بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

یک شعر بسیار زیبا...

پست یک شعر بسیار زیبا... از وبلگ مرجع دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



یک شعر بسیار زیبا...

درخواست حذف اطلاعات

منم پروردگارت

خالقت از ذره ای ناچیز

صدایم کن مرا، آموزگار قادر خود را

قلم را، علم را، من هدیه ات

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیک تر از تو به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر مارا، سوی ما بازا

منم پروردگار پاک بی همتا

منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا، من خ خوب می دانم

تو دعوت کن مرا بر خود

به اشکی، یا خ ، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را

بجو ما را

تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما

و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم

آهسته می گویم خ عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن، اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را

که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟

تو بگشا لب

تو غیر از ما خدای دیگری داری؟

رها کن غیر مارا

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می جویی؟

تو با هر به جز با ما چه می گویی؟

وتو بی من چه داری ؟ هیچ!

بگو با ما چه کم داری عزیزم؟ هیچ!

هزاران ک شان و کوه و دریا را

و خورشید و جهان و نور و هستی را

برای جلوه ی خود آف من

ولی وقتی تو را من آف

بر خودم احسنت می گفتم

تویی زیبا تر از خورشید زیبایم

تویی والا ترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو، چیزی چون تو را کم داشت

تو ای محبوب تر مهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟

مگر آیا ی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بش تی

ببینم، من تورا از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختی ات خو مرا

اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی

به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟

که می ترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود

آن مخلوق خود را

این منم، پروردگار مهربانت، خالقت

اینک صدایم کن مرا، با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بش ته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم!

آیا عزیزم، حاجتی داری؟

تویی از ما

کنون برگشته ای اما

کلام آشتی را تو نمی دانی؟

ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضویی کن

خج می کشی از من؟

بگو، جز من دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم

شروع کن

یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من




منبع : http://tafakkoor.blogfa.com/post/191/یک-شعر-بسیار-زیبا-