎افتادی که از سیاه این ور و اون ور پخش می‎شد. درست مثل آدمای قحطی زده.

من این وسط فقط دل بستم به این که تاکید به حفظ آرامشه و این که اوضاع بهتر می‎شه.




منبع : http://theinferno.blog.ir/1397/06/16/رفاه




to keep your peace

درخواست حذف اطلاعات

به پست یکشنبه ها در سلف خوش آمدید :)))

*امروز ناهار رزرو دارم.که خودش دلیلی برای خوشحالی زایدالوصف بنده‎ ست.تازه علی زند ی هم داره تو گوشم برا خودش آواز میخونه.تو این هفته اصلا فارسی گوش نداده بودم و بیشتر آهن ی که از پلی‎لیست های اسپاتیفای پیدا کرده بودم رو گوش می‎دادم. الان می‎فهمم از زبان مادریم باید بیشتر استفاده کنم.

*من همیشه به این موضوع معتقد بوده و هستم که هیچ وقت سه نفر هم‎زمان نمیتونن با هم دوست صمیمی باشن.دوست صمیمی فقط یه نفره.حالا بسته به شرایط و محیط،شما تو هرمکانی باشی،در اون مکان با یه شخص خاصی حس صمیمیت بیشتری داری.مثلا هدیه یکی از بهترین دوستای من و هم خوابگاهیمه.ولی وقتی میرم یزد،اون یه نفری که از تمام زیر و بم زندگیم خبر داره و از دبستان با هم هم‎مدرسه ای بودیم؛جای همه رو پر می‎کنه.حتی اینجا هم جای همه رو پر می‎کنه.اون یه نفر بیشتر شبیه خواهر منه؛ولی دوستای اینجا،دوستن. صمیمی یا غیرصمیمی.

حالا همه اینا به کنار،میخوام بابت روابط م. و زینب بگم. از یه هفته پیش،م. همش به من غر می‎زد که چرا زینب انقد درس‎خون شده؛چرا مدام تو کلاسا جواب میده؛چرا رقابت می‎کنه با بقیه.

ب،زینب از م. غر می‎زد که چرا یه جوری رفتار می‎کنه که انگار ما می‎خوایم عشقش رو ب یم؛چرا وقتی ما یه کلمه با این پسر هم‎کلاسیمون حرف می‎زنیم ناراحت می‎شه؛چرا از اون یکی هم‎کلاسیمون که اتفاقا هم برای من و هم برای زینب دوست فوق‎العاده خوبیه،بی دلیل بدش میاد و به خودش اجازه میده به هر روشی بهش توهین کنه.

من هم با زینب هم‎دردی ؛هم با م. چون هر آدمی بدی و خوبی داره. در واقع من با زینب خیلی موافق‎ترم؛ولی دموکراسی درونیم نمی‎ذاره طرف یکی‎شون رو بگیرم.

یه ماجرای دیگه این که، ب تو اتاق دعوا شد.سر تنبلی و کارای عجیب و غریب یکی از هم اتاقیا. یه دور بعد از شام با چهارتا هم اتاقی جهل دقیقه در نکوهش کارای هم اتاقی پنجم بحث ؛ یه بار هم امروز صبح با هم اتاقی پنجم درباره بدرفتاری بقیه با اون اظهار فضل .

یه ماجرای همیشه تکرارشونده هم این که مامان وقتی از بابا ناراحته؛با من درددل می‎کنه و بابا که از مامان ناراحته به من غر می‎زنه.

یعنی میخوام بگم پروردگار عالم منو وسط دعواهای ملت آفریده.برای آشتی دادن و برای کنار هم نگه داشتن همه و برای این که سنگ صبور دو قطب مخالف باشم.

خب بارالها، آیا نین یدی که من این وسط حس انفجار و ترکیدن بهم دست میده؟ آیا غیر از من یه بک آپ پلن(backup plan) برای آشتی دادن ملت نذاشتی؟ باور کنین اگه من یه منصب تی هم می‎گرفتم باید می‎دویدم پیش ترامپ، دیدگاه هاش رو می‎شنیدم؛بعد می‎دویدم پیش انقلاب و دیدگاه های ایشون رو هم ‎می‎شنیدم و سعی می‎ همه رو در صلح و خوشی نگه‎دارم :|

*میخوام یه آهنگ زیبا براتون بذارم پس از مدت ها.

poets of the fall- ballad of jeremiah peacekeeper




منبع : http://theinferno.blog.ir/1396/08/07/To-keep-your-peace




to keep your peace

درخواست حذف اطلاعات

به پست یکشنبه ها در سلف خوش آمدید :)))

*امروز ناهار رزرو دارم.که خودش دلیلی برای خوشحالی زایدالوصف بنده‎ ست.تازه علی زند ی هم داره تو گوشم برا خودش آواز میخونه.تو این هفته اصلا فارسی گوش نداده بودم و بیشتر آهن ی که از پلی‎لیست های اسپاتیفای پیدا کرده بودم رو گوش می‎دادم. الان می‎فهمم از زبان مادریم باید بیشتر استفاده کنم.

*من همیشه به این موضوع معتقد بوده و هستم که هیچ وقت سه نفر هم‎زمان نمیتونن با هم دوست صمیمی باشن.دوست صمیمی فقط یه نفره.حالا بسته به شرایط و محیط،شما تو هرمکانی باشی،در اون مکان با یه شخص خاصی حس صمیمیت بیشتری داری.مثلا هدیه یکی از بهترین دوستای من و هم خوابگاهیمه.ولی وقتی میرم یزد،اون یه نفری که از تمام زیر و بم زندگیم خبر داره و از دبستان با هم هم‎مدرسه ای بودیم؛جای همه رو پر می‎کنه.حتی اینجا هم جای همه رو پر می‎کنه.اون یه نفر بیشتر شبیه خواهر منه؛ولی دوستای اینجا،دوستن. صمیمی یا غیرصمیمی.

حالا همه اینا به کنار،میخوام بابت روابط م. و زینب بگم. از یه هفته پیش،م. همش به من غر می‎زد که چرا زینب انقد درس‎خون شده؛چرا مدام تو کلاسا جواب میده؛چرا رقابت می‎کنه با بقیه.

ب،زینب از م. غر می‎زد که چرا یه جوری رفتار می‎کنه که انگار ما می‎خوایم عشقش رو ب یم؛چرا وقتی ما یه کلمه با این پسر هم‎کلاسیمون حرف می‎زنیم ناراحت می‎شه؛چرا از اون یکی هم‎کلاسیمون که اتفاقا هم برای من و هم برای زینب دوست فوق‎العاده خوبیه،بی دلیل بدش میاد و به خودش اجازه میده به هر روشی بهش توهین کنه.

من هم با زینب هم‎دردی ؛هم با م. چون هر آدمی بدی و خوبی داره. در واقع من با زینب خیلی موافق‎ترم؛ولی دموکراسی درونیم نمی‎ذاره طرف یکی‎شون رو بگیرم.

یه ماجرای دیگه این که، ب تو اتاق دعوا شد.سر تنبلی و کارای عجیب و غریب یکی از هم اتاقیا. یه دور بعد از شام با چهارتا هم اتاقی جهل دقیقه در نکوهش کارای هم اتاقی پنجم بحث ؛ یه بار هم امروز صبح با هم اتاقی پنجم درباره بدرفتاری بقیه با اون اظهار فضل .

یه ماجرای همیشه تکرارشونده هم این که مامان وقتی از بابا ناراحته؛با من درددل می‎کنه و بابا که از مامان ناراحته به من غر می‎زنه.

یعنی میخوام بگم پروردگار عالم منو وسط دعواهای ملت آفریده.برای آشتی دادن و برای کنار هم نگه داشتن همه و برای این که سنگ صبور دو قطب مخالف باشم.

خب بارالها، آیا نین یدی که من این وسط حس انفجار و ترکیدن بهم دست میده؟ آیا غیر از من یه بک آپ پلن(backup plan) برای آشتی دادن ملت نذاشتی؟ باور کنین اگه من یه منصب تی هم می‎گرفتم باید می‎دویدم پیش ترامپ، دیدگاه هاش رو می‎شنیدم؛بعد می‎دویدم پیش انقلاب و دیدگاه های ایشون رو هم ‎می‎شنیدم و سعی می‎ همه رو در صلح و خوشی نگه‎دارم :|

*میخوام یه آهنگ زیبا براتون بذارم پس از مدت ها.

poets of the fall- ballad of jeremiah peacekeeper




منبع : http://theinferno.blog.ir/1396/08/07/To-keep-your-peace




break the routine

درخواست حذف اطلاعات

دارم گزارشایی که سال پیش ی با بچه ها توی دفتر حسابداری سری می‎نوشتیم رو می‎خونم.

قسمت‎هاییش رو نقل به مضمون می‎کنم:

شقایق - "آها ما امروز به صورت وحشیانه‎ای رفتیم دم در تا شووَر ببینیم اما نتونستیم.میرو.کیلی که اصلا عینکشو نیورده بود موهاشو دیده بود فکر می‎کرد ریشه! :| فائزه هم به طور افتضاحی ندید اما اون دیدش :|
با یه فیگور زاغارت در حالی که در رو به زور باز کرده بود... "

"بعدشم مث آدم خو دیم.باور کن این که دیگه بعضی روزا نمی‎تونیم بخو م تقصیر توئه.همش حرف می‎زنی.بعدم که خندت میگیره و ویبره میری دیگه هیچی..."

"ریحانه یه‎‎کم درس خوند چون به قول خودت یه جو عقل تو کله‎شه! بعدشم خیر خیر خوندیم و ناهار خوردیم به این صورت که..."

"ساعت 18:30، گندکاریتو تو دفتر بط م پیدا :| و مرضیه هم رفت."

"پارت استراحت قبلی مرضیه و فهیمه همت گماردند و موهای دستان بنده را بگرفتند و ببرند و این بود حکایت پارت قبلی و خاندانش!ببخشید یعنی ما :) "

"pretty little funners"

"ریحانه به این نتیجه رسیده که یکی عروس شده:| مث این که واقعا یکی عروس شده :| متاسفانه من خواستگاری ندارم (استعاره از اصغر!) وگرنه منم عروس می‎شدم."

فائزه - "محل تقریبی تابع کشک! x3"

"فهیمه همین الان به جمع اشکال رفع کنندگان پیوست. و خلاصه که قراره ما با هم بریم تهران با این شدت درس خوندن!"

"به قول هندونه ما دوتا داریم الان عمل خطیر مگس شمردن رو انجام میدیم!"

"damonog hy"

"مستهجن فی الضمه است."

سری - "در یک حرکت آرتیستی چهار دستگاه کفتر وارد قرائت‎خونه شدن"

"امروز من و فائزه داشتیم شپش های روی سرمون رو می‎شمردیم!"

"از اونجایی که ما کلا نمی‎تونیم آروم بگیریم،امروز ناهارگرفتیم از سزار"

"خدا رو شکر ی نفهمید ولی از اونجایی که هر روز باید یه اتفاقی برامون بیفته،امروز گوشی میرو.

کیلی توقیف شد!"

"از اونجایی که ما خیلی خوبیم...امشب دوباره رفتیم ید!"

"مرضیه سه تا دونه انار انداخت داخل هذلولی من!"

"فائزه با تکنیک انار و چیپس همه ما رو به وجد آورد."

"عملیات رد محموله از مرز هم با کمک دوستان انسانی انجام شد."

"امروز،دوشنبه،آرامش بعد از طوفان رو سپری می‎کنیم!رفتیم خوردیم اومدیم :)"

"این جا وسطمین صفحه دفتر بط بنده ست"

"با عسل،رشت را به خانه بیاورید!"

"جای نگرانی نیست فقط شاید بمیری :)"

"love is sari"

میر - "لذا الان مشکل اینه که من دستشویی دارم :|"

"شایان ذکر است که امشب دوشب بعد از شب لیله الرغائب هستش"

"شایان ذکر است که من رفتم دستشویی،درمو بستن!"

دلم براشون خیلی تنگ شده،و هنوز ازدواج یکیشون رو باور نکرده،خبر بارداریش هم چند روز پیش بهم رسید.

غیر از من هم،هیچ کدومشون نیومدن تهران.




منبع : http://theinferno.blog.ir/1396/08/11/Break-The-Routine




break the routine

درخواست حذف اطلاعات

دارم گزارشایی که سال پیش ی با بچه ها توی دفتر حسابداری سری می‎نوشتیم رو می‎خونم.

قسمت‎هاییش رو نقل به مضمون می‎کنم:

شقایق - "آها ما امروز به صورت وحشیانه‎ای رفتیم دم در تا شووَر ببینیم اما نتونستیم.میرو.کیلی که اصلا عینکشو نیورده بود موهاشو دیده بود فکر می‎کرد ریشه! :| فائزه هم به طور افتضاحی ندید اما اون دیدش :|
با یه فیگور زاغارت در حالی که در رو به زور باز کرده بود... "

"بعدشم مث آدم خو دیم.باور کن این که دیگه بعضی روزا نمی‎تونیم بخو م تقصیر توئه.همش حرف می‎زنی.بعدم که خندت میگیره و ویبره میری دیگه هیچی..."

"ریحانه یه‎‎کم درس خوند چون به قول خودت یه جو عقل تو کله‎شه! بعدشم خیر خیر خوندیم و ناهار خوردیم به این صورت که..."

"ساعت 18:30، گندکاریتو تو دفتر بط م پیدا :| و مرضیه هم رفت."

"پارت استراحت قبلی مرضیه و فهیمه همت گماردند و موهای دستان بنده را بگرفتند و ببرند و این بود حکایت پارت قبلی و خاندانش!ببخشید یعنی ما :) "

"pretty little funners"

"ریحانه به این نتیجه رسیده که یکی عروس شده:| مث این که واقعا یکی عروس شده :| متاسفانه من خواستگاری ندارم (استعاره از اصغر!) وگرنه منم عروس می‎شدم."

فائزه - "محل تقریبی تابع کشک! x3"

"فهیمه همین الان به جمع اشکال رفع کنندگان پیوست. و خلاصه که قراره ما با هم بریم تهران با این شدت درس خوندن!"

"به قول هندونه ما دوتا داریم الان عمل خطیر مگس شمردن رو انجام میدیم!"

"damonog hy"

"مستهجن فی الضمه است."

سری - "در یک حرکت آرتیستی چهار دستگاه کفتر وارد قرائت‎خونه شدن"

"امروز من و فائزه داشتیم شپش های روی سرمون رو می‎شمردیم!"

"از اونجایی که ما کلا نمی‎تونیم آروم بگیریم،امروز ناهارگرفتیم از سزار"

"خدا رو شکر ی نفهمید ولی از اونجایی که هر روز باید یه اتفاقی برامون بیفته،امروز گوشی میرو.

کیلی توقیف شد!"

"از اونجایی که ما خیلی خوبیم...امشب دوباره رفتیم ید!"

"مرضیه سه تا دونه انار انداخت داخل هذلولی من!"

"فائزه با تکنیک انار و چیپس همه ما رو به وجد آورد."

"عملیات رد محموله از مرز هم با کمک دوستان انسانی انجام شد."

"امروز،دوشنبه،آرامش بعد از طوفان رو سپری می‎کنیم!رفتیم خوردیم اومدیم :)"

"این جا وسطمین صفحه دفتر بط بنده ست"

"با عسل،رشت را به خانه بیاورید!"

"جای نگرانی نیست فقط شاید بمیری :)"

"love is sari"

میر - "لذا الان مشکل اینه که من دستشویی دارم :|"

"شایان ذکر است که امشب دوشب بعد از شب لیله الرغائب هستش"

"شایان ذکر است که من رفتم دستشویی،درمو بستن!"

دلم براشون خیلی تنگ شده،و هنوز ازدواج یکیشون رو باور نکرده،خبر بارداریش هم چند روز پیش بهم رسید.

غیر از من هم،هیچ کدومشون نیومدن تهران.




منبع : http://theinferno.blog.ir/1396/08/11/Break-The-Routine




در گل مانده

درخواست حذف اطلاعات

جان من بیاید و یه را ار بدید برای این که آدمای آویزون رو از سر خودم باز کنم.

دیگه عاجز شدم از دستشون!

یه غلطی با یه آدمی مثلا دوست شدم که نه دلم محبت و دوستی‎شو میخواد،نه قهر و توهین‎هاشو.

نه میشه به خوشی‎ش دل بست؛نه به ناخوشی‎ش.

بوک مارک و طلق روسری و پی ل و خ ری که بهم هدیه داده بود رو دیگه استفاده نمی‎کنم.دست و دلم نمیره.هدیه‎ای که انقد از هدیه‎دهنده ش ناراحت باشی،به درد لای جرز دیوار میخوره.

دیگه نه میخوام یک کلمه راجع به دوست‎پسرش بشنوم؛نه میخوام کنارش بشینم؛نه حتی باهاش حرف بزنم.

آدم باشید خب. بقیه رو از خودتون زده نکنید.

هی میخوام ناراحتش نکنم؛تو ذوقش نزنم؛نمیشه.آ ش هم باید یه دعوای حس راه بیفته.منم که اصلا انگار خدا این قابلیت دعوا رو تو وجودم تیک نزده و یادش رفته.اگه بحث حق گرفتن باشه همه‎رو بیچاره می‎کنم؛ولی دعوا رو نمی‎تونم.

جالب این‎جاست که حتی با خودش فکر نمی‎کنه که وقتی سه هفته ست شنبه ها بهم زنگ میزنه که بریم بیرون و من هر هفته یه بهونه‎ای میارم؛یعنی نمیخوام باهاش برم بیرون. اصلا این رو هم نمی‎فهمه.

بابا تو به من زنگ می‎زنی استرس می‎گیرم،اعصابم بهم میریزه؛تو دلم دو تا هم بهت میدم.دست از سرم بردار حالا دیگه.

*تو رو خدا یا اینو از زندگی من محو کنید،یا من رو برگردونید شهر خودم.




منبع : http://theinferno.blog.ir/1396/08/20/در-گل-مانده




در گل مانده

درخواست حذف اطلاعات

جان من بیاید و یه را ار بدید برای این که آدمای آویزون رو از سر خودم باز کنم.

دیگه عاجز شدم از دستشون!

یه غلطی با یه آدمی مثلا دوست شدم که نه دلم محبت و دوستی‎شو میخواد،نه قهر و توهین‎هاشو.

نه میشه به خوشی‎ش دل بست؛نه به ناخوشی‎ش.

بوک مارک و طلق روسری و پی ل و خ ری که بهم هدیه داده بود رو دیگه استفاده نمی‎کنم.دست و دلم نمیره.هدیه‎ای که انقد از هدیه‎دهنده ش ناراحت باشی،به درد لای جرز دیوار میخوره.

دیگه نه میخوام یک کلمه راجع به دوست‎پسرش بشنوم؛نه میخوام کنارش بشینم؛نه حتی باهاش حرف بزنم.

آدم باشید خب. بقیه رو از خودتون زده نکنید.

هی میخوام ناراحتش نکنم؛تو ذوقش نزنم؛نمیشه.آ ش هم باید یه دعوای حس راه بیفته.منم که اصلا انگار خدا این قابلیت دعوا رو تو وجودم تیک نزده و یادش رفته.اگه بحث حق گرفتن باشه همه‎رو بیچاره می‎کنم؛ولی دعوا رو نمی‎تونم.

جالب این‎جاست که حتی با خودش فکر نمی‎کنه که وقتی سه هفته ست شنبه ها بهم زنگ میزنه که بریم بیرون و من هر هفته یه بهونه‎ای میارم؛یعنی نمیخوام باهاش برم بیرون. اصلا این رو هم نمی‎فهمه.

بابا تو به من زنگ می‎زنی استرس می‎گیرم،اعصابم بهم میریزه؛تو دلم دو تا هم بهت میدم.دست از سرم بردار حالا دیگه.

*تو رو خدا یا اینو از زندگی من محو کنید،یا من رو برگردونید شهر خودم.




منبع : http://theinferno.blog.ir/1396/08/20/در-گل-مانده




چرا از سفر به تهران متنفرم؟ (1)

درخواست حذف اطلاعات
هم اکنون که در حال نگارش این سطور می باشم،قاعدتا باید در حال درس خوندن و کامنت گذاشتن روی تک تک اسلاید های درس شیرین گرامر باشم.ولی خب خوندن این درس،حال و حوصله فراوان و یه ذره استعداد رو می طلبه که متاسفانه این حقیر فعلا دارای هیچ کدام نیست :)
بگذریم.به هر حال خداوند فرجه های امتحانی رو برای درس نخوندن آفریده.و چهل حدیث خلاصه ن .و دو دستی بر فرق خود کوفتن و الخ.
چندین هفته پیش،در صبح دلنشین شنبه،من تو خوابگاه مشغول به کارهای روزمره اعم از خو دن و نمودن بودم که ز. به گوشیم زنگ زد- برای بارهفتم،چون شش بار اول رو تو بودم و نشنیده بودم- و با الفاظ نه چندان شایسته ای،اعلام کرد که دوستمون رفته و به یارو گفته و بدو همون جوری بیا که از دست رفت بچه.دیگه من وا اسفا گویان و کاه‎گل بر سر ریزان،آماده شدم و دویدم سمت .‎و صد البته که دیر رسیدم.چون ز. و دوستمون نشسته بودن تو محوطه و داشتن به روح اجدادم صلوات می‎فرستادن.حالا قضیه چی بود؟
این دوست ما از ترم یک علاقه وافری ابتدا به صورت و سپس به سیرت یه پسری پیدا کرده بود که ما نه اصلا میدونستیم کیه،ترم چنده،رشته ش چیه و ...! باور بفرمایید من اصلا در مخیله‎م هم نمی‎گنجید که این دوستمون شوخی نمی‎کنه و واقعا عاشق شده! یعنی ته اطلاعات ما از این آدم بعد از دو ترم تحقیق و تفحص میدانی،اسم و فامیلش بود،رشته ش(هم چنان نمیدونم ترم چنده)،و این که یه داره.اطلاعات جانبی دیگه شامل این بود که سیگاری،با احتمال قریب به یقین معتاد به علف،عکاس،پانک و دیوانه ست این بشر :| حالا مگه این دوست من کوتاه می اومد؟کاش صرفا خودش کوتاه نمی‎اومد.ما رو هم مجبور می کرد کوتاه نیایم :| با تقریب خوبی هر روز دوبار به خودکشی جدی فکر می‎کرد(و می‎کنه)و من هم اصلا حوصله این مس ه بازی رو ندارم واقعا.ولی معمولا خیلی تو رودرواسی می‎مونم و مجبورم تحمل کنم :|خلاصه،هر روز پروسه "من دیگه تحمل ندارم" و "غلط کردی" در صحبت های ما طی می‎شد و انی که منو می‎شناسن،در جریانن که من دلداری بیشتر شبیه دعوا ه :دی اون بیچاره هم تحمل می‎نمود. همون اوایل،چند بار ازم پرسید"برم بهش بگم دوستش دارم؟" و با داد و فریاد"نه" من یه کم بحث می‎کردیم و دوباره می‎رفتیم سراغ موضوع همیشگی! چیزی که من باورم نمی‎شد این بود که وقتی ز. از ماجرا خبردار شد،در ابتدا با من هم‎عقیده و هم‎روش بود،ولی کم کم اونم تصوراتش تخیلی شد و با دوستمون موافق بود که"آره،ما زن ها هم باید بتونیم ابراز علاقه کنیم" و "به نظرم برو بهش بگو" و یه تصورات و برداشت های فانتزی عجیب غریبی از پست های اینستای این پسره می‎کرد. من با این اصل که زن هم باید بتونه ابراز علاقه کنه موافقم،ولی خب حداقل باید طرف تو رو بشناسه وقتی میری بهش بگی :| تازه جالب تر که این پسره دوستمونو بلاک کرده بود و اونم با یه اکانت دیگه می‎رفت چکش می‎کرد!!! بعد از یه مدت منم گفتم"آره،برو بهش بگو" و "تهش یه چیزی میشه دیگه.از بلاتکلیفی بیرون میای".چرا؟چون واقعا مز ف و اعصاب خوردکنه که دو ترم تماااااااام،هر روز که میری یا مجبور باشی دنبال فلانی بگردی،یا اگه اومده فقط به اون طرف نگاه کنی و ریز حرکاتشو بررسی کنی،یا بری دم کلاسش،یا حتی اگه نیست و همین جوری داریم دور هم حرف می‎زنیم،سوژه اول حرفامون باشه،یا پست اینستاشو بخونیم موشکافی کنیم ببینیم این که الان برای ش کامنت قلب نذاشته،یعنی بهم زده؟،یا دوستمون رو دل‎داری بدیم که نه حتما دوستت داره!!!!! یعنی یه گروه تلگرام داشتیم،سرتاسرش از ایناست.حتی وقتی بیرون می‎رفتیم.حتی سر کلاس که من می‎خواستم درس مو گوش بدم و حرف زدنشون نمیذاشت.یعنی به یه وضعی رسیده بودیم که اصلا براشون مهم نبود من کارای خودمو دارم،غذا و ظرف شستن و لباس شستن و اتو و جارو و پاروی خوابگاه هم هست و مثل اونا تو خونه نیستم و این کارها کلی از من وقت و انرژی می‎بره،و تازه درس هم داریم(که کوچکترین اهمیتی بهش نمیدن) و من به هرحال زندگی ج دارم و این پسره همه‎ی هم و غم من نیست!یادمه یه بار دیگه شورش دراومد،صبح شنبه که من خسته و کوفته و کثیف تازه رسیده بودم خوابگاه،بهم زنگ زدن که پاشو بیا می‎خوایم درس بخونیم و چقد تو خوابگاه می‎مونی و اینا.تازه مدیونید فکر کنید شنبه‎ها این پسره کلاس داشت و حداقل دوساعت تو محوطه منتظرش می‎موندن! حالا هر چی بهشون میگم بابا خسته ام،تازه رسیدم،میخوام دوش بگیرم بخوابم؛انگار نه انگار."خب دوش بگیر بعدش بیا"،"چقد بهونه میاری"،"برو بابا تو هم همش میگی کار داری،چی‎کار میکنی تو خوابگاه؟" یادمه که گوشی رو با عصبانیت قطع و بلافاصله بعدش مامانم زنگ زد؛منم زدم زیر گریه. خب وقتی بعد از دو ترم،غیر از دو نفر هیچ دوستی نداشته باشی و از تنها بودن بترسی،هیچ هم عقیده ای دور و برت نباشه و تنها دونفری که شبیهتن هم اینجوری برخورد کنن،از این بهتر نمیشه.

بگذریم.
بهش گفتم برو به پسره بگو چون خسته شده بودم.چون در طول دو ترم بیشتر از بیست ساعت فقط با تلگرام باهاش حرف زده بودم که قانعش کنم کارش درست نیست.چون این آدم خودش،خودشو نمی‎دید که چادریه.اصلا من تا همین الانشم نمیدونم چه جور رابطه ای می‎خواست با پسره داشته باشه.آخه آدمی که خودش انقدر مذهبی هست که دائما برای چیز هایی مثل انتخاب واحد استخاره بگیره و باباش هم ه،چه جوری میخواد با یه پسری که دوستش داره ارتباط داشته باشه؟قصدش ازدواجه؟اگه اینه که قظعا امکان ناپذیره چون پسره هم دختربازه و هم معتاد و هم هزار تا آنرمالی دیگه داره!قصدش دوستیه؟می‎تونه مامان باباشو بپیچونه با پسره بره بیرون؟روابطشون قراره در چه حد بمونه؟چی فکر می‎کنه واقعا؟! آدمی که من بعد از دوترم بحث هنوز نتونستم قانعش کنم که یه نگاه به خودت و این پسره بنداز.کنار هم زار می‎زنین.سر دو تا قطب مخالفین و هیچ شباهتی بهم ندارین! ،دیگه قرار نیست متوجه چیزی بشه.خودم خسته شدم.میدونستم سرش به سنگ میخوره؛(علی رغم همه‎ی امیدواری هایی که ز. بهش میداد)ولی دیگه کاری از دستم برنمی‎اومد و خودمم داشتم از بین می‎رفتم.بهش گفتم برو بگو.بالا ه یه اتفاقی میفته دیگه.
اون شنبه صبحی که دارم ازش حرف میزنم،رفت و گفت. اضلا قصدشو نداشتم پامو از خوابگاه به خاطر این موضوع بذارم بیرون.ولی وقتی ز. زنگ زد،دیگه گفتم ولش کن.حوصله حرفای بعدشو ندارم که چرا نیومدی.و این که ز. رو به قدر کافی دوست دارم که برم. تا ساعت سه بعد از ظهر مجبور شدم بمونم؛ مجبور شدم یه جوری دلداریش بدم که انگار برام مهمه؛ مجبور شدم هی برم پسره رو چک کنم و اونم منو شناخت از بس رفتم و اومدم.چیزی که ازش متنفرم. و نشون ندم که مدام دارم تو ذهنم میگم: " من هزاااااار بار بهت گفته بودم".
الان تقریبا سه هفته از اون ماجرا می‎گذره. هنوزم ول نکرده. نه پسره رو،نه منو. هیچ دوست دیگه ای هم ندارم. و دیگه دارم دیوونه میشم. و نمیخوام دیگه پامو بذارم تهران.



منبع : http://theinferno.blog.ir/1396/03/16/چرا-از-سفر-به-تهران-متنفرم-1




ید قطعی

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه طلسم ید م ش ته شد! از بعد عید نوروز،قرار بود سه تا کرم جوانه گندم برای هم اتاقیم و یه ده ت و پرت از نمایندگی رنگی رنگی برای دوستم ب م؛که تا امشب نه من وقت کرده بودم ب مشون،نه بخت یاری می‎کرد که مغازه باز باشه.چون یه خوابگاهی معمولا تو ایام تعطیلات خونه‎شونه که مغازه ها و مطب‎ها تعطیلن :دی

خلاصه خودم بیشتر از دوستام خوشحالم که این یدها تموم شد.فقط کاش پولمو بهم بدن :)))))

+ عههههه.همین الان که داشتم پستو نام گذاری می‎ یادم اومد که بابا امروز کارت ورود به جلسه و بلیت قطارمو پرینت گرفته و یادم رفته ازش تحویل بگیرم.

:|




منبع : http://theinferno.blog.ir/1396/03/17/خرید-قطعی




این قسمت:دانشکده ادبیات

درخواست حذف اطلاعات

زنگ زده میگه فردا زود بیا :|

خب منم دیگه نگفتم "باشه،میام".این دفعه گفتم"سعی می‎کنم،ولی قول نمیدم".

گفتن من همانا و انفجار فرد مذکور،همانا.

"چرا نمیای؟یعنی چی؟...." منم گفتم چون فردا امتحان داریم و من هم صب قبل از امتحان،استرس دارم و باید درس بخونم. "برو بابا،این مس ه‎بازیا چیه،تو که آ شم بیست میشی،..."

و یه جواب دندان شکن بهش دادم که این‎جا،جای گفتنش نیست :)))

صب هم سه بار به گوشیم زنگ زد،جوابشو ندادم و از کرده‎ی خود خوشحالم!

[آی لبخند ملیح و عینک دودی]

***

آهنگ بذاریم بعد از مدتها: adam lambert- hourgl

***

چرا بعضیا تا یه نفر دوکلمه باهاشون حرف می‎زنه،فکر می‎کنن عاشقشونه؟چرا تو تصورات خودشون،فکر می‎کنن من حتما عاشق فلانی ام چون از رفتار،برخورد و منشش خوشم میاد؟چرا بعد فکر می‎کنن همین آدم،عاشق اوناست و حتما من ش ت عشقی خوردم؟چرا ملت این‎قدر مثل سریالای ترکیه ای فکر می‎کنن؟!!!




منبع : http://theinferno.blog.ir/1396/03/20/این-قسمت-دانشکده-ادبیات