بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

تلاجن

آخرین پست های وبلاگ تلاجن به صورت خودکار از بلاگ تلاجن دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



« » تویی! بقیه اداتو درمیارن!

درخواست حذف اطلاعات

«یک انسان، اگر اراده کند فقط نیمی از زمان مفیدی را که در اختیار دارد، به درستی استفاده کند، کاری خواهد کرد کارستان. دنیا را زیر و رو خواهد کرد. همه چیز را از نو خواهد ساخت و جمیع فرورفتگان را نجات خواهد داد. وقت، بسیار بیش از حد نیاز در اختیار آدمی نهاده اند. شاید برای آن که او را به لیاقت بیازمایند، یا برای آن که هرقدر می خواهد، صرف خود و خواسته های خود و دردهای خود کند، آن گاه به دیگران بپردازد: به همسایه ها، به دوست، به هم محله، به هم وطن و به هم جهان خود یا برع ، به همه چیز و همه بپردازد و آنگاه ته مانده آن را که باز هم خیلی زیاد است -و از شدت زیادی گاه تهوع آور است- به کار خویش برد. طی سالیان سال، تجربه کرده ام، محاسبه کرده ام، سنجه های گوناگون به کار برده ام، تحقیق کرده ام و در نهایت، با وجود کاهلی و بی کارگی خود، دریافته ام زمان برای رسیدن به هر قله ای و بسیار قله ها و پیمودن هر مسیری و بسیار مسیرها، بیش از حد کفایت در اختیار انسان است؛ بیش و بیش.


بیایید فقط مدت زمانی که خیلی از ما، بی اراده، جادو شده، بی همت عالی و به دلیل بی کاری، جلو تصویرنماها می گذرانیم و چنان برنامه های یک پارچه ابتذال و چنان دلقک بازی های غم انگیز گریه آور را می بینیم، محاسبه کنیم. بر اساس برنامه معین و بدون فشار، تضمین می دهم اگر همین اوقات سوخت شده را صرف یادگیری زبان فارسی و زبان های بیگانه کنیم، در مدت 10 سال -از 17 تا 26سالگی- لااقل به پنج زبان زنده جهان از جمله فارسی، به شکلی کاملا تخصصی و بی نظیر، مسلط خواهیم شد.


خب، شاید بگویید از این گناه بزرگ مبرا هستید و هرگز وقتی را صرف دیدن شیرین کاری های تصویرنماها نمی کنید. بله؟ بسیار خب! پس در شبانه روز، فقط یک ساعت از ساعت خواب تان کم کنید و این یک ساعت را به سود علم، به سود هنر، ایمان، دین، انسان به کار اندازید. باز هم نتیجه در طول 10 سال، شگفت انگیز خواهد بود.


خوابتان کم است؟ حرف زدن های بیهوده چه طور؟ آن را هم ندارید؟

ساعت ها و ساعت ها از وقت شریفتان را مانند شبه روشنفکران، صرف بحث ، کلنجار رفتن، منم زدن، متل و مثل گفتن، چک و چانه زدن و بیهوده گویی های مطول نمی کنید؟ اگر واقعا از تمام وقت تان با برنامه های دقیق تدوین شده سود می برید، مطمئنا همان نابغه ای هستید که دربه در به دنبالش می گردم. اما از مزاح که بگذریم این عین واقعیت است که ما عمده وقت مان را باطل می کنیم. تفاله می کنیم، می گندانیم و دور می ریزیم.


می رسم به مقدمه دوم؛ با این که شرمسارانه باور دارم از همین گروه باطل کنندگان زمان هستم و به ویژه بخشی از بهترین دوران یادگیری و تولیدم را - از 16 سالگی تا 33-32 سالگی - به دلیل نداشتن راهنما و مشاور، تباه کرده ام، اما باز هم به این دلیل که مختصری بیش از کاهلان کار کرده ام و کار را جدی گرفته ام و قدری از خواب بیش از حد خود کاسته ام و قدری بی کارگی فرو نهاده ام و قدری تن به برنامه س ام و علی الاصول در پی عیاشی و هرزگی و ولگردی و فساد و شبه روشنفکری بازی های متداول نرفته ام، به بسیاری از کارها رسیده ام و پیوسته، حسرت این را نیز خورده ام که از وقتم به تمام و درستی استفاده نکرده ام.


می گویند «اگر شما فقط داستان می نوشتید...» این حکایت را سالیان سال است که شبه روشنفکران مملکت ما ساخته اند - نه به این دلیل که دلشان به حال من یا هنر میهنم می سوزد - بلکه فقط و فقط دلیلش این است که به خودشان نگاه می کنند. تک حرفه ای بوده اند و جز قصه و داستان چیزی ننوشته اند و تا این اندازه که مشاهده می کنیم زیاد و ناب نوشته اند و بیش از 70 کتاب قصه و داستان از ایشان بر جای مانده که جملگی آن ها را گروهی از مخاطبان اهل کتاب و فرهنگ دوست دارند، این است که صمیمانه و بی ریا مایلند از ایشان و روش زندگی شان و تک حرفه ای بودنشان تقلید کنم و به راه راست هدایت شوم.

گوش تان را بر این حرف ها ببندید! خودشان مضحک اند، حرف هایشان از خودشان مضحک تر!

اگر چند کار را با هم، توام، هم زمان انجام ندهم، اصلا قادر نیستم کاری انجام دهم. 2 ساعت که به داستان می پردازم، خسته می شوم؛ مغزم از کار می افتد. نبوغ یا استعداد ذاتی نویسندگی ندارم ابدا، ابدا. با جان کندن و مشقت می نویسم. این است که بعد 2 ساعت، وا می مانم و بلافاصله خط عوض می کنم. 10 صفحه یا بیش تر می خوانم و یادداشت برداری می کنم. بعد می روم دنبال کارهای تحقیقاتی ام را در یکی از زمینه ها می گیرم. مثلا در زمینه جغرافیای تاریخی ایران یا مواد معدنی ایران یا یکی از این 10 رشته، یکی دو ساعت کلنجار می روم، چند ورقی می نویسم یا چرک نویس می کنم.

وقتی مغز کوچکم از کار می افتد، می روم سراغ خطاطی. برای رفع خستگی، کمی خط می نویسم. به نشاط می آیم. اگر تمایل به ادامه داستان نویسی در من پدید آمده باشد، باز چند سطری می نویسم. بعد می روم سراغ حرفه محبوبم ادبیات کودک و مسائل ک ن. یادداشت هایم را تنظیم می کنم یا چیزهایی می افزایم، فکرهای تازه می کنم و زمانی که دیدم دیگر نمی توانم در این باره فکر کنم - خوب و بدش را نمی گویم، خود فکر را می گویم - آن وقت می روم سر وقت کارهای سینمایی؛ نامه نویسی، مقاله ها و کتاب هایی درباره سینما و به همین ترتیب، حرکت می کنم.

این شیوه کار ، درحد توانایی ناچیز من است و تجربه ثابت کرده تنها به این شکل، قادر به کار هستم. بر این اعتقادم این روش کار، درست است. برای بیش تر مردمی که مثل من هستند و نه حامل نبوغ ذاتی مادرزاد! بنابراین تک محصولی شدن و به یک رشته پرداختن، برای من که خود را وظیفه مند نسبت به میهن و مردمم می دانم و کارگر ساده ای هم هستم، به معنی بهره نگرفتن از توانایی هاست و شانه خالی از ارائه خدمت.

حال، به دلیل احتمال سودمند بودن تجربه ها و روش های کار من برای نوجوانان و جوانان وطن، برای نخستین بار و آ ین بار، می خواهم توضیح هایم را در باب تنوع کارهایی که انجام می دهم، پی بگیرم.

به اعتقاد خودخواهانه من، اگر یک نویسنده ک ن در طول زندگی اش فقط یک «قصه کلاغ ها» نوشته باشد یا یک «قلب کوچکم را به چه ی هدیه بدهم؟» یا یک «پهلوان پهلوانان، پوریای ولی»، همان یکی کافی است که او را نویسنده خوب ک ن بشناسیم. می توانم ادعا کنم از 30 سال پیش تا امروز، چند نسل از ک ن ما با کتاب های من بزرگ شده اند.

بیش از 100 ساعت ساخته ام و با وجود همه دردسرها و مشکل هایی که در این راه برایم درست کرده اند، هرگز حتی یک لحظه هم دوربین را از خودم جدا احساس نکرده ام.

راستش، خیلی ها از ساختن من می ترسند، سخت هم می ترسند؛ چون خاطره «آتش بدون دود» و «سفرهای دور و دراز» را در ذهن دارند و می دانند ساختن عمیق مردمی امری محال نیست، لیکن این خودشان هستند که از عهده این کار بر نمی آیند. آن ها می گویند یا «سنگین» است که به درد مردم نمی خورد یا «سبک» است که ناگزیر، مردمی است و .

آن ها از این، که بار دیگر به اثبات نظرم بپردازم و نشان دهم که «ما مردم کوچه و بازار، عمیقیم و آگاه، و این شبه روشنفکران هستند که سطحی و ناآگاهند» وحشت زده اند و به همین دلیل به رگ می زنند که بار دیگر به سازی نپردازم و دکان «سنگین یعنی غیر مردمی»شان را تخته نکنم.

شاید بد نیست بدانید من یک کوهنورد نیمه حرفه ای هستم. با وجود سنگینی کارهای جاری، هرگز نشده که هر سال، لااقل به یک قله صعود نکنم.

هنوز در 60 سالگی، روزانه حداقل 3 ساعت ورزش می کنم: پیاه روی، دو، شنا، نرمش و کوهنوردی هفتگی من تقریبا هرگز قطع نمی شود.

باخبرید که یکی از حرفه های اصلی ام ایران شناسی است. بخش عمده ای از عمرم را بر سر شناخت عینی و عملی ایران گذاشته ام؛ زیارت وطن. سراسر ایران را با پای پیاده و سواره، قدم به قدم و وجب به وجب پیموده ام. شب ها و شب ها در صحرا، کویر، جنگل و کنار دریا، در کیسه خواب فرو رفته ام و با شه عظمت ایران به رویا رفته ام.

به اندازه خودخواهی های مان سیه بخت و درمانده ایم، به قدر غرورمان آسوده و خوشبخت. خودخواهی، مرض است. غرور، یک دستاورد فرهنگی معنوی است. عکاسی هم می کنم؛ نه در حد حرفه ای و نه انه و هنرمندانه، اما به عنوان یک «دوست دار داستان» نباید پایان داشته باشد؛ چون پایان، مرگ است و اثر هنری ن است.

در عکاسی، کار جدی در زمینه ع های ایران شناختی کرده ام و جزوه ای هم با عنوان «اصول مقدماتی عکاسی در کار ایران شناسی» نوشته ام.

نوجوانان و جوانان بدانند در خانه، یک کارگر ساده غیر متخصص هستم که از «ارباب» اطاعت امر می کنم: ظرف می شویم، رخت می شویم، خانه را رفت و روب می کنم و وظیفه ید های جاری را تا حد ممکن بر عهده می گیرم. یک «خانه شاگرد» واقعی تمام عیار هستم.

البته گاهی ساز هم می زنم و گاهی ترانه ها و آهنگ هایی هم می سازم. برای نمونه ترانه «هجرت» به صدای آقای رویگری و ترانه های «ای غمم تو، شادی ام تو، ای وطن!» و «ما برای بوییدن گل نسترن» با صدای دلنشین و باقی ماندنی محمد نوری، متعلق به من است. 2 ترانه و طرح آهنگ های آن ها درباره ایران، انقلاب و جانبازان جنگ تحمیلی را هم ساخته ام.

نقاش نیستم. شاگرد نقاش هم نیستم؛ اما به هر حال، گاهی به اجبار نقاشی می کنم. وقت های زاید بی مصرف را چگونه باید مصرف کنم؟ چند کتاب ک ن را تا حالا مصور کرده ام. از یک تا 9 رشته ی را درس می دهم. خیلی هم با دقت و حوصله. با تک تک دانشجویانم کار می کنم. با نهایت محبت و کوچکی، ساعت ها و ساعت ها. به عنوان راهنما یا مشاور، برای رسیدن به کار رساله پایان تحصیل برخی دانشجویان دانشکده ها و ها زمان بسیاری را صرف می کنم و معمولا برای گفت وگو با این دانشجویان ساعت 5-4 صبح در یک باغ ملی -مانند باغ ملی ساعی یا لاله- قرار می گذاریم. می دویم و بحث می کنیم. سال هاست مدرس حوزه علمیه قم هستم و هر هفته، یک روز ساعت 4 صبح یا زودتر برمی خیزم و از تهران به قم می روم، به طلبه های خوب حوزه درس می دهم و عصر بر می گردم. در طول راه هم یادداشت می کنم، کتاب می خوانم، طرح می نویسم.

افتخار می کنم که به طلبه ها درس می دهم. آن ها دانشجویان بی نظیری هستند. ذره ای قصد تفنن ندارند. هم یاد می گیرند و هم یاد می دهند. خیلی هم یاد می دهند. اگر زمانی تدریس در همه دانشکده ها و کلاس ها را رها کنم، حوزه علمیه قم را رها نخواهم کرد. گروهی از بهترین همکارانم در زمینه ادبیات ک ن و داستان نویسی و شناسی از حوزه برخاسته اند.

دیگر اجازه دهید در باب مقاله هایی که می نویسم و سخنرانی های همیشگی و رشته های دیگری که به آن ها مشغولم، حرفی نزنم؛ اما نکته بسیار مهم این است که باز هم از حداکثر ظرفیتم استفاده نمی کنم و پیوسته مدتی از وقت مفید و کاری خودم را به بط می گذرانم که به دلیل کم داشت دانش، ضعف اراده و زمینه های منفی تربیتی و داشتن برخی خصلت های بیکارگی شبه روشنفکرانه قادر به استفاده از این وقت ها نیستم و از این بابت خجلم.

تمام حرفم این است که با وجود همه دشواری ها، می توان ماند و سالم ماند. ساخت و سالم ساخت. آفرید و شرافتمندانه آفرید. غیر از این هیچ راه دیگری برای رسیدن وجود ندارد. با بال ها ی فساد و می توان به درون لجن زار رفت، اما هرگز نمی توان پرواز کرد. اوج گرفتن که جای خود دارد.

بدون طهارت، به یک نقطه طاهر نمی توان رسید.

باور می کنید یا نمی کنید؟

با وجود این حکایت طولانی خودنمایانه امیدوارم نوجوانان و جوانان میهنم مرا -با این کوچکی- الگو قرار ندهند و گمان نبرند نادر ابراهیمی شدن، چیزی شدن است. با تمام ایمانم قسم می خورم راه -با وجود دشواری ها و حضور راهزن ها- برای چیزهایی بسیار باشکوه شدن باز است؛ باشکوه در خدمت به فرهنگ ایران و حفظ و تعالی بخشیدن به آرمان های معنوی ملت ایران.

چنین گزارشی تا حالا به هیچ نداده بودم؛ حتی به خودم. چون همیشه از سرقت زمان و به بط گذراندن روزگار خجل بوده ام و هستم؛ اما این یک بار و فقط همین یک بار این کار را . به امید آن که نوجوانان و جوانان ما، با ایمان به خویش، ایران را از هر لحاظ بهشت مسلم روی زمین کنند...»



بخشی از مطلب بلند «داستان در اروپا و مرده است» | نادر ابراهیمی

ماهنامه فقید ادبیات و داستان | سال اول (و آ ) | شماره چهارم | صص 33 و 32





منبع : http://talajen.blog.ir/post/استاد-تویی-بقیه-اداتو-درمیارن




پست قبلی هم شیرینی تولدم بود به شما:)

درخواست حذف اطلاعات

مهم ترین کاری که چند شب پیش، شب تولدم، انجام دادم، این بود که فهرست بدهی های فرهنگی ام را (شامل چند آلبوم موسیقی، چند قسمت از یک سریال و یک سینمایی) که قبلا تا جایی که یادم بود، یادداشتشان کرده بودم، پرداخت . یک مبلغی را هم برای مواردی که احیانا یادم نبوده، انداختم صندوق صدقات که فرمود :«موتوا قبل ان تموتوا».

و ان شالله از این به بعد هم دقت می کنم که دیگر تلنبار نشوند.

اینستاگرام هم؛ وج از حساب کاربری و حذف برنامه اش از گوشی و خلاص! دیگر واقعا مضراتش از فوایدش بیش تر شده بود.


بعدنوشت: بازنشر به مناسبت یادآوری ۲۳ مهر ۶۱: جوالدوز




منبع : http://talajen.blog.ir/post/پست-قبلی-هم-شیرینی-تولدم-بود-به-شما




باوری هست؟

درخواست حذف اطلاعات

تا بحث دعا در وبلاگ شباهنگ و زلال، داغ است، اجازه بدهید یک سوال مهم بپرسم.

چه اتفاقی می افتد که یک انسان، مستجاب الدعوه می شود؟

اغلب وقتی چنین بحثی پیش می آید، خودمان را جای خدا می گذاریم؛ یعنی حساب و کتاب می کنیم که اگر انسانی خیلی اهل تقوا و عبادت و و روزه و مستحبات باشد، خداوند به او مقامی تفویض می کند که هر دعایی د، مستجاب خواهد شد.

این بار می خواهم از زاویه دیگری به موضوع نگاه کنم و خودم را جای آن فرد بگذارم. به اعتقاد من، مستجاب الدعوه بودن، یک مقام تفویضی صرف نیست، یک مرتبه از انسانیت است که در آن، از جهت درک و شناخت نسبت به احوالات انسان و قوانین عالم هستی، و نیز از جهت مقام رضایت قلبی نسبت به تدبیرهای پروردگار عالم، به جایگاهی می رسی که می دانی در چه زمانی، باید چه چیز بخواهی و چقدر.

بگذارید نزدیک تر بشویم، آیا برای این انسان مستجاب الدعوه هم بیم و امید در استجابت دعا وجود دارد یا لذت این امید، بدون نگرانی بیم مستجاب نشدن، به او اعطا شده؟

و باز هم نزدیک تر شویم، چه حد و حجمی از آرامش، پشت چنین ماجرایی پنهان است؟

چقدر قرار گرفتن در این جایگاه، از ما دور، یا به ما نزدیک است؟

رسیدن به آن میزان آگاهی از حقایق، رضایت قلبی و آرامش را، دست نیافتنی و غیرممکن می دانیم یا ممکن و محتمل و لذت بخش؟

آیا اصلا باورش می کنیم؟


مرتبط: تله سکوت خدا




منبع : http://talajen.blog.ir/post/باوری-هست




خلیفهٔ وبلاگ نویس

درخواست حذف اطلاعات
نوشتن، کمک می کند شرایط خداوند را هنگام نزول وحی، کمی درک کنی. کمک می کند بفهمی چرا خیلی حرف ها را در لفافه و بعضی را دوپهلو گفته، یک جاهایی مثال های خیلی پیش پاافتاده زده، قصه تعریف کرده، گاهی کوتاه و گاهی بسیار طولانی حرف زده، گاهی عمدا حرف هایی را نزده تا فرصت داشته باشی فکر کنی و لذت کشف را از تو نگرفته باشد، گاهی با تحکم سخن گفته، گاه با مهربانی، گاه خشک و جدی و گاه با مطایبه و ملاطفت و در خلال همه این ها، قدم به قدم تاکید کرده برای فهمیدن، باید اهل فکر باشی و به دنبال حقیقت. پروردگار ما، اهالی نوشتن را خوب می شناسد و آن قدر ذوق داشته برای ذکر این نعمت، که هنگام نزول آیات کتاب محکمش، همان اول اول، پای «قلم» را وسط کشیده...
و آدم خلیفه تنهای خدا روی زمین است امپراتوری که گاهی باید برگردد به آ ین سلاحش و آ ین سلاح او «قلم» است...



منبع : http://talajen.blog.ir/post/خلیفه-وبلاگ-نویس




یک پله عقب تر

درخواست حذف اطلاعات

لازم نیست حتما به بچه تان یاد بدهید در مواجهه با مشکلات، خودش را نبازد و دنبال راه حل بگردد و با دیدن موانع به هم نریزد و یا «راهی پیدا کند» یا «راهی بسازد»؛ این ها همه پیشکش! بیایید فقط یاد بدهیم به بچه هایمان اگر نمی توانند کاری را انجام بدهند، مفهومش این نیست که ا اما آن کار نشدنی است.

یاد بدهیم آن ته ته بی عرضگی خودش بگوید «من نمی توانم» نه این که بالکل «نمی شود»!


پ.ن: من فرزند یک تروریستم و باقی قضایا.

پ.ن ۲: یک شعار معروفی هست که «ما اهل کوفه نیستیم [که] علی تنها بماند»، بچه که بودم به نظرم خیلی عجیب می آمد این شعار. یعنی این طوری می خواندمش: «ما اهل کوفه نیستیم. علی تنها بماند.»؛ هر دو جمله را به شکل خبری و در حیرت بودم از این حجم تناقض. و حالا باید بگویم معتقدم همان فهم بچگی درست تر بوده و عجب شعار پرمعنایی است انصافا.

ما اهل کوفه نیستیم و بهمان برمی خورد ی ما را منسوب کند به آن ها؛ علی تنها بماند ولی لطفا! حال جهاد و تلاش و نظم و دغدغه مندی و تقوا و امر به معروف نداریم. همین یک مدرک خوبی داشته باشیم از خوبی و شغلی و سر و همسری و... فک و فامیل که نگاه می کنند «به به و چه چه» کنند بس است.

دین هم خوب، عقیق داریم. ریش و چادر هم. زیارت عاشورا و ندبه هم می خوانیم. دین تا همان جایی خوب است که چالش خاصی ایجاد نکند در برنامه های عادی زندگی و عادات و رفتارهای شخصی. بقیه اش شعر است...شعار است و ما خوب بلدیم شعار بدهیم.

«ما [محض حفظ ظواهر] اهل کوفه نیستیم.

[ولی در عین حال دلمان می خواهد]

علی تنها بماند...»

بماند....




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/07/15/یک-پله-عقب-تر




کاش یه ربطی داشتم بهش

درخواست حذف اطلاعات

«زندگی در نظرم مس ه می آید، چه پیروزی هایش و چه ش ت هایش، چه حیاتش و چه مماتش! چه ناراحتی هایش و چه دلخوشی هایش! چه امید بستن به آرزوها و چه ترس از قضا و قدر...همه و همه در نظرم مس ه می آید.

به هیچ چیز و هیچ دلخوشی ندارم، از هیچ چیز و هیچ امید و انتظاری ندارم، از هیچ چیز و هیچ وحشتی ندارم.

فقط به خاطر وظیفه برمی خیزم، به خاطر وظیفه غذا می خورم، به خاطر وظیفه می خوابم، به خاطر وظیفه می جنگم، به خاطر وظیفه مبارزه می کنم، به خاطر وظیفه حرف می زنم، به خاطر وظیفه زندگی می کنم... و الا حیات بر من سخت سنگین و غیر قابل تحمل بوده است.

شاید من مرده ام، روح کشته ام، سنگ و جامدم، از حیات و ممات دست شسته ام و فقط به خاطر وظیفه متحرکم.»


مصطفی چمران | خدا بود و دیگر هیچ نبود | ژانویه۱۹۷۸ | لبنان




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/06/31/کاش-یه-ربطی-داشتم-بهش




آیا؟

درخواست حذف اطلاعات

«آیا ممکن است گاهی ش ت به معنای پیروزی باشد؟»

این سوال ثابت امتحانای نگارش یکی از سال های راهنمایی بود. بعد درس پوریای ولی آورده بودنش و یادمه معلممون گفته بود «این سوال تو همه امتحانا میاد. جوابشو بلد باشید»

و راست می گفت. تو همه امتحانا اومد. تو همه امتحانای اون سال و سال بعد و سال بعدتر و تا الان.

«آیا ممکن است گاهی ش ت به معنای پیروزی باشد؟»

پیش اومده تا ته ته مسیر ش ت خوردن برید و حس پیروزی داشته باشید؟ یا حداقل حس ش ت نداشته باشید؟




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/07/01/آیا




معنای واژه ها

درخواست حذف اطلاعات

«وقتی که موسی بن عمران و برادرش هارون _علی نبینا و آله و علیهماالسلام_ بر فرعون وارد شدند، در حالی که جامه های پشمین به تن و چوبی در دست داشتند، و با فرعون شرط د که اگر تسلیم پروردگار شود، حکومت و ملکش جاودانه و عزتش برقرار می ماند، فرعون گفت: «آیا از این دو نفر تعجب نمی کنید که دوام عزت و جاودانگی حکومتم را به خواسته های خود ربط می دهند؛ در حالی که در فقر و بیچارگی به سر می برند؟! اگر چنین است، چرا دست بندهای طلا با خود ندارند؟!»

این سخن را فرعون برای بزرگ شمردن طلا و تحقیر پوشش پشمین لباس آن ها گفت؛ در حالی که اگر خدای سبحان اراده می فرمود، هنگام بعثت ان، درهای گنج ها و معدن های جواهر و باغ های سرسبز را به روی ان می گشود و پرندگان آسمان و حیوانات وحشی زمین را همراه آنان به حرکت درمی آورد. اما اگر این کار را می کرد، آزمایش از میان می رفت و پاداش و عذاب، بی اثر می شد و بشارت ها و هشدارهای الهی بی فایده بود و بر مومنان، اجر و پاداش امتحان شدگان واجب نمی شد و ایمان آورندگان، ثواب نیکوکاران را درنمی یافتند و واژه ها، معانی خود را از دست می دادند؛ در صورتی که خداوند، ان را با عزم و اراده قوی، گرچه با ظاهری ساده و فقیر مبعوث کرد؛ با قناعتی که دل ها و چشم ها را پر کند، هرچند فقر و نداری ظاهری آن ها، چشم ها و گوش ها را خیره کند.»


نهج البلاغه | خطبه ۱۹۲




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/07/06/معنای-واژه-ها




مقصر اصلی؟ همچنان خود خانم ها!

درخواست حذف اطلاعات

حوزه محترم علمیه همین یک قلم آموزش علوم ی را که به عهده دارد، آن هم تازه به خانم های دغدغه مند محجبه، نمی تواند با رعایت تساوی حقوق زن و مرد به انجام برساند؛ بعد توقع دارد وجهه و جایگاه هم داشته باشد در جامعه!

من شخصا فرصت تحصیل و فعالیت اجتماعی ام را همان قدر به انقلاب ی مدیون می دانم که به تمدن غرب. اگر نبود تاثیر ناگزیر جنبه های مثبت این تمدن روی جامعه ما، حوزه و حوزویان محترم (با صرف نظر از یک گروه قلیل) هنوز و همچنان درگیر حساب و کتاب این بودند که تحصیل دختران به صلاح هست یا خیر!




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/07/10/مقصر-اصلی-همچنان-خود-خانم-ها




خیلی دور، خیلی دورتر

درخواست حذف اطلاعات

«اشیا از آن چه در آینه می بینید به شما نزدیک ترند»

و آدم ها دورتر...


+ ظاهرا تو دوست داشتن پاییز باید تجدید نظر کنم...




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/07/13/خیلی-دور،-خیلی-دورتر




خودتان را بد ار آن ها ندانید

درخواست حذف اطلاعات

ما به پرودگار عالم

به مبارزان راه حق در تمامی تاریخ

و در پهنه جغرافیا

به خودمان

به تک تک مردمان این سرزمین

و به همه آیندگان

تا جایی که از مرزهای حق و عدل بیرون نرود

و تا نقطه ای که توان داشته باشیم

بد اریم

اما به گزافه های نفسانی شبه روشنفکران

هرگز! و مطلقا!




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/06/24/خودتان-را-بدهکار-آن-ها-ندانید




بهترین بهترین من!

درخواست حذف اطلاعات

سلام! عید همگی مبارک! عاشقانه بخونیم امروز؟:)



زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه ها نشسته ام

سال های سال

صبح های زود


در کنار چشمه سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر

گیسوان خیسشان به دست باد

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم

می تراود از سکوت دلپذیرشان

بهترین ترانه

بهترین سرود


مخمل نگاه این بنفشه ها

می برد مرا سبک تر از نسیم

از بنفشه زار باغچه

تا بنفشه زار چشم تو _که رسته در کنار هم_

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با همان سکوت شرمگین

با همان ترانه ها و عطرها


بهترین هرچه بود و هست!

بهترین هرچه هست و بود!

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهارها رسیده ام

ای غم تو هم زبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شدست

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضای خانه، کوچه، راه

در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب

در خطوط درهم کتاب

در دیار نیلگون خواب!

ای ج تو بهترین بهانه گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام


در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

روی مخمل لطیف گونه هات

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگ های تازه تازه باز می کنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها!


خواب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از !

بهتر از تمام شعرهای ناب!

نام تو اگرچه بهترین سرود زندگیست

من تو را به خلوت خ خیال خود

«بهترین بهترین من» خطاب می کنم

بهترین بهترین من!


فریدون مشیری




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/06/08/بهترین-بهترین-من




بازنشر

درخواست حذف اطلاعات

من البته تو حوزه اقتصاد یا مدیریت مطالب خیلی کمی خوندم؛ ولی یکی از موجز و در عین حال گویاترین هاش این مطلبه که تو ذهنم بود یه بار حتما بازنشرش کنم و فکر می کنم مطلب خوبیه در جواب این تحلیل های هر روزه ای که می خونیم و فساد مالی، اداری، رانت خواری ها و ها رو یه جوری توضیح می دن انگار خیلی عجیب یا غیرعادیه! طوری که آدم فکر می کنه لابد ما کلی زحمت کشیدیم، ساختارهای شفاف تعریف کردیم و وقت گذاشتیم برای سالم سازی اقتصاد بعد اون وقت وضع اینه و این برامون جای تعجب داره! صادقانه بگم، من این روزا بیش تر سوالم اینه که به نسبت این فاجعه های مدیریتی و ساختاری ما تو حوزه های مختلف، پس چرا انقد خوبه همه چی؟!

بخونید: حاکمیت به مثابه خانه.




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/06/11/بازنشر




جز تو ی هست؟

درخواست حذف اطلاعات

قسم به پروردگاری که می داند چه زمانی باید با محبت شرمنده ات کند و چه زمانی باید مجازاتت کند.

قسم به پروردگاری که می داند کدام نشانه ها را در کدام زمان ها بفرستد.

قسم به پروردگاری که صبر می کند و می بخشد و به رویت نمی آورد.

قسم به پروردگاری که در هر حال و روزگاری، جز او پناهی نداریم.

قسم به پروردگارمان که انسان بسیار عجول و ناسپاس است...


+خوشحالم محرم داره شروع می شه.




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/06/15/جز-تو-کسی-هست




مرکز طوفان

درخواست حذف اطلاعات

چشم طوفان ناحیه ای است با هوای آرام که در میانهٔ طوفان های شدید گرمسیری ایجاد می شود. [ویکی پدیا]

یعنی در حالی که در اطراف، باد و گرداب با سرعت بالایی در حال حرکت است، مرکز طوفان ممکن است یک جزیره آرام با آب و هوای آفت باشد.

و دل مومن نیز چنین است به گمان من. جزیره آرام با آفتاب ملایم در میانه گرفتاری ها. مومن از امید و تلاش حرف می زند و خیلی ها به او لقب «خیال پرداز» می دهند. ع های هوایی گردباد و گرداب را نشانش می دهند و او را متهم می کنند که «واقع بین» نیست.

مومن شبیه سواره ای است که به افق نگاه می کند؛ به انتهای مسیر. و دیگران چشمشان به سنگریزه های بین راه است و مدام غر می زنند که «اگر یکی از این سنگ ریزه ها لاستیک را سوراخ کند چه کنیم؟!»

مومن با خودش، در مورد عمل به هیچ حق و حقیقتی مطلقا تعارف ندارد و در جایی که مسئول و مدیر باشد، در عین ادب و نرمی و لطافت رفتاری، با دیگران نیز. به خودش فرصت می دهد که ذره ذره بهتر شود؛ ولی هیچ کدام از وظایفش را از دایره برنامه ریزی و عمل خارج نمی کند به خیال این که «نمی توانم»، «نمی شود»، «به من چه اصلا؟»، «حالا مگر چه ی رعایت می کند که من دومی اش باشم؟»

صرفا طبق قوانین رسمی عمل نمی کند؛ علاوه بر قواعد و قوانین رسمی، انصاف و وجدان دارد و عمیقا به آن ها متعهد است.

مدام و مداوم در حال بررسی حال و احوالش است؛ حب و بغض هایش را زیر ذره بین می گذارد و آن ها را با حق و عقل می سنجد. نه بی دلیل منطقی و عاقلانه و منطبق بر حق و حقیقت، به ی علاقه دارد و نه به خاطر ضعف ها و حقارت های روحی و حسادت ها و کینه های نفس اماره، از ی متنفر است.

هرگز و تحت هیچ شرایطی دروغ نمی گوید. با هیچ توجیهی. مگر جایی که واقعا مصلحتی وجود دارد که بسیار بسیار شرایط خاص و نادری است.

پرتلاش است و در کم و کیف تلاش هیچ را مانند او نمی بینید.

باهوش است؛ چرا که اصولا دین داری کار انسان های باهوش است. انفاق، امر به معروف، تقیه و خیلی دیگر از وظایف دینی فقط از انسان های هوشمند برمی آید. هوشمند کیست؟ در تعریف دین، هر بیش تر حواسش باشد به رهنمودهای عقل. ی که به آن چه می فهمد و می داند عمل می کند؛ بدون توجه به این که چند نفر دیگر در این حق و حقیقت با او همراه هستند؛ بدون توجه به نیش و کنایه ها.

به خاطر نفسش عصبانی نمی شود؛ حتی در دفاع از حق. اگر داد بزند به این دلیل است که در آن لحظه خاص، فریاد است که تاثیرگذار است و وجدان های خو ده را بیدار می کند و اگر سکوت می کند از ترس قضاوت شدن نیست؛ سکوت می کند چون سکوت برای فهماندن حق، موثر است.

مومن، عاشق است. عمیقا عاشق است و درد عشق را می فهمد. «فراق» را می فهمد. «اشک» را می فهمد.

در میان مردم تنهاست و در خلوت خودش، پروردگار عالم کنار اوست. برای همین است که اگر تمام مردم عالم از بین بروند و او باشد و قرآنش، احساس ترس و وحشت ندارد.

متقی است. اهل خودداری و به اندازه (و بلکه بگویم کم) خوردن، خو دن و حرف زدن.

امنیت و آرامش است برای آدم های معمولی، مایه اطمینان قلبی است برای مومنین دیگر و باعث زحمت و آزار است برای نا ان.

قلب او همان ظرفی است که خداوند حقایق را، حکمت را و آرامش را به آن نازل می کند؛ پس مومن سزاوارتر از همه آدمیان دیگر است به پیش بینی آینده انسان و جهان؛ چرا که تقوا، کلید درک حقایق عالم است. بنابراین، برای فهمیدن این که قرار است ماجرای تقابل حق و باطل به کجا برسد، حرف هر ی را دوست دارید بخوانید و بشنوید؛ ولی فقط حرف مومنین را باور کنید. آن ها تنها انی هستند که واقعا می دانند درباره چه چیزی حرف می زنند...




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/06/18/مرکز-طوفان




حکیم تولستوی

درخواست حذف اطلاعات

«موفقیت در جنگ هرگز نه به چگونگی موضع وابسته بوده، نه به کیفیت تسلیحات و نه حتی به تعداد نفرات واحدها؛ هیچ وقت هم به این ها وابسته نخواهد بود... موفقیت در جنگ به یک چیز مربوط است و آن احساسی است که در دل من و در دل یک یک این سربازان وجود دارد...»


پ.ن طبق معمول بی ربط: از آدمی که صرفا با داشتن پول و پارتی بازی به جایی رسیده که من با زحمت نتونستم یا تونستم برسم، بدم می آد؟ اصلا! اصلا چنین موجودی در حدی نیست که من ازش بدم بیاد؛ چون مطمئنم اگه تو جایگاه مشابه قرار بگیرم هرگز حاضر نیستم از این روش های حقارت آمیز استفاده کنم.

اما ساختاری که این اجازه رو بهش می ده، قطعا باعث ناراحتیه و باعث می شه ذهنم مدام درگیر این باشه که در یک زمان بندی کوتاه، میان و بلندمدت، چه کارهایی از دستم برمیاد برای تغییر این ساختار.

+هیچ اتفاقی یه شبه نمی افته. مقایسه مداوم جامعه در حال پیشرفت ما با تمدنی که نتیجه چند قرن عرق ریختن و البته غارت گریه، فقط انرژی های مفیدتون رو می گیره.

یا به هر قیمتی شده فرار کنید و برید و اجازه بدید آدم های باانگیزه، بدون عذابِ شنیدنِ غرغرهای مداوم شما، تلاش کنن و زحمت بکشن یا خودتون رو تبدیل کنید به یکی از همین آدم های قوی و باانگیزه. از نظر من راه سومی وجود نداره.

+هزارتا ساختار هم که عوض بشه، گرفتاری های ما فقط به دست خودمون حل خواهد شد. با کار واقعی و بی وقفه. با انگیزه، امید و اعتماد به نفس. اگه تو ساختاری که تا این حد متکی به سنت و ارزش های بومی این مردمه، نمی تونی کار کنی، مطمئن باش تو هیچ ساختار دیگه ای هم نمی تونی. نعمته برای همه ما (حتی تویی که دغدغت اصلا و مطلقا دین نیست) و نعمت رو شکرش رو به جا می آرن نه که بابتش غر بزنن!




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/06/22/حکیم-تولستوی




عاشقتونم که جدی جدی فکر می کنید اینا مهمه!

درخواست حذف اطلاعات

ف فروشی با خان (آن هم خان که توی ذهن من آدمی است که امکانات و ثروت بقیه را تاراج می کرده!) و خان زاده بودن، لر و کرد و ترک و بلوچ و... بودن، مورد داشتیم چپ دست بودن!، چشم رنگی بودن، «پدربزرگ مادری ام آجودان (بخوانید خدمتکار و دوست داشتید بخوانید غلام) اعلی حضرت بوده» بودن، «نسبت من به اشراف زاده های قاجار و افشاریه و زندیه (و تااااا دوره مادها هم گزارش شده) می رسه» بودن، شمالی و جنوبی و تهرانی بودن، پیش شماره ۹۱۲، ۹۳۵ ایرانسل، در ولایت ما روس بودن (فکر می کنم نصف شمالی ها مخصوصا اگر عنبیه سبز و آبی و عسلی یا حتی قهوه ای روشن داشته باشند معتقدند یکی از اجدادشان روسی بوده حتما:/ و حالا اصلا گیرم که باشد، خوب که چی؟:/) و گاهی وقت ها هم یک چیزهایی که رسما آدم دهانش باز می ماند؛ مثلا: «ما خونوادگی وقتی تو آفتاب وایمیستیم و با زاویه سی درجه سرمونو به سمت راست می چرخونیم، رنگ یکی از چشمامون پنج درجه با اون یکی متفاوت می شه. خیلی ویژگی نادریه این» :/

و....

بگو کی به خوشبختی می رسیم؟!




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/05/22/عاشقتونم-که-جدی-جدی-فکر-می-کنید-اینا-مهمه




وقتی کالای ایرانی خودش دوست نداره فروخته بشه

درخواست حذف اطلاعات

آ اردیبهشت پول ریختیم به حساب شرکت محترم جی ال ای جهت پیش ید گوشی معزز آریا۱ و گفتن زمان تحویل آ تیره و ممکنه یکم دیرتر هم بشه. آ تیر زنگ زدم بپرسم چی شد گوشیمون؛ اپراتور محترم بدون هیچ عذرخواهی یا توضیحی فرمودن «آ مرداد می شه گوشیتون بیاد» و الان که آ مرداده پیامک اومده که «ضمن تشکرازانتخاب برندماوعرض پوزش بابت تاخی یش آمده ارسال گوشی آریا1به مهرماه موکول شد. ازصبرو شکیبایی شما کمال تشکرداریم.» [رسم الخط اصلی پیامک شرکت. بدون تغییر]

من؟ من با کیفیتِ احتمالا پایینِ این گوشی، مشکل ید لوازم جانبی و خدمات پس از فروش ناقصش کنار میام و می پذیرم که محدودیت های خودشون رو دارن حتما. با ضرر مالی احتمالیش هم کنار میام و می ذارم به حساب انجام وظیفه و جهاد اقتصادی و الخ. ولی با توهین به وقت و شعور مخاطب واقعا نمی تونم کنار بیام و این اولین و احتمالا آ ین گوشی ایرانی ایه که من می م.


پ.ن: بماند که گرچه این رو واسه خودم سفارش داده بودم، ولی این وسط گوشی مامان اب شد و ما به هوای این که این گوشی می رسه، چیز دیگه ای ن یدیم و بعد هم گرونی دلار و بالا رفتن همه قیمت ها و...

پ.ن۲: وقتی می گیم گرفتاری اصلی، تنبلی و کم کاری و سرهم بندی ما ایرانیاست یعنی همین.


بعدنوشت: در راستای عشق یک طرفه ما به ، لینک این مطلب رو جهت پیشنهاد سازنده دادن، می فرستم واسشون و احیانا اگر قرار شد بازم گوشی ب م یه وقتی، ایرانی می م به امید خدا. بالا ه یکی باید باشه که کلش بیش تر از بقیه بوی قرمه سبزی بده:)




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/05/25/وقتی-کالای-ایرانی-خودش-دوست-نداره-فروخته-بشه




خودتان را فریب ندهید لطفا!

درخواست حذف اطلاعات

ببینید عزیزانم، اجازه بدهید من تکلیف یک موضوع را اینجا روشن کنم. این که معدل دوره کارشناسی من ۱۷.۱ بوده و مثلا ۱۸.۱ نبوده، سرسوزنی ربطی به فعالیت هایم در انجمن ی ندارد. این که نتیجه ای که دلم می خواسته را در کنکور سراسری نگرفتم هم باز ذره ای ربطی به جلسات و برنامه های انجمن دانش آموزی ندارد.(که اصلا سال پیش ی هیچ حضور و فعالیتی در آن نداشتم) و اصولا این ها ربطی به هم ندارند و ی که فعالیت های فوق برنامه را دلیل درس نخواندن می داند یا درس خواندن را بهانه می کند که هیچ کار اضافه ای انجام ندهد، مطمئن باشید اول خودش را و بعد هم شما را دارد گول می زند.

من که تازه در هیچ کدام از این دو مورد هیچ وقت خدا بالا ه آن چیزی که می خواستم هم نشدم و حجم خیلی بالایی از زمانی که در اختیارم بوده را تلف کرده ام، به وضوح و سادگی این را می فهمم که توان و ظرفیت و زمانی که در اختیار آدمی زاد است، خیلی خیلی خیلی بیش تر از آن چیزی است که اغلب مردم و در این مورد خاص، نوجوانان و جوانان تصور می کنند.

من صرفا وقت هایی را صرف مطالعه یا کارهای اضافه (و به نظر خیلی ها بیخود و بی فایده) می که همکلاسی هایم صرف اس ام اس بازی با کراش های همدیگر می د تا بفهمند «یعنی پسره کیو دوست داره؟!»[جدی] و سریال هشتصد قسمتی ترکی و کره ای و یی می دیدند.

عزیزانم! در زندگی، هر ی را که دوست دارید فریب بدهید. ولی لطفا به خودتان دروغ نگویید!




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/05/28/خودتان-را-فریب-ندهید-لطفا




شازده کوچولو و چند داستان دیگه

درخواست حذف اطلاعات

البته اصل این مطلبو جایی خوندم و مال خودم نیست؛ ولی به جهت اهمیت روزافزونی که داره پیدا می کنه لازم دیدم بازنشرش کنم.

ببینید؛ تو این دنیا یه سری آدم هستن که شازده کوچولو/مزرعه حیوانات/ناطور دشت/جنگ و صلح و ... رو خوندن که خوب دستشون درد نکنه و آفرین و اینا. منتها یه سری آدم دیگه هستن که فقط شازده کوچولو/مزرعه حیوانات/ناطور دشت/جنگ و صلح و ... رو خوندن.

از گروه دوم خیلی جدی بترسید.



پ.ن کاملا بی ربط: آیا این انصافانه است که «تو را دوست دارم» علیرضا قربانی انقدرررررر خوب باشه؟:/

پ.ن جهت تنویر افکار عمومی: اصل مطلب اینه: تو این دنیا یه عده هستن که شازده کوچولو خوندن که خوب آفرین. ولی یه عده دیگه هستن که صرفا و فقط شازده کوچولو خوندن. این گروه دوم ترسناکن:/ (به جای شازده کوچولو از اسامی کتاب های دیگه استفاده کنید و جمله بسازید :دی)

پ.ن غم انگی ک: به واقع دارم به این نتیجه می رسم همکلاسی هام از همون چهارم دبستان حق داشتن :دی




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/05/16/شازده-کوچولو-و-چند-داستان-دیگه




عاشقتونم که جدی جدی فکر می کنید اینا مهمه!

درخواست حذف اطلاعات

ف فروشی با خان (آن هم خان که توی ذهن من آدمی است که امکانات و ثروت بقیه را تاراج می کرده!) و خان زاده بودن، لر و کرد و ترک و بلوچ و... بودن، مورد داشتیم چپ دست بودن!، چشم رنگی بودن، «پدربزرگ مادری ام آجودان (بخوانید خدمتکار و دوست داشتید بخوانید غلام) اعلی حضرت بوده» بودن، «نسبت من به اشراف زاده های قاجار و افشاریه و زندیه (و تااااا دوره مادها هم گزارش شده) بودن، شمالی و جنوبی و تهرانی بودن، پیش شماره ۹۱۲، ۹۳۵ ایرانسل، در ولایت ما روس بودن (فکر می کنم نصف شمالی ها مخصوصا اگر عنبیه سبز و آبی و عسلی یا حتی قهوه ای روشن داشته باشند معتقدند یکی از اجدادشان روسی بوده حتما:/ و حالا اصلا گیرم که باشد، خوب که چی؟:/) و گاهی وقت ها هم یک چیزهایی که رسما آدم دهانش باز می ماند؛ مثلا: «ما خونوادگی وقتی تو آفتاب وایمیستیم و با زاویه سی درجه سرمونو به سمت راست می چرخونیم، رنگ یکی از چشمامون پنج درجه با اون یکی متفاوت می شه. خیلی ویژگی نادریه این» :/

و....

بگو کی به خوشبختی می رسیم؟!




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/05/22/عاشقتونم-که-جدی-جدی-فکر-می-کنید-اینا-مهمه




والعصر

درخواست حذف اطلاعات

این روزها _نمی دانم چرا_ بسیار علاقه مند شده ام به سوره مبارکه عصر و تقریبا در همه هایم آن را می خوانم. چه طور می شود این حجم از آرامش، امید، تحلیل اجتماعی و انگیزه برای تلاش، در همین سه آیه کوتاه جا شده باشد؟


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِوَالْعَصْرِ ۱ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ ۲ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ۳



منبع : http://talajen.blog.ir/1397/05/15/والعصر




در جواب یک نظر خصوصی

درخواست حذف اطلاعات

در زندگی همیشه به تمام و کمال انجام دادن وظایفم اعتقاد داشته ام که البته مسلما به این مفهوم نیست که همیشه در انجام شان موفق هم بوده ام؛ ولی به هرحال سعی کرده ام در این مسیر قرار داشته باشم.

در مقابل همیشه به داشتن حداکثرِ لذتِ حلالِ متعارف در زندگی هم باور و اعتقاد داشته و دارم.

با این تفاسیر و با وجود ای مشکلات شخصی، خانوادگی و اجتماعی در کنار هم، به این نتیجه رسیده ام که آن حداکثر لذتی که گفتم در موضوع ازدواج، حداقل برای من قابلیت تحقق از راه های عادی ای که من می شناسم را ندارد. بنابراین ازدواج را کلا از برنامه های زندگی ام حذف و فکر می کنم تصمیم خیلی آرامش بخشی بود.




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/04/21/در-جواب-یک-نظر-خصوصی




حتی حوصله ندارم برایش اسم پیدا کنم

درخواست حذف اطلاعات
دقیقا یادم نیست از کی شروع شد؛ ولی قدیمی ترین خاطره ای که از آن دارم مربوط می شود به سال چهارم دبستان. یادم می آید ایستاده بودم اولِ راهرو طبقه دوم نزدیک راه پله ها و داشتم با یکی دو نفر حرف می زدم. نمی دانم موضوع بحث چی بود؛ فقط یادم هست یکی شان گفت فلانی (یکی از همکلاسی هایم) می گوید که تو (یعنی من) قلمبه سلمبه حرف می زنی. هیچ چیز دیگری از این خاطره یادم نیست. فقط همین جمله اش یادم مانده که ظاهراً بعضی ها توی کلاسمان معتقد بودند من عجیب حرف می زنم. مهم بود؟ نه. نه می فهمیدم چه می گویند و نه اهمیتی داشت.
اهمیتی نداشت واقعا؟ یا من سعی می وانمود کنم اهمیتی ندارد؟ نمی دانم. نمی خواهم تصویر کلیشه ای ابلهانه این نوابغی را بسازم که همکلاسی هایشان درکشان نمی کنند و اغلب تنها و منزوی هستند و... من هرگز نابغه نبوده و نیستم (برع ، از بعضی جهات خیلی هم خنگ محسوب می شدم و می شوم). مثل خیلی های دیگر درسم خوب بود (و چه ی اصولاً در دوره دبستان درسش خوب نیست؟!). همین. منزوی و گوشه گیر هم نبودم و اتفاقا خیلی هم پرحرف و توی چشم بوده ام همیشه. ولی این اتهام «پیچیده حرف زدن»، «قلمبه حرف زدن»، «باکلاس حرف زدن»، بعدها به قول رفیق، «خارجی حرف زدن» همیشه مثل زخمی که جایش بماند با من بود. مهم بود؟ نه. نه می فهمیدم چه می گویند و نه اهمیتی داشت.
اهمیتی نداشت واقعا؟ داشت. واقعیت این است که داشت. از یک جایی به بعد مهم شد. از همان روزهایی که نشریه تک برگی انجمن ی دانش آموزی را با وُرد درست می و خودم نویسنده و طراح و مسئول چاپ و توزیع کننده اش روی درِ کلاس های دبیرستانمان بودم مهم شد. از همان آزمون ابلهانه قلم چی که قبلش همه کتاب های سید مهدی شجاعی را از رفیق امانت گرفتم و به جای تست زدن، «سانتاماریا» و «رزیتاخاتون» و «کرشمه خسروانی» می خواندم و همه کتاب ها را فکر کنم در همان هفته تمام مهم شد. از سال سوم دبیرستان که مجبور شدم به خاطر ای اتفاقات، دوباره از اول همه اعتقاداتم را بچینم مهم شد. از همان وقتی که خواندم شهید مطهری بعد از ورود به حوزه یک سال وقت صرف کرده تا خدا را برای خودش اثبات کند و از آن لحظه ای که این سوال به ذهنم رسید که «من اصلا چرا باید خدا رو دوست داشته باشم» مهم شد.
مهم شد و من هرچقدر بیش تر تلاش می انقدر به سوالات عجیب فکر نکنم نمی شد. حال بقیه را نمی فهمیدم. آسودگی خیالشان را نمی فهمیدم. ساعت ها توان تست زدن و درس خواندشان را نمی فهمیدم. گاهی حسودی ام می شد به این همه آرامش شان. توی ذهنم تصور می همه این آدم ها جواب سوالاتی که من دنبالشان می گردم و سرم از شدت فکر بهشان درد می گیرد را می دانند و به این حسادت می . نمی فهمیدم چرا نشریه تک برگی برایشان مهم نیست. چرا مهم نیست. چرا چمران مهم نیست. چرا جنوب مهم نیست. چرا مهم نبود؟ و چرا برای من مهم بود؟ چرا از روزی که درباره شکنجه های زندانیان کمیته مشترک ضد ابکاری خواندم دیگر آن آدم قبلی نشدم؟ چرا برای بقیه مهم نبود پس؟
مهم نبود و من می ترسیدم. از این که چیزهایی برایم مهم بود که بقیه اصلا اهمیتی برایش قائل نبودند می ترسیدم. برای همین همیشه سعی می خوبِ خوب درس بخوانم. می ترسیدم فکر کنند مهم بودن این جور چیزها بهانه ای شده برای تنبلی و از همه چیزهایی که برای من عزیز بود بدشان بیاید. با این که با این همه مشغله ذهنی، درس خواندن کار سختی بود ولی درس می خواندم و همیشه یا شاگرد اول بودم یا دوم. فکر می اگر شاگرد اول باشم احتمالا برای بقیه هم دغدغه های ذهنی من مهم می شود و همه با هم می نشینیم درباره شان فکر می کنیم. بعد لابد به من کمک می کنند جواب سوالاتم را پیدا کنم؛ جوابِ «چرا باید خدا رو دوست داشته باشم» را پیدا می کنیم و همه با هم از پیدا شدن این جواب کیف می کنیم. که نشد. هیچ وقت نشد و هنوز هم همان اتهام ده سالگی با من بود که «فلانی قلمبه سلمبه...»
از دیگر نمی نویسم. زیاد نوشته ام. از این که یک آدم معمولی بودم با یک نتیجه معمولی در کنکور، یک رشته و معمولی هم نمی نویسم. همه اش را یا قبلاً نوشته ام یا واضح است. ولی هنوز جای زخم ده سالگی با من بود و هنوز نمی فهمیدم چرا آدم ها نمی فهمند وقت کم است و باید جنبید. باید کار کرد. خواند. نوشت. حرف زد. مبارزه کرد. نخو د. پروردگارا! چرا مسئله ای که تا این حد برای من واضح و مشخص بود برای خیلی ها مثل یک توده مه مبهم به نظر می رسید؟ چرا هنوز هم چمران برای خیلی ها مهم نبود؟
هنوز هم متهمم به پیچیده حرف زدن و این دیگر دارد خسته ام می کند. چطور ممکن است آدمی که کل یادگاری های زندگی بیست و چهارساله اش در یک جعبه کوچک جا می شود موجود پیچیده ای باشد؟ ی که خصوصی ترین دارایی زندگی اش دو سه برگ کاغذ است که هر لحظه می شود دور ریخت یا آتشش زد و غیر از همین چند ورق کاغذ هیچ چیزی برای مخفی ندارد، آدم پیچیده ای است؟ افکار و خواسته هایش عجیب است؟
همین امشب و در همین نقطه اعتراف می کنم دیگر به سختی می توانم با آدم ها حرف بزنم. دیگر تقریبا ی نمانده که حوصله حد و حدود ایده آل گرایی مرا داشته باشد. رفیق مانده هنوز و یکی دو نفر دیگر و تمام.
و تمام. یک پستِ نوشته و تایپ نشده و چندین صفحه کلیدواژه دارم که کلی ذوق داشتم بنویسم و منتشر کنم ولی فعلا دست نگه می دارم. چند روزی، دو سه هفته _شاید کمی بیش تر _ نمی نویسم تا بلکه بتوانم تکلیفم را با خودم روشن کنم.
خواهش می کنم آدم هایی که شبیه شما فکر نمی کنند، شبیه شما حرف نمی زنند، ایده آل هایشان شبیه شما نیست ولی در عین حال ضرری هم برای ی ندارند، آزار ندهید. با کلمات آزارشان ندهید.
خدانگهدار. تا هر وقتی که بشود باز هم نوشت...
بعدنوشت: یک جایی توی متن نوشتم نشد که با بقیه بنشینیم و در مورد سوالات من همفکری کنیم. ممکن است از آن قسمت برداشت کنید که جوابِ «چرا باید خدا را دوست داشت» را هنوز هم پیدا نکرده ام که خوب منظورم این نبود. بعدها پیدا جوابش را:)



منبع : http://talajen.blog.ir/1397/05/01/حتی-حوصله-ندارم-برایش-اسم-پیدا-کنم




یه کوچولو کوتاه بیاین لطفا!

درخواست حذف اطلاعات

من جدا دیگه دارم نگران می شم...آقا/خانم محترم! لطفا شادی، نشاط، انگیزه و کلی چیزهای خوب دیگه تو زندگیت رو پرت نکن یه طرفی صرفا چون هنوز ازدواج نکردی! بله! مهمه! ولی قرار نیست انقدرررررر دیگه همه حال و هوات وصل باشه به این ماجرا:/




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/05/14/یه-کوچولو-کوتاه-بیاین-لطفا




دستی بر آتش

درخواست حذف اطلاعات

یه بار هم اون اوایل، تو یکی از اردوهای مشهدی که ورودی ها رو برده بودیم، تو یکی از دست شویی های کثیف بین راهی، منی که مثلاً جزء مسئولین برگزاری اردو هم بودم، جلوی یه تعدادی از همین ورودی ها بلند گفتم:«یعنی واقعا که دستشویی های بین راهی خودشو نمی تونه مدیریت کنه من نمی دونم چه جوری ادعای مدیریت دنیا رو داره؟!»

یعنی می خوام بگم ما هم یه زمانی برانداز بودیم در حد خودمون:) حیف که الان دیگه دست و پای ما رو بسته:)

بعدم شما ببین چه طور قحطی نیرو بوده که آدم پرت و پلایی مثل من شده بود مسئول:)

بعد هی بگو خدا پشت این مملکت نیست:)




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/04/19/دستی-بر-آتش




این اندوه طویل

درخواست حذف اطلاعات

نشسته ام توی اتوبوس واحد. حالم خوب نیست؛ اصلا اصلا خوب نیست. چادرم را انداخته ام روی شانه ام؛ هدست گذاشته ام و سرم را تکیه داده ام به شیشه. مسیر، طولانی است و من قرار است ایستگاه آ پیاده شوم؛ پس لازم نیست مراقب ایستگاه ها باشم. بیخیال و بی حوصله و خسته بیرون را نگاه می کنم ولی چیزی نمی بینم. از آهنگ های آن پوشه ای هم که همین طوری الکی گذاشتم پخش شود که پخش شده باشد هم چیزی نمی شنوم عملا. انقدر فکر و خیال توی ذهنم هست که اجازه هیچ کار دیگری را نمی دهد.

توی یکی از بی شمار ایستگاهی که اتوبوس نگه می دارد، یک خانم چادری با دختر ده یازده ساله و پسر چهار پنج ساله اش سوار می شوند. خانم چادری کنار من می نشیند و بچه ها رو به روی ما. دخترک، روسری آبی خوش رنگی سرش کرده و مثل مادرش چادر دارد. هم پسرک و هم دختر چهره مهربانی دارند؛ هنوز هم حالم خوب نیست؛ ولی حواسم می رود پی شیطنت های پسرک که رو به رویم نشسته و هی توی صندلی ورجه وورجه می کند.

از ژست های غمگین و روشنفکرانه گرفتن جلوی بچه ها خوشم نمی آید؛ بدتر از آن از گوشی های قلمبه هدست جلویشان نگرانم. نکند وسیله خاصی به نظرشان بیاید و مثلاً خودشان نتوانند تهیه اش کنند؟

خودم را قانع می کنم که «حالا تو ام یه چی شنیدی جو گرفتتت! هیچ با این هدستِ ارزونِ پنجاه شصت تومنیِ تو دلش چیزی نمی خواد! آهنگتو گوش کن بابا!»

مثل بعضی وقت ها که از بلاتکلیفی و بی حوصلگی هر چه دم دستم باشد می خورم، می گردم دنبال خوراکی. چیزی همراهم نیست. ناچار بطری آبم را بیرون می آورم تا حداقل کمی آب بخورم. یکی دو قلپ می خورم و هنوز درِ بطری را درست نبسته ام که پسرک رو به مادرش چیزی می گوید که با لب خوانی می فهمم «آب» بوده. خدا را شکر مادر آب همراهش دارد و یک بطری از توی کیفش می دهد به پسر و خوب، همین کافی است.

هدست را بر می دارم و گم و گورش می کنم. چادرم را روی سرم مرتب می کنم؛ یادم می آید فروشنده جای بقیه پولم موقع ید آب، دو تا لواشک لقمه ای داده بود. لواشک ها را با لبخند می دهم به بچه ها، در جواب تشکر خودشان و مادرشان لبخند می زنم و تلاش می کنم امیدوار باشم که همین ها، تلخیِ ژستِ خسته مرا در ذهن بچه ها حداقل به شیرینی هم نشده، به ترشی همان لواشک ها تبدیل کند.

این جاست که تازه گوشی ساده دختر و سیم هندزفری مشکی ای که توی گوشش گذاشته می بینم و مطمئن می شوم کارم درست بوده. مهم نیست پسرک و دخترک خودشان هدست دارند یا نه، من دوست دارم احتمال بدهم که ندارند و نمی توانند داشته باشند. مهم نیست هدست من قیمتی ندارد؛ اگر احتمال بدبینانه من درست باشد، پسرک این را نمی داند و همان دو تا قلمبه احتمالا به نظر او عجیب و خفن، کافی است که دلش چیزی را بخواهد که شاید نتواند داشته باشد و من در چنین شرایطی، دوست دارم بدترین احتمال را در نظر بگیرم.


اگر از من بپرسید سخت ترین کاری که در زندگی ام انجام داده ام چه بوده، باید بگویم عمل بر مبنای این بدترین احتمالاتی که گهگاهی در برخورد با آدم ها به ذهنم می رسد.

فهمیدن، رنج آور است...




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/04/13/این-اندوه-طویل




اولین تجربه حضور در یک بازی وبلاگی

درخواست حذف اطلاعات
جام جهانی چشم هایت

خوب، وقت خوبی است برای اعتراف. وقت خوبی است برای اعتراف به این که اگر این همه وقت نگاهت نمی به خاطر ادب یا تقوا نبود. راستش نگاهت نمی چون می ترسیدم. مثل همان چند سال پیش که باز هم جام جهانی بود و حتی بابا هم که خیلی اهل فوتبال نیست، می نشست به تماشای بازی ها. در تمام این سال ها با همه فوتبالی نبودنم این را خوب فهمیده ام که ظاهراً هیچ وقت ی از تیم ملی انتظار ندارد کار خیلی خاصی انجام بدهد. شاید تمام آرزوی همه فقط این باشد که از تیم های قوی زیاد گل نخوریم و خوشبین ترین آدم ها در سال هایی که گروه بندی سخت نباشد، منتظر باشند فقط بتوانیم از مرحله گروهی صعود کنیم. با همه این حرف ها یادم هست نمی توانستم بازی ها را تماشا کنم؛ چون همه اش می ترسیدم ببازیم. می ترسیدم هی پشت سر هم دروازه مان باز شود و ناراحت بشوم. نمی توانستم نود دقیقه استرس را تحمل کنم. به جایش می رفتم با دوچرخه ام توی حیاط بزرگ خانه قبلی مان هی رکاب می زدم و رکاب می زدم و رکاب می زدم تا بازی تمام شود و بعد فقط بیایم و بپرسم:«چی شد؟!» و این لحظه حتی شنیدن جمله ای مثل «ده هیچ باختیم» هم آن قدرها سخت نبود؛ چون پر از حال خوب دوچرخه سواری بودم و خیلی چیزی نمی توانست ناراحتم کند. چون لحظه شنیدنِ «ده هیچ باختیم» لحظه کوتاهی است؛ چند ثانیه طول می کشد و خلاص می شوی و آدم عاقل، این چند ثانیه گذرا را به نود دقیقه حرص خوردن ترجیح می دهد. من هم در جام جهانی چشم هایت هیچ وقت توقعی نداشتم؛ حتی همان امید ِ اولیه راه ی به رقابت ها هم در من نبود؛ با این حال نگاهت نمی چون می ترسیدم ببازم(که همین طور نگاه نکرده هم بدجوری باخته بودم). نگاهت نمی چون نمی شد آن حد از دوست داشتنی بودن را تحمل کرد. به جایش این روز ها حتی بدون دوچرخه قدیمی ام که توی انبار مانده، تلاش می کنم باز هم هر طور شده تند تند رکاب بزنم تا فراموش کنم بازی هنوز در جریان است. آن قدر رکاب بزنم تا خسته خسته شوم و منتظر بمانم همان لحظه موعود لعنتی برسد؛ لحظه ای که یکی از همین روزهای پر از خستگی، ی خبر بدهد ده هیچ باخته ام و مسابقه تمام شده. اشکالی هم ندارد؛ هرچه باشد کاپ قهرمانی، فرصت یک دل سیر در آغوش گرفتن توست و این اگر برنده هم بشوم از من برنمی آید؛ ولی حتی اگر هم قرار است مرا مغلوب کنی، بیا و یک قول مردانه بده. بیا و قول بده در قبال این همه تلاش من برای فراموش ت، تو هم مثل جام جهانی هر چهارسال یک بار هجوم بیاوری به خاطراتم، به قلبم و به زندگی ام. بیا و به خاطر این همه هواداری، حجم حضورت را از تک تک لحظه های هر روزم کم کن؛ باور کن همان چهار سال یک بار هم برای ده هیچ باختن من، کاملاً کافی است...


و اما دعوت، راستش وبلاگ هایی که بخواهم ازشان دعوت کنم، یا کلا در حال و هوای این بازی نیستند؛ یا خودشان قبلاً نوشته اند و یا اگر جزء این دو دسته نباشند، مدت طولانی ای است چیزی نمی نویسند و من قصد ندارم سکوت و آرامش شان را با یک دعوت اجباری به هم بزنم:) برای همین اگر خواننده این جا هستید و جزء هیچ کدام از دسته های قبلی نیستید، لطفاً فرض کنید من دعوتتان کرده ام و حتماً اگر می توانید، بنویسید:)



منبع : http://talajen.blog.ir/1397/03/22/اولین-تجربه-حضور-در-یک-بازی-وبلاگی




و حال خوبی که به آن محتاجیم

درخواست حذف اطلاعات
ترم هفت که بودم، واسه یکی از درسای عمومی، با دوستم ارائه داشتیم و انقدر از کارمون خوشش اومد که همون سرکلاس جلوی همه بچه ها گفت:«شما دوتا نمی خواد واسه امتحان پایان ترم چیزی بخونید؛ فقط سر جلسه حاضر بشید و تو برگه بنویسید که موضوع ارائتون چی بوده که یادم بیاد بهتون نمره کامل رو بدم»خوب، طبعا حس خوبی داشت. البته خوندن درس های عمومی بین واحدهای تخصصی و کارآموزی ها تو محیط اعصاب دکن بیمارستان، هیچ کاری نداشت؛ ولی حس این که هرجوری که برگتو تحویل بدی، بازم نمرت کامله، حس خاصی بود. گرچه از حرف مطمئن بودیم ولی روز قبل امتحان گفتیم حداقل کتاب رو یه دور بخونیم و تا جایی که می تونیم به سوالا جواب بدیم و حالا برگه رو سفیدِ سفید هم تحویل ندیم دیگه. یادم هست که بعد از ظهر، حوالی مثلا ساعت دو شروع به درس خوندن و خیلی خوش خوشان و آروم آروم و بی استرس یه دور کتاب رو خوندم و فرداش هم رفتم سر جلسه و فکر کنم به جز یه سوال که جواب کاملش یادم نیومد بقیه رو جواب دادم. بعد امتحان هم به شوخی به دوستم می گفتم «به نظرت جواب اون یه سوالو بهم ارفاق می کنه؟!» و غش غش می خندیدیم. گذشت و چند روز بعد که برای دیدن نمره یه درس دیگه رفته بودم سایت رو چک کنم، نمره همون درس عمومی رو دیدم که خوب همون طور که قول داده بود کامل بود؛ ولی یه چیز دیگه هم توجهمو جلب کرد؛ کنار نمره، روز و تاریخ وارد شدن نمره هم نوشته شده بود و نکتش این بود که ، نمره ما دو نفر رو روز قبل از امتحان، حول و حوش ساعت یک و نیم وارد کرده بود؛ یعنی اصولاً قبل از این که من حتی شروع کنم به خوندن اون درس...
حالا، فکر می کنم توکل به خدا باید همچین حالی باشه؛ آرامش خاصی از شدت یقینی که به پروردگار عالم داری. نه که هیچ نگرانی ای در کار نباشه، ولی نگرانیش در همین حده که آدم مطمئن باشه اعصاب سمپاتیکش هنوز کار می کنن و نابود نشدن:) فکر می کنم که مزیت های زیادی هست در زندگی واقعا مبتنی به ایمان که از بس تجربه و حس نکردیم، یکم باورش نمی کنیم. فکر می کنم شاید نگرانی این روزهای من واسه برنامه های آینده زندگیم، همین قدر الکی باشه و شاید خدا داره از اون بالا با یه لبخند خیلی گنده نگام می کنه و می گه:«من نمرتو قبل این که حتی لای کتابو باز کنی، وارد دختر جان! چرا انقدر حرص می خوری؟!»
پ.ن: هفته دیگه اگه خدا بخواد داریم می ریم مشهد و ان شالله واسه همه اونایی که تو این فضا می شناسم، به اسم خودشون یا وبلاگشون دعا می کنم...اینم نه محض ریا، واسه این که خودم خوشحال می شم وقتی می فهمم ی به یادم بوده گفتم:) تو این روزای سخت، امیدوارم ح ون خوب باشه:)



منبع : http://talajen.blog.ir/1397/04/07/و-حال-خوبی-که-به-آن-محتاجیم




عبرت گرفتنتون کشته منو!

درخواست حذف اطلاعات

برگشته می گه که: « یکی از آسیب های این بود که ما تیم تخصصی نداشتیم توش و بیش تر زحمت ها رو دوش آقای ظریف بود!»

انگار که بگی «یکی از آسیب های پروژه برجی که داشتیم می ساختیم و فرو ریخت، این بود که نداشتیم تو پروژه و داده بودیم اوس جواد خودش تا جایی که می تونه کارو پیش ببره؛ بالا ه گفتیم بنّایی که انگلیسی بلده حرف بزنه، لابد برجم بلده بسازه!»


+بعد الان اون مترسکی که رییس «کمیته نظارت بر »ه، به دلایل مختلف و متعددی، حتی لیاقت نداره رییس کمیته نظارت بر پخت آش رشته افطار باشه. قحط الرجاله یا چی؟!




منبع : http://talajen.blog.ir/1397/03/13/عبرت-گرفتنتون-کشته-منو