بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

نوشتن خاطرات تلخ

آخرین پست های وبلاگ نوشتن خاطرات تلخ به صورت خودکار از بلاگ نوشتن خاطرات تلخ دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



بار الها مرا دریاب

درخواست حذف اطلاعات
عشق؟؟
شماهم عاشقین؟؟
عشقتون بهتون خیانت کرد؟
ولی بخشیدین؟
بخاطر خودتون ک عاشقش بودین بخشیدین ولی نمیتونی فراموش کنین؟
مال شما نیست؟
هرشب چشم انتظاری بیاد دیر میاد؟
در حسرت این موندی ک یه روز تلفنی باهاش حرف بزنی ولی کار داره؟
نمیاد پیشت؟
بهت توجه نمیکنه؟
محبت نمیکنه؟
میدونی چکار کن؟
ازش بگذر خودتو اذیت نکن اون هیچیوت مال تو نمیشه اون برای تو تلاش نمیکنه اون حتی برای چند دقیقه صحبت زنگ زدن تلاش نمیکنه زیادی هستی خودت بفهم برو بیرون بهش فکر نکن اون اگه دوستت داشت برای خوشحالیت دنیا رو بپات میریخت مگه بهت نمیگه دنیامی؟ منم مثل توام منم گذشتم خدا رو ک دارم دیگه هیچی نمیخوام دیگه نمیخوام چشم انتظار آدمی باشم که از اول باهام بد کرد هرچی هم خوبی بهش اشکال نداره وظیفه خودمو انجام دادم عشقم بود اون بد بود من چرا بد باشم میرم از زندگیش تا بتونم نفس بکشم چشمام از بی بی خو سرخ نمیشه ارومم



منبع : http://shekastam.samenblog.com/بار-الها-مرا-دریاب.html




آه خدا

درخواست حذف اطلاعات
خوابم نمیاد
خدا جون دلم میخاد اروم بخوابم
کاش خدا برای آدم لالایی میگفت



منبع : http://shekastam.samenblog.com/آه-خدا.html




خداجونم

درخواست حذف اطلاعات
خدا جون دلم گرفته دنیای بی ارزشتو زود تمومش کن
چرا هرچی میگم منو نمیبری پیش خودت من یه آدم گنا ارم حق داری
منو نگانکن ولی بحرفام گوش بده میدونی جز تو یو ندارم
گوش بده به حرفام بعد بگو تو بنده ی بدی بودی
خدا من عاشق بودم میدونی فرق منو تو باهم چیه تو عاشق نشدی درد منو ن میفهمی
ولی عاشق بندهاتی هرچقد بدی میکنن می بخشی منو روسیاهو نمی بخشی
من عاشق بودم نمیگم تورو نمیدیدم ولی عاشق بودم آرزوم لمس ش بود
به بزرگیت قسم بیادت بودم ولی عاشق بودم بفهم منو
خسته ام دیگه نمیخوام به ی دل خوش کنم هیچکی منو نمی فهمه
منو ببر پیش خودت



منبع : http://shekastam.samenblog.com/خداجونم.html




هی خدااا

درخواست حذف اطلاعات
خیلی مریضم دلم میخواست یکی دوستم داشت دلسوزم بود کنارم بود دستشو میزاشت رو سرم ارومم میکرد
میگن عشق
عشق کجاست
پس چرا تواین حال پیشم نیست
ازم قهره عشق مگه قهر میکنه حالم ابه دارم درد میکشم هیچکی کنارم نیست
حتی اگه بدترین دردها رو بکشم نمیرم سراغش چون اگه دلسوزم بود
تنهام ن نمیزاشت
به خودم می پیچم و بغض تو گلومه خدایا من عشق میخوام
من زندگی میخوام من آرامش میخوام خدایا من این ح و نمیخوام
چرا یه دلسوز نصیبم نکردی چرا عشق نصیبم نکردی چرا زندگی نصیبم نکردی
هیچکی هست تواین دنیا دلسوزم باشه
نه بخدا هیچکی نیست همشون بفکر خودشونن



منبع : http://shekastam.samenblog.com/هی-خدااا.html




دلم گرفته خداوند..

درخواست حذف اطلاعات
نمیدونم آ چی میشه ازهم جدا میشیم یانه

من اون جفتمون آدم اعصبی هستیم

بخدا نمیخوام بخاطر دعواهاممون ازدستش بدم

اون نباشه زندگی نیست

چکار کنم مال من بشه

یادعوا نکنیم

وقتی دعوا میکنیم نمیاد نازمو بکشه منم لج میکنم

میدونم آ ش همین باعث میشه جدا بشیم

هی خدا

چکار کنم من بدون اون میمیرم



منبع : http://shekastam.samenblog.com/دلم-گرفته-خداوند.html




,دلم گرفته

درخواست حذف اطلاعات
الان نیست ساعت 11شبه من منتظر پیامشم
بفکر من نیست خدا من چکارکنم
تو دنیا یه عشق فقط دارم این عشقو ازم نگیر
میترسم از روزی ک دیگه نباشه بره
میترسم ازوقتی که دیگه بهم احساسی نداشته باشه
میترسم خدا
عشقمون روتااابد نگه دار
ازم نگیرش
تنها بی میشم دیگ کی بهم میگه فرزوکم
هی خدا نذار دعوا کنیم نذار منو عشقمو ازهم جدا کنن



منبع : http://shekastam.samenblog.com/دلم-گرفته.html




تنهایی سخته

درخواست حذف اطلاعات
سلام فکرکنم ی الی هست ک نیومدم سرنزدم دلم گرفته معتاد سیگار شدم تنها درمانم همینه وگرنه اروم قرار ندارم



منبع : http://shekastam.samenblog.com/تنهایی-سخته.html




اولین نگاه

درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستان ببخشید همه چیز رو پاک چون داستانم خیلی ضایع و بهم ریخته نوشته بودم و روزای اول اصلا حالم خوب نبود که بخوام قشنگ بنویسم الان سعی میکنم هرچیزی رو که یادم هست براتون بگم  الان که  دارم  همه چیز از اونجا شروع شد که یک خانواده ایرانشهری اومده بودند محل ما.و این ها از فامیل های شوهرخواهرم بودند توی.محلمون پیچیده بود مردم میگفتند که این خانواده اومدند چون پدرشون میخواد زن دوم بگیره و خانواده اون زنه بهش گیردادند که باید حتما زن اولت رضایت داشته باشه اونم میره ایرانشهر زن و بچه هاشومیاره که رضایت قانونی ازشون بگیره و ازدواج کنه.ولی من هنوز اون خانواده رو ندیده بودم اونموقع ۱۳سالم بود. وحتی میگفتن همین اقای که اومده زن دوم بگیره یه پسر داره پسرشم برده توهمین محل خاستگاری یه دختر.بهش ندادن حالا اون دخترکی بود دوست من اسمش پری بود .یه روز که بیرون بودم دیدم یه موتور ازجلوم رد شد یکی پسر ام بود اون رانندهه رو نشناختم ولی حدس زدم که پسرهمون اقا باشه که میگن میخواد زن دوم بگیره .به هرحال اون روز گذشت من همش تواین فکربودم که پسره کی بوده باپسر ام. عروسی پسر ام بود  همگی رفتیم من و دوستم ناهید داشتیم بیرون قدم میزدیم یه لحظه چشمم افتاد به اون پسره بله خودش بود همون پسری که با پسر ام چندروز پیش سوارموتور بودند دیدمش.همون بود خیلی بدجور بهم خیره شده بود یه پسر ۱۸_۱۷ساله بود خیلی هم مظلوم به نظرمیرسید.من که خیلی ازش خوشم اومد ولی زیاد بهش نگاه نمی چون همه فامیل بودند میترسیدم برام حرف دربیارن.تا صورتشو میکرد اونور نگاش می عروسی تموم شد اومدیم خونه منم همش توفکر اون پسره بردم خدایا این کیه.به هرحال اون شب گذشت و دو روز بعد شبش خواهرزاده ام که کوچیک بود گم شد خونه خواهرم نزدیک خونمون بود شوهرخواهرم خونه نبود زنگید به برادرشوهرش گفت بچه گم شده بیابگردیم پیداش کنیم همه دور خونه خواهرم جمع شده بودیم .یدفه یه موتور اومد پسر ام .بود برادرشوهرخواهرم .چون دامادم پسر ام هست.یه موتور دیگه پشت سرش اومد خوب که نگاش همون پسره بود بازم دیدمش خدایا این کیه اینجا چکارمیکنه رفتن بگردن دنبال بچه خواهرم.بچه رو پیدا د خونه همسایه بود من به راه افتادم برم خونمون خونه نزدیک بود.پسره هم ازکنارم باموتور رد شد که بره چراغ موتورش افتاد توچشمام.چراغو زد پایین و رفت گمونم خودش اینکارو کرد که شناساییم کنه واسه همین چراغ موتورش رو انداخت توصورتم چون تاریک بود میخواست خوب نگام کنه من اینجورفکرمیکنم. ولی اونقد توفکرش بودم که این دفه واقعا عاشقش شدم ازنگاه اونم فهمیدم که اون هم نسبت به من بی تفاوت نیست.خدامیدونه چقدبفکرش بودمچقد دعامی باز ببینمش .یه روز پدرم همون خانواده ایرانشهری رو پدرم دعوت کرد اومدند دو روز موندند دیگه میخواستن برن یدفه یکی در زد شوهرخواهرم خونه ما بود در روبازکرد وای خدای من این همون پسربود بله حدسم درست بود این پسرهمین خانواده بود که دعوتمون بودند.و پدرشون میخواست زن دوم بگیره اونم تا چشمش به من افتاد شوکه شد هی نگاه رد و بدل میکردیم دیگه خانوادگی به راه افتادند که برن.منم بیرون جلوی خونه ایستاده بودم مادرم بامادرش خ ظی کرد رفتند.منم چشمم دنبال ماشین بود خیلی ناراحت بودم فکرمی میخوان برن شهرشون ولی نه رفته بودن خونه .ام.دوسه روز گذشت و باز اومدن.اینبارعشق من همراه بود. دیگه واقعا عاشق هم شده بودیم خیلی همدیگه رو نگاه میکردیم ما هیچ کدوممون گوشی نداشتیم نامه بهم میدادیم ولی اینم بگم عشقمون پاکه پاک بود فقط با.نگاهامون عشقمون رو بهم ابراز میکردیم حتی تونامه ها چیزی ازعشق نبود یک هفته خونه ماموندند قرار بود پدرش خونه رو بزنه به نام مادرش بعد مادرشم رضایت بده که اون بره زن دوم بگیره. چندروزی که خونه مابودند مادرش به مادرم گفته بود پسرم رو داماد کن خیلی دخترتومیخواد مادرم گفته من هیچ کاره نیستم باید به پدرش بگید.تااینکه پدرش هم به پدرم گفته بود پدرم درجواب گفته دخترم از بچگی عروس عموشه.فقط یه بهونه بود ومن عروس عمو نبودم.



منبع : http://shekastam.samenblog.com/اولین-نگاه.html




کاش نمیرفت

درخواست حذف اطلاعات
وقتی رفت پسر م اومد خاستگاریم و خانواده ام ازخداخواسته بدون اینکه نظر من رو بدونن قبول وحتی قرار عقدگذاشتن من که ازعشقم نه شماره ای داشتم ونه میدونستم چکارکنم عشقم دیگه شهری بود حتی تاحد خودکش رفتم ه گرفتم وخوردم زودمتوجه شدند بردنم بیمارستان خوب شدم مرخص که شدم گفتن بیابریم ید عقد من نرفتم مادرم و زن داداشم رفتن حلقه رو اندازه دست زن داداشم گرفتن. ید اومدند مادرم بهم گفت بیابریم خیاطی لباست اندازه بگیر کارها کرد نرفتم یه لباس ازم برداشت برد اندازه همون برام بدوزه.فرداشبش عقدمون بود وچون من به سن قانونی نرسیده بود م و زیر ۱۵سال بودم و عقد محضری حکم رشد میخواست اینم طول میکشید باهم نقشه کشیده بودند زود عقد روتموم کنند.یکی از رفقای شوهرم عاقدبود و اونو اوردن توخونه . محرمیت روخوند من بله رو نگفتم و خودشون درستش د.ازمایش واینا هم موند واسه بعد.این روزا گذشت ومن ازعشقم خبری نداشتم دلم داشت میترکید فقط خدا میدونست چی میکشم.یک ماه بعد قرار عروسی گزاشتن.و رفتن ید اینبارمن باهاشون رفتم. بخاطر عشقم رفتم گفتم شاید ببینمش به مادرم گفتم لباسامو میدیم زن بابای عشقم بدوزه وچون زن باباش خیاط بود.رفتیم خونشون زن باباش گفت که عشقم همونجاست اومده و الان با پدرش رفتن بیرون والان میان من چون خواهرشوهرمم باهامون بود گفتم پس مابریم ولی خداشاهده دلم براش پر میزد خداخدامی تا ما هستیم بیاین.یدفه بیرون صدای ماشین شد بوق زد فکر عشقم و باباش اومدند ازخوشحالی داشتم سکته می ولی نه اونا نبودن پدرشوهرم بود اومده بود دنبالمون رفتیم دیگه به دیدنش امیدی نداشتم رفتیم خونه نمیخوام از عروسیم کامل بگم برام تلخه خلاصه عروسی تموم شد و من موندم یه دنیا غم کاش عشقم میومد جلوی عروسی رومیگرفت کاش






منبع : http://shekastam.samenblog.com/کاش-نمیرفت.html




دلتنگش شدم

درخواست حذف اطلاعات
عروسی تموم شد و روزها میگذشت.۵ماه بعداز عروسیم بود یه روز که گوشی داداشم دستم بود یه دفه اسم عشقمو دیدم شمارشوبرداشتم بلافاصله با گوشی خودم براش اس دادم اول نشناخت معرفی کلی خوشحال شد و ذوق زده خیلی هم گله کرد بهش گفتم که چی شده و چی به من گذشته اونم گفت رفتم شهرمون توی گرما کارگری کارمی که بیام عقدت کنم.وقتی بهم خبراوردن که داری ازدواج میکنی باورن اومدم دیدم حقیقته دیگه نتونستم بیام خونتون.گفت شب عروسیت تا صبح اشک میریختم من که حالم ازاون بدتربود.به هرحال باز خوشحال بودیم چندوقت گذشت من حامله شدم با عشقمم رابطه پیامکی داشتم.بچه به دنیا اومد پسربود. عشقم بهم گفت من بدون تو نمیتونم طلاق بگیر بیا مال خودم شو منم که ارزوم بود .بچه.ام دیگه ی الش شده بود.بخاطرعشقم ازم خواست بخاطر دل خودم اومدم خونه بابام دیگه باشوهرم نرفتم و بدون دلیل گفتم طلاق میخوام اونم دوستم داشت گفت بمیرم طلاق نمیدم.خیلی سختی کشیدم محکم و م پای طلاق میرفتم دادگاه ومیومدم.بچه ام پیش خودم بود اونم سختی میکشید باخودم میگفتم این سختی ها می ارزه به یک لحظه با عشقم باشم.اونم هی میگفت زودتر ط بگیر دیگه طاقت دوریت ندارم منم نداشتم تاکه شوهرم دیگه خسته شده بود بهم گفت بیا یه جلسه دیگه توافقی ازهم جدابشیم من ازخوشحالی بال دراوردم بهش گفتم اونم خوشحال شد که دیگه مال من میشه چندروزی گذشت برام اس داد که دیگه نمیخوامت یعنی چی من براش زنگ زدم دلیل خواستم گفت بهت بی احساسم و عاشق یکی دیگه شدم برو طلاق رو هم کنسل کن برو دنبال زندگیت خدای من یعنییییی چیییییی من دوسال این همه سختی کشیدم بارها سرکوفتم دادن خانواده ام داداشم من روحتی.چندین بار زد که برم اشتی.کنم باشوهرم من بخاطر تووو باش میرم دلم ش ت خورد شد ولی دلم پیشش بود دل کندن راحت نبود یکی دوماه موندم.که نظرش عوض بشه نه حرفش همون بودشوهرم که.میخواست برگردم پیشش منم بادل خون رفتم ازخداکمک خواستم ازذهنم پاک بشه اون روزا فقط یه نفرمیدونه چی بمن.گذشت اونم خداااا بس شاهد گریه هام زجر کشیدنام اگه یه روز براش اس نمیدادم میمردم اینبار چندماه.خبری نداشتم حرفاش هرروز توگوشم می پیچید. من مردم یبار دیگه متولد شدم خدا دوباره بهم عمر داد من یچیزی میگم شما میخونین ولی نمیدونین چی به من گذشت الانم که دارم مینویسم یاد اون روزا و زجر کشیدنام میفتم دارم له میشم شاید حقم بود نباید بهش اعتماد.می نباید بخاطراون بچه کوچکم.رو اسیرمی خدایا بازم حقم نبود قتل که.نکرده بودم



منبع : http://shekastam.samenblog.com/دلتنگش-شدم.html




دارم.میرم.زیارت

درخواست حذف اطلاعات
الان.که دارم مینویسم توراه مشهدم دارم میرم پابوس میخوام تا اونجا.که.میرسم داستانمو کامل گفته باشم قبلا واضح نبود داستان من ازپایین خونده میشه روبه بالا قسمت های اول پایینه ایی که خواستین داستانمو.کامل بدونین ازپایین بخونین بیایین بالا. اومدم خونه شوهرم باهاش زندگی دنیام جهنم شده بود خدایا چراعشقم بامن اینجورکرد چرا بعدازاینهمه سختی که کشیدم گفت برو .مرگم رو ازخدامیخواستم.بعداز چندین ماه ازش سراغ نگرفتم تا اینکه بازهم حامله شدم یعنی این بچه دومی رو خودم خواستم تصمیم گرفتم که حامله بشم گفتم شاید اینجوری زندگیم دوامش بهتر بشه شاید بخاطر بچه هام بتونم زندگی کنم بعد یه روز اس دادم براش ابراز پشیمونی میکرد ومیگفت غلط میگفت ام که میخواسته من دخترشو بگیرم برام جادو کرده و منو ازت دلسرد کرده منو چیز خور دست خودم نبوده اون حرفا رو بهت گفتم بعد پشیمون شدم نه اینطور نبود من ۲ماه موندم ولی بازبهم گفت برو بعد ازدوماه رفتم.فقط بهونه میاورد.عشقی که ازبچگی بوجود اومده عشقی که توی نگاهمون خلاصه میشد یعنی با جادو اب شد نه هیچکی نمیتونه یک عشق رو بهم بزنه مگراینکه خودت بخوای.کاری که بامن کرد هیچ دلش نمیومد با دشمنش انجام بده گله خیلی گله و بازهم بهم گفت طلاق بگیر اینبار حامله بودم وفکر اون روزا رو که اون بچه ام بخاطر عشق من چه سختی.ها کشید اینبار دوتا رو باید زجر میدادم من درسته عاشقم ولی یک مادرهم هستم عاشق بچه هامم هستم ولی اون رو بیشتراز بچه ام خواستم وبراش هرکاری حتی به قیمت توسری خوردن بچه ام که خودم هیچ بماند خدا میداند چیا بمن گذشت.دیگه حسی نداشتم دیگه نتونستم چطور اعتماد می به کی اعتماد می به ی.که تا ابروی خودم وخانواده ام پیش رفتم هنوز که هنوزه مردم حرف بدم میگن هنوز سرکوفتم میدن فقط باخدا رازمو میگفتم رابطه پیامکی داشتیم تاسال۱۳۹۴ بهش گفتم برو ازدواج کن گفت به جز توب ی حسی ندارم بعد یه روزی بهم گفت حالا که اصرارمیکنی من میرم یجا خاستگاری من یه دوست داشتم اسمش پری بود ازدواج کرد ازشوهرش جدا شد بهش گفتم برو باهاش ازدواج کن.اون دختر دوست من همین پری همون ی بود که توی قسمت اول داستانم گفتم که عشقم قبل از اشناشدن بامن به خاستگاریش رفته بود بخاطراینکه نشون کرده پسرعموش بود بهش جواب رد دادن والان دیگه پری ازدواج کرده بود و ازشوهرشم جداشده بود عشقم رفت خاستگاری وعقدش کرد بازهم قسمتش همون شد همون ی قبل ازمن خاستگاریش کرد تاشب عروسیش اس نداد اون روز اس داد گفت امشب عروسیمه.منم خیلی اون شب زجر کشید چندتا دونه قرص الپرازلام خوردم که بخوابم و اون شب رو تحمل.کنم من خوشبختیشو میخواستم ولی عروسی عشقم بود عروسی ارزوم بود قرص خوردم وخو دم تاچندروز براش اس ندادم بعد که دادم بهم گفت من دوستش ندارم بخاطرتوباهاش ازدواج چون توگفتی توروخدا طلاق بگیر بیا زن دومم شو من دلم فقط توررمیخواد دیگه نمیشد دیگه راحی.نبود تاهمین چند ماه پیش باهم رابطه پیامکی داشتیم ولی متل قبل نبود جوابمو خوب نمیداد میگفتم چرا جوابم نمیدی میگفت شارژ ندارم اول زندگیش بود حق داشت وضع مالیش بد بود.من براش شارژ میفرستادم که بتونه.جوابمو بده ولی بازهم.جوابمونمیداد دیگه یقین پیدا که شارژ ندارم بهونه است اون میخواد ازشرم خلاص شه شاید ازم خسته شده یه روز که خیلی اعصبی شدم بعش گفتم باش دیگه اس نمیدم شارژایی هم که فرستادم صدقه بوده.اونم بخاطرهمین حرفم کلی به خودم وپدرم داد و شارژمم پس داد اینبار دیگه مطمعن شدم شارژ بهونه بوده.دیگه دلم ش ت بهم داد تصمیم گرفتم دل نوشته هامو اینجا بنویسم شاید یه روزی بیاد و اینجا رو بخونه وقتی که من دیگه نیستم این تمام داستانم نبود این خلاصه اش بود اینکه چقدر باهام دعوا.میکرد اینکه بخاطر دعواهاش چندین بار قرص خوردم و تالب گور رفتم اینا بماند...



منبع : http://shekastam.samenblog.com/دارم-میرم-زیارت.html




یا رضا

درخواست حذف اطلاعات
سلام بچه ها من رسیدم مشهد ولی متاسفانه هنوز نتونستم دست به ضریح برسونم خیلی شلوغه تا الان اونجا بودم الان هم اومدم خونه یه خونه گرفتم یه دوست هم برای خودم پیدا دخترخوبی هست بعدازظهر بازهم میرم .حرم .خب بچه ها الان دیگه داستان زندگیمو میگم فقط میگم که بدونید یک انسان میتونه چه همه سختی ها رو تحمل کنه یکی متل من.ولی ناشکر نیستم.من خداروشکر وضع مالی شوهرم بدنیست. اوایل زندگیمون شوهرم فقط یک دانشجو اس وپاس بود ولی الان وضعش خیلی خوبه.من اون روزا خیلی سختی کشیدم ۴سال هیچی نداشت من حامله بودم حتی چیزهایی که دلم میخواست پول نداشت برام بگیره مادرشوهرم بهمون کمک نمیکرد اونا اون موقع داشتن یک تک هزارتومنی هم بهمون ندادند و رفت برای پسر دومش ماشین ید ماشینش هم ازدستش رفت چون دلموش ت من اون زمان سنم کم بود حامله هم بودم حتی عرضه نمی برای من چیزی بگیرن بیارن اینقد دلم میموند شوهرمم بود هرچی داشت پول ترم میشد من چندتکه طلاهام دادم برای ش اون موقع طلا داشتم چون هم مادرم برام گرفته بود وهم وام ازدواج رو که۴ملیون بود طلا گرفتیم. ۵ملیون طلا اون موقع زیاد بود همه.رو برای دادیم وضعمون بد بود یه روز که بامادرم رفته بودم سنوگرافی برگشتن رفتم خونه مادرشوهرم برای۳تادخترش لباس گرفته بود عرضه نکرده بود یکی واس من بگیره یا پولی چیزی بهم بده مادرم بیچاره کمکمون میکرد حتی کرایه شوهرم رو میداد.تااینکه بچه به دنیا اومد مادر شوهرم پیشم نیومد بعد از۷روز اومد.زودهم رفت گفت اومدم نوه ام ببینم..تااینکه شوهرم تموم شد رفت سرکار. حقوقش کم بود ولی برای مازیاد بود.وقتی دیدن شوهرم حقوق میگیره مادرش همیشه زنگ میزد که پول برای اون خواهرت بریز ه برای اون یکی بریز فلانه .منم دخ نمی .ولی یاد اون روزا که عرضه نداشتن یک کیلو پرتقال برامم بیارن داشت خفه ام میکرد..کم کم ازحقوقش هرچندکم بود وباید همیشه هم بحساب خواهراش میریخت وسایل خونه.روگرفتیم. .و ازاون شهر رفتیم ولی مادرشوهرم دست بردار نبود دوتا دخترش روفرستاد پیش ما اونجا برن دیگه کلافه شده بودم ادم میخواد توخونه اش ارامش داشته باشه لی من ارامش نداشتم.خدایا بازم شکرت.پول ج همه چیز گردن شوهر بدبختم بود منم هیچی نمیگفتم ولی اون روزا روهم نتونستم ازیادببرم.تااینکه دوباره اومدیم شهرخودمون اونا هم باهامون اومدند برادرش دعوا کرد بایک نفرخلاصه نمیخوام با جزییات بگم.دعوا طولانی شد  دیه خواستن گفتن توباید بدی شوهر بدبختم جور کرد داد اینجا هم اومدیم دیگه بدتر.مادرشوهرم.خواهرشوهرام همه هرروز خونمون بودند برادرشوهرم که ازجاش بلند نمیشد وقتی هم که میرفتن زنگ میزدن به شوهرم پول برامون بفرست دیگه کلافه شده بودم اصلا غر هم نمیزدم میگفتم چکارکنم خودشون باید فکرکنن.ولی ارامش نداشتم شبا تانصف شب بچه.هام بیداربودند خونه شلوغ بود صبا هم باید ساعت ۷بیدارمیشدم شوهرمو صبحانه بدم بعد هم نوبت ناهار و شام اونم واسه۱۰نفر.هرروز هم بجزو این خانواده شوهرم که خونه.من رو پاتوق مهمون هم میومد هاش هاش هنوزم که هنوزه این وضع ادامه داره هر ی از فامیلای من میاد خونمون بهم میگن توچطور تحمل میکنی چی بگم برم باشوهرم دعواکنم بگم خانوادت بگو برن اونوقت برام حرف دربیارن نه نمیتونم ولی فقط میتونم بگم هیچ متل من بدبخت نیست من یک خانواده ۴نفری هستیم ولی درعوض هرروز توخونمون۱۰نفرهست میخورن میپاشن من باید تمیزکنم حتی کمکم نمیدن برادرشوهرم لباساشو میندازه تو مجبورمیشم بشورمشون اونم هرروز. کدوم عروس میاد اینکارو ه.کدوم عروس اینقد تحمل میکنه.ای خدا شوهرم چندوقت پیش گفت بیا ازاین شهر بریم توخسته شدی.منم ازخدامه مادرشوهرم که شنیده بود بهم گفت پسرمو ازم دور نکن.اگرهم رفتین اون۳تا بچه ام رو باخودتون ببرین من خودمم هر هفته میام خونتون دیگه بیخیال شهر دیگه ای شدم چون من هرجابرم اینا ولکن نییستن فقط بخاطراینکه بیان ن بخورن تیغ بزنن.خب منم بخدا راضی ام اصلا هرچی داره بهشون بده ولی من رو توخونه خودم راحت بزارن بشینن توخونه خودشون من خودم هرماه پول بحسابشون میریزم ولی اینحوری ارامش من روگرفتن هر ی میخواد توزندگیش ارامش داشته باشه من بااین اوضاع دارم روانی میشم. به شوهرم گفتم توشهر مادرم برام خونه درست کن دقیق کنارخونه پدرم بهم زمین دادن.شوهرم رفت خونه ساخت بریم اونجا.ولی مادرشوهرم تا فهمید اوضاع اینجوریه به شوهرم گفت کنارخونتون برای منم دوتا اتاق درست کن منم میام اونجا با بچه هام خدایا شکرت چکارکنم این ها بماند برادرشوهرم که صاحب اختیار شده ماشین رو بدون اجازه برمیداره میره شوهرم باید با اژانس بره سرکار.حتی کارت عابر شوهرم دست اونه .نمیرارن پس اندازی داشته باشیم. تازه مادرشوهرم میگفت پسرم ازدواج کنه خونه نداره میاد باشما زندگی میکنه همینم کم مونده با جاری تویه خونه باشم خدایا بهم صبربده خدایا تورو بحق فاطمه زهرا تورو به حق این روزهای مبارک اینارو اونقد بده که دست از سرما بردارن خدایا ارامش میخوام  خدا خودت میدونی بخاطر تو سکوت خداشاهده باهیچ ازاین موضوع نگفتم حتی به مادرم. اصلا ازخانواده شوهرم بد نمیگم این همه بسرم میدن ازغیبت خوشم نمیاد مادرم بعضی وقتا که میاد بهم سربزنه این وضع رو می بینه ناراحت میشه میگه به شوهرت بگو اینا رو حالی کنه تاکی میان سربار تو باشن.من درعوض مادرم رو دعوا میکنم ومیگم خانواده اش هستن وظیفشه که بهشون بده حتی اگر خونه.رو جلو بگیرن حق دارند جلوی مادرم طرف داریشون رو میکنم عادت ندارم از سختی هام به ی بگم یا غیبت م اگر اینجا نوشتم فقط بخاطراینکه دلم پره شاید یه روز همه چیز رو اینجا حذف کنم



منبع : http://shekastam.samenblog.com/یاامام-رضا.html




از زندگیم میگم

درخواست حذف اطلاعات
خب حالا از زندگیم باشوهرم میگم خیلی اذیتم میکنه این همه خوبی که درحقش ولی همیشه بی منته هیچوقت نشده که بعم بگه توی این خونه زحمت میکشی خسته میشی واقعا هم زحمت.میکشم.روی تمیز خونه خیلی حساسم گرچه اونا میریزن و میپاشن ولی من تمیزمیکنم گاهی وقتا خیلی بی منتی حرف میزنه انگار.که من هیچکاری نمیکنم و میخورم ومیخوابم فقط خدامیدونه.همین پریرشب تخم شربتی گرفته بود اورده بود ریخت تویک لیوان گذاشت روی اوپن .که هرصب اب کنه بخوره تابلو روی اوپن بودن من فقط شون داخل یک پلاستیک گذاشتم توی کمد اشپزخونه شب که میخواست ازشون بخوره دید روی اوپن نیستن انتظار داشت من اون تخم ها رو تا یک ماه تا وقتی تموم میشن توی همون لیوان که بودن روی اوپن بزارمشون مهمون میادمیره زشته مردم چی میگن .میگن بی سلیقه است کلی دعواکرد بدوبیراگفت که چرا گزاشتیشون توی پلاستیک توی کمد باید روی اوپن میزاشتی هروقت خواستم بخورم هیییی خداااااااا بهم گفت یکم ب زندگیت برس گفتم چرا چکار گفت.تخمارو نزاشتی روی اوپن گزاشتی توی کمد.عجب دیگه بهونه ای نداشت یعنی هفته ای دو یا سه بار اشکمو درمیاره میرم زیر پتو گریه میکنم حتی خودشم نمی فهمه که گریه صدامم درنمیارم که بفهمه.فقط میرم زیر پتو اونقد گریه میکنم و میگم خدایا کمکم کن خدایا خسته شدم .فقط خدامیدونه به هیچکی هم نمیگم.بعدهم بلند میشم میرم صورتمو میشویم بدون اینکه بفهمه گریه .به روی خودم نمیارم.من توی سختی هایی که میکشم به جزو خدا ی شاهدم نبوده حتی خانواده ام نمیدونن.خیلی بسرم میده که بعضی ها رو نمیشه اینجا گفت شاید بعد نوشتم و رمز براش گزاشتم بعضی وقتا بهم میگه توپدرت اینجوره پدرت فلانه.خانواده توهیچی ندارن درصورتی که وقتی بامن ازدواج کرد یه معتاد و اس پاس دانشجو بود که همون پدرم منو نگه داشت و بچه مونو بزرگ ماهیچی نداشتیم کرایه اش رو همون پدرم میداد که الان بهش میده.بله این روزگاره.وقتی این حرفارومیزد باخودم میگفتم خدایا چرامن رو به عشقم نرسوندی لااقل اون اینجور بهم نمیگفت.ولی نه همه متل هم هستن همون عشق هم پدرم رو حرف بد گفت من روی پدرم خیلی حساسم.خدااااا من کی راحت میشم من یو ندارم که درکم کنه خدایا میشه یه روز راحت بشم میشه یه روز که ی رو داشته باشم  درکم کنه به خانواده ام بدوبیرا نگه هم سطح خودم باشه نه نمیشه من باید بسازم من بچه دارم باید بچه هامو بزرگ کنم خدایا دیگه به زنده بردنم راضی نیستم.بس سختی کشیدم وخودم رو نفرین همش سر دعامی زودتر بمیرم راحت شم ازاین زندگی.برای همین یه بیماری از رب برام اومد یه بیماری که درمان نداره درمانش فقط باقرصه.اگر یه روز قرص نخورم ...کم خونم خونم روی۴هست من اصلا سابقه کم خونی نداشتم این بیماری سر زایمان دومم نصیبم شد  متاسفانه بدنم اونقد ضعیفه که وقتی میخوان خون بهم وصل کنن بدنم میسوزه و خون رو قطع میکنن میگن اگر وصلت کنیم ممکنه فلج بشی چون خون بدنت رو داره میسوزونه بله به.محض اینکه چند قطره خون وارد رگ هام میشه بدنم متل اتیش از سرتا پا میسوزه.که جیغ میزنم و اوناهم خون رو قطع میکنن و مجبورم هرروزی۵تا قرص اهن خارجی بخورم.  الان دیگه دوساله ولی خوب نشدم دوماه که قرص نخورم باز یه روز بیهوش شدم گفت باید قرصاتو حتی یک روزم قطع نکنی دوروز که روزه بودم باز حالم بدشد.الان اومدم پابوس اومدم بهش ماس کنم بگم یا من رو ازهمه این سختی ها نجاتم بده یااینکه سریک بهانه من رو ببره پیش خودش شماهم دعاکنید  خیس اشکم فعلا حالم.خوب نیست



منبع : http://shekastam.samenblog.com/از-زندگیم-میگم.html




خداحافظ عشقم

درخواست حذف اطلاعات

خداحافظ عشقم
خداحافظ
از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم

قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

موندن هرگز

خداحافظ

دیگه میرم

اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من

ستاره ها خاموش بشن تو شب من

من میمیرم

دیگه میرم

خداحافظ دیگه رفتم

پایان ثانیه منم

هر جای ساعت ببینمت٬عقربه هاشو میشکنم

حتی نشد واسه یه بار من بدیاتو خوب کنم

خورشید و کشتم تا دیگه خودم به جای تو طلوع کنم

دل میسوزه٬ازم نخواه بیشتر از این اسیره این قفس باشم

هیچی نمونده از دلم خا تر روآتیشم

ریزه ریزه دل میسوزه

خسته شدم٬دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام

عاشق بودم

خسته شدم

خسته شدم

دیگه میرم

گریه نکن

دل بیا بریم

از عشق دیگه نگیم

درده عشقی که کشیدیم

جز خدا به ی نگیم

خدایا به تو گفتم اما دردمو بیشتر کردی

خدایا چرا اینطوری شد

خدایا چرا باید حالا به جای عشق از خداحافظی از عشق بگم؟چرا خدایا؟...




منبع : http://shekastam.samenblog.com/14.html




حرف دلم

درخواست حذف اطلاعات


حرف دلم
چند مدته که دلم دنباله یه بهونه است بهونه ای که بتونم حس گریه کنم بتونم هر چی که می خوام بگم، بگم که این دنیا خیلی بی وفاست
بی وفایی دنیا باعث شده آدما هم بی وفا بشن

از جمله شما

میدونی چیه تنها چیزی که هیچ موقع احت و نمیدادم این بود که تو عوض بشی تا حدی که بتونی آسیبی به ی یا دلی برسونی

ولی تونستی نمیدونم بهت باید تبریک گفت یا تسلیت به هر حال من بازم میگم همه چی بازم مثله روزه اول میشه تو بازم مهربون میشیو ...

من همه جور قبولت دارم و هیچ موقع نمیتونی با این کارات منو خسته کنی

بازم برای چندمین بار میگم همیشه ، در همه جا، در همه حال به یادتم

اگر روزی ت فراموش

بدان شمع دلم گشته خاموش




منبع : http://shekastam.samenblog.com/15.html




کاش هرگز ندیده بودمت

درخواست حذف اطلاعات

عشق بی وفا
دل ش ته ام ز دست تو

کاش هرگز ندیده بودم تو را ...
کاش ندیده بودم تو را ، کاش آن روز که در وجود من طلوع کردی از تو روی

برمیگرداندم تا در سایه وجود خود بمانم.

کاش نمی خندیدی و مرا به گریه مهمان میکردی ، قبل از آن دلخوشی تلخ که

بر سر سفره اش نشستیم.

کاش تو را دیگر نمی دیدم ، کاش خزان تو را زودتر از من میگرفت.

اکنون ج بین ماست و دیوار تنهایی در کنارم، بر سرم سقف ندامت و در

زیر پایم فرش حماقت.

الهی خزان شود زندگیت و طوفان ، سبزی بهار زندگیت را به زردی خزان

برساند ، که بهار زندگیم را خزان کردی.

به دیدارم نیا، حتی در تنهایی ذهنم. که دیگر نمی خواهم حتی در رویاهایم

با تو باشم. هر روز تنهاتر از دیروز ، هر لحظه خوشحال تر از قبل که دیگر

نمی بینمت. اصلاً کاش هرگز ندیده بودم تو را




منبع : http://shekastam.samenblog.com/16.html




سلام

درخواست حذف اطلاعات
سلام نمیدونم چرا بعداز یه مدت اومدم دارم مینویسم شاید دلیل اینکار دلتنگی باشه مدتهاست که وبلاگ سرنزدم احتمالا خیلی ازشما دوستان ناامید شدید ولی بازم جایی برای درد دل م دارم اونم اینجاست بله دوستان موضوع مهمی که باید بگم اینکه همه چیز تموم شد همون چیزی شد که هم من میخواستم هم شما
دیگه خودم تمومش هرچه زودترباید اینکارومی
یه روز که از دلتنگی زنگ زدم گفتم الو الو دیدم ص نمیاد بعداز نیم ساعت دیدم پیام داده که من بودم وهمسرم گوشی رو برداشته وصدای تورو شناخته همونطور که گفتم من و زنش از کودکی باهم دوست بودیم
وبهترین رفیقم بود
منم از اون روز باخودم وخدای خودم عهد وتوبه تا ابد از زندگیش برم و حتی اگر ازدلتنگی بمیرم طرفش نرم الان سه هفتس ازش هیچ خبری نگرفتم منی که اگر یک هفته میگذشت از دلتنگی میمردم وحتما براش اس میدادم حتی اگر م میداد
ولی حالا نه دیگه خبری ندارم
تموم شد
تموم



منبع : http://shekastam.samenblog.com/سلام.html




من اومدم

درخواست حذف اطلاعات
سلام همگی
نظرات همتون روخوندم خوشحال شدم که بهم سرمیزنین فعلا که جز شما یوندارم اونایی هم که گله دچراجوابشون رونمیدم چون جو ندارم بدم من دلم میخواد فقط دوست وبی باقی بمونید اینکه حواب نظرات شمارو بدم یاندم فرقی بحالم نمیکنه ولی ازاینکه هستین وراهنماییم کردین ومیکنین خیلی بهم کمک کرد وخوشحالم
بابت همچیز ممنونم وسپاس فراوان
سپاس سپاس
ابجی عزیزم رها سیدی گفتند که ایمیل میفرستن و پاسخی دریافت نمیکنن
خواهرگرامی من
خب بخدا من به دلیلی ایمیل قبلیم پاک شد و از نو دوباره ایمیل ساختم برای همینه که ایمیل شمانمیاد
چون ایمیلم عوض شده !!!
این روزا گرفتارم موقع امتحاناتم هست وباید صفت وسخت بخونم امتحاناتم از۶دی ماه شروع میشه واصلا امادگی ندارم
ماس دعا
دوستتون دارم
میبوسمتون ابجیای گلم
خدانگهدار



منبع : http://shekastam.samenblog.com/من-اومدم.html




یادخدا ارامش دلهاست

درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستان خوبید
ببخشیدمدت زیادیه که اینجا سرنزدم زیاد که نه ولی خب
شماهم ماروفراموش کردین چکارکنم چی بگم
موفق باشید



منبع : http://shekastam.samenblog.com/یادخدا-ارامش-دلهاست.html