بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

هدیه ی آسمانی

آخرین پست های وبلاگ هدیه ی آسمانی به صورت خودکار از بلاگ هدیه ی آسمانی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



شعر گفتن آقا سید حسین

درخواست حذف اطلاعات

با باباش رفته بیرون .بارون شروع کرده به اومدن. با خوشحالی اومده خونه میگه شعر گفتم:

داره بارون میاد    نونوایی با مون (نون ) میاد

بعد هم در حالی که داره سوی میپوشه بره بیرون و توی راه پله و توی پارکینگ و خیابون، بلند بلند شعر خودش رو جار میزنه و میره.

پی نوشت: این اولین شعرش نیس. اما خب تا حالا ثبتشون نکرده بودم.

پی نوشت پی نوشت:

اولین شعرش: ننه بی بی خ ظ     کاسه مال تو باشهههههه  (با آهنگ tinkw tinkw little star

 از شعرهای خودش که خیلی تکرار میکنه:

فرار کرد و فرار کرد     یه گوشه رقت قایم (به فتحه ی) شد

فکر کدوم و فکر      تا به خونه رسیدم




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1397/07/20/post-77/شعر-گفتن-آقا-سید-حسین




شروع چهارسالگی و پایان چهار ماهگی و یه مامان گرفتار

درخواست حذف اطلاعات

در جای خاصی از تاریخ زندگیم ایستاده ام: مادر یک پسر سه ساله ی سرتق و یک کوچولوی 4 ماهه ی شیرین

با تمام توانم دارم مبارزه میکنم، ابعاد جدیدی از وجودم رو کشف میکنم، به پسرک سه ساله ی مان، زندگی و مهارتهای کاربردی یاد میدهم، کوزت کاری میکنم، سعی میکنم به وجودم سروسامان بدهم و ....

پسرک سه ساله حافظه ی عجیبی دارد: کافیست هر شعری رو سه بار برایش بخوانی دفعه ی چهارم با تو همخوانی میکند حتی اگر آن شعر داستان مجنون و عیب جوی نظامی باشد و یا داستان موسی و شبان مثنوی (این دوتا رو این روزها داره حفظ میکنه)...

 کوچولوی 4 ماهه اما کنجکاوی عجیبی برای فهم دنیا داره.

پسرک سه ساله ی مان ( در حقیقت 3 سال و 3 هفته ) خواندن 100 تا کلمه را میداند حروف فارسی را کامل میشناسد حتی اگر وسط کلمه باشد... و این خواندن دنیایش را متفاوت کرده.وقتب در حال مطالعه با گوشی هستم میآید و کنارم دراز میکشد و میگوید میخواهم مطالعه ات را ببینم و شروع میکند کلمه هایی را که بلد است از متن من پیدا میکند و بلند بلند میخواند و من غرق در حیرت و تعجب میشوم از این همه دقت و علاقه.

امروز هم بعد از سه سال عمل کامل داشتن در خصوص نقاشی، برای اولین بار شروع کرد به کشیدن نقاشی های قابل فهم ما. صورت دوقلوها رو کشید و یه خانم چادری.قبلنا باید توضیح میداد تا ما بفهمیم که در ذهنش چی بوده اما از دیروز نیاز به توضیح دادن نداره و نقاشی هایی شبیه واقعیت میکشه و این یعنی یه گام به جلو.

مهد رو هم اصلا قبول نمیکنه. میگه میرم خونه . از هفته آینده شروع میکنم ببینم واقعا خونه میمونه یا نه. برای کم وابستگیش باید به فکر اساسی کنم....

دیگه این که در جریان فرزند پروری خسته و ملول شدم... اولویت و فوریت بندی رو کنار گذاشتم انگیزه هام برای خودسازی کم شده و دارم خودم رو از یاد میبرم... اما میخوام تلاش کنم این جوری نشه. خبر چاپ مقاله ای که 6 سال پیش نامه ی پذیرشش رو گرفته بودم، میتونه امیدوارکننده باشه و انگیزه دهنده برای چاپ کتابم. تا ببینم چی میشه.

میخوام شروع کنم برای ا بخونم تا یه کمی از روزمرگیم کم کنم و زمانم رو مفیدتر مدیریت کنم. اینم باید ببینم امکانپذیر هست یا نه...

میخوام بورس رو یادبگیرم و سهام ب م. البته شروعش اما خب خیلی کار داره. امیدوارم موفق باشم.

با همسری شروع کردیم مهارت نجاری رو تجربه کنیم. به عنوان اولین پروژه، ساخت یه کتاب خونه ی شکیل برای هال پذیرایی، با موفقیت به اتمام رسید. خدا رو شکر.  هم یادگیری یه مطلب و مهارت جدیده و هم صرفه ی اقتصادی داره و هم برای همسری، عالیه.اما خب برای من.... بماند






منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1397/07/12/post-73/




شروع چهارسالگی و پایان چهار ماهگی و یه مامان گرفتار

درخواست حذف اطلاعات

در جای خاصی از تاریخ زندگیم ایستاده ام: مادر یک پسر سه ساله ی سرتق و یک کوچولوی 4 ماهه ی شیرین

با تمام توانم دارم مبارزه میکنم، ابعاد جدیدی از وجودم رو کشف میکنم، به پسرک سه ساله ی مان، زندگی و مهارتهای کاربردی یاد میدهم، کوزت کاری میکنم، سعی میکنم به وجودم سروسامان بدهم و ....

پسرک سه ساله حافظه ی عجیبی دارد: کافیست هر شعری رو سه بار برایش بخوانی دفعه ی چهارم با تو همخوانی میکند حتی اگر آن شعر داستان مجنون و عیب جوی نظامی باشد و یا داستان موسی و شبان مثنوی (این دوتا رو این روزها داره حفظ میکنه)...

 کوچولوی 4 ماهه اما کنجکاوی عجیبی برای فهم دنیا داره.

پسرک سه ساله ی مان ( در حقیقت 3 سال و 3 هفته ) خواندن 100 تا کلمه را میداند حروف فارسی را کامل میشناسد حتی اگر وسط کلمه باشد... و این خواندن دنیایش را متفاوت کرده.وقتب در حال مطالعه با گوشی هستم میآید و کنارم دراز میکشد و میگوید میخواهم مطالعه ات را ببینم و شروع میکند کلمه هایی را که بلد است از متن من پیدا میکند و بلند بلند میخواند و من غرق در حیرت و تعجب میشوم از این همه دقت و علاقه.

امروز هم بعد از سه سال عمل کامل داشتن در خصوص نقاشی، برای اولین بار شروع کرد به کشیدن نقاشی های قابل فهم ما. صورت دوقلوها رو کشید و یه خانم چادری.قبلنا باید توضیح میداد تا ما بفهمیم که در ذهنش چی بوده اما از دیروز نیاز به توضیح دادن نداره و نقاشی هایی شبیه واقعیت میکشه و این یعنی یه گام به جلو.

مهد رو هم اصلا قبول نمیکنه. میگه میرم خونه . از هفته آینده شروع میکنم ببینم واقعا خونه میمونه یا نه. برای کم وابستگیش باید به فکر اساسی کنم....

دیگه این که در جریان فرزند پروری خسته و ملول شدم... اولویت و فوریت بندی رو کنار گذاشتم انگیزه هام برای خودسازی کم شده و دارم خودم رو از یاد میبرم... اما میخوام تلاش کنم این جوری نشه. خبر چاپ مقاله ای که 6 سال پیش نامه ی پذیرشش رو گرفته بودم، میتونه امیدوارکننده باشه و انگیزه دهنده برای چاپ کتابم. تا ببینم چی میشه.

میخوام شروع کنم برای ا بخونم تا یه کمی از روزمرگیم کم کنم و زمانم رو مفیدتر مدیریت کنم. اینم باید ببینم امکانپذیر هست یا نه...

میخوام بورس رو یادبگیرم و سهام ب م. البته شروعش اما خب خیلی کار داره. امیدوارم موفق باشم.

با همسری شروع کردیم مهارت نجاری رو تجربه کنیم. به عنوان اولین پروژه، ساخت یه کتاب خونه ی شکیل برای هال پذیرایی، با موفقیت به اتمام رسید. خدا رو شکر.  هم یادگیری یه مطلب و مهارت جدیده و هم صرفه ی اقتصادی داره و هم برای همسری، عالیه.اما خب برای من.... بماند






منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1397/07/12/post-73/




شروع چهارسالگی و پایان چهار ماهگی و یه مامان گرفتار

درخواست حذف اطلاعات

در جای خاصی از تاریخ زندگیم ایستاده ام: مادر یک پسر سه ساله ی سرتق و یک کوچولوی 4 ماهه ی شیرین

با تمام توانم دارم مبارزه میکنم، ابعاد جدیدی از وجودم رو کشف میکنم، به پسرک سه ساله ی مان، زندگی و مهارتهای کاربردی یاد میدهم، کوزت کاری میکنم، سعی میکنم به وجودم سروسامان بدهم و ....

پسرک سه ساله حافظه ی عجیبی دارد: کافیست هر شعری رک سه بار برایش بخوانی دفعه ی چهارم با تو همخوانی میکند حتی اگر آن شعر داستان مجنون و عیب جوی نظامی باشد و یا داستان موسی و شبان مثنوی (این دوتا رو این روزها داره حفظ میکنه)...

 کوچولوی 4 ماهه اما کنجکاوی عجیبی برای فهم دنیا داره.

پسرک سه ساله ی مان ( در حقیقت 3 سال و 3 هفته ) خواندن 100 تا کلمه را میداند حروف فارسی را کامل میشناسد حتی اگر وسط کلمه باشد... و این خواندن دنیایش را متفاوت کرده.وقتی  در حال مطالعه با گوشی هستم میآید و کنارم دراز میکشد و میگوید میخواهم مطالعه ات را ببینم و شروع میکند کلمه هایی را که بلد است از متن من پیدا میکند و بلند بلند میخواند و من غرق در حیرت و تعجب میشوم از این همه دقت و علاقه.

امروز هم بعد از سه سال عمل کامل داشتن در خصوص نقاشی، برای اولین بار شروع کرد به کشیدن نقاشی های قابل فهم ما. صورت دوقلوها رو کشید و یه خانم چادری.قبلنا باید توضیح میداد تا ما بفهمیم که در ذهنش چی بوده اما از دیروز نیاز به توضیح دادن نداره و نقاشی هایی شبیه واقعیت میکشه و این یعنی یه گام به جلو.

مهد رو هم اصلا قبول نمیکنه. میگه میرم خونه . از هفته آینده شروع میکنم ببینم واقعا خونه میمونه یا نه. برای کم وابستگیش باید به فکر اساسی کنم....

دیگه این که در جریان فرزند پروری خسته و ملول شدم... اولویت و فوریت بندی رو کنار گذاشتم انگیزه هام برای خودسازی کم شده و دارم خودم رو از یاد میبرم... اما میخوام تلاش کنم این جوری نشه. خبر چاپ مقاله ای که 6 سال پیش نامه ی پذیرشش رو گرفته بودم، میتونه امیدوارکننده باشه و انگیزه دهنده برای چاپ کتابم. تا ببینم چی میشه.

میخوام شروع کنم برای ا بخونم تا یه کمی از روزمرگیم کم کنم و زمانم رو مفیدتر مدیریت کنم. اینم باید ببینم امکانپذیر هست یا نه...

میخوام بورس رو یادبگیرم و سهام ب م. البته شروعش اما خب خیلی کار داره. امیدوارم موفق باشم.

با همسری شروع کردیم مهارت نجاری رو تجربه کنیم. به عنوان اولین پروژه، ساخت یه کتاب خونه ی شکیل برای هال پذیرایی، با موفقیت به اتمام رسید. خدا رو شکر.  هم یادگیری یه مطلب و مهارت جدیده و هم صرفه ی اقتصادی داره و هم برای همسری، عالیه.اما خب برای من.... بماند






منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1397/07/12/post-71/شروع-چهارسالگی-و-پایان-چهار-ماهگی-و-یه-مامان-گرفتار




شروع چهارسالگی و پایان چهار ماهگی و یه مامان گرفتار

درخواست حذف اطلاعات
در جای خاصی از تاریخ زندگیم ایستاده ام: مادر یک پسر سه ساله ی سرتق و یک کوچولوی 4 ماهه ی شیرین

با تمام توانم دارم مبارزه میکنم، ابعاد جدیدی از وجودم رو کشف میکنم، به پسرک سه ساله ی مان، زندگی و مهارتهای کاربردی یاد میدهم، کوزت کاری میکنم، سعی میکنم به وجودم سروسامان بدهم و ....

پسرک سه ساله حافظه ی عجیبی دارد: کافیست هر شعری رک سه بار برایش بخوانی دفعه ی چهارم با تو همخوانی میکند حتی اگر آن شعر داستان مجنون و عیب جوی نظامی باشد و یا داستان موسی و شبان مثنوی (این دوتا رو این روزها داره حفظ میکنه)...

 کوچولوی 4 ماهه اما کنجکاوی عجیبی برای فهم دنیا داره.

پسرک سه ساله ی مان ( در حقیقت 3 سال و 3 هفته ) خواندن 100 تا کلمه را میداند حروف فارسی را کامل میشناسد حتی اگر وسط کلمه باشد... و این خواندن دنیایش را متفاوت کرده.وقتب در حال مطالعه با گوشی هستم میآید و کنارم دراز میکشد و میگوید میخواهم مطالعه ات را ببینم و شروع میکند کلمه هایی را که بلد است از متن من پیدا میکند و بلند بلند میخواند و من غرق در حیرت و تعجب میشوم از این همه دقت و علاقه.

امروز هم بعد از سه سال عمل کامل داشتن در خصوص نقاشی، برای اولین بار شروع کرد به کشیدن نقاشی های قابل فهم ما. صورت دوقلوها رو کشید و یه خانم چادری.قبلنا باید توضیح میداد تا ما بفهمیم که در ذهنش چی بوده اما از دیروز نیاز به توضیح دادن نداره و نقاشی هایی شبیه واقعیت میکشه و این یعنی یه گام به جلو.

مهد رو هم اصلا قبول نمیکنه. میگه میرم خونه . از هفته آینده شروع میکنم ببینم واقعا خونه میمونه یا نه. برای کم وابستگیش باید به فکر اساسی کنم....

دیگه این که در جریان فرزند پروری خسته و ملول شدم... اولویت و فوریت بندی رو کنار گذاشتم انگیزه هام برای خودسازی کم شده و دارم خودم رو از یاد میبرم... اما میخوام تلاش کنم این جوری نشه. خبر چاپ مقاله ای که 6 سال پیش نامه ی پذیرشش رو گرفته بودم، میتونه امیدوارکننده باشه و انگیزه دهنده برای چاپ کتابم. تا ببینم چی میشه.

میخوام شروع کنم برای ا بخونم تا یه کمی از روزمرگیم کم کنم و زمانم رو مفیدتر مدیریت کنم. اینم باید ببینم امکانپذیر هست یا نه...

میخوام بورس رو یادبگیرم و سهام ب م. البته شروعش اما خب خیلی کار داره. امیدوارم موفق باشم.

با همسری شروع کردیم مهارت نجاری رو تجربه کنیم. به عنوان اولین پروژه، ساخت یه کتاب خونه ی شکیل برای هال پذیرایی، با موفقیت به اتمام رسید. خدا رو شکر.  هم یادگیری یه مطلب و مهارت جدیده و هم صرفه ی اقتصادی داره و هم برای همسری، عالیه.اما خب برای من.... بماند






منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1397/07/12/post-72/شروع-چهارسالگی-و-پایان-چهار-ماهگی-و-یه-مامان-گرفتار




برگشتم

درخواست حذف اطلاعات

از آ ین باری که اینحا اومدم حدود نه ماه می گذره. توی این نه ماه، کلی تغییرات ایجاد شده. پسرک دومم هم دنیا اومده و دیگه میشه گفت ما الان یه خانواده ایم: یه خانواده ی چهار نفره.

برای نوشتن وبلاگ تصمیم های جدید گرفتم از حمله اینکه حالا که وقت نمی کنم کامل بنویسم لااقل تلگرافی بنویسم.

سید رضا الان 3ه ماهشه و سید حسین جند روز دیگه سه سالش تموم میشه.

سید حسین از یه ماه ونیم پیش دیگه پوشک نمیشه، تموم حروف فارسی رومیشناسه حدود 70تا کلمه ی فارسی رو میخونه و این یادگیری هنوز ادامه داره. حروف و اعداد انگلیسی رو از قبل میشناخت و فقط مونده اعداد فارسی. مهد رو هم تجربه کرده در حد یکی دو روز در ماه و اون هم با خودم. اما یکی دو هفته ی قبل بردمش و تنهایی گذاشتمش که نپذیرفت و آ تصمیم بر این شد که دیگه نره. الان هم این روزها با هم، خوندن و حساب فارسی رو بازی می کنیم و قایم باشک. امیدوارم قایم باشک، آماده اش کنه برای مهد رفتنی طی یک ماه آینده.

برای از پوشک گرفتن اولین شرط اینه که ببینیم بچه کنترل داره روی ادارش یا نه. اگه داشت باید اقدام کنیم وگرنه در غیر این صورت، پروسه ی از پوشک گرفتن، یک پروسه ی عذاب آور برای مادر و بچه و در کل خانواده هستش.

آقا رضا زردی گرفت که با حجامت خوب شد و بعد هم اش کردیم.

عقیقه اش هنوز مونده.

پرونده ی تابستان هم با چند تا سفر دشت شاد و دریا و ... بسته شد.

تا بعد




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1397/06/16/post-68/برگشتم




فلسفه ی کارهای حسین

درخواست حذف اطلاعات

شیر رو میریزی رو فرش. با عصبانیت و ناراحتی ازت میپرسم چرا شیر رو ریختی رو فرش؟ و تو با لبخند ملیحی جواب میدی: برای اینکه خونمون خوشگل بشه. بدون اینکه ذره ای از ذوق درونی ام به خاطر این جوابت رو بروز بدم میگم قول بده دیگه شیر روی فرش نریزی و تو با جدیت میگی باشه دیگه خونمونو خوشگل نمیکنم




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1396/08/14/post-62/فلسفه-ی-کارهای-حسین




این روزها

درخواست حذف اطلاعات

کلی حرف داشتم برا گفتن ولی همین آن که اومدم بنویسم یادم رفت. این روزها حال عمومیم خوب نیس. دو ماه و نیمه که حالم اینجوریه. خدا کنه یک ماه و نیم دیگه تموم بشه




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1396/08/14/post-63/این-روزها




این روزها

درخواست حذف اطلاعات

دو ماهه نیومدم.  

سید حسین خیلی خیلی شیرین شده. 

مدام میخواد کنارش باشم و این یعنی گوشی تعطیل، لب تاپ تعطیل، غذا پختن تعطیل...هوو ووف

یه نی نی چهار ماه دارم دارم تو دلم. خدایا خیلی خوبی که این نی نی خوشنام رو بهم دادی. ممنونتم

خیلی دوست داشتم تمام خاطرات این روزهای سید حسین رو ثبت می ولی نمیشه. واقعا هیچ وقتی برای من و پدرش نمیذاره. نهایتا اینکه بتونم یه غذایی بپزم و یه مسواک بزنم و ظرف بشورم. م هم که فقط میخونم. ربنا تقبل منا هذاالقلیل






منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1396/10/12/post-64/این-رو




مطالعه ی کتاب، علاقه به یادگیری حروف الفبا،

درخواست حذف اطلاعات

اتاقت رو چند ماهی میشه که به طور کامل جدا کردیم. اما خب اگه بخوام دقیق بگم الان سه ماهه که تو با اسباب بازی ها و تو اتاق اسباب بازی ها میخو و ما تو اتاق خواب خودمون و به قول تو اتاق بابا.

به شدت تربیت پذیر و انعطاف پذیر هستی و این منو وادار میکنه همه چیز رو بزارم کنار و فقط و فقط به استفاده از همین لحظات و فرصت ها بپردازم.

اعداد 1 تا 10 انگلیسی رو میشناسی و میخونی و همین طور حروف انگلیسی رو به طور کامل بلدی که بخونی و شعر abcرو کامل بلدی.

اما اعداد فارسی رو بلد نیستی و از حروف فارسی فقط آ ب ع م رو یاد داری.

این روزها با خمیر بازی حس مشغول میشی و کارت های حروف الفبا برات جذاب هستن. 

از علاقه ات به مطاله ی کتاب و خواندن هم که دیگه نگم. تصاویر  کتاب دانستنی های شگفت انگیز اقیانوس رو کامل بلدی. اسم بعضی از کتاب هات رو میدونی و تا وقتی که منتظری شیر قبل از خوابت گرم بشه، کتاب برمیداری و مطالعه میکنی.  و هر چی نوشته میبینی می پرسی اینجا چی نوشته؟

بهت میگم تو عشق منی. به من جواب میدی خودت عقش منی. 

خیلی دوست داری مامان یا بابا باشی و من و یا بابات سید حسین...

به من میگی تو حسین باش. و بعد فورا صدام میکنی حسین... وقتی میگم بله میگی بگو دان (جان ).

شعر هم که هر چی یاد داشتم از حفظ میخونی و من مجبورم شعر های جدید یاد بگیرم و یادت بدم. حتی چند تا غزل و تصنیف هم بلدی و  دو سه روز هست که به محض سوار ماشین شدن میگی بابا ای مه من رو بزار





منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1396/10/12/post-66/مطالعه-ی-کتاب،-علاقه-به-یادگیری-حروف-الفبا،




احوال یه مادر که بچه ی زیر سه سال داره

درخواست حذف اطلاعات

خدایا بهم وسعت وقت بده. چند تا دغدغه دارم که باید راجع بهشون بنویسم: مدیریت رفتار با آدمها و مدیر جدید. غیبت مطلقا ممنوع. تشویق ن زیاد حسین. نیاز به ارتباط های جدید...

خدایا کمک کن.

کتابم، نرم افزارم و کلی کارهای شخصیم مونده رو زمین. مقالاتم. 

البته اینها برام مهم هستن اما نه در حدی که بخوام از این روزهای سید حسین بزنم. چون این روزهای حسین تموم میشه اما من کارهام رو بعدا هم میتونم انجام بدم ولی خب بدم هم نمیاد یه شرایطی باشه که بتونم این کارها هم کنار همه ی کارهایی که  برای حسین انجام میدم، کارهای شخصی ام رو  هم انجام بدم. باید یه فکری م. شب زود بخوابم(حداقل با حسین و نه دیرتر ) و صبح زودتر بلند شم. خدایا کمکم کن . خدایا سید حسین رو مستقلش کن.  




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1396/10/12/post-67/احوال-یه-مادر-که-بچه-ی-زیر-سه-سال-داره




قطع شیر

درخواست حذف اطلاعات


بعد از شروع فرآیند ترک شیرت، امشب اولین شبی است که سرت رو بی دغدغه و بهانه گذاشتی روی بالشت و خو دی. 

خیلی خیلی خسته ام. میخوام آنقدر بخوابم که تلافی تمام این شبها در بیاد. شب رو روزهای سختی بود. اما مهم اینکه با خودم کنار اومدم و تو رو از شیر گرفتم. حالا غذا خوب میخوری و منم راحت شدم.

از دیروز شکلات خوردن رو شروع کردی و امروز برای اولین بار رسما تقاضا کردی برات چایی بریزم. امیدوارم روزهایت روزهایی پر از بندگی خدا باشند




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1396/06/10/post-58/قطع-شیر




احوال خودم و زبان دوم و شناخت احساسات و ... (با تاخیر منتشر شده )

درخواست حذف اطلاعات

28 تیر ماه 1396

این روزها دارم کتاب حرکت از علی صفایی رو میخونم...

نوشتن کتابم و ورزش با اینکه همیشه توی اولویتهام هست اما با وجود این فسقلی همیشه فوریت های زیادی دارم... باید چه کار کنم؟

 کمک گرفتن از دیگران و نه کمک دادن به آنها در حالی که خودم گدای یه ذره وقتم. خدایا بهم وسعت وقت و خواب خوب روزی کن.

یه هفته دیگه مهمونهای عزیزی دارم...

کارهای ساختن طبقه پایین هم از بعد از ماه رمضان شروع شده و به خوبی داره پیش میره

و اما پسرمون

از ب شروع که اتاقت رو جدا کنم. شب اول چندان موفقیت آمیز نبود. اما خب من به تو و خدایت ایمان دارم.

یکی دو روز هم هست که وقتی میخوام پوشک کنم فرار میکنی و این یعنی از پوشک بدت میآید و آماده ی همکاری هستی برای از پوشک گرفتن. 

یکی دو هفته هم هست که موقع جیشت رو اعلام میکنی.

زبان اول حتی در تطبیق ضمایر با فعل کامل و درست هست البته هنوز زمانها نه

زبان دوم هم ظاهرا موفقیت آمیز بوده: silly day, ok may, mamy day, وان تا تن، شناختن ایت 8

امروز تو مینی پارک حسین مختومی هیچ مراجعه ای به مامانش نداشت به ع تو

 و دیروز که مامانش 3 ساعت باهاش نبود اصن یادش نبود...

دیروز توی هال بودی و من توی بهار خواب. صدا زدی مامان و دویدی سمتم اومدم پیشت میگم چی شده؟ میگی ترسیدم میگم از چی میگی صدا موتور. احساسات رو هم خوب میفهمی و بیان میکنی. امروز بهت میگم بریم باهام بازی کنیم، منو میبوسی و میگی من دوست دارم





منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1396/06/12/post-60/احوال-خودم-و-زبان-دوم-و-شناخت-احساسات-و-با-تاخیر-منتشر-شده-




پایان 22 ماهگی

درخواست حذف اطلاعات

28 تیر ماه 1396

این روزها دارم کتاب حرکت از علی صفایی رو میخونم...

نوشتن کتابم و ورزش با اینکه همیشه توی اولویتهام هست اما با وجود این فسقلی همیشه فوریت های زیادی دارم... باید چه کار کنم؟

 کمک گرفتن از دیگران و نه کمک دادن به آنها در حالی که خودم گدای یه ذره وقتم. خدایا بهم وسعت وقت و خواب خوب روزی کن.

یه مهدیه مهمونهای عزیزی دارم...

کارهای ساختن طبقه پایین هم از بعد از ماه رمضان شروع شده و به خوبی داره پیش میره

و اما پسرمون

از ب شروع که اتاقت رو جدا کنم. شب اول چندان موفقیت آمیز نبود. اما خب من به تو و خدایت ایمان دارم.

یکی دو روز هم هست که وقتی میخوام پوشک کنم فرار میکنی و این یعنی از پوشک بدت میآید و آماده ی همکاری هستی برای از پوشک گرفتن. 

یکی دو هفته هم هست که موقع جیشت رو اعلام میکنی.

زبان اول حتی در تطبیق ضمایر  با فعل کامل و درست هست البته هنوز زمانها رو هیچ آگاهی نداری

زبان دوم هم ظاهرا موفقیت آمیز بوده: silly day,  ok may,  mamy day,  وان تا تن، شناختن  ایت 8

امروز تو مینی پارک حسین مختومی هیچ مراجعه ای به مامانش نداشت به ع تو. و دیروز که مامانش 3 ساعت باهاش نبود اصن یادش نبود...

دیروز توی هال بودی و من توی بهار خواب صدا زدی مامان و دویدی سمتم اومدم پیشت میگم چی شده؟ میگی ترسیدم میگم از چی میگی صدا موتور. .. احساسات رو هم خوب میفهمی و بیان میکنی. امروز بهت میگم بریم باهام بازی کنیم، منو میبوسی و میگی من دوست دارم

8




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1396/04/28/post-57/پایان-22-ماهگی




پایان پنج ماهگی و و خود خواهی ممنوع

درخواست حذف اطلاعات

پایان پنج ماهگی

چیزهایی که یاد گرفتی: بابا. البته هنوز مفهومش رو نمی دونی. گاهی مممم و ننننن هم می گی.  یه وقتایی مدام اینا رو تکرار می کنی.

با امروز سه روز می شه که تو رورک گذاشتیمت  و تو از همون روز اول هم خیلی خوب از پسش بر میومدی. البته زودتر هم می شد بذاریمت اما هم به دلیل آماده نبودن روروک و هم احتیاط های دیگه، نذاشتیمت.

غلطیدن که از دو هفته ی پیش شروع کردی ولی نه همیشه. گهگاهی. و دیگه اینکه هنوز از این قابلیتت استفاده نمی کنی. مثلا اسباب بازی کنارت باشه و با غلطیدن بتونی بهش دست پیدا کنی، این کار رو نمی کنی. دیروز برای اولین بار توی خواب غلطیدی اونم دوبار. اینا همه زنگ خطره برای من که باید از این به بعد بیشتر مراقبت باشم. دیگه اینکه هنوز کنجکاو لمس همه چیز نیست. مثلا امروز با اینکه با رورکت به یکی از گلا نزدیک شده بودی مام بهش دست نزدی و فقط با دقت نگاش می کردی.

مطلب دیگه هم در مورد شناختن منه. 16 بهمن رفتیم خونه رقیه. برای ید یه نرم افزار مجبور شدم حدود یه ربعی برم بیرون و تو رو پیش رقیه بذارمت. وقتی برگشتم دیدم داری گریه می کنی و اعصابت خورده. وقتی گرفتمت بغلم دیگه آروم شدی. رقیه می گفت شیرش رو هم نخورده بودی و فقط گریه کرده بودی. تازه وقتی اومدی بغلم و شیر خوردی، وقتی بلندت بادگلو ت رو بگیرم  سرت رو روی سینم گذاشتی و تا چند دقیقه همین طور موندی. اینا همه یعنی اینکه من باید بدونم که دارم میشم همه ی دنیای تو. دارم میشم همه ی دنیای تو و باید یادم بماند که دنیای تو با هر حرکت من می تونه پر از شادی یا غم یا تحقیر یا نارحتی بشه. پس باید خیلی مواظب رفتارهام با تو باشم و تو باید در اولیت همه ی کارهام باشی تا دنیات پر از شادی بشه. خدایا کمکم کن.

دیگه اینکه تو دعوا رو قشنگ می فهمی. هفته ی پیش، یه شب برای انجام کارهای عقب افتادم تا 5 صبح بیدار بودم. وقتی خو دم تو برخلاف هر روز که ساعت 8 یا نه بیدار می شدی ساعت 7 بیدار شدی. با این حال امیدوار بودم که مثل هر روز بعد از دو ساعت می خو . اما دریغ از یه چرت یک ربعه. بعد از سه ساعت که حس با خودت کلنجار رفتی و نخو دی، باهات دعوا و آوردمت تو حال تو رورک. چند بار به صورتم نگاه کردی و خندیدی اما من اخمت ، دیگه بهم نگاه نکردی تا وقتی که خودم بهت خندیدم ... روز بدی بود اما تجربه های زیادی ب . فهمیدم برای تربیت یه انسان شاداب، خودخواهی مطلقا ممنوعه و البته چیزهای زیاد دیگه.




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1394/11/25/post-41/پایان-پنج-ماهگی-و-من-و-تو-و-خود-خواهی-ممنوع




پایان هفت ماهگی

درخواست حذف اطلاعات

هفت ماهت تمام شد. دیروز. 

این ماه برای اولین بار در عمرت آره در عمر شش ماهه ات، سرما خوردی. 

وا ن شش ماهگیت رو به خاطر سرما خوردگی با سه هفته تاخیر زدیم.  

مقاله ی من در یک همایش معتبر در شهید رجایی پذیرش شده.

این روزها داری تلاش میکنی چارچنگی رو یاد بگیری. جیغ میزنی و از دیروز  با شنیدن آهنگ و دیدن نوزادان میتوانند بخوانند، دستهایت را با هیجان تکان میدهی.

من سه روز است تصمیم گرفته ام ۶ کیلو وزن کم کنم. الان ۶۳.۵ هستم. میخوام بشم ۵۸. 

طی چند ماه گذشته خیلی  چیزها  را کنار گذاشته بودم (بی توجهی به تغدیه ی سالم و در حد ضرورت و نه زیاد، یکی از اونا بود) و در عوض خیلی چیزها بدست آوردم. حالا میخوام اون چیزهایی که از دست دادم، به دست بیارم تا بشم یه معصومه ی با تجربه و قوام یافته.  

باید اقرار کنم خیلی سخت بود اما خواست خدا بود و در همه جا حواسش بهم بود اما من حواسم بهش نبود برا همین خیلی چیزها رو از دست دادم.

اینا رو برا این مینویسم که هر چی تو بزرگ می شی، مسائلت هم بزرگ تر میشه، و اگه رابطه ی من با خدا خوب نباشه و تکلیفم بآ خیلی چیزها روشن نباشه، نخواهم تونست دستت رو بگیرم. پس باید خودم رو هر چه زودتر جمع و جور کنم.




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1395/01/26/post-43/پایان-هفت-ماهگی




پایان ده ماهگی و زن متوهم ایرانی

درخواست حذف اطلاعات

دو سه روزی هست که ده ماه را تمام کرده ای و شده ای یه پسر بچه ی 11 ماهه ی دوست داشتنی و ناز.

از لحاظ وزنی، با اینکه طبق ج رشد داری پیش می ری ولی کمی لاغر تر به نظر می رسی. شاید به خاطر بلند شدن قدت باشد.

این کلمات رو با مصداق هاش بلدی

مامان،  بابا، آب، بع بع (وقتی رو نشونت میدیم و میپرسیم این چیه می گی بع بع)، حاجی ، ننه (منظورت ننه بی بی هس)، ..

این روزها، بلدی پنکه رو روشن و خاموش کنی..

غذا هم خیلی خوب می خوری و گوشت کب رو بیش از هر غذای دیگری ترجیح می دهی.

پی نوشت:

از این به بعد شاید توی پی نوشت هام، می خوام از حال و احوال خودم بنویسم:

چند وقت پیش توی یه گروه تلگرامی، یه متنی خوندم با عنوان "زن متوهم ایرانی" و یکی دیگه هم با عنوان "مرد متوهم ایرانی".

نمی دونم چرا اینقدر فرورفتن توی وجودم، برای خودم سخته. حاضرم هزار تا کار م اما به خودم فکر نکنم. چرا؟ نمی دونم. بارها با خودم تصمیم میگیرم که بشینم و تکلیفم رو با بعضی چیزها روشن کنم، بعضی تصمیم ها رو به طور جدی بگیرم و برخی رفتارهام رو به طور جدی اصلاح کنم. اما نمیشه.

آ ین بار وقتی بود که همین مطلب "زن متوهم ایرانی" رو  خوندم. 

یکی از مطالبی که نوشته بود این بود که زن الان ایران تکلیفش با خیلی چیزها روشن نیست و البته تکلیف بقیه هم با اون روشن نیست. مثلا تکلیف وظیفه ای به نام  عروسک بودن و خدمتکار بودن...

و من الان یکی از همین زنهایم.

به هر حال هر وقت میام توی دریای وجود خودم ! (آی خنده) فرو برم و یه گوهری ازش بکشم بیرون نمیشه. به دریای وجودم وارد میشم (نخند، جدیه) خیلی چیزها راجع به قعر وجودم می فهمم اما نمی دونم چرا خیلی کم تصمیم میگیرم و خیلی کم منجر به عمل میشه.

دلم یه گروه میخواد. گروه واقعی و نه مجازی که دور هم بشینم و طبق کتاب با هم شیدن،  قرآن و حافظ و مثنوی بخونیم و راجع به تصمیماتمون حرف بزنیم و همدیگر رو به عمل تشویق کنیم. اما راستش نیست. خیلی ها نقاب دارن و طبیعتا منم نمیتونم با اونایی که نقاب دارن، گفتگوهایی از اون دست که دلم میخواد داشته باشم.

ولله مرجع الامور...




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1395/04/30/post-46/پایان-ده-ماهگی-و-زن-متوهم-ایرانی




یک سال و دو ماهگی

درخواست حذف اطلاعات

امروز 25 آبان هست. 25 آبان 95. تو شیرین شده ای؛ آنقدر که فکر میکنم هیچ عسلی در دنیا به شیرینی تو نمیرسه. این روزها من سرم شلوغ هست. 24 ساعت در هفته سر کار میرم و این برای من یعنی شلوغی سر؛ البته اگر بهش اقتضآات سن تو رو هم اضافه کنیم که دیگه میشه واویلا. اقتضای سن تو یعنی بد غذایی، بد غذایی یعنی اینکه همیشه حداقل دو نوع غذا آماده ی خوردن در یخچال باشه که تو شاید از یکیش خوشت بیاد و بخوری اون هم  در حدی که سیر بشی و گرنه خودت رو میخوای با شیر من سیر کنی که همچین چیزی امکان نداره. چون تو بزرگ شده ای و دیگه این شیرها سیرت نمیکنه. و وای به وقتی که بخواهی خودت رو با شیر من سیر کنی. هر دو خیلی خیلی اذیت میشیم. و بنابراین اگه غذای مورد علاقه ی تو آماده نباشه، فکر کن که چه اوضاعی میشه. حالا به این شرایط، دمدمی مزاجی ک ن رو هم اضافه کن. گاهی از یه غذایی خیلی خوشت میاد و گاهی اصلا از اون غذا نمیخوری.  خلاصه بساطی داریم که بیا و ببین. 

این  روز ها عاشق دنبال بازی هستی. عاشق اینکه در حین دنبال  بازی، من یه دفعه از پشت مبل در بیام و غافلگیرت کنم؛ از شدت ذوق، دستت رو با پنج انگشتش تا مچ فرو میکنی توی دهنت و قاه قاه میخندی و دوباره فرار میکنی که یعنی من بیام دنب . 

بیشتر از چهل تا کلمه بلدی که بگی و این غیر از مفاهیمی هست که میفهمی. تقریبا بیشتر حرفهای ما رو میفهمی و ع العمل مناسب انجام میدی. مثلا وقتی با فرشته راجع به آب بازی صحبت میکنیم، تو میگی البته بدون اینکه ما کلمه ی رو بگیم. یا اینکه وقتی میگم بیآ این طرف میای. و یا ...

اما همه ی اینها به کنار، من ناراحتم. ناراحت اینکه چرا من که حساب همه چیز رو میکنم، حساب وابستگی تو به مک زدن، از دست در رفت. یعنی اینقدر که به خوبی دایه ات اطمینان داشتم و خوشحال بودم از بودن همچین دایه ای در کنار تو، یادم رفت که یه بچه ی یه ساله بیشتر از اینکه به یه دایه ی خوب نیاز داشته باشه به بودن کنار مادر و مک زدن نیاز داره. این شد که رفتم سر کار و تازه بهد از یکی دوهفته فهمیدم چه اشتباهی که دیگه  قابل جبران هم نبود. مخصوصا اینکه بعد از سرکار رفتنم دایه ات گفت که فقط شش ماه میتونه با تو باشه و بعد از اون دیگه من باید تو رو بسپرم دست دیگه، چیزی که من  ناراحتم میکنه. خیلی زیاد  و از حالا باید به فکر چاره باشم.

شاید روزی ده بار خون تو رگهام منجمد میشه وقتی به این فکر میکنم که تو الان به وجود من نیاز داری و من کنارت نیستم. 

اما از طرفی هم این شرایط خواست خدا بوده (برای اینکه من قبل از سرکار رفتن، سعی همه ی جوانب رو در نظر بگیرم و همه چیز رو پیش بینی کنم، اما با این وجود، بعضی چیزها از دستم در رفت، که البته خواست و اراده ی خدا بوده ) برای همین من مطمئنم او خودش هوایت را دارد. 




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1395/08/25/post-49/یک




شش ماه تاخیر

درخواست حذف اطلاعات

از زمان آ ین پستم حدود شش ماه گذشته. این شش ماه به این خاطر نتونستم بنویسم که اوضاعم رو به راه نبود... 

محیط کاری جدید، دانش آموزان جدید... شرایط حسین و ...




منبع : http://skyboy94.blogsky.com/1396/02/15/post-56/شش-ماه-تاخیر