بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

فریادهای یک مجسمه

آخرین پست های وبلاگ فریادهای یک مجسمه به صورت خودکار از بلاگ فریادهای یک مجسمه دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



نرگس

درخواست حذف اطلاعات

نرگس دختر همکار بابام بود که دو سه سالی از من کوچیکتر بود. انقد لوس و نُنُر بود که حد نداشت. سر کوچکترین چیزی شروع می کرد گریه و شش ماه از ۱۲ ماه سال رو سرما خورده بود و دماغش آویزون بود. بخاطر این خصلت لوس و تیتیش مامانی بودنش هم من و دوستام بهش کرم می ریختیم و مس ه ش می کردیم، البته اون دوست دلقکمون بیشتر از همه این بنده خدا رو می چزوند. نرگس از همون بچگی و تا ۷-۸ سال پیش که دیدمش و خونشون رفتیم یه انتی سوشیال واقعی بود. از هر جمع و هر انسانی فراری بود. یادمه مامانش تا سال آ دبیرستان نرگس برای مامان من تعریف می کرد که اصلا توی مدرسه و هیچ جمعی با ی ارتباط نمی گیره و با بدبختی و مصیبت از اتاقش میاد بیرون.

حالا امروز بعد چندین سال کارت عروسی نرگسو آوردن دم خونمون. نرگس با یکی از همکلاسی های ش ازدواج کرد.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/08/18/نرگس




جمله ی انگیزشی امشب

درخواست حذف اطلاعات

گاهی زندگی مثل یک اسهالِ راکد می شود و این فقط و فقط شمایید که باید با های پیاپی خود ایجاد تحرک و انگیزه کنید.

شب خوبی را برایتان آرزو می کنم.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/08/22/جمله-ی-انگیزشی-امشب




این عشقه؟ نمی دونم

درخواست حذف اطلاعات

می گن عشق شاخ و دم نداره که... همین که چند ساعت گوشی طرف در دسترس نباشه و قبلش برای یه کار خیلی جزئی رفته باشه دادسرا و تو با هزار و یک توهم و داستان علمی تخیلی تو ذهنت فکر کنی که طرف بازداشت شده و معلوم نیست الان تو چه وضعیتیه و قراره کی آزاد شه و با همین توهمات اشک بریزی و به این و اون زنگ بزنی که چه خاکی تو سرم بریزم؟... همین عشقه. همین عشقه که از استرس نبود و بی خبری ازش کمر درد و پا درد و صدتا درد عصبی بگیری... و در نهایت یهو ببینی که آنلاین شد و بلافاصله بهش زنگ بزنی و اون بگه گوشیمو یده بودن ببخشید نگرانت ... و تو پای تلفن گریه کنی و خدا رو شکر کنی که حالش خوبه و همه ی اون تخیلات وحشتناکت از بیخ و بن الکی بوده و ففط گوشیشو یده بودن.

همه ی این ها در عرض سه ساعت اتفاق افتاد و من اینجوری غش و ضعف . سه ساعتی که کل روزمو جهنم کرد و با این که خبر سلامتیشو بهم داد همچنان گریه می ... شاید همین عشقه.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/07/30/این-عشقه-نمی-دونم




نه به مجازات

درخواست حذف اطلاعات
طناب دار و تزریق کشنده هر دو منفورند. اولی روش رایج در ایران و دومی روش رایج در . است و . تفاوت در روش تفاوتی در نفس داستان ندارد.



منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/08/11/نه-به-مجازات-اعدام




مرگ یک معلم، دوست و هم صحبت

درخواست حذف اطلاعات

شنبه ی این هفته ای که گذشت خبر فوتش رو توی پیج اینستاگرام کافه ای که چهار پنج سال پیش پاتوقم بود دیدم. کافه ای که بسته شده، اما پیجش همچنان به راهه. ساعت نه و نیم صبح بود و من توی تخت خوابم میخکوب شدم و فقط اشک ریختم. دو سالی بود که ارتباطم باهاش قطع شده بود...

سال 92 بود که یه دختر 21 ساله بودم... از اینجا و اونجا کنده شده و چند تکه شده بودم. سوالاتم زیاد بود، بی قراری هایم بی انتها. یک روز بی هدف قدم زدم تا پارک نزدیک خونمون که دیدم کافه ای باز شده به تازگی. با یکی دو نفر گپ زدم توی کافه و اونجا بود که اون پیرمرد 60 ساله رو دیدم. خیال می نویسنده س و خبر نداشتم که بازیگره. اصلا توی خاطرم نبود ا و سریالایی که بازی کرده بود. بی اختیار احساس که باید باهاش حرف بزنم و تمام سوالاتم رو ازش بپرسم... نمی دونستم دقیقا از این ارتباط چی می خوام، ولی می دونستم که یه تاثیر مهمی توی زندگیم می ذاره.

از همون روزا بود که شدم یه کافه نشین و این مرد با خوشرویی و حوصله ی زیادش چیزها به من یاد می داد. با وجود شخصیت سطح بالا و سواد زیادی که داشت به شدت خاکی بود. طنز خاصی هم توی ادبیاتش بود.

به همین راحتی یه مقطعی شد مهمترین آدم زندگی من... طوری که تمام جیک و پوک زندگی من با این آدم بود و بس. شد یه تکیه گاه توی روزای خا تری ج و تاب خوردن بین ایران و اون کشور. جوابگوی من بود، در هر شرایطی... از سوالات فلسفی و اجتماعی گرفته تا دادن اطمینان خاطر بابت پاس امتحاناتم. هیچوقت فراموش نمی کنم که مثل یه بچه ی لوس و ننر وقت و بی وقت بهش زنگ می زدم تا با اون صدای منحصر به فرد و محکمش بهم بگه که "مطمئن باش پاس می شی، شک نکن." به محض این که می گفت "الو" انگار تمام استرس ها و ترسام می ریخت... تشنه ی همین بودم. همین... فراموش نمی کنم که چقدر بی منت با من تماس می گرفت وقتی توی درسام به کمکش احتیاج داشتم و چقدر توی کافه دستنوشته های مبتدی و بدقواره م رو می خوند و راه و چاهو نشونم می داد. چقدر حتی توی روابط عاطفیم منو راهنمایی کرد و کمکم کرد از خیلی چیزا عبور کنم. چقدر جاهایی که داشتم کله بازی درمیاوردم صادقانه بهم می گفت که داری اشتباه می کنی. با لحن دوست داشتنیش بهم می گفت "قراضه ی نیم وجبی... کله ."

مجرد بود و هیچوقت ازدواج نکرده بود، رابطه ی ما هیچوقت عاشقانه نبود، پدر و فرزندی هم نبود، شاید بشه گفت م ن دوستانه و و شاگردی... دلم نمی خواد عنوانی روش بذارم. خوب یادم میاد که پدر و مادرم با وجود فکر بازی که داشتن نشست و برخاست با این آدمو برای من صلاح نمی دونستن... هیچ شناختی ازش نداشتن، ولی کلیشه های احمقانه و عدم درک درست از عمق یه رابطه باعث یاوه گویی می شه خیلی وقتا. بعضی مواقع احساس می کنم که چقدر طرز تفکر پدرانه و مادرانه (به خصوص مادرانه) می تونه توی بعضی زمینه ها و بچگانه باشه. قطعا دیدن هرچیزی و هر رابطه ای از دریچه ی "خطری برای فرزند" خیلی تهوع آوره. با قاطعیت تمام می گم افرادی که به من چیزی یاد دادن به مراتب برای من محترم تر از انی هستند که صرفا در حقم دلسوزی . بی شک یو که به من شنا یاد می ده رو بیشتر مدیونشم تا ی که منو فقط از امواج و عمق دریا می ترسونه.

دو سال پیش بود که گوشیم اب شد و شماره ش از تو گوشیم پاک شد. امید داشتم که شاید مثل خیلی اوقات که اتفاقی توی کافه ها یا پارک های نزدیک خونمون می دیدمش دوباره ببینمش و کلی ذوق کنم. دلم می خواست بهش بگم این دو ساله خیلی چیزارو پشت سر گذاشتم و خیلی عوض شدم. دلم می خواست بشینم از اتفاقات جدید و چیزای جدیدی که یاد گرفتم براش بگم. اما ندیدمش... خیال رفته امریکا پیش خانواده ش. ته ذهنم همیشه به یادش بودم و امید داشتم که بلا ه یه روز اتفاقی می بینمش. دو سه هفته پیش بود که داشتم توی پارک قدم می زدم که دیدم یه پیرمردی روی نیمکت نشسته، یه آن فکر خودشه و از شدت خوشحالی می خواستم پرواز کنم سمتش و با تمام وجودم بغلش کنم و بگم خیلی چیزا عوض شده و من از این تغییرات چقدر خوشحالم. اما زهی خیال باطل، اون نبود.

شنبه صبح بود که خبر فوتش رو خوندم، در سکوت و غرور فوت کرده بود، خیلی باوقار... در رسانه ها هیچ خبری ازش نشد. گمنام زندگی کرد و گمنام رفت. هر خصوصیتی که یه هنرمند درست حس باید داشته باشه اون توی وجودش به بهترین نحو داشت، اما هیچوقت یه سلبریتی نشد. مرگش هم مثل زندگیش برام تداعی کننده ی یه تنهایی باشکوه و غرورآفرین بود.

از مرگش بغضم ش ت، نشد حرفام رو بزنم بهش، اما تمام روز احساس می که اگه گریه کنم و بی ت کنم عصبانی می شه و وقتی می رم سر پایان نامه م و مثل بچه آدم به کارام می رسم با همون لبخند اطمینان بخشش بهم نگاه می کنه می گه "قراضه ی نیم وجبی...".

مرگش اما یه چیزو بهم گوشزد کرد که من تهش یه آدم خوش شانسم که تونستم از همچین آدم قابل احترامی چیزای زیادی یاد بگیرم و افراد قابل احترام و تاثیرگذار دیگه ای هم دور اطرافم تا بحال زیاد بوده.

از مرگش دلم ش ت، اما می دونستم که چاره ای ندارم چرا که با دوتا چیز گری پذیر مواجهم، یکی مرگ و یکی گذر زمان. عجیب دلم پرتاب شد به سالای 92 و 93... به اون عصرهای پاییزی و زمستونی ای که گاهی پیرمردی با کلاه شاپو منو از کافه تا خونمون پیاده می رسوند و دوباره برمی گشت کافه... بی منت.

پ.ن: خدارو شکر که دوتا کتاب برام یدین و امضا کردین، خداروشکر که دستنوشته هاتون رو دارم تو اون دفتر صورتی رنگ. دستنوشته ها نمی میرند.





منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/07/21/مرگ-یک-معلم،-دوست-و-هم-صحبت




ابرهای سیاهی که دوباره می آیند

درخواست حذف اطلاعات

تنها نیستم

تنها نیستم

تنها نیستم

حالم خوبه

حالم خوبه

حالم خوبه

ولش کن

ولش کن

ولش کن

....

دارم حملات امروز رو خنثی می کنم.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/07/24/ابرهای-سیاهی-که-دوباره-می-آیند




سوالی مهم

درخواست حذف اطلاعات
آدما هر چقدرم توی روابط متعدد برن و داشته باشن بازم تهش دنبال اون آدمی هستن که عاشقش بشن و کنارش بمونن یه عمر؟؟ اصلا یه عمر کنار یکی موندن الان شدنی و معنی داره؟؟



منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/07/13/سوالی-مهم




مادر مقدس نیست

درخواست حذف اطلاعات
امروز یه نوشته ای خوندم از یکی از فمینیست های ایران درباره ی پندار مقدس بودن مادر در جوامع مردسالار. از کودکی توی گوشمون خوندن که مادر مقدسه و این یکی از حربه های نظام مردسالار برای کنترل و سرکوب ن به حساب میاد. بعد از خوندن اون متن احساس که تک تک جملاتش حرف دل منه و سال هاست که این حرفا توی ذهن خودم رژه می ره.حقیقتش جملاتی از قبیل “مادر مقدسه”، “زن فرشته س” و امثالهم چیزی جز نکبت و بدبختی برای یک زن نداشته. به اسم همین جملات مثلا زیبا و کادو پیچ شده یه عمر ن رو کنترل که مبادا از ح تقدس و فرشته بودن بیان بیرون. همه ی ا باید ازشون گرفته بشه و از همه ی لذت های طبیعی زندگی محروم بشن و توی قفس باشن که چی؟؟ که یه روز که قراره مادر بشن و باید مقدس و فرشته باشن. مبادا که جور دیگری باشند که “آقا بالا سر” به بیضه هاشون بر بخوره. در واقع زندگی یک دختر اینه که از قفسی دربیاد (خانواده) و بره توی یه قفس جدید (همسر و مادر شدن). مادر مقدس نیست، زن هم فرشته نیست. یه انسانه مثل همه ی انسان ها... که نیاز عاطفی و داره، می تونه شیطون باشه، می تونه عصبانی و شاکی و ناراحت بشه گاهی، می تونه یه آدم موفق باشه توی شغلش، می تونه یه آدم باسواد و تحصیل کرده باشه، می تونه هروقت بخواد با تنهایی خودش و یا با دوستان خودش خوشبگذرونه و ... مادر گارسون زندگی بچه هاش نیست. مادر قرار نیست فداکار و خاک تو سر و بدبخت باشه. مادر فردیت داره و وجودش به وجود بچه و شوهرش گره نخورده. یه انسانه مثل همه ی انسان ها، با همه ی خصوصیات انسانی.



منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/07/15/مادر-مقدس-نیست




معذب نبودن

درخواست حذف اطلاعات

وقتی خسته و نابودیم، وقتی آدم می خواد رها باشه و از این زندگی شهری ای که همش دست و پای آدم بسته س و بدن ها معذبه آزاد بشه، گاهی خیالاتی به سرم می زنه که حتی فکر هم بهش برام آرام بخشه...

دلم می خواد بشم برم تو دریا ب م... به یاد بچگی در دریای خزر. ب م و ب م. خیلی راحت، خیلی بی خیال، خیلی بی سانسور... ای دریا که پوشاننده ی ابکاری هایی، دلتنگتم.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/07/05/معذب-نبودن




ای مردم...

درخواست حذف اطلاعات

ای مردم، بیهوده دل به هم صحبتی با فلان دوست و فلان رفیق نبندید... بیخود فکر نکنید که ی حرف شمارو می فهمه و با شما همدرده. امید به همدردی دیگران یک پندار واهی است. هیچ الاغی نمی فهمه که شما چی توی دلتان می گذره. اگر برید سر تو بشنید و با در و دیوار مستراح گفت و گو کنید قطعا احساس بهتری خواهید داشت. با درد و دل با یک انسان چیزی جز قضاوت های دردناک و بی توجهی نصیبتون نمی شه. از ما گفتن...




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/07/08/ای-مردم




آرامش و اعتماد به نفس بعضی آدما

درخواست حذف اطلاعات

یه فامیل داریم که آرامش و خوشبینی رو به حد اعلاش رسونده و ذره ای استرس و سختگیری توی وجود این زن دیده نمی شه. چندین بار که خونه ی ما مهمون بود وقتی رفت دستشویی چنان بلند ید که یه بارش یکی از مهمونا که در حال حرف زدن بود حرفشو قطع کرد. وقتیم از دستشویی میاد بیرون چنان با اعتماد به نفس میاد می شینه که انگار نه انگار. در حالی که هر آدم دیگه ای بود از خج نمی تونست از مستراح بیاد بیرون و همونجا سیفونو رو خودش می کشید.

با خودم فکر می کنم ترس از شنیده شدن صدای از دستشویی واقعا شرم بیجاییه و این در حالیه که ما برای پنهان چنین چیز طبیعی ای الکی شلنگ آبو باز می کنیم. که چی؟؟ دستشویی مگه جای این کار نیست؟؟ گاهی واقعا به راحتی و بیخیالی این بشر در هر چیزی حسرت می خورم. اگه ذره ای آرامش این آدمو توی زندگیم داشتم الان توی ۲۵-۶ سالگی انقد اعصابم ضعیف نشده بود.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/06/04/آرامش-و-اعتماد-به-نفس-بعضی-آدما




الهام

درخواست حذف اطلاعات

یکی از رو مخ ترین دخترای فامیل. دختر بدی نیست ولی انقد زر می زنه و مغز آدمو می پزه و می ذاره لای نون و می خوره که فقط باید ازش فرار کرد. یه حس حسادت و در عین حال علاقه ی خاصی هم به من داره، برای همین توی مهمونیا می شینه بغل من و با محبت شروع می کنه زر زدن، زر زدن و فقط زر زدن... آ حرفای بی محتوا و مز فش هم همیشه می گه “قبول داری حرفمو؟” و مخاطب بیچاره برای این که مغز بیچاره ش رو دریابه ناچاره بگه “بله، بله”.

امشب هم مهمون ما هستن. به جرئت می تونم بگم با هیچ یک از اعضای این خونواده مشکل ندارم جز الهام، که فقط زر می زنه. عزا دارم... شدید. حوصله ش رو ندارم. مغزم نمی کشه. به صداش هیستیریکم.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/06/09/الهام




پیرزنی در مترو

درخواست حذف اطلاعات

بعد کلاس تاریخ هنر یه راست رفتم کافه. مدت هاست که رسم تنها کافه رفتن رو برای خودم دارم. تو یکی از خیابونای مرکز شهر قدم می زنم و توی دلم هی قربون صدقه ی خونه های قدیمی می رم و با حسرت نگاهشون می کنم. پیش خودم آرزو می کنم که ای کاش یکی از این خونه ها برای من بود و من توش فقط نقاشی می و می نوشتم و پژوهش می . حقیقتا از زندگی چی می خوام؟ مگه چیزی غیر از این می خوام؟

سوار مترو می شم و به سمت خونه راه میفتم. یه دفعه چشمم میفته به پیرزنی با پوست سفید، صورت و اندام استخونی و موهای مجعد طلایی و آرایشی که صورتش رو بی نهایت ملیح کرده بود. یک آن انگار از زمان و مکانی که توش بودم قیچی شدم و پرتاب شدم وسط پاریسِ صد سال پیش. شک داشتم که اصلا ایرانی باشه تا این که یکی از مسافرا که جاش رو داد بهش گفت "نه، بفرمایید...ممنون". مانتوی سبز ملایم و شال طوسی ملایم سرش بود، اون لحظه به نظرم زیباترین زن و خوش لباس ترین زن دنیارو داشتم می دیدم. تمام مدت نگاهش می ، هی تو دلم دعا می که زودتر یا دیرتر از من پیاده نشه. رسیدیم به ایستگاهی که باید خط عوض می کردیم، اونم با من پیاده شد. انگار دنیا رو بهم دادن، حسم بهم می گفت ایستگاه نهاییمون یکیه. نامطمئن قدم برمی داشت و مدام تابلوهای راهنما رو نگاه می کرد. رفت قسمت انتهایی ایستگاه وایساد. منم اون سر وایساده بودم، تردید داشتم که ومی داره تا این حد پیگیرش باشم یا نه. تا این که قطار از راه رسید و من سریع خودمو رسوندم به اون سر ایستگاه تا باهاش توی یه واگن باشم. اما در نهایت سوار واگن مردونه شدم چون می ترسیدم یه وقت قطار بره. رسیدم به ایستگاه دم خونمون، از بالای پله برقی به آدما نگاه ، دیدم داشت میومد، ذوق زده شدم، احساس می وظیفه دارم که مراقبش باشم، احساس می تا جایی که می شه باید از انرژی مثبت وجودش استفاده کنم. چند ثانیه بیرون ایستگاه وایسادم تا اونم برسه، پشت سرش قدم زدم تا رسید به میوه فروشی و رفت داخلش برای ید. توی دلم ازش خداحافظی و رفتم. به راستی به این زمان و مکان تعلق نداشت... اینجا چه می کرد؟ جاش توی نقاشیای نقاشایی بود که خیابونای پاریس رو به تصویر می کشیدن. حکم طلایی رو داشت که افتاده بود وسط یک مشت شن و ماسه و سنگ ریزه.

به وسطای کوچه ی تاریک می رسم و پشت سرمو نگاه می کنم تا شاید دوباره هم مسیر شده باشیم. نبود... و من توی دلم یه بار دیگه ازش خداحافظی .

پ.ن: نقاشی از پیسارو




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/06/18/پیرزنی-در-مترو




از تلخی ها

درخواست حذف اطلاعات

یکم:

- سلام، می خوام برم تو تو ب م و برینم.

- سلام خانوم، یدن مشکل نداره، اما برای اذن پدر لازمه.

دوم:

- سلام، م اسهالی شده می تونم عوضش کنم؟

- سلام خانوم، اجازه ی همسر لازمه برای این کار.

سوم:

- سلام، داشتم می یدم یهو م پرید بیرون کاسه تو .

- سلام خانوم، رضایت پدر در صورت مجرد بودن و همسر در صورت متاهل بودن لازمه برای پاک دور تو .




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/06/22/از-تلخی-ها




به تاریخ 28 شهریور، آغاز 26 سالگی

درخواست حذف اطلاعات

هر سال که به سنم اضافه می شه بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسم که ناچاریم برای خیلی چیزا صبوری کنیم. درواقع صبر یه فضیلت نیست یه اجباره، چون انگار منطق زندگی بر این مبناست.

بیست و شش سالگیم به نظرم آغاز یه تغییر نسبتا بزرگ خواهد بود و تکلیف خیلی مسائل توی زندگیم معلوم خواهد شد. خوشحالم که خیلی افراد و خیلی کارا دیگه برام هیچ جذ تی ندارن و من از اون مراحل دارم عبور می کنم.

خوشحالم که خیلی آدمایی که لایق دوستی و ارتباط نبودن خود به خود و با پای خودشون از زندگیم رفتن بیرون. ازشون شدیدا تشکر می کنم.

خوشحالم که اصلا برام مهم نیست که کی داره چی کار می کنه و کی در چه وضعیتیه و گاهی با دیدن ظواهر پر زرق و برق زندگیشون پیش خودم فکر کنم که وااااای چه زندگی خوبی دارن. این چند ساله بهم ثابت شده که قضای مجازی دروغگوترین چیز روی کره ی زمینه و بطن زندگی آدما هیچوقت به این قشنگی و رنگارنگی نیست. حرف مفت و شعار روشنفکری که الی ماشالله همه خوب بلدن. دیگه تهوع آور شده.

خوشحالم که دیگه برام مهم نیست که کی دوست داره با من رفت و آمد کنه وکی دوست نداره (البته از اولشم چندان مهم نبود). هرکی که منو دوست داشته و برام ارزش قائل بوده رابطه ش رو باهام حفظ کرده و من از این روند راضیم. هیچ رفتنی منو اذیت نمی کنه چون یاد گرفتم خیلی آدما هیچ اهمیتی توی زندگی آدم ندارن و اکثر روابط مقطعی هستن.

خوشحالم که قدرت تشخیصم رفته بالا و آدمای عن و گهی رو از آدمای درست (که تعدادشون خیلی کمه) تفکیک می کنم.

باز هم خوشحالم که انقد شخصیت مستقلی تا الان داشتم که به هر رابطه ی تخمی ای به صرف تنها نبودن تن ندادم. رابطه ی اشتباه داشتم، اما به چشم تجربه بهش نگاه و خوشبختانه زود ازشون اومدم بیرون.

خوشحالم که یکی از افسانه های فرهنگی و احمقانه ای که نه تنها توی ایران، بلکه توی خیلی از جوامع هنوز یک تابو هست رو با دستای خودم و برای شخص خودم ش تم... افتخار می کنم. اما دیگران باید برای خودشون یه فکری ند.

حسم مثبته، احساس می کنم به زودی خیلی افکار و اتفاقات کهنه می رن کنار و دنیای جدیدی به روم باز می شه. نمی دونم به چه سمت و سویی دارم می رم، اما می دونم که فقط باید برم.





منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/06/28/به-تاریخ-28-شهریور،-آغاز-26-سالگی




حالم خوشه

درخواست حذف اطلاعات

بیایید دست در دست هم ب یم به جدیت زندگی. تنهایی قطعا خوبی هایی داره که وقتی یکی اومد بیخ گیسمون چسبید قدرشو می دونیم و بهش حسرت می خوریم. به ازدواج! همین مجردی خوبه!




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/06/02/حالم-خوشه




از خاطرات کودکی

درخواست حذف اطلاعات

من و دختر خالم بچه که بودیم خیلی وقتا موقع غذا خوردن که با هم حرف می زدیم، حرف زدنمون معمولا با یه آروغ بی اختیار قاطی می شد. کاش اون روزا برمی گشت.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/05/31/از-خاطرات-کودکی




تصور کن نصف شبی

درخواست حذف اطلاعات
من خواب ندارم، تصور می کنم یه مرد جذاب داره منو به خودش می فشاره.



منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/05/15/تصور-کن-نصف-شبی




٢٥ مرداد

درخواست حذف اطلاعات
خیلی چیزایی که بابتشون قبلا حرص و جوش می خوردم الان دایورت شده به م و ذره ای برام اهمیت نداره. می دونید چرا؟ چون پی به کوچکی و خواری و سطح پایین بودنشون بردم.



منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/05/25/٢٥-مرداد




یک آدم بی ثبات

درخواست حذف اطلاعات

قصد ازدواج دارم. به دوستیای مقطعی.

امضا: یک آدم بی ثبات و بی اعصاب که قبلا می رید به مقوله ازدواج و پرچمدار و جان فدای روابط آزاد اجتماعی و بود.





منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/05/28/یک-آدم-بی-ثبات




سفرنامه استرالیا

درخواست حذف اطلاعات

سلام به همه، این مدت که ننوشتم یه فاصله خودخواسته از این فضا گرفته بودم تا بیشتر خودمو یه جورایی پالایش کنم بعد سفر.

سفر خوب بود، تنها سفر همیشه خوبه، البته که من خونه ی برادرم بودم، اما خب، تمام گشت و گذارها رو خودم چون اون سر کار بود روزا.

سفر تنها برای من این خاصیت رو داره احساس می کنم مستقلم، احساس می کنم به تنهایی از پس کارام برمیام و برای خلق لحظات و خاطرات خوب همیشه محتاج ی نیستم، به عبارتی شادیم مشروط به وجود دیگری نیست و این حس عالیه...

روز اول که وارد شهر ملبورن شدم حس هرگز نمی تونم با این شهر کنار بیام و بی اص ه... و با این که می دونستم سفر یک ماهه س و من برمیگردم ایران و برای همیشه از تعلقاتم دل نکندم، اما همش به این فکر می که اگر یه روزی بخوام برم برای ادامه تحصیل و... برم چقدر سخت خواهد بود. توی هواپیما و اون پرواز چهارده ساعته با خودم همین فکرا رو می و تک تک افراد و مکان هایی که بهشون دلبستگی داشتم رو توی ذهنم مرور می و بغض می .

رسیدم استرالیا، فرودگاه ملبورن امنیتیه، توی صف چک پاسپورت که ایستادی اصلا نباید با گوشیت حرف بزنی یا مسیج بدی یا حتی اینستاگرام و توییتر و... چک کنی. موقع وج هم سفید پوستا و اروپاییا از قسمت وج عادی می رفتن و مایی که موهای مشکی و پوست گندمی داریم و از اون مهمتر، پاسپورت یه کشور شرقی رو داریم باید از قسمت وجی ای می رفتیم که سگ چمدونمون رو بو می کرد. چنین چیزی هیچ مبنایی نداره جز نژاد پرستی و پیشداوری منفی راجب اهالی کشورهای خاورمیانه! البته من تا حد زیادی بهشون حق می دم چون هرچی گند و گه و ه از خاورمیانه بلند می شه.

شب اول یه کمی برام غریب بود همه چیز، اما از روز دوم احساس ملبورن به معنای واقعی خونمه... با سگ برادرم عجیب انس گرفتم و همین الانم دلتنگشم، شروع به گشت گذار در شهر و موزه ها و گالری ها و کافه ها. استرالیا یه کشور نوپا و مهاجر پذیره که همه جای شهر به نظرم وصله پینه س... درست مثل آدماش، که از هر جای دنیا اومدن. حتی اونایی هم که الان استرالیایی به حساب میاد اجدادشون انگلیسیه. درواقع استرالیایی اصیل aboriginal هستن که پوست تیره و موهای مشکی دارن و زندگی قبیله ای دارن و این انگلیسی ها اومدن اینها رو به حاشیه روندن و خیلیاشونو کشتن و الان صاحب این سرزمین شدن! استعمار...

به نظرم توی استرالیا خیلی از اص نمی شه حرف زد و این خودش شاید یه ویژگی مثبت باشه، چرا که تو می تونی مهاجرت کنی به این سرزمین و از نو همه چیزتو بسازی، حتی هویتتو.

زندگی برادرم رو دوست داشتم، کنار ش یه زندگی بدون حاشیه و آروم و روی روالی داشتن... با خودم فکر می اگه آدم کار مورد علاقه ش رو داشته باشه با یه درآمدی که کفاف زندگیرو بده و به دور از آدمای مز ف و حرف مفت مردم زندگی کنه، واقعا دیگه چی از زندگی می خواد؟؟

در تنهایی این سفر خودم رو بیش از پیش شناختم و توی خیلی چیزا مصمم تر شدم و البته به این نتیجه رسیدم که دوری از برادرم توی این چند ساله یعنی دوری از یه داشته ی ارزشمند و بزرگ... یک پشتیبان واقعی، همین منو غمگین می کرد. صبح ها با سگ برادرم تنها بودم و همش در حال چلوندنش بودم و لحظه هایی که می خواستم بزنم بیرون و برم برای گشت و گذار اون نگاهی که به من می کرد بهم عذاب وجدان می داد. اما ظاهرا همچین که من پامو می ذاشتم بیرون اونم می خو د و غم و اندوه چندانی رو حس نمی کرد!

به محیط پیرامونم دقت می و هر چه قدر بیشتر دقت می و بیشتر بهم خوش می گذشت، بیشتر غمگین می شدم برای ایران و حسرت می خوردم به این که چرا یه سری ای ابت رو نباید توی کشور خودم داشته باشم؟ توی ملبورن راحتم و این خانه زیباست، اما دریغا که خانه ی من نیست...

یک ماه خیلی زود سپری شد و من باید برمی گشتم ایران، من زیاد خارج از کشور بودم و حتی مدت زمانای بیشتر از یک ماه هم از ایران دور بودم و عادت دارم به این مسئله. اما برای اولین بار بود که اصلا دلم نمی خواست برگردم ایران... حتی این وسوسه اومد سراغم که همه چیزو رها کنم و بمونم استرالیا، چون کشورم رو یه کوچه ی بن بست می دیدم و اخبار بدی که هی از ایران بهم می رسید منو ناراحت تر و نگران تر می کرد. جالبی ماجرا اینجاست که روزی که می خواستم بیام استرالیا برای تعلقاتم داخل ایران گریه ، و حالا روزی که می خواستم برگردم ایران برای تعلقاتم توی استرالیا گریه ... برای فردگرایی ای که اونجا حاکم بود، برای استقلالی که می شد اونجا داشته باشم، برای پوشش، برای برادرم، ش، سگش، اون خونه ی چهل متری دوست داشتنی و....

برگشتم... چون چاره ای نبود، چون کارایی رو باید اینجا به اتمام برسونم و بعد برم... و البته، باز برگردم ایران، چون تهش هرجا که باشم و خوش باشم اگر کشورم حال خوشی نداشته باشه منم خوب نیستم (می دونم حرف شعاری ایه). ایران این مزیت رو داره که باهم می تونیم گریه کنیم، نه تنهایی.

سفر یک روز و نیمه هم به شهر سیدنی داشتم و می تونم بگم این شهر جا باز کرد توی قلبم. اما نمی تونم بگم سیدنی رو بیشتر دوست دارم یا ملبورن... هر دوشونو یه اندازه دوست دارم.





منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/05/06/سفرنامه-استرالیا




این یک حقیقته

درخواست حذف اطلاعات

گاهی افراد جو گیر می شن و تحت تاثیر یه اعتقاد و عقیده ای قرار می گیرن و یه گه گنده تر از دهنشون می خورن. مدتی می گذره، تا ه تو و لجن فرو می رن. اون وقت تازه دوزاریشون میفته که اون گهی که خوردن زیادی از حد ظرفیتشون بوده و باید هی عن پشت عن ببلعن تا اون گه رو هضم کنن. نتیجه ش می شه گه دونی.

توهم من بودن و مادرترزا بودن نزنیم. همه رو نمی تونیم نجات بدیم، با همه هم هیچوقت نمی تونیم جنگ کنیم، ی رو هم نمی تونیم اصلاح کنیم یا از صفحه روزگار محوش کنیم. واقع بین باشیم.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/05/08/این-یک-حقیقته




عشق این روزا چه جوریه؟

درخواست حذف اطلاعات

هر کی که گذاشت رفت، سرش سلامت... خوش و م باشه.

هی کی هم که اومد، خوش اومد. مدتی باهمیم و تا زمانی که تاریخ انقضامون فرانرسیده باهم هستیم.

دوره ی عشق عاشقی های شیرین و فرهادی خیلی وقته تموم شده.

دوره ای که می گفتن "یا اقدس یا هیچ " دیگه به تاریخ پیوسته.

خودمونو علاف یه نفر دیگه نکنیم، به خودمون متکی باشیم و به روابط عاطفی امید الکی نبندیم، که بدجور می ره تو پاچمون.





منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/05/11/عشق-این-روزا-چه-جوریه




۱۴ مرداد

درخواست حذف اطلاعات
یکی از اساتید اطلاعیه ی جلسه ی نقد یه کتاب رو گذاشته بود توی اینستاگرامش. عنوان کتاب رو دیدم، ذوق زده شدم، موضوعش درمورد یکی از دغدغه های ذهنی من بود، اسم نویسنده ش رو دیدم، بیشتر ذوق چون یه کتاب خیلی جذاب ازش خونده بودم. مصمم شدم توی جلسه شرکت کنم که چشمم افتاد به اسم ناقد کتاب و درواقع سخنران جلسه، اون آدم فرومایه و صفتی که یک سال عاشقش بودم بود... یه دفعه شبیه آدمی که اسهال داره و باید هرچی سریع تر بره تو و برینه شدم. به جلسه نخواهم رفت.



منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/05/14/14-مرداد




از واقعیت ها...

درخواست حذف اطلاعات

هروقت یه مذهبی ای پیدا کردید که به اعتقادات یه بی خدا احترام می ذاره اونوقت می شه یه کمی به بهبود اوضاع امیدوار بود.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/02/24/از-واقعیت-ها




۳۱ اردیبهشت

درخواست حذف اطلاعات

اگر یه زمانی رعایت یه سری چیزارو می ، الان تصمیم گرفتم رعایت خیلی چیزارو نکنم.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/02/31/31-اردیبهشت




یک داد، روز آشتی با بدن

درخواست حذف اطلاعات

این روز روز مخصوص به خودمه، همین امروز نام گذاری ، روز آشتی با بدن و بردن لذت کامل. افتخار می کنم که شجاعت و جسارت اینو داشتم که بدنمو آزاد . بدن من برای خودمه به یم ربطی نداره.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/03/02/یک-خرداد،-روز-آشتی-با-بدن




برن تو م

درخواست حذف اطلاعات

یه سری آدما باید برن تو م، به هزار و یک دلیل منطقی و غیر منطقی... بهرحال جاشون تو مه.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/03/04/برن-تو-کونم




کنسل عمدی قرار

درخواست حذف اطلاعات

حوصله نداشتم، عمدا نرفتم بیرون با دوستای دوره دبیرستانم. دخترایی با رفتارای متناقض و گاهی غیرقابل تحمل. از یه طرف دلشون می خواد، پا می شن راه میفتن تو دور دورا و شماره می گیرن از پسرای معلوم الحال، از یه طرف دیگه دلشون رابطه ی متعهدانه و جدی می خواد و شون هم براشون مهمه! از یه طرف میان و راجب روابط و عاطفی دیگران زر زر حرف می زنن و سرشون تو زندگی دیگرانه، یه ته مایه ی حسرت هم دارن به این روابط، از طرف دیگه می گن “س قبل ازدواج بد است!” اگه بد است پس چرا هی راجب مردانه حرف می زنین؟؟ این نشون نمی ده که دلتون می خواد رابطه داشته باشید و دارید خودتونو سرکوب می کنید و به عبارت دیگه “ادای تنگارو” درمیارید؟؟ دوستان عزیز، شما سر تا پاتون اداس.

خ ش با خودتون فکر کنید، از یه طرف می رید می گیرید و می گید باهاش نمی خو د (من نمی دونم این چجور دوستی عاطفی ایه و فرقش با دوست اجتماعی و دوست چیه دقیقا؟؟؟؟)، از یه طرف دیگه دنبال ازدواجید!

دوستان عزیز من، اگه دنبال ازدواجید و تا قبل ازدواج س نمی کنین تکلیف مشخصه. منتظر باشید ی ازتون خواستگاری کنه و به قصد ازدواج بیاد سراغتون که مسلما این افراد در دور دورهای خیابانی و شماره دادن پیداشون نمی شه. اگه هم دنبال دوستی هستین که با یکی بلا ه از یه راهی دوست شید و بدونید که س هم توش هست پس الکی ادای تنگارو درنیارید. یا رومی رومی یا زنگی زنگی.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/03/08/کنسل-کردن-عمدی-قرار




۹ داد

درخواست حذف اطلاعات

می رم یه سفر دور. در آن یکی نیم کره. سفرنامه خواهم نوشت. ع هم خواهم گذاشت.




منبع : http://the-statue1.blog.ir/1397/03/09/9-خرداد