بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

شاید فردایی نباشه امروز رو خوب باشیم

آخرین پست های وبلاگ شاید فردایی نباشه امروز رو خوب باشیم به صورت خودکار از بلاگ شاید فردایی نباشه امروز رو خوب باشیم دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



الان دلم میخواد...

درخواست حذف اطلاعات
من الان دلم کیک شکلاتى مى خواد. الان مى خواد. همین الان. ندارم ولى . لواشک دارم، ولى کیک شکلاتى ندارم. باید تا فردا که قنادى ها باز مى کنن، صبر کنم. معلوم هم نیست دیگه فردا دلم کیک شکلاتى بخواد. . من فقط مى دونم که الان دلم کیک شکلاتى مى خواد و ندارم، پس قبول مى کنم که ندارم. ندارم دیگه. ولى خب دلم مى خواد. اما ندارم. ولى خب .... اما.... ولى ... اما... ولى.... اما ..یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چى رو؟ گفت سو رایزه. نمى تونم بگم. مبل ها و فرش و میز ناهارخورى و کلن دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز دیدم یه پیانو یاماها مشکى، همونى که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمى دونم همون بود یا نه. اما همونى بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پ ر زده بودم. خیلى جا خورده بودم. گفت چى مى گى؟ گفتم چى مى گم؟ مى گم حالا؟ الان؟ واقعن حالا؟ بیشتر ادامه ندادم. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جاى خالى اى تو خونه که مامان خالى کرده بود. من هم رفتم تو اتاقم. نمى خواستم بزنم تو پرش. ولى هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من مى خوره. من که خیلى سال از داشتنش دل کندم. ده سالى تو خونمون خاک خورد و آ ش هم مامانم بخشیدش به نوه ى عموم.
یه روز اولین عشق زندگى ام که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوى که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. منم که نمى خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع واسه خودم داستان ساختن. ته داستانم هم اینطورى تموم مى شد که یه روزى بر مى گرده ، وسط داستان هم اینجورى بود که داره همه ى تلاشش رو مى کنه که برگرده. این وسطا هم گاهى به من از فرانسه زنگ مى زد و ابراز دلتنگى مى کرد. بعد از هفت سال خیالبافى دیدم چاره اى ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع به دل کندن. من هى دل کندم و هى خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته. بالا ه بعد یه سال کشمکش، یه شب خواب دیدم که برگشته، مثل قدیما رفتم زیر پنجره ى اتاقش و از تلفن عمومى بهش زنگ زدم، اومد پشت پنجره، گوشى رو برداشت و گفت، اصلن مى دونى چیه من از اولش هم دوستت نداشتم. دیگه هم به من زنگ نزن. از خواب که بیدار شدم خیلى عصبانى بودم، رفتم همه ى ع ها و کادوها و نامه ها و هر چى ازش داشتم ریختم توى تو فرنگى و سیفون رو کشیدم و واقعن دل کندم. چند سال بعدش تو پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعن الان؟ من خیلى وقته که دل کندم.
یه دوستى داشتم کاسه ى صبرش خیلى بزرگ بود. عاشق یه پسرى شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پى زندگیش و سایه مونده بود با حوض اش. بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل . خودت مى دونى که پژمان بر نمى گرده. گفت ولى من صبر مى کنم. هر کارى هم لازم باشه مى کنم. گفتم مثلن الان دارى چکار مى کنى. گفت دارم صبر مى کنم. یک سال بعد رفت پیش یک دعا نویس. شش ماهه بعدش با پژمان ازدواج کرد. اون روزا دوست بیچاره ام خیلى خوشحال بود. به خودم گفتم، حتمن استثنا هم وجود داره. دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش . خیلى عصبانى بود. پرسیدم چى شده. گفت پژمان اونى نبود که من فکر مى . گفتم پژمان همونى بود که تو فکر مى کردى، ولى اونى نبود که الان مى خواستى. پژمان اونى که تو اون روزا، همون چندسال قبل ترا مى خواستى که باشه، و وقتى نبود، باید دل مى کندى.
من الان دلم کیک شکلاتى مى خواد. الان مى خواد ولی...

رخساره ابراهیم نژاد




منبع : http://tahekhatiha.blogfa.com/post-318.aspx




رفتن داریم تا رفتن

درخواست حذف اطلاعات
رفتن داریم تا رفتن
گاهی ی با دلش می رود
گاهی هم با پایش
یک رفتن هم داریم
اسمش رفتن است اما نه ی جایی می رود
نه دلی کنده می شود از دلی
و این عذاب است
عذابِ اینکه بنشینی به انتظار معجزه ای
انتظارِ اینکه روزی بشود این همه دوست داشتن
جایش را به دوست نداشتن بدهد
جایش را به بی تفاوتی
فراموشی
و حتی
ی بیاید و دلت گرمِ بودنش شود
ی بیاید و باشد و بماند
من اما می گویمت
انتظارِ بیهوده است
زمان هم تنها عادتت می دهد
همین .
تنها به یک سلام راضی می شوی
به یک نگاه
به یک آمدن کوتاه
ساده بگویمت
خودت می شوی دشمنِ سر سختِ خودت
.
گاهی بی رحم باش
با احساست
بی رحم باش و وقتی زخم خورد
از دستانِ تو
نوازشش کن
اشک بریز و بگو
چاره ای اگر غیر از این بود
چنین نمی
گاهی احساس را به بهانه ی ش
باید کشت...

عادل دانتیسم




منبع : http://tahekhatiha.blogfa.com/post-319.aspx




عادت میکنیم ...

درخواست حذف اطلاعات
این متن طولانیه . اما به نظرم واقعا ارزش خوندن داره . به من که کیف داد

بگذﺍﺭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...


ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ

ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ

ﻏﺼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ...

ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ

ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ

ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏ

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ

ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ "ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻋﺸﻖ "

ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ

ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ

بقیه در ادامه ی مطلب




منبع : http://tahekhatiha.blogfa.com/post-320.aspx




چقدر جای شانه هایت کنارم خالی ست

درخواست حذف اطلاعات
اینکه گاهی دلم میگیرد

گاهی دستانم به زندگی نمیرود
گاهی یک حصار به دور خودم می کشم
و رویش مینویسم:
تا اطلاع ثانوی خسته ام
دلیل نمی شود که تو
آمدنت را به تعویق بی اندازی
دلیل نمی شود که به شانه ی دل ش ته ها نزنم و نگویم :
عزیز جان...
خدا هست... خدا هست... خدا هست
اصلا همه این حال های لعنتی لاعلاج
چاشنی زندگی است
وهیچ دلیل نمیشود
من باز به خود نیایم
چای دارچین نگذارم
باز هم برای تو ننویسم
و میان یک دنیا اشک
با چشمانی تار
روی کاغذ خیس حک نکنم:
چقدر جای شانه هایت کنارم خالی ست
.٬٬ .
عادل دانتیسم




منبع : http://tahekhatiha.blogfa.com/post-321.aspx




اولش فکر نمیکنی انقدر قضییه جدی بشه

درخواست حذف اطلاعات
چیزی که دارم میگم چیزیه که واسه هممون اتفاق افتاده . چیزی که بارها باهاش رو به رو شدیم اما حواسمون نبوده . نمیدونم .

یه دوستی دارم . خیلی آدم خوبیه . خیلی . یکی از اون آدمایی که خدا واسه خلقش به زحمت افتاده .

با خونوادش به مشکل برخورد . به یه دلایلی . از خونشون رفت تا مستقل زندگی کنه . تا هم خودش راحت باشه هم خونوادش . بگذریم .

یه چند وقت پیشا مادرش به من زنگ زده بود . میخواست حالو احوال بچش رو از من بپرسه . عزمم رو جزم سوالی که خیلی وقت بود مونده بود تو ذهنم رو ازش بپرسم . ازش پرسیدم مشکلتون با این بچه چی بود.چرا اینجوری کردین . میتونستین خیلی بهتر کنار بیاین با هم تا مجبور نباشه بره تنها زندگی کنه دور از شما توی سختی توی گرفتاری .

جو داد که منو خیلی به فکر فرو برد . جواب داد اولش فکر نمیکردیم قضییه انقدر جدی بشه . گفتیم یه مدت میره برمیگرده . اولش یعنی فکر کردیم مس ه بازیه . فکر کردیم فکر کردیم فکر کردیم . بعدش انقدر ماجرا به هم پیچید که دیگه نمیشد کاری کرد . انقدر مثه کلاف تو هم پیچید سردر گم شد که دیگه نتونستیم کاری کنیم.

داشتم فکر می چند بار شده . خودمون . یه ماجرا رو جدی نگیریم . یه آدم رو جدی نگیریم . یه جمله رو که شنیدیم از یکی جدی نگیریم . یه حس رو جدی نگیریم . داشتم فکر می چند بار شده . یه زنگ زدن رو به فردا انداختیم . گفتیم ولش کن اونقدرام ماجرا جدی نیست . چند بار شده . چند بار شده باید یه کار میکردیمو نکردیم چون فکر کردیم خودش درست میشه .

نمیدونم .

یه وقتا اولش فکر نمیکنی انقدر قضییه جدی بشه .




منبع : http://tahekhatiha.blogfa.com/post-325.aspx




گاهی ادای رفتن در می آوری !

درخواست حذف اطلاعات
گاهی ادای رفتن در می آوری !

فقط خودت میدانی که
چمدانت خالیست و
پایت نای رفتن و
دلت قصد کندن ندارد

ادای رفتن در می آوری
بلکه دستی
از آستین درآید و
دودستی بازویت را بچسبد و
چشمی اشک آلود
زل بزند توی چشمانت و
بگوید

بمان !

و
تو چقدر به شنیدنش محتاجی ...

گاهی ادای رفتنی ها را در می آوری
بلکه به خودت
ثابت کنی
ی خواهان ماندنت هست هنوز
و
وای از وقتی که نباشد ی ...

با چمدان خالی و
پای بی اراده و
دل جامانده
کجا میشود رفت ؟؟
کجا ...؟

هستی دارایی




منبع : http://tahekhatiha.blogfa.com/post-327.aspx