بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

توت فرنگی و آلبالو

آخرین پست های وبلاگ توت فرنگی و آلبالو به صورت خودکار از بلاگ توت فرنگی و آلبالو دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



دو

درخواست حذف اطلاعات

دیروز کلا روز شلوغی داشتیم

کف پارکت ها رو س دیم 

ید رفتیم و آقای البالو برام کتاب the secret garden رو ید ک هنوز توی ماشینه ولی امشب حتما میخونم یکمشو!

ناهار یادم نیست چی خوردیم ولی شام ماکارونی و نودل خوردیم از بس گرسنه بودیم آهان یادم اومد ناهار مرغ شدیدا تند خوردیم خخخخخخخ

درس هم نخوندیم و فقط خونه س دیم و البتهههههههه رفتیم دوچرخه سواری و فستیوال و کلی بهمون انرژی مثبت تزریق شد و حس و حالمون خوب و خوش و عشقولی شد


امروز صبح ک از خواب بیدار شدم سریع رفتم بنانا برد درست و داشتم ظرف ها رو میشستم که آقای آلبالو بیدار شد و سو رایزم لو رفت. میخواستم تا بیدار میشه همه ی کار ها رو کرده باشم ولی دقیقا یک ساعت بعد از اینکه بیدار شد ما صبحانه خوردیم و فهمیدم توی زمانبندی پخت بنانا برد مشکل دارم خخخخخخخ 

خونمون یه سری پرنده داره که صبحا میان پشت پنجره و میگن غذای ما رو رد کنین بیاد که به اونا صبح برنج دادیم و تا دو سه ساعت هی نگاه میکردیم چقدرشو خوردن خخخخخخ

یه باهم دیدیم که البته بهتره بگم پیام بازرگانی دیدیم که وسطاش یه رو پخش می بعدش ناهار خوردیم و زدیم بیرون ید

من یه بسته آبرنگ یدم و حوصله نداشتم قلمو انتخاب کنم! گفتم باشه هفته ی دیگه

از اونجا یه قهوه خوردیم و من موندم تا اقای البالو بره یه ست جیم کامل ب ه ببره خونه باشد که ورزشکار شویم 

اینجا من شروع یکم درس خوندن ولی خب حسش نیس و به خودم میگم اشکال نداره همچنان در هالیدی به سر می بریم  تصمیم گرفتم از فردا درس بخونم 

یکم کارهامو و دارم فکر میکنم چکار کنم که کارهامو درست پیش ببرم ( اینجاها رو فقط خودم میفهمم چی نوشتم فکر کنم) 

شب که بریم خونه احتمالا به صورت جوگیرانه ورزش کنیم من کتابم هم میخام بخونم و احتمالا یه نگاه به یکی از درسهام بندازم که میخوام فردا فصل جدید رو شروع کنم یکم سخت شده و نیاز به مرور دارم همش

دلم میخاد یه تخته بگیرم و هی توش بنویسم و پاک کنم 

نمیدونم چرا اینقدر به تخته و دفتر و مداد و خ ر علاقه دارم .... گاهی حس میکنم خیلی ضایس ولی خب همینه دیگه خخخخخخخ


ساعت حدود شش هس ولی من نمیدونم چرا اینقدر خسته ام ولی خب خدارو شکر روزهای خوبی داشتم و میتونم بگم قسمت عشق بدنم فول شده حداقل تا وسط هفته فول انرژی خواهم بود


حال امروز: خسته ام 

حس امروزم : خوشحال

زندگیمون : عشقولی





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/09/post-2/دو




دو

درخواست حذف اطلاعات

دیروز کلا روز شلوغی داشتیم

کف پارکت ها رو س دیم 

ید رفتیم و آقای البالو برام کتاب the secret garden رو ید ک هنوز توی ماشینه ولی امشب حتما میخونم یکمشو!

ناهار یادم نیست چی خوردیم ولی شام ماکارونی و نودل خوردیم از بس گرسنه بودیم آهان یادم اومد ناهار مرغ شدیدا تند خوردیم خخخخخخخ

درس هم نخوندیم و فقط خونه س دیم و البتهههههههه رفتیم دوچرخه سواری و فستیوال و کلی بهمون انرژی مثبت تزریق شد و حس و حالمون خوب و خوش و عشقولی شد


امروز صبح ک از خواب بیدار شدم سریع رفتم بنانا برد درست و داشتم ظرف ها رو میشستم که آقای آلبالو بیدار شد و سو رایزم لو رفت. میخواستم تا بیدار میشه همه ی کار ها رو کرده باشم ولی دقیقا یک ساعت بعد از اینکه بیدار شد ما صبحانه خوردیم و فهمیدم توی زمانبندی پخت بنانا برد مشکل دارم خخخخخخخ 

خونمون یه سری پرنده داره که صبحا میان پشت پنجره و میگن غذای ما رو رد کنین بیاد که به اونا صبح برنج دادیم و تا دو سه ساعت هی نگاه میکردیم چقدرشو خوردن خخخخخخ

یه باهم دیدیم که البته بهتره بگم پیام بازرگانی دیدیم که وسطاش یه رو پخش می بعدش ناهار خوردیم و زدیم بیرون ید

من یه بسته آبرنگ یدم و حوصله نداشتم قلمو انتخاب کنم! گفتم باشه هفته ی دیگه

از اونجا یه قهوه خوردیم و من موندم تا اقای البالو بره یه ست جیم کامل ب ه ببره خونه باشد که ورزشکار شویم 

اینجا من شروع یکم درس خوندن ولی خب حسش نیس و به خودم میگم اشکال نداره همچنان در هالیدی به سر می بریم  تصمیم گرفتم از فردا درس بخونم 

یکم کارهامو و دارم فکر میکنم چکار کنم که کارهامو درست پیش ببرم ( اینجاها رو فقط خودم میفهمم چی نوشتم فکر کنم) 

شب که بریم خونه احتمالا به صورت جوگیرانه ورزش کنیم من کتابم هم میخام بخونم و احتمالا یه نگاه به یکی از درسهام بندازم که میخوام فردا فصل جدید رو شروع کنم یکم سخت شده و نیاز به مرور دارم همش

دلم میخاد یه تخته بگیرم و هی توش بنویسم و پاک کنم 

نمیدونم چرا اینقدر به تخته و دفتر و مداد و خ ر علاقه دارم .... گاهی حس میکنم خیلی ضایس ولی خب همینه دیگه خخخخخخخ


ساعت حدود شش هس ولی من نمیدونم چرا اینقدر خسته ام ولی خب خدارو شکر روزهای خوبی داشتم و میتونم بگم قسمت عشق بدنم فول شده حداقل تا وسط هفته فول انرژی خواهم بود


حال امروز: خسته ام 

حس امروزم : خوشحال

زندگیمون : عشقولی





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/09/post-2/دو




دو

درخواست حذف اطلاعات

دیروز کلا روز شلوغی داشتیم

کف پارکت ها رو س دیم 

ید رفتیم و آقای البالو برام کتاب the secret garden رو ید ک هنوز توی ماشینه ولی امشب حتما میخونم یکمشو!

ناهار یادم نیست چی خوردیم ولی شام ماکارونی و نودل خوردیم از بس گرسنه بودیم آهان یادم اومد ناهار مرغ شدیدا تند خوردیم خخخخخخخ

درس هم نخوندیم و فقط خونه س دیم و البتهههههههه رفتیم دوچرخه سواری و فستیوال و کلی بهمون انرژی مثبت تزریق شد و حس و حالمون خوب و خوش و عشقولی شد


امروز صبح ک از خواب بیدار شدم سریع رفتم بنانا برد درست و داشتم ظرف ها رو میشستم که آقای آلبالو بیدار شد و سو رایزم لو رفت. میخواستم تا بیدار میشه همه ی کار ها رو کرده باشم ولی دقیقا یک ساعت بعد از اینکه بیدار شد ما صبحانه خوردیم و فهمیدم توی زمانبندی پخت بنانا برد مشکل دارم خخخخخخخ 

خونمون یه سری پرنده داره که صبحا میان پشت پنجره و میگن غذای ما رو رد کنین بیاد که به اونا صبح برنج دادیم و تا دو سه ساعت هی نگاه میکردیم چقدرشو خوردن خخخخخخ

یه باهم دیدیم که البته بهتره بگم پیام بازرگانی دیدیم که وسطاش یه رو پخش می بعدش ناهار خوردیم و زدیم بیرون ید

من یه بسته آبرنگ یدم و حوصله نداشتم قلمو انتخاب کنم! گفتم باشه هفته ی دیگه

از اونجا یه قهوه خوردیم و من موندم تا اقای البالو بره یه ست جیم کامل ب ه ببره خونه باشد که ورزشکار شویم 

اینجا من شروع یکم درس خوندن ولی خب حسش نیس و به خودم میگم اشکال نداره همچنان در هالیدی به سر می بریم  تصمیم گرفتم از فردا درس بخونم 

یکم کارهامو و دارم فکر میکنم چکار کنم که کارهامو درست پیش ببرم ( اینجاها رو فقط خودم میفهمم چی نوشتم فکر کنم) 

شب که بریم خونه احتمالا به صورت جوگیرانه ورزش کنیم من کتابم هم میخام بخونم و احتمالا یه نگاه به یکی از درسهام بندازم که میخوام فردا فصل جدید رو شروع کنم یکم سخت شده و نیاز به مرور دارم همش

دلم میخاد یه تخته بگیرم و هی توش بنویسم و پاک کنم 

نمیدونم چرا اینقدر به تخته و دفتر و مداد و خ ر علاقه دارم .... گاهی حس میکنم خیلی ضایس ولی خب همینه دیگه خخخخخخخ


ساعت حدود شش هس ولی من نمیدونم چرا اینقدر خسته ام ولی خب خدارو شکر روزهای خوبی داشتم و میتونم بگم قسمت عشق بدنم فول شده حداقل تا وسط هفته فول انرژی خواهم بود


حال امروز: خسته ام 

حس امروزم : خوشحال

زندگیمون : عشقولی





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/09/post-2/دو




سه

درخواست حذف اطلاعات

ب که اومدیم خونه نشد ورزش کنم ( دو تا وزنه زدم فقط که عذاب وجدان نگیرم بگم ورزش ) چون داشتیم مت های زیر دستگاه رو درست میکردیم و حس دستگاه سنگینه من موندم آقای آلبالو چطور اینو آورده توی خونه خخخخخخ اهان پارکت های خونه یه نیم دایره بزرگ خط افتاده حالا قرار شده من موقع رفتن خط های دیگه بندازم روی پارکت که این خطه مشخص نباشه   شام هم خوردیم و من سه صفحه کتابم رو خوندم جالب بودددد و یه دیدیم ساعت دیگه فکر کنم از یک گذشته بود که خو دیم برای همین صب خواب موندیم و سریع صبحانه از بنانا بردی که درست یه تیکه خوردیم با آبمیوه ( همچنان بنانا برد داریم خخخخخخ ) 

دیگه رفتیم و از صبح زود ( میگم خواب موندیم  یعنی هشت و نیم از خونه رفتیم بیرون خخخخ )  تا ساعت شش من بودم و کلا هی درس خوندم و درس خوندم فقط صبح یه خبر خوبی آلبالو بهم داد اونو به مامانم اینا گفتم و خوشحالشون و شاید پنج دقیقه از کل این زمان هم ویندو شاپینگ - یه لباااااس دیدم خیلی عاشقش شدم بعد دیدم یقه اش رو دوست ندارم ازش بدم اومد یهو   نمیدونم چرا جدیدا نمیتونم قهوه بخورم احتمالا فردا دیگه قهوه نمیخورم خخخخ 

ساعت شش راه افتادیم به سمت خونه و تا رسیدیم خونه آلبالو گل های جلوی خونه با چمن ها رو آب دادو من سریع سیب و پرتقال پوست گرفتم بخوریم  من کلا با پوست گرفتن پرتقال مشکل دارماااااا کلا آبشو میگیرم خلاصه اینا رو خوردیم و آلبالو ویندو شاپینگ میکرد خخخخخ  و من یه ویدیو دیدم درسی خخخخ فرق ویندو شاپینگ های من با آقای آلبالو اینه که ایشون ویندوشاپینگ هاش به نتیجه میرسه و می ه اما من به همون ویندو شاپینگ قانع هستم و وقتی میبینم انگار دارمش و میرم توی فاز دلمو میزنه باید عوضش کنم  بعد یه ویدیو راجب زبان از تد دیدم  حدود یه ربع و دیدم گرسنه ام در حد لالیگا- ناهار هم وسط درس یهو گرسنه شدم در حدی ک داشتم تلف میشدممممممم 

بعد تند تند غذا گرم باز خخخخ و سالاد دو دقیقه ای درست و خوردیم بعدش نشستیم تا همین یه ربع پیش ( ساعت الان نه شب هست خخخخخ ) راجب یه تصمیم مهم توی زندگیمون فکر کردیم خخخخخخ بعد من رفتم برای آقای آلبالو چایی آوردم و خمیر درست برای ناهار فردامون. 

الانننننن کلی ظرف گوشه کنار آشپزخونه و روی میز ناهار خوری هست ارزو میکنم آقای البالو اینا رو توی ماشین ظرفشویی جااا بده خخخخ 

الان هم کلی کار دارم که باید انجام بدم اما به ترتیب اولویت مینویسم بعد اونایی که انجام دادم رو جلوش تیک میزنم خخخخخ 

روغن نارگیل زدن به موهام (اولویتش توی حلقم یعنی خخخخخ )

پیدا ورزش از نت و انجام دادنش!! 

رفتن

کتاب خوندن

بستنی خوردن

اون جزوه هه بود که گفتم باید مرور کنم خخخخ مرورش کنم 

ببینیم 

زود تا سه ساعت دیگه بخو م :)))))))))))


پی نوشت: آقای البالو هم یکم امروز ورزش کرد اما فکر کنم شب تر دوباره ورزش کنه خخخخخخخ امروز کلا کد زده و حس وقتی اومدیم خونه خسته شدهههههههههه 

پی نوشت دو: دلم واسه ی خانوادم تنگ شددهههههههههه

پی نوشت سه : تا حالا شده ی بیاد همیشههههه استوری واتساپتون رو چک کنه اما صاف توی چشماتون نگاه کنه بگه من شمارتو ندارم  و ندونه می شه فهمید کی استوریتو دیده ؟ خخخخخخخخخ 


حال امروز: درس خون

حس امروزم : خوشحال و پر انرژی

زندگیمون : عشقولی




منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/10/post-3/سه




سه

درخواست حذف اطلاعات

ب که اومدیم خونه نشد ورزش کنم ( دو تا وزنه زدم فقط که عذاب وجدان نگیرم بگم ورزش ) چون داشتیم مت های زیر دستگاه رو درست میکردیم و حس دستگاه سنگینه من موندم آقای آلبالو چطور اینو آورده توی خونه خخخخخخ اهان پارکت های خونه یه نیم دایره بزرگ خط افتاده حالا قرار شده من موقع رفتن خط های دیگه بندازم روی پارکت که این خطه مشخص نباشه   شام هم خوردیم و من سه صفحه کتابم رو خوندم جالب بودددد و یه دیدیم ساعت دیگه فکر کنم از یک گذشته بود که خو دیم برای همین صب خواب موندیم و سریع صبحانه از بنانا بردی که درست یه تیکه خوردیم با آبمیوه ( همچنان بنانا برد داریم خخخخخخ ) 

دیگه رفتیم و از صبح زود ( میگم خواب موندیم  یعنی هشت و نیم از خونه رفتیم بیرون خخخخ )  تا ساعت شش من بودم و کلا هی درس خوندم و درس خوندم فقط صبح یه خبر خوبی آلبالو بهم داد اونو به مامانم اینا گفتم و خوشحالشون و شاید پنج دقیقه از کل این زمان هم ویندو شاپینگ - یه لباااااس دیدم خیلی عاشقش شدم بعد دیدم یقه اش رو دوست ندارم ازش بدم اومد یهو   نمیدونم چرا جدیدا نمیتونم قهوه بخورم احتمالا فردا دیگه قهوه نمیخورم خخخخ 

ساعت شش راه افتادیم به سمت خونه و تا رسیدیم خونه آلبالو گل های جلوی خونه با چمن ها رو آب دادو من سریع سیب و پرتقال پوست گرفتم بخوریم  من کلا با پوست گرفتن پرتقال مشکل دارماااااا کلا آبشو میگیرم خلاصه اینا رو خوردیم و آلبالو ویندو شاپینگ میکرد خخخخخ  و من یه ویدیو دیدم درسی خخخخ فرق ویندو شاپینگ های من با آقای آلبالو اینه که ایشون ویندوشاپینگ هاش به نتیجه میرسه و می ه اما من به همون ویندو شاپینگ قانع هستم و وقتی میبینم انگار دارمش و میرم توی فاز دلمو میزنه باید عوضش کنم  بعد یه ویدیو راجب زبان از تد دیدم  حدود یه ربع و دیدم گرسنه ام در حد لالیگا- ناهار هم وسط درس یهو گرسنه شدم در حدی ک داشتم تلف میشدممممممم 

بعد تند تند غذا گرم باز خخخخ و سالاد دو دقیقه ای درست و خوردیم بعدش نشستیم تا همین یه ربع پیش ( ساعت الان نه شب هست خخخخخ ) راجب یه تصمیم مهم توی زندگیمون فکر کردیم خخخخخخ بعد من رفتم برای آقای آلبالو چایی آوردم و خمیر درست برای ناهار فردامون. 

الانننننن کلی ظرف گوشه کنار آشپزخونه و روی میز ناهار خوری هست ارزو میکنم آقای البالو اینا رو توی ماشین ظرفشویی جااا بده خخخخ 

الان هم کلی کار دارم که باید انجام بدم اما به ترتیب اولویت مینویسم بعد اونایی که انجام دادم رو جلوش تیک میزنم خخخخخ 

روغن نارگیل زدن به موهام (اولویتش توی حلقم یعنی خخخخخ )

پیدا ورزش از نت و انجام دادنش!! 

رفتن

کتاب خوندن

بستنی خوردن

اون جزوه هه بود که گفتم باید مرور کنم خخخخ مرورش کنم 

ببینیم 

زود تا سه ساعت دیگه بخو م :)))))))))))


پی نوشت: آقای البالو هم یکم امروز ورزش کرد اما فکر کنم شب تر دوباره ورزش کنه خخخخخخخ امروز کلا کد زده و حس وقتی اومدیم خونه خسته شدهههههههههه 

پی نوشت دو: دلم واسه ی خانوادم تنگ شددهههههههههه

پی نوشت سه : تا حالا شده ی بیاد همیشههههه استوری واتساپتون رو چک کنه اما صاف توی چشماتون نگاه کنه بگه من شمارتو ندارم  و ندونه می شه فهمید کی استوریتو دیده ؟ خخخخخخخخخ 


حال امروز: درس خون

حس امروزم : خوشحال و پر انرژی

زندگیمون : عشقولی




منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/10/post-3/سه




سه

درخواست حذف اطلاعات

ب که اومدیم خونه نشد ورزش کنم ( دو تا وزنه زدم فقط که عذاب وجدان نگیرم بگم ورزش ) چون داشتیم مت های زیر دستگاه رو درست میکردیم و حس دستگاه سنگینه من موندم آقای آلبالو چطور اینو آورده توی خونه خخخخخخ اهان پارکت های خونه یه نیم دایره بزرگ خط افتاده حالا قرار شده من موقع رفتن خط های دیگه بندازم روی پارکت که این خطه مشخص نباشه   شام هم خوردیم و من سه صفحه کتابم رو خوندم جالب بودددد و یه دیدیم ساعت دیگه فکر کنم از یک گذشته بود که خو دیم برای همین صب خواب موندیم و سریع صبحانه از بنانا بردی که درست یه تیکه خوردیم با آبمیوه ( همچنان بنانا برد داریم خخخخخخ ) 

دیگه رفتیم و از صبح زود ( میگم خواب موندیم  یعنی هشت و نیم از خونه رفتیم بیرون خخخخ )  تا ساعت شش من بودم و کلا هی درس خوندم و درس خوندم فقط صبح یه خبر خوبی آلبالو بهم داد اونو به مامانم اینا گفتم و خوشحالشون و شاید پنج دقیقه از کل این زمان هم ویندو شاپینگ - یه لباااااس دیدم خیلی عاشقش شدم بعد دیدم یقه اش رو دوست ندارم ازش بدم اومد یهو   نمیدونم چرا جدیدا نمیتونم قهوه بخورم احتمالا فردا دیگه قهوه نمیخورم خخخخ 

ساعت شش راه افتادیم به سمت خونه و تا رسیدیم خونه آلبالو گل های جلوی خونه با چمن ها رو آب دادو من سریع سیب و پرتقال پوست گرفتم بخوریم  من کلا با پوست گرفتن پرتقال مشکل دارماااااا کلا آبشو میگیرم خلاصه اینا رو خوردیم و آلبالو ویندو شاپینگ میکرد خخخخخ  و من یه ویدیو دیدم درسی خخخخ فرق ویندو شاپینگ های من با آقای آلبالو اینه که ایشون ویندوشاپینگ هاش به نتیجه میرسه و می ه اما من به همون ویندو شاپینگ قانع هستم و وقتی میبینم انگار دارمش و میرم توی فاز دلمو میزنه باید عوضش کنم  بعد یه ویدیو راجب زبان از تد دیدم  حدود یه ربع و دیدم گرسنه ام در حد لالیگا- ناهار هم وسط درس یهو گرسنه شدم در حدی ک داشتم تلف میشدممممممم 

بعد تند تند غذا گرم باز خخخخ و سالاد دو دقیقه ای درست و خوردیم بعدش نشستیم تا همین یه ربع پیش ( ساعت الان نه شب هست خخخخخ ) راجب یه تصمیم مهم توی زندگیمون فکر کردیم خخخخخخ بعد من رفتم برای آقای آلبالو چایی آوردم و خمیر درست برای ناهار فردامون. 

الانننننن کلی ظرف گوشه کنار آشپزخونه و روی میز ناهار خوری هست ارزو میکنم آقای البالو اینا رو توی ماشین ظرفشویی جااا بده خخخخ 

الان هم کلی کار دارم که باید انجام بدم اما به ترتیب اولویت مینویسم بعد اونایی که انجام دادم رو جلوش تیک میزنم خخخخخ 

روغن نارگیل زدن به موهام (اولویتش توی حلقم یعنی خخخخخ )

پیدا ورزش از نت و انجام دادنش!! 

رفتن

کتاب خوندن

بستنی خوردن

اون جزوه هه بود که گفتم باید مرور کنم خخخخ مرورش کنم 

ببینیم 

زود تا سه ساعت دیگه بخو م :)))))))))))


پی نوشت: آقای البالو هم یکم امروز ورزش کرد اما فکر کنم شب تر دوباره ورزش کنه خخخخخخخ امروز کلا کد زده و حس وقتی اومدیم خونه خسته شدهههههههههه 

پی نوشت دو: دلم واسه ی خانوادم تنگ شددهههههههههه

پی نوشت سه : تا حالا شده ی بیاد همیشههههه استوری واتساپتون رو چک کنه اما صاف توی چشماتون نگاه کنه بگه من شمارتو ندارم  و ندونه می شه فهمید کی استوریتو دیده ؟ خخخخخخخخخ 


حال امروز: درس خون

حس امروزم : خوشحال و پر انرژی

زندگیمون : عشقولی




منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/10/post-3/سه




چهار

درخواست حذف اطلاعات

 از برنامه ای که برای خودم گذاشتم تقریبا جز خوندن اون جزوه همشو انجام دادیم آهان هم ندیدیم اما یه برنامه تلویزیونی دیدیم. 

فرداش همه چی عالی بود و موقع اومدن به خونه آقای آلبالو یه جعبه ی خیلی خووووشگل بهم داد و گفت حدس بزنم چیه خب راستش من چیپس پفک شکلات و ... رو حدس زدم اماااا یه لبااااس فوق العاده ناز و خوشگل بود که دو روزه دارم توی خونه همش میپوشمش خخخخخخخ 

کل روز تا حدودای شش بودم و دیرووووز فوق العاده خسته و له بودم ساعت شش آقای آلبالو اومد دنبالم و من خیلی ناراحت افسرده و خسته بودم همش حس میکنم کار خارق العاده ای انجام نمیدم حس میکنم اعتماد به نفسم له شده- صبح قبل اینکه بریم اون بنانابردددد که ا هفته پیش درست کرده بودم رو به عنوان صبحانه خوردیم و باقی موندشو دادم به اقای البالو تا با خودش ببره سر کار ک موقع برگشت گرسنه نمونیم خخخخخ وقتی اومد دنبالممممم بنانا برد رو سر کار جا گذاشته بود در نتیجه رفتیم فروشگاه و بنزین و ... همه ی اینا تا حدودا ی ساعت نه شب طول کشید بین فروشگاهها و رفتن به پمپ بنزین من توی ماشین کلی گریه و حس می انسانی نیستم که کار خارق العاده کرده باشه و قابل افتخار باشه و.... اما اقای البالو یکم دلداریم داد و به صورت موقت حالم خوب شد خخخخخ . میگم موقت چون باید این حسمو درست کنم! باید یه کار هیجان انگیز م ....  تا اومدیم خونه من لباسامو در نیاورده پ توی آشپزخونه تا حدود یه ساعت هم اونجا بودم و پیتزا درست می وسطش برای آقای البالو چایی با دو عدد ران مرغ! واسش بردم تا شام اماده شد من خوردم بعدش توان هیچ کار دیگه ای نداشتم یعنی حتی نمیتونستم از توی فر درش بیارم و آقای البالو این کار رو کرد بلافاصله بعد از خوردن پیتزا آقای البالوی عزیزم گفت میز رو جمع میکنه من فقط هندوانه بیارم بعد از م که من  هم پ آرایشمو پاک و وضو گرفتم بخونم  و بعدش هندوانه رو اوردم گذاشتم روی میز و اقای البالو داشت کاراشو میکرد اضافه میکنم جناب آلبالو خان منظورشون از جمع سفره گذاشتنشون فقط توی آشپزخونه هست ولی یه خانم محترمی مثل من فکر میکنه جمع یعنی جمع و گذاشتن هر چیز سر جاش خخخخخخخ 

منتظر بودیم تا هندوانه خنک بشه که من روی مبل خابم برد و هیچ ایده ای ندارم چطور رفتیم روی تخت یه هاله هایی یادم هست ولی از خستگی هیچی یادم نیست. 

امروز هم صبح ساعت پنج و نیم پاشدم م رو خوندم بعد غش بعد شش و نیم پاشدم ناهار امروز و صبحانه رو اماده هفت و نیم اقای البالو رو صدا زدم صبحانه خوردیم و آقای البالو همه ی ظرفها رو واقعا جمع کرد و به معنی واقعی کلمه جمع کردااااا گذاشت توی ماشین ظرفشویی (بوس)  ولی من الان حس خوب ندارم چون ی که ساعت شش و نیم بیدار میشه قطعا خیلی باید مرتب باشه حداقل جوری که خودش لذت ببره اما من الان حس ش ه بودن دارم ...بگذریم..... سه دقیقه به هشت توی ماشین نشسته بودم و هشت از خونه رفتیم بیرون! نزدیک های هشت و نیم من رسیدم و الان هم ساعت بیست دقیقه به ده هست برم ادامه درس و کار خخخخخخخخخخخ




منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/13/post-4/چهار




چهار

درخواست حذف اطلاعات

 از برنامه ای که برای خودم گذاشتم تقریبا جز خوندن اون جزوه همشو انجام دادیم آهان هم ندیدیم اما یه برنامه تلویزیونی دیدیم. 

فرداش همه چی عالی بود و موقع اومدن به خونه آقای آلبالو یه جعبه ی خیلی خووووشگل بهم داد و گفت حدس بزنم چیه خب راستش من چیپس پفک شکلات و ... رو حدس زدم اماااا یه لبااااس فوق العاده ناز و خوشگل بود که دو روزه دارم توی خونه همش میپوشمش خخخخخخخ 

کل روز تا حدودای شش بودم و دیرووووز فوق العاده خسته و له بودم ساعت شش آقای آلبالو اومد دنبالم و من خیلی ناراحت افسرده و خسته بودم همش حس میکنم کار خارق العاده ای انجام نمیدم حس میکنم اعتماد به نفسم له شده- صبح قبل اینکه بریم اون بنانابردددد که ا هفته پیش درست کرده بودم رو به عنوان صبحانه خوردیم و باقی موندشو دادم به اقای البالو تا با خودش ببره سر کار ک موقع برگشت گرسنه نمونیم خخخخخ وقتی اومد دنبالممممم بنانا برد رو سر کار جا گذاشته بود در نتیجه رفتیم فروشگاه و بنزین و ... همه ی اینا تا حدودا ی ساعت نه شب طول کشید بین فروشگاهها و رفتن به پمپ بنزین من توی ماشین کلی گریه و حس می انسانی نیستم که کار خارق العاده کرده باشه و قابل افتخار باشه و.... اما اقای البالو یکم دلداریم داد و به صورت موقت حالم خوب شد خخخخخ . میگم موقت چون باید این حسمو درست کنم! باید یه کار هیجان انگیز م ....  تا اومدیم خونه من لباسامو در نیاورده پ توی آشپزخونه تا حدود یه ساعت هم اونجا بودم و پیتزا درست می وسطش برای آقای البالو چایی با دو عدد ران مرغ! واسش بردم تا شام اماده شد من خوردم بعدش توان هیچ کار دیگه ای نداشتم یعنی حتی نمیتونستم از توی فر درش بیارم و آقای البالو این کار رو کرد بلافاصله بعد از خوردن پیتزا آقای البالوی عزیزم گفت میز رو جمع میکنه من فقط هندوانه بیارم بعد از م که من  هم پ آرایشمو پاک و وضو گرفتم بخونم  و بعدش هندوانه رو اوردم گذاشتم روی میز و اقای البالو داشت کاراشو میکرد اضافه میکنم جناب آلبالو خان منظورشون از جمع سفره گذاشتنشون فقط توی آشپزخونه هست ولی یه خانم محترمی مثل من فکر میکنه جمع یعنی جمع و گذاشتن هر چیز سر جاش خخخخخخخ 

منتظر بودیم تا هندوانه خنک بشه که من روی مبل خابم برد و هیچ ایده ای ندارم چطور رفتیم روی تخت یه هاله هایی یادم هست ولی از خستگی هیچی یادم نیست. 

امروز هم صبح ساعت پنج و نیم پاشدم م رو خوندم بعد غش بعد شش و نیم پاشدم ناهار امروز و صبحانه رو اماده هفت و نیم اقای البالو رو صدا زدم صبحانه خوردیم و آقای البالو همه ی ظرفها رو واقعا جمع کرد و به معنی واقعی کلمه جمع کردااااا گذاشت توی ماشین ظرفشویی (بوس)  ولی من الان حس خوب ندارم چون ی که ساعت شش و نیم بیدار میشه قطعا خیلی باید مرتب باشه حداقل جوری که خودش لذت ببره اما من الان حس ش ه بودن دارم ...بگذریم..... سه دقیقه به هشت توی ماشین نشسته بودم و هشت از خونه رفتیم بیرون! نزدیک های هشت و نیم من رسیدم و الان هم ساعت بیست دقیقه به ده هست برم ادامه درس و کار خخخخخخخخخخخ




منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/13/post-4/چهار




چهار

درخواست حذف اطلاعات

 از برنامه ای که برای خودم گذاشتم تقریبا جز خوندن اون جزوه همشو انجام دادیم آهان هم ندیدیم اما یه برنامه تلویزیونی دیدیم. 

فرداش همه چی عالی بود و موقع اومدن به خونه آقای آلبالو یه جعبه ی خیلی خووووشگل بهم داد و گفت حدس بزنم چیه خب راستش من چیپس پفک شکلات و ... رو حدس زدم اماااا یه لبااااس فوق العاده ناز و خوشگل بود که دو روزه دارم توی خونه همش میپوشمش خخخخخخخ 

کل روز تا حدودای شش بودم و دیرووووز فوق العاده خسته و له بودم ساعت شش آقای آلبالو اومد دنبالم و من خیلی ناراحت افسرده و خسته بودم همش حس میکنم کار خارق العاده ای انجام نمیدم حس میکنم اعتماد به نفسم له شده- صبح قبل اینکه بریم اون بنانابردددد که ا هفته پیش درست کرده بودم رو به عنوان صبحانه خوردیم و باقی موندشو دادم به اقای البالو تا با خودش ببره سر کار ک موقع برگشت گرسنه نمونیم خخخخخ وقتی اومد دنبالممممم بنانا برد رو سر کار جا گذاشته بود در نتیجه رفتیم فروشگاه و بنزین و ... همه ی اینا تا حدودا ی ساعت نه شب طول کشید بین فروشگاهها و رفتن به پمپ بنزین من توی ماشین کلی گریه و حس می انسانی نیستم که کار خارق العاده کرده باشه و قابل افتخار باشه و.... اما اقای البالو یکم دلداریم داد و به صورت موقت حالم خوب شد خخخخخ . میگم موقت چون باید این حسمو درست کنم! باید یه کار هیجان انگیز م ....  تا اومدیم خونه من لباسامو در نیاورده پ توی آشپزخونه تا حدود یه ساعت هم اونجا بودم و پیتزا درست می وسطش برای آقای البالو چایی با دو عدد ران مرغ! واسش بردم تا شام اماده شد من خوردم بعدش توان هیچ کار دیگه ای نداشتم یعنی حتی نمیتونستم از توی فر درش بیارم و آقای البالو این کار رو کرد بلافاصله بعد از خوردن پیتزا آقای البالوی عزیزم گفت میز رو جمع میکنه من فقط هندوانه بیارم بعد از م که من  هم پ آرایشمو پاک و وضو گرفتم بخونم  و بعدش هندوانه رو اوردم گذاشتم روی میز و اقای البالو داشت کاراشو میکرد اضافه میکنم جناب آلبالو خان منظورشون از جمع سفره گذاشتنشون فقط توی آشپزخونه هست ولی یه خانم محترمی مثل من فکر میکنه جمع یعنی جمع و گذاشتن هر چیز سر جاش خخخخخخخ 

منتظر بودیم تا هندوانه خنک بشه که من روی مبل خابم برد و هیچ ایده ای ندارم چطور رفتیم روی تخت یه هاله هایی یادم هست ولی از خستگی هیچی یادم نیست. 

امروز هم صبح ساعت پنج و نیم پاشدم م رو خوندم بعد غش بعد شش و نیم پاشدم ناهار امروز و صبحانه رو اماده هفت و نیم اقای البالو رو صدا زدم صبحانه خوردیم و آقای البالو همه ی ظرفها رو واقعا جمع کرد و به معنی واقعی کلمه جمع کردااااا گذاشت توی ماشین ظرفشویی (بوس)  ولی من الان حس خوب ندارم چون ی که ساعت شش و نیم بیدار میشه قطعا خیلی باید مرتب باشه حداقل جوری که خودش لذت ببره اما من الان حس ش ه بودن دارم ...بگذریم..... سه دقیقه به هشت توی ماشین نشسته بودم و هشت از خونه رفتیم بیرون! نزدیک های هشت و نیم من رسیدم و الان هم ساعت بیست دقیقه به ده هست برم ادامه درس و کار خخخخخخخخخخخ




منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/13/post-4/چهار




پنج

درخواست حذف اطلاعات

دیروز وقتی از برگشتیم رفتیم ید و یه سری دیگه وسایل ورزشی یدیم بعد اومدیم خونه و تا پاسی از شب داشتیم وصلشون میکردیممممم 

آقای البالو برام یه سو راااایز خیلی خفنیسم همممم داشتتتتتتتتتت

روی اعتماد به نفسم خیلی دارم امروز کار میکنم و حس خیلی مثبت تری دارم نسبت به خودم

امروز تا لنگ ظهر دوتامون خو دیم عاشق روزای تعطیلیم کلی کیف میکنیمااااا

بعدش رفتیم ید و الان یم خخخخخ

+ امروز صبحونه من پنکیک درست آقای آلبالو ناهار فوق العاده خوش مزه درست کرد


الان میخوام یکم بدرسم دقیقا همون جزوه رو ک چند روزه همش میگم بخونم و نمیشه برای همین خلاصه وااار نوشتم اینا رو ک یادم نره





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/14/post-5/پنج




پنج

درخواست حذف اطلاعات

دیروز وقتی از برگشتیم رفتیم ید و یه سری دیگه وسایل ورزشی یدیم بعد اومدیم خونه و تا پاسی از شب داشتیم وصلشون میکردیممممم 

آقای البالو برام یه سو راااایز خیلی خفنیسم همممم داشتتتتتتتتتت

روی اعتماد به نفسم خیلی دارم امروز کار میکنم و حس خیلی مثبت تری دارم نسبت به خودم

امروز تا لنگ ظهر دوتامون خو دیم عاشق روزای تعطیلیم کلی کیف میکنیمااااا

بعدش رفتیم ید و الان یم خخخخخ

+ امروز صبحونه من پنکیک درست آقای آلبالو ناهار فوق العاده خوش مزه درست کرد


الان میخوام یکم بدرسم دقیقا همون جزوه رو ک چند روزه همش میگم بخونم و نمیشه برای همین خلاصه وااار نوشتم اینا رو ک یادم نره





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/14/post-5/پنج




پنج

درخواست حذف اطلاعات

دیروز وقتی از برگشتیم رفتیم ید و یه سری دیگه وسایل ورزشی یدیم بعد اومدیم خونه و تا پاسی از شب داشتیم وصلشون میکردیممممم 

آقای البالو برام یه سو راااایز خیلی خفنیسم همممم داشتتتتتتتتتت

روی اعتماد به نفسم خیلی دارم امروز کار میکنم و حس خیلی مثبت تری دارم نسبت به خودم

امروز تا لنگ ظهر دوتامون خو دیم عاشق روزای تعطیلیم کلی کیف میکنیمااااا

بعدش رفتیم ید و الان یم خخخخخ

+ امروز صبحونه من پنکیک درست آقای آلبالو ناهار فوق العاده خوش مزه درست کرد


الان میخوام یکم بدرسم دقیقا همون جزوه رو ک چند روزه همش میگم بخونم و نمیشه برای همین خلاصه وااار نوشتم اینا رو ک یادم نره





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/14/post-5/پنج




شش

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح یکم خواب موندیم برای همین صبحانه بیسکوییت و یکم آب میوه خوردیم من اومدم و فوری یه قهوه خوردم و شروع به درس خوندن اما امرووووز خیلیییی حوصله نداشتم برای همین یکم هم اینترنت گردی ولی یهو به خودم اومدم و عمیقا درس خوندم  تااااا ساعت شش

ساعت شش از کتابخونه اومدم دانشکده و توی آفیس آقای آلبالو نشستم تا جلسه اش رو بره و بیاد البته قبلش یکم خودمو لوس و مثلا  گفتم من قهرم و تنهام و این حرفا... خب من از صبح تنها بودم شب ها خیلی خسته میشم و کلا انگار زندگی خیلی خیلی خیلی تند میگذره....... ولی خب الان همه چی عالیه!

یه تسک هم آقای آلبالو برام گرفته که باید این هفته روش کار کنم ک دقیقا نمیدونم چقدر سخته ولی خب دلم میخاد انجامش بدم چون حس میکنم قراره چیزهای خیلی خیلی خیلی زیادی یاد بگیرم......

داریم میریم خونه

یکم بی حوصله ام حس میکنم همه چی تکراری شده... حتی اگه خوشی و خوشبختی یه روند بشه ادم خسته میشه ! نمیگم خدای نکرده بدبختی میخواما خخخخ اما یکم تنوع و هیجان میخوام از اون طرف خیلی خسته ام حوصله هیچ کاری رو ندارم دیگه این ساعت. یعنی میشه هیجان بدون تحرک بیاد؟ 




منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/17/post-6/شش




شش

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح یکم خواب موندیم برای همین صبحانه بیسکوییت و یکم آب میوه خوردیم من اومدم و فوری یه قهوه خوردم و شروع به درس خوندن اما امرووووز خیلیییی حوصله نداشتم برای همین یکم هم اینترنت گردی ولی یهو به خودم اومدم و عمیقا درس خوندم  تااااا ساعت شش

ساعت شش از کتابخونه اومدم دانشکده و توی آفیس آقای آلبالو نشستم تا جلسه اش رو بره و بیاد البته قبلش یکم خودمو لوس و مثلا  گفتم من قهرم و تنهام و این حرفا... خب من از صبح تنها بودم شب ها خیلی خسته میشم و کلا انگار زندگی خیلی خیلی خیلی تند میگذره....... ولی خب الان همه چی عالیه!

یه تسک هم آقای آلبالو برام گرفته که باید این هفته روش کار کنم ک دقیقا نمیدونم چقدر سخته ولی خب دلم میخاد انجامش بدم چون حس میکنم قراره چیزهای خیلی خیلی خیلی زیادی یاد بگیرم......

داریم میریم خونه

یکم بی حوصله ام حس میکنم همه چی تکراری شده... حتی اگه خوشی و خوشبختی یه روند بشه ادم خسته میشه ! نمیگم خدای نکرده بدبختی میخواما خخخخ اما یکم تنوع و هیجان میخوام از اون طرف خیلی خسته ام حوصله هیچ کاری رو ندارم دیگه این ساعت. یعنی میشه هیجان بدون تحرک بیاد؟ 




منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/17/post-6/شش




شش

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح یکم خواب موندیم برای همین صبحانه بیسکوییت و یکم آب میوه خوردیم من اومدم و فوری یه قهوه خوردم و شروع به درس خوندن اما امرووووز خیلیییی حوصله نداشتم برای همین یکم هم اینترنت گردی ولی یهو به خودم اومدم و عمیقا درس خوندم  تااااا ساعت شش

ساعت شش از کتابخونه اومدم دانشکده و توی آفیس آقای آلبالو نشستم تا جلسه اش رو بره و بیاد البته قبلش یکم خودمو لوس و مثلا  گفتم من قهرم و تنهام و این حرفا... خب من از صبح تنها بودم شب ها خیلی خسته میشم و کلا انگار زندگی خیلی خیلی خیلی تند میگذره....... ولی خب الان همه چی عالیه!

یه تسک هم آقای آلبالو برام گرفته که باید این هفته روش کار کنم ک دقیقا نمیدونم چقدر سخته ولی خب دلم میخاد انجامش بدم چون حس میکنم قراره چیزهای خیلی خیلی خیلی زیادی یاد بگیرم......

داریم میریم خونه

یکم بی حوصله ام حس میکنم همه چی تکراری شده... حتی اگه خوشی و خوشبختی یه روند بشه ادم خسته میشه ! نمیگم خدای نکرده بدبختی میخواما خخخخ اما یکم تنوع و هیجان میخوام از اون طرف خیلی خسته ام حوصله هیچ کاری رو ندارم دیگه این ساعت. یعنی میشه هیجان بدون تحرک بیاد؟ 




منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/17/post-6/شش




هفت

درخواست حذف اطلاعات

خب ما ب یکم بحث کردیم

من خیلی ب داغون بودم - تمام حرف من اینه : 

اگه من بخندم شاد باشم از صب تا شب هر کاری م ناهار و شام اماده باشه  همه چی عالیه! ما بهترین زندگی رو داریم و عاشقانه هم دیگه رو دوس داریم! اما واقعیت این نیست. چون من ادمم و حس میکنم آقای البالو فکر میکنه فقط وقتی من اینا رو میگم و از دغدغه هام میگم و بهش میگم خسته ام روحم داغونه عشق میخام یعنی ظرفها رو بزار توی ماشین ظرفشویی و کمکم کن! ولی وقتی یه زن میگه من عشق میخام درکش چرا باید اینجوری باشه که توی کار خونه کمک کن؟ راستش من واقعا نیاز دارم به این هم- زندگی ما اینجوریه که دوتامون بیرون تلاش میکنیم پس دو تامون داخل خونه هم باید به هم کمک کنیم

ولی ذهنیت آقای آلبالو اینه: 

خب مجبور نیستی بشین خونه کی گفته کار کنی   -    من توی کار خونه (کمکت! ) میکنم

خب من با این دو مورد مشکل دارم : 

یک : خب مجبور نیستی بشینی خونه کی گفته کار کنی:   من نمیتونم خونه بشینم از تنها خونه موندن روانی میشم و البته میترسم. آره اگه منم ایران بودم میرفتم با مامانم بیرون و خونشون و انرژی میگرفتم حس تنهایی نمی بعد میشستم دو ساعت بهترین غذای دنیا هم میپختم بعد وقت کافی داشتم  به خودم برسم بعد آقای البالو ک می اومد منم خیلی شیک و مجلسی و با انرژی میشستم کنارش و احتمالا گل میگفتیم و گل مشنفتیم!

اما واقعیت اینه: 

من که اولش کار نمی : من توی خونه پوسیدم من تنها بودم من عشق نمیگرفتم من آشپزی بلد نبودم ک اومدم من خونه ی بابام فقط درس خوندم و بهم رسیدن من اینجا سختم بود و باید همه کار می بدون هیچ کمکی چرا؟ چون آقای آلبالو درس داشتن کل زندگیم این شده بودک آقای آلبالو این رو میخواد اون رو میخاد این کار رو م خوشش بیاد اون کار رو م خوشش بیاد نتیجه میدونین چی شد ؟ شدم یه آدم تنهای بی مصرف که نه خودش راضیه نه شوهرش - حداقل وقتی کار میکنم یه کاری میکنم که خودم از خودم راضی باشم !


دو: وقتی میگه من توی کار خونه کمکت میکنم: این جمله من رو شدیدا حرص میده چون مگه من میگم توی کار بیرون کمکت میکنم؟ اصلا نمیشه به این آقای آلبالوی به ظاهر منطقی و مهربون! به شوخی هم این حرف رو زد چون میگه مگه من مجبورت ؟ حتی بهش نمیشه گفت خسته شدم میگه: همینه که هست میخای بخاه نمیخای برو به سلامت! تا این حد عاشقمه هاااا تا این حد من عشق رو حس میکنم توی این زندگی که دارم سعی میکنم عشقولی باشیم و عشقولی هاشو ببینم! بگذریم.... من تمام حرفم اینه یه مرد یه انسان یه آدم باید متوجه بشه وقتی زنش داره تلاششو میکنه نهایت تلاششو میکنه برای این زندگی پس کار خونه یه کاریه بین دوتاشون یه کاریه که دوتاشون باید بپذیرن کلفت که نگرفته من واقعا احساس کارگری دارم باهاش تا زن !


من دیروز بهش گفتم ناهار من درست شام با تو آ ش دیدم گناه داره گفتم پیتزا درست میکنم ک استراحت کنه بعد بهش بستنی هم دادم پسته هم دادم که ضعف نکنه تا رسیدیم خونه من فقط لباسامو عوض پ اشپزخونه بعدش دیگه حس خسته بودم بهش گفتم میشه لطفا این ظرفها رو بشوری من ناهار فردا رو درست کنم؟ گفت چقدر میگی گفتم میکنم دیگه نشون به اون نشون که نکرد و من هم کلا شب بهش گفتم ناهار امروزمون با اونه و صبح بنده از کله سحر بعد از صبحم نخ دم که صبحانه و ناهار رو اماده کنم و قبلش تمام قابلمه ها رو شستم و ظرفهای غذا و .... 

بعد به من میگه ب که تو میری بیرون بلدی به خودت برسی میای خونه یه لباس تکراری میپوشی و اونا ک من می م یه بار میپوشی میندازی توی کمد

جالبه ک توی این روال جدید زندگیمون من روسریمو هم که میخام سرم کنم برم بیرون دیگه وقت ندارم صبحا توی آینه خودمو نگاه کنم چطوره! من از کله سحر بیدارم اما نمیتونم رضایت خودمو جلب کنم

من اول دلم میخاد برای خودم به خودم برسم ولی به همونم نمیرسم 

من خسته ام از همه چی

اولش فکر بهتره تریپ شاد بردارم و بهتره از درونم هیچی دیگه بهش نگم چون منو درک نمیکنه 

من موقع برگشتن دوباره اینجا زار زدم ماس گریه گفتم اینجا رو دوس ندارم من مامان بابامو میخام ولی از اونجایی که اه ش بزرگتر از منه ما الان اینجاییم و من دارم خودم رو میکشم و به زمین و زمان میکوبم تا اگه اون من رو به چیزایی که دوس دارم نمیرسونه خودم خودمو برسونم

ولی من خسته ام

من از همه چی خسته ام

از اینکه بخام بگم همه چی اوکی هست خسته ام 

واقعا اوکی هستا شاید خیلی ها ارزوی زندگی ما رو داشته باشن و خدا روشکر میکنم و ناشکری نمیکنم

اما من دلم عشق میخاد

دلم میخاد یکی هوامو داشته باشه

امروز سحر تا الان دارم فکر میکنم

به این نتیجه رسیدم خودم باید اول خودمو واقعا دوست داشته باشم و به خودم احترام بزارم

من اگه وقت ندارم یا خسته ام کاری نباید م که از جونم مایه بزارم 

من باید بیشتر به خودم وقت بدم که خودمو دوست داشته باشم

باید توانایی هامو پرورش بدم

از این فرصت های تنهایی که برام پیش اومده به جای این همه غصه خوردن از تنها بودن و... بهتره خودمو رشد بدم 

بهتره برای خودم کادو ب م سر هر فکر مثبت و هر گام مثبت توی زندگیم

میخام مستقل تر باشم 

میخام از زن بودن حس نکنم فقط به فکر یکی دیگه بودن باید باشم و خودمو فراموش کنم و غصه بخورم چرا تازه شوهرم بهم توجه نمیکنه و دوستم نداره و بهم عشق نمیده!

میخام زن باشم با تمااااام نگی ها

چرا من باید بگم از گل و طلا و ید و هزار تا چیز دیگه بدم میاد؟ من واقعا از همشون خوشم میاد 

ملاحظه هم حدی داره 

اگه به چیزی گیر نمیدادم و سریع از همه چی میگذشتم و اجازه ی توهین و بی احترامی به ی دادم که دوستش دارم دیگه این اجازه رو به هیچ ی نمیدم چون من در برابر خودم مسولم. 

هر چقدر که به ی محبت کنین و از خودتون مایه بزارین تهش برمیگرده بهتون میگه: مگه من گفتم خودت خاستی! 





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/18/post-7/هفت




هفت

درخواست حذف اطلاعات

خب ما ب یکم بحث کردیم

من خیلی ب داغون بودم - تمام حرف من اینه : 

اگه من بخندم شاد باشم از صب تا شب هر کاری م ناهار و شام اماده باشه  همه چی عالیه! ما بهترین زندگی رو داریم و عاشقانه هم دیگه رو دوس داریم! اما واقعیت این نیست. چون من ادمم و حس میکنم آقای البالو فکر میکنه فقط وقتی من اینا رو میگم و از دغدغه هام میگم و بهش میگم خسته ام روحم داغونه عشق میخام یعنی ظرفها رو بزار توی ماشین ظرفشویی و کمکم کن! ولی وقتی یه زن میگه من عشق میخام درکش چرا باید اینجوری باشه که توی کار خونه کمک کن؟ راستش من واقعا نیاز دارم به این هم- زندگی ما اینجوریه که دوتامون بیرون تلاش میکنیم پس دو تامون داخل خونه هم باید به هم کمک کنیم

ولی ذهنیت آقای آلبالو اینه: 

خب مجبور نیستی بشین خونه کی گفته کار کنی   -    من توی کار خونه (کمکت! ) میکنم

خب من با این دو مورد مشکل دارم : 

یک : خب مجبور نیستی بشینی خونه کی گفته کار کنی:   من نمیتونم خونه بشینم از تنها خونه موندن روانی میشم و البته میترسم. آره اگه منم ایران بودم میرفتم با مامانم بیرون و خونشون و انرژی میگرفتم حس تنهایی نمی بعد میشستم دو ساعت بهترین غذای دنیا هم میپختم بعد وقت کافی داشتم  به خودم برسم بعد آقای البالو ک می اومد منم خیلی شیک و مجلسی و با انرژی میشستم کنارش و احتمالا گل میگفتیم و گل مشنفتیم!

اما واقعیت اینه: 

من که اولش کار نمی : من توی خونه پوسیدم من تنها بودم من عشق نمیگرفتم من آشپزی بلد نبودم ک اومدم من خونه ی بابام فقط درس خوندم و بهم رسیدن من اینجا سختم بود و باید همه کار می بدون هیچ کمکی چرا؟ چون آقای آلبالو درس داشتن کل زندگیم این شده بودک آقای آلبالو این رو میخواد اون رو میخاد این کار رو م خوشش بیاد اون کار رو م خوشش بیاد نتیجه میدونین چی شد ؟ شدم یه آدم تنهای بی مصرف که نه خودش راضیه نه شوهرش - حداقل وقتی کار میکنم یه کاری میکنم که خودم از خودم راضی باشم !


دو: وقتی میگه من توی کار خونه کمکت میکنم: این جمله من رو شدیدا حرص میده چون مگه من میگم توی کار بیرون کمکت میکنم؟ اصلا نمیشه به این آقای آلبالوی به ظاهر منطقی و مهربون! به شوخی هم این حرف رو زد چون میگه مگه من مجبورت ؟ حتی بهش نمیشه گفت خسته شدم میگه: همینه که هست میخای بخاه نمیخای برو به سلامت! تا این حد عاشقمه هاااا تا این حد من عشق رو حس میکنم توی این زندگی که دارم سعی میکنم عشقولی باشیم و عشقولی هاشو ببینم! بگذریم.... من تمام حرفم اینه یه مرد یه انسان یه آدم باید متوجه بشه وقتی زنش داره تلاششو میکنه نهایت تلاششو میکنه برای این زندگی پس کار خونه یه کاریه بین دوتاشون یه کاریه که دوتاشون باید بپذیرن کلفت که نگرفته من واقعا احساس کارگری دارم باهاش تا زن !


من دیروز بهش گفتم ناهار من درست شام با تو آ ش دیدم گناه داره گفتم پیتزا درست میکنم ک استراحت کنه بعد بهش بستنی هم دادم پسته هم دادم که ضعف نکنه تا رسیدیم خونه من فقط لباسامو عوض پ اشپزخونه بعدش دیگه حس خسته بودم بهش گفتم میشه لطفا این ظرفها رو بشوری من ناهار فردا رو درست کنم؟ گفت چقدر میگی گفتم میکنم دیگه نشون به اون نشون که نکرد و من هم کلا شب بهش گفتم ناهار امروزمون با اونه و صبح بنده از کله سحر بعد از صبحم نخ دم که صبحانه و ناهار رو اماده کنم و قبلش تمام قابلمه ها رو شستم و ظرفهای غذا و .... 

بعد به من میگه ب که تو میری بیرون بلدی به خودت برسی میای خونه یه لباس تکراری میپوشی و اونا ک من می م یه بار میپوشی میندازی توی کمد

جالبه ک توی این روال جدید زندگیمون من روسریمو هم که میخام سرم کنم برم بیرون دیگه وقت ندارم صبحا توی آینه خودمو نگاه کنم چطوره! من از کله سحر بیدارم اما نمیتونم رضایت خودمو جلب کنم

من اول دلم میخاد برای خودم به خودم برسم ولی به همونم نمیرسم 

من خسته ام از همه چی

اولش فکر بهتره تریپ شاد بردارم و بهتره از درونم هیچی دیگه بهش نگم چون منو درک نمیکنه 

من موقع برگشتن دوباره اینجا زار زدم ماس گریه گفتم اینجا رو دوس ندارم من مامان بابامو میخام ولی از اونجایی که اه ش بزرگتر از منه ما الان اینجاییم و من دارم خودم رو میکشم و به زمین و زمان میکوبم تا اگه اون من رو به چیزایی که دوس دارم نمیرسونه خودم خودمو برسونم

ولی من خسته ام

من از همه چی خسته ام

از اینکه بخام بگم همه چی اوکی هست خسته ام 

واقعا اوکی هستا شاید خیلی ها ارزوی زندگی ما رو داشته باشن و خدا روشکر میکنم و ناشکری نمیکنم

اما من دلم عشق میخاد

دلم میخاد یکی هوامو داشته باشه

امروز سحر تا الان دارم فکر میکنم

به این نتیجه رسیدم خودم باید اول خودمو واقعا دوست داشته باشم و به خودم احترام بزارم

من اگه وقت ندارم یا خسته ام کاری نباید م که از جونم مایه بزارم 

من باید بیشتر به خودم وقت بدم که خودمو دوست داشته باشم

باید توانایی هامو پرورش بدم

از این فرصت های تنهایی که برام پیش اومده به جای این همه غصه خوردن از تنها بودن و... بهتره خودمو رشد بدم 

بهتره برای خودم کادو ب م سر هر فکر مثبت و هر گام مثبت توی زندگیم

میخام مستقل تر باشم 

میخام از زن بودن حس نکنم فقط به فکر یکی دیگه بودن باید باشم و خودمو فراموش کنم و غصه بخورم چرا تازه شوهرم بهم توجه نمیکنه و دوستم نداره و بهم عشق نمیده!

میخام زن باشم با تمااااام نگی ها

چرا من باید بگم از گل و طلا و ید و هزار تا چیز دیگه بدم میاد؟ من واقعا از همشون خوشم میاد 

ملاحظه هم حدی داره 

اگه به چیزی گیر نمیدادم و سریع از همه چی میگذشتم و اجازه ی توهین و بی احترامی به ی دادم که دوستش دارم دیگه این اجازه رو به هیچ ی نمیدم چون من در برابر خودم مسولم. 

هر چقدر که به ی محبت کنین و از خودتون مایه بزارین تهش برمیگرده بهتون میگه: مگه من گفتم خودت خاستی! 





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/18/post-7/هفت




هفت

درخواست حذف اطلاعات

خب ما ب یکم بحث کردیم

من خیلی ب داغون بودم - تمام حرف من اینه : 

اگه من بخندم شاد باشم از صب تا شب هر کاری م ناهار و شام اماده باشه  همه چی عالیه! ما بهترین زندگی رو داریم و عاشقانه هم دیگه رو دوس داریم! اما واقعیت این نیست. چون من ادمم و حس میکنم آقای البالو فکر میکنه فقط وقتی من اینا رو میگم و از دغدغه هام میگم و بهش میگم خسته ام روحم داغونه عشق میخام یعنی ظرفها رو بزار توی ماشین ظرفشویی و کمکم کن! ولی وقتی یه زن میگه من عشق میخام درکش چرا باید اینجوری باشه که توی کار خونه کمک کن؟ راستش من واقعا نیاز دارم به این هم- زندگی ما اینجوریه که دوتامون بیرون تلاش میکنیم پس دو تامون داخل خونه هم باید به هم کمک کنیم

ولی ذهنیت آقای آلبالو اینه: 

خب مجبور نیستی بشین خونه کی گفته کار کنی   -    من توی کار خونه (کمکت! ) میکنم

خب من با این دو مورد مشکل دارم : 

یک : خب مجبور نیستی بشینی خونه کی گفته کار کنی:   من نمیتونم خونه بشینم از تنها خونه موندن روانی میشم و البته میترسم. آره اگه منم ایران بودم میرفتم با مامانم بیرون و خونشون و انرژی میگرفتم حس تنهایی نمی بعد میشستم دو ساعت بهترین غذای دنیا هم میپختم بعد وقت کافی داشتم  به خودم برسم بعد آقای البالو ک می اومد منم خیلی شیک و مجلسی و با انرژی میشستم کنارش و احتمالا گل میگفتیم و گل مشنفتیم!

اما واقعیت اینه: 

من که اولش کار نمی : من توی خونه پوسیدم من تنها بودم من عشق نمیگرفتم من آشپزی بلد نبودم ک اومدم من خونه ی بابام فقط درس خوندم و بهم رسیدن من اینجا سختم بود و باید همه کار می بدون هیچ کمکی چرا؟ چون آقای آلبالو درس داشتن کل زندگیم این شده بودک آقای آلبالو این رو میخواد اون رو میخاد این کار رو م خوشش بیاد اون کار رو م خوشش بیاد نتیجه میدونین چی شد ؟ شدم یه آدم تنهای بی مصرف که نه خودش راضیه نه شوهرش - حداقل وقتی کار میکنم یه کاری میکنم که خودم از خودم راضی باشم !


دو: وقتی میگه من توی کار خونه کمکت میکنم: این جمله من رو شدیدا حرص میده چون مگه من میگم توی کار بیرون کمکت میکنم؟ اصلا نمیشه به این آقای آلبالوی به ظاهر منطقی و مهربون! به شوخی هم این حرف رو زد چون میگه مگه من مجبورت ؟ حتی بهش نمیشه گفت خسته شدم میگه: همینه که هست میخای بخاه نمیخای برو به سلامت! تا این حد عاشقمه هاااا تا این حد من عشق رو حس میکنم توی این زندگی که دارم سعی میکنم عشقولی باشیم و عشقولی هاشو ببینم! بگذریم.... من تمام حرفم اینه یه مرد یه انسان یه آدم باید متوجه بشه وقتی زنش داره تلاششو میکنه نهایت تلاششو میکنه برای این زندگی پس کار خونه یه کاریه بین دوتاشون یه کاریه که دوتاشون باید بپذیرن کلفت که نگرفته من واقعا احساس کارگری دارم باهاش تا زن !


من دیروز بهش گفتم ناهار من درست شام با تو آ ش دیدم گناه داره گفتم پیتزا درست میکنم ک استراحت کنه بعد بهش بستنی هم دادم پسته هم دادم که ضعف نکنه تا رسیدیم خونه من فقط لباسامو عوض پ اشپزخونه بعدش دیگه حس خسته بودم بهش گفتم میشه لطفا این ظرفها رو بشوری من ناهار فردا رو درست کنم؟ گفت چقدر میگی گفتم میکنم دیگه نشون به اون نشون که نکرد و من هم کلا شب بهش گفتم ناهار امروزمون با اونه و صبح بنده از کله سحر بعد از صبحم نخ دم که صبحانه و ناهار رو اماده کنم و قبلش تمام قابلمه ها رو شستم و ظرفهای غذا و .... 

بعد به من میگه ب که تو میری بیرون بلدی به خودت برسی میای خونه یه لباس تکراری میپوشی و اونا ک من می م یه بار میپوشی میندازی توی کمد

جالبه ک توی این روال جدید زندگیمون من روسریمو هم که میخام سرم کنم برم بیرون دیگه وقت ندارم صبحا توی آینه خودمو نگاه کنم چطوره! من از کله سحر بیدارم اما نمیتونم رضایت خودمو جلب کنم

من اول دلم میخاد برای خودم به خودم برسم ولی به همونم نمیرسم 

من خسته ام از همه چی

اولش فکر بهتره تریپ شاد بردارم و بهتره از درونم هیچی دیگه بهش نگم چون منو درک نمیکنه 

من موقع برگشتن دوباره اینجا زار زدم ماس گریه گفتم اینجا رو دوس ندارم من مامان بابامو میخام ولی از اونجایی که اه ش بزرگتر از منه ما الان اینجاییم و من دارم خودم رو میکشم و به زمین و زمان میکوبم تا اگه اون من رو به چیزایی که دوس دارم نمیرسونه خودم خودمو برسونم

ولی من خسته ام

من از همه چی خسته ام

از اینکه بخام بگم همه چی اوکی هست خسته ام 

واقعا اوکی هستا شاید خیلی ها ارزوی زندگی ما رو داشته باشن و خدا روشکر میکنم و ناشکری نمیکنم

اما من دلم عشق میخاد

دلم میخاد یکی هوامو داشته باشه

امروز سحر تا الان دارم فکر میکنم

به این نتیجه رسیدم خودم باید اول خودمو واقعا دوست داشته باشم و به خودم احترام بزارم

من اگه وقت ندارم یا خسته ام کاری نباید م که از جونم مایه بزارم 

من باید بیشتر به خودم وقت بدم که خودمو دوست داشته باشم

باید توانایی هامو پرورش بدم

از این فرصت های تنهایی که برام پیش اومده به جای این همه غصه خوردن از تنها بودن و... بهتره خودمو رشد بدم 

بهتره برای خودم کادو ب م سر هر فکر مثبت و هر گام مثبت توی زندگیم

میخام مستقل تر باشم 

میخام از زن بودن حس نکنم فقط به فکر یکی دیگه بودن باید باشم و خودمو فراموش کنم و غصه بخورم چرا تازه شوهرم بهم توجه نمیکنه و دوستم نداره و بهم عشق نمیده!

میخام زن باشم با تمااااام نگی ها

چرا من باید بگم از گل و طلا و ید و هزار تا چیز دیگه بدم میاد؟ من واقعا از همشون خوشم میاد 

ملاحظه هم حدی داره 

اگه به چیزی گیر نمیدادم و سریع از همه چی میگذشتم و اجازه ی توهین و بی احترامی به ی دادم که دوستش دارم دیگه این اجازه رو به هیچ ی نمیدم چون من در برابر خودم مسولم. 

هر چقدر که به ی محبت کنین و از خودتون مایه بزارین تهش برمیگرده بهتون میگه: مگه من گفتم خودت خاستی! 





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/18/post-7/هفت




هشت

درخواست حذف اطلاعات

خب توی طول روز! با کل حجم ناراحتی و عصبانیتم ولی پیام های عشقولی بین من و آقای البالو رد و بدل شد به طوری که کاملا اروم شده بودم 

عصر اقای البالو اومد دنبالم با هم اومدیم افیس اقای البالو بعد همه چی عشقولی پیش رفت تا اینکه اقای البالو داشت یه چیزی برام تعریف میکرد ومن داشتم فکر می اتفاقا فکرم هم کاملا مثبت بود و روی لبم هم لبخند بود! بعد آقای البالو گفت الان برای چی عصبانی هستی؟ منم یدفعه قاطی ! اخه من عصبانی نبودم چراااا این قدر بد منو قضاوت میکنه اعصاب ندارم این روزها..... خیلی فشار رومه

من خودم هم الان نمیدونم چی میخام

اصلا هم اروم نشدم و دعوا راه انداختم

بعد برای اینکه میزان عشقش رو بسنجم گفتم میرم قهوه میخورم با شش قاشق قهوه و .... منتظر بودم بغلم کنه بگه نخور خوب نیست اما نگفت منم خوردم و الان سرم درد میکنه! بعد الان آشتی کردیم و همه چی عشقولیه!

اما من خسته ام دلم میخاد یه مدت به معنای کامل تنها باشم برم یه جای دور یه دل سیر گریه کنم و بعدش دل اقای البالو برام تنگ بشه و وقتی منو ببینه از توی بغلش بفهمم چقدر دوستم داره 

من دلم میخاد برم توی اتاق خودم دلم میخاد مامانم برام میوه پوست ه

دلم میخاد بی منت بی دلیل یکی مثل مامان دوستم داشته باشه بدون اینکه ک چپ و راست قضاوتم کنه

دلم خونمون رو میخاد 

دلم میخاد این یکم سایشی ک بین منو اقای البالو پیش اومده بره و همه چی عشقولی بشه

من روحم مریض شده 

خسته شده

دلتنگ شده

کم آورده

اگه اینا نبود زندگیمون عشقولیه عشقولی بود

من فقط یه کوچولو دلم بغل میخاد بغلی که اگه توش سه ساعت هم گریه کنم نگه بس کن!

بابام با تمام غرورش یک ثانیه طاقت اشکای منو نداره و دنیا رو با تمام چیزای توش به هم میریزه

مامانم اگه بفهمه دارم غصه میخورم و گریه میکنم با تمام ارومیش مسبب اشکامو دعوا میکنه

چرا اقای البالو اشکامو نمیبینه ..... 

چرا بغلم نمیکنه بگه چرا باید عشقش گریه کنه و بره زمین و زمان رو ب هم بریزه

همه چی خوبه! من فقط یکم نا ارومم و سرم داره منفجر میشه 

هیچکی نمیفهمه چقدر روحم داغون و مریضه 

مهم نیست 

به زندگی عشقولی ادامه میدیم اما یه روزی ک خیلی نزدیکه خانم توت فرنگی جوری داغون میشه که اون روز خیلی دیره!

پس من همه ی این حسامو توی خودم میریزم و فقط از خوبی های روزهامون مینویسم!

-----------------------





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/18/post-8/هشت




هشت

درخواست حذف اطلاعات

خب توی طول روز! با کل حجم ناراحتی و عصبانیتم ولی پیام های عشقولی بین من و آقای البالو رد و بدل شد به طوری که کاملا اروم شده بودم 

عصر اقای البالو اومد دنبالم با هم اومدیم افیس اقای البالو بعد همه چی عشقولی پیش رفت تا اینکه اقای البالو داشت یه چیزی برام تعریف میکرد ومن داشتم فکر می اتفاقا فکرم هم کاملا مثبت بود و روی لبم هم لبخند بود! بعد آقای البالو گفت الان برای چی عصبانی هستی؟ منم یدفعه قاطی ! اخه من عصبانی نبودم چراااا این قدر بد منو قضاوت میکنه اعصاب ندارم این روزها..... خیلی فشار رومه

من خودم هم الان نمیدونم چی میخام

اصلا هم اروم نشدم و دعوا راه انداختم

بعد برای اینکه میزان عشقش رو بسنجم گفتم میرم قهوه میخورم با شش قاشق قهوه و .... منتظر بودم بغلم کنه بگه نخور خوب نیست اما نگفت منم خوردم و الان سرم درد میکنه! بعد الان آشتی کردیم و همه چی عشقولیه!

اما من خسته ام دلم میخاد یه مدت به معنای کامل تنها باشم برم یه جای دور یه دل سیر گریه کنم و بعدش دل اقای البالو برام تنگ بشه و وقتی منو ببینه از توی بغلش بفهمم چقدر دوستم داره 

من دلم میخاد برم توی اتاق خودم دلم میخاد مامانم برام میوه پوست ه

دلم میخاد بی منت بی دلیل یکی مثل مامان دوستم داشته باشه بدون اینکه ک چپ و راست قضاوتم کنه

دلم خونمون رو میخاد 

دلم میخاد این یکم سایشی ک بین منو اقای البالو پیش اومده بره و همه چی عشقولی بشه

من روحم مریض شده 

خسته شده

دلتنگ شده

کم آورده

اگه اینا نبود زندگیمون عشقولیه عشقولی بود

من فقط یه کوچولو دلم بغل میخاد بغلی که اگه توش سه ساعت هم گریه کنم نگه بس کن!

بابام با تمام غرورش یک ثانیه طاقت اشکای منو نداره و دنیا رو با تمام چیزای توش به هم میریزه

مامانم اگه بفهمه دارم غصه میخورم و گریه میکنم با تمام ارومیش مسبب اشکامو دعوا میکنه

چرا اقای البالو اشکامو نمیبینه ..... 

چرا بغلم نمیکنه بگه چرا باید عشقش گریه کنه و بره زمین و زمان رو ب هم بریزه

همه چی خوبه! من فقط یکم نا ارومم و سرم داره منفجر میشه 

هیچکی نمیفهمه چقدر روحم داغون و مریضه 

مهم نیست 

به زندگی عشقولی ادامه میدیم اما یه روزی ک خیلی نزدیکه خانم توت فرنگی جوری داغون میشه که اون روز خیلی دیره!

پس من همه ی این حسامو توی خودم میریزم و فقط از خوبی های روزهامون مینویسم!

-----------------------





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/18/post-8/هشت




هشت

درخواست حذف اطلاعات

خب توی طول روز! با کل حجم ناراحتی و عصبانیتم ولی پیام های عشقولی بین من و آقای البالو رد و بدل شد به طوری که کاملا اروم شده بودم 

عصر اقای البالو اومد دنبالم با هم اومدیم افیس اقای البالو بعد همه چی عشقولی پیش رفت تا اینکه اقای البالو داشت یه چیزی برام تعریف میکرد ومن داشتم فکر می اتفاقا فکرم هم کاملا مثبت بود و روی لبم هم لبخند بود! بعد آقای البالو گفت الان برای چی عصبانی هستی؟ منم یدفعه قاطی ! اخه من عصبانی نبودم چراااا این قدر بد منو قضاوت میکنه اعصاب ندارم این روزها..... خیلی فشار رومه

من خودم هم الان نمیدونم چی میخام

اصلا هم اروم نشدم و دعوا راه انداختم

بعد برای اینکه میزان عشقش رو بسنجم گفتم میرم قهوه میخورم با شش قاشق قهوه و .... منتظر بودم بغلم کنه بگه نخور خوب نیست اما نگفت منم خوردم و الان سرم درد میکنه! بعد الان آشتی کردیم و همه چی عشقولیه!

اما من خسته ام دلم میخاد یه مدت به معنای کامل تنها باشم برم یه جای دور یه دل سیر گریه کنم و بعدش دل اقای البالو برام تنگ بشه و وقتی منو ببینه از توی بغلش بفهمم چقدر دوستم داره 

من دلم میخاد برم توی اتاق خودم دلم میخاد مامانم برام میوه پوست ه

دلم میخاد بی منت بی دلیل یکی مثل مامان دوستم داشته باشه بدون اینکه ک چپ و راست قضاوتم کنه

دلم خونمون رو میخاد 

دلم میخاد این یکم سایشی ک بین منو اقای البالو پیش اومده بره و همه چی عشقولی بشه

من روحم مریض شده 

خسته شده

دلتنگ شده

کم آورده

اگه اینا نبود زندگیمون عشقولیه عشقولی بود

من فقط یه کوچولو دلم بغل میخاد بغلی که اگه توش سه ساعت هم گریه کنم نگه بس کن!

بابام با تمام غرورش یک ثانیه طاقت اشکای منو نداره و دنیا رو با تمام چیزای توش به هم میریزه

مامانم اگه بفهمه دارم غصه میخورم و گریه میکنم با تمام ارومیش مسبب اشکامو دعوا میکنه

چرا اقای البالو اشکامو نمیبینه ..... 

چرا بغلم نمیکنه بگه چرا باید عشقش گریه کنه و بره زمین و زمان رو ب هم بریزه

همه چی خوبه! من فقط یکم نا ارومم و سرم داره منفجر میشه 

هیچکی نمیفهمه چقدر روحم داغون و مریضه 

مهم نیست 

به زندگی عشقولی ادامه میدیم اما یه روزی ک خیلی نزدیکه خانم توت فرنگی جوری داغون میشه که اون روز خیلی دیره!

پس من همه ی این حسامو توی خودم میریزم و فقط از خوبی های روزهامون مینویسم!

-----------------------





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/18/post-8/هشت




نه

درخواست حذف اطلاعات

الان ساعت حدود یه ربع به ۹ صبح هست 

دیروز حدودای ساعت نه خواستیم بریم خونه که سر راه رفتیم فروشگاه یه عالمه لوازم آرایش خوجگل یدیم با یه ادکلن خیلی خیلی خوشبو.  من تا اومدم خونه پ خوشگل ممممم بعد خیلیییی حسم خوب شد فهمیدمممم آهااااااان وقتی ادم به خودش نمیرسه دلشششش میمیرهههههههههههه

بعد با آقای البالو شام پختیمممممم و خوردیم و با هم حرفیدیم و اقای آلبالو ظرفها رو توی ماشین ظرفشویی گذاشت و ماشین لباسشویی رو روشن کرددددد ( وقتی من داشتم خوشگل می ) 

بعد امروووووز ساعت شش و بیست دقیقه بیدار شدممممم تا هفت هی ساعت زدم پنج دقیقه پنج دقیقه :دی به من خیلییی حس باحالی میده اینجوری خو دنننننن هی پنج دقیقه بیدار بشی دوباره بخ بعد ده دقیقه دیگه بعد پنج دقیقه خخخخخ

بعد پاشدم فیله مرغ سرخ با برنج گذاشتم و یه پنکیک درست که این پنکیک مثل این پنکیک های چند لایه نیست خودم پنکیک چینی و کره ای را قاطی باهم یه چیزی درست خخخخخخ همه رو گذاشتم توی ظرف غذاها و غذاهای خودمو توی لانچ با خوجگلی که آقای آلبالو ب واسم ید گذاشتم و اومدیم من الان م و همه چی عالیه!

حس الانم: عشقولی

زندگی: عشقولی

ببینیم تا ا شب چی میشه خخخخخخ

پ نوشت: دیروز و روز قبلش خیلیییی روحم خسته و فشرده بود ب با مامانم و بابام لاین دادم و با اقای البالو وقت گذروندم و حس توجه گرفتم. وقتی راجع به خودمون دو تا میحرفیم و حس اهمیت رو با تمام وجود درک میکنم حس و حال دلم خوب میشه





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/19/post-9/نه




نه

درخواست حذف اطلاعات

الان ساعت حدود یه ربع به ۹ صبح هست 

دیروز حدودای ساعت نه خواستیم بریم خونه که سر راه رفتیم فروشگاه یه عالمه لوازم آرایش خوجگل یدیم با یه ادکلن خیلی خیلی خوشبو.  من تا اومدم خونه پ خوشگل ممممم بعد خیلیییی حسم خوب شد فهمیدمممم آهااااااان وقتی ادم به خودش نمیرسه دلشششش میمیرهههههههههههه

بعد با آقای البالو شام پختیمممممم و خوردیم و با هم حرفیدیم و اقای آلبالو ظرفها رو توی ماشین ظرفشویی گذاشت و ماشین لباسشویی رو روشن کرددددد ( وقتی من داشتم خوشگل می ) 

بعد امروووووز ساعت شش و بیست دقیقه بیدار شدممممم تا هفت هی ساعت زدم پنج دقیقه پنج دقیقه :دی به من خیلییی حس باحالی میده اینجوری خو دنننننن هی پنج دقیقه بیدار بشی دوباره بخ بعد ده دقیقه دیگه بعد پنج دقیقه خخخخخ

بعد پاشدم فیله مرغ سرخ با برنج گذاشتم و یه پنکیک درست که این پنکیک مثل این پنکیک های چند لایه نیست خودم پنکیک چینی و کره ای را قاطی باهم یه چیزی درست خخخخخخ همه رو گذاشتم توی ظرف غذاها و غذاهای خودمو توی لانچ با خوجگلی که آقای آلبالو ب واسم ید گذاشتم و اومدیم من الان م و همه چی عالیه!

حس الانم: عشقولی

زندگی: عشقولی

ببینیم تا ا شب چی میشه خخخخخخ

پ نوشت: دیروز و روز قبلش خیلیییی روحم خسته و فشرده بود ب با مامانم و بابام لاین دادم و با اقای البالو وقت گذروندم و حس توجه گرفتم. وقتی راجع به خودمون دو تا میحرفیم و حس اهمیت رو با تمام وجود درک میکنم حس و حال دلم خوب میشه





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/19/post-9/نه




نه

درخواست حذف اطلاعات

الان ساعت حدود یه ربع به ۹ صبح هست 

دیروز حدودای ساعت نه خواستیم بریم خونه که سر راه رفتیم فروشگاه یه عالمه لوازم آرایش خوجگل یدیم با یه ادکلن خیلی خیلی خوشبو.  من تا اومدم خونه پ خوشگل ممممم بعد خیلیییی حسم خوب شد فهمیدمممم آهااااااان وقتی ادم به خودش نمیرسه دلشششش میمیرهههههههههههه

بعد با آقای البالو شام پختیمممممم و خوردیم و با هم حرفیدیم و اقای آلبالو ظرفها رو توی ماشین ظرفشویی گذاشت و ماشین لباسشویی رو روشن کرددددد ( وقتی من داشتم خوشگل می ) 

بعد امروووووز ساعت شش و بیست دقیقه بیدار شدممممم تا هفت هی ساعت زدم پنج دقیقه پنج دقیقه :دی به من خیلییی حس باحالی میده اینجوری خو دنننننن هی پنج دقیقه بیدار بشی دوباره بخ بعد ده دقیقه دیگه بعد پنج دقیقه خخخخخ

بعد پاشدم فیله مرغ سرخ با برنج گذاشتم و یه پنکیک درست که این پنکیک مثل این پنکیک های چند لایه نیست خودم پنکیک چینی و کره ای را قاطی باهم یه چیزی درست خخخخخخ همه رو گذاشتم توی ظرف غذاها و غذاهای خودمو توی لانچ با خوجگلی که آقای آلبالو ب واسم ید گذاشتم و اومدیم من الان م و همه چی عالیه!

حس الانم: عشقولی

زندگی: عشقولی

ببینیم تا ا شب چی میشه خخخخخخ

پ نوشت: دیروز و روز قبلش خیلیییی روحم خسته و فشرده بود ب با مامانم و بابام لاین دادم و با اقای البالو وقت گذروندم و حس توجه گرفتم. وقتی راجع به خودمون دو تا میحرفیم و حس اهمیت رو با تمام وجود درک میکنم حس و حال دلم خوب میشه





منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/19/post-9/نه




ده

درخواست حذف اطلاعات

الان ساعت ده دقیقه به پنج هست و از صبح خیلی زود م

نمیدونم چرا چند روزه همش یه مگس میاد توی اتاق گیر میکنه 

خیلییییی خسته ام و بیشتر بهتره بگم روحم خستس حس میکنم به هیچ کاری نمیرسم و همه کاره ی بیکاری هستم !

امروز درس خوندم خداروشکر خوب بود ولی خب بازم باید کلی بخونم و باید یه متن زبان هم بنویسم امشب و هنوز یکی از درسهام مونده!  

احتمالا نیم ساعت دیگه آقای البالو میاد دنبالم و میریم خونه البته قبلش باید بریم تخم مرغ ب یم. طبق معمول تا برسم خونه لباس در نیاورده میپرم توی اشپزخونه یه چی درست میکنم بخوریم

بعدش احتمالا یه دوش بگیرم

بعدش باید درس بخونم و ورزش کنم

ای کاش مامانم اینا اینجا بودن 

من خیلی خسته و دلتنگم

حوصله ام هم سر رفته

دلم میخاد واقعا با مامانم بریم ید و چیز های دخترونه ب یم 

دلم تنگه شدیددددددددد

البته دیگه به اقای البالو نمیگم راجب هیجان هم کلا حرف نمیزنم 

اقای آلبالو شدیدا ادم خوب و مهربونیه اما جدیدا حس میکنم همش دوس داره من خوشحال باشم و به هیچ چیزی هم اعتراض نکنم چون اینجوری نظم زندگیش! به هم میخوره 

البته اگه اروم  و کلا هر جور  بهش اعتراضم رو برسونم و بگم چقدر خسته ام از این روال تکراری زندگی و خسته کننده- اینکه از ساعت شش باید پاشم که کارا رو م و اجازه بدم آقای البالو تا لحظه ا بخابه!!! و من چقدر غصه میخورم از این..... من مثل یه پادشاه باهاش رفتار میکنم اما خودم حس یه ملکه ندارم کلا حس کلفت دارم تا رعیت چ برسه به ملکه! والا... بی خیال داشتم میگفتم اگه بهش اعتراضم هم کلا برسونم هیچ نتیجه ای نداره

زندگی ما شدیدا ل کننده شده

اخه اگه خوشبختی هم تکراری بشه ل کنندس!!!! اینو میگم ک منظورم رو اشتباه نرسونده باشم ک زندگی مز فی داریم. زندگی اتفاقا خوبی داریم و اتفاقا خوشی هم زیر دلم نزده اما یه جورایی حس میکنم اقای البالو عین باباها نیست... یعنی حس میکنم مثلا مامانا اینقدر بدبخت نیستن توی خونه ها ک من این حس رو دارم 

حس میکنم خیلی فشار رومه

حس میکنم براش مهم نیستم 

از یه بعدی ک نگاه کنیم اتفاقا میبینیم ک خیلی براش مهم هستما

اما خب از یه بعد دیگه مهم نیستم

منظورم اینه که عین داداش بزرگتر حامیه

اما نمیدونم چرا در نقش شوهر ک بهش نگاه میکنم همش حرصم میگیره ازش

:(

حس میکنم احساساتم داره پوکیده میشه توی زندگی 

من خسته ام:( من دلم هیجان میخاد

دلم زندگی میخاد

دلم میخواد کمتر ازم کشیده بشه

کمتر از توقع داشت

کمتر 

دلم میخاد یه مسااااافرت تنهایی برم

:(

دلم میخاد برم یه جای دور دست هیچ ی بهم نرسه اون وقت اقای البالو هم قدرمو بیشتر میدونه

البته نه بابا..... این همه سر کاره بعدش ک میاد انگار نه انگار دلش هم تنگ شده

راستش منم زیاد دیگه حرفی ندارم

همیشه اقای البالو الگوی من هست اما در زمینه رفتار با همسر نه. امیدوارم در این زمینه مثل اون نشم ک انگار کم کم دارم عین خوودش میشم 

:(

ای کاش میشد کاری کنم ک مامانم اینا بیان..... اگه بیان من اینجوری اشک توی چشمام فوران نمیکنه وقتی اینو مینویسم......




منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/26/post-10/ده




یازده

درخواست حذف اطلاعات

مثل همیشه زود قضاوت

دیروز ک آقای آلبالو اومد دنبالم رفتیم فروشگاه ایرانی برام پفک چی توز طلایی با چی توز موتوری با کمپوت آلبالو و کمپوت گیلاس و ترشی و خیار شور و کالباس یدددددد بعد رفتیم فروشگاه تخم مرغ یدیم اومدیم خونه ظرف ها رو گذاشت توی ماشین ظرفشویی و منم همه قابلمه ها و ... رو شستم و اشپزخونه تمیز و آقای آلبالو برام یه غذای فوق خوشمزه پخت و من رفتم دوش گرفتم و غذا خوردیم و کلی باهم حرف زدیم و ورزش هم کردیم! شب من خمیر بربری گذاشتم و صبح املت با بربری درست

یه دلخوری کوچیک صبح پیش اومد اما سری رفع شد 

میخام بگم اگه زندگی رو بد ببینیم ممکنه خوشی ها رو به خاطر اتفاقاتی که هنوز نیفتاده و شاید اصلا هم قرار نیست اتفاق بدی بیفته اب کنیم

ایشالا خوشی ها هیچ وقت فدای فکر های بد نشن 

زندگی: عشقولی






منبع : http://strawberryandsourcherry.blogsky.com/1397/07/27/post-11/یازده