بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

وبلاگ شقایق سهندی

آخرین پست های وبلاگ وبلاگ شقایق سهندی به صورت خودکار از بلاگ وبلاگ شقایق سهندی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



پیراهن قرمز

درخواست حذف اطلاعات


پیراهن قرمزش می گفت

  لحظه لحظه  عشق

 است هر روزش

 

و عشق چه بی سرانجام وتنها

در خیابان های شلوغ شهر

سرگردان می زیست ....

 

و چه عمیق و خاموش

در هیاهوی این شهر سرد

پر کشید و گم شد

بی آنکه چشمی

بودنش را باور کند

 

"شقایق سهندی"

 

 

 

هر چه انسان تر باشیم، زخم ها عمیق تر خواهند بود. هر چه بیشتر دوست بداریم، بیشتر غصه خواهیم داشت، بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی هایمان بیشتر خواهد شد.

 

شادی ها لحظه ای و گذرا هستند. شاید خاطرات بعضی از آنها، تا ابد در یاد بماند اما، رنجها داستانش فرق می کند، تا عمق وجود آدم رخنه می کند و ما هر روز با آنها زندگی می کنیم.

 

انگار که این، خاصیت انسان بودن است…

 

 "اوریانا فالاچی "

 


پی نوشت :

این هفته روزهایی برام پیش اومد که تصور ته چاه موندم و شاید این همون بحث های آسترولوژی راشل عزیز بود که می گفت انرژی عقرب ما رو درون خودمون فرو می بره و به خاطر حرکت برگشتی ونوس احساسمون در عشق و ارتباطات مه آلود شده و حالا دیگه اینقدر آگاهی پیدا که وقتی مه همه جا رو گرفته سکوت کنم و وقتی حس سقوط در وجودم بارور شده در گوشه ای از چاه غم چشم به آسمون بدوزم . وقتی اینقدر شهامت اینو ندارم که زندگیمو در سطح تغییر بدم و مثل یاقوت که دل کند و آواره شد اما به ندای اقیانوس درونش، وجودشو هدایت کرد باشم فقط می تونم در عمق وجودم تنها چیزی که دارم یعنی عشقو با همه وجودم حفظ کنم و این وفاداری عشق تنها تمرین روحم در این دنیا خواهد بود .من که هنوز شجاعت پرش به اون بعد عمودی و عمیق ورای ذهن و د نیستم اما تنها کاری که می تونم م که شاید بتونم جوهر وجودیمو نمایان کنم این عشق ورزیدن و وفاداری در این عشق هست .

 

هر سقوطی پایان کار نیست

باران را ببین

سقوط باران قشنگ ترین آغاز است ..........

 

رود ارســــم

در وجود تو غرق شدم و سقوط از زندگی ، گرچه غمگین گرچه پر درد از نبودنت هستم  اما

همیشه در درد تو شعله ور می مونم .

شقایق سهندی

1397/07/25




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/07/25/post-84/پیراهن-قرمز




نیستم تا ... .

درخواست حذف اطلاعات

نمی میرد عشق

آنگونه که تو می پنداری


عشقِ راه دورم

ای مبتلا به فاصله ها

ای مسافر خسته از رسیدن

ای معناترین واژه ی عمرم

ای تنها غزل زخمه ی سازم


کجا پنهان کنم تو را

که پیدا نشوی در چشم هایم

کجا سکوت کنم اسم تو را

که فریاد نشوی از شعرهایم؟


از این پاییز عبور کن

بهار فقط یک واژه است

غریب و ناپیدا

برای ما که آغوش هایمان

پر از فصل رسیدن است

از این پاییز عبور کن..


"علیرضا اسفندیاری"


رود ارسم  

عشق من به تو رود ارسم هرگز پایانی ندارد ، عشق من همچون رودی در ک شان 

که انتهایش کشف نشده جریان دارد.

و من در ورای زمان عشق ورزیدن به تو را ادامه می دهم تا بمیرم .دوستت دارم رود ارسم 




پی نوشت : 


اما این روزها استرس و خفقان توی خونه راه گلومو بسته و حس می کنم راه نفسم نیمه مونده .... قلمم در برابر این همه رنج ،دلتنگِ سکوته و هیچ چیزی جز یک همدل و همدرد واقعی نمی تونه این رنج بی شمار رو از من دور کنه ،من حتی مرز نوشتن از سر درد رو رد :


دردِ نی که می نویسند را

جد ی تر بگیرید 

از بیکاری نمی نویسند 


ن بر ع ِ مردها

کارهای زیادی برای

بیکاری هایشان دارند 

لاک می زنند 

گیسو می بافند 

مستانه می ند


اما زنی که می نویسد

جای تأمل دارد..


" سارا اسدی"


جز دریچه کوچیکی برای نفس و  ذره ای روزنه نور برای چشمام از عشق رود ارسم هیچ نخواستم ... هیچ هوسی و هیچ امید جدیدی در دل نداشتم و فقط اونه که می تونه حتی با اندک نگاه کوچیک و خیلی دور  این همه غمو از من دور کنه .... با همه ظلمی که می کشم به درون وجود زخمی خودم هجرت می کنم. یا روزی دوباره از سیر رود ارس همچون شقایقی سر از خاک بیرون میارم و یا در خاموشی خودم خون شقایق جاری میشه .


مدتی نمی نویسم و دو روز دیگه برای مدتی اینجا رو غیر فعال می کنم .

تنها همدلی و عشق آ... م این منِ خسته رو نجات میده و در این عمق بی ی دستم به قلم نمیره تا روزی دوباره به بهار عشق برسم . 


قلبت برای همیشه بهاری رود ارسم 

ای به دنیا اومدم و فکر می کنم مفهوم رفتن رو بیشتر بلده تا اومدن

شقایق سهندی

۱۳۹۷/۰۷/۲۷




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/07/27/post-85/نیستم-تا-‌‌-




هزار صاعقه بلا ... اما یاد تو با من تا آ جاده

درخواست حذف اطلاعات


فکر می کنم که باید یکبار دیگه داستان لیلی و مجنون رو از نگاه عارفان اینجا بنویسم ، ((بخشی از کتاب راز اشو که بسیار دوستش دارم و تصمیم گرفتم که خلاصه نویسی کنم از هر فصلش و هر هفته اینجا قرار بدم ))...  با احترام به روح بزرگ و راهنمای معنوی اشو ...

 

 

گفته اند که روزی مجنون به این نتیجه رسید که با دیدن لیلی ، هر آنچه را که ارزش دیدن داشته باشد دیده است.پس نگه داشتن چشمانش دیگر چه استفاده ای دارد ؟ او تصمیم گرفت که فقط هر گاه لیلی بیرون آمد چشمانش را باز کند ،در غیر این صورت ن نا باقی خواهد ماند،زیرا دیگر چیز با ارزشی برای دیدن نیست.

لیلی ماه ها بیرون نیامد، زیرا مادر و پدرش مخالف بودند، جامعه مخالف بود و مجنون صبر کرد و صبر کرد و در پای درختی که یکدیگر را ملاقات می د با چشمان بسته منتظر ماند .

روزها کذشت ، هفته ها گذشت ، ماه ها سپری شد، لیلی نیامد و مجنون چشمانش را باز نکرد.

و داستان می گوید که خداوند بر او رحمت آورد . او به مجنون گفت : " مجنون بیچاره چشمانت را باز کن. من خود خداوند هستم . تو در دنیا همه چیز را دیده ای ولی مرا ندیده ای. بیبن چه ی در برابرت ایستاده."

 

گزارش شده که مجنون در پاسخ گفت : " برو .من تصمیم گرفته ام که فقط لیلی را ببینم . هیچ چیز دیگر ارزش دیدن ندارد . شاید تو خدا باشی ، ولی من اشتیاقی ندارم . فقط برو و مرا راحت بگذار . "

خدا که ضربه ای خورده بود گفت : " چه می گویی؟ من تا کنون با ی چون تو برخورد نکرده ام . سالکان و مجذوبین در طلب و دعا و تمرین هستند و آن وقت نیز دیدار من بسیار بسیار دشوار است. و من اینک خودم آمده ام و تو درخواستی نکرده بودی ! من فقط همچون یک هدیه بر تو نازل شده ام و آن وقت تو رد می کنی ؟ "

و مجنون گفت :" اگر تو واقعا می خواهی من ببینمت ، همچون لیلی بیا !زیرا من نمی توانم چیز دیگری ببینم . حتی اگر چشمانم را باز کنم ، باز هم چیزی نمی بینم. من درخت را می بینم و لیلی آن جاست، من به ستارگان نگاه می کنم و لیلی آن جاست . لیلی قلب من است و دلم را تسخیر کرده و من هر چه را ببینم از راه دلم می بینم . متاسفم ولی امکان ندارد.زیرا در قلبم هیچ جای دیگر برای هیچ چیز نیست. متاسفم مرا ببخش ولی برو و مرا راحت بگذرا."

عشق این است ، عشق مشروط نیست . تو فقط برای خوشی خالص آن عاشق می شوی. و عشق مطلق است هراس و تردید نمی شناسد.

انسان می تواند به انرژی خالص عشق تبدیل شود .همان گونه که انرژی اتمی توسط فیزیکدان ها کشف شد،و یک اتم کوچک می تواند به نیرویی عظیم تبدیل شود هر سلول قلب تو نیز می تواند با عشقی عظیم منفجر گردد. این عشق است.

بمیر قبل از آنکه بمیری......

 

حالا دلیل بیان این داستان :

بعضی وقت ها مفهوم عشق برای آدم ها خیلی موقتیه ... انی که فکر می کنند چون دارم فراق می کشم باید این عشقو به پایان ببرم و جایگزین پیدا کنم  باید بدونند که هیچی از عشق نمی دونند . منم نمی دونم البته ... اما من دارم تمرین می کنم پس هیچ راهی جز عشق، اون هم تک عشق من آ...م منو قانع نمی کنه ... ته خط عشقم هر چی باشه به پایانش می برم. من هر جا رو نگاه می کنم فقط جای خالی ارسمو می بینم و حتی هیچ فرشته ای نمی تونه جای اونو برام بگیره . اگر حتی منو پای دار هم ببرنند من با یاد عشق ارسم طناب دارو حس می کنم .فاش نوشتن از عشق آزار دهنده اس می فهمم ،آزار میده قلب های یخی رو که سکوت سرماشونو با حرارت عشقم بر هم می زنم، اما همین چند قدم راه درستو نمی تونم به هیچ قیمتی ترک کنم :

 

چنین که نعره به نام تو می زنم در شهر

به دار می کشد آ مرا ،شهامت من

     "حسین منزوی "

 

پی نوشت :

این روز ها صاعقه پشت صاعقه بر شونه های نحیفم می خوره .... من که این اوا سعی کرده بودم برای خودم آرامش کوچیکی از عشق ارسم درست کنم و قانع باشم به تمامی ظلم و بدی هایی که در حقم میشه یهو خط جهنم وسط بهشتی که با رنج ساختم پدیدار شد .... حتی شاید بتونم بگم دیروز مورد اصابت ۲ تا صاعقه قرار گرفتم ... به گوشه کبود چشمم توی آینه خیره میشم و میگم خدایا واقعا توی دنیای خودت جهنمی نساختی ؟؟؟اگه نه ...اگه همه ی آدم ها هم اینجور میخوان که نسازی باشه اشکال نداره اما من میخوام .... یه جهنم بساز برای شقایق ... به اندازه شقایق هم باشه بسه منو بعد از ترک دنیا یراست ببر توش ...اما همه ی دنیامو جهنم نکن این منصفانه نیست :(

راستی خدایا من به گوشه ی کوچیکی از بهشتت قانعم تو همین دنیا ... یه دریچه کوچیک و یه روزنه نور ازش بهم بدی راضیم هیچ کدوم از اون توصیفات بهشتی نمی خوام فقط کمی نور عشق برام خود بهشته ..... دریچه عشق من ارسم فقط کمی از قلبش پیدا باشه و خودمو در آینه اش ببینم برای رسیدن به اولوهیت کافیه ...من قانعم .

 

 

 

یک بار زنی را دیدم که لباس خیلی کوتاهی پوشیده بود، نگاه آتشینی در چشمهایش بود و در دمای پنج درجه زیر صفر، در خیابانهای لیوبلیانا قدم میزد.

فکر باید مست باشد، و رفتم تا کمکش کنم.اما حاضر نشد بالا پوشم را بپذیرد.

 

شاید در دنیای او تابستان بود و بدنش از اشتیاق ی که منتظرش بود، گرم میشد.

حتی اگر هم آن شخص فقط در هذیان های او بود، آن زن این حق را داشت که مطابق میلش زندگی کند و بمیرد،

موافق نیستی؟

 

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

 " پائولو کوئلیو"


دیروز روز سختی بود ... کاش این زنجیرها بشن روزی و من به آرامش ابدی برسم .

 

رود ارسم

باز دوباره باید به جاده بزنم ، مثل همیشه فقط تو حامی قلبم هستی ، هیچ ی نمی تونه منو اغوا کنه تا از عشق حتی یک قدم عقب بکشم . اگر برنگشتم بدون تا آ ین قطره از خونم دوستت داشتم،

 ای که همه وجودم فدای تو ارسم

 و اگر برگردم بازم از تو که ماه من هستی می نویسم .

دست مهربان پروردگار در دستت ای مهربان یار

 

شقایق سهندی

1397/07/18




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/07/18/post-80/هزار-صاعقه-بلا-اما-یاد-تو-با-من-تا-آخر-جاده




سیــــــــل

درخواست حذف اطلاعات

باورم کن باورم کن 

                                            باورم کن آنچه هستم 
بس که ناباوری دیدم 
                                        تو خودم هر بار ش تم  


باورم کن خیلی خسته م 
                                                از غم ناباوری ها 
تو کمک کن تا نباشم 
                                       آیه ی دربه دری ها
 

رگبار تلخ دو رنگی 
                                 دشنه زد به تار و پودم 
از غم نامردمی ها 
                             مرده ذرات وجودم
 

دیگه باورم نمی شه 
                              که هنوزم زنده هستم 
گر چه می دونم که پاکی 
                              شده باعث ش تم  


باورم کن که تو  
                              غم دارم به حجم فریاد 
آخه این غم کمی نیست 
                                که صداقت رفته بر باد  


زیر این گنبد وحشی 
                         توی این دل نگرونی 
تو بیا همسفرم باش 
                           اگه تو بخوای می تونی 
تو می تونی تو می تونی


" ژاکلین "



پ . ن :


هفته گذشته خلوتگاه همیشگی ام را سیلاب شسته بود و غم ها تمیز و تازه شده بودند.

صدای غم هام(چه از فراق عشق و چه از ظلم خونه) در باران یکریزی که باریده بود شفاف تر و تازه تر از قبل به گوشم می رسید.

و وقتی درد مردمی که نیاز هاشون همراه این برکت از زمین رفته  بود و محتاج تر شده بودند دیدم بیشتر حس دلتنگی در خودم . انگار این روز ها سیلاب درد هر ی رو به یک نحوی در خودش شستشو میده بعضی ها مادی و بعضی دیگر معنوی ...


شب کوهستان راز قلبمو تر از قبل نشون می داد و حس  می اگر ی  باچشم دل نگاه کنه روی کوه در تاریکی راز قلبم رو بلند و واضح خواهد خوند.

حادثه شومی در شرف وقوع بود و فهمیدم دعا های پر مهر دیگران چطور آدمو از این بلاهای جانسوز و پلید دور نگه می داره

و خدارو شکر می کنم .........


رود ارسم

جاده برای من، مسافرِ یاد تو بودن با کوله بار تو و شبانه هایی از بارون و مه که آ ین لحظه با تو بودن رو برام حفظ کنه ... بود و بس ...


رود ارســــــــم

کاش تو هم این روزها همچون سیلی بر من می باریدی و می ش تی این سد غم ویرانگر که هر روز زخمی تازه در آستین داره برام.

باورم کن آ........م که من فقط در وجود تو عشق به پرودگار می بینم و هیچ هوسی این حس به تو عشق ورزیدن رو محافظت نمی کنه... من فقط یک ارتباط معنوی می طلبم از این احساس و پایان زندگی اگر این عشق باشه عرفانی ترین لحظه برام خواهد بود .

 درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفته ی مرا به نام عشق

عشق را به نام درد


مرا به نام کوچکم صدا بزن ....


" عمران صلاحی "




رود ارســـــــم

بیا و چون رودی وشان بشکن سد غم های مرا

تا که این لکه ی سیاه شسته شود از چشم من

و اگر نباشی هیچ ص به گوشم جلوه گر نیست

و کبودی چشمم مرا بس است از روزگارم

 و اگر نباشی با یاد تو درد را به درمان می گزینم تا ابد


" شقایق سهندی "

1397/07/21






منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/07/21/post-82/سیــــــــل




چشم انتظار تو تا ابد

درخواست حذف اطلاعات



ای که روزی در بستر خاکم چون رودی

 جاری شدی  و وشان رفتی

 چنان بیا که چون سیلی

سد غم هایم بشکنی

 

پی نوشت :

من سالک عشقم و در قلبت فنا شدم عاقبت

گر که صدایم نکنی به زیر پای تو خاکم کنند....

 

"شقایق سهندی"

 

 

با خودم قرار گذاشتم که از این به بعد  لحظه های غمگینم رو توی سکوت عمیق بگذرونم ،غم بیاد کنارم بشینه و با آگاهی در سکوت تماشا کنمش ... از دیگران فاصله بگیرم تا بتونم غم عشق رو با غرق شدن درونش بپذیرم و ذره ذره ی وجودمو در این غم عظیم دل بشورم . شاید روزی معجزه ای از این رود بر قلب خسته ی من فرود بیاد و شاید تا ابد روحم در این غم غوطه ور بشه ... هر مسیری پیش رو باشه باز هم من مرید عشق ارسم هستم .

 

اگر ی مرا خواست

بگویید رفته باران ها را تماشا کند

و اگر اصرار کرد بگویید

برای دیدن طوفان ها رفته است

و اگر باز هم سماجت کرد بگویید

رفته است تا دیگر باز نگردد

" بیژن جلالی "

 

من دیگه از این عشق بر نمی گردم تنها ی که نشونی منو بلده آ....م هست که توی قلبش جا موندم، پس هیچ توقعی از این من خسته نباید داشته باشید روزگار گر چه غمگین اما در انتظار شدن عشق برام میگذره. شاید روزی نوری از عشق طلوع کنه و یا قصه ای از زنی چشم انتظار به قصه های ناتمام دنیا اضافه بشه ....

شقایق سهندی

1397/07/23




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/07/23/post-83/




پیراهن قرمز

درخواست حذف اطلاعات


پیراهن قرمزش می گفت

  لحظه لحظه  عشق

 است هر روزش

 

و عشق چه بی سرانجام وتنها

در خیابان های شلوغ شهر

سرگردان می زیست ....

 

و چه عمیق و خاموش

در هیاهوی این شهر سرد

پر کشید و گم شد

بی آنکه چشمی

بودنش را باور کند

 

"شقایق سهندی"

 

 

 

هر چه انسان تر باشیم، زخم ها عمیق تر خواهند بود. هر چه بیشتر دوست بداریم، بیشتر غصه خواهیم داشت، بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی هایمان بیشتر خواهد شد.

 

شادی ها لحظه ای و گذرا هستند. شاید خاطرات بعضی از آنها، تا ابد در یاد بماند اما، رنجها داستانش فرق می کند، تا عمق وجود آدم رخنه می کند و ما هر روز با آنها زندگی می کنیم.

 

انگار که این، خاصیت انسان بودن است…

 

 "اوریانا فالاچی "

 


پی نوشت :

این هفته روزهایی برام پیش اومد که تصور ته چاه موندم و شاید این همون بحث های آسترولوژی راشل عزیز بود که می گفت انرژی عقرب ما رو درون خودمون فرو می بره و به خاطر حرکت برگشتی ونوس احساسمون در عشق و ارتباطات مه آلود شده و حالا دیگه اینقدر آگاهی پیدا که وقتی مه همه جا رو گرفته سکوت کنم و وقتی حس سقوط در وجودم بارور شده در گوشه ای از چاه غم چشم به آسمون بدوزم . وقتی اینقدر شهامت اینو ندارم که زندگیمو در سطح تغییر بدم و مثل یاقوت که دل کند و آواره شد اما به ندای اقیانوس درونش، وجودشو هدایت کرد باشم فقط می تونم در عمق وجودم تنها چیزی که دارم یعنی عشقو با همه وجودم حفظ کنم و این وفاداری عشق تنها تمرین روحم در این دنیا خواهد بود .من که هنوز شجاعت پرش به اون بعد عمودی و عمیق ورای ذهن و د نیستم اما تنها کاری که می تونم م که شاید بتونم جوهر وجودیمو نمایان کنم این عشق ورزیدن و وفاداری در این عشق هست .

 

هر سقوطی پایان کار نیست

باران را ببین

سقوط بارانقشنگ ترین آغاز است ..........

 

رود ارســــم

در وجود تو غرق شدم و سقوط از زندگی ، گرچه غمگین گرچه پر درد از نبودنت هستم  اما

همیشه در درد تو شعله ور می مونم .

شقایق سهندی

1397/07/25




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/07/25/post-84/پیراهن-قرمز




سقوط

درخواست حذف اطلاعات

 



مثل برگ ریزان پاییزم

یا بارانی که بر زمین فرو می ریزم

 

مثل اشکی که می چکد از شمع

یا  آواری که فرو می ریزد از سقف

 

در سقـــــوط خود ناگزیرم

 

من همان آ ین برگ درختم که باشم

بهار را فقط در قصه ها می خوانند برایم

 

شقایق سهندی


پی نوشت :

امروز که هوای تهران بارونی شد شاید آسمون  نمی دونست که زنی گوشه ی شهر می خواست صبح کبودی چشمشو با عینک آفت بپوشونه .....وقتی خورشید عالم تاب هم از این زن سرخورده رو بر می گردونه دیگه چه امیدی به دریچه ی روبرو برام باقی می مونه !!!

توی این هوای پر خفقان دلم به روزنه ی اندکی برای نفس خوش بود با این حال تحمل می هر اونچه زجری که به جونم می زد این دشمن خانگی  . اما وقتی حس حقارت تیکه تیکه ام کرد و روی صورتم تیر خلاص زد برای هزارمین بار ، با خودم پرسیدم اصلا من توی این شب هزار لایه خ دارم ؟ من که فقط به عشق دلخوشم و به هزاران درد و زخم تن دادم ..............

 

از زندگی هیچ نمی خوام ، ندارم هیچ آرزویی ، ای کاش که فقط در عشق بمیرم ......

 

 پی نوشت :

خیلی دارم با خودم کلنجار میرم که به اون یخ بستن قلب که راشل در مورد شهریوری ها می گفت نرسم ، وقتی هیچ سهمی از امید در عین حالی که این همه برای خوشحالی در اوج غم تلاش ندارم جز یخ بستن قلبم چی مونده ؟؟؟؟!

رود ارســـم

دیروز که از شهر تو برگشتم همه وجودم قطره قطره برای تو نفس کشید و با چه حس عمیقی از این شهر گذشتم

جز یاد تو هیچ ندارم

و جز ظلم هیچ ی نمونده برایم


با این حال غریب باز  در عشق تو می میرم



شقایق سهندی

1397/07/14




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/07/14/post-76/سقوط




پر از دردم اما تو هنوز بی کران قلبمی

درخواست حذف اطلاعات



ﻣﻦ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﻮ

 ﻭ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ

 ﻭ ﮐﺴﯽ

ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩ

 ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﮔﻨﮕﯽ ﺑﺎﺯ می یاﺑﺪ

 ﺑﺎ

ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﭼﯿﺰ ﻏﺮبت بار ﻧﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ

 ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻬﻮﺕ ﺗﻨﺪ ﺯﻣﯿﻦ هستم

ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺑﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﺸﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﯾﺶ

 ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ

ﺩﺷﺘﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺭﻭﺭ سازد

 

 "فروغ فرخزاد "

 

 

پی نوشت :

با همه ی سختی ها و احساسات تلخی که این چند روز درگیرم کرد اما دارم تلاش می کنم باز انرژی هامو به تعادل برسونم و فقط به عشق رود ارسم پایبند و امیدوار باشم . کائنات صحبت از پا ازی و تولد دوباره داره ، صحبت از ارتباط هایی می کنه که فقط در مسیر قلبمون امکانپذیر هست . من قطره ای از رود ارسم ،من ذره خاکی از کوه سهندم و می خوام با معنویت خالص در عشق آ.....م دوباره متولد بشم و دوباره زندگی رو با عشق بسازم . جز این هیچ چیزی از تکرار زندگی نمی خوام و از خدا می خوام نذاره با نا امیدی و بی نصیبیم از انرژی و راز بزرگ یونیورس ،قلبم یخ بزنه .من هنوز به اون بذر زیبا که در ماه کاشتم آب میدم .

 

گر چه آ هفته گذشته روزها و لحظه های سختیو گذروندم . روزایی که غربت روحم رو هم ماه تماشا کرد :

 

..ناگهان پنجره پر شد از شب

شب سرشار از انبوه صداهای تهی

شب مسموم از هرم زهرآلود تنفس ها...

" فروغ فرخزاد"

 


 رود ارسم

هیچ چیزی جز عشق سرشار تو در قلبم این تن خسته ی پر درد رو وادار به زندگی نکرده . در اوج  ظلم های زندگیم ،در اوج فراق تلخ ما فقط عشق تو و اینکه به یاد این زن دردمند هستی باعث شده طاقت بیارم . کاش بدونی چقدر می پرستمت ،کاش بدونی اینقدر برام عزیزی که حسرتو به جون می م و اینقدر برام ارزش معنوی داری که مثل یک ایمان آورده می خوام روی زانوهای تو آغوش مرگ ببینم .

تنها تو رو می خوام فقط روح ما کنار هم باشه تا ابد .....

 

به دیدارم بیا هر شب

دلم تنگ است، بیا ای روشن

ای روشن تر از لبخند، شبم را روز کن

در زیر تن پوش سیاهی ها...

 

"مهدی اخوان ثالث"

 

با تمام عمق رنج هام

هنوز در بی کران قلبم تو جاودانه ای

هر چه که پیش بیاد هم به پای تو باید سوخت تا ابد ......رود ارسم

 

شقایق سهندی

1397/07/16




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/07/16/post-78/پر-از-دردم-اما-تو-هنوز-بی-کران-قلبمی




انگار فقط ظلمو دارم

درخواست حذف اطلاعات


نقاب درد به تن  کرده ام 

که شب ها چشم کبودم 

روح پر دردم به خا تر نشاند 


چه سخته این درد و با خودت ببری  از این گوشه به اون گوشه این خاک ....... تمام وقت پرواز اشک هام آرومو بی صدا سرازیر بود  ... به خودم می گفتم واقعا احساس و دلبستگی آدم ها کی کنار آدم  هستند و حالا این گوشه ی آسمون باید با چشم کبود تنها گریه کنم :( 


تنها ظلم و ظالم کنارم موندن :((






منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/07/12/post-75/




سقوط

درخواست حذف اطلاعات

 



مثل برگ ریزان پاییزم

یا بارانی که بر زمین فرو می ریزم

 

مثل اشکی که می چکد از شمع

یا  آواری که فرو می ریزد از سقف

 

در سقـــــوط خود ناگزیرم

 

من همان آ ین برگ درختم که باشم

بهار را فقط در قصه ها می خوانند برایم

 


پی نوشت :

امروز که هوای تهران بارونی شد شاید آسمون  نمی دونست که زنی گوشه ی شهر می خواست صبح کبودی چشمشو با عینک آفت بپوشونه .....وقتی خورشید عالم تاب هم از این زن سرخورده رو بر می گردونه دیگه چه امیدی به دریچه ی روبرو برام باقی می مونه !!!

توی این هوای پر خفقان دلم به روزنه ی اندکی برای نفس خوش بود با این حال تحمل می هر اونچه زجری که به جونم می زد این دشمن خانگی  . اما وقتی حس حقارت تیکه تیکه ام کرد و روی صورتم تیر خلاص زد برای هزارمین بار ، با خودم پرسیدم اصلا من توی این شب هزار لایه خ دارم ؟ من که فقط به عشق دلخوشم و به هزاران درد و زخم تن دادم ..............

 

از زندگی هیچ نمی خوام ، ندارم هیچ آرزویی ، ای کاش که فقط در عشق بمیرم ......

 

 پی نوشت :

خیلی دارم با خودم کلنجار میرم که به اون یخ بستن قلب که راشل در مورد شهریوری ها می گفت نرسم ، وقتی هیچ سهمی از امید در عین حالی که این همه برای خوشحالی در اوج غم تلاش ندارم جز یخ بستن قلبم چی مونده ؟؟؟؟!

رود ارســـم

دیروز که از شهر تو برگشتم همه وجودم قطره قطره برای تو نفس کشید و با چه حس عمیقی از این شهر گذشتم

جز یاد تو هیچ ندارم

و جز ظلم هیچ ی نمونده برایم


با این حال غریب باز  در عشق تو می میرم


شقایق سهندی

1397/07/14




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/07/14/post-76/سقوط




و اگر تو وجود نمی داشتی . . . . . بگو من چرا باید می بودم؟

درخواست حذف اطلاعات

 


و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

تا حیران دنیایی باشم بی تو،بی امید و بی حســــــرت

و اگر تو وجود نمی داشتی

می کوشیدم تا عشق را از نو باز آفرینم

چونان نقاشی که از زیر سرانگشتانش

نظاره گر زایش رنگ های روز است و مبهوت آنهاست

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

با دختران رهگذر ، ه میان آغوشم

که هیچ گاه دوست نمی داشته ام

و اگر تو وجود نمی داشتی

من تنها نقطه ای ای دیگر از این دنیا بودم در آمد و شدِ مدام

سرگشتـــه و در تـمــنای تو

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو چگونه مرا یارای زیستن بود؟

می توانستم وانمود کنم که "من" ی هستم

اما حقیقت نداشت

و اگر تو وجود نمی داشتی

گمان می کنم که راز هستی را در می یافتم

آن چرای بزرگ ( بهانه ی بودن ) را ، تنها برای آف تو و برای تماشای تو،

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

تا حیران دنیایی باشم بی تو،بی امید و بی حســـــــرت

و اگر تو وجود نمی داشتی..............

 .................................................

.................................................

از موزیک ویدئو با صدای ژو دسن

 

لینک موزیک ویدئواگر تو وجود نداشتی از ژو دسن

 

 

رود ارسم

دیروز تنها تو بودی که به یادم بودی ، انگار همه دنیا خاموش شده بود تا به من ثابت بشه که تو دلیلی هستی برای این زندگی یا نه؟

و توی اوج تنهایی و خلوت دیروز انگار همون ای بود که به دنیا اومدم وقتی پیام تو رو دیدم دوباره متولد شدم و احساس همه رنج هستی هم که برای من باشه اما این حس شیرین به هزار ش ت در زندگی برتری داره .

 

از گفته های اشو به نتیجه ای که خودم هم  قبلا درون خودم رسیده بودم به ادامه راه بیشتر دلگرم میشم.

اینکه باید به آن سوی مرز د رفت و در ناب دی قدم زد تا به سرچشمه آگاهی روح رسید و در ورای زمان زندگی کرد و اینکه از نظر خیلی ها باید از ورطه عشقم دست بکشم و من همچنان دست نکشیدم و به پای یک روح نشستم ی که روحشو بیشتر از جسمش می شناسمش و ورای هر موضوع مادی می پرستمش ....

حالا بهتره که بگم حسرت کشیدن خیلی هم بد نیست و اگر این حسرت نبود باید مثل هر عاقلی یک زندگی دمندانه ملال آور در مرز آگاهیِ کادربندی شده داشتم ....... پس :

  

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

 

در بی کران هستی جهان فقط تو را دوست دارم رود بی پایان من ارسم .

 

شقایق سهندی

1397/06/17


 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

"مولانا "






منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/17/post-65/و-اگر-تو-وجود-نمی-داشتی-بگو-من-چرا-باید-می-بودم؟




و اگر تو وجود نمی داشتی . . . . . بگو من چرا باید می بودم؟

درخواست حذف اطلاعات

 


و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

تا حیران دنیایی باشم بی تو،بی امید و بی حســــــرت

و اگر تو وجود نمی داشتی

می کوشیدم تا عشق را از نو باز آفرینم

چونان نقاشی که از زیر سرانگشتانش

نظاره گر زایش رنگ های روز است و مبهوت آنهاست

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

با دختران رهگذر ، ه میان آغوشم

که هیچ گاه دوست نمی داشته ام

و اگر تو وجود نمی داشتی

من تنها نقطه ای ای دیگر از این دنیا بودم در آمد و شدِ مدام

سرگشتـــه و در تـمــنای تو

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو چگونه مرا یارای زیستن بود؟

می توانستم وانمود کنم که "من" ی هستم

اما حقیقت نداشت

و اگر تو وجود نمی داشتی

گمان می کنم که راز هستی را در می یافتم

آن چرای بزرگ ( بهانه ی بودن ) را ، تنها برای آف تو و برای تماشای تو،

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

تا حیران دنیایی باشم بی تو،بی امید و بی حســـــــرت

و اگر تو وجود نمی داشتی..............

 .................................................

.................................................

از موزیک ویدئو با صدای ژو دسن

 

لینک موزیک ویدئواگر تو وجود نداشتی از ژو دسن

 

 

رود ارسم

دیروز تنها تو بودی که به یادم بودی ، انگار همه دنیا خاموش شده بود تا به من ثابت بشه که تو دلیلی هستی برای این زندگی یا نه؟

و توی اوج تنهایی و خلوت دیروز انگار همون ای بود که به دنیا اومدم وقتی پیام تو رو دیدم دوباره متولد شدم و احساس همه رنج هستی هم که برای من باشه اما این حس شیرین به هزار ش ت در زندگی برتری داره .

 

از گفته های اشو به نتیجه ای که خودم هم  قبلا درون خودم رسیده بودم به ادامه راه بیشتر دلگرم میشم.

اینکه باید به آن سوی مرز د رفت و در ناب دی قدم زد تا به سرچشمه آگاهی روح رسید و در ورای زمان زندگی کرد و اینکه از نظر خیلی ها باید از ورطه عشقم دست بکشم و من همچنان دست نکشیدم و به پای یک روح نشستم ی که روحشو بیشتر از جسمش می شناسمش و ورای هر موضوع مادی می پرستمش ....

حالا بهتره که بگم حسرت کشیدن خیلی هم بد نیست و اگر این حسرت نبود باید مثل هر عاقلی یک زندگی دمندانه ملال آور در مرز آگاهیِ کادربندی شده داشتم ....... پس :

  

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

 

در بی کران هستی جهان فقط تو را دوست دارم رود بی پایان من ارسم .

 

شقایق سهندی

1397/06/17


 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

"مولانا "






منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/17/post-65/و-اگر-تو-وجود-نمی-داشتی-بگو-من-چرا-باید-می-بودم؟




و اگر تو وجود نمی داشتی . . . . . بگو من چرا باید می بودم؟

درخواست حذف اطلاعات

 


و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

تا حیران دنیایی باشم بی تو،بی امید و بی حســــــرت

و اگر تو وجود نمی داشتی

می کوشیدم تا عشق را از نو باز آفرینم

چونان نقاشی که از زیر سرانگشتانش

نظاره گر زایش رنگ های روز است و مبهوت آنهاست

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

با دختران رهگذر ، ه میان آغوشم

که هیچ گاه دوست نمی داشته ام

و اگر تو وجود نمی داشتی

من تنها نقطه ای ای دیگر از این دنیا بودم در آمد و شدِ مدام

سرگشتـــه و در تـمــنای تو

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو چگونه مرا یارای زیستن بود؟

می توانستم وانمود کنم که "من" ی هستم

اما حقیقت نداشت

و اگر تو وجود نمی داشتی

گمان می کنم که راز هستی را در می یافتم

آن چرای بزرگ ( بهانه ی بودن ) را ، تنها برای آف تو و برای تماشای تو،

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

تا حیران دنیایی باشم بی تو،بی امید و بی حســـــــرت

و اگر تو وجود نمی داشتی..............

 .................................................

.................................................

از موزیک ویدئو با صدای ژو دسن

 

لینک موزیک ویدئواگر تو وجود نداشتی از ژو دسن

 

 

رود ارسم

دیروز تنها تو بودی که به یادم بودی ، انگار همه دنیا خاموش شده بود تا به من ثابت بشه که تو دلیلی هستی برای این زندگی یا نه؟

و توی اوج تنهایی و خلوت دیروز انگار همون ای بود که به دنیا اومدم وقتی پیام تو رو دیدم دوباره متولد شدم و احساس همه رنج هستی هم که برای من باشه اما این حس شیرین به هزار ش ت در زندگی برتری داره .

 

از گفته های اشو به نتیجه ای که خودم هم  قبلا درون خودم رسیده بودم به ادامه راه بیشتر دلگرم میشم.

اینکه باید به آن سوی مرز د رفت و در ناب دی قدم زد تا به سرچشمه آگاهی روح رسید و در ورای زمان زندگی کرد و اینکه از نظر خیلی ها باید از ورطه عشقم دست بکشم و من همچنان دست نکشیدم و به پای یک روح نشستم ی که روحشو بیشتر از جسمش می شناسمش و ورای هر موضوع مادی می پرستمش ....

حالا بهتره که بگم حسرت کشیدن خیلی هم بد نیست و اگر این حسرت نبود باید مثل هر عاقلی یک زندگی دمندانه ملال آور در مرز آگاهیِ کادربندی شده داشتم ....... پس :

  

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

 

در بی کران هستی جهان فقط تو را دوست دارم رود بی پایان من ارسم .

 

شقایق سهندی

1397/06/17


 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

"مولانا "






منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/17/post-65/و-اگر-تو-وجود-نمی-داشتی-بگو-من-چرا-باید-می-بودم؟




و اگر تو وجود نمی داشتی . . . . . بگو من چرا باید می بودم؟

درخواست حذف اطلاعات

 


و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

تا حیران دنیایی باشم بی تو،بی امید و بی حســــــرت

و اگر تو وجود نمی داشتی

می کوشیدم تا عشق را از نو باز آفرینم

چونان نقاشی که از زیر سرانگشتانش

نظاره گر زایش رنگ های روز است و مبهوت آنهاست

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

با دختران رهگذر ، ه میان آغوشم

که هیچ گاه دوست نمی داشته ام

و اگر تو وجود نمی داشتی

من تنها نقطه ای ای دیگر از این دنیا بودم در آمد و شدِ مدام

سرگشتـــه و در تـمــنای تو

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو چگونه مرا یارای زیستن بود؟

می توانستم وانمود کنم که "من" ی هستم

اما حقیقت نداشت

و اگر تو وجود نمی داشتی

گمان می کنم که راز هستی را در می یافتم

آن چرای بزرگ ( بهانه ی بودن ) را ، تنها برای آف تو و برای تماشای تو،

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

تا حیران دنیایی باشم بی تو،بی امید و بی حســـــــرت

و اگر تو وجود نمی داشتی..............

 .................................................

.................................................

از موزیک ویدئو با صدای ژو دسن

 

لینک موزیک ویدئواگر تو وجود نداشتی از ژو دسن

 

 

رود ارسم

دیروز تنها تو بودی که به یادم بودی ، انگار همه دنیا خاموش شده بود تا به من ثابت بشه که تو دلیلی هستی برای این زندگی یا نه؟

و توی اوج تنهایی و خلوت دیروز انگار همون ای بود که به دنیا اومدم وقتی پیام تو رو دیدم دوباره متولد شدم و احساس همه رنج هستی هم که برای من باشه اما این حس شیرین به هزار ش ت در زندگی برتری داره .

 

از گفته های اشو به نتیجه ای که خودم هم  قبلا درون خودم رسیده بودم به ادامه راه بیشتر دلگرم میشم.

اینکه باید به آن سوی مرز د رفت و در ناب دی قدم زد تا به سرچشمه آگاهی روح رسید و در ورای زمان زندگی کرد و اینکه از نظر خیلی ها باید از ورطه عشقم دست بکشم و من همچنان دست نکشیدم و به پای یک روح نشستم ی که روحشو بیشتر از جسمش می شناسمش و ورای هر موضوع مادی می پرستمش ....

حالا بهتره که بگم حسرت کشیدن خیلی هم بد نیست و اگر این حسرت نبود باید مثل هر عاقلی یک زندگی دمندانه ملال آور در مرز آگاهیِ کادربندی شده داشتم ....... پس :

  

و اگر تو وجود نمی داشتی

بگو من چرا باید می بودم؟

 

در بی کران هستی جهان فقط تو را دوست دارم رود بی پایان من ارسم .

 

شقایق سهندی

1397/06/17


 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

"مولانا "






منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/17/post-65/و-اگر-تو-وجود-نمی-داشتی-بگو-من-چرا-باید-می-بودم؟




حتی اگر تمام زمین گور آرزویم باشد ....

درخواست حذف اطلاعات



بنظرم آدم، بی دلیل به ی فکر نمی کنه، بی دلیل ی رو دوست نداره،

بی دلیل ی رو فراموش نمی کنه.

بعضی از آدما،

بدون اینکه خودشون بدونن خوبن، بدون اینکه حرف بزنی،

ح رو می فهمن،

بدون اینکه لمسشون کنی، حست می کنن. بعضیا مرز آدم بودن رو رد می کنن، واسه همینه که ابدی می شن.

 

گاهی وقتا که دلم می گیره،

به تو فکر می کنم، به خودم.

به اینکه چرا دلتنگی

هیچ راه درمانی نداره.

بعضی وقتا که دلم می گیره، پشت پنجره می شینم، بغض می کنم، به آسمون خیره می شم، شاید اونجا دوباره پیدات کنم. می گن خدا بزرگه؟ نه!؟

هروقت بی هوا یه یادت می افتم، به این فکر می کنم که شاید...

شاید دلت برام تنگ شده باشه.

بعضی از آدما همیشه هستن، حتی اگه رفته باشن.

 

"پویا جمشیدی "

 


پی نوشت :

 

بعضی نبودن ها و رفتن ها معنی فراتری دارند که توی ذهن نمی گنجند به خصوص وقتی انتخاب دو قلب بودن در کنار هم  باشه ،هیچ چیزی نمی تونه بالاتر از قلب قرار بگیره، بنابراین نبودن و رفتن ها ، بیهوده فقط تکرار می شن، در حالی که قلبها پیوند دارند ، این تابستون یه اتفاقاتی افتاد که کمی هم دردناک بود ،مثلا رهگذرها و غریبه هایی که به یکباره بهم زخم زدند اما در کنار این زخم ها هم به یکباره وجود عشقم رو از راه دور چنان حس که انگار رفتن مفهوم اضافه ای بود این وسط و همه این ها در کنار هم اون شک و تردید رو برای تصمیم ابدیم رفع کرد و باید که توی این عشق تا عمیقترین قسمت ها غرق بشم حتی اگر تمام یونیورس راه دیگری بهم پیشنهاد بده.

این روزها هم حرف های راشل عزیز رو گوش میدم وهم کتاب های اشو رو می خونم ، در واقع به خاطر مدیتیشن هایی که راشل می داد رفتم دنبال مراقبه و توی مراقبه لا به لای کتاب ها حرف های اشو برام زنده شد ، خیلی فکر و دیدم خوبه که آدم با یه مسائلی توی آسترولوژی پیش بره ولی اون هدفی که قلب و روحت بهش نیاز دارند باید سرلوحه کارت باشه .حتی اگر بزرگترین طوفان ها سر راهت قرار بگیرند و نباید از هر احتمالی بر سر اتفاقات ترسید ( در واقع اگر آدم برای خودش نقاب نزنه نباید که از چیزی بترسه )و همون چیزی که توی ذهنم باهاش موافق بودم ( در واقع توی روحم نه ذهن حسابگر) یعنی عشق مطلق رو باید دنبال کنم .  

 

به همین خاطرهم

 رود ارسم تا ابد توی خلوتِ روحم با تو هستم تا لحظه ای که جسمم فنا بشه .

شقایق سهندی

1397/06/19






منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/19/post-66/حتی-اگر-تمام-زمین-گور-آرزویم-باشد-




حتی اگر تمام زمین گور آرزویم باشد ....

درخواست حذف اطلاعات



بنظرم آدم، بی دلیل به ی فکر نمی کنه، بی دلیل ی رو دوست نداره،

بی دلیل ی رو فراموش نمی کنه.

بعضی از آدما،

بدون اینکه خودشون بدونن خوبن، بدون اینکه حرف بزنی،

ح رو می فهمن،

بدون اینکه لمسشون کنی، حست می کنن. بعضیا مرز آدم بودن رو رد می کنن، واسه همینه که ابدی می شن.

 

گاهی وقتا که دلم می گیره،

به تو فکر می کنم، به خودم.

به اینکه چرا دلتنگی

هیچ راه درمانی نداره.

بعضی وقتا که دلم می گیره، پشت پنجره می شینم، بغض می کنم، به آسمون خیره می شم، شاید اونجا دوباره پیدات کنم. می گن خدا بزرگه؟ نه!؟

هروقت بی هوا یه یادت می افتم، به این فکر می کنم که شاید...

شاید دلت برام تنگ شده باشه.

بعضی از آدما همیشه هستن، حتی اگه رفته باشن.

 

"پویا جمشیدی "

 


پی نوشت :

 

بعضی نبودن ها و رفتن ها معنی فراتری دارند که توی ذهن نمی گنجند به خصوص وقتی انتخاب دو قلب بودن در کنار هم  باشه ،هیچ چیزی نمی تونه بالاتر از قلب قرار بگیره، بنابراین نبودن و رفتن ها ، بیهوده فقط تکرار می شن، در حالی که قلبها پیوند دارند ، این تابستون یه اتفاقاتی افتاد که کمی هم دردناک بود ،مثلا رهگذرها و غریبه هایی که به یکباره بهم زخم زدند اما در کنار این زخم ها هم به یکباره وجود عشقم رو از راه دور چنان حس که انگار رفتن مفهوم اضافه ای بود این وسط و همه این ها در کنار هم اون شک و تردید رو برای تصمیم ابدیم رفع کرد و باید که توی این عشق تا عمیقترین قسمت ها غرق بشم حتی اگر تمام یونیورس راه دیگری بهم پیشنهاد بده.

این روزها هم حرف های راشل عزیز رو گوش میدم وهم کتاب های اشو رو می خونم ، در واقع به خاطر مدیتیشن هایی که راشل می داد رفتم دنبال مراقبه و توی مراقبه لا به لای کتاب ها حرف های اشو برام زنده شد ، خیلی فکر و دیدم خوبه که آدم با یه مسائلی توی آسترولوژی پیش بره ولی اون هدفی که قلب و روحت بهش نیاز دارند باید سرلوحه کارت باشه .حتی اگر بزرگترین طوفان ها سر راهت قرار بگیرند و نباید از هر احتمالی بر سر اتفاقات ترسید ( در واقع اگر آدم برای خودش نقاب نزنه نباید که از چیزی بترسه )و همون چیزی که توی ذهنم باهاش موافق بودم ( در واقع توی روحم نه ذهن حسابگر) یعنی عشق مطلق رو باید دنبال کنم .  

 

به همین خاطرهم

 رود ارسم تا ابد توی خلوتِ روحم با تو هستم تا لحظه ای که جسمم فنا بشه .

شقایق سهندی

1397/06/19






منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/19/post-66/حتی-اگر-تمام-زمین-گور-آرزویم-باشد-




حتی اگر تمام زمین گور آرزویم باشد ....

درخواست حذف اطلاعات



بنظرم آدم، بی دلیل به ی فکر نمی کنه، بی دلیل ی رو دوست نداره،

بی دلیل ی رو فراموش نمی کنه.

بعضی از آدما،

بدون اینکه خودشون بدونن خوبن، بدون اینکه حرف بزنی،

ح رو می فهمن،

بدون اینکه لمسشون کنی، حست می کنن. بعضیا مرز آدم بودن رو رد می کنن، واسه همینه که ابدی می شن.

 

گاهی وقتا که دلم می گیره،

به تو فکر می کنم، به خودم.

به اینکه چرا دلتنگی

هیچ راه درمانی نداره.

بعضی وقتا که دلم می گیره، پشت پنجره می شینم، بغض می کنم، به آسمون خیره می شم، شاید اونجا دوباره پیدات کنم. می گن خدا بزرگه؟ نه!؟

هروقت بی هوا یه یادت می افتم، به این فکر می کنم که شاید...

شاید دلت برام تنگ شده باشه.

بعضی از آدما همیشه هستن، حتی اگه رفته باشن.

 

"پویا جمشیدی "

 


پی نوشت :

 

بعضی نبودن ها و رفتن ها معنی فراتری دارند که توی ذهن نمی گنجند به خصوص وقتی انتخاب دو قلب بودن در کنار هم  باشه ،هیچ چیزی نمی تونه بالاتر از قلب قرار بگیره، بنابراین نبودن و رفتن ها ، بیهوده فقط تکرار می شن، در حالی که قلبها پیوند دارند ، این تابستون یه اتفاقاتی افتاد که کمی هم دردناک بود ،مثلا رهگذرها و غریبه هایی که به یکباره بهم زخم زدند اما در کنار این زخم ها هم به یکباره وجود عشقم رو از راه دور چنان حس که انگار رفتن مفهوم اضافه ای بود این وسط و همه این ها در کنار هم اون شک و تردید رو برای تصمیم ابدیم رفع کرد و باید که توی این عشق تا عمیقترین قسمت ها غرق بشم حتی اگر تمام یونیورس راه دیگری بهم پیشنهاد بده.

این روزها هم حرف های راشل عزیز رو گوش میدم وهم کتاب های اشو رو می خونم ، در واقع به خاطر مدیتیشن هایی که راشل می داد رفتم دنبال مراقبه و توی مراقبه لا به لای کتاب ها حرف های اشو برام زنده شد ، خیلی فکر و دیدم خوبه که آدم با یه مسائلی توی آسترولوژی پیش بره ولی اون هدفی که قلب و روحت بهش نیاز دارند باید سرلوحه کارت باشه .حتی اگر بزرگترین طوفان ها سر راهت قرار بگیرند و نباید از هر احتمالی بر سر اتفاقات ترسید ( در واقع اگر آدم برای خودش نقاب نزنه نباید که از چیزی بترسه )و همون چیزی که توی ذهنم باهاش موافق بودم ( در واقع توی روحم نه ذهن حسابگر) یعنی عشق مطلق رو باید دنبال کنم .  

 

به همین خاطرهم

 رود ارسم تا ابد توی خلوتِ روحم با تو هستم تا لحظه ای که جسمم فنا بشه .

شقایق سهندی

1397/06/19






منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/19/post-66/حتی-اگر-تمام-زمین-گور-آرزویم-باشد-




حتی اگر تمام زمین گور آرزویم باشد ....

درخواست حذف اطلاعات



بنظرم آدم، بی دلیل به ی فکر نمی کنه، بی دلیل ی رو دوست نداره،

بی دلیل ی رو فراموش نمی کنه.

بعضی از آدما،

بدون اینکه خودشون بدونن خوبن، بدون اینکه حرف بزنی،

ح رو می فهمن،

بدون اینکه لمسشون کنی، حست می کنن. بعضیا مرز آدم بودن رو رد می کنن، واسه همینه که ابدی می شن.

 

گاهی وقتا که دلم می گیره،

به تو فکر می کنم، به خودم.

به اینکه چرا دلتنگی

هیچ راه درمانی نداره.

بعضی وقتا که دلم می گیره، پشت پنجره می شینم، بغض می کنم، به آسمون خیره می شم، شاید اونجا دوباره پیدات کنم. می گن خدا بزرگه؟ نه!؟

هروقت بی هوا یه یادت می افتم، به این فکر می کنم که شاید...

شاید دلت برام تنگ شده باشه.

بعضی از آدما همیشه هستن، حتی اگه رفته باشن.

 

"پویا جمشیدی "

 


پی نوشت :

 

بعضی نبودن ها و رفتن ها معنی فراتری دارند که توی ذهن نمی گنجند به خصوص وقتی انتخاب دو قلب بودن در کنار هم  باشه ،هیچ چیزی نمی تونه بالاتر از قلب قرار بگیره، بنابراین نبودن و رفتن ها ، بیهوده فقط تکرار می شن، در حالی که قلبها پیوند دارند ، این تابستون یه اتفاقاتی افتاد که کمی هم دردناک بود ،مثلا رهگذرها و غریبه هایی که به یکباره بهم زخم زدند اما در کنار این زخم ها هم به یکباره وجود عشقم رو از راه دور چنان حس که انگار رفتن مفهوم اضافه ای بود این وسط و همه این ها در کنار هم اون شک و تردید رو برای تصمیم ابدیم رفع کرد و باید که توی این عشق تا عمیقترین قسمت ها غرق بشم حتی اگر تمام یونیورس راه دیگری بهم پیشنهاد بده.

این روزها هم حرف های راشل عزیز رو گوش میدم وهم کتاب های اشو رو می خونم ، در واقع به خاطر مدیتیشن هایی که راشل می داد رفتم دنبال مراقبه و توی مراقبه لا به لای کتاب ها حرف های اشو برام زنده شد ، خیلی فکر و دیدم خوبه که آدم با یه مسائلی توی آسترولوژی پیش بره ولی اون هدفی که قلب و روحت بهش نیاز دارند باید سرلوحه کارت باشه .حتی اگر بزرگترین طوفان ها سر راهت قرار بگیرند و نباید از هر احتمالی بر سر اتفاقات ترسید ( در واقع اگر آدم برای خودش نقاب نزنه نباید که از چیزی بترسه )و همون چیزی که توی ذهنم باهاش موافق بودم ( در واقع توی روحم نه ذهن حسابگر) یعنی عشق مطلق رو باید دنبال کنم .  

 

به همین خاطرهم

 رود ارسم تا ابد توی خلوتِ روحم با تو هستم تا لحظه ای که جسمم فنا بشه .

شقایق سهندی

1397/06/19






منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/19/post-66/حتی-اگر-تمام-زمین-گور-آرزویم-باشد-




بمیر پیش از انکه بمیری

درخواست حذف اطلاعات



گفته اند که روزی مجنون به این نتیجه رسید که با دیدن لیلی ، هر آنچه را که ارزش دیدن داشته باشد دیده است.پس نگه داشتن چشمانش دیگر چه استفاده ای دارد ؟ او تصمیم گرفت که فقط هر گاه لیلی بیرون آمد چشمانش را باز کند ،در غیر این صورت ن نا باقی خواهد ماند،زیرا دیگر چیز با ارزشی برای دیدن نیست.

لیلی ماه ها بیرون نیامد، زیرا مادر و پدرش مخالف بودند، جامعه مخالف بود و مجنون صبر کرد و صبر کرد و در پای درختی که یکدیگر را ملاقات می د با چشمان بسته منتظر ماند .

روزها کذشت ، هفته ها گذشت ، ماه ها سپری شد، لیلی نیامد و مجنون چشمانش را باز نکرد.

و داستان می گوید که خداوند بر او رحمت آورد . او به مجنون گفت : " مجنون بیچاره چشمانت را باز کن. من خود خداوند هستم . تو در دنیا همه چیز را دیده ای ولی مرا ندیده ای. بیبن چه ی در برابرت ایستاده."

 

گزارش شده که مجنون در پاسخ گفت : " برو .من تصمیم گرفته ام که فقط لیلی را ببینم . هیچ چیز دیگر ارزش دیدن ندارد . شاید تو خدا باشی ، ولی من اشتیاقی ندارم . فقط برو و مرا راحت بگذار . "

خدا که ضربه ای خورده بود گفت : " چه می گویی؟ من تا کنون با ی چون تو برخورد نکرده ام . سالکان و مجذوبین در طلب و دعا و تمرین هستند و آن وقت نیز دیدار من بسیار بسیار دشوار است. و من اینک خودم آمده ام و تو درخواستی نکرده بودی ! من فقط همچون یک هدیه بر تو نازل شده ام و آن وقت تو رد می کنی ؟ "

و مجنون گفت :" اگر تو واقعا می خواهی من ببینمت ، همچون لیلی بیا !زیرا من نمی توانم چیز دیگری ببینم . حتی اگر چشمانم را باز کنم ، باز هم چیزی نمی بینم. من درخت را می بینم و لیلی آن جاست، من به ستارگان نگاه می کنم و لیلی آن جاست . لیلی قلب من است و دلم را تسخیر کرده و من هر چه را ببینم از راه دلم می بینم . متاسفم ولی امکان ندارد.زیرا در قلبم هیچ جای دیگر برای هیچ چیز نیست. متاسفم مرا ببخش ولی برو و مرا راحت بگذرا."

عشق این است ، عشق مشروط نیست . تو فقط برای خوشی خالص آن عاشق می شوی. و عشق مطلق است هراس و تردید نمی شناسد.

انسان می تواند به انرژی خالص عشق تبدیل شود .همان گونه که انرژی اتمی توسط فیزیکدان ها کشف شد،و یک اتم کوچک می تواند به نیرویی عظیم تبدیل شود هر سلول قلب تو نیز می تواند با عشقی عظیم منفجر گردد. این عشق است.

بمیر قبل از آنکه بمیری......

اگر این شرط از میان رفتن را بپذیری ، خداوند بلافاصله به تو پاداش بقا می دهد – وجودش در تو نازل می گردد- و آن وجود ابدی است.

دری که باید از آن گذر کنی عشق است ، زیرا تنها یک عاشق آماده است تا به اختیار خود بمیرد .هیچ دیگر نمی تواند داوطلبانه بمیرد. فقط یک عاشق می تواند ، زیرا عاشق می داند که مرگ ، مردن نیست ،بلکه آغاز زیارتی ابدی است.

" برگرفته از کتاب راز از اشو"

 


پی نوشت :

خیلی وقته که توی این دریا غرق شدم

خیلی وقته که سعی خودمو با دریا یکی کنم و جایگاه خودمو پیدا کنم

انی بودند که توی راه دم از عقل و د زدند و منعم د و حالا دیگه بی معرفتی درونشون برام ظاهر شده و فهمیدم تردید توی راه عشق هدیه شوم این افراد به من بود .....

دوباره از نو اغاز می کنم غرق شدن در راهی که از نظر دیگران دردناک به نظر میاد اما پیدا مفهوم واقعی عشق (گرچه آدم های کلمه عشق رو به ابتذال کشوندند) روی این زمین بین دو روح تمرین یکی شدن با کل هستی و رفتن در وجود خود خداست تا روزی وحدانیت، همه رو به سمت نور ببره پس هر چه قدر به نفس توجه کنیم کارزار دنیامون جدال تاریکی و نور هست و نه چیزی بیشتر.

عشق یک کلمه به ابتذال کشیده نیست که بخواهیم ازش حذر کنیم ؛عشق عصاره وجود همه انسان هاست که هر قدمش انسان رو بعد از مرگ حتی به ابدیت خواهد رسوند.

 

رود ارسم

دل به جاده ها می سپارم و همیشه اینو بدون هر رفتن و بودنم را تو معنا کردی و با یاد تو آ ین نفس رو سر .

من از محدوده ی امن ذهن قدم به دریای وجود عشق گذاشتم و حالا با عشق تو ارسم به رویای یکی شدن نزدیک تر می شم ، شاید روزی پاداش صبر توی این حسرت در دستان خداوند به من برسد.

 با یاد و خاطر تو و عشقمون این آهنگ  بی کلام رو که هر زخمه روی گیتارش منو یاد تو می اندازه توی مسیر سفر گوش میدم :


لینک آهنگ biliyorsun  از ayhan gunyl


پس از حالا به بعد با نیرویی عمیق تر  دوستت دارم ارسم ، عشقم.

شقایق سهندی

1397/06/21

 


 




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/21/post-68/بمیر-پیش-از-انکه-بمیری




بمیر پیش از انکه بمیری

درخواست حذف اطلاعات



گفته اند که روزی مجنون به این نتیجه رسید که با دیدن لیلی ، هر آنچه را که ارزش دیدن داشته باشد دیده است.پس نگه داشتن چشمانش دیگر چه استفاده ای دارد ؟ او تصمیم گرفت که فقط هر گاه لیلی بیرون آمد چشمانش را باز کند ،در غیر این صورت ن نا باقی خواهد ماند،زیرا دیگر چیز با ارزشی برای دیدن نیست.

لیلی ماه ها بیرون نیامد، زیرا مادر و پدرش مخالف بودند، جامعه مخالف بود و مجنون صبر کرد و صبر کرد و در پای درختی که یکدیگر را ملاقات می د با چشمان بسته منتظر ماند .

روزها کذشت ، هفته ها گذشت ، ماه ها سپری شد، لیلی نیامد و مجنون چشمانش را باز نکرد.

و داستان می گوید که خداوند بر او رحمت آورد . او به مجنون گفت : " مجنون بیچاره چشمانت را باز کن. من خود خداوند هستم . تو در دنیا همه چیز را دیده ای ولی مرا ندیده ای. بیبن چه ی در برابرت ایستاده."

 

گزارش شده که مجنون در پاسخ گفت : " برو .من تصمیم گرفته ام که فقط لیلی را ببینم . هیچ چیز دیگر ارزش دیدن ندارد . شاید تو خدا باشی ، ولی من اشتیاقی ندارم . فقط برو و مرا راحت بگذار . "

خدا که ضربه ای خورده بود گفت : " چه می گویی؟ من تا کنون با ی چون تو برخورد نکرده ام . سالکان و مجذوبین در طلب و دعا و تمرین هستند و آن وقت نیز دیدار من بسیار بسیار دشوار است. و من اینک خودم آمده ام و تو درخواستی نکرده بودی ! من فقط همچون یک هدیه بر تو نازل شده ام و آن وقت تو رد می کنی ؟ "

و مجنون گفت :" اگر تو واقعا می خواهی من ببینمت ، همچون لیلی بیا !زیرا من نمی توانم چیز دیگری ببینم . حتی اگر چشمانم را باز کنم ، باز هم چیزی نمی بینم. من درخت را می بینم و لیلی آن جاست، من به ستارگان نگاه می کنم و لیلی آن جاست . لیلی قلب من است و دلم را تسخیر کرده و من هر چه را ببینم از راه دلم می بینم . متاسفم ولی امکان ندارد.زیرا در قلبم هیچ جای دیگر برای هیچ چیز نیست. متاسفم مرا ببخش ولی برو و مرا راحت بگذرا."

عشق این است ، عشق مشروط نیست . تو فقط برای خوشی خالص آن عاشق می شوی. و عشق مطلق است هراس و تردید نمی شناسد.

انسان می تواند به انرژی خالص عشق تبدیل شود .همان گونه که انرژی اتمی توسط فیزیکدان ها کشف شد،و یک اتم کوچک می تواند به نیرویی عظیم تبدیل شود هر سلول قلب تو نیز می تواند با عشقی عظیم منفجر گردد. این عشق است.

بمیر قبل از آنکه بمیری......

اگر این شرط از میان رفتن را بپذیری ، خداوند بلافاصله به تو پاداش بقا می دهد – وجودش در تو نازل می گردد- و آن وجود ابدی است.

دری که باید از آن گذر کنی عشق است ، زیرا تنها یک عاشق آماده است تا به اختیار خود بمیرد .هیچ دیگر نمی تواند داوطلبانه بمیرد. فقط یک عاشق می تواند ، زیرا عاشق می داند که مرگ ، مردن نیست ،بلکه آغاز زیارتی ابدی است.

" برگرفته از کتاب راز از اشو"

 


پی نوشت :

خیلی وقته که توی این دریا غرق شدم

خیلی وقته که سعی خودمو با دریا یکی کنم و جایگاه خودمو پیدا کنم

انی بودند که توی راه دم از عقل و د زدند و منعم د و حالا دیگه بی معرفتی درونشون برام ظاهر شده و فهمیدم تردید توی راه عشق هدیه شوم این افراد به من بود .....

دوباره از نو اغاز می کنم غرق شدن در راهی که از نظر دیگران دردناک به نظر میاد اما پیدا مفهوم واقعی عشق (گرچه آدم های کلمه عشق رو به ابتذال کشوندند) روی این زمین بین دو روح تمرین یکی شدن با کل هستی و رفتن در وجود خود خداست تا روزی وحدانیت، همه رو به سمت نور ببره پس هر چه قدر به نفس توجه کنیم کارزار دنیامون جدال تاریکی و نور هست و نه چیزی بیشتر.

عشق یک کلمه به ابتذال کشیده نیست که بخواهیم ازش حذر کنیم ؛عشق عصاره وجود همه انسان هاست که هر قدمش انسان رو بعد از مرگ حتی به ابدیت خواهد رسوند.

 

رود ارسم

دل به جاده ها می سپارم و همیشه اینو بدون هر رفتن و بودنم را تو معنا کردی و با یاد تو آ ین نفس رو سر .

من از محدوده ی امن ذهن قدم به دریای وجود عشق گذاشتم و حالا با عشق تو ارسم به رویای یکی شدن نزدیک تر می شم ، شاید روزی پاداش صبر توی این حسرت در دستان خداوند به من برسد.

 با یاد و خاطر تو و عشقمون این آهنگ  بی کلام رو که هر زخمه روی گیتارش منو یاد تو می اندازه توی مسیر سفر گوش میدم :


لینک آهنگ biliyorsun  از ayhan gunyl


پس از حالا به بعد با نیرویی عمیق تر  دوستت دارم ارسم ، عشقم.

شقایق سهندی

1397/06/21

 


 




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/21/post-68/بمیر-پیش-از-انکه-بمیری




بمیر پیش از انکه بمیری

درخواست حذف اطلاعات



گفته اند که روزی مجنون به این نتیجه رسید که با دیدن لیلی ، هر آنچه را که ارزش دیدن داشته باشد دیده است.پس نگه داشتن چشمانش دیگر چه استفاده ای دارد ؟ او تصمیم گرفت که فقط هر گاه لیلی بیرون آمد چشمانش را باز کند ،در غیر این صورت ن نا باقی خواهد ماند،زیرا دیگر چیز با ارزشی برای دیدن نیست.

لیلی ماه ها بیرون نیامد، زیرا مادر و پدرش مخالف بودند، جامعه مخالف بود و مجنون صبر کرد و صبر کرد و در پای درختی که یکدیگر را ملاقات می د با چشمان بسته منتظر ماند .

روزها کذشت ، هفته ها گذشت ، ماه ها سپری شد، لیلی نیامد و مجنون چشمانش را باز نکرد.

و داستان می گوید که خداوند بر او رحمت آورد . او به مجنون گفت : " مجنون بیچاره چشمانت را باز کن. من خود خداوند هستم . تو در دنیا همه چیز را دیده ای ولی مرا ندیده ای. بیبن چه ی در برابرت ایستاده."

 

گزارش شده که مجنون در پاسخ گفت : " برو .من تصمیم گرفته ام که فقط لیلی را ببینم . هیچ چیز دیگر ارزش دیدن ندارد . شاید تو خدا باشی ، ولی من اشتیاقی ندارم . فقط برو و مرا راحت بگذار . "

خدا که ضربه ای خورده بود گفت : " چه می گویی؟ من تا کنون با ی چون تو برخورد نکرده ام . سالکان و مجذوبین در طلب و دعا و تمرین هستند و آن وقت نیز دیدار من بسیار بسیار دشوار است. و من اینک خودم آمده ام و تو درخواستی نکرده بودی ! من فقط همچون یک هدیه بر تو نازل شده ام و آن وقت تو رد می کنی ؟ "

و مجنون گفت :" اگر تو واقعا می خواهی من ببینمت ، همچون لیلی بیا !زیرا من نمی توانم چیز دیگری ببینم . حتی اگر چشمانم را باز کنم ، باز هم چیزی نمی بینم. من درخت را می بینم و لیلی آن جاست، من به ستارگان نگاه می کنم و لیلی آن جاست . لیلی قلب من است و دلم را تسخیر کرده و من هر چه را ببینم از راه دلم می بینم . متاسفم ولی امکان ندارد.زیرا در قلبم هیچ جای دیگر برای هیچ چیز نیست. متاسفم مرا ببخش ولی برو و مرا راحت بگذرا."

عشق این است ، عشق مشروط نیست . تو فقط برای خوشی خالص آن عاشق می شوی. و عشق مطلق است هراس و تردید نمی شناسد.

انسان می تواند به انرژی خالص عشق تبدیل شود .همان گونه که انرژی اتمی توسط فیزیکدان ها کشف شد،و یک اتم کوچک می تواند به نیرویی عظیم تبدیل شود هر سلول قلب تو نیز می تواند با عشقی عظیم منفجر گردد. این عشق است.

بمیر قبل از آنکه بمیری......

اگر این شرط از میان رفتن را بپذیری ، خداوند بلافاصله به تو پاداش بقا می دهد – وجودش در تو نازل می گردد- و آن وجود ابدی است.

دری که باید از آن گذر کنی عشق است ، زیرا تنها یک عاشق آماده است تا به اختیار خود بمیرد .هیچ دیگر نمی تواند داوطلبانه بمیرد. فقط یک عاشق می تواند ، زیرا عاشق می داند که مرگ ، مردن نیست ،بلکه آغاز زیارتی ابدی است.

" برگرفته از کتاب راز از اشو"

 


پی نوشت :

خیلی وقته که توی این دریا غرق شدم

خیلی وقته که سعی خودمو با دریا یکی کنم و جایگاه خودمو پیدا کنم

انی بودند که توی راه دم از عقل و د زدند و منعم د و حالا دیگه بی معرفتی درونشون برام ظاهر شده و فهمیدم تردید توی راه عشق هدیه شوم این افراد به من بود .....

دوباره از نو اغاز می کنم غرق شدن در راهی که از نظر دیگران دردناک به نظر میاد اما پیدا مفهوم واقعی عشق (گرچه آدم های کلمه عشق رو به ابتذال کشوندند) روی این زمین بین دو روح تمرین یکی شدن با کل هستی و رفتن در وجود خود خداست تا روزی وحدانیت، همه رو به سمت نور ببره پس هر چه قدر به نفس توجه کنیم کارزار دنیامون جدال تاریکی و نور هست و نه چیزی بیشتر.

عشق یک کلمه به ابتذال کشیده نیست که بخواهیم ازش حذر کنیم ؛عشق عصاره وجود همه انسان هاست که هر قدمش انسان رو بعد از مرگ حتی به ابدیت خواهد رسوند.

 

رود ارسم

دل به جاده ها می سپارم و همیشه اینو بدون هر رفتن و بودنم را تو معنا کردی و با یاد تو آ ین نفس رو سر .

من از محدوده ی امن ذهن قدم به دریای وجود عشق گذاشتم و حالا با عشق تو ارسم به رویای یکی شدن نزدیک تر می شم ، شاید روزی پاداش صبر توی این حسرت در دستان خداوند به من برسد.

 با یاد و خاطر تو و عشقمون این آهنگ  بی کلام رو که هر زخمه روی گیتارش منو یاد تو می اندازه توی مسیر سفر گوش میدم :


لینک آهنگ biliyorsun  از ayhan gunyl


پس از حالا به بعد با نیرویی عمیق تر  دوستت دارم ارسم ، عشقم.

شقایق سهندی

1397/06/21

 


 




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/21/post-68/بمیر-پیش-از-انکه-بمیری




بمیر پیش از انکه بمیری

درخواست حذف اطلاعات



گفته اند که روزی مجنون به این نتیجه رسید که با دیدن لیلی ، هر آنچه را که ارزش دیدن داشته باشد دیده است.پس نگه داشتن چشمانش دیگر چه استفاده ای دارد ؟ او تصمیم گرفت که فقط هر گاه لیلی بیرون آمد چشمانش را باز کند ،در غیر این صورت ن نا باقی خواهد ماند،زیرا دیگر چیز با ارزشی برای دیدن نیست.

لیلی ماه ها بیرون نیامد، زیرا مادر و پدرش مخالف بودند، جامعه مخالف بود و مجنون صبر کرد و صبر کرد و در پای درختی که یکدیگر را ملاقات می د با چشمان بسته منتظر ماند .

روزها کذشت ، هفته ها گذشت ، ماه ها سپری شد، لیلی نیامد و مجنون چشمانش را باز نکرد.

و داستان می گوید که خداوند بر او رحمت آورد . او به مجنون گفت : " مجنون بیچاره چشمانت را باز کن. من خود خداوند هستم . تو در دنیا همه چیز را دیده ای ولی مرا ندیده ای. بیبن چه ی در برابرت ایستاده."

 

گزارش شده که مجنون در پاسخ گفت : " برو .من تصمیم گرفته ام که فقط لیلی را ببینم . هیچ چیز دیگر ارزش دیدن ندارد . شاید تو خدا باشی ، ولی من اشتیاقی ندارم . فقط برو و مرا راحت بگذار . "

خدا که ضربه ای خورده بود گفت : " چه می گویی؟ من تا کنون با ی چون تو برخورد نکرده ام . سالکان و مجذوبین در طلب و دعا و تمرین هستند و آن وقت نیز دیدار من بسیار بسیار دشوار است. و من اینک خودم آمده ام و تو درخواستی نکرده بودی ! من فقط همچون یک هدیه بر تو نازل شده ام و آن وقت تو رد می کنی ؟ "

و مجنون گفت :" اگر تو واقعا می خواهی من ببینمت ، همچون لیلی بیا !زیرا من نمی توانم چیز دیگری ببینم . حتی اگر چشمانم را باز کنم ، باز هم چیزی نمی بینم. من درخت را می بینم و لیلی آن جاست، من به ستارگان نگاه می کنم و لیلی آن جاست . لیلی قلب من است و دلم را تسخیر کرده و من هر چه را ببینم از راه دلم می بینم . متاسفم ولی امکان ندارد.زیرا در قلبم هیچ جای دیگر برای هیچ چیز نیست. متاسفم مرا ببخش ولی برو و مرا راحت بگذرا."

عشق این است ، عشق مشروط نیست . تو فقط برای خوشی خالص آن عاشق می شوی. و عشق مطلق است هراس و تردید نمی شناسد.

انسان می تواند به انرژی خالص عشق تبدیل شود .همان گونه که انرژی اتمی توسط فیزیکدان ها کشف شد،و یک اتم کوچک می تواند به نیرویی عظیم تبدیل شود هر سلول قلب تو نیز می تواند با عشقی عظیم منفجر گردد. این عشق است.

بمیر قبل از آنکه بمیری......

اگر این شرط از میان رفتن را بپذیری ، خداوند بلافاصله به تو پاداش بقا می دهد – وجودش در تو نازل می گردد- و آن وجود ابدی است.

دری که باید از آن گذر کنی عشق است ، زیرا تنها یک عاشق آماده است تا به اختیار خود بمیرد .هیچ دیگر نمی تواند داوطلبانه بمیرد. فقط یک عاشق می تواند ، زیرا عاشق می داند که مرگ ، مردن نیست ،بلکه آغاز زیارتی ابدی است.

" برگرفته از کتاب راز از اشو"

 


پی نوشت :

خیلی وقته که توی این دریا غرق شدم

خیلی وقته که سعی خودمو با دریا یکی کنم و جایگاه خودمو پیدا کنم

انی بودند که توی راه دم از عقل و د زدند و منعم د و حالا دیگه بی معرفتی درونشون برام ظاهر شده و فهمیدم تردید توی راه عشق هدیه شوم این افراد به من بود .....

دوباره از نو اغاز می کنم غرق شدن در راهی که از نظر دیگران دردناک به نظر میاد اما پیدا مفهوم واقعی عشق (گرچه آدم های کلمه عشق رو به ابتذال کشوندند) روی این زمین بین دو روح تمرین یکی شدن با کل هستی و رفتن در وجود خود خداست تا روزی وحدانیت، همه رو به سمت نور ببره پس هر چه قدر به نفس توجه کنیم کارزار دنیامون جدال تاریکی و نور هست و نه چیزی بیشتر.

عشق یک کلمه به ابتذال کشیده نیست که بخواهیم ازش حذر کنیم ؛عشق عصاره وجود همه انسان هاست که هر قدمش انسان رو بعد از مرگ حتی به ابدیت خواهد رسوند.

 

رود ارسم

دل به جاده ها می سپارم و همیشه اینو بدون هر رفتن و بودنم را تو معنا کردی و با یاد تو آ ین نفس رو سر .

من از محدوده ی امن ذهن قدم به دریای وجود عشق گذاشتم و حالا با عشق تو ارسم به رویای یکی شدن نزدیک تر می شم ، شاید روزی پاداش صبر توی این حسرت در دستان خداوند به من برسد.

 با یاد و خاطر تو و عشقمون این آهنگ  بی کلام رو که هر زخمه روی گیتارش منو یاد تو می اندازه توی مسیر سفر گوش میدم :


لینک آهنگ biliyorsun  از ayhan gunyl


پس از حالا به بعد با نیرویی عمیق تر  دوستت دارم ارسم ، عشقم.

شقایق سهندی

1397/06/21

 


 




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/21/post-68/بمیر-پیش-از-انکه-بمیری




خدایا در نور دلش غرقم کن

درخواست حذف اطلاعات

تنهایی ام وسعتی دارد

در پناه برگ های پاییزی

 

از شهریوری که

به خزان دوری تو پیوند خورده

 

و اگر نفسی مانده برایم

فصل نور را دی، در تابستان 

آشنایی تو معنا کرده برایم  

 

و به شکرانه ی بودنت

بهشتی که کمتر

 از اردیبهشت رقم خورده

سجده می کند به پایت

 

در پایانِ فصل زمین

فقط با تو آغوش نور می خواهم

 

تنهایی ام وسعتی دارد

به مساحت جغرافیای قلب تو

سرزمینی که تا ابد مرا به خود می خواند

 

پی نوشت :

همه دنیای من بن بستی ست

که تا ته هر خطش را خواندم بسیار

قلب تو اما، مرا

در آغوش خدا مغروق کرده

 

عشق من در آینه تو ،

عشق تو در آینه من

جلوه ای می شود

 از حضور شا ار خداوند

و من صبور و مومن

 در شه با تو یکی شدن

پاداش صبر را، به خون رگ هایم

 می م هر شب

"شقایق سهندی "

 

 

رود ارسم

بهترین لحظه هایم از حضورم را در وجود تو یافتم ، من لحظه ای هستم که جاریست در رود زمان و ورای زمان وجودم  با تو تکامل پیدا می کند ، از این پس دلتنگی های مرا هیچ ی جز خدای مهربان نخواهد شنید که به بند کشیدن دلم در مرز ذهن های خاموش و بسته نمی گنجد . تنها تویی که در من جاری شدی وجودی از خدا که تنها شاهدش خداست ... پس به انتظار لحظه ی یکی شدنمان تا ابد در خلوتگه خود می مانم.

 


پی نوشت :

 عشق تفسیری ست که این روزها برای مرگش مردمان عزا به پا می کنند اما دریغ که فردا دوباره زیر پا هایشان در همان خیابان لگد می کنند.

من

  در جستجوی

           قطعه ای از آسمان پهناور  هستم

 

که از تراکمِ

شه های پست        

              تهی باشد

 

"فروغ فرخزاد"

 

رود ارسم

قلب تو ورای این زمان نور چشمان منست ، وقلب من جاری در حضور تو

از آینه ی هم می نگریم روحمان را

دلتنگی هایم را به دور از نامحرمان مدعی می نهم و بی منتی  به پای تو می میرم .

دوستت دارم کمترین واژه در کلام ماست .

شیرین ترین درد عشق است که به جان یدم تا بشکفیم در حضور ابدیت .

در پناه عشق ای یگانه ترین یار من رود ارسم .


شقایق سهندی

1397/06/26

 


     

 

 




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/26/post-69/خدایا-در-نور-دلش-غرقم-کن




خدایا در نور دلش غرقم کن

درخواست حذف اطلاعات

تنهایی ام وسعتی دارد

در پناه برگ های پاییزی

 

از شهریوری که

به خزان دوری تو پیوند خورده

 

و اگر نفسی مانده برایم

فصل نور را دی، در تابستان 

آشنایی تو معنا کرده برایم  

 

و به شکرانه ی بودنت

بهشتی که کمتر

 از اردیبهشت رقم خورده

سجده می کند به پایت

 

در پایانِ فصل زمین

فقط با تو آغوش نور می خواهم

 

تنهایی ام وسعتی دارد

به مساحت جغرافیای قلب تو

سرزمینی که تا ابد مرا به خود می خواند

 

پی نوشت :

همه دنیای من بن بستی ست

که تا ته هر خطش را خواندم بسیار

قلب تو اما، مرا

در آغوش خدا مغروق کرده

 

عشق من در آینه تو ،

عشق تو در آینه من

جلوه ای می شود

 از حضور شا ار خداوند

و من صبور و مومن

 در شه با تو یکی شدن

پاداش صبر را، به خون رگ هایم

 می م هر شب

"شقایق سهندی "

 

 

رود ارسم

بهترین لحظه هایم از حضورم را در وجود تو یافتم ، من لحظه ای هستم که جاریست در رود زمان و ورای زمان وجودم  با تو تکامل پیدا می کند ، از این پس دلتنگی های مرا هیچ ی جز خدای مهربان نخواهد شنید که به بند کشیدن دلم در مرز ذهن های خاموش و بسته نمی گنجد . تنها تویی که در من جاری شدی وجودی از خدا که تنها شاهدش خداست ... پس به انتظار لحظه ی یکی شدنمان تا ابد در خلوتگه خود می مانم.

 


پی نوشت :

 عشق تفسیری ست که این روزها برای مرگش مردمان عزا به پا می کنند اما دریغ که فردا دوباره زیر پا هایشان در همان خیابان لگد می کنند.

من

  در جستجوی

           قطعه ای از آسمان پهناور  هستم

 

که از تراکمِ

شه های پست        

              تهی باشد

 

"فروغ فرخزاد"

 

رود ارسم

قلب تو ورای این زمان نور چشمان منست ، وقلب من جاری در حضور تو

از آینه ی هم می نگریم روحمان را

دلتنگی هایم را به دور از نامحرمان مدعی می نهم و بی منتی  به پای تو می میرم .

دوستت دارم کمترین واژه در کلام ماست .

شیرین ترین درد عشق است که به جان یدم تا بشکفیم در حضور ابدیت .

در پناه عشق ای یگانه ترین یار من رود ارسم .


شقایق سهندی

1397/06/26

 


     

 

 




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/26/post-69/خدایا-در-نور-دلش-غرقم-کن




خدایا در نور دلش غرقم کن

درخواست حذف اطلاعات

تنهایی ام وسعتی دارد

در پناه برگ های پاییزی

 

از شهریوری که

به خزان دوری تو پیوند خورده

 

و اگر نفسی مانده برایم

فصل نور را دی، در تابستان 

آشنایی تو معنا کرده برایم  

 

و به شکرانه ی بودنت

بهشتی که کمتر

 از اردیبهشت رقم خورده

سجده می کند به پایت

 

در پایانِ فصل زمین

فقط با تو آغوش نور می خواهم

 

تنهایی ام وسعتی دارد

به مساحت جغرافیای قلب تو

سرزمینی که تا ابد مرا به خود می خواند

 

پی نوشت :

همه دنیای من بن بستی ست

که تا ته هر خطش را خواندم بسیار

قلب تو اما، مرا

در آغوش خدا مغروق کرده

 

عشق من در آینه تو ،

عشق تو در آینه من

جلوه ای می شود

 از حضور شا ار خداوند

و من صبور و مومن

 در شه با تو یکی شدن

پاداش صبر را، به خون رگ هایم

 می م هر شب

"شقایق سهندی "

 

 

رود ارسم

بهترین لحظه هایم از حضورم را در وجود تو یافتم ، من لحظه ای هستم که جاریست در رود زمان و ورای زمان وجودم  با تو تکامل پیدا می کند ، از این پس دلتنگی های مرا هیچ ی جز خدای مهربان نخواهد شنید که به بند کشیدن دلم در مرز ذهن های خاموش و بسته نمی گنجد . تنها تویی که در من جاری شدی وجودی از خدا که تنها شاهدش خداست ... پس به انتظار لحظه ی یکی شدنمان تا ابد در خلوتگه خود می مانم.

 


پی نوشت :

 عشق تفسیری ست که این روزها برای مرگش مردمان عزا به پا می کنند اما دریغ که فردا دوباره زیر پا هایشان در همان خیابان لگد می کنند.

من

  در جستجوی

           قطعه ای از آسمان پهناور  هستم

 

که از تراکمِ

شه های پست        

              تهی باشد

 

"فروغ فرخزاد"

 

رود ارسم

قلب تو ورای این زمان نور چشمان منست ، وقلب من جاری در حضور تو

از آینه ی هم می نگریم روحمان را

دلتنگی هایم را به دور از نامحرمان مدعی می نهم و بی منتی  به پای تو می میرم .

دوستت دارم کمترین واژه در کلام ماست .

شیرین ترین درد عشق است که به جان یدم تا بشکفیم در حضور ابدیت .

در پناه عشق ای یگانه ترین یار من رود ارسم .


شقایق سهندی

1397/06/26

 


     

 

 




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/26/post-69/خدایا-در-نور-دلش-غرقم-کن




خدایا در نور دلش غرقم کن

درخواست حذف اطلاعات

تنهایی ام وسعتی دارد

در پناه برگ های پاییزی

 

از شهریوری که

به خزان دوری تو پیوند خورده

 

و اگر نفسی مانده برایم

فصل نور را دی، در تابستان 

آشنایی تو معنا کرده برایم  

 

و به شکرانه ی بودنت

بهشتی که کمتر

 از اردیبهشت رقم خورده

سجده می کند به پایت

 

در پایانِ فصل زمین

فقط با تو آغوش نور می خواهم

 

تنهایی ام وسعتی دارد

به مساحت جغرافیای قلب تو

سرزمینی که تا ابد مرا به خود می خواند

 

پی نوشت :

همه دنیای من بن بستی ست

که تا ته هر خطش را خواندم بسیار

قلب تو اما، مرا

در آغوش خدا مغروق کرده

 

عشق من در آینه تو ،

عشق تو در آینه من

جلوه ای می شود

 از حضور شا ار خداوند

و من صبور و مومن

 در شه با تو یکی شدن

پاداش صبر را، به خون رگ هایم

 می م هر شب

"شقایق سهندی "

 

 

رود ارسم

بهترین لحظه هایم از حضورم را در وجود تو یافتم ، من لحظه ای هستم که جاریست در رود زمان و ورای زمان وجودم  با تو تکامل پیدا می کند ، از این پس دلتنگی های مرا هیچ ی جز خدای مهربان نخواهد شنید که به بند کشیدن دلم در مرز ذهن های خاموش و بسته نمی گنجد . تنها تویی که در من جاری شدی وجودی از خدا که تنها شاهدش خداست ... پس به انتظار لحظه ی یکی شدنمان تا ابد در خلوتگه خود می مانم.

 


پی نوشت :

 عشق تفسیری ست که این روزها برای مرگش مردمان عزا به پا می کنند اما دریغ که فردا دوباره زیر پا هایشان در همان خیابان لگد می کنند.

من

  در جستجوی

           قطعه ای از آسمان پهناور  هستم

 

که از تراکمِ

شه های پست        

              تهی باشد

 

"فروغ فرخزاد"

 

رود ارسم

قلب تو ورای این زمان نور چشمان منست ، وقلب من جاری در حضور تو

از آینه ی هم می نگریم روحمان را

دلتنگی هایم را به دور از نامحرمان مدعی می نهم و بی منتی  به پای تو می میرم .

دوستت دارم کمترین واژه در کلام ماست .

شیرین ترین درد عشق است که به جان یدم تا بشکفیم در حضور ابدیت .

در پناه عشق ای یگانه ترین یار من رود ارسم .


شقایق سهندی

1397/06/26

 


     

 

 




منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/26/post-69/خدایا-در-نور-دلش-غرقم-کن




دوستت دارم ای امید محال

درخواست حذف اطلاعات

یه مسائلی هستند که تا تجربه نشوند ناشناخته هستند و نمی تونیم راجع بهشون تفکر کنیم چه برسه به قضاوت ....

 تا وقتی که خداوند و عشق و حقیقت رو تجربه نکنی نمی تونی بفهمی در جهانِ قلب من چه می گذره ...

تا وقتی بترسی و خودت رو گرفتار زندان ذهنت کنی و با چیزهایی که هستند مثل فلسفه های غربی و شخصیت وجودی خودمون که تزئینش می کنیم،  نمی تونی بفهمی که روح من به چه حقیقتی رسیده و این در حالیه که روح من فقط از گوشه یک دریچه ی کوچیک به جهان آزاد نظر می کنه ،جهانی که نه که شخص باشیم درش بلکه حضور و معرفتی درونش هستیم که جاری شدیم و این حس من چشمه ی خیلی کوچیکی ازش هست .

اینجا زندان های تزئین شده و ایمن و گرم و نرمی داریم که ما رو از حقیقت دور نگه داشتند و می ترسیم بدون زره هامون از محدوده ی امنمون بیرون بیاییم و به همین خاطر گول بردگی جامعه رو خوردیم .

من عشق رو تجربه و خودم رو در آینه اش تماشا همه قسمت های زشت و زیبای روحمو نظاره و خودم رو در وجود عشقم پیدا . در صورت دیگری ایرادها و زشتی های خودمو دیدم ،آره دردناک و سخت بود اما به همون نقاط زشت صیقل زدم و حالا دیگه نمی خوام زخم های عبث از آدم های حسابگر و زره پوشیده بخورم ،می خوام در ادامه ی درد عشق آهسته آهسته با رود ارسم یکی بشم حتی اگر هزاران سال طول بکشه حتی اگر این درد ابدی بشه .... من در وجود او و او در وجود هستی وجود داره ... ما جزئی از کل خواهیم شد و نیروی عشق ،ما رو به خداوند خواهد رساند. پاداش صبر من در دستان خداوند خواهد بود .

 

 

هیچوقت برای فهمیده شدن فریاد نزنید

آنکه شما را بفهمد ،صدای سکوتتان را بهتر می شنود .

" جبران خلیل جبران "

 

رود ارسم

هنوزم دلتنگت میشم به همون اندازه ی سه سال پیش که رفتی نه کم شده و نه تبدیل به عادت شده ،باور کن هزار و یک راهوامتحان که کم بشه اما امکان نداره از دلتنگی من نسبت به تو فقط کمی کاسته بشه .... هنوز اشک هست اما گریه هام بیهوده نیست. برای خودش ارزش و قیمتی پیدا کرده. گاهی توی گریه هام مراقبه می کنم و آگاهانه چکیدن اشک هام به روی گونه هامو تماشا می کنم و همینطور نقطه های سفیدِ لوحِ وجودمو تماشا می کنم . نگران اشک ها و چشمهام نباش که اون لحظه ها ضیافتی برای روحم  ب است که تو هم مهمونشی.  وقتی که بهم یادآوری کردی شب ها سر قرار همیشگیمون به یادمی ، دلگرمتر از قبل در این ضیافت شرکت می کنم . دوستت دارم عشق یگانه من بر روی زمین ...دوستت دارم ارسم .

شقایق سهندی

31/06/97

 

 

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

" فروغ فرخزاد "



  





منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/31/post-70/دوستت-دارم-ای-امید-محال




دوستت دارم ای امید محال

درخواست حذف اطلاعات

یه مسائلی هستند که تا تجربه نشوند ناشناخته هستند و نمی تونیم راجع بهشون تفکر کنیم چه برسه به قضاوت ....

 تا وقتی که خداوند و عشق و حقیقت رو تجربه نکنی نمی تونی بفهمی در جهانِ قلب من چه می گذره ...

تا وقتی بترسی و خودت رو گرفتار زندان ذهنت کنی و با چیزهایی که هستند مثل فلسفه های غربی و شخصیت وجودی خودمون که تزئینش می کنیم،  نمی تونی بفهمی که روح من به چه حقیقتی رسیده و این در حالیه که روح من فقط از گوشه یک دریچه ی کوچیک به جهان آزاد نظر می کنه ،جهانی که نه که شخص باشیم درش بلکه حضور و معرفتی درونش هستیم که جاری شدیم و این حس من چشمه ی خیلی کوچیکی ازش هست .

اینجا زندان های تزئین شده و ایمن و گرم و نرمی داریم که ما رو از حقیقت دور نگه داشتند و می ترسیم بدون زره هامون از محدوده ی امنمون بیرون بیاییم و به همین خاطر گول بردگی جامعه رو خوردیم .

من عشق رو تجربه و خودم رو در آینه اش تماشا همه قسمت های زشت و زیبای روحمو نظاره و خودم رو در وجود عشقم پیدا . در صورت دیگری ایرادها و زشتی های خودمو دیدم ،آره دردناک و سخت بود اما به همون نقاط زشت صیقل زدم و حالا دیگه نمی خوام زخم های عبث از آدم های حسابگر و زره پوشیده بخورم ،می خوام در ادامه ی درد عشق آهسته آهسته با رود ارسم یکی بشم حتی اگر هزاران سال طول بکشه حتی اگر این درد ابدی بشه .... من در وجود او و او در وجود هستی وجود داره ... ما جزئی از کل خواهیم شد و نیروی عشق ،ما رو به خداوند خواهد رساند. پاداش صبر من در دستان خداوند خواهد بود .

 

 

هیچوقت برای فهمیده شدن فریاد نزنید

آنکه شما را بفهمد ،صدای سکوتتان را بهتر می شنود .

" جبران خلیل جبران "

 

رود ارسم

هنوزم دلتنگت میشم به همون اندازه ی سه سال پیش که رفتی نه کم شده و نه تبدیل به عادت شده ،باور کن هزار و یک راهوامتحان که کم بشه اما امکان نداره از دلتنگی من نسبت به تو فقط کمی کاسته بشه .... هنوز اشک هست اما گریه هام بیهوده نیست. برای خودش ارزش و قیمتی پیدا کرده. گاهی توی گریه هام مراقبه می کنم و آگاهانه چکیدن اشک هام به روی گونه هامو تماشا می کنم و همینطور نقطه های سفیدِ لوحِ وجودمو تماشا می کنم . نگران اشک ها و چشمهام نباش که اون لحظه ها ضیافتی برای روحم  ب است که تو هم مهمونشی.  وقتی که بهم یادآوری کردی شب ها سر قرار همیشگیمون به یادمی ، دلگرمتر از قبل در این ضیافت شرکت می کنم . دوستت دارم عشق یگانه من بر روی زمین ...دوستت دارم ارسم .

شقایق سهندی

31/06/97

 

 

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

" فروغ فرخزاد "



  





منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/31/post-70/دوستت-دارم-ای-امید-محال




دوستت دارم ای امید محال

درخواست حذف اطلاعات

یه مسائلی هستند که تا تجربه نشوند ناشناخته هستند و نمی تونیم راجع بهشون تفکر کنیم چه برسه به قضاوت ....

 تا وقتی که خداوند و عشق و حقیقت رو تجربه نکنی نمی تونی بفهمی در جهانِ قلب من چه می گذره ...

تا وقتی بترسی و خودت رو گرفتار زندان ذهنت کنی و با چیزهایی که هستند مثل فلسفه های غربی و شخصیت وجودی خودمون که تزئینش می کنیم،  نمی تونی بفهمی که روح من به چه حقیقتی رسیده و این در حالیه که روح من فقط از گوشه یک دریچه ی کوچیک به جهان آزاد نظر می کنه ،جهانی که نه که شخص باشیم درش بلکه حضور و معرفتی درونش هستیم که جاری شدیم و این حس من چشمه ی خیلی کوچیکی ازش هست .

اینجا زندان های تزئین شده و ایمن و گرم و نرمی داریم که ما رو از حقیقت دور نگه داشتند و می ترسیم بدون زره هامون از محدوده ی امنمون بیرون بیاییم و به همین خاطر گول بردگی جامعه رو خوردیم .

من عشق رو تجربه و خودم رو در آینه اش تماشا همه قسمت های زشت و زیبای روحمو نظاره و خودم رو در وجود عشقم پیدا . در صورت دیگری ایرادها و زشتی های خودمو دیدم ،آره دردناک و سخت بود اما به همون نقاط زشت صیقل زدم و حالا دیگه نمی خوام زخم های عبث از آدم های حسابگر و زره پوشیده بخورم ،می خوام در ادامه ی درد عشق آهسته آهسته با رود ارسم یکی بشم حتی اگر هزاران سال طول بکشه حتی اگر این درد ابدی بشه .... من در وجود او و او در وجود هستی وجود داره ... ما جزئی از کل خواهیم شد و نیروی عشق ،ما رو به خداوند خواهد رساند. پاداش صبر من در دستان خداوند خواهد بود .

 

 

هیچوقت برای فهمیده شدن فریاد نزنید

آنکه شما را بفهمد ،صدای سکوتتان را بهتر می شنود .

" جبران خلیل جبران "

 

رود ارسم

هنوزم دلتنگت میشم به همون اندازه ی سه سال پیش که رفتی نه کم شده و نه تبدیل به عادت شده ،باور کن هزار و یک راهوامتحان که کم بشه اما امکان نداره از دلتنگی من نسبت به تو فقط کمی کاسته بشه .... هنوز اشک هست اما گریه هام بیهوده نیست. برای خودش ارزش و قیمتی پیدا کرده. گاهی توی گریه هام مراقبه می کنم و آگاهانه چکیدن اشک هام به روی گونه هامو تماشا می کنم و همینطور نقطه های سفیدِ لوحِ وجودمو تماشا می کنم . نگران اشک ها و چشمهام نباش که اون لحظه ها ضیافتی برای روحم  ب است که تو هم مهمونشی.  وقتی که بهم یادآوری کردی شب ها سر قرار همیشگیمون به یادمی ، دلگرمتر از قبل در این ضیافت شرکت می کنم . دوستت دارم عشق یگانه من بر روی زمین ...دوستت دارم ارسم .

شقایق سهندی

31/06/97

 

 

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

" فروغ فرخزاد "



  





منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/31/post-70/دوستت-دارم-ای-امید-محال




دوستت دارم ای امید محال

درخواست حذف اطلاعات

یه مسائلی هستند که تا تجربه نشوند ناشناخته هستند و نمی تونیم راجع بهشون تفکر کنیم چه برسه به قضاوت ....

 تا وقتی که خداوند و عشق و حقیقت رو تجربه نکنی نمی تونی بفهمی در جهانِ قلب من چه می گذره ...

تا وقتی بترسی و خودت رو گرفتار زندان ذهنت کنی و با چیزهایی که هستند مثل فلسفه های غربی و شخصیت وجودی خودمون که تزئینش می کنیم،  نمی تونی بفهمی که روح من به چه حقیقتی رسیده و این در حالیه که روح من فقط از گوشه یک دریچه ی کوچیک به جهان آزاد نظر می کنه ،جهانی که نه که شخص باشیم درش بلکه حضور و معرفتی درونش هستیم که جاری شدیم و این حس من چشمه ی خیلی کوچیکی ازش هست .

اینجا زندان های تزئین شده و ایمن و گرم و نرمی داریم که ما رو از حقیقت دور نگه داشتند و می ترسیم بدون زره هامون از محدوده ی امنمون بیرون بیاییم و به همین خاطر گول بردگی جامعه رو خوردیم .

من عشق رو تجربه و خودم رو در آینه اش تماشا همه قسمت های زشت و زیبای روحمو نظاره و خودم رو در وجود عشقم پیدا . در صورت دیگری ایرادها و زشتی های خودمو دیدم ،آره دردناک و سخت بود اما به همون نقاط زشت صیقل زدم و حالا دیگه نمی خوام زخم های عبث از آدم های حسابگر و زره پوشیده بخورم ،می خوام در ادامه ی درد عشق آهسته آهسته با رود ارسم یکی بشم حتی اگر هزاران سال طول بکشه حتی اگر این درد ابدی بشه .... من در وجود او و او در وجود هستی وجود داره ... ما جزئی از کل خواهیم شد و نیروی عشق ،ما رو به خداوند خواهد رساند. پاداش صبر من در دستان خداوند خواهد بود .

 

 

هیچوقت برای فهمیده شدن فریاد نزنید

آنکه شما را بفهمد ،صدای سکوتتان را بهتر می شنود .

" جبران خلیل جبران "

 

رود ارسم

هنوزم دلتنگت میشم به همون اندازه ی سه سال پیش که رفتی نه کم شده و نه تبدیل به عادت شده ،باور کن هزار و یک راهوامتحان که کم بشه اما امکان نداره از دلتنگی من نسبت به تو فقط کمی کاسته بشه .... هنوز اشک هست اما گریه هام بیهوده نیست. برای خودش ارزش و قیمتی پیدا کرده. گاهی توی گریه هام مراقبه می کنم و آگاهانه چکیدن اشک هام به روی گونه هامو تماشا می کنم و همینطور نقطه های سفیدِ لوحِ وجودمو تماشا می کنم . نگران اشک ها و چشمهام نباش که اون لحظه ها ضیافتی برای روحم  ب است که تو هم مهمونشی.  وقتی که بهم یادآوری کردی شب ها سر قرار همیشگیمون به یادمی ، دلگرمتر از قبل در این ضیافت شرکت می کنم . دوستت دارم عشق یگانه من بر روی زمین ...دوستت دارم ارسم .

شقایق سهندی

31/06/97

 

 

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

" فروغ فرخزاد "



  





منبع : http://shaghayeghsahandi.blogsky.com/1397/06/31/post-70/دوستت-دارم-ای-امید-محال