بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

نوشته های دختری احساسی

آخرین پست های وبلاگ نوشته های دختری احساسی به صورت خودکار از بلاگ نوشته های دختری احساسی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



دل نش ته یا بش ته

درخواست حذف اطلاعات
برایتان ننوشتم چه بادلم د

دواستکان بنشین رفع خستگی خوب است

دوباره دردلم انگار چای دم د

اینکه اینجا و فضامجازی هیچ وقت خوب نیست درسته .

روزی که وبلاگ زدم خیلی شوق داشتم مثل روزی که اینستا زدم و بعد دیدم اینستا حس بدی به آدم میده و حذف اش

بعدهم اومدم وبلاگ که مصادف شد بادرس خوندن براکنکورم فضاش رو دوست دارم و 2 ماه که وارد شدم اما گاهی میبینم خیلی هستن اینجا مثل همونایی که تو اینستا.

نتیجه همونه دنیا واقعی و مجازی فرق نداره بدوخوب کنارهم هستن همیشه .

اما من درسته گاهی دلم میشکنه درسته یه حرفایی و توهینایی بهم میشه .

اما من همون دختر قوی هستم که ازبچگی بودم و توهرجنگی و سختی خودم رو برنده میدونم و برنده بیرون بردم

الانم برنده منم تو اینجا برنده منم که میگذرم از دل ش تن میگذرم از ناراحتی هافقط فقط بخاطرخودم بخاطرهدفم

من یه هدف دارم که به زودی محقق میشه ومیام میگم اینجا من کیم دقیقا یه آدم شناخته شده برای همه این دنیا.




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/77




پدرم تاج سرم

درخواست حذف اطلاعات
چی بهتراز یه پدر میتونه پشت دخترش باشه .

بابام از سفربرگشته سرماخورده... امروز هم مامانم آش درست کرد بخاطرش بارونی بود هوا میچسبید

ب بابام حالش بد بوده بیدارمیشه اومده تو اتاقم دیده من پتوم کناررفته برااینکه خواب زده نشم یه پتو دیگه دراورده گذاشته روم گفت اون پتو انوربودگغتم بخام اونو بزارم ت میخوری میپری ازخواب یعنی پدربه این مهربونی کجا بیابم جزتوخونمون .حالا که مبینم درسته ازدواج خیلی خوبه و یه مزایایی داره وباوجوداینکه بابام هم خیلی دوست داره من عروس بشم اما من کجا برم بهتراینجا کجابرم بدون بابام ...باید خیلی دوسش داشته باشم طرف رو که بزارم ازخونمون برم. اما بابام خودش میگه همیشه عجله نداره تااینکه آدم خوبش بیاد .چون قبلا که خواهرم ازدواج نکرده بود همه اشناها بش میگفتن چرادخترات رو شوهر نمیدی واین حرفا چون یجورایی تو فامیلای دور اکثرادختر زیر20 شوهرمیدادن بابام هم برگشته بهش گفته : من فقط نمیخام دخترام رو شوهربدم میخام دخترام رو به ی بدم که خوشبختشون کنه سیرنشدم ازشون که فقط شوهرشون بدم....البته درجواب قاعدتا باید میگفته بهش به اونچه .

بعدهم عروسی خواهرم که اومدن شاخ ازهمه طرف بدنشون درآوردن و فهمیدن شوهر یعنی چی




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/78




روز خوبم _ازخودم 9

درخواست حذف اطلاعات
امروز خیلی روز خوبیه تا الان میشه گفت 6 ساعت اما رو برگه و دفترم5/30 دقیقه نوشتم .

چی بهتر ازامروز روز بارونی وخوندن درس، یه دخترقوی مثل من حتما بایدتواین سرما زمستون که اومده درسشو بخونه نه خواب زمستونی بره مثل س البته بنده7 تا8 ساعت درروز میخابم که قرارهفته آینده 7 ساعت ثابت بشه.

خواهرگرامی زنگ زده وباهم گپ زدیم و مرتب اصرارکه چندروزی برم خونش ازانور دوستمم همینطور مرتب اصرار داره که بیام وباهم بریم تفریح




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/79




اندراحوالات خاستگاری وخاطره ترم1

درخواست حذف اطلاعات
خب امروز یه خاستگاری زنگ زد خونمون و تقریبا آشنا بود ولی پدرم اجازه نمیده بیان چون میگه سبک خانوادگیشون درحدمانیست .

منم که همیشه اول باید بابام تایید کنه تا خودم جوابمو بدم.

امروز یهو یاد اولین درخواستی که پسرا ازم افتادم ...

روز اول هنوز هیچی نمیدونستم وبی تجربه و برای باراولم بوداما اعتماد بنفس خوبی داشتم یادمه ترم1 توخابگاه یه همکلاسی هم داشتم و همیشه اون ترم باهم بودیم .

روز اول اون از ظهر کلاس نداشت ومن کلاس داشتم موندم زفتم یکم بچرخم که یه دوتا پسر افتاذن دنبالم باورم نمیشد تو میفتن دنبال آدم من که تاقبلا همه جا پدرم همراهم بود الان تنهابودم با یه مشکل به نام مزاحمت پسر اما سعی ترس به دلم راه ندم یادمه از تیپ وچهرم میشد تشخیص بدن که ترم اولی هستم و خیلی دنبالم بودن تا یه جا یهو مسیر اشتباه رفتم بلد نبودم ... گیرم انداختن و شروع صحبت که شمارت رو بده و خوشمون اومده من کلا درچنین مواقعی قفل میکنم و مثل سنگ میشم هیچ واکنشی نشون نمیدم و دراین ح هم همین اتفاق افتاد و سریع بدون هیچ حرف و نگاهی محیط رو ترک .

گذشت و هفته به هفته میگذشت وما بامحیط اشنا میشدیم بچه ها زیاد بودن و من دوست نداشتم این اول ترمی سروصداکنم اما خب خیلی از دختراوپسراسروصداکرده بودن .... به سبب رشتم هم کلاسی پسر زیاد داشتم .

بااین دوست وهم اتاقی همیشه باهم بودیم تو و خیلی از کلاسامون مشترک بود .اون زمان پاییز شده بود وسرد منم یه سویی صورتی داشتم میپوشیدم که بابای عزیزم یده بود یه شب دوستم گوشی اش زنگ زد برداشت و آقاپسری بود و ادعا میکرد که عاشق دوست ام شده اما ادرس که میداد آدرس های من بود هرکی بود اشتباهی شماره داده بود ومن اونموقع شمارم رو یه ی نداده بودم و اون آقا پسر میگفت به دوستم که چقد این سوی صورتی رومیپوشی جذاب و خواستنی میشی منو میگفت یعنی خخخخخ

دوستمم گفتش که مزاحم نشه و اون اقا بعد یه مدت دیگه تماس نگرفت هیچ وقت نفهمیدیم اون کدوم یکی از قوزمیت های کلاس بود




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/80




کلیه درد

درخواست حذف اطلاعات
لعنت به کلیه دردکه نمیزاره درس بخونم

من یکم حساسم دوباره پتو ب کناررفته وکلیه هام که حساسن سردشون شده ودرد و درد و درد

همیشه مشکلم زمستون همین بوده و دوپتو میخابم که پتو نره کنارالان دیگه از امشب میرم توکاردوپتو




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/81




چی بهتر از این

درخواست حذف اطلاعات
چی بهترازشنبه اول هفته که بری ورزش کنی بعد هم بیای خونه آبگوشت داشته باشیم

بعدشم یه استراحت کوچولو اجرا برنامه درسی .

الانم دارم یه آهنگ رضا صادقی گوش میدم ازوبلاگ یکی از وبلاگ نویس ها .

امروز فکرمی این زندگی که من دارم خیلی عالی همون آرامشی که دنبالش بودم رو دارم .همون پدرومادری که باید باشن هستن .

همون درآمد مالی که باید باشه همون روحیه جنگنده من براهدفم .

همون برادر دوست داشتنی خیالم همون خواهرموردعلاقم همه هستن

وهمون خ که دوسش دارم وسر دنبالشم موقع خواب باهاش حرف میزنم همون خ که همونی که من میخام همون خ که منوخیلی دوست داره بااینکه براش دختربدی بودم.




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/82




درحاشیه _ قصه عشق

درخواست حذف اطلاعات
امروز ازصبح دلم هوایت را کرده

سعی آنقدر مشغول کنم خودم راتاشب خواب بروم وفراموش کنم

اما باتمام خستگی وپادرد تو را میخواهم و خواب به چشمانم نمی آید.

امروز به این فکرمی اگر بودی این 20 سالی که عاشقت بودم چه رنگ دیگری داشت.

به اینکه بجای اینکه اکنون خسته می آیم و د ی آشپزی باشم .توکنارم بودی وباهم یه لقمه نانی میخوردیم.

بجای اینکه کارهای اضافه شرکت را چون من مجردم و در خوابگاه میمانم انجام دهم کنارتو بودم و برای فرزندمان قصه میگفتم .

بجای اینکه غصه بخورم وقتی بچه های شرکت از زن و بچه ها و زندگی متاهلی میگویند درکنارتو شاد بودم.

ازاینکه 10 سال است تنهای تنها زندگی میکنم برای فرار ازتو ...ازاینکه افسردگی گرفته ام از تنهایی ها... ازاینکه آن جوان پرنشاط نیستم ...ازاینکه اشتهای هیچ غذایی ندارم چون سالهاست تنهاغذامیخورم وهنوز نتوانستم خوب آشپزی کنم....ازاینکه حتی انگیزه برای ازدواج ندارم ...ازاینکه این همه سال مجرد و باتمام فشارها ساخته ام ...ناراحتم....ناراحتم

ناراحت ام که به تو نرسیدم شرمنده مادرم شدم و آرزویش را که ازدواج من است عملی نکرده ام .شرمنده پدرم که علاقه داشت من ازدواج کنم .شرمنده جسم خودم قلبم روح وروانم که نابودش .

درتمام این دلتنگی ها فقط یه نگاهت یه کلمه ازتو مرامنفجرمیکنداما هیچ وقت نه من جرات تماس تلفنی وشنیدن صدای تورا دارم نه تو آنقدربامن صمیمی هستی که بخواهی تماسی بگیری .

درآ هم این منم که آرزوی خوشبختی هرچه بیشترت کنار شوهرو فرزندانت را میخواهم و شرمنده غیرتم که گاهی زیادی دوستت دارم

این تنها تکراری هستند از شب عروسی ات تکرارمیشوند اشک هایم وغصه هایم .




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/83




مجرم اصلی پیداشد

درخواست حذف اطلاعات
بعدازاینکه چندین سال پیش از یه شهرکوچیک مهاجرت کردیم و زندگی دریک کلانشهررو شروع کردیم خونه ویلایی حیاط دار بزرگمون که هرکدوممون یه اتاق بزرگ داشت تبدیل شد به یه آپارتمان نقلی که تاقبل ازدواج خواهرم منو خواهرم یه اتاق مشترک داشتیم و برادرم براخودش و بعدهم یه اتاق برا پدرومادرم بود بعدازازدواج اتاق مختص خودم شد.

تاقبل ازدواجش و باورود به این خونه آپارتمانی فکرمی که تنها سروص که مانع درس خوندنم خواهرم که مرتب بامن صحبت میکنه و تو اتاق سروصدامیکنه پس شده بود جغدخونه و شب هارو برادرس انتخاب می که بقیه خواب باشن و خونه آروم . مشکل اساسی که داشتم نمیتونستم تو کتابخونه تمرکز کنم و درس بخونم وخونه رو همه جوره ترجیح میدادم .

بعداز ازدواجش که مصادف شدباکنکوری شدن من و برادرم خیلی خوشحال بودم ازاینکه دوباره مثل بولدزر میشینم و میخونم ی نیست سروص کنه تازه خواهرم هم کیلومتر ها فاصله داشت و قرارنبود هرروز هرروز خونمون باشه .اما بعد دوماه درس خوندن به یه نتیجه ای رسیدم .

سروصدا اصلی مال پدرومادرم .وای خدا مادرم مخصوصا میاد تواتاق بام حرف میزنه یا گوشی اش رو میاره هی میخات بهم کلیپ هایی که تو اینستا یا واتس آپ و تلگرامش میاد نشون بده باوجود اینکه همه اینارو توگروه خانوادگی که من هستم هم یبارمیزاره ...

ازصبح 7 بیدارمیشه هم حالا خورشید رو میگیره و بلندش میکنه اما داداشم باشه اینکارو نمیکنه چون اونو کنکوری محسوب میکنه ولی منو نه .بعد هم همش با بابام حرف میزنن و ازاونجایی که عمرا بتونه تنها آشپزی کنه از9 صبح هی بابام رو صدامیزنه بیا آشپزخونه پیازهازو بین بیا هویج خوردکن بیا این برنج ها رو پاک کن .وکافی بابام بی محلی کنه قهرمیکنه میگه من غذا نمیپزم بابات همش سرش توگوشی .بعد باید بابام بیاد غذاهارو بچشه و تکمیل کنه تا مامانم راضی بشه .

هزاربار بهش میگم مامان هرچی شد خوبه اینقد هی بابارو صدانکن باهم حرف نزنید .

امروز قبول دوتاشون که سروصدای اصلی خونه ازخودشون و قول دادن امروز بهم که کمتر باهم حرف بزنن وقتی من درس میخونم

بااینکه روزهای اول تو این آپارتمان خیلی زندگی رو دوست داشتم اما الان میخام درآینده یه خونه ویلایی حیاط دار داشته باشم از این دیوارهای نازک بدم میاد .




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/84




مامانم نره جایی

درخواست حذف اطلاعات
امروز مادرم رفته ازاین سمینارهای انگیزشی ... وای خدای من!! کوکش یه ریز داره میگه چی گفتن، یه دفترچه هم پرکرده هرچی یادش میره نگاه میکنه دوباره ....

تازه یکی از دوستان دوران ابت من رو دیده تواین سمینارکه متاهل بوده وباشوهرش بوده و ب انم هم ع گرفتن و اون سراغ منو گرفته وگفته خیلی اتفاقی ب که سورن دوقلوهای خواهرش بوده یادمراسم سورن داداشم افتاده اونسال این دوستم رو دعوت برای جشنمون و شام دادیم و یه مهمونی بزرگ داشتیم که باید حتما راجبش جدا بگم .

مامان بابام هم دوتاشون سرماخوردن بدجور هی تب دارن بعد منم خودمو بستم به لیمو وسیب و این چیزا که مریض نشم .اما الان چشمام وسرم یه درد خاصی داره.

مامانم میوه اورد که بخوریم ازم درخواست میکرد کمتر گوشی دستم بگیرم وبراش توضیح دادم که اینستا ندارم چون قبلا داشتم گفتم وبلاگ دارم وبلاگ رو نمیشناسه گفت همونم خوب نیست نرو .

خداکنه سرما نخورم میخام درس بخونم امروز تقریبا6 ساعت خوندم دزواقع باید 7 ساعت میخوندم البته




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/85




وقتی برادرم متولد شد

درخواست حذف اطلاعات
زمانی که برادرم متولدشد دنیای من بکلی عوض شد ازمحمد به فری ازپسرم به دخترقشنگم ...ازموکوتاه شلوارک پوش به دخترموبلنددامن پوش ... تفک سربودن به تفکر دختربودن رسیدم .

داداشم منو نجات داد ازاینکه بخام نقش پسررو برای مامانم بازی کنم .شبی که مامانم درد داشت دقیق یادمه تمام خانمای محله باهم وبچه هاشون رفتن سفرتفریحی .من وخواهرم هم ازسرشب تو کوچه بودیم ودوستانمون رو بدرقه میکردیم .

تابستون بودوهواگرم ماهم همگی توی سالن جلو کولرمیخ دم چون اونموقع هنوز اوضاع مالی خوب نبود همه اتاق ها کولرنداشتن وهنوز اسپیلت نیومده بود وما یه کولرگازی تو سالن پذیرایی ویدونه هم تویکی هم تو اتاق خواب مامان وبابام داشتیم و معمولا تابستون هممون توسالن میخ دیم.

اونشب هم بعد بدرقه دوستان منو خواهرم اومدیم خونه و خو دم درخواب وبیداری بودیم همیشه این موقع ها بابام برامون حرف میزد قصه پندآموزی داستانی میگفت همینجورکه داستان میگفت وخواب وبیداربودیم مامانم میگفت که درد داره انگار قرار بچه بیاد دنیا ولی من اینقد خسته و.بیهوش بودم خواب رفتم .

صبح ساعت 8 بیدارشدم که دیدم دخترخالم بالاسرم و خواهرم تعجب .بعدمتوجه شدم مامانم درد داشته وبا بابام رفتن بیمارستان و ام هم رفته همراهش بیمارستان وبرای اینکه منو خواهرم تنها نباشیم دخترخالم اومده پیشمون خیلی استرس داشتم وواقعا دوست داشتم هرچه سریعتر ببینم بچه رو بین همه فامیل هم پخش شد که مامانم دردش شروع شده و رفته بیمارستان و پیام ها وتماس ها بود که میرسید بچه چیه بچه که پسر بود ولی مامانم ازترس به هیچ نگفته بود.

اونروز تا وقت ناهار دوتا از های دیگم هم اومدن سر زدن خونمون و یکیشون که بتازگی بچه دارشده بود حدودا8 ماه داشت اونموقع بچه اش از سرکارش اومدو منوبرد خونشون کوچیکم میشد .تومسیرخونه هم یه چرت و پرتایی گفت که تکرارش اصلا خوشایند نیست.

هیچ دیگه ما ظهر رفتیم خونه خالم و ازاونطرف خواهرم و دختر های دیگم خونه خودمون بودن همیشه برام جای سوال چرامن رو خالم برد.ساعت 4 عصر بالا ه داداشم بدنیا اومد .بابام میگه من پشت دربودم که یهو خ اومده بدو بدو گفته شبیه فری شبیه فری ..بعد بابام گفت وای یهو دلم لرزید فکر دختر وسونو اشتباه شده بعدگفت یهو گفتم دخترگفته نه پسر .

هیچ بعدهم بابام اومده خونه و دختر هام و خواهرم رو میبره بیمارستان که بچه رو بیینن .ولی من اینجا خونه خالم بودم ویواشکی میرفتم تودسشویی گریه می و دوست نداشتم اونجا باشم ولی هیچ نبود بیاد منو ببره .

تااینکه بعداز همه اینا آ شب بابام اوم دنبالم ومنو برد یعنی خالم متوجه شد من ناراحتم زنگ زد گفت بیاید ببریدش .مامانم اونشب باید بیمارستان میموندوبچه کنارش و من بااختلاف یه روز داداشم رو دیدم .فردا عصرهمگی باهم رفتیم دنبال مادرم واقعا برام جالب و هیجان انگیزبود دیدن برادرم.اما باز توبیمارستان اجازه ورود ندادن یه بزرگ خاندانی از این سبک عشایرها مرده بود و یه جمعیتی اونجا بود حس زنهاشون خودشون رومیزذن و.جیغ ودادمی وبخاطراین شلوغی اجازه ورود نمیدان وماتوحیاط بیمارستان موندیم بازهم تاخیر در دیدارمن بابرادرم.

دوتا ماشین بودیم که اومده بود بیمارستان ماشین بابابزرگم وشوهرخالم ازقضا بعداینکه مامانم اومدنمیدونم چی شد که بردنش توماشین بابابزرگم و من موندم توماشین خالم وباز نشد.

تااینکه دم درخونه که رو کشتن برای باراول دیدمش تو بغل مامانم سفیدسفید میدرخشید صورتش خیلی دوست داشتنی دقیقا همونی که فکر می خیلی هیجان انگیز بود خیلی خوشحال بودم .وبعدهم اوردیم وگذاشتنش توگهواره و منم اونروز تا آ شب کنارگهوارش فقط نشستم و نگاهش .اونروزها خیلی خونمون شلوغ پلوغ بود مهمان میمومدومیرفت همکارای مامانم دوستان فامیل گذشت اونروزا ولی خیلی خوب گذشت.




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/86




ادامه پایان_ قصه عشق28

درخواست حذف اطلاعات
رابطه منو وپریا خیلی خوب بود وباهم پیشرفت میکردیم بحث ازدواج رو هم منتفی کرده بودم و خودم قبول ن بهرحال ازمن کوچیکتربود و خودمم راضی نمیشدم حالا دیگه خودم رو مثل برادر بزرگش میدونستم .چندسال گذشت تا درس هردومون تموم شد من برای کار راهی تهران شد و پریا تصمیم گرفت ارشد بخون و بیاد تهران حقیقتا تا این چندسالی،که گذشت هیچ وقت خودش رو ندیدم و دوست داشتم دیداری باشه اما نشد پریاهم نتونست قبول بشه تهران منم اومده بودم تهران خیلی مشغله ام زیاد بود دیگه اصلا فرصت نمی بهش پیام بدم اونم شاکی شدوناراحت بخاطرغیبت های من بخاطرخستگی هام حقیقتا کارم سخت بود و نمیتونستم .تااینکه بنا قهر روگذاشت و من ناراحت بعد4 سال دوستی ازهم جداشدیم یه مدت و بعد هم بعدچندماه تماس گرفت اومده تهران و میخات ببینم اما من تو وضعیت خوبی نبودم برم ببینمش .وهمین شد که باز بامن بدتر لج کرد اما بعد یه مدت دیگه هریه مدت یبار یه تماسی میگرفت از پیدا دوست جدید میگفت ازاینکه دیگه قیدمنو زده یااینکه میگفت هیچ مثل من نمیشه براش تاهمین الان که پریا معتقد من پسر خوبی هستم و ارتباط ما درحد تماسی و دردل و م ی وباهم خیلی خوب هستیم ....الان دیگه از ازدواج هردومیگیم گاهی شوخی میکنه و به من میگه پیرمرد گاهی میگه تواول راهی دختر مهربونی وقلبش پاک ....منم دوستش دارم و هنوز خیلی از نیاز های عاطفیم باهاش رفع میشه یکیش حضور یه دختر .

اگر دوست داشتید جزییات رابطه منو وپریا رو بیشتر بدونیدکامنت بزارید که بگم .

ازرابطه ما 5 سال میگذره تقریبا هردومون مجرد هستیم ومنم همچنان عشق قلبیم فاطمه است و نتونستم غیراون دختری رو بپذیرم برای ازدواج .پریاهم خوب بود فقط بخاطر شرایط سنی و مخالفت خانواده تلاش نیاد عاشقانع تو قلبم که مثل فاطمه نشه .ومن بخاطر شرایط خاصم نمیتونم ازدواج کنم باهردختری علاقه داشته باشم حتما باید فامیل باشه پ آشنا ومادرم بشناسه از طرفی هم حالا که سن ام رفته بالا خودم دوست دارم یه زن خوب گیرم بیاد بااینکه میدونم دیگه همه چی ازمن گذشته و ازدواج تواین سن هیچ شوروشوقی نداره اما دست خودم نبود.دست دلم شد




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/53




روزنوشت وسط راه

درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستان ازاین به بعد قصه عشق دیگه تموم شده و اگر قرارشد ادامه بدم خبرتون میکنم .

وازاین به بعد از روزمرگی هام کلا مینویسم .به یه نتیجه ای رسیدم جدیدا بهترین زمان تفریح برای یه کنکوری و درس خوندن روز اس بدجور ها نیازمن یه رفرش هستم.

امروز نتونستم تمرکزکنم و درسم رو بخونم وبرنامم روکامل اجراکنم

دیرازخواب بیدارشدم ساعت 10 صبح

ظهر بیشتر از1 ساعت خو دم

شب رفتم و خسته ام و خوابم میگیره

همیشه کنکوری هم بودم رو ا شب میرم که بعد بخابم اگر دقت کنید بعداز فقط یه خواب زی تو میچسبه من که اینجورم مخصوصا زمستون باشه.

دعاکنید این 1 ساعت2 ساعت امروز رو فرداجبران کنم و بتونم اولین جبرانی رو ثبت کنم .

خبرتون میدم




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/54




روزنوشت نیمه

درخواست حذف اطلاعات
خب دوستای قشنگم .سلام علیکم

امروز صبح 8 رفتم باشگاه تنبلا هیچ نیومده بود خودم تنهاو باشگاه دیگه یه سیردل باخیال راحت ورزش و اومدم خونه آقا من بعد باشگاه حتما سیب میخورم نمیتونم نخورم ....اومدم خونه پدرعزیزم سیب پاک کردو برام اورد نشستم روبرو پنجره یکم آفتاب گرفتم براویتامین دی و همزمان سیب خوردم بعدهم اومدم ویکم گوشی گرفتم دستم .

جدیدا یه وبی پیدا خوشم اومد ازش همش مطالب اونوخوندم نظرمیدادم .( اسمش هم نمیگم مگه الکی براش تبلیغ کنه خیلی پسر خاصیه براخودش هی هم تهرانی تهرانی میکنه ....دیگه غیبتش نکنم )

هیچی بعدشم یکم سیگنال که درواقع میشه گفت نخوندم همینطورکتاب نگاه می .بعدش یه نیم ساعت خو دم آخه ب همش نشستم این وب جدیدرو خوندم تا4 صبح8 هم رفته بودم باشگاه کمبودخواب داشتم .بعد ناهار دوباره خواب تا 15/30 هیچ ولی بیدارشدم و یه ریز خوندم وتاهمین الان تاحدودی 4 ساعت خوندم وجبران حالا هم میرم یه دوساعت ماشین بخونم .

یه مشت چیز میز دیگه هست اگه وقت شد میان مینویسم




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/55




ادامه روزنوشت

درخواست حذف اطلاعات
یه ساعت دیگه ماشین خوندم و5 ساعتم اجراشد آفرین به دخترخوبی مثل من .

ولی همون وبلاگ بود رمز مطالبشو ندادبهم بخونم اشکال نداره حتما حکمت خداست که میخاد من کمترمشغول این اینترنت و وب باشم .

من که رو تصمیمم استوارم مامانم داشت مسواک میزدمیگفت بیاشوهرکن برو سرکار منم گفتمش ارشدکه رفتم شوهرمو پیدامیکنم خودم میریم باهم خاستگاریش ...خندید.

میگه بهم فرداشب روضه آ بیا ببرمت میگمش نمیام میگه اشکال نداره نیا توخشکلی مثل خودم موندی هم آ ش یه شوهرخوبی گیرت میاد .خخخخخ همیشه استرس خواهرمو داشت خداروشکر شوهرکرد و چه شوهری ماشالا ولی من واقعا دوست دارم یکی مثل بابام شوهرم بشه همه کارارو میکنه واقعا




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/56




روزنوشت حال نیمه خوب

درخواست حذف اطلاعات
الان که این پیام روگذاشتم یواشکی اینترنت رو روشن مردم بخاطراینکه بابام میگه شب موقع خواب خاموش بشه بر تی خودت و دادشت ضررداره .

هیچی دیگه امروز سقوط درست حس درس نخوندم ساعت خوابم زیاد بود

تازه فردایه کارایی دارم که ممکن از درس خوند بگیرمنو ولی میخام زود بیداربشم یا ظهر نخابم .

به این فکرمیکنم که چقدخوب میشه سال دیگه خونمون تهران باشم .به خواهرم راحت سربزنم نه الان که هی باید برنامه بریزم دی برم پیشش بهمن برم پیشش اونجا باشم هروقت دلم خواست میرم.خونش .

من مطمعنم موفق میشم چون تغییررو توخودم حس ازاول مهرتاالان خیلی خوب تغییر و این هفته خیلی خوب برنامم رو اجرا ومطمعنم هفته های دیگه هم بهتر ازالان خواهم بود.

مهم هدفم ولاغیر البته گاهی حسرت اون خاستگارمو میخورم که اگه مامانم نپرونده بودش حالا من ویزا تورنتوم آماده بود وداشتم میرفتم ( یبار قضیه خاستگارم رو میگم)

که بعدش مامانم چقد افسوس خورد و خواست تماس بگیر من گفتمش نه اینکارونکن




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/57




روزنوشت اربعینی

درخواست حذف اطلاعات
سلام سلام بچه ها چطور حال شما؟

والا ما صبح یکم ل بودیم شب بعد 3 خواب رفتیم خواب نمیرفتیم هیچی دیگه 9 صبح با لی بیدارشدیم و یه صبحونه محلی به نام قل قل زدیم ی خورده آیا؟ خوشمزه اس یه چی تومایه های حلیم مانند ولی طعمش خیلی فرق داره ....نذری بود مامانم اورده بود از مراسم هرچی 6 صبح بیدارم کرد برم مراسم نتونستم بلندبشم هیچ دیگه بعد هم رفتیم پای درس اما حس و حالش نبود انگار بعد هم مامان گرامی اومد گفت اربعین و فلان و بیا ظهر بریم مسجدخ دقت کردین چقد مادرگرام مزاحم درسم میشه ...هیچ رفتیم مسجد ظهر اقا رو 2 ساعت طول داد هیچی دیگه کمردرد گرفتم بعد هم اعلام کرده بودن ناهارمیخان بدن ما از پله ها میومدیم پایین که به دلیل سیل عظیم جمعیت آدمایی که ازبیرون مسجد برای دریافت چندین عدد غذاهجوم میارن داخل به ما نرسید و زدیم بیرون ازمسجد

دراینجا عرض کنم به اون خانم ها و آقایونی که یادگرفتن وقت دورمیخورن باماشین هاشون و وقتی مساجد تموم میشه میان داخل مسجدها و غذاهارو میگیرن و پذیرایی برای گزارها نمیمونه گل من میدونم گرسنه ای ولی این درست نیست الویت بااون گزار توهم نمیخای بخونی قبول بیا بشین تو مسجد تموم شد برو غذا بگیر نه اینکه ازبیرون بیای پذیرایی یکی دیگه رو ببری بری مثل اینه که خودت برای مهمونیت تدارک دیدی و یهو درخونت بازمیمونه همسایت میاد همه غذاهارو زحمت ات رو میبره چه حالی پیدامیکنی مهمونات چه حسی نسبت به توپیدامیکنن اون شخصی که تهیه غذا میبینه اون خادم مسجد هدفش پذیرایی از گذار نه همسایش لطفا یادبگیرم این رفتاررو نداشته باشیم خیلی رفتار دوراز اسانیت نه ها آدمیت یجور بش میگن کفتار صفتانن ....بهرحال این نکته ای بود که باید اشاره می چون بسیار رواج یافته درجامعه کنونی ما.

اومدیم خونه و ناهار رو باهم خوردیم یکم گوشی و خواب آقا این خواب ظهر چیه خب من نمیتونم ترکش کنم ازبچگیم باهامه ...هیچی دیگه بیدارشدیم و دبه درس بخون بخون یکمم تفریح کردیم وسطش ولی نمیدونم جرا ساعت مطالعه ام رو بش دقت ن حالا نمیدونم چی کنم.فقط خوندم اصلا حواسم نبود ازکی تاکی چی خوندم .




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/44




رزنوشت تازه ازباشگاه برگشته

درخواست حذف اطلاعات
وای وای بدنم خسته وکوفته اس دل درد شدید هم گرفتم و psm هام شروع شدن امروز حرکت های باشگاه بیشتر برا پهلو شکم و این چیزا بود خیلی هم سنگین بود برام10/5 رفتم 12/5 برگشتم اندازه دوساعت ورزش ....وای خدا حالا باید ناهار بخورم یکم دیگه یه دوش بعدش هم.درس د بخون مث سگ دبخون ....




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/45




روزنوشت حال بد

درخواست حذف اطلاعات
سلام خدانصیب هیچ. هیچ دردی نکنه وای خدا امروز به طرز فجیعی دل درد داشتم تااین حد که توان نداشتم برم بیمارستان مسکن بزنم هرچی هم خونه مسکن خوردم جوابگو نبودتااین حد که گلاب ه روتون مرتب میوردم بالا ...... هیچ دیگه بعد هم ازشدت درد خوابمون برد از9 صبح ذرد کشیدیم تا خود 1 ظهر بعدهم خواب رفتم تا 4 عصر هیچی دیگخ بیدارشدم نه ناهارخورده بودم نه چیزی یکم چایی و این چیزا خوردم درس هم که بااین اوضاف فعلا صفر بعد چایی نشستم پای درسم و یکم خوندم بعد هم غذا خوردم الانم درخدمت شمام خداروشکر حالم بهتر فقط سرگیجه دارم یکم میخام اگ توان داشتم و حال ام یاریم کرد تا پاسی از شب درس بخونم .

برام دعاکنید بتونم .ازروز های قبل هم سه ساعت باید جبران کنم که هنوز جبران نشده




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/46




ورود پریا_قصه عشق23

درخواست حذف اطلاعات
بااینکه از چت روم و اینجور جاها خوشم نمیومد اما میرفتم تا تنهاییم پربشه وشاید این وسط یه دختری پیدابشه ...تااینکه وسط این چت ها به یه دختری پیام دادم وگفتم چندس ونه؟..اونم درجوابم گفت 20 سالمه ومن درادامه گفتم بهم نمیخوریم پس ....دختره گفت چرامگه چندس ؟ ...منم گفتم 30 سالم و اختلاف سنیمون زیاد....اسمش پریابودوگفت یه چنتا سوال راجب پسرای 30 ساله داره وگفت دانشجو و تویه شهرغریب یه پسری مرتب بهش پیام میده ونمیدونه که واقعا مزاحم یا قصدش خیر ومیگفت که میخات بدونه که باید چجوررفتارکنه ....این شدکه باب صحبت ما باز شد یه حس خوبی پیدا و نمیخاستم پریارو ازدست بدم و میخاستم باش حرف بزنم و ازش ادرس ش رو خاستم و همون شب ازطریق باهاش ارتباط برقرار ....دختر سرسخت و تاحدودی مذهبی بود و خیلی رعایت میکرد میترسید شمارش روبهم بده و پیام های ما ازطریق بود قصه فاطمه و علاقمو گفتم براش این دومین نفری بود که از زبون خودم مستقیم میگفتم پریا خیلی ناراحت میشد و دعوام میکرد که این چه رفتارایی که داشتی ...

بعدیادمه گفتم بهش من هنوز منتظر فاطمه ام اگرخ نکرده شوهرش فوت بشه ومجرد باشم دیگه اشتباه نمیکنم و سریع میرم خاستگاریش ....گاهی وقتاهم میگفتم بهش که نمیخام فکرکنم مگه اون بفکرمنه و منو دوست داره ....برع رابطه ام باندا پریا نشسته بود پاب دردل منو باهام همدردی میکرد همین صحبت با پریا خیلی حالمو بهترمیکرد تااینکه ازش خاستم بخاطر محدودیت اگر بشه با پیام رسانی باهم درارتباط باشیم و شماره ازش خاستم اول مخالف بود و میترسید میگفت اهل و این صحلت ها نیست ابروش براش مهم تااینکه راضی شد و شمارش رو داد بعدهم ع ش رو دیدم ....خ روزی که ع شو دیدم یهودلم رفت تاحدی یه دختر با یه چهرمعصوم و زیبا باحجاب خیلی خوشم اومد ازش از اخلاقاش از فکرش برا زندگی کارمون شده بود به هم پیام دادن تو پیام رسان و اصلا اجازه نمیداد اس ام اس و یا تماس بگیرم باهاش منم دوست نداشتم اذیت بشه ...خیلی حالم خوب شده بود یه دختر زیبا با من هم صحبت شده بود و منو قبول داشت صبح میرفت بیدارم میکرد بهم صبح بخیر میگفت خیلی احساس خوبب داشتم ....ولی هیچ رابطه عاطفی احساسی بینمون برقرارنبود ولی من حس.خوشایندی داشتم دیگه اونجوری حالم نمیشد ازدیدن ع های فاطمه ناراحت نمیشدم چون پریا بهم اعتماد به نفس میداد ...تازه خیلی منو تشویق میکرد و روحیه میداد جوری شده بود صبح بلند میشدن میرفتم ورزش قبل پیام دادنش بیدارمیشدم ...منتظرمیموندم کلا حس خوبی بود اون ازدرس و ش میگفت هرجا میرفتم توفکرش بودم براش ع میگرفتم رابطمون خیلی خوب بودومن خیلی انرژی مثبت میگرفتم از این رابطه تازه میفهمیدم چقد خوب حضور یه دختر تو زندگی اینکه به یادشی هرجا اون به یادت یا اینکه یهو ح بد اس ام اس اش میاد کلا خیلی شاد بودم واینو دوستامم میگفتن که باهاشون درارتباط بودم ....روحیه گرفته بودم که زندگی رو تغییر بدم و دنبال این بودم که خداخاست بفکر ازدواج بشم یکم یکم ت...




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/47




عروسی لیلا_ قصه عشق24

درخواست حذف اطلاعات
رابطه منو پریا عالی بودو واقعا به این دختر علاقمندشده بودم اخلاقای،درست زیبایی چهرش همه چی اش به دلم بود حقیقتا بدون اینکه بهش بگم به ازدواج بهش فکرمی و علاقه داشتم ولی اون گویااینجورنبود و زیاد بامن مایل نبود هیچ وقت مستقیم نگفتم بهش البته ولی بهرحال اون رابطه امون رو یه رابطه دوستی میدونست فقط باهم م میکردیم ....اما من تمام نیازهام رفع میشد اینکه راحت بهم اجازه میداد قربون صدقه اش برم بهش بگم عزیزم راحت بهش پیام بدم راجب هم نظربدیم همینا برامن خیلی بود همین که وسط کارومشغله یهو به من پیام میداد و حالمو میپرسید انگار منو دوپینگ می حالم حس تغییر پیدا میکرد .

تااینکه قرارشد من برم شهرمحل زندگیم به مناسب عروسی لیلااما خیلی خوشحال بودم پریا تو زندگیم بود تمام طول مسیری که همیشه برام ل بود خیلی خوش گذشت چون چندبارش پریا باپیام هاش انرژی بهم میداد .رسیدم خونه تغییر دررفتارم گویا مشخص بود چون مادرم و خواهرام هم متوجه شده بودن به خودم ایمان اورده بودم که دوباره عاشق شده فقط میموند دوباره دیدار فاطمع که ببینم تاثیر داره که اتفاقا پریا هم خیلی جویای این قضیه بود .

عصر بودرفتم که آماده بشم و براشب که خدابخاد بریم عروسی یه ذره ناراحت نبودم وبرع خیلی حالم خوب بود قرارگذاشته بودم باپریا که ع شو نشون مریم دخترخالم بدم .از که زدم بیرون اومدم توحیاط یهو خواهز بزرگم اومد کنارم وگفت میخام یه چیزی بگم بهت یکم ترس داشت ولی گفت رفتم سرگوشیت و دیدم پیام دادی به یه دختر ....یهو بعد اشک هاش اومدوشروع کرد گریه وگفت دیگه بامن که خواهرت هستم درد دل نمیکنی یعنی خواهرم خیلی خانم بود همیشه هوامو داشت و کمکم میکرد اما میگم تویه مساعلی نمیشد رومون نمیشدباهم حرف بزنیم یکی ازلین مساعل ازدواج و دخترربود گفتم نه و بهش تاحدودی توضیح دادم جریان پریا چیه گفتم نیاز عاطفی دارم نتونستم رفع اش کنم کناراین دختر حالم خیلی خوبه بعد میدونستم دوست نداره از رابطه منو وثریا باخبربشه چون بخاطراینکه تاحدودی مذهبی بود نهی میکرد این رابطه رو اما خداروشکر نهی نکرد فقط گقت رابطه ات به خودت ربط داره مراقب باش اما بامن درددل کن حتما بعدهم دستشو تو دستم حلقه کرد و بردم داخل خونه از برخورد خاهرم متعجب بودم فکر حالا که فهمید میگه باید ارتباطت قطع بشه و من این رابطه رو دوست داشتم بااینکه نه دیداری بود ونه هیچی فقط پیام بود .

بعد ازاون اماده شدیم و رفتیم عروسی تو عروسی مرتب درحال پیام با پریا بودم که یکی از پسر هام باتعجب پرسید خبریه؟ کیه؟ منم اهل دروغ نبودم و براش گفتم جریان و ع پریا نشونش دادم خیلی تعجب کرد و خوشحال شدوواقعا این انتخاب رو تحسین کرد خیلی خوشحال بودم چون پریا همه جوره از لیلا سربود خانواده قیافه تحصیلات ....دخترهمه چی تمومی بود همون موقع ها میرفتم پیش یه خانم دندانپزشکی که به من شمارش رو داد و یه مدت تماس میگرفت باهم برحسب اتفاق پسرخالم شماره وپروفایل اون خانم رو هم دید و پرسیذ این کیه من تااون روز هیچ دقتی نکرده بودم و گفتم این گفت شماره شخصی اش دست تو چی میکنه و بعد پیام هایی که بهم داده بود روخوند و گفت دیوانه این داره بهت خط میده چرااینقد سرد جوابشو دادی درصورتی که من اصلا فکرنکرده بودم و نفهمیده بودم و فقط فکرم پریا بود تااینکه ا مراسم شد و خواستم برم به مریم ع پریارو نشون بدم و نظرشو جویا بشم که فاطمه رو دیدم




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/48




پریا منتفی_قصه عشق25

درخواست حذف اطلاعات
فاطمه رو دیدم و واقعا اون لحظه مثل دفعات قبل نبود اونجوردلم نلرزید یا بریزه خیلی عادی بودم و یه سلام واحوالپرسی سرد داشتم بعدهم رفتم پیش مریم و ع رو نشونش دادم براپریا ازمریم زیادگفته بودم وبه مریم گفتم ازتو به پریا گفتم خیلی مریم تعریف کرد که چهره اش زیبا و معصوم وهمه اینا منو خوشح ر و تصمیم ام رو برای ازدواج با پریا محکمتر میکرد... عروسی به خوشی تمام شد ولیلا بالا ه خوشبخت شد ...مااومدیم خونه ومن دوباره مشغول پیام با پریا وگپ وگفت شدم نیمه های شب واقعا همین پیام ها حال منو دگرگون میکرد وامیدمیداد بهم ...صبح بیدارشدم و رفتم سمت علی رفیقم و خبردارش ازماجرا پریا اونم خیلی خوشحال شد و گفت عاشقی همیشع یبار نیست ومیشه دیدی نگران بودی حالا خدا خودش درستش کرد ... خیلی اوضاعم خوب بود جدی جدی نشونه های عاشقی رو داشتم بااین تفاوت که اینبار داشتم با اونکه دوست اش داشتم حرف میزدم تصمیم ام نهایی شذ براازدواج باهاش همه جوره دوسش داشتم فقط نظرمادرم مهم بود که مونده بودم چجور بگم بهش و روم نمیشد .عصر همون روز هرجور بود مامان تنها گیر اوردم به خودم قول دادم یجوری سربسته بگم اینسری که عاشق شده بودم برع اونسری عجله داشتم زود همه بفهمن و خودم پیشقدم میشدم و واقعا از ترس اونسری که مخفی شذ میترسیدم که مخفی بشه بد بشه .هیچ شروع ب ان صحبت برام خیلی سخت بود وروم نمیشد بگم ولی یه جوری سربسته ای و یهو گفتم اگر دختری باشه بااین شرایط بریم خاستگاریش برای من .مامانم تعجب کرد ازحرفم و پرسید کیه گفتم فکرکن یه آشنا گفت فامیل گفتم نه غریب ازیه شهردیگه ....سرشو انداخت پایین و ازاتاق رفت بیرون ...خیلی گرم نگرفت و استقبال نکرداما حداقل اش این بود که من تونستم بگم دیگه زن میخام .31 سالم بود هنوز روم نمیشد بگم منم نیاز دارم به یه دخترتو زندگیم 31 سالم بود وخج میکشیدم ازازدواج ب انم صحبت کنم .31 سالم بود و هنوز تنهابودم

گذشت و بعد ا شب دیدم مامانم میگه بریم خاستگاری دختر ت که تاحدودی همسن و سال پریا بود . منم گفتم نه اون نه من اونو نمیخام وازم دلیل خاست منم سن اش رو بهونه که 10 سال بزرگتر مامانم هم بهونه گرفت دست اش که غیرفامیل غیرممکن قبول کن اگه میخای بریم برا دختر ت و یجوری بحث و دعوامون شد و من عصبی شدم همش تو علاقه های من نه میاد اونسری خالم اینسری مامانم ...چراخه خدا.




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/49




روزنوشت موفق

درخواست حذف اطلاعات
خب دوستای گلم سلام این هفته ساعت مطالعه ام قرار5 ساعت بشه ویه کارهایی هم قرارانجام بدم

این باشگاه رفتن خیلی روحیه خوبی میده به آدم برادرس پیشنهادش میکنم شدیدا

امیدوارم تاا هفته استوار رو برنامم باشم

معمولا پنجشنبه ها کم میارم خیلی بد




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/50




روزنوشت ...دخترخوب

درخواست حذف اطلاعات
سلام سلام

دخترخوبی بودم چرا؟

درس ام روخوندم 5 ساعت وطبق برنامه کامل عمل

باشگاه رفتم خوش گذشت تازه مربی ام میگفت راه افتادی

حتی ظهرهم خو دم واین خواب درحد1 ساعت شد بیشترنشد ( باس سعی کنم خواب ظهرم درحدی یک ساعت کمتربشه آخه من قبلا میخ دم یادم میرفت بیداربشم وهمین میشد که شب زنده داربودم)

زبان آ شب هم یه نموره خوندم

تشویقم کنید دیگه .




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/51




روزهای خوش باپریا_قصه عشق27

درخواست حذف اطلاعات
سعی می یادم بره که مامانم مخالفت کرده اما من هیچ وقت رو حرف خانواده بزرگتر حرف نزدم و میدونستم این حرف مامان شک میندازه تو علاقم برا فاطمه هم همین شد وقتی فهمیدم مخالف سعی ازیاد ببرم اما بدترشدم .بخاطرهمین چون میدونستم ت انم راضی نشه من نمیتونم هیچ کاری کنم وباتوجه به ضربه ش ت عشق فاطمه سعی اینبار ضربه نخورم و علاقم رو ورابطه ام رو درحد دوستی نگه دارم البته تااونموقعش هم هیچی به پریا دراین باره نگفته بودم وهمه چی بین خودم وخودم بود تصوراتم قراربود مامان قبول کرد بهش بگم که فهمیدم امکان پذیر نیست

باپریا روزهای خوبی داشتم وجدیدا بامن ازطریق تماس تلفنی هم ارتباط برقرارمیکرد وخیلی خوشحال بودم از برخورد منو فاطمه پرسیدازاینکه حال روحی ام چجور همیشه برای هم از اتفاقات روزمره حرف میزدیم اون ازدرس و و زندگی تنهایی منم ازخودم و رفت آمدها باهم شوخی میکردیم همدیگر رو راهنمایی میکردیم .دوستی ما هم باهمین اساس شروع شده بود زاهنمایی بهم م باهم اونموقع ها هم یکی ازاساتیدشون به پریا پیشنهادهای دوستی میدادکه تو این قضیه سعی می راهنمایی اش کنم آ هم هیچ وقت نفهمیدم هدف اون چی بود پریا باتوجه به چهره زیبا و اینکه دختر ساده وآرومی بود سریع جذب میکرد این 5 سال دنبالش بود وهرسری موضوعی مطرح میکرد یبار میگفتش براازدواج یبار رابطه دوستی یبار فقط میخاست پارتنرش باش .وفکر میکرد پریا گول میخوره و دوستش میشه اما پریا ازمن خط میگرفت دراینباره و هیچ وقت با دیدار نکرد و دوست نشد .

حتی دوست های پریا وقتی فهمیدن این پسر بهش پیشنهاد داده تعجب کرده بودن و گفته بودن چرا قبول نکردی و خیلی مورد خوبیه وپریا اومدوبامن دعوا که دوستام اینجور گفتم چقد راهنمایی اش که اشتباه

بعدها هم پسر گفتش توخیلی پاک و خوبی من واقعا هدف خوبی نداشتم و بادخترای زیادی بودم و توواقعا خیلی حیف هستی بخام دست بزنم بهت .

هیچ رابطه ما طولانی و طولانی ترمیشد لحظه لحظه بیاد هم خیلی روزگار خوشی ذاشتیم تا ترم تمام شد و برگشتیم خونه .

یادم ماه رمضون بود و تابستون ومنو پریا تا سحر گاهی باهم گپ میزدیم و ازدنیا و همه چی برای هم میگفتیم دنیامون باهم عالی بود و حال منم به شدت خوب شده بود مخصوصاکه تودرسم خیلی پیشرفت نمرات ما کلاس شدم همون ترمی که با پریا بودم بس این دختر اهمیت میداد به درس و منم وادار میکرد داشتم میگفتم منو پریا داشتیم باهم صحبت میکردیم یهوپریا برگشت گفت

توبامن ازدواج میکنی؟ میتونی بیای خاستگاریم؟

یه لحظه کل بدنم یخ کرد مورمورشدم هنگ بودم هیچی نمیتونستم تایپ کنم بعدچندلحظه که هی میگفت احمد احمد

گفتمش پریا تر دیم میرم سحری میخورم بعد حرف میزنیم

باورتون شاید نشه اما اندازه دوهفته همه فکرم همین حرفش بود وازش پرسیدم وگفت تواین مدت 7 ماه که دوست بودیم خیلی خوشش اومده اول نمیخاسته اینجور وبرام تعریف کردودلایلش روگفت

منم گفتم فعلا جوابت رونمیدم

حقیقتش بخاطر مامان ندادم گفتم شاید مامان راضی بشه بریم خاستگاری گفتم حالا ازالان درجریان نزارم که مامانم مخالف اون خبرنداشت اوایل مامانم حتی مخالف این روابط و بعد همون باراول که گغتمش یه دختراینجورداره گوشی ام اس ام اس میومد میپرسید کیه چیه یجورایی بو برده بود ومیخاست بااینکاراش مخالفتشو اعلام کن .خواهر بزرگم خبرداشت من بایه دخترم دختر و پسرخالم و کوچیکم هم خبرداشت به کوچیکم گفته بود وع پریا رو نشونش داده بودم وچقد تعریف کرده بوداما همه میدونستن که مامانم راضی نمیشه ومنم پسری نیستم که رو حرف مامانم حرف بیارم.




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/52




لیلارونمیخام_قصه عشق18

درخواست حذف اطلاعات
مامانم زنگ زد و بعد احوالپرسی گفت بابابزرگت گفته ایشالا میخام برم برا احمد خاستگاری .....یه آن شوک شدم و همون موقع پرسیدم کی ...مامانم گفت دخترخ لیلا...( درواقع دختر یه دیگم بود لیلا و سه چهارسالی ازمن کوچیکتر بود .) ...همون موقع گفتم نه نمیخات بره من نمیخام اما گویا خودشون بریده بودن ودوخته بودن وازمن خاست مامانم که بیام خونه تا برم و بادختر حرف بزنم ...خیلی عصبی شدم آخه نمیگم از دخترخالم بدم میاد ولی به چشم زن زندگی دوستش نداشتم بعنوان دختر خالم عزیزبود برام .یه چندروز ذهنم درگیر بود وباخودم کلنجار میرفتم ونمیتونستم این قضیه رو قبول کنم کوچیکم زنگ زد بهم گفت بیا بروجلو هرچه سریعتر براش خاستگار نره تو دلم گفتم بهش اونموقع که باید عجله می ن .بعدبه خالم گفتم که من نمیخام لیلارو ام هم گفت عشق و عاشقی بعد ازدواج میاد واین مورد خوبی و حتما برو جلو باش صحبت کنی ....عصبی بودم ...تااینکه بابام بزرگم زنگ زد و ازم خواست که برم شهر محل زندگیمون منم ازاونجایی که خج ی بودم نتونستم نه بیارم همین نداشتن قدرت نه گفتنم خیلی جاها ابم کرد .باروبندیل روجمع و رفتم بابابزرگم مامانم بابام هام مامان لیلا همشون م میخاستن که برم و بالیلاحرف بزنم که ببینم بهم میخوریم براازدواج یانه ...ناراحت بودم اما قبل اینکه پاپیش بزارم باخودم عهد که فاطمه تموم بشه به ذهنم حتی نیاد چون میخاستم ازاین به بعد به لیلا فکر کنم اینا تلقین بود نمیدونم تاثیر داشت و فاطمه رو فراموش می یانه .....

لیلا شاغل بود و کارش تو بیمارستان بود ودختر خوبی بود باراول که خاستم رودرو باهاش صحبت کنم یکم استرس داشتم اما استرسم بیدلیل نبود.

همین که رفتم پیش لیلاو احوالپرسی اول حرفاش مرتب میگفت ی تو قلبت و من جواب میدادم نه تا ا صحبتش چندبا رسید و درآ هم گفت توفاطمه رو دوست داری؟ تعجب ولی خیلی منطقی جوابش دادم بعنوان دختر خالم بله براش احترام قاعلم دوباره از فاطمه میگفت حاالا پی میبردم به اینکه اینقد رفتارام ضایع بوده که لیلا هم فهمیده .....آ ش بس از فاطمه گفت ومنو عصبی کرد بهش گفتم بین منو فاطمه هیچی نبوده ها هم میدونن همه میدونن الانم زن مردم اصلا خوب نیست راجبش صخبت کنیم که یکم گویا ناراحت شد لیلا به یه ح قهری گفت کارداره و صحبت رو تموم کرد .

مامانم هام همه فکر می تایه مدت دیگه بساط عروسی منو لیلا ولی من هیچ جوره نمیخاستم این اتفاق بیفته مخصوصا بعد دیداراول که متوجه شدم قرار لیلا بهونه فاطمه هرسری بگیرو رو نقطه ضعف من دست بزار

حرکت به سمت شهر محل و قراربراین شد ارتباط منو لیلا ازطریق تماس ادامه پیداکنه تا ببینیم بهم میخوریم یانه

خیلی دلم گرفته بود تومسیر همش میگفتم ای کاش بابابزرگم چندسال پیش برا فاطمه میرفت جلو فکرمی چقد زندگی من بالیلابازندگی که میخاستم بافاطمه بسازم متفاوت بود ...به این فکرمی اگرفاطمه جای لیلابودمیخاست بهونه بیار چه جو میدادمش قطعا فاطمه هربهونه ای میاورد من قلبا قبول می چون همش علاقه بود .

رسیدم شهرمحل ورفتم خونه به خودم گفتم بالیلا خوب باشم شاید شد اما تماس اول منو دورتر کردازش و تو تصمیم قلبیم برانشدن محکمترم کرد بهونه میگرفت که با فاطمه با مریم و داداشای فاطمه باید قطع ارتباط کنم برام محدودیت میذاشت نمیدونستم چرا سعی می قانعش کنم منطقی باش برخوردکنم اما میدیدم بهونه میاره باز تا اینکه زنگ زد گفت

باید بیای ببینمت نمیدونم بازچی درسرداشت و چکارم داشت بهش گفتم امتحان دارم و نمیتونم بیام خیلی دلخور شد قطع کرد و دیگه تماس نگرفت

مامانم زنگ زد شکایت که چرا نمیای چرا زنگ نمیزنی به لیلا چر محلی میکنی ماداریم براعروسیت آماده میشم همین شد که سریع بعد امتحانات دوباره رفتم شهرمحل زندگیمون جایی که لیلا بود.




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/34




روز خوبم _ازخودم 9

درخواست حذف اطلاعات
خب امروز دختر خیلی خوبی بودم درسته صبح یکم دیر بیدارشدم اما ظهرنخ دم یه مدت دارم خودم رو عادت میدم ظهر نخابم امیدوارم موفق بشم ...

طبق همون برنامه پیش رفتم و خیلی خوب بود تونستم ساعت مطالعه رو که مدنظرم بودعملی کنم .تست هایی که باید میزدم رو زدک و خیلی راضی بودم

امروزم رو دوست داشتم فردا رو هم دوست دارم مخصوصا که دارم میرم باشگاه و ورزش 8 صبح میرم ورزش .

خدایا ممنونم برااین انرژی زیبایی که درونم




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/35




روزمرگی .ازخودم

درخواست حذف اطلاعات
سلام سلام صدتا سلام....

امروز اینقد سرم شلوغ بود صبح که بیدارشدم رفتم باشگاه ...ازاونجایی که فعلا مبتدی ام طول میکشه تا بادستگاه ها یادبگیرم کارکنم بخاطرهمین دوساعت و نیم باشگاه بودم ....اومذم خونه نرسیده لباس عوض نکرده مامانم کاربرام تراشیده بودبیرون خونه باید میرفتم ....رفتیم اون کارو هم انجام دادیم اومدیم وقت ناهار ....مامان منم تنبل کلا ارثی خانوادگی اهل اشپزی انچنانی و تمیزکاری و اینا نیستن های دیگم دستپختشون افتضاح یکیشون هم اصن بلدنیست غذابپزه شوهرش کلا میپزه ....مامان من چون خانواده بابام خیلی حرفه ای آشپزن ومعروفن وبابام هم ازغذاهاایراد میگیره همش غذاهای خوشمزه خورده بوده ازمامانم ایراد میگرفته ازاول تااینکه یه آشپز خوب تربیت کرده تقریبا البته که به سطح عالی نرسیده ولی زبانزد تمام فامیل خودش مامانم....اما همچنان رگ تنبلی تووجودش گاهی غذا نمیپزه بااینکه بیکار توخونه.....بازم خداروشکر بابام هست کلا مامانم اینا شانس دارن بااین کار ن اشون و تنبلیاشون خودش و خواهراش بهترین شوهرانصیبشون شده همیشه هم این بحث مجالسمون که چقد این دختراشانس داشتن که بنظرم از اعتماد بنفس زیا ون شامل میشه ....

خب بسه غیبت مامانم و هام ....خخخخ

اومدم خونه غذا نداشتیم وای خدامنم گشنه دیگه بابام بلند شد باکمکم املت درست کردیم خوردیم شد2 ظهر .

بعدهم بدنم خسته ازصبح ورزش و پیاده روی تو افتاب و گرما ....هیچ عین جسد افتادم

هرچی اومدن صدام بیدارنشدم تا4/15 وای یعنی قرار بود ظهر نخابم خب دیگه نیاز شد امروز ...

درس هم تاحالا هیچ نخونده بودم ....هیچ 5 شروع به درس و تا 8 یه دوساعتی مفید خوندم ...اما بعدش نتونستم درست ساعت مطالعه ام رو تنظیم کنم بخاطراینکه هی مامانم میومد و حرف میزد بام تا داد زدم روش که درس دارم و رفت .....من همون 2/5 حساب میکنم که متاسفانه امروز نشد.4 ساعت بخونم ....مجبورم فردا6 ساعت بخونم که جبران بشه

دعاکنید بشه




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/36




روزمرگی _ ازخودم.

درخواست حذف اطلاعات
سلام سلام ...

بابا چقد سرم شلوغ میشه امروز حس خوندم ولی نشد جبران کنم

تقریبا شد 4 ساعت ولی باید 6ساعت میخوندم جبران دیروز که تقصیرمامانم شدبزور بخاطرداداشم فرستادم،کتابخونه...منم کتابخونه نمیتونم تمرکز کنم خداااااا

امروز هم قربانی کارهاش شدم حالا دیگه تصمیم گرفتم جدی باشم




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/37




روزمرگی .تلخ

درخواست حذف اطلاعات
امروز صبح خوب شروع رفتم باشگاه اومدم خونه خودم آشپزی درجریان تنبلی مامانم هستید به دوستم زنگ زدم بعدش که اونم کارداشت بعد زنگ زد و صحبت کردیم و یکم درد دل کرد بعد هم ناهاربعداومدم پای گوشی که یهو دیدم خواهر نوشته کاوه تاچندساعت دیگه زنده اس .... ای خدا کاوه یه جوان متولد68 بود که 6 سال پیش تومور مغزی گرفت و بعد اونهمه درمان امروز مغلوب شد کاوه آشنامون میشه ....قصه کاوه طولانی یبار میگم چقد زندگیش دردناک بود این دوران بیماریش ....

بدترین خبرهم موقع شام داداشم داد که ازبیرون اومد یکی از دوستان نابغش که دانشجوی برق شریف و دارنده مدال المپیاد جهانی ورتبه40 کنکور تصادف کرده و مرد یه پسر 20 ساله ....

بعد شام اومدم یکم درس بخونم که یهو مامانم گفت کاوه مرد.

خیلی سخت شد

خیلی بدشد

وسط درس خوندن

امروز هم باتمام دغدغه ها 3/5 درس خوندم اما 4 ساعت نشد و روزای قبلم هم جبران نشد امیدوارم بشه فردا جبرانش کنم بااینکه روحیم داغون .




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/38




بابابزرگم_قصه عشق19

درخواست حذف اطلاعات
بعد تماس مادرم وسایل رو جمع و حرکت سمت شهرمون توراه به این سرنوشتی بدی که داشتم فکرمی به ازدواج با لیلاکه چقدر میتونه سخت و عذاب آور باشه اگه بشه میشه نمایش بازی خودم رومیشناختم اگر مجبوربودم با لیلا ازدواج کنم براش هیچی کم نمیذاشتم ولی میدونستم خودم داغون میشم میدونستم چقدر سخته یه زندگی و یه علاقه اجباری میدونستم چقد باید به خودم یادآوری کنم باید بهش محبت کنم آدم نامردی نیستم ولی میدونم وقتی یه دختر بیاد تو زندگیم باید خیلی مراقبش باشم ...پس اگر قراربود لیلا بیاد باید مراقبش میبودم همه جوره ... به خودم همون روز قول دادم که اگر باهاش وارد زندگی شدم هیچ وقت حتی یه لحظه به فاطمه وقتی کنارشم وقتی زیر یه سقف مشترکم فکرنکنم ...میدونم فکر راجب فاطمه یجور خیانت میشد توزندگی و ممکن بود باعث بشه متقابلا لیلاهم خیانت کنه به من و پس من باید خیلی مراقب میبودم ....تصمیمم شد که هیچ جوره به فاطمه فکرنکنم .اینقد تو مسیر فکروخیال تا رسیدم پیاده شدم ورفتم سمت خونه مامانم تا رسید گفت آماده بشو وبرو پیش لیلا هرچی ازش خاستم یه وقت دیگه قبول نکرد .

باتموم خستگی راه آماده شدم رفتم سمت لیلا .

برخورد خوبی داشت اولش و بهم میخندید خوشحال شدم ازاین رفتاراش بعد یهو جدی یه صحبت هایی رو شروع کرد و یجوری برام شرط میذاشت ...اولیش که خیلی شوکه ام کرد این بود که گفت نباید با پسر ها و دختر ها ارتباط برقرارکنی ...باهمه باید قطع ارتباط کنیم جز خواهر برادرامون ...هرچی ازش دلیل خاستم میگفت نمیخام ی زندگی ام رو بهم بزنه میدونم زندگی ام رو اب میکنن گفتم اخه نمیشه لیلاچجور میشه یهو قطع ارتباط کرد ...میگفت شدنش دیگه باتو منو بخای باید قبول کنی به حرفاش گوش میدادم سعی می اروم باشم و به حرفاش گوش بدم نمیدونم چی شد یهو وسط حرفاش داد زد رو سرم اصلا متوجه نشدم فقط زدم ازاتاق بیرون و اومدم خونه .

مامانم خوشحال دم در بود بعد بهش ماجرارو گفتم یهو گفت باس شرط هاشو قبول کنی ...میگفت جلو ی حرفاشو نزن لیلا دخترخوبیه ....وبایدهمین الان دوباره بش زنگ بزنی بخ اجبار مادرم بهش زنگ زدم و یکم باهاش صحبت حالش خوب شده بودبهم محبت میکرد حقیقتا نمیتونستم باهاش ارتباط احساسی عاطفی برقرار کنم نه ازروی نامردی گفتم بشه بعد دیگه حتما باهاش ارتباط احساسی برقرار میکنم ...اما اون انتظار داشت ازهمین اول رابطه گویا چون یهو گفت تاریخ تولدت نزدیک میخام برات هدیه ب م بریم باهم بازار و من این درخواستش رو رد خیلی گویا بش برخورد ولی نمیتونستم ...نمیخاستم هنوز هیچی نشده ج من کنه ....بابابزرگم اومدخونمون و اوضاع رابطه منو لیلا رو.جویا شد مامانم گفت خوب پیش میره ولی هیچ نمیدونست این رابطه تمام شده اس مشخص بود لیلا یه دختر رمانتیک بود و نیاز بودبرااین رابطه من هم باهاش رفتاررمانتیکی داشته باشم کاری که من اصلا انجام نمیدادم .ومیدونستم همین کار باعث میشه لیلارو سرد کنه .

قرار شد فردا بابابزرگم ومن بریم خونه لیلا اینا که قبول ن و بهونه باید برگردم شهر محل برگشتم شهر محل نرسیده بودم که یهو گوشیم زنگ زدو خبرفوت بابابزرگم رو داد .

ومن موندم و آه افسوس که شاید اگر امروز قبول می باهاش میرفتم الان زنده بود

دوباره سریع حرکت سمت شهرمون خیلی حالم بد بود بابابزرگم رو واقعا دوست داشتم و براش احترام زیادی قاعل بودم و میدونستم وساطتت اون حتما باعث میشد منو لیلا ازدواج کنیم ...

قصه بابابزرگم هم ازاین قرار بود که عاشق زنش بود و خیلی دوسش داشته یه لحظه تنهاش نمیزاشته و همه جوره میخاستش زنش 16 سالش بود که باردارشد و 17 سالگی سر زایمان فوت کرد بچه که بابای من بود بدنیا میاد و مادرش فوت میشه و بابابزرگم تنها میشه و کار هرروز یه سالش این بود میرفت سرمزارهمون خانم غذامیخوره و باهاش حرف میزده تا بعد 12 سال میگن بهش باید زن بگیره یجورایی مجبورش میکنن بعدهم که پیداش میکنن غش کرده بوده سرمزار خانمش ازبس گریه کرده بوده ... روم نشد به بابابزرگم که خودش هم عاشق بوده راجب عاشقیم حرف بزنم ...هیچ وقت روم نشد اما ای کاش میگفتم بابابزرگم حداقل میفهمید عاشقی چیه یبار تجربه کرده بود.اما فرقش این بود من به عشقم نرسیدم و نگفتم و ازدست دادم ولی بابابزذگم به عشقش رسیده بود .




منبع : http://taboshekan.blogfa.com/post/39