بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

The Blue

آخرین پست های وبلاگ The Blue به صورت خودکار از بلاگ The Blue دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



نمیتونم بگم

درخواست حذف اطلاعات

نمیتونم یک جا بند شم، نمیتونم چیزی بخونم یا چیزی بنویسم یا با ی واقعا حرف بزنم، فقط میتونم برم پیاده روی طولانی و دوچرخه سواری و رانندگی با سرعت و با خودم حرف بزنم و تصور کنم دارم با آدمای مختلف حرف میزنم و به جای اونا جواب خودمو هم میدم. متاسفانه تا وقتی هوا روشنه و آفتاب روی سرمه نمیتونم، من از خورشید خوشم نمیاد، باعث میشه پیشونیم عرق کنه. به خاطر همین کل روز منتظرم که غروب شه بعد میرم بیرون ولی روز خیلی طولانیه و شب کوتاه.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/93




میرم، درست تو یه روز بارونی.

درخواست حذف اطلاعات
یک هوای بارانی دلگیری شده، من از هوای بارانی دلگیر متنفرم. من از هوای بارانی متنفرم، من از باران متنفرم. یاد آ ین وقتی که باران میبارید میفتم، یاد یک باری که رفته بودیم دوچرخه سواری، خسته شدم نشستیم روی تاب وسط بلوار، بعد من یک ی براش تعریف ، مورد علاقه م eternal sunshine of the spotless mind، بعد ادامه دادیم رفتیم تا خود کوه، از آن بالا دیدیم یک ابر گنده ای دارد سطح شهر را میگیرد. گفت میخوایم با خواهرم بریم بیرون، گفتم دلم براش تنگ شده. گفت میای؟ گفتم آره. گفت خب زود بریم که زیر باران نمانیم. زیر باران م م ولی، در عمرم باران به آن شدیدی ندیدم. تو کفش هام هم آب جمع شده بود، همه جام خیس بود، رفتیم خانه شان لباس عوض کردیم، مادرش به من لباس داد، رنگ مال خودم بود. همین دیگه، بعدش پیتزا خوردیم و رفتیم. من منتظرم دو سه ساعت که بگذرد برم دوچرخه سواری بازم، ولی من تنها م اینبار. البته یک خوبیش اینست که هرطوری برم ی نیست بگه یواش برو یا مواظب باش. با کله میفتی تو شیب و پیچ و شیشه ماشینا، آره. الان میخوام درس های هفته بعد را بخوانم بعدش میرم.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/94




پس برو حبیبی

درخواست حذف اطلاعات

میخوای بری؟ پس برو. نمان. نبینمت.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/95




هرچی

درخواست حذف اطلاعات
یکهو احساس افسردگی ، نمیدانم چه م شد. دلم نمیخواهد از خانه خارج شوم.بیرون از خانه حوصله ام خیلی سر میرود.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/96




کلر زندگی

درخواست حذف اطلاعات

من دنبال عشق و اینها نیستم، هیچوقت نبودم. من دوست دارم اوقات خوشی را با دیگران بگذرانم و بعد کمی هم برای خودم تنها باشم، غذاهای سبک بخورم و زیاد بخوابم. همین.

ولی گاهی دلم میخواهد ی موهایم را بو کند و بگوید سرت بوی نارگیل میدهد.

به یگانه گفتم اینجور وقت ها باید مثل دارو که سریع توی حلقت میریزیش، یا مثل وقتی که آب است میرود توی بینی ات ولی وسط شنا هستی و مجبوری همینطوری ادامه دهی تا آ ش، فقط یک کاری کنی بگذرد تا برسی به وقتی که دوباره دلت نمیخواهد ی مویت را بو کند.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/97




سیاه چاله

درخواست حذف اطلاعات

قوطی قرص زینکی که یده بودم، باید صدتایی میبود ولی فکر میکنم مجموعا ۲۰ قرص توی آن باشد، درش قبلا باز نشده ولی حواسم نبود. امشب فهمیدم.

موهایم بلند نمیشوند، دلیل اینکه مشتاقم موهایم هرچه زودتر بلند شوند این است که فکر میکنم موی انسان همچون یال شیر نشانه ی ابهت اوست. دو سال پیش خودم توی موهایم را اندازه یک بند انگشتم کوتاه و هرگز پشیمان نشده ام، ولی الان -بعد از چندین بار سلمانی رفتن و هم اندازه پس کله و جلوی کله- تازه به شانه ام میرسد.

زندگی ام سبک و زیبا شده، احساس میکنم، مدت ها بود احساس نکرده بودم، شاید همان حوالی دو سال، آ ین بار یادم است که کنکور داده بودم و حتی تا اوایل هم حالم مساعد بود ولی بعد دوباره وارد یکی از آن ریتم های زندگی ام شدم که ده سال اخیر واردش شده ام و داغان از سمت دیگرش درآمده ام. از چه صحبت میکنم؟ سیاهچاله ای هست که مرا به درون خود میکشد. یا اینکه من سیاه چاله ای هستم که مشکلات مشابهی را در طول سالیان یکی پس از دیگری جذب کرده ام. از چه صحبت میکنم؟

شنبه همین هفته بود که نتیجه ی امتحان ایمنی شناسی ام آمد، برای بار دوم نمره ی قبولی را ب ن ، بار اول که درس را ترم بهار برداشتم موفق به گذراندن آن نشدم و بار دوم هم ترم تابستان بود که باز هم علیرغم تلاش زیاد نتوانستم. ناراحت بودم و شرمسار از اینکه والدینم لابد فکر میکنند درس نخوانده ام زیرا فکر میکنند لابد به اندازه ای هوش دارم که درس را بخوانم و پاس شوم، ولی این درس برای من سخت بود و برای هیچ دیگری نه. عصر ساعت هفت روی پشت بام خوابگاه رفته بودم که آ ین سیگاری که در جاسیگاری ام داشتم بکشم، سیگار مز فی بود، وینستون آبی، از سیگار سبک خوشم نمی آید، آدم اگر قرار است ماهی دو بار سیگار بکشد باید سیگارش سنگین باشد که سرش سبک شود مثل بهمن، وینستون چه لوس بازی ای است؟

به هر جهت، یک چهارم انتهایی سیگار باقی مانده بود که به این فکر که این پسره دوباره عجب بازی سر من در آورد، چرا این کار را میکند؟ ولی یادم افتاد که خودم این کار را با خودم ، یادم افتاد که حتی قبل از پسره هم من دقیقا همین حال را داشتم و درواقع پالانم عوض شده ولی خودم نه. قبل از قبل از آن هم همینطور، همینطور قبل از قبل از قبل از...

سعی به خاطر بیاورم آ ین باری که حالم این شکل نبوده مربوط به چه زمانیست، به این نتیجه رسیدم که کلاس چهارم، حدودا فکر میکنم پاییز... کمی به عقب برگشتم و خودم را دیدم که بین دوست صمیمی ام و دختری که میخواهد با او دوست شود گیر کرده ام، نمیخواستم دوست صمیمی من با دیگری دوست شود، دلم میخواست همه ش برای خودم باشد. بهش گفتم فاطمه، با این دختره دوست نشو، آدم مز فی است، فاطمه بهم خندید، فکر کنم دلش سوخت.

این نمونه ی ک نه ی ساده ای از همین وضعیت کنونی من است. اینکه من همیشه ی را دارم که زیاد هم بهش محل نمیدهم و دوستش ندارم و موی دماغ میدانمش، ولی در عین حال میخواهم که جلوی دست باشد. سپس ی از راه میرسد که نفر شماره ۱ را از توی قفسه من برمیدارد و آنوقت است که من میفهمم فرد شماره ۱ تمام چیزی است که من میخواهم و اوست که در این دنیا باهاش راحتم و فرد شماره ۲ است و من از شماره ۲ متنفرم و بهش حسودی میکنم و...

بله این داستان سیاه چاله ی رقت انگیز من است، اول با فاطمه، چهارم دبستان، سپس با کیمیا، سوم راهنمایی، شکور سوم دبیرستان، آناهیتا چهارم دبیرستان، احسان سال اول و در آ آرمین، سال دوم . این آ ی البته با بقیه تفاوت ریزی داشت آن هم این بود که فقط دوست صمیمی ام نبوده بلکه مثلا به خیال خودم عاشقش هم بودم. به هر حال، من همیشه یک نفر را پیدا میکنم، یا بهتر است بگویم همیشه یک نفر مرا پیدا میکند تا دوستم داشته باشد و مدام اطرافم باشد، سپس من او را از خودم میرانم و آنقدر میچزانم تا سمت دیگری برود، بعد که خواست برود، در آ ین قدم ها و قبل از بسته شدن در پشیمان میشوم ولی در یک ثانیه ی بعدش بسته میشود. من میمانم و افسردگی ای که فکر میکنم به خاطر ترک شدن توسط تنها آدم درک کننده ی روی زمین است و حسادتی که به شخص شماره ۲ دارم و همه حرصم را توی ذهنم سر او خالی میکنم و همین. ده سال است که من دور خودم چرخ میخورم و ناگهان فهمیدم که من خودم نویسنده ی اوضاعم هستم. هیچ یک از انی که قبلا شدیدا مشتاقشان بودم را دیگر نمیخواستم( بعد از اینکه دوباره به هم برگشته بودیم، چون همه آنها برگشتند) و هیچ حسی هم به انی که قبلا دیوانه وار ازشان متنفر بودم(افراد شماره ۲) نداشتم، هیچی، هیچکدام از من بهتر نبودند، البته از نظر خودم که ملاک های برتری عجیبی دارم. خلاصه اینکه فرد شماره ۱ و فرد شماره ۲ انی اند که من ناخودآگاهانه جذب میکنم و شاید ناخودآگاهانه از وجودشان در زندگی ام لذت میبرم... لحظه عجیبی بود، بالا ه ریشه ی مشکلاتم را پیدا کرده بودم و پی بردن به معما، خودش نیمی از راه حل معماست.

سیگارم تمام شده بود، کمی قدم زدم و سعی هر باری که از این ده سال خودآزاری روی دوش داشتم را بتکانم. احساس و سبکی عجیبی بهم دست داد.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/91




فکر اسید است

درخواست حذف اطلاعات
سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم که دلم براش تنگ نشه، ولی متاسفانه یه لحظه بیکار شدم و یاد یه سری خاطرات خوب افتادم و حالا باید خودمو جمع کنم. به هر حال هنوز گزینه آ روی میزه و من یکم وقت دارم.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/92




وقتی احساساتی ام حوصله خودمو ندارم

درخواست حذف اطلاعات
آخ، حال بدی دارم، دلیلی ندارم. گاهی که خیلی غمگینم دلم میخواد یه غذای پر فلفل بخورم، انقدر تند و فلفلی که اشکم در بیاد و بعد یه دل سیر گریه کنم، اگه یهو ی برسه و بگه چرا گریه میکنی؟ از چی ناراحتی؟ بهش میگم ناراحت نیستم، گریه میکنم چون دارم میسوزم چون غذام تند بود.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/81




ناتوانی

درخواست حذف اطلاعات

سلام، من خسته م.

دو تا از درس های این ترم رو افتادم، ترم تابستون برشون داشتم و از همین شنبه شروع میشه، ولی خسته م، تازه یک هفته س که امتحاناتم تموم شده... خسته م، نمیخوام برم یه شهر دیگه، ولی مجبورم.

اونم میاد، ولی با من نمیاد، به خاطر من هم نمیاد. نمیدونم چرا میاد، یعنی دلم میخواد بگم نمیدونم، دلم میخواد ندونم. کاش نمیدونستم، کاش نمیدیدم، کاش یادم میرفت.

امروز بهش گفتم دیگه نمیتونم ادامه بدم، فکر می میتونم ولی دیگه نمیتونم، گفت نمیدونم میخوام چیکار کنم.

باید انتخاب کنه، بهش هم گفتم، بالا ه باید انتخاب کنه.

چیز که نیستیم، مجبور.

این وضع غیرممکنه، من دیگه نمیتونم، حتی نمیتونم بنویسم.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/82




گولم نزن.

درخواست حذف اطلاعات
کاش با من صادق باشی. با من حرف بزن، درددل کن، ازم چیزی پنهون نکن تا بتونم کمکت کنم، میدونم با خود من هم مشکل داری ولی باور کن میتونم کمکت کنم، میگن خوب درک میکنم.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/83




بالا ه

درخواست حذف اطلاعات

قبل از نوشتن احساس میکنم به کمی کمک احتیاج دارم، بین این خط و خطوط بعدی یک وقفه زمانی وجود داره.

خب حقیقت اینه که الان یکمی گیجم و یکمی میخوام بالا بیارم و یه عالمه پشیمونم از تماااام تصمیماتی که در طول زندگیم گرفتم. خوابم هم میاد. قبلش میخواستم درمورد یه سری چیزا بنویسم تو مایه های اینکه هربار میام دلمو خوش کنم میبینم نه بابا طرف اصلا تو باغ ما نیست، تو باغ مجاوره. ولی الان حال ندارم.

your love leaves me cold

your love leaves me cold

your love leaves me cold

your love leaves me cold

your love leaves me cold

your love leaves me cold

...your love leaves me cold

your love leaves me cold

your love leaves me

your love leaves me

your love





منبع : http://sophie.blog.ir/post/88




زد به سرم

درخواست حذف اطلاعات

راستش دختره یه جور خوبیه و منم دوستش دارم حتی. دلم میخواد برم من.

...cheers darlin' , cheers to you and your lover




منبع : http://sophie.blog.ir/post/89




سنگ سرد

درخواست حذف اطلاعات

ی هست که هروقت احوال مرا میپرسد میفهمم وضعم از آنچه که خودم خبر دارم اب تر است. مثل یک موجود بد یمن، جغد شوم بد خبری، سیاه کننده ی روزگار خا تری.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/90




سفره ی خوشگل

درخواست حذف اطلاعات
از پنجنشبه، هشت مهر ۹۵ تا امشب چیزی ننوشته بودم. امشب میخواهم از فرد خاصی بنویسم که ۹ مهر ۹۵ دیدم. ی که ازش حرف میزنم ی نیست که مثلا دلم را ربوده باشد، امیداورم اینطور فکر نکنید. بلکه املاک معنوی ام را واقعا از من گرفت، دوستانم را، اعتمادم را، خوشحالی کاذبم و تمام احساسات پوچم. روح توخالی ام را از من گرفت، مغز پوکم و لوح سفید زندگی ام، همه را برد. نه برای خودش، چون میدانید که ی نمیتواند از روح توخالی دیگری استفاده کند. ولی اینها را از من ربود و من فلج شدم. من اکنون تنها، بی اعتماد، غمگین، احساساتی، خودم را تازه شناخته م انگار. خوشحال باشم؟ نمیدانم چه هستم، چیزهایی را از دست داده ام که برایم مهم بودند ولی مفید نه. آن آدم مرا پرت کرد دور دور ها تا گم شوم، من گم شدم و من دنبال خودم دویدم و گشتم و گشتم تا خودم را پیدا که ترک برداشته بود ولی نش ته بود، نو نوارش و آنرا در جای امنی پیش خودم نگه داشتم، اینکه آدم خودش را بالا ه پیدا کند خیلی حس خوبی است ولی نمیدانم ارزش گم شدن را دارد یا نه؟



منبع : http://sophie.blog.ir/post/74




'r

درخواست حذف اطلاعات

۲۱ اردیبهشت امسال بود. رفتیم شهربازی، هیچ نبود، هیچ به جز به ما. گفتیم کدوم دستگاه رو برای دو نفر روشن میکنید؟ گفت هرچی بخواین. رفتیم رو چرخ و فلک، گفت خب بعد از اینجا کجا بریم؟ بریم چای بخوریم؟ گفتم بریم. میگفت یه جایی رو میشناسم، طرفای فلان میدون...

یادش نبود که قبلا از اون دکه چای برام گفته، برام گفته بود، یه بارم رفته بودیم ولی بسته بود، حدود ۶ ماه پیش.

یه جایی هست، یه خیابون تو کوه ها. به ندرت ی رد میشه، منظره ش ولی قشنگه. چای رو بردیم اونجا، داغ داغ. شب بود، تاریک و ابری. چیزی نگفتم، اونم چیزی نگفت. آ ین باری که اونجا بودیم، روزگار خیلی خوبتری بود، از اونموقع نیومده بودم، نمیدونم اون اومده بود یا نه، پرسید به چی فکر میکنی؟ گفتم زرنگی؟ خودت به چی فکر میکنی؟

-از خودم بدم میاد.

گفتم: چرا؟

-آ ین باری که اینجا بودیم، یادته روی اون سنگ نشستیم؟ یه حرفایی بهت زدم...

یادم بود که دم دمای یه غروب تابستون اونجا بودیم، یادم نمیومد چی میگفتیم.

پرسیدم: کدوم حرفا؟

-یه قولایی بهت دادم...

یکم سبک سنگین کرد، دوباره گفت: قول دادم هیچوقت اذیتت نکنم...

سکوت شد. دلم میخواست خیلی سریع، خیلی راحت بگم: خب نکردی! ولی نتونستم، خیلی سعی ، حتی سعی دروغ بگم... به خودم میتونستم دروغ بگم، ولی به اون نه. از این درگیری با خودم مچاله شدم، گفتم: خب نکن.

یکم دلم برای خودم سوخت، چای ها رو سر کشیدیم، دیگه داغ نبود. دستمو گرفت، این داستان دوباره شروع شد.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/76




چرند محض

درخواست حذف اطلاعات

زمان چیز عجیبیه، در عین حال، تنها چیزی که در طول تاریخ به سادگی و اص خودش باقی مونده زمانه. فقط یک ویژگی داره و اون اینکه دائم در جریانه، همه چیز تغییر میکنه همه چیز...

.

گاهی چیزی رو میخوایم داشته باشیم، زمانی میگذره و بعد بدستش میاریم ولی همین گذر زمان باعث شده دیگه اونو نخوایم. وقتی آدم، دلش میخواسته و حالا نمیخواد، دنیا کمی در نظرش پوچ میاد.

چیزهایی بوده که از صمیم قلب میخواستم و نداشتم، افرادی، محبت هایی، که مدتها بعد به شکل شدیدی خودشونو بهم عرضه . و اون لحظه، متوجه شدم که خیلی وقته که دیگه دلم اینو نمیخواد، این آدم رو. و با خودم فکر میکنم "هرچی/هرکی الان ندارم و میخوام هم یه روز دیگه نمیخوام" و بعد، دیگه برام مهم نیست چی رو دارم و چی رو ندارم.

ها، زمان میدونی یکم شبیه چیه؟ نوار نقاله های فرودگاه. هی دور میزنه تا چمدونت رو برداری. برنداری میره دوباره میاد، البته اگه دست دست کنی ممکن هم هست یکی دیگه برش داره. مثال خوبی نبود.

دو ساعت دیگه امتحان میکروب شناسی عملی دارم و نشستم اینجا درباره داشته ها و نداشته ها، خواسته ها و نخواسته هام صحبت میکنم، قصد ادامه دادن هم دارم.

امیدوارم در طول خواستن و نخواستن های زندگی، خواسته های افرادی که نخواستیم نشیم، بهشون آسیب نزنیم، من بعضی وقتا نگرانم که به بقیه آسیب بزنم.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/79




ایی که نمیشناسم رو خیلی دوست دارم

درخواست حذف اطلاعات
دلم برای صاحب وبلاگ rendezvous تنگ شده، وبلاگش ناپدید شده، خودش هم نیست. کاش میشناختمش، آ ین باری که ازش خبر گرفتم وضعیت روحی خوبی نداشت. کاش میتونستم بازم ازش خبر بگیرم.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/80




وقتی احساساتی ام حوصله خودمو ندارم

درخواست حذف اطلاعات
آخ، حال بدی دارم، احتمالا به حاطر پی ام اس باشه چون دلیل دیگه ای ندارم. گاهی که خیلی غمگینم دلم میخواد یه غذای پر فلفل بخورم، انقدر تند و فلفلی که اشکم در بیاد و بعد یه دل سیر گریه کنم، اگه یهو ی برسه و بگه چرا گریه میکنی؟ از چی ناراحتی؟ بهش میگم ناراحت نیستم، گریه میکنم چون دارم میسوزم چون غذام تند بود.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/81




ناتوانی

درخواست حذف اطلاعات

سلام، من خسته م.

دو تا از درس های این ترم رو افتادم، ترم تابستون برشون داشتم و از همین شنبه شروع میشه، ولی خسته م، تازه یک هفته س که امتحاناتم تموم شده... خسته م، نمیخوام برم یه شهر دیگه، ولی مجبورم.

اونم میاد، ولی با من نمیاد، به خاطر من هم نمیاد. نمیدونم چرا میاد، یعنی دلم میخواد بگم نمیدونم، دلم میخواد ندونم که به خاطر یکی دیگه میاد. کاش نمیدونستم، کاش نمیدیدم، کاش یادم میرفت.

امروز بهش گفتم دیگه نمیتونم ادامه بدم، فکر می میتونم ولی دیگه نمیتونم، گفت نمیدونم میخوام چیکار کنم.

باید انتخاب کنه، بهش هم گفتم، بالا ه باید انتخاب کنه.

چیز که نیستیم، مجبور.

این وضع غیرممکنه، من دیگه نمیتونم، حتی نمیتونم بنویسم.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/82




گولم نزن.

درخواست حذف اطلاعات
کاش با من صادق باشی. با من حرف بزن، درددل کن، وراجی کن، زرتو بزن، ازم چیزی پنهون نکن تا بتونم کمکت کنم، میدونم با خود من هم مشکل داری ولی باور کن میتونم کمکت کنم، میگن خوب درک میکنم.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/83




هیچم

درخواست حذف اطلاعات

من لاوکادیویی هستم که یک زمانی شیر بود، الان شیر نیستم، آدم هم نیستم، من نمیتونم حرف بزنم ولی حرفام خیلی زیاد شدن، دلم هم خیلی تنگ شده، به خاطر همین حرفام از دلم سرریز میکنن میریزن روی زمین، میرن زیر پا، له میشن.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/84




پنجاه و پنج و سه دهم

درخواست حذف اطلاعات
عادتم این است که وقتی از خواننده ای خوشم بیاید، تمام آهنگ های او را و فقط اهنگ های او را تا مدتی-حداقل یک ماه- گوش خواهم داد. الان نوبت هادی پاکزاد است.احساس میکنم دوباره همان آدم سابق شده م، که فکر می خیلی نفهم است. البته وقتی آدم چیزی را بفهمد دیگر هیچوقت مثل سابق نمیشود و من که هیچوقت دوست داشتن را نمیفهمیدم، پس از مدتها آن را یاد گرفتم.حالا هرچقدر هادی پاکزاد بگوید دوست داشتن و عاطفه، گناه طبیعت است برای آنکه ما حلقه ی بعدی زنجیره تولید مثل باشیم و غریزه ی تولید نسل باعث توهمی به نام عشق میشود... راستش پاراگراف بالا را وقتی شروع قصد داشتم با "نظر من عوض نمیشود" تمام کنم ولی نتوانستم. یک مدتی خیلی بیقرار بودم ولی الان نه. وقتی آن بودم دلم میخواست این باشم و الان میخواهم باز هم چیزی بهم حس غم و مچاله شدن بدهد، عجیب است که انسان به افسردگی هم معتاد میشود. حرف از این زدم، مطمئنم او هم به افسردگی معتاد است. تصور کنید ی که دوستش دارید سیگار میکشد ولی قول میدهد که آن را کنار بگذارد. بعد از آن هروقت که دوباره سیگار بکشد شما ناراحت میشوید که او به "اعتیاد" خود برگشته و دوباره خود را می آزارد(البته اینکه سیگار آزار دهنده است یا نه را من کلی بحث درباره ش دارم). حالا شما ممکن است انی را هم مقصر بدانید که باعث سیگار کشیدن دوباره اش شده اند مثلا دوستی چیزی، از همین حرف های کلیشه ای حال بهم زن. من هم قبلا که حرف نمیزدیم، هروقت می دیدم ح افسرده دارد و باز به آغوش اعتیاد محبوبش-افسردگی- میرود و آنجا لم میدهد ناراحت میشدم یک جور ناراحتیِ تعصب وار- از میم ناراحت میشدم که انقدر عرضه ندارد نگذارد این اتفاق بیفتد. هرچند شاید من خودم هزار بار بدتر از میم بودم و هستم ولی به هر حال اگر فلانی قرار است انقدر در خودش فشرده باشد ترجیح میدادم با من باشد و فشرده باشد تا با دیگری و باز هم فشرده. تعصب هم که همه میدانند چیز ی است و هیچ متعصب را دوست ندارد. همین دیگر، الان هم وضعیت تغییری نکرده و من همچنان که هیچ کاری از دستم برنمیاید، فقط به دنبال مقصرین جریان اعتیاد او به افسردگی میگردم و خودم را هم محکوم میکنم. نهایتا فکر میکنم ی که انگشت نشانه "تقصیر" را به سمتش گرفتم تصویری در آینه بیش نیست، چاره ساده ست: باید بروم.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/87




امروز ۱۸ آذر

درخواست حذف اطلاعات
اگر تا یک ماه دیگر این وضع ادامه پیدا کند خودم را راحت میکنم.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/71




دلتنگم و...

درخواست حذف اطلاعات

امشب حالم بد است، دلم تنگ است، سرم پر از خاطره است. آهنگمان را گوش میدهم و غصه میخورم. بهتر است بگویم امشب "هم" حالم بد است...

به تمام خاطراتم رجوع میکنم، چه وصله های ناجوری روی هر یک چنگ انداخته. در ذهن خودم دوباره به آن روز برمیگردم و پایان قشنگ تری برایش میسازم. با او صحبت میکنم، پای حرفهایش مینشینم، مرا میفهمد.

انقدر درباره اش خیال پردازی کرده ام که یک موجود خیالی ازش ساخته ام. این مخلوق را از خود او بیشتر دوست دارم، دیگر خودش را دوست ندارم، فقط تصور ذهنی خودم را دوست دارم. هرطوری بخواهم رفتار میکند، هرطوری بخواهد هستم. ی که در ذهنم دوست دارم از او زیباتر است، آرام تر، عاقل تر، و مرا آن طوری دوست دارد که میخواهم و حتی بهتر. دوست داشتم خیالاتم واقعی بودند، که این آدم به تصورات من تبدیل شود یا تصورات من به شکل آدمی درآیند. دلم برای آدم خوب توی خاطراتم تنگ شده است. برای ی که این اوا میدیدم نه، برای ی که اولین بار دیدم. برای ی که مرا خیلی خاص میدانست. خاصِ خوب، نه خاصی که خودم خودم را میپندارم. یک جور خاص دیوانه نه، بلکه یک آدم جادویی. من دلم برای جادویی بودن در ذهن او تنگ شده. دلم برای اینکه هرجا باشیم فرق نمیکرد تنگ شده. دلم برای خیلی چیزها تنگ است، ولی برای خود الانش نه.





منبع : http://sophie.blog.ir/post/72




instant crush

درخواست حذف اطلاعات

من الان تمام مطالب وبلاگم خوندم، متوجه شدم از ۱۴۶۹ روز پیش که این وبلاگ رو ساختم حالم کم و بیش همین بوده. احتمالا قبل از اون هم همین بوده و از این به بعد هم همین باشه. ناراضی نیستم، ولی دلم برای خودم سوخت یکم.

what it all could be, what it all, what it all could be...with you.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/73




خائن منم، و خائن اوست. و خائن آن دیگری ست.

درخواست حذف اطلاعات
از پنجنشبه، هشت مهر ۹۵ تا امشب چیزی ننوشته بودم که ی از آن سر دربیاورد. بعد هم متنی نوشته بودم که بوی غریبی میداد و خواننده را شاکی میکرد.متاسفم. تمام این مدت به شما خیانت کرده بودم و یک وبلاگ دیگر هم داشتم. ولی آنجا راحت نیستم، ازش متنفرم. چیزهای عجیب و غزیبی توی آن نوشته ام که از هیچکدام خوشم نمی آید. هشت مهر ۹۵ را ولی یادم نمیرود. چون فردایش ی را دیدم که زندگی ام را تغییر داد. فردی که قبلا هم میشناختم ولی تا قبل از آن روز باهاش ارتباطی نداشتم. ی که اگر او نبود، هر دیگری هم میتوانست به جایش همین کارها را انجام بدهد ولی خودش به عالی ترین شکل ممکن انجام داد و مرا از پای بست ویران کرد. هرچه داشتم را ربود و یک آب هم رویش میل فرمود. ولی ۹ مهر ۹۵ به من و او واقعا خوش گذشت، مخصوصا به من. بگذریم. ی که ازش حرف میزنم ی نیست که مثلا دلم را ربوده باشد، امیداورم اینطور فکر نکنید. بلکه املاک معنوی ام را واقعا از من گرفت، دوستانم را، اعتمادم را، خوشحالی کاذبم و تمام احساسات پوچم. روح توخالی ام را از من گرفت، مغز پوکم و لوح سفید زندگی ام، همه را برد. نه برای خودش، چون میدانید که ی نمیتواند از روح توخالی دیگری استفاده کند. ولی اینها را از من ربود که مرا فلج کند و خودش را قوی تر. من اکنون تنها، بی اعتماد، غمگین، سرشار از احساسات پرمفهوم، دارای روحی غنی تر و عقلی کامل تر هستم. خوشحال باشم؟ نمیدانم چه هستم، چیزهایی را از دست داده ام که برایم مهم بودند ولی مفید نه. چیزهایی بدست آوردم که مرا تا آ عمر کمک میکنند. آن آدم، هیولا، هرچی، مرا پرت کرد دور دور ها تا گم شوم، من گم شدم و من دنبال خودم دویدم و گشتم و گشتم تا خودم را پیدا که ترک برداشته بود ولی نش ته بود، نو نوارش و آنرا در جای امنی پیش خودم نگه داشتم، اینکه آدم خودش را بالا ه پیدا کند خیلی حس خوبی است ولی نمیدانم ارزش گم شدن را دارد یا نه؟



منبع : http://sophie.blog.ir/post/74




گوشه ای برای عنکبوت غمگین

درخواست حذف اطلاعات

به نظر می رسد که تا ی ها فقط مستقیم می روند. به خاطر همین مجبور شدم از کتابخانه تا خانه سه بار تا ی بگیرم. و بقیه را پیاده بروم. ولی فکر میکنم تا مدتی دیگر انقدر خسته بشوم که حتی سر کوچه ی خودمان بایستم و منتظر این ماشین های زرد شوم تا سوارم کند و ببرد توی کوچه.

بحث تنبلی شد، یک داستانی یادم افتاد که خیلی مربوط نیست ولی یک کم که هست. ی هست، که الان ازدواج کرده؛ یعنی خیلی بزرگ است. و زمانی که مدرسه میرفت، مدرسه شان دیوار به دیوار خانه شان بود... حوصله ندارم. اینجا یک استیکری میگذارم که بعدا تعریف کنم آخه خیلی بامزه است.


دلیلی که یکی دو ماه اخیر را به کتابخانه زده ام این است که توی خانه نهایتا به افکار چسبناک و غمگینی دامن می زنم که متوقف شان نیاز به نیروی زیادی دارد که در خودم نمیبینم. افکار چسبناک و غمگینی که برخلاف آنچه بعضی ها فکر میکنند ربطی به کنکور ندارد. ولی قسمت چسبناکتر و غمگینتر آن که بعدا می آید به کنکور مربوط می شود. نمیدانم دوست را با چه چیزی اعتبار سنجی میکنند. یا اینکه اصلا چطوری آدمهای معمولی به دوست تبدیل میشوند. ولی میدانم که یک ربطی به ارتباط و تماس و این قبیل فعالیت ها دارد. فکر میکنم اگر یک نفر در محیطی باشد و یک نفر دیگر هم همینطور، و هیچ از آن دو نفر در حالی که نفراول را دیده به او سلام نکند و توجهی نشان ندهد، آنها دوست نیستند. و همچنین اگر دو سه هفته تماس تلفنی هم نداشته باشند، دوست نیستند.


من پشیمانم که چرا به جای اینکه در حال مرور گروه های عاملی باشم در حال نوشتن این مطالب بی ارزش هستم.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/55




بخشش لازم نیست ش کنید.

درخواست حذف اطلاعات

می توانید عنوان را هرطور که دوست دارید بخوانید. یا هرطور که صلاح میدانید. دوست داشتن با صلاح دانستن فرق دارد و این را حتما میفهمید.

بخشش، لازم نیست ش کنید.

بخشش لازم نیست، ش کنید.

در فکر ایجاد تغییراتی در وبلاگم هستم ولی احساس خائنان را دارم. خائن به آبی، خائن به سیاه. اتفاقا اینها رنگهای مورد علاقه ی من هستند ولی خا تری مدتی است که با آنها رقابت میکند و عاقبت امروز مشخص خواهد شد که چه ی برنده است. شاید دلیل اینکه اخیرا از خا تری خوشم آمده و به دنبال تغییرات هستم این است که صرفا میخواهم جلب توجه کنم.

ضمنا گفتنی است که من دو سه باری است که قسمت بعدی داستانم را مینویسم ولی به دلایل مختلفی مثل قطع برق و اینها همه ی داستانم از بین می رود. وسوسه شدم که آنرا هم مثل نیمکت پایان تلخی بدهم که دیگر برایم دهانش را کج نکند. مثلا ز له ای، و سپس آوار شدن همه چیز.

درس زیست ما به باکتری ها رسیده و باید اسم ده ها باکتری بیخود را با تمام کارهای مس ه ای که انجام میدهند حفظ کنیم.

-------

پی نوشت: این متن کاملا تحریف شده و سانسور شده است.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/56




من نمیشناسم.

درخواست حذف اطلاعات
کاش میشد ى را فراموش کنم، دست ببرم توى خاطراتم و او را کاملا پاک کنم. از این به بعد اگر ى تو را از من بپرسد به او میگویم که من نمیشناسم.



منبع : http://sophie.blog.ir/post/60




پیدا نمیکنى.

درخواست حذف اطلاعات

چرا وبلاگ من با میانگین بازدید کننده ٢ نفر و ٦ نمایش در روز باید روز گذشته ٧٧ نمایش از ٤ بازدید کننده داشته باشه؟ آناهیتا مطمئنم که تو بودی.




منبع : http://sophie.blog.ir/post/61