بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

دلنوشته

آخرین پست های وبلاگ دلنوشته به صورت خودکار از بلاگ دلنوشته دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



باید فکر روزایی که خودش نیستو میکرد

درخواست حذف اطلاعات

بچه که بودم رو شکمش میخوابوندتم 


تا وقتی قدم بلند شد و دیگه جا نمیشدم 


سرمو میزاشت رو بازوش، بدون بازوش خوابم نمیبرد...!


بد عادتم کرد!


باید فکر روزایی که خودش نیستو میکرد.


بابامو میگم...




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/45/بايد فکر روزايي که خودش نيستو ميکرد/




باید فکر روزایی که خودش نیستو میکرد

درخواست حذف اطلاعات

بچه که بودم رو شکمش میخوابوندتم 


تا وقتی قدم بلند شد و دیگه جا نمیشدم 


سرمو میزاشت رو بازوش، بدون بازوش خوابم نمیبرد...!


بد عادتم کرد!


باید فکر روزایی که خودش نیستو میکرد.


بابامو میگم...




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/45/بايد فکر روزايي که خودش نيستو ميکرد/




باید فکر روزایی که خودش نیستو میکرد

درخواست حذف اطلاعات

بچه که بودم رو شکمش میخوابوندتم 


تا وقتی قدم بلند شد و دیگه جا نمیشدم 


سرمو میزاشت رو بازوش، بدون بازوش خوابم نمیبرد...!


بد عادتم کرد!


باید فکر روزایی که خودش نیستو میکرد.


بابامو میگم...




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/45/بايد فکر روزايي که خودش نيستو ميکرد/




داشتم به خودم میگفتم

درخواست حذف اطلاعات

حالا من ماندم و دلم 


دلی که بهانه آغوش مردانه میگیرد 


ذهنی که سعی میکنه خواب آغوشو ببینه بلکه دل آروم بگیره 


ولی غافل ازینکه حتی نمیتونه خواب آغوش پدرشو ببینه 


به قول معین زد که میگه:(خلاصه اگه احساس کردی به یکی وابسته یا میخوای تکیه کنی، تکه تکه شدی باختی)


اینو تو خواب به یکی میگفتم 


انقدر گفتم 


انقدر گفتم


انقدر گفتم تا اشکم درومد 


شاید اون خودم بودم 


داشتم به خودم میگفتم 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/46/داشتم به خودم ميگفتم/




داشتم به خودم میگفتم

درخواست حذف اطلاعات

حالا من ماندم و دلم 


دلی که بهانه آغوش مردانه میگیرد 


ذهنی که سعی میکنه خواب آغوشو ببینه بلکه دل آروم بگیره 


ولی غافل ازینکه حتی نمیتونه خواب آغوش پدرشو ببینه 


به قول معین زد که میگه:(خلاصه اگه احساس کردی به یکی وابسته یا میخوای تکیه کنی، تکه تکه شدی باختی)


اینو تو خواب به یکی میگفتم 


انقدر گفتم 


انقدر گفتم


انقدر گفتم تا اشکم درومد 


شاید اون خودم بودم 


داشتم به خودم میگفتم 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/46/داشتم به خودم ميگفتم/




داشتم به خودم میگفتم

درخواست حذف اطلاعات

حالا من ماندم و دلم 


دلی که بهانه آغوش مردانه میگیرد 


ذهنی که سعی میکنه خواب آغوشو ببینه بلکه دل آروم بگیره 


ولی غافل ازینکه حتی نمیتونه خواب آغوش پدرشو ببینه 


به قول معین زد که میگه:(خلاصه اگه احساس کردی به یکی وابسته یا میخوای تکیه کنی، تکه تکه شدی باختی)


اینو تو خواب به یکی میگفتم 


انقدر گفتم 


انقدر گفتم


انقدر گفتم تا اشکم درومد 


شاید اون خودم بودم 


داشتم به خودم میگفتم 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/46/داشتم به خودم ميگفتم/




به این زندگی عادت نمیکنم

درخواست حذف اطلاعات

فراموشی گرفتم 


چی میگن بهش آهان آ ایمر 


مسواکمو تو دستشویی شرکت جا میزارم 


یادم میره کارایی که باید انجام بدم 


اصلا گاهی حواسم نیست 


کاریو انجام میدم ولی فکرم جای دیگست 


مثلا امروز جای اینکه ساعتو یه ساعت بکشم عقب، یه ساعت کشیدم جلو 


امروز پاییز شروع میشه پادشاه فصلا 


صبح داشتم کتاب میخوندم فکرم جای دیگه بود صفحه که تموم میشد برمیگشتم و دوباره از اول میخوندم 


نمیتونستم متمرکز شم 


فکر و خیالای زیادی میومد تو سرم 


خواب های بم حتی میگشت تو سرم 


چیز زیادی ازش یادم نیست ولی انگار زندگیش  


خوابامو 


گیج و منگم 


دنیا چرا این شکلیه؟


چرا وقت نمیمونه واسه آدم ؟


چرا آدم تنها نمیشه واسه خودش 


خدا بیاد بشینه پیشت برات بگه 


ازین دنیا 


ازون دنیا 


از تنهاییه خودش 


از رازاش 


از همه چیزایی که ما باید بدونیمو نمیدونیم 


نمیشه چشمارو بست و کار کرد و زندگی و هیچی نگفت 


نمیتونم اینجوری زندگی کنم 


ولی مثل اینکه فعلا مجبورم 


بالا ه یه راهی پیدا میکنم 


ولی عادت نمیکنم 


به این زندگی عادت نمیکنم 


زندگیمو میسازم 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/47/به اين زندگي عادت نميکنم/




به این زندگی عادت نمیکنم

درخواست حذف اطلاعات

فراموشی گرفتم 


چی میگن بهش آهان آ ایمر 


مسواکمو تو دستشویی شرکت جا میزارم 


یادم میره کارایی که باید انجام بدم 


اصلا گاهی حواسم نیست 


کاریو انجام میدم ولی فکرم جای دیگست 


مثلا امروز جای اینکه ساعتو یه ساعت بکشم عقب، یه ساعت کشیدم جلو 


امروز پاییز شروع میشه پادشاه فصلا 


صبح داشتم کتاب میخوندم فکرم جای دیگه بود صفحه که تموم میشد برمیگشتم و دوباره از اول میخوندم 


نمیتونستم متمرکز شم 


فکر و خیالای زیادی میومد تو سرم 


خواب های بم حتی میگشت تو سرم 


چیز زیادی ازش یادم نیست ولی انگار زندگیش  


خوابامو 


گیج و منگم 


دنیا چرا این شکلیه؟


چرا وقت نمیمونه واسه آدم ؟


چرا آدم تنها نمیشه واسه خودش 


خدا بیاد بشینه پیشت برات بگه 


ازین دنیا 


ازون دنیا 


از تنهاییه خودش 


از رازاش 


از همه چیزایی که ما باید بدونیمو نمیدونیم 


نمیشه چشمارو بست و کار کرد و زندگی و هیچی نگفت 


نمیتونم اینجوری زندگی کنم 


ولی مثل اینکه فعلا مجبورم 


بالا ه یه راهی پیدا میکنم 


ولی عادت نمیکنم 


به این زندگی عادت نمیکنم 


زندگیمو میسازم 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/47/به اين زندگي عادت نميکنم/




به این زندگی عادت نمیکنم

درخواست حذف اطلاعات

فراموشی گرفتم 


چی میگن بهش آهان آ ایمر 


مسواکمو تو دستشویی شرکت جا میزارم 


یادم میره کارایی که باید انجام بدم 


اصلا گاهی حواسم نیست 


کاریو انجام میدم ولی فکرم جای دیگست 


مثلا امروز جای اینکه ساعتو یه ساعت بکشم عقب، یه ساعت کشیدم جلو 


امروز پاییز شروع میشه پادشاه فصلا 


صبح داشتم کتاب میخوندم فکرم جای دیگه بود صفحه که تموم میشد برمیگشتم و دوباره از اول میخوندم 


نمیتونستم متمرکز شم 


فکر و خیالای زیادی میومد تو سرم 


خواب های بم حتی میگشت تو سرم 


چیز زیادی ازش یادم نیست ولی انگار زندگیش  


خوابامو 


گیج و منگم 


دنیا چرا این شکلیه؟


چرا وقت نمیمونه واسه آدم ؟


چرا آدم تنها نمیشه واسه خودش 


خدا بیاد بشینه پیشت برات بگه 


ازین دنیا 


ازون دنیا 


از تنهاییه خودش 


از رازاش 


از همه چیزایی که ما باید بدونیمو نمیدونیم 


نمیشه چشمارو بست و کار کرد و زندگی و هیچی نگفت 


نمیتونم اینجوری زندگی کنم 


ولی مثل اینکه فعلا مجبورم 


بالا ه یه راهی پیدا میکنم 


ولی عادت نمیکنم 


به این زندگی عادت نمیکنم 


زندگیمو میسازم 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/47/به اين زندگي عادت نميکنم/




خیلی سخت بود با این تصورات زندگی

درخواست حذف اطلاعات

تو خیابونم گنگ به آدما نگاه میکنم با خودم میگم چه خوب دارن نقش بازی میکنن 


فکر میکنن من نمیدونم همه شون فقط جلو من این شکلی هستن 


وارد یه مغازه میشم و حس میکنم اونایی که تو خیابون بودن الان ماسکشون و برداشتن و با چهره های عجیب که شبیه آدمیزاد نیست یکجا ایستادن و میخوان اطاعت امر کنن 


من، حتی تو خونه هم همین حسو داشتم....


وقتی از تو پذیرایی پامو میزاشتم تو اتاق فکر می مادر و پدر و خواهرم هم ماسکشونو بر میدارن و دارن برای من نقش بازی میکنن


نمیدونم چرا 


فکر می یک نفر هست که منو تو زمین زندانی کرده و محکومم کرده به یک جا ماندن و ایناهم نگهبانم هستن 


یا یک نفر انقدر مهربونه که میخواد من تنها نباشم و اینا فرشته مهربونن که برای من فرستاده 


هر چی که بود میدونم موضوع تنهایی بود 


البته گزینه اول انگار صحت بیشتری داشت 


چون من واقعا از بودن با آدما لذت نمیبردم و دلم تنهایی میخواست 


شاید دلیلش سر و صدای زیاد خونه بود و نبود فضا و آرامش کافی برای فکر  


خیلی سخت بود با این تصورات زندگی  


به خودم میگفتم این فکرا احمقانست و واقعیت نداره 


اگه آدما دارن فقط برای تو نقش بازی میکنن پس چجوری این اتفاقات تو اخبار ها منتشر میشه؟ تو که اونجا نبودی و این اتفاقا در حضور تو اتفاق نیوفتاده 


پس چجوری میشینن برات خاطره تعریف میکنن؟


چجوری زمین و آسمون داره تحت تاثیر فعالیت های آدما قرار میگیره و درحال تغییره؟


چجوری هوا آلوده میشه؟ چجوری دریا به پلاستیک تبدیل میشه؟


چجوری رو درختا پر یادگاری های کنده کاری میشه؟


همش تاثیره آدمیزاده دیگه 


اینارو انقدر به خودم گفتم تا تونستم به آدما یه جور دیگه نگاه کنم 


دلسوزانه 


اینام مثل من مجبورن بمونن اینجا 


این افکارو خیلی وقت بود فراموش کرده بودم 


تا اینکه محبت زیادی و نزدیک شدنم به آدما باعث ناراحتیم شد 


انگار بدم میاد بهم محبت کنن


انگار میفهمم الکیه 


 به نظرم محبت به درخت و گل و حیوون و و حتی دیوار بازخورد بهتری داره تا آدم 


لااقل پشیمونت نمیکنن 


 


 


 


 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/48/خيلي سخت بود با اين تصورات زندگي کردن/




خیلی سخت بود با این تصورات زندگی

درخواست حذف اطلاعات

تو خیابونم گنگ به آدما نگاه میکنم با خودم میگم چه خوب دارن نقش بازی میکنن 


فکر میکنن من نمیدونم همه شون فقط جلو من این شکلی هستن 


وارد یه مغازه میشم و حس میکنم اونایی که تو خیابون بودن الان ماسکشون و برداشتن و با چهره های عجیب که شبیه آدمیزاد نیست یکجا ایستادن و میخوان اطاعت امر کنن 


من، حتی تو خونه هم همین حسو داشتم....


وقتی از تو پذیرایی پامو میزاشتم تو اتاق فکر می مادر و پدر و خواهرم هم ماسکشونو بر میدارن و دارن برای من نقش بازی میکنن


نمیدونم چرا 


فکر می یک نفر هست که منو تو زمین زندانی کرده و محکومم کرده به یک جا ماندن و ایناهم نگهبانم هستن 


یا یک نفر انقدر مهربونه که میخواد من تنها نباشم و اینا فرشته مهربونن که برای من فرستاده 


هر چی که بود میدونم موضوع تنهایی بود 


البته گزینه اول انگار صحت بیشتری داشت 


چون من واقعا از بودن با آدما لذت نمیبردم و دلم تنهایی میخواست 


شاید دلیلش سر و صدای زیاد خونه بود و نبود فضا و آرامش کافی برای فکر  


خیلی سخت بود با این تصورات زندگی  


به خودم میگفتم این فکرا احمقانست و واقعیت نداره 


اگه آدما دارن فقط برای تو نقش بازی میکنن پس چجوری این اتفاقات تو اخبار ها منتشر میشه؟ تو که اونجا نبودی و این اتفاقا در حضور تو اتفاق نیوفتاده 


پس چجوری میشینن برات خاطره تعریف میکنن؟


چجوری زمین و آسمون داره تحت تاثیر فعالیت های آدما قرار میگیره و درحال تغییره؟


چجوری هوا آلوده میشه؟ چجوری دریا به پلاستیک تبدیل میشه؟


چجوری رو درختا پر یادگاری های کنده کاری میشه؟


همش تاثیره آدمیزاده دیگه 


اینارو انقدر به خودم گفتم تا تونستم به آدما یه جور دیگه نگاه کنم 


دلسوزانه 


اینام مثل من مجبورن بمونن اینجا 


این افکارو خیلی وقت بود فراموش کرده بودم 


تا اینکه محبت زیادی و نزدیک شدنم به آدما باعث ناراحتیم شد 


انگار بدم میاد بهم محبت کنن


انگار میفهمم الکیه 


 به نظرم محبت به درخت و گل و حیوون و و حتی دیوار بازخورد بهتری داره تا آدم 


لااقل پشیمونت نمیکنن 


 


 


 


 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/48/خيلي سخت بود با اين تصورات زندگي کردن/




خیلی سخت بود با این تصورات زندگی

درخواست حذف اطلاعات

تو خیابونم گنگ به آدما نگاه میکنم با خودم میگم چه خوب دارن نقش بازی میکنن 


فکر میکنن من نمیدونم همه شون فقط جلو من این شکلی هستن 


وارد یه مغازه میشم و حس میکنم اونایی که تو خیابون بودن الان ماسکشون و برداشتن و با چهره های عجیب که شبیه آدمیزاد نیست یکجا ایستادن و میخوان اطاعت امر کنن 


من، حتی تو خونه هم همین حسو داشتم....


وقتی از تو پذیرایی پامو میزاشتم تو اتاق فکر می مادر و پدر و خواهرم هم ماسکشونو بر میدارن و دارن برای من نقش بازی میکنن


نمیدونم چرا 


فکر می یک نفر هست که منو تو زمین زندانی کرده و محکومم کرده به یک جا ماندن و ایناهم نگهبانم هستن 


یا یک نفر انقدر مهربونه که میخواد من تنها نباشم و اینا فرشته مهربونن که برای من فرستاده 


هر چی که بود میدونم موضوع تنهایی بود 


البته گزینه اول انگار صحت بیشتری داشت 


چون من واقعا از بودن با آدما لذت نمیبردم و دلم تنهایی میخواست 


شاید دلیلش سر و صدای زیاد خونه بود و نبود فضا و آرامش کافی برای فکر  


خیلی سخت بود با این تصورات زندگی  


به خودم میگفتم این فکرا احمقانست و واقعیت نداره 


اگه آدما دارن فقط برای تو نقش بازی میکنن پس چجوری این اتفاقات تو اخبار ها منتشر میشه؟ تو که اونجا نبودی و این اتفاقا در حضور تو اتفاق نیوفتاده 


پس چجوری میشینن برات خاطره تعریف میکنن؟


چجوری زمین و آسمون داره تحت تاثیر فعالیت های آدما قرار میگیره و درحال تغییره؟


چجوری هوا آلوده میشه؟ چجوری دریا به پلاستیک تبدیل میشه؟


چجوری رو درختا پر یادگاری های کنده کاری میشه؟


همش تاثیره آدمیزاده دیگه 


اینارو انقدر به خودم گفتم تا تونستم به آدما یه جور دیگه نگاه کنم 


دلسوزانه 


اینام مثل من مجبورن بمونن اینجا 


این افکارو خیلی وقت بود فراموش کرده بودم 


تا اینکه محبت زیادی و نزدیک شدنم به آدما باعث ناراحتیم شد 


انگار بدم میاد بهم محبت کنن


انگار میفهمم الکیه 


 به نظرم محبت به درخت و گل و حیوون و و حتی دیوار بازخورد بهتری داره تا آدم 


لااقل پشیمونت نمیکنن 


 


 


 


 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/48/خيلي سخت بود با اين تصورات زندگي کردن/




ی چه میدونه شاید شقایق 23 ساله الان

درخواست حذف اطلاعات

ی چه میدونه شاید شقایق 23 ساله الان....


در آینده بشه خانم خانه دار بدبخت و منفعلی که از بی حوصلگی دچار بحران شده


https://img.techpowerup.org/181015/whatsapp-image-2018-10-15-at-14-28-12.jpg




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/49/کسي چه ميدونه شايد شقايق 23 ساله الان/




ی چه میدونه شاید شقایق 23 ساله الان

درخواست حذف اطلاعات

ی چه میدونه شاید شقایق 23 ساله الان....


در آینده بشه خانم خانه دار بدبخت و منفعلی که از بی حوصلگی دچار بحران شده


https://img.techpowerup.org/181015/whatsapp-image-2018-10-15-at-14-28-12.jpg




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/49/کسي چه ميدونه شايد شقايق 23 ساله الان/




ی چه میدونه شاید شقایق 23 ساله الان

درخواست حذف اطلاعات

ی چه میدونه شاید شقایق 23 ساله الان....


در آینده بشه خانم خانه دار بدبخت و منفعلی که از بی حوصلگی دچار بحران شده


https://img.techpowerup.org/181015/whatsapp-image-2018-10-15-at-14-28-12.jpg




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/49/کسي چه ميدونه شايد شقايق 23 ساله الان/




امیدوارم هر همچو اویی که می رود یکی جایش بیاید

درخواست حذف اطلاعات

اگر یک نفر در دنیا باشد که برای حرف زدن باهاش به کلمات احتیاجی نباشه اون پدربزرگمه 


نگاهش را میفهمم و نگاهم را میفهمد 


همین بس است 


آرامشی که با نگاهش بهم هدیه میده رو هیچکی تاحالا نتونسته با حرف و کارهاش بهم بده 


حتی از پشت تلفن نگاهش رو حس میکنم 


وقتی با اون زبون مازنی شیرین پشت تلفن نازم میده و برام میخونه هردومون بغضمون میگیره و زود خداحافظی میکنیم تا اون یکی متوجه گریمون نشه 


وقتی بهم نگاه میکنه انگار داره درونمو میبینه 


نمیتونم گولش بزنم 


اگر درون زشتی داشته باشم اون لحظه سرمو پایین میکنم شرمنده میشم 


و اگه نه با ذوق تو چ نگاه میکنم تا ته تهشو بخونه 


یک نفر مرا دوست دارد که برای تمام من کافیست 


او همان پیرمردیست که نگاهش را قبلا از آسمان روی خودم حس کرده بودم 


همانی که دوست داشتنش برای تمام من کافی بود 


خدایا هزار مرتبه شکرت برای داشتن همچین موجودی کنارم 


نمیدانم اسمش را چی میشه گذاشت 


انسان، فرشته، معجزه...


فک میکنم یکی از دلایل وجودش در این دنیا من بودم 


اگر او نبود به این که آدمها گم شده اند در این دنیا ایمان میاوردم و احتمالا خودم هم گم میشدم 


سالها همچو مردی کنارم بود و نفهمیدم 


کاش حالا حالا ها بماند و نرود 


مولانا میگه هر شمسی که از دنیا می رود 


شمسی دیگر به دنیا می آید 


امیدوارم هر همچو اویی که می رود 


یکی جایش بیاید 


خدایا کاش بشود کمتر حرف بزنم و چشم و گوش دلم باز شود تا بهتر ببینم و بشنوم 


نشانه میخواهم 


بیدارم کن 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/40/اميدوارم هر همچو اويي که مي رود يکي جايش بيايد/




دیوانگی هم اگر باشد، دیوانگیه قشنگیست

درخواست حذف اطلاعات

عاشق داستانایی هستم که نقش اصلی اونا آدم هایی هستند که نمیخوان شبیه بقیه باشن 


آدمایی که دنیارو یه جور دیگه میبینن و آزارشون به ی نمیرسه ولی آزار بقیه تا دلت بخواد بهشون میرسه 


از بچگی یه سری قوانین رو تو گوشمون میخونن 


و اگه غیر از اونا بخوای کاری کنی دیوانه خطابت می کنند 


زندگیم شده یه چیزی مثل داستان کتاب میرا 


شهر شیشه ای که اگر کار غیر معقولی ازت سر بزنه و بفهمن بیشتر از آنچه باید داری میفهمی به جایی میبرنت و عملی انجام میدهند تا مثل بقیه شوی 


دردناک 


دردناک 


خیلی دردناک 


وقتی فکر میکنن احمقانه رفتار میکنی و سعی دارن با حرف زدن به راهی هدایتت کنن که خودشون قدم برداشتن 


جالب تر از اون اینه که اگر پای درد و دل هرکدومشون بشینی و از ته دلشون بخوای با خبر شی ازین راه راضی نیستن 


ولی انگار یه چیزی به اسم عقل بهشون حکم میکنه که راهی جر این نیست 


از میان این همه آدم فقط یک نفر باشد که تو را بفهمد کافیست 


بفهمد تو کار و روزمرگی را دیوانگی میدانی 


بفهمد وابستگی به مال و ماشینو جواهرات را دیوانگی میدانی 


بفهمد که تو فضولی و دخ در زندگی مردم را دیوانگی میدانی 


و بفهمد که دنیا جای دیگریست 


چیزهای مهمتر از قضاوت مردم وجود دارد 


درک این دنیا 


درک آدمها 


درک پردنده ها 


درک باد و ابر 


درک و فکر  


شاد زیستن 


ورزش  


دیوانه وار یدن 


زیبایی ها را دیدن و مست خدا شدن 


دیوانگی هم اگر باشد، دیوانگیه قشنگیست 


 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/41/ديوانگي هم اگر باشد، ديوانگيه قشنگيست/




خدایا کمکم کن خود واقعیمو یادم نره

درخواست حذف اطلاعات

ازین که تو شرکت نساجی کار میکنم ناراحتم 


کارمو دوست ندارم و صبحا به عشق پیاده روی و کتاب خوندن تو مترو از خواب بلند میشم و به محل کارم میرم 


میدونم این عشق نداشتنم به کار هم من و هم همکارامو اذیت میکنه ولی واقعا دست خودم نیست 


گاهی به خودم میفهمونم که برای بزرگ شدن، برای تجربه و میان بقیه مردم بودن و درک شون لازمه یه مدت این کارو داشته باشم البته اگر حقوق رو فاکتور بگیرم 


اصلا دوست ندارم به خاطر پول کار کنم ولی نمیشه انکارش کرد 


اگه پول داشتم شاید مجبور نمیشدم این کار ل کننده رو انجام بدم میرفتم مسافرت و یه راه درامد پیدا می  


خلاصه که فعلا مجبورم این کارو انجام بدم 


و هرروز به خودم میگم یه روزی انقدر آزاد میشم که دیگه نیاز به شغل کارمندی نداشته باشم ولی تا وقتی اینجا هستم باید کارمو درست انجام بدم 


لااقل زودتر از اطرافیانم بازنشست میشم هرچند حقوق بازنشستگی به درد عمم میخوره ولی انگار وظیفه هر آدمیه بازنشست بشه تا بتونه بقیه عمرشو کاری انجام بده که دوست داره 


ولی میترسم خواسته هام تغییر کنه 


میترسم مقام و ریاست برام مهم شه 


میترسم رویاهام یادم بره 


یادم بره میخوام تو طبیعت بشینم و حدس بزنم کی و از چه طرفی چند ثانیه دیگه باد میوزه 


یادم بره میخواستم برم مسافرت و آدمای مختلفی ببینم و باهاشون حرف بزنم 


یادم بره قراره بخونم و ب م 


یادم بره کتابایی که گذاشتم تو لیست تا بخونم 


معجزه چشم هارو یادم بره 


دیروز که رفتم خونه لامپارو خاموش و سماع یدم خیلی عالی بود 


خیلی جذاب و مست کننده 


هرچند زیاد وارد نبودم ولی خیلی لذت بخش بود 


نمیخوام اینا یادم بره 


یکی از دوستامو دیدم 


بهم گفت وبلاگمو خونده 


گفت: اسفند ماه 95  درمورد ضررات و اینکه قلیون و سیگار در شان خانوما نیست نوشته بودی !


خج کشیدم 


چرا یادم رفت که قلیون انقدر زشته واسه خانوما 


چرا منی که مخالفش بودم الان یهو هوس میکنم قلیون به دست بشینم و یه کمی دود بازی کنم 


هرچند کم شاید ماهی یک یا دو ماه یک بار ولی دارم استفاده میکنم 


بهم گفت: چرا دروغ مینویسی ؟


باهاش بحث ن  


نگفتم دروغ نگفتم و توجیح ن  


چون خودم بهش اجازه دادم همچین فکری کنه 


خودم مقصر بودم 


یادم رفته بود 


نمیخوام انقدر درگیر بشم که خودمو یادم بره 


خود من خیلی زیباتر از اینی هست که الان هستم 


چرا داره خودمو یادم میره ؟


گاهی باید تنها بود 


ساعت ها فکر کرد  و خود واقعی را پیدا کرد 


خدایا خود واقعیمو یادم نره 


نمیخوام اون باشم که بقیه دوسش دارن 


میخوام اونی باشم که خودم دوس دارم 


که تو دوست داری 


اونی که وقت مرگش به ابدی برسه و خوشحال باشه


نه اونی که حسرت بخوره واسه چیزایی که نمیتونه با خودش ببره 


خدایا کمکم کن 


خود واقعیمو یادم نره 


 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/42/خدايا کمکم کن خود واقعيمو يادم نره/




کوچیکه اینجا برای یه آدم

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چطور ممکنه از خواب که بلند میشی به این فکر نکنی که چرا باید بری سرکار؟


چرا باید تلاش کنم پول در بیارم تا زنده بمونم؟ 


چرا باید تو این محدوده زمین باشم 


و چرا سرمو بندازم پایین و به اینا فکر نکنم؟


بقیه به این فکر نمیکنن؟


مگه میشه آخه؟


مگه میشه صبح که از خواب پامیشی


به این فکر کنی که بری سرکار زیراب یکیو بزنی که آ ماه بهت بیشتر دستمزد بدن و بعدش به این فکر کنی که با اون پول کجای این زمینو ب ی و مال خودت کنی؟


نمیدونم شاید اگه من پول دار بودم به همینا فکر می  


ولی واقعا نمیتونم فکر نکنم به این که چرا یه عده آدم محکووم به زندگی تو زمین شدن 


کی به قدرت خودشون پی میبرن و کی اتفاقاتی در دنیای بزرگتری میوفته 


کی میشه که دیگه هیچ سوالی توی این ذهن نمونه 


امکان نداره دلیل به وجود اومدن یه آدم صبح تا شب سرکار رفتن و تشکیل خانواده و خوردن و خو دن باشه 


این اصلا امکان نداره 


چیزی بالاتر از اینا هست که ما هنوز نمیدونیم 


دسترسی به دنیای بزرگتری هست که ما هنوز کشفش نکردیم 


آدما از بس اینجا موندن وحشی شدن 


کوچیکه اینجا برای یه آدم 


 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/43/کوچيکه اينجا براي يه آدم/




قدرت تخیل بالا

درخواست حذف اطلاعات

قدرت تخیل بالا یعنی 


همینطور که نشستی روی صندلی پشت میزت و با لیوانت آب میخوری 


یه آقای سیبیل کلفت با یه قیاقه اخمو از جلوت رد میشه و تو یهو میزنی زیر خنده 


ی که شاهد ماجرا بوده ازت میپرسه چرا میخندی؟


و تومیگی:"داشتم تصور می اگه با این قیافش روش آب بریزم چه ع العملی نشون میده و از تصورش خندم گرفت"


طرف شاید متوجه نشه و فک کنه تو دیوونه ای


ولی تو هنوز داری میخندی و میگی:" خوب قدرت تخیلم بالاست، چیکار کنم؟" :)


http://www.fardanews.com/files/fa/news/1395/9/25/445988_763.jpg




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/44/قدرت تخيل بالا/




من یک ترسوام ولی یک ترسو نخواهم ماند

درخواست حذف اطلاعات

وقتی تو یه جمعی هستم میترسم حرف بزنم و معمولا وقتی مجبور میشم زیاد حرف بزنم آ ش گند میزنم


واسه همین سعی میکنم سرمو با بچه های کوچیک، نگاه به طبیعت، بازی و... گرم کنم و کوتاه جواب بدم 


ولی تو جمعای دوستانه هرچقدر دلم بخواد حرف میزنم


اونجا گندم بزنم زیاد مهم نیست 


خوب من نوشته هام از حرفام قشنگتره نمیتونم زیاد حرف بزنم 


ولی اگه بخوام یه آدم کامل باشم لازمه که برم تو دل جمع و انقدر چرت و پرت بگم تا ترسم بریزه 


راستش همیشه فکر می از جمع خوشم نمیاد و از جاهای شلوغ بیزارم ولی خیلی زود فهمیدم من یک ترسوام 


من از برخورد با آدما تو جاهای شلوغ یا جمع هایی که مجبور باشم حرف بزنم می ترسم 


میترسم وقتی یکی بهم چیزی بگه نتونم جوابشو بدم یا حتی اگه جوابش تو ذهنم باشه نتونم به زبون بیارم 


مثلا وقتی از ورود ی استرس میگیرم، معمولا سعی میکنم سرمو یه جا گرم کنم که طرفو نبینم و هم کلام نشم باهاش


در اصل فرار میکنم و میترسم


ولی باید محکم بایستم و منتظر باشم که غلبه کنم به این ترس لعنتی 


میشه گفت ارتفاع تنها ترسمه که بهش غلبه و ازش لذت بردم مثل سوار شدن مرتفع ترین وسیله شهر بازی در پارک ارم به ارتفاع 100 متر


خیلی عالی بود وقتی اومدم پایین پاهام میلرزید


ولی دوس داشتم دوباره سوار شم 


میدونی درسته ترسو ام ولی خوشحالم


از اینکه خودم به ترس هام پی بردم و برای غلبه بهشون دارم تلاش میکنم خیلی خوشحالم 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/38/من يک ترسوام ولي يک ترسو نخواهم ماند/




خانم خانه دار بدبخت و منفعلی که از بی حوصلگی دچار بحران شده

درخواست حذف اطلاعات

نمیخواهم با ترس به جایی برسم که در سن 40 سالگی فرزندم در پاسخ به منطقم بهم بگه:


"می خواهی من هم عین تو بشوم؟ خانم خانه دار بدبخت و منفعلی که از بی حوصلگی دچار بحران شده"


(ملت عشق)


http://www.sia bu.ir/wp-content/uploads/2017/12/p o_%db%b2%db%b0%db%b1%db%b7-%db%b1%db%b2-%db%b1%db%b0_%db%b2%db%b2-%db%b3%db%b8-%db%b3%db%b4.jpg




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/39/خانم خانه دار بدبخت و منفعلي که از بي حوصلگي دچار بحران شده/




امیدوارم هر همچو اویی که می رود یکی جایش بیاید

درخواست حذف اطلاعات

اگر یک نفر در دنیا باشد که برای حرف زدن باهاش به کلمات احتیاجی نباشه اون پدربزرگمه 


نگاهش را میفهمم و نگاهم را میفهمد 


همین بس است 


آرامشی که با نگاهش بهم هدیه میده رو هیچکی تاحالا نتونسته با حرف و کارهاش بهم بده 


حتی از پشت تلفن حس میکنم نگاهش رو 


وقتی با اون زبون مازنی شیرین پشت تلفن نازم میده و برام میخونه هردومون بغضمون میگیره و زود خداحافظی میکنیم تا اون یکی متوجه گریمون نشه 


وقتی بهم نگاه میکنه انگار داره درونمو میبینه 


نمیتونم گولش بزنم 


اگر درون زشتی داشته باشم اون لحظه سرمو پایین میکنم شرمنده میشم 


و اگه نه با ذوق تو چ نگاه میکنم تا ته تهشو بخونه 


یک نفر مرا دوست دارد که برای تمام من کافیست 


او همان پیرمردیست که نگاهش را قبلا از آسمان روی خودم حس کرده بودم 


همانی که دوست داشتنش برای تمام من کافی بود 


خدایا هزار مرتبه شکرت برای داشتن همچین موجودی کنارم 


نمیدانم اسمش را چی میشه گذاشت 


انسان، فرشته، معجزه...


فک میکنم یکی از دلایل وجودش در این دنیا من بودم 


اگر او نبود به این که آدمها گم شده اند در این دنیا ایمان میاوردم و احتمالا خودم هم گم میشدم 


سالها همچو مردی کنارم بود و نفهمیدم 


کاش حالا حالا ها بماند و نرود 


مولانا میگه هر شمسی که از دنیا می رود 


شمسی دیگر به دنیا می آید 


امیدوارم هر همچو اویی که می رود 


یکی جایش بیاید 


خدایا کاش بشود کمتر حرف بزنم و چشم و گوش دلم باز شود تا بهتر ببینم و بشنوم 


نشانه میخواهم 


بیدارم کن 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/40/اميدوارم هر همچو اويي که مي رود يکي جايش بيايد/




بیایم خودمان را عاقل و دیگران را احمق فرض نکنیم

درخواست حذف اطلاعات

تو دنیا خیلی چیزا هست که من هنوز یاد نگرفتم و نفهمیدم و درکش ن به نظرم جذاب بود اگه به ی وابسته نبودی و همه چیرو رها میکردی و دور دنیا میچرخیدی از هر قوم و آدم و محیطی یه چیزی یاد میگرفتی و حس میکردی و میفهمیدی 


شاید وقتی دیگه نگران خانوادم نبودم و خیالم از بابتشون راحت بود برم دور دنیا و بچرخم و تجربه کنم ولی خداروشکر الان کتاب و میتونه آرومم کنه مخصوصا کتاب حس ها و درک شخصیت داستان بهم آرامش میده هر وقت یه کتاب یا یه مطلب علمی میخونم به نادانی خودم پی میبرم و میدونم روزی درک آدم ها بالا و بالاتر میره شاید انقدر بالا که به سیاره و ک شان های دیگه سفر کنه و یا شاید به این پی ببره که از خاک درست شده و فقط تو همین خاک میتونه زندگی کنه و تو همین خاک بمیره نمیدونم اطراف ما چه خبر ولی یه حسایی یه جاهایی بهم میگه ما خیلی کوچیکیم شاید ما ذرات معلق در هوای یه ک شان خیلی بزرگتریم 


فک به اینکه جهان هستی چقدر بزرگه و ما کجای اون قرار داریم گاهی خیلی جذابه 


و گاهی ترسناک و گیج کننده 


به نظرم دنیای خواب و خیال وجود داره دنیایی که ما میگردیم و میچرخیم و وابستگی به جسم وجود نداره 


ما چی هستیم واقعا؟ من نمیتونم مثل آدمای عادی هرروز صبح به سرکار برم و هدفم کار کوچیک اون روز باشه


تو سرم پر ایده و سوال و خیالپردازی 


شاید همش غلط باشه شاید من هیچوقت نفهمم جهان اطرافم چیه شاید تا آ عمرم نتونم کمکی به آدما م ولی فک میکنم این که بگردم و جواب سوالامو پیدا کنم به خودم کمک و قبل مرگ شرمنده خودم نشدم که چرا از این فرصت استفاده ن شاید دیگه به زمین برنگردم برم تو یه دنیای بزرگتر و که هیچ چیزی توش فانی نباشه ولی میخوام تا هستم یاد بگیرم 


یه چیزی اذیتم میکنه راستش با خودم میگم این آدمایی که همیشه با اطمینان حرف میزنن و نظر میدن در صورتی که هیچ تجربه و علمی راجع به اون موضوع ندارن یا واقعا سطح داناییشون کمتر از اون چیزیه که لازمه چطوری حتی یه لحظه به اینکه احمق هستند فکر نمیکنند و حتی شک نمیکنند که دارند اشتباه می کنند


حتی انیشتن هم انقدر ادعای دانایی نداشت که بعضی ها دارند 


بیایم خودمان را عاقل و دیگران را احمق فرض نکنیم 


 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/35/بيايم خودمان را عاقل و ديگران را احمق فرض نکنيم/




یک نفر مرا دوست دارد که برای تمام من کافیست

درخواست حذف اطلاعات

پشت ابر ها


درست همانجا که نور خورشید به چشمانم مجال نمیدهد تا درست نظاره کنم


سنگینی نگاه پیرمردی را حس میکنم 


چشمان طوسی که برق میزند 


از خوشحالی میدرخشد 


انگار لذت میبرد از تلاش من برای یافتنش


مو و ریش بلندش را میبینم 


خا تری و بلند 


قبایی روی تنش انداخته و  و تاجی از جنس ابر دور سرش است 


پرنده ها دورش می ند و آواز میخوانند


حسودیم میشود به پرنده هایی که انقدر به او نزدیکند


از پس ابر ها دوباره درخشش چشم هایش را حس میکنم 


لبخندش گرم و آرامش بخش است 


به چشمانش خیره میشوم ناگهان نیرویی از اعماق وجودش دلم را می لرزاند


آری


آرام جان شد 


و تمام 


من دیگر روی زمین نیستم 


فاصله بینمان کم و کمتر شد 


نفس در حبس شد 


تپش قلب بالا 


پلک نمیزدم 


دلم میخوهد یک آن در آغوشش بگیرم 


دلم میخواهد داد بزنم و به همه نشانش دهم 


بگویم بالا ه یک نفر هست که برای حرف زدن با او نیازی به کلمات نباشد 


داد بزنم بگویم او هست 


و مرا همانقدر دیوانه دوست دارد


همانقدر عاشق دوست دارد


همانقدر لجباز و حساس دوست دارد


او مرا دوست دارد و برای تمام من کافیست 


شاید خداست 


شاید هواست 


شاید ابر 


شاید زاده آسمان 


شاید مردیست که برای قرن ها به انتظار همچو زنی نشسته


و حالا به پایان میرسد


انتظار او و سردرگمی من


هرچه که هست میدانم یک نفر مرا دوست دارد که برای تمام من کافیست




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/36/يک نفر مرا دوست دارد که براي تمام من کافيست/




انسان توانایی انجام همه تصوراتش را دارد

درخواست حذف اطلاعات

زیاد از خودم گفتم 


زیاد حرف زدم 


زیاد بی تجربگی  


وقت گوش است 


حالا فقط گوش میکنم و یاد میگیرم 


چشماتو ببند 


تصور کن تو مریخ هستی داری به اطرافت نگاه میکنی


چی میبینی؟


خوب نگاه کن


حالا برو به ماه


چجوری میری؟


میپری؟ یه قدم برمیداری یا پرواز میکنی؟


سخت نیست راحت میری 


حالا چشماتو باز کن دیدی چه راحت بود؟


به قول سعید خسروی : حالا من دارم یه چیز میگم


"تو دقیقا به همین راحتی میتونی این کارو انجام بدی"


"انسان توانایی انجام همه تصوراتش را دارد"


و من پی به قدرت هام میبرم و بزرگ فکر میکنم مثل صبا بهمن آبادی 


حتی شاید بزرگتر 


و من تا آ ین لحظه مرگم بزرگ میشم 


چون میدونم ظرفیت من خیلی بیشتره و این ذهن هیچوقت هیچوقت پر از اطلاعات نمیشه 


و من تا بی نهایت میتونم پذیرای علم باشم و هستم




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/37/انسان توانايي انجام همه تصوراتش را دارد/




من یک ترسوام

درخواست حذف اطلاعات

وقتی تو یه جمعی هستم میترسم حرف بزنم و معمولا وقتی مجبور میشم زیاد حرف بزنم آ ش گند میزنم


واسه همین سعی میکنم سرمو با بچه های کوچیک، نگاه به طبیعت، بازی و... گرم کنم و کوتاه جواب بدم 


ولی تو جمعای دوستانه هرچقدر دلم بخواد حرف میزنم


راستش اونجا گندم بزنم زیاد مهم نیست 


خوب من نوشته هام از حرفام قشنگتره نمیتونم زیاد حرف بزنم 


ولی اگه بخوام یه آدم کامل باشم لازمه که برم تو دل جمع و انقدر چرت و پرت بگم تا ترسم بریزه 


راستش فکر می از جمع خوشم نمیاد و از جاهای شلوغ بیزارم ولی خیلی زود فهمیدم من یک ترسوام 


من از برخورد با آدما تو جاهای شلوغ یا جمع هایی که مجبور باشم حرف بزنم می ترسم 


میترسم وقتی یکی بهم چیزی بگه نتونم جوابشو بدم یا حتی اگه جوابش تو ذهنم باشه نتونم به زبون بیارم 


مثلا وقتی از ورود ی استرس میگیرم، معمولا سعی میکنم سرمو یه جا گرم کنم که طرفو نبینم و هم کلام نشم باهاش


در اصل فرار میکنم و میترسم


ولی باید محکم بایستم و منتظر باشم که غلبه کنم به این ترس لعنتی 


میشه گفت ارتفاع تنها ترسمه که بهش غلبه و ازش لذت بردم مثل سوار شدن مرتفع ترین وسیله شهر بازی در پارک ارم به ارتفاع 100 متر


خیلی عالی بود وقتی اومدم پایین پاهام میلرزید


ولی دوس داشتم دوباره سوار شم 


میدونی درسته ترسو ام ولی خوشحالم


از اینکه خودم به ترس هام پی بردم و برای غلبه بهشون دارم تلاش میکنم خیلی خوشحالم 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/38/من يک ترسوام/




نامه ای برای پدر

درخواست حذف اطلاعات

سلام بابا امروز داشتم با دوستم حرف میزدم داشت از شانسش حرف میزد


میگفت اگه شانس بیاره یه شوهر پولدار گیرش میاد تا خوشبخت شه


دلم براش سوخت


برای طرز فکرش که نمیدونست خودش باید به خواسته هاش برسه


شاید اگه تو بودی


اگه تو حمایتم میکردی


اگه خیلی دوسم داشتی و لوسم میکردی


من تصمیم نمیگرفتم خودم به همه چی برسم


یادنمیگرفتم وابسته نباشم و


مثل دوستم فکر می تنها راه یه شوهر پولداره


البته هنوزم زیاد یاد نگرفتم


راستش چند روز پیش سرکار مشکلی پیش اومد که جون سرم داد زد


خیلی نگران بودم و میترسیدم همش به اطرافم نگاه می تا رئیس هیات مدیره برسه، آخه یه مرد مهربونه که جون جلو اون زیاد با من بد حرف نمیزنه


اون که اومد آروم شدم و تمام کارامو به ترتیب درست انجام دادم


از اولشم تقصیر من نبود ولی دلگرمی نداشتم


ولی یاد میگیرم


یاد میگیرم جز خدا به ی تکیه نکنم


 چون من خدارو باور دارم


چون تو سختی ها دستشو تو دستم حس


یاد میگیرم با این ملت چجوری حرف بزنم که ضعیف به نظر نرسم


میدونی بابا خیلی وقته میخوام برم باشگاه، برم کلاس موسیقی، برم سالن ، برم تو دل طبیعت، کلی کتاب بخونم و یه خانم شاد باشم، دلم میخواد خانوادمو غرق تو شادی و رفاه و محبت ببینم


خیلی چیزا دلم میخواد


میدونم به همش میرسم ولی میترسم دیر شه


میترسم یه روزی با عصا وارد سالن بشم اونوقت با حسرت به آیینه ای نگاه کنم که قرار بوده یه روزی جلوش ب م و الان توانشو ندارم


میترسم این چرخش زمین به دور خودش و خورشید آ کار دستم بده نتونم به موقع به آرزوهام برسم


پیشرفت داشتم ولی الان حالم خوب نیست


دلم گرفته و بهونه گیرم، یه آهنگ غمگین زدم و بغض


این دختر لوس دلش میخواد زودتر به خواسته هاش برسه


خدا حواسش بهم هست


گفتم خی راحت باشه نگرانم نباش


مرسی بابا


بابت همه چی 


حتی نبودنت


 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/34/نامه اي براي پدر/




ما اومدیم تا از دست دادن رو یاد بگیریم

درخواست حذف اطلاعات

چند وقته که نتونستم کت رو به پایان برسونم یعنی چندتایی کتاب باز و خوندم ولی تمومش ن  


اول فکر شاید داستان های ل کننده ای انتخاب ولی فکر میکنم واقعیت چیز دیگه ای


واقعیت اینه که من نمیخوام چیزی تموم بشه میخوام همه باشن، همه چی باشه و تو برای رسیدن بهش تلاش کنی و به وجود بیاری 


ولی چیزی از بین نره


فانی بودن این دنیا آزار دهندست 


نمیدونم اصلا شاید ما به دنیا میایم که یاد بگیریم به چیزی دل نبندیم


وقتی آدما واسه دار فانی همو میکشن اگه ماندگار بود معلوم نبود چه بلایی سر همدیگه  بیارن


دارم عادت میکنم با بی تفاوتی از دست بدم 


ما اومدیم تا از دست دادن رو یاد بگیریم 


میگن بهشت زیر پای مادران است چون مادر موجودی از وجود خودش رو با عشق پرورش میده و در این دنیا رها میکنه 


همیشه نگران و ازش دور میشه و تحمل میکنه از دست دادن رو با تمام تار و پودش تجربه میکنه 


و بزرگــــــــــ میشه 


سخته...


من حتی دلم نمیاد عروسکمو دست ی بسپارم چطور ممکنه یه تیکه از وجودمو تو جامعه بین تعدادی آدم که هدف اصلی رو فراموش رها کنم و براش آرزوی خوشبختی کنم؟


هدف ها گم شده


همه ما انسان ها به دنیا اومدیم و از دنیا میریم 


هدف اینه که همو دوست داشته باشیم 


با هم خوب باشیم


عادلانه رفتار کنیم و با آرامش بمیریم


صاحب کارخانه شدن هدف نیست، خواسته تو


خواسته جسمت  و تو برای رسیدن بهش نباید هدف روحت رو زیر پا بزاری


این که دوس داری فوتبالیست، خواننده، راننده، پلیس، خلبان یا مدیر باشی خواسته توا


جسمت این توانایی رو در خودش میبینه و بی صبرانه تلاش میکنه تا شکوفاش کنه و اینو به همه نشون بده ولی باید حواست باشه خوب بودن رو فراموش نکنی 


باید تلاش کنی خوانننده خوبی باشی، نه اینکه فقط خواننده باشی 


باید تلاش کنی مدیر خوبی باشی، نه اینکه فقط مدیر باشی


باید تلاش کنی راننده خوبی باشی، نه اینکه فقط راننده باشی


باید تلاش کنی در کنار توانایی هات خوب باشی


هر آدمی تو یه چیزی بهترینه 


یکی هوش بالا 


یکی سیاست بالا


یکی زبان قوی


یکی قلم توانا


یکی صدا دلنشین


یکی روحیه طنز 


یکی زیبایی


یکی شناگر ماهر


یکی مشاور 


خیلی توانایی ها هست که نمیشه همشو نام برد 


همه این آدم های توانا میتونن خوب باشن


ولی


گاهی به هر دلیلی از خوب بودن دست میکشن 


گاهی ی بهشون اسیبی میرسونه و خشمگینشون میکنه


گاهی از یه بدی کوچیک سودی میبینن و زیر زبونشون مزه میکنه 


گاهی....


ولی باید بیدار شد 


چشم هارو بستیم کار میکنیم 


میدونیم میمیریم ولی باور نداریم 


جای اینکه تلاش کنیم زنده بمونیم 


داریم تلاش میکنیم زودتر بمیریم 


سیگار میکشیم، پرخوری میکنیم، به خواب اهمیت نمیدیم


به جای استفاده از دوچرخه یا پیاده روی با ماشین رفت و آمد میکنیم تو دود نفس میکشیم 


برای زیاد شدن مال و اموالمون حرص میخوریم و همدیگرو گول میزنیم


برای اذیت همدیگه نقشه میکشیم و دروغ میگیم 


خلاصه که بدمون نمیاد زودتر بمیریم 


وقتشه بیدار شیم


وقتشه برای خوب بودن تلاش کنیم


و اولین قدم اینکه


به خانوادت عشق بورزی




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/33/ما اومديم تا از دست دادن رو ياد بگيريم/




نامه ای برای پدر

درخواست حذف اطلاعات

سلام بابا امروز داشتم با دوستم حرف میزدم داشت از شانسش حرف میزد


میگفت اگه شانس بیاره یه شوهر پولدار گیرش میاد تا خوشبخت شه


دلم براش سوخت


برای طرز فکرش که نمیدونست خودش باید به خواسته هاش برسه


شاید اگه تو بودی


اگه تو حمایتم میکردی


اگه خیلی دوسم داشتی و لوسم میکردی


من تصمیم نمیگرفتم خودم به همه چی برسم


یادنمیگرفتم وابسته نباشم و


مثل دوستم فکر می تنها راه یه شوهر پولداره


البته هنوزم زیاد یاد نگرفتم


راستش چند روز پیش سرکار مشکلی پیش اومد که جون سرم داد زد


خیلی نگران بودم و میترسیدم همش به اطرافم نگاه می تا رئیس هیات مدیره برسه، آخه یه مرد مهربونه که جون جلو اون زیاد با من بد حرف نمیزنه


اون که اومد آروم شدم و تمام کارامو به ترتیب درست انجام دادم


از اولشم تقصیر من نبود ولی دلگرمی نداشتم


ولی یاد میگیرم


یاد میگیرم جز خدا به ی تکیه نکنم


 چون من خدارو باور دارم


چون تو سختی ها دستشو تو دستم حس


یاد میگیرم با این ملت چجوری حرف بزنم که ضعیف به نظر نرسم


میدونی بابا خیلی وقته میخوام برم باشگاه، برم کلاس موسیقی، برم سالن ، برم تو دل طبیعت، کلی کتاب بخونم و یه خانم شاد باشم، دلم میخواد خانوادمو غرق تو شادی و رفاه و محبت ببینم


خیلی چیزا دلم میخواد


میدونم به همش میرسم ولی میترسم دیر شه


میترسم یه روزی با عصا وارد سالن بشم اونوقت با حسرت به آیینه ای نگاه کنم که قرار بوده یه روزی جلوش ب م و الان توانشو ندارم


میترسم این چرخش زمین به دور خودش و خورشید آ کار دستم بده نتونم به موقع به آرزوهام برسم


پیشرفت داشتم ولی الان حالم خوب نیست


دلم گرفته و بهونه گیرم، یه آهنگ غمگین زدم و بغض


این دختر لوس دلش میخواد زودتر به خواسته هاش برسه


خدا حواسش بهم هست


گفتم خی راحت باشه نگرانم نباش


مرسی بابا


بابت همه چی 


 




منبع : http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/34/نامه اي براي پدر/