بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

شادان بلاگ : shadan-blog

آخرین پست های وبلاگ شادان بلاگ : shadan-blog به صورت خودکار از بلاگ شادان بلاگ : shadan-blog دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



هرچه هستید , به خودتان ایمان داشته باشید

درخواست حذف اطلاعات

ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â„ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âˆãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â˜ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â›ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âŒãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â†ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âšãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯

✳️✍️ در ابتدا باید شعر را به عنوان یک هنر قبول کرد. هنری که یک انسان آنرا خلق می کند . انسانی که یکی از بیشمار متغیرها در دنیایی هست که به دنیای متغیرها معروف است . برای این میگوییم دنیای متغیرها که هرکدام از این متغیرها ساخته و پرداخته ی تناسب ها هستند . یعنی ما در دنیایی زندگی می کنیم که نسبیت بر آن حاکم است . نسبیتی که باعث ایجاد اینهمه متغیر شده است . پس انسان یک متغیری هست در میان بیشمار متغیر دیگر که همه را یکجا جهان متغیرها می نامیم .
✳️ ✍️فعلن کاری با جهان متغیرها نداریم . بلکه میخواهیم در مورد یکی از متغیرها که انسان نام دارد و می تواند این انسان , شاعر هم باشد بحث کنیم .
انسانها موجوداتی اجتماعی هستند . آنچه موجب اجتماعی شدن انسانها شده است نیازهای اولیه هست . ولی با وجود اجتماعی بودن هیچ دو انسانی شبیه هم نیست . منظورم شباهت ظاهری نیست . بلکه عمق و بعد شخصیتی ست . اگرچه خیلی از شباهت ها هم صد در صدی نیستند .

✳️ آن چیزهایی که در شکل گیری تیپ های شخصیتی نقش دارند و باعث متمایز شدن انسانها از همدیگر می شود بسیار متنوع هستند .
✍️ اول ت هست . نگی و مردانگی , همین نگی و مردانگی هم متغیر هست . یعنی همه ی مردان و همه ی ن به یک اندازه دارای نگی و مردانگی نیستند . تازه ت سومی هم بین زن و مرد بودن وجود دارد . که خصوصیات مردانگی و نگی را درهم دارند .
انسانها شاید به ظاهر در برخی امور شبیه به هم باشند ولی این شباهت ها فقط برداشتی از شباهت های ظاهری آنهاست . سطح آگاهی در میان همه ی انسانها به یک اندازه نیست . شخصیت انسانها علاوه بر آنچه خصوصیات وراثتی و ژنتیکی می نامیم ساخته و پرداخته ی ت - سطح سواد - محیط زیست - فرهنگ و سنن - اعتقادات مذهبی - ووووو....هم است .
✳️ حالا این انسان مد نظر ما , می تواند شاعر هم باشد . گفتیم که شعر یک هنر کلامی است و هر هنری دارای اصول و قواعدیست که این اصول و قواعد , آمده اند تا قابلیت آموزش به آن هنر بدهند. وقتی میگوییم قواعد , یعنی هم می توانیم آنرا یاد بگیریم و هم به دیگران آموزش بدهیم .

✳️✍️ اینکه چرا من شعر میگویم . و چرا در یک هنر کلامی بنام شعر قلم میزنم دلیل واضحی دارد . چون (من) یک انسانم . انسانی متفاوت از سایر انسانها . و دیگران هم در تقابل با من , به همین شکل متفاوتند .پس هر انسانی و در اینجا بهتر است که بگوییم هر شاعری , دنیایی متفاوت از دیگر شاعران و کلن انسانها دارد .
✳️ انسان جمیع اضداد است . در عین خوب بودن می تواند بد هم باشد . در عین محبت می تواند نارو هم بزند . ووووو . / شما شعر میگویید چون لبریز از حُب و بُغض ها _ رضایت ها و عدم رضایت ها _ بیم ها و امیدها _ وووو .... هستید .
✳️✍️ کلن هنرمند میکوشد که خودش را به هنر تبدیل کند .شاعر می کوشد که خودش را به شعر تبدیل کند . و شما می کوشید تا خودتان را به شعر تبدیل کنید . شعری که احساسات شما را به نمایش میگذارد . شعری که بیم و امیدهای شما را فریاد میزند . شعری که رضایت و عدم رضایت های شما را می نمایاند .
✳️ ✍️ کلن شما میکوشید که پنجره ای باز کنید که هر پای آن ایستاد به تناسب پنجره ای که شما گشوده اید بتواند چشم اندازهای دنیای ناپیدای شما را در آن ببیند .

✳️ حالا برای اینکه بتوانیم خودمان را به شعر تبدیل کنیم تا دیگران با خواندن اشعارمان دنیای درون ما را ببینند , نیازمند شناخت اصول و قواعدی هستیم که برای هنری بنام شعر در نظر گرفته شده است .
✳️ وقتی میگوییم قاعده و از قواعد صحبت می کنیم یعنی اینکه از یک نظم ی داریم حرف میزنیم . اکثر نیمایی سرایان در اشعار نیمایی شان قاعده ای که نشان دهنده ی نظمی تعریف شده باشد را ندارند .
✍️ و این مشکل اکثریت غالب نیمایی سرایان حال و حاضر کشور است .

✳️ اگر بصورت حرفه ای به دنبال شعر و شاعری هستید باید خیلی مواظب طبع و قلم تان باشید .باید همیشه مشعل تازه جویی و نو طلبی و رسیدن به شناخت بیشتر از خود و جهان را در خودمان روشن نگهداریم .

✍️ تکبر و خودبرتربینی در هنر جایگاهی ندارد . باید یاد بگیریم که از بالا به دیگران نگاه نکنیم .

✳️ چه تضمینی باید وجود داشته باشد و به چه ی باید تضمین بدهیم که بعد از ارتقاء در شعر و شاعری و رسیدن به جایگاهی که از آن لذت می بریم, مسحور تعریف و تمجیدهایی که از ما می شود نشویم و از بالا به دیگران نگاه نکند ؟

✳️ هیچ اتفاقی بصورت آنی رخ نمیدهد .هیچ رفتاری هم یکدفعه عوض نمی شود . تغییر و دگرگونی به هر دو سمت خیر و شر به آرامی شکل میگیرد .
✳️ منظورم از تضمین دادن . تضمین دادن به دیگران نیست . بلکه عهدیست که خود شاعر با خودش می بندد . عهدی که در کنج ذهن و قلب او ثبت می شود .
✳️ شاعر باید همیشه یک نوآموز بماند . منظورم از نوآموز ( شناخت و آموختن نوتر از خود و جهان است ) انسان موجودیست که لازم هست هرچندوقت یکبار ذهن او پوست بیندازد . شاعر هم همینطور .
✳️ گاه گم شدن در تملق های دیگران جلو پوست انداختن تازه به تازه ی ذهنمان را از ما می گیرد .
✳️ البته اینکه من شاعر چقدر اشتیاق برای پوست انداختن های مکرر دارم به اراده ی خودم و عهدی که با خودم می بندم بستگی دارد .
✳️ این جهان , جهان ناشناخته ها هم هست . با این وجود از آنچه علوم بشری در عرصه های گوناگون شناختی در اختیارمان قرار داده اند هم غافلیم .
✳️ در شعر , زمان هم مطرح است . بعد از هر پوست انداختن دیگر شما آن شاعر قبلی نیستید .
✳️ یادمان باشد که مکمل شاعری نویسندگیست .سعی کنید داستان هم بخوانید و داستان هم بنویسید . رمان نویسی به شما دیالوگ نویسی را یاد میدهد .به شما تصوی ردازی را یاد میدهد . به شما صحنه آرایی را یاد میدهد . شما باید یاد بگیرید در درون اشیا نفوذ کنید .در درون حالات متغیر شخصیتی انسانها نفوذ کنید .
✳️ ✍️ شعر , فرزند نظم هست .
✍️ یعنی در ابتدا نظم وجود داشته و بعدها از دل نظم شعر بیرون آمده است .
تخیل یا واقع ت و یا وافع گریز , تفاوت نظم با شعر در درصد بکارگیری یکی از این دوست . در ضمن , هر نظمی رگه هایی از شعریت دارد و هر شعری ریشه هایی در نظم
✳️ آنچه برای یک شاعر ضروریست و می باید عادت او بشود همراه شدن خودش با خودش هست . یعنی آگاهانه به احساسات و عواطف خودش نگاه کند . یعنی در کنار لحظه به لحظه ی بودن های خودش باشد .

✳️ هم در نویسندگی و هم در نقاشی و طراحی و ... ما یاد میگیریم که تصورات و تجسمات خودمان را رونمایی کنیم . کلن هنر به هر شکلی که باشد میکوشد که بستری فراهم کند تا بتوانیم بواسطه ی آن ادراکات و احساسات و تصورات و تجسمات خودمان را از خودمان و از محیط و از دیگران و از دنیایی که بستر ظهور و حضور ما بوده است را بازآفرینی کنیم تا بتوانیم رسانه ای باشیم برای ارائه ی جهان بینی مان به دیگران , همان دیگرانی که هر کدامشان یک جهان ناشناخته برای ما هستند . و ما هنر دیگران را ارج می نهیم چون دریچه ای است که بواسطه ی آن می توانیم به دنیای دیگران سرک بکشیم .

✳️ اینکه دیگران به هنر ما اهمیت میدهند یا نمیدهند چندان مهم نیست . اگرچه روح ما را معذب می کند و آزردگی به دنبال دارد ولی نباید بگذاریم باعث بشود پنجره ای را که بواسطه ی هنر گشوده ایم را ببندیم . اگر تمام انسانهای هم روزگار ما به هنر ما اهمیت هم ندهند بازهم چیزی تغییر نخواهد کرد . زیرا امکان دارد هنر شما باب میل مردمانی باشد که در آینده انتظار هنر شما را می کشند . و دنیا را آنطوری حس کنند که شما حس میکردید و به احساس و ادراکات شما نزدیکتر باشند ..
✳️ بعد از چند قرن تازه بیدل دهلوی دارد در میان ادبای ایرانی مطرح می شود . پس هر هنری برای دیده شدن نیازمند بستر زمانی هم هست . شما کارتان را انجام بدهید . سعی کنید خودتان را با تمام علایق و حب و بغض ها و بیم ها و امیدها و رضایت ها و عدم رضایت هایتان و کلن جهانبینی که دارید به هنر تبدیل کنید .
✳️ هر هنرمندی در ابتدای هر هنری مقلد است .مقلد بودن در ابتدای هر هنری ایراد ندارد . ولی مقلد ماندن در یک هنر بله . ما از هنر دیگران تقلید می کنیم تا چم و خم آن هنر را فرابگیریم . ولی وقتی یاد گرفتیم نباید طبق جهانبینی دیگران هنرآفرینی کنیم . بلکه باید آن هنر را در راستای به تصویر کشیدن جهانبینی خودمان بخدمت بگیریم .

✍️ 99 درصد انگیزه در خود شماست . فقط یک درصد آن به توجه دیگران ارتباط دارد . 99 درصد را فدای یک درصد نکنید .

✳️ آیا فردوسی ( شاهنامه ) را با انگیزه ای که در خودش ایجاد کرده بود سرود یا بواسطه ی انگیزه ای که دیگران در او ایجاد د .؟؟؟ او برای شاهنامه سی سال از عمر خودش را هزینه کرد .تمام اموال و املاک پدری اش را هزینه کرد .این چه انگیزه ی قوی بود که فردوسی را چنین بر می انگیخت که عمر و اموال خودش را صرف خلق یک اثر حماسی کند؟از لحاظ روانشناسی فقط یک عامل قوی هست که چنین انگیزه ی قوی در فردوسی ایجاد کرده است . آن عامل قوی احساس حقارتی بود که از غرور پامال شده ی ایرانیان بعد از یورش اعراب به ایران و به برده گرفتن ایرانیان در او شعله ور بود . او فقط و فقط برای خاموش این آتشفشانی که در درون او فوران میکرد دستبکار نظم شاهنامه شد . او به دنبال این نبود که دیگران به او اهمیت میدهند یا خیر . او فقط میخواست درد خودش را تسکین دهد





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/هرچه-هستید-به-خودتان-ایمان-داشته-باشید




هرچه هستید , به خودتان ایمان داشته باشید

درخواست حذف اطلاعات

ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â„ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âˆãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â˜ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â›ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âŒãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â†ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âšãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯

✳️✍️ در ابتدا باید شعر را به عنوان یک هنر قبول کرد. هنری که یک انسان آنرا خلق می کند . انسانی که یکی از بیشمار متغیرها در دنیایی هست که به دنیای متغیرها معروف است . برای این میگوییم دنیای متغیرها که هرکدام از این متغیرها ساخته و پرداخته ی تناسب ها هستند . یعنی ما در دنیایی زندگی می کنیم که نسبیت بر آن حاکم است . نسبیتی که باعث ایجاد اینهمه متغیر شده است . پس انسان یک متغیری هست در میان بیشمار متغیر دیگر که همه را یکجا جهان متغیرها می نامیم .
✳️ ✍️فعلن کاری با جهان متغیرها نداریم . بلکه میخواهیم در مورد یکی از متغیرها که انسان نام دارد و می تواند این انسان , شاعر هم باشد بحث کنیم .
انسانها موجوداتی اجتماعی هستند . آنچه موجب اجتماعی شدن انسانها شده است نیازهای اولیه هست . ولی با وجود اجتماعی بودن هیچ دو انسانی شبیه هم نیست . منظورم شباهت ظاهری نیست . بلکه عمق و بعد شخصیتی ست . اگرچه خیلی از شباهت ها هم صد در صدی نیستند .

✳️ آن چیزهایی که در شکل گیری تیپ های شخصیتی نقش دارند و باعث متمایز شدن انسانها از همدیگر می شود بسیار متنوع هستند .
✍️ اول ت هست . نگی و مردانگی , همین نگی و مردانگی هم متغیر هست . یعنی همه ی مردان و همه ی ن به یک اندازه دارای نگی و مردانگی نیستند . تازه ت سومی هم بین زن و مرد بودن وجود دارد . که خصوصیات مردانگی و نگی را درهم دارند .
انسانها شاید به ظاهر در برخی امور شبیه به هم باشند ولی این شباهت ها فقط برداشتی از شباهت های ظاهری آنهاست . سطح آگاهی در میان همه ی انسانها به یک اندازه نیست . شخصیت انسانها علاوه بر آنچه خصوصیات وراثتی و ژنتیکی می نامیم ساخته و پرداخته ی ت - سطح سواد - محیط زیست - فرهنگ و سنن - اعتقادات مذهبی - ووووو....هم است .
✳️ حالا این انسان مد نظر ما , می تواند شاعر هم باشد . گفتیم که شعر یک هنر کلامی است و هر هنری دارای اصول و قواعدیست که این اصول و قواعد , آمده اند تا قابلیت آموزش به آن هنر بدهند. وقتی میگوییم قواعد , یعنی هم می توانیم آنرا یاد بگیریم و هم به دیگران آموزش بدهیم .

✳️✍️ اینکه چرا من شعر میگویم . و چرا در یک هنر کلامی بنام شعر قلم میزنم دلیل واضحی دارد . چون (من) یک انسانم . انسانی متفاوت از سایر انسانها . و دیگران هم در تقابل با من , به همین شکل متفاوتند .پس هر انسانی و در اینجا بهتر است که بگوییم هر شاعری , دنیایی متفاوت از دیگر شاعران و کلن انسانها دارد .
✳️ انسان جمیع اضداد است . در عین خوب بودن می تواند بد هم باشد . در عین محبت می تواند نارو هم بزند . ووووو . / شما شعر میگویید چون لبریز از حُب و بُغض ها _ رضایت ها و عدم رضایت ها _ بیم ها و امیدها _ وووو .... هستید .
✳️✍️ کلن هنرمند میکوشد که خودش را به هنر تبدیل کند .شاعر می کوشد که خودش را به شعر تبدیل کند . و شما می کوشید تا خودتان را به شعر تبدیل کنید . شعری که احساسات شما را به نمایش میگذارد . شعری که بیم و امیدهای شما را فریاد میزند . شعری که رضایت و عدم رضایت های شما را می نمایاند .
✳️ ✍️ کلن شما میکوشید که پنجره ای باز کنید که هر پای آن ایستاد به تناسب پنجره ای که شما گشوده اید بتواند چشم اندازهای دنیای ناپیدای شما را در آن ببیند .

✳️ حالا برای اینکه بتوانیم خودمان را به شعر تبدیل کنیم تا دیگران با خواندن اشعارمان دنیای درون ما را ببینند , نیازمند شناخت اصول و قواعدی هستیم که برای هنری بنام شعر در نظر گرفته شده است .
✳️ وقتی میگوییم قاعده و از قواعد صحبت می کنیم یعنی اینکه از یک نظم ی داریم حرف میزنیم . اکثر نیمایی سرایان در اشعار نیمایی شان قاعده ای که نشان دهنده ی نظمی تعریف شده باشد را ندارند .
✍️ و این مشکل اکثریت غالب نیمایی سرایان حال و حاضر کشور است .

✳️ اگر بصورت حرفه ای به دنبال شعر و شاعری هستید باید خیلی مواظب طبع و قلم تان باشید .باید همیشه مشعل تازه جویی و نو طلبی و رسیدن به شناخت بیشتر از خود و جهان را در خودمان روشن نگهداریم .

✍️ تکبر و خودبرتربینی در هنر جایگاهی ندارد . باید یاد بگیریم که از بالا به دیگران نگاه نکنیم .

✳️ چه تضمینی باید وجود داشته باشد و به چه ی باید تضمین بدهیم که بعد از ارتقاء در شعر و شاعری و رسیدن به جایگاهی که از آن لذت می بریم, مسحور تعریف و تمجیدهایی که از ما می شود نشویم و از بالا به دیگران نگاه نکند ؟

✳️ هیچ اتفاقی بصورت آنی رخ نمیدهد .هیچ رفتاری هم یکدفعه عوض نمی شود . تغییر و دگرگونی به هر دو سمت خیر و شر به آرامی شکل میگیرد .
✳️ منظورم از تضمین دادن . تضمین دادن به دیگران نیست . بلکه عهدیست که خود شاعر با خودش می بندد . عهدی که در کنج ذهن و قلب او ثبت می شود .
✳️ شاعر باید همیشه یک نوآموز بماند . منظورم از نوآموز ( شناخت و آموختن نوتر از خود و جهان است ) انسان موجودیست که لازم هست هرچندوقت یکبار ذهن او پوست بیندازد . شاعر هم همینطور .
✳️ گاه گم شدن در تملق های دیگران جلو پوست انداختن تازه به تازه ی ذهنمان را از ما می گیرد .
✳️ البته اینکه من شاعر چقدر اشتیاق برای پوست انداختن های مکرر دارم به اراده ی خودم و عهدی که با خودم می بندم بستگی دارد .
✳️ این جهان , جهان ناشناخته ها هم هست . با این وجود از آنچه علوم بشری در عرصه های گوناگون شناختی در اختیارمان قرار داده اند هم غافلیم .
✳️ در شعر , زمان هم مطرح است . بعد از هر پوست انداختن دیگر شما آن شاعر قبلی نیستید .
✳️ یادمان باشد که مکمل شاعری نویسندگیست .سعی کنید داستان هم بخوانید و داستان هم بنویسید . رمان نویسی به شما دیالوگ نویسی را یاد میدهد .به شما تصوی ردازی را یاد میدهد . به شما صحنه آرایی را یاد میدهد . شما باید یاد بگیرید در درون اشیا نفوذ کنید .در درون حالات متغیر شخصیتی انسانها نفوذ کنید .
✳️ ✍️ شعر , فرزند نظم هست .
✍️ یعنی در ابتدا نظم وجود داشته و بعدها از دل نظم شعر بیرون آمده است .
تخیل یا واقع ت و یا وافع گریز , تفاوت نظم با شعر در درصد بکارگیری یکی از این دوست . در ضمن , هر نظمی رگه هایی از شعریت دارد و هر شعری ریشه هایی در نظم
✳️ آنچه برای یک شاعر ضروریست و می باید عادت او بشود همراه شدن خودش با خودش هست . یعنی آگاهانه به احساسات و عواطف خودش نگاه کند . یعنی در کنار لحظه به لحظه ی بودن های خودش باشد .

✳️ هم در نویسندگی و هم در نقاشی و طراحی و ... ما یاد میگیریم که تصورات و تجسمات خودمان را رونمایی کنیم . کلن هنر به هر شکلی که باشد میکوشد که بستری فراهم کند تا بتوانیم بواسطه ی آن ادراکات و احساسات و تصورات و تجسمات خودمان را از خودمان و از محیط و از دیگران و از دنیایی که بستر ظهور و حضور ما بوده است را بازآفرینی کنیم تا بتوانیم رسانه ای باشیم برای ارائه ی جهان بینی مان به دیگران , همان دیگرانی که هر کدامشان یک جهان ناشناخته برای ما هستند . و ما هنر دیگران را ارج می نهیم چون دریچه ای است که بواسطه ی آن می توانیم به دنیای دیگران سرک بکشیم .

✳️ اینکه دیگران به هنر ما اهمیت میدهند یا نمیدهند چندان مهم نیست . اگرچه روح ما را معذب می کند و آزردگی به دنبال دارد ولی نباید بگذاریم باعث بشود پنجره ای را که بواسطه ی هنر گشوده ایم را ببندیم . اگر تمام انسانهای هم روزگار ما به هنر ما اهمیت هم ندهند بازهم چیزی تغییر نخواهد کرد . زیرا امکان دارد هنر شما باب میل مردمانی باشد که در آینده انتظار هنر شما را می کشند . و دنیا را آنطوری حس کنند که شما حس میکردید و به احساس و ادراکات شما نزدیکتر باشند ..
✳️ بعد از چند قرن تازه بیدل دهلوی دارد در میان ادبای ایرانی مطرح می شود . پس هر هنری برای دیده شدن نیازمند بستر زمانی هم هست . شما کارتان را انجام بدهید . سعی کنید خودتان را با تمام علایق و حب و بغض ها و بیم ها و امیدها و رضایت ها و عدم رضایت هایتان و کلن جهانبینی که دارید به هنر تبدیل کنید .
✳️ هر هنرمندی در ابتدای هر هنری مقلد است .مقلد بودن در ابتدای هر هنری ایراد ندارد . ولی مقلد ماندن در یک هنر بله . ما از هنر دیگران تقلید می کنیم تا چم و خم آن هنر را فرابگیریم . ولی وقتی یاد گرفتیم نباید طبق جهانبینی دیگران هنرآفرینی کنیم . بلکه باید آن هنر را در راستای به تصویر کشیدن جهانبینی خودمان بخدمت بگیریم .

✍️ 99 درصد انگیزه در خود شماست . فقط یک درصد آن به توجه دیگران ارتباط دارد . 99 درصد را فدای یک درصد نکنید .

✳️ آیا فردوسی ( شاهنامه ) را با انگیزه ای که در خودش ایجاد کرده بود سرود یا بواسطه ی انگیزه ای که دیگران در او ایجاد د .؟؟؟ او برای شاهنامه سی سال از عمر خودش را هزینه کرد .تمام اموال و املاک پدری اش را هزینه کرد .این چه انگیزه ی قوی بود که فردوسی را چنین بر می انگیخت که عمر و اموال خودش را صرف خلق یک اثر حماسی کند؟از لحاظ روانشناسی فقط یک عامل قوی هست که چنین انگیزه ی قوی در فردوسی ایجاد کرده است . آن عامل قوی احساس حقارتی بود که از غرور پامال شده ی ایرانیان بعد از یورش اعراب به ایران و به برده گرفتن ایرانیان در او شعله ور بود . او فقط و فقط برای خاموش این آتشفشانی که در درون او فوران میکرد دستبکار نظم شاهنامه شد . او به دنبال این نبود که دیگران به او اهمیت میدهند یا خیر . او فقط میخواست درد خودش را تسکین دهد





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/هرچه-هستید-به-خودتان-ایمان-داشته-باشید




هرچه هستید , به خودتان ایمان داشته باشید

درخواست حذف اطلاعات

ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â„ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âˆãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â˜ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â›ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âŒãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â†ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âšãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯

✳️✍️ در ابتدا باید شعر را به عنوان یک هنر قبول کرد. هنری که یک انسان آنرا خلق می کند . انسانی که یکی از بیشمار متغیرها در دنیایی هست که به دنیای متغیرها معروف است . برای این میگوییم دنیای متغیرها که هرکدام از این متغیرها ساخته و پرداخته ی تناسب ها هستند . یعنی ما در دنیایی زندگی می کنیم که نسبیت بر آن حاکم است . نسبیتی که باعث ایجاد اینهمه متغیر شده است . پس انسان یک متغیری هست در میان بیشمار متغیر دیگر که همه را یکجا جهان متغیرها می نامیم .
✳️ ✍️فعلن کاری با جهان متغیرها نداریم . بلکه میخواهیم در مورد یکی از متغیرها که انسان نام دارد و می تواند این انسان , شاعر هم باشد بحث کنیم .
انسانها موجوداتی اجتماعی هستند . آنچه موجب اجتماعی شدن انسانها شده است نیازهای اولیه هست . ولی با وجود اجتماعی بودن هیچ دو انسانی شبیه هم نیست . منظورم شباهت ظاهری نیست . بلکه عمق و بعد شخصیتی ست . اگرچه خیلی از شباهت ها هم صد در صدی نیستند .

✳️ آن چیزهایی که در شکل گیری تیپ های شخصیتی نقش دارند و باعث متمایز شدن انسانها از همدیگر می شود بسیار متنوع هستند .
✍️ اول ت هست . نگی و مردانگی , همین نگی و مردانگی هم متغیر هست . یعنی همه ی مردان و همه ی ن به یک اندازه دارای نگی و مردانگی نیستند . تازه ت سومی هم بین زن و مرد بودن وجود دارد . که خصوصیات مردانگی و نگی را درهم دارند .
انسانها شاید به ظاهر در برخی امور شبیه به هم باشند ولی این شباهت ها فقط برداشتی از شباهت های ظاهری آنهاست . سطح آگاهی در میان همه ی انسانها به یک اندازه نیست . شخصیت انسانها علاوه بر آنچه خصوصیات وراثتی و ژنتیکی می نامیم ساخته و پرداخته ی ت - سطح سواد - محیط زیست - فرهنگ و سنن - اعتقادات مذهبی - ووووو....هم است .
✳️ حالا این انسان مد نظر ما , می تواند شاعر هم باشد . گفتیم که شعر یک هنر کلامی است و هر هنری دارای اصول و قواعدیست که این اصول و قواعد , آمده اند تا قابلیت آموزش به آن هنر بدهند. وقتی میگوییم قواعد , یعنی هم می توانیم آنرا یاد بگیریم و هم به دیگران آموزش بدهیم .

✳️✍️ اینکه چرا من شعر میگویم . و چرا در یک هنر کلامی بنام شعر قلم میزنم دلیل واضحی دارد . چون (من) یک انسانم . انسانی متفاوت از سایر انسانها . و دیگران هم در تقابل با من , به همین شکل متفاوتند .پس هر انسانی و در اینجا بهتر است که بگوییم هر شاعری , دنیایی متفاوت از دیگر شاعران و کلن انسانها دارد .
✳️ انسان جمیع اضداد است . در عین خوب بودن می تواند بد هم باشد . در عین محبت می تواند نارو هم بزند . ووووو . / شما شعر میگویید چون لبریز از حُب و بُغض ها _ رضایت ها و عدم رضایت ها _ بیم ها و امیدها _ وووو .... هستید .
✳️✍️ کلن هنرمند میکوشد که خودش را به هنر تبدیل کند .شاعر می کوشد که خودش را به شعر تبدیل کند . و شما می کوشید تا خودتان را به شعر تبدیل کنید . شعری که احساسات شما را به نمایش میگذارد . شعری که بیم و امیدهای شما را فریاد میزند . شعری که رضایت و عدم رضایت های شما را می نمایاند .
✳️ ✍️ کلن شما میکوشید که پنجره ای باز کنید که هر پای آن ایستاد به تناسب پنجره ای که شما گشوده اید بتواند چشم اندازهای دنیای ناپیدای شما را در آن ببیند .

✳️ حالا برای اینکه بتوانیم خودمان را به شعر تبدیل کنیم تا دیگران با خواندن اشعارمان دنیای درون ما را ببینند , نیازمند شناخت اصول و قواعدی هستیم که برای هنری بنام شعر در نظر گرفته شده است .
✳️ وقتی میگوییم قاعده و از قواعد صحبت می کنیم یعنی اینکه از یک نظم ی داریم حرف میزنیم . اکثر نیمایی سرایان در اشعار نیمایی شان قاعده ای که نشان دهنده ی نظمی تعریف شده باشد را ندارند .
✍️ و این مشکل اکثریت غالب نیمایی سرایان حال و حاضر کشور است .

✳️ اگر بصورت حرفه ای به دنبال شعر و شاعری هستید باید خیلی مواظب طبع و قلم تان باشید .باید همیشه مشعل تازه جویی و نو طلبی و رسیدن به شناخت بیشتر از خود و جهان را در خودمان روشن نگهداریم .

✍️ تکبر و خودبرتربینی در هنر جایگاهی ندارد . باید یاد بگیریم که از بالا به دیگران نگاه نکنیم .

✳️ چه تضمینی باید وجود داشته باشد و به چه ی باید تضمین بدهیم که بعد از ارتقاء در شعر و شاعری و رسیدن به جایگاهی که از آن لذت می بریم, مسحور تعریف و تمجیدهایی که از ما می شود نشویم و از بالا به دیگران نگاه نکند ؟

✳️ هیچ اتفاقی بصورت آنی رخ نمیدهد .هیچ رفتاری هم یکدفعه عوض نمی شود . تغییر و دگرگونی به هر دو سمت خیر و شر به آرامی شکل میگیرد .
✳️ منظورم از تضمین دادن . تضمین دادن به دیگران نیست . بلکه عهدیست که خود شاعر با خودش می بندد . عهدی که در کنج ذهن و قلب او ثبت می شود .
✳️ شاعر باید همیشه یک نوآموز بماند . منظورم از نوآموز ( شناخت و آموختن نوتر از خود و جهان است ) انسان موجودیست که لازم هست هرچندوقت یکبار ذهن او پوست بیندازد . شاعر هم همینطور .
✳️ گاه گم شدن در تملق های دیگران جلو پوست انداختن تازه به تازه ی ذهنمان را از ما می گیرد .
✳️ البته اینکه من شاعر چقدر اشتیاق برای پوست انداختن های مکرر دارم به اراده ی خودم و عهدی که با خودم می بندم بستگی دارد .
✳️ این جهان , جهان ناشناخته ها هم هست . با این وجود از آنچه علوم بشری در عرصه های گوناگون شناختی در اختیارمان قرار داده اند هم غافلیم .
✳️ در شعر , زمان هم مطرح است . بعد از هر پوست انداختن دیگر شما آن شاعر قبلی نیستید .
✳️ یادمان باشد که مکمل شاعری نویسندگیست .سعی کنید داستان هم بخوانید و داستان هم بنویسید . رمان نویسی به شما دیالوگ نویسی را یاد میدهد .به شما تصوی ردازی را یاد میدهد . به شما صحنه آرایی را یاد میدهد . شما باید یاد بگیرید در درون اشیا نفوذ کنید .در درون حالات متغیر شخصیتی انسانها نفوذ کنید .
✳️ ✍️ شعر , فرزند نظم هست .
✍️ یعنی در ابتدا نظم وجود داشته و بعدها از دل نظم شعر بیرون آمده است .
تخیل یا واقع ت و یا وافع گریز , تفاوت نظم با شعر در درصد بکارگیری یکی از این دوست . در ضمن , هر نظمی رگه هایی از شعریت دارد و هر شعری ریشه هایی در نظم
✳️ آنچه برای یک شاعر ضروریست و می باید عادت او بشود همراه شدن خودش با خودش هست . یعنی آگاهانه به احساسات و عواطف خودش نگاه کند . یعنی در کنار لحظه به لحظه ی بودن های خودش باشد .

✳️ هم در نویسندگی و هم در نقاشی و طراحی و ... ما یاد میگیریم که تصورات و تجسمات خودمان را رونمایی کنیم . کلن هنر به هر شکلی که باشد میکوشد که بستری فراهم کند تا بتوانیم بواسطه ی آن ادراکات و احساسات و تصورات و تجسمات خودمان را از خودمان و از محیط و از دیگران و از دنیایی که بستر ظهور و حضور ما بوده است را بازآفرینی کنیم تا بتوانیم رسانه ای باشیم برای ارائه ی جهان بینی مان به دیگران , همان دیگرانی که هر کدامشان یک جهان ناشناخته برای ما هستند . و ما هنر دیگران را ارج می نهیم چون دریچه ای است که بواسطه ی آن می توانیم به دنیای دیگران سرک بکشیم .

✳️ اینکه دیگران به هنر ما اهمیت میدهند یا نمیدهند چندان مهم نیست . اگرچه روح ما را معذب می کند و آزردگی به دنبال دارد ولی نباید بگذاریم باعث بشود پنجره ای را که بواسطه ی هنر گشوده ایم را ببندیم . اگر تمام انسانهای هم روزگار ما به هنر ما اهمیت هم ندهند بازهم چیزی تغییر نخواهد کرد . زیرا امکان دارد هنر شما باب میل مردمانی باشد که در آینده انتظار هنر شما را می کشند . و دنیا را آنطوری حس کنند که شما حس میکردید و به احساس و ادراکات شما نزدیکتر باشند ..
✳️ بعد از چند قرن تازه بیدل دهلوی دارد در میان ادبای ایرانی مطرح می شود . پس هر هنری برای دیده شدن نیازمند بستر زمانی هم هست . شما کارتان را انجام بدهید . سعی کنید خودتان را با تمام علایق و حب و بغض ها و بیم ها و امیدها و رضایت ها و عدم رضایت هایتان و کلن جهانبینی که دارید به هنر تبدیل کنید .
✳️ هر هنرمندی در ابتدای هر هنری مقلد است .مقلد بودن در ابتدای هر هنری ایراد ندارد . ولی مقلد ماندن در یک هنر بله . ما از هنر دیگران تقلید می کنیم تا چم و خم آن هنر را فرابگیریم . ولی وقتی یاد گرفتیم نباید طبق جهانبینی دیگران هنرآفرینی کنیم . بلکه باید آن هنر را در راستای به تصویر کشیدن جهانبینی خودمان بخدمت بگیریم .

✍️ 99 درصد انگیزه در خود شماست . فقط یک درصد آن به توجه دیگران ارتباط دارد . 99 درصد را فدای یک درصد نکنید .

✳️ آیا فردوسی ( شاهنامه ) را با انگیزه ای که در خودش ایجاد کرده بود سرود یا بواسطه ی انگیزه ای که دیگران در او ایجاد د .؟؟؟ او برای شاهنامه سی سال از عمر خودش را هزینه کرد .تمام اموال و املاک پدری اش را هزینه کرد .این چه انگیزه ی قوی بود که فردوسی را چنین بر می انگیخت که عمر و اموال خودش را صرف خلق یک اثر حماسی کند؟از لحاظ روانشناسی فقط یک عامل قوی هست که چنین انگیزه ی قوی در فردوسی ایجاد کرده است . آن عامل قوی احساس حقارتی بود که از غرور پامال شده ی ایرانیان بعد از یورش اعراب به ایران و به برده گرفتن ایرانیان در او شعله ور بود . او فقط و فقط برای خاموش این آتشفشانی که در درون او فوران میکرد دستبکار نظم شاهنامه شد . او به دنبال این نبود که دیگران به او اهمیت میدهند یا خیر . او فقط میخواست درد خودش را تسکین دهد





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/هرچه-هستید-به-خودتان-ایمان-داشته-باشید




خجسته دل (غزل)

درخواست حذف اطلاعات


خجسته دل

با تـاول آشناست , کفِ پـایِ خسته دل

تنهـا نشسته ام من و تنها نشسته دل

در پایِ دارِ قالیِ ایـن شعرِ بُغض باف

بی شَک نشسته است, غَریبی ش ته دل

آهی کـه مثلِ آتشِ دوزخ جَهَنده است

گـویی میـــانِ شُعـله ی آن آه , جسته دل

حالــم عجیب, حالِ حواصیلِ سیبری ست

یِیـلاق زاده ای کــه به قِشلاق بسته دل

شایــد که در مَصائبِ صَبرم , نوشته اند

دردی تنیده آه و قـــراری گُسسته دل

بـا اینـکه مُبتـلای منی , مُستَـدام بــاش

نبضم به دست توست,بزن ای خُجسته دل





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/خجسته-دل-غزل




خجسته دل (غزل)

درخواست حذف اطلاعات


خجسته دل

با تـاول آشناست , کفِ پـایِ خسته دل

تنهـا نشسته ام من و تنها نشسته دل

در پایِ دارِ قالیِ ایـن شعرِ بُغض باف

بی شَک نشسته است, غَریبی ش ته دل

آهی کـه مثلِ آتشِ دوزخ جَهَنده است

گـویی میـــانِ شُعـله ی آن آه , جسته دل

حالــم عجیب, حالِ حواصیلِ سیبری ست

یِیـلاق زاده ای کــه به قِشلاق بسته دل

شایــد که در مَصائبِ صَبرم , نوشته اند

دردی تنیده آه و قـــراری گُسسته دل

بـا اینـکه مُبتـلای منی , مُستَـدام بــاش

نبضم به دست توست,بزن ای خُجسته دل





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/خجسته-دل-غزل




خجسته دل (غزل)

درخواست حذف اطلاعات


خجسته دل

با تـاول آشناست , کفِ پـایِ خسته دل

تنهـا نشسته ام من و تنها نشسته دل

در پایِ دارِ قالیِ ایـن شعرِ بُغض باف

بی شَک نشسته است, غَریبی ش ته دل

آهی کـه مثلِ آتشِ دوزخ جَهَنده است

گـویی میـــانِ شُعـله ی آن آه , جسته دل

حالــم عجیب, حالِ حواصیلِ سیبری ست

یِیـلاق زاده ای کــه به قِشلاق بسته دل

شایــد که در مَصائبِ صَبرم , نوشته اند

دردی تنیده آه و قـــراری گُسسته دل

بـا اینـکه مُبتـلای منی , مُستَـدام بــاش

نبضم به دست توست,بزن ای خُجسته دل





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/خجسته-دل-غزل




رفاه جوی زمین ( غزل )

درخواست حذف اطلاعات


رفاه جوی زمین

رویی نشـان بده , که خُدا را نشان دهد

زُلفی تکان بده , که جهان را تکان دهد

بی شک که در حمایت قلبی مُقدّس است

دستی که از کَرَم به سگی استخوان دهد

نانش درون روغــنِ قسمـت , تریـت بـاد

هر کـه سُفـره ای بِگُشاید که نان دهد

جانا, رفاه جوی ِ"زمین" باش ومثل شیخ..

مُعتـادِ ایـن نبـاش خُـــدا در "جنّـان" دهد

ای بخت بسته شاعرِ در من نشسته بَست

وقتی فلک به لُطف بخـواهد کـــه آن دهد

چندان عجیب نیست کـه بُنچـاقـدارِ خاک

مُلک ِ جهـان بـه کـورُشِ گله چـران دهد

گـــاهی زَند قبـــاله به اقبـــالِ " اردشیر"

پایـــان بـه پادشـاهی ِ شـــاه اردوان دهد

با اینــکه بارهـا به زمین زد زمـــانه ام

تا شوق در من است , فلک هم اَمان دهد

شهرو ، چه عیب دارد اگـر راه کج کُنی

از آن که "خار"جای "گُلت" ارمغان دهد





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/رفاه-جوی-زمین-غزل




رفاه جوی زمین ( غزل )

درخواست حذف اطلاعات


رفاه جوی زمین

رویی نشـان بده , که خُدا را نشان دهد

زُلفی تکان بده , که جهان را تکان دهد

بی شک که در حمایت قلبی مُقدّس است

دستی که از کَرَم به سگی استخوان دهد

نانش درون روغــنِ قسمـت , تریـت بـاد

هر کـه سُفـره ای بِگُشاید که نان دهد

جانا, رفاه جوی ِ"زمین" باش ومثل شیخ..

مُعتـادِ ایـن نبـاش خُـــدا در "جنّـان" دهد

ای بخت بسته شاعرِ در من نشسته بَست

وقتی فلک به لُطف بخـواهد کـــه آن دهد

چندان عجیب نیست کـه بُنچـاقـدارِ خاک

مُلک ِ جهـان بـه کـورُشِ گله چـران دهد

گـــاهی زَند قبـــاله به اقبـــالِ " اردشیر"

پایـــان بـه پادشـاهی ِ شـــاه اردوان دهد

با اینــکه بارهـا به زمین زد زمـــانه ام

تا شوق در من است , فلک هم اَمان دهد

شهرو ، چه عیب دارد اگـر راه کج کُنی

از آن که "خار"جای "گُلت" ارمغان دهد





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/رفاه-جوی-زمین-غزل




رفاه جوی زمین ( غزل )

درخواست حذف اطلاعات


رفاه جوی زمین

رویی نشـان بده , که خُدا را نشان دهد

زُلفی تکان بده , که جهان را تکان دهد

بی شک که در حمایت قلبی مُقدّس است

دستی که از کَرَم به سگی استخوان دهد

نانش درون روغــنِ قسمـت , تریـت بـاد

هر کـه سُفـره ای بِگُشاید که نان دهد

جانا, رفاه جوی ِ"زمین" باش ومثل شیخ..

مُعتـادِ ایـن نبـاش خُـــدا در "جنّـان" دهد

ای بخت بسته شاعرِ در من نشسته بَست

وقتی فلک به لُطف بخـواهد کـــه آن دهد

چندان عجیب نیست کـه بُنچـاقـدارِ خاک

مُلک ِ جهـان بـه کـورُشِ گله چـران دهد

گـــاهی زَند قبـــاله به اقبـــالِ " اردشیر"

پایـــان بـه پادشـاهی ِ شـــاه اردوان دهد

با اینــکه بارهـا به زمین زد زمـــانه ام

تا شوق در من است , فلک هم اَمان دهد

شهرو ، چه عیب دارد اگـر راه کج کُنی

از آن که "خار"جای "گُلت" ارمغان دهد





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/رفاه-جوی-زمین-غزل




کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه

درخواست حذف اطلاعات



غزل لری بختیاری
***

کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه
رُک ایـواستِه مِنِه ریــم و رِکِه هِی وام ایکَشِه

عاشِقِس هرکی ایبـوهـه ایکُنِـه بُرگِـسِه خَـل
خُم ایفَهمُم که چِسِه ,نشقه ی ایکَشِه

تشنـه ی خیـن مُنن , رحــــم نـــدارن پَـلَلِس
خَوپَـلا دیـمِه کــه چا ـایه به زیــر پـام ایکَشِه

چی دوتــا نرگس کــالِس به خــدا شَرخَر نید
مُن جِلَو وَنــده و صدتــانـه ز ِ دینــدام ایکَشِه

آخـر ای گـور ِ گُــروهــده مُـنِـه مِن گـور ایـکُـنـه
سی یو مُن وَنده ز ِدینداس و چو بهرام ایکَشِه

ایـگُـوهِــــن از دل آدُم ایــوُریسـتِـه خــــواری
مُ نَــدونُـم پَ سیچه جَور دِل ِ نــام ایکَشِه

صحفه پُشت ِ سَر ِ مو نـاده که سِیلِس بِکُنین
بنیـرین بِس کــه چِطَو نـاز ِ گُل انـدام ایکَشِه

بـــاز آخـــــونــــد مَحَـــل زاغ مُنــه چُــو زِیــدِه
دست خُس نی چِکُنه , غیـرت ایکَشِه

جای مُهرمَندِه به تیگِس ولی هوشُم هِد بِس
کـــه چِطَو زیر میـلُمی زیــر عبا جام ایکَشِه





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/lory001




کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه

درخواست حذف اطلاعات



غزل لری بختیاری
***

کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه
رُک ایـواستِه مِنِه ریــم و رِکِه هِی وام ایکَشِه

عاشِقِس هرکی ایبـوهـه ایکُنِـه بُرگِـسِه خَـل
خُم ایفَهمُم که چِسِه ,نشقه ی ایکَشِه

تشنـه ی خیـن مُنن , رحــــم نـــدارن پَـلَلِس
خَوپَـلا دیـمِه کــه چا ـایه به زیــر پـام ایکَشِه

چی دوتــا نرگس کــالِس به خــدا شَرخَر نید
مُن جِلَو وَنــده و صدتــانـه ز ِ دینــدام ایکَشِه

آخـر ای گـور ِ گُــروهــده مُـنِـه مِن گـور ایـکُـنـه
سی یو مُن وَنده ز ِدینداس و چو بهرام ایکَشِه

ایـگُـوهِــــن از دل آدُم ایــوُریسـتِـه خــــواری
مُ نَــدونُـم پَ سیچه جَور دِل ِ نــام ایکَشِه

صحفه پُشت ِ سَر ِ مو نـاده که سِیلِس بِکُنین
بنیـرین بِس کــه چِطَو نـاز ِ گُل انـدام ایکَشِه

بـــاز آخـــــونــــد مَحَـــل زاغ مُنــه چُــو زِیــدِه
دست خُس نی چِکُنه , غیـرت ایکَشِه

جای مُهرمَندِه به تیگِس ولی هوشُم هِد بِس
کـــه چِطَو زیر میـلُمی زیــر عبا جام ایکَشِه





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/lory001




کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه

درخواست حذف اطلاعات



غزل لری بختیاری
***

کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه
رُک ایـواستِه مِنِه ریــم و رِکِه هِی وام ایکَشِه

عاشِقِس هرکی ایبـوهـه ایکُنِـه بُرگِـسِه خَـل
خُم ایفَهمُم که چِسِه ,نشقه ی ایکَشِه

تشنـه ی خیـن مُنن , رحــــم نـــدارن پَـلَلِس
خَوپَـلا دیـمِه کــه چا ـایه به زیــر پـام ایکَشِه

چی دوتــا نرگس کــالِس به خــدا شَرخَر نید
مُن جِلَو وَنــده و صدتــانـه ز ِ دینــدام ایکَشِه

آخـر ای گـور ِ گُــروهــده مُـنِـه مِن گـور ایـکُـنـه
سی یو مُن وَنده ز ِدینداس و چو بهرام ایکَشِه

ایـگُـوهِــــن از دل آدُم ایــوُریسـتِـه خــــواری
مُ نَــدونُـم پَ سیچه جَور دِل ِ نــام ایکَشِه

صحفه پُشت ِ سَر ِ مو نـاده که سِیلِس بِکُنین
بنیـرین بِس کــه چِطَو نـاز ِ گُل انـدام ایکَشِه

بـــاز آخـــــونــــد مَحَـــل زاغ مُنــه چُــو زِیــدِه
دست خُس نی چِکُنه , غیـرت ایکَشِه

جای مُهرمَندِه به تیگِس ولی هوشُم هِد بِس
کـــه چِطَو زیر میـلُمی زیــر عبا جام ایکَشِه





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/lory001




کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه

درخواست حذف اطلاعات



غزل لری بختیاری
***

کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه
رُک ایـواستِه مِنِه ریــم و رِکِه هِی وام ایکَشِه

عاشِقِس هرکی ایبـوهـه ایکُنِـه بُرگِـسِه خَـل
خُم ایفَهمُم که چِسِه ,نشقه ی ایکَشِه

تشنـه ی خیـن مُنن , رحــــم نـــدارن پَـلَلِس
خَوپَـلا دیـمِه کــه چا ـایه به زیــر پـام ایکَشِه

چی دوتــا نرگس کــالِس به خــدا شَرخَر نید
مُن جِلَو وَنــده و صدتــانـه ز ِ دینــدام ایکَشِه

آخـر ای گـور ِ گُــروهــده مُـنِـه مِن گـور ایـکُـنـه
سی یو مُن وَنده ز ِدینداس و چو بهرام ایکَشِه

ایـگُـوهِــــن از دل آدُم ایــوُریسـتِـه خــــواری
مُ نَــدونُـم پَ سیچه جَور دِل ِ نــام ایکَشِه

صحفه پُشت ِ سَر ِ مو نـاده که سِیلِس بِکُنین
بنیـرین بِس کــه چِطَو نـاز ِ گُل انـدام ایکَشِه

بـــاز آخـــــونــــد مَحَـــل زاغ مُنــه چُــو زِیــدِه
دست خُس نی چِکُنه , غیـرت ایکَشِه

جای مُهرمَندِه به تیگِس ولی هوشُم هِد بِس
کـــه چِطَو زیر میـلُمی زیــر عبا جام ایکَشِه





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/lory001




کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه

درخواست حذف اطلاعات



غزل لری بختیاری
***

کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه
رُک ایـواستِه مِنِه ریــم و رِکِه هِی وام ایکَشِه

عاشِقِس هرکی ایبـوهـه ایکُنِـه بُرگِـسِه خَـل
خُم ایفَهمُم که چِسِه ,نشقه ی ایکَشِه

تشنـه ی خیـن مُنن , رحــــم نـــدارن پَـلَلِس
خَوپَـلا دیـمِه کــه چا ـایه به زیــر پـام ایکَشِه

چی دوتــا نرگس کــالِس به خــدا شَرخَر نید
مُن جِلَو وَنــده و صدتــانـه ز ِ دینــدام ایکَشِه

آخـر ای گـور ِ گُــروهــده مُـنِـه مِن گـور ایـکُـنـه
سی یو مُن وَنده ز ِدینداس و چو بهرام ایکَشِه

ایـگُـوهِــــن از دل آدُم ایــوُریسـتِـه خــــواری
مُ نَــدونُـم پَ سیچه جَور دِل ِ نــام ایکَشِه

صحفه پُشت ِ سَر ِ مو نـاده که سِیلِس بِکُنین
بنیـرین بِس کــه چِطَو نـاز ِ گُل انـدام ایکَشِه

بـــاز آخـــــونــــد مَحَـــل زاغ مُنــه چُــو زِیــدِه
دست خُس نی چِکُنه , غیـرت ایکَشِه

جای مُهرمَندِه به تیگِس ولی هوشُم هِد بِس
کـــه چِطَو زیر میـلُمی زیــر عبا جام ایکَشِه





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/lory001




کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه

درخواست حذف اطلاعات



غزل لری بختیاری
***

کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه
رُک ایـواستِه مِنِه ریــم و رِکِه هِی وام ایکَشِه

عاشِقِس هرکی ایبـوهـه ایکُنِـه بُرگِـسِه خَـل
خُم ایفَهمُم که چِسِه ,نشقه ی ایکَشِه

تشنـه ی خیـن مُنن , رحــــم نـــدارن پَـلَلِس
خَوپَـلا دیـمِه کــه چا ـایه به زیــر پـام ایکَشِه

چی دوتــا نرگس کــالِس به خــدا شَرخَر نید
مُن جِلَو وَنــده و صدتــانـه ز ِ دینــدام ایکَشِه

آخـر ای گـور ِ گُــروهــده مُـنِـه مِن گـور ایـکُـنـه
سی یو مُن وَنده ز ِدینداس و چو بهرام ایکَشِه

ایـگُـوهِــــن از دل آدُم ایــوُریسـتِـه خــــواری
مُ نَــدونُـم پَ سیچه جَور دِل ِ نــام ایکَشِه

صحفه پُشت ِ سَر ِ مو نـاده که سِیلِس بِکُنین
بنیـرین بِس کــه چِطَو نـاز ِ گُل انـدام ایکَشِه

بـــاز آخـــــونــــد مَحَـــل زاغ مُنــه چُــو زِیــدِه
دست خُس نی چِکُنه , غیـرت ایکَشِه

جای مُهرمَندِه به تیگِس ولی هوشُم هِد بِس
کـــه چِطَو زیر میـلُمی زیــر عبا جام ایکَشِه





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/lory001




کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه

درخواست حذف اطلاعات



غزل لری بختیاری
***

کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه
رُک ایـواستِه مِنِه ریــم و رِکِه هِی وام ایکَشِه

عاشِقِس هرکی ایبـوهـه ایکُنِـه بُرگِـسِه خَـل
خُم ایفَهمُم که چِسِه ,نشقه ی ایکَشِه

تشنـه ی خیـن مُنن , رحــــم نـــدارن پَـلَلِس
خَوپَـلا دیـمِه کــه چا ـایه به زیــر پـام ایکَشِه

چی دوتــا نرگس کــالِس به خــدا شَرخَر نید
مُن جِلَو وَنــده و صدتــانـه ز ِ دینــدام ایکَشِه

آخـر ای گـور ِ گُــروهــده مُـنِـه مِن گـور ایـکُـنـه
سی یو مُن وَنده ز ِدینداس و چو بهرام ایکَشِه

ایـگُـوهِــــن از دل آدُم ایــوُریسـتِـه خــــواری
مُ نَــدونُـم پَ سیچه جَور دِل ِ نــام ایکَشِه

صحفه پُشت ِ سَر ِ مو نـاده که سِیلِس بِکُنین
بنیـرین بِس کــه چِطَو نـاز ِ گُل انـدام ایکَشِه

بـــاز آخـــــونــــد مَحَـــل زاغ مُنــه چُــو زِیــدِه
دست خُس نی چِکُنه , غیـرت ایکَشِه

جای مُهرمَندِه به تیگِس ولی هوشُم هِد بِس
کـــه چِطَو زیر میـلُمی زیــر عبا جام ایکَشِه





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/lory001




کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه

درخواست حذف اطلاعات



غزل لری بختیاری
***

کِلمِنِس کِـــردِه طَنـاف وَنـده بُـن ِ نـام ایکَشِه
رُک ایـواستِه مِنِه ریــم و رِکِه هِی وام ایکَشِه

عاشِقِس هرکی ایبـوهـه ایکُنِـه بُرگِـسِه خَـل
خُم ایفَهمُم که چِسِه ,نشقه ی ایکَشِه

تشنـه ی خیـن مُنن , رحــــم نـــدارن پَـلَلِس
خَوپَـلا دیـمِه کــه چا ـایه به زیــر پـام ایکَشِه

چی دوتــا نرگس کــالِس به خــدا شَرخَر نید
مُن جِلَو وَنــده و صدتــانـه ز ِ دینــدام ایکَشِه

آخـر ای گـور ِ گُــروهــده مُـنِـه مِن گـور ایـکُـنـه
سی یو مُن وَنده ز ِدینداس و چو بهرام ایکَشِه

ایـگُـوهِــــن از دل آدُم ایــوُریسـتِـه خــــواری
مُ نَــدونُـم پَ سیچه جَور دِل ِ نــام ایکَشِه

صحفه پُشت ِ سَر ِ مو نـاده که سِیلِس بِکُنین
بنیـرین بِس کــه چِطَو نـاز ِ گُل انـدام ایکَشِه

بـــاز آخـــــونــــد مَحَـــل زاغ مُنــه چُــو زِیــدِه
دست خُس نی چِکُنه , غیـرت ایکَشِه

جای مُهرمَندِه به تیگِس ولی هوشُم هِد بِس
کـــه چِطَو زیر میـلُمی زیــر عبا جام ایکَشِه





منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/lory001




ماه ایوان - ماه کیوان / منظومه نیمایی/

درخواست حذف اطلاعات



رفته بودم لب ِ بام
تا زیارت بکُنم خالِ سیاهی که به لب دارد مـاه
و ... هوایی بخورم...

بر سَر ِ سُفره ی شب
همه حاضر بودند اِلا مـاه

در پِی روئیت رویش حیران
کوچه پس کوچه ی شب را گشتم
اسب و وشق و پیکان را
حوت را
میزان را ... تا به ثُریا گشتم

سَر ِ آخـر ناچار
مُلتَمس روی به عقرب
گفتم ای ماه کجایی بخدا تب

نه که از رشک ثُریا نهان کردی روی
نکُند لج کردی ...
نه که چون حاجی پول که همسایه ی ماست
سفر ِ حج کردی ...
تو کجایی به درآ
نکُند بر سَر ِ راه ِ شیری
گشت ارشاد گرفتست تورا

هیچ مُشتاق نخواهد ز تو س یچی کرد...
خنده ای از نزدیک
خنده ای پُر ز ِ نشاط ازلی
از حیاط بغلی
همه ی رشته ی گفتار مرا قیچی کرد...

گرچه از خنده ی مجهول مُکدر گشتم
لیک چون برگشتم ...

ماه را موی پریشان لب ِ ایوان دیدم
کُفر را شاهد ایمان دیدم
رفتن و آمدن جان دیدم
ناز در نرگس فتان دیدم
بید را عاشق و لرزان دیدم
خویش را واله و حیران دیدم

نفسم... ساز ِ مُخالف می زد
خوره ای ... دین و دلم را می خورد
بُهت از پلک ترم می بارید

گفتم ای لرزه ی بر قامت بید
گفتم ای فتنه ی در چشم ِ سیاه

حاضرم اینکه به جانم ب م دردت را
خوب بُگذاشته ای بر سَر ِ کار ...
آسمانگردت را ...

گرچه موهای تو دارند رفاقت با باد
تا یدرمی گشتم
تا نگاهم به نگاهت افتاد
خُشک کردی پا را
دلدارا
مو بپوشان و نلرزان مارا

مسند ماه به کیوان باشد
نه به ایوان باشد

نکُند رشکِ ثُریا زمینگیرت کرد
جانِ من
رحم بکُن
نکُنی نابودم
دیدمش پاورچین
رفت دامن برچین
داخل ِ خانه و در پُشت سر ِ خود در بست
به صف ِ خاطره هایم پیوست
خنده ها کرد به این عشق هَوَس آلودم

گفتم ای ماه نَرو




منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/ماه-ایوان-ماه-کیوان-منظومه-نیمایی




ماه ایوان - ماه کیوان / منظومه نیمایی/

درخواست حذف اطلاعات



رفته بودم لب ِ بام
تا زیارت بکُنم خالِ سیاهی که به لب دارد مـاه
و ... هوایی بخورم...

بر سَر ِ سُفره ی شب
همه حاضر بودند اِلا مـاه

در پِی روئیت رویش حیران
کوچه پس کوچه ی شب را گشتم
اسب و وشق و پیکان را
حوت را
میزان را ... تا به ثُریا گشتم

سَر ِ آخـر ناچار
مُلتَمس روی به عقرب
گفتم ای ماه کجایی بخدا تب

نه که از رشک ثُریا نهان کردی روی
نکُند لج کردی ...
نه که چون حاجی پول که همسایه ی ماست
سفر ِ حج کردی ...
تو کجایی به درآ
نکُند بر سَر ِ راه ِ شیری
گشت ارشاد گرفتست تورا

هیچ مُشتاق نخواهد ز تو س یچی کرد...
خنده ای از نزدیک
خنده ای پُر ز ِ نشاط ازلی
از حیاط بغلی
همه ی رشته ی گفتار مرا قیچی کرد...

گرچه از خنده ی مجهول مُکدر گشتم
لیک چون برگشتم ...

ماه را موی پریشان لب ِ ایوان دیدم
کُفر را شاهد ایمان دیدم
رفتن و آمدن جان دیدم
ناز در نرگس فتان دیدم
بید را عاشق و لرزان دیدم
خویش را واله و حیران دیدم

نفسم... ساز ِ مُخالف می زد
خوره ای ... دین و دلم را می خورد
بُهت از پلک ترم می بارید

گفتم ای لرزه ی بر قامت بید
گفتم ای فتنه ی در چشم ِ سیاه

حاضرم اینکه به جانم ب م دردت را
خوب بُگذاشته ای بر سَر ِ کار ...
آسمانگردت را ...

گرچه موهای تو دارند رفاقت با باد
تا یدرمی گشتم
تا نگاهم به نگاهت افتاد
خُشک کردی پا را
دلدارا
مو بپوشان و نلرزان مارا

مسند ماه به کیوان باشد
نه به ایوان باشد

نکُند رشکِ ثُریا زمینگیرت کرد
جانِ من
رحم بکُن
نکُنی نابودم
دیدمش پاورچین
رفت دامن برچین
داخل ِ خانه و در پُشت سر ِ خود در بست
به صف ِ خاطره هایم پیوست
خنده ها کرد به این عشق هَوَس آلودم

گفتم ای ماه نَرو




منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/ماه-ایوان-ماه-کیوان-منظومه-نیمایی




ماه ایوان - ماه کیوان / منظومه نیمایی/

درخواست حذف اطلاعات



رفته بودم لب ِ بام
تا زیارت بکُنم خالِ سیاهی که به لب دارد مـاه
و ... هوایی بخورم...

بر سَر ِ سُفره ی شب
همه حاضر بودند اِلا مـاه

در پِی روئیت رویش حیران
کوچه پس کوچه ی شب را گشتم
اسب و وشق و پیکان را
حوت را
میزان را ... تا به ثُریا گشتم

سَر ِ آخـر ناچار
مُلتَمس روی به عقرب
گفتم ای ماه کجایی بخدا تب

نه که از رشک ثُریا نهان کردی روی
نکُند لج کردی ...
نه که چون حاجی پول که همسایه ی ماست
سفر ِ حج کردی ...
تو کجایی به درآ
نکُند بر سَر ِ راه ِ شیری
گشت ارشاد گرفتست تورا

هیچ مُشتاق نخواهد ز تو س یچی کرد...
خنده ای از نزدیک
خنده ای پُر ز ِ نشاط ازلی
از حیاط بغلی
همه ی رشته ی گفتار مرا قیچی کرد...

گرچه از خنده ی مجهول مُکدر گشتم
لیک چون برگشتم ...

ماه را موی پریشان لب ِ ایوان دیدم
کُفر را شاهد ایمان دیدم
رفتن و آمدن جان دیدم
ناز در نرگس فتان دیدم
بید را عاشق و لرزان دیدم
خویش را واله و حیران دیدم

نفسم... ساز ِ مُخالف می زد
خوره ای ... دین و دلم را می خورد
بُهت از پلک ترم می بارید

گفتم ای لرزه ی بر قامت بید
گفتم ای فتنه ی در چشم ِ سیاه

حاضرم اینکه به جانم ب م دردت را
خوب بُگذاشته ای بر سَر ِ کار ...
آسمانگردت را ...

گرچه موهای تو دارند رفاقت با باد
تا یدرمی گشتم
تا نگاهم به نگاهت افتاد
خُشک کردی پا را
دلدارا
مو بپوشان و نلرزان مارا

مسند ماه به کیوان باشد
نه به ایوان باشد

نکُند رشکِ ثُریا زمینگیرت کرد
جانِ من
رحم بکُن
نکُنی نابودم
دیدمش پاورچین
رفت دامن برچین
داخل ِ خانه و در پُشت سر ِ خود در بست
به صف ِ خاطره هایم پیوست
خنده ها کرد به این عشق هَوَس آلودم

گفتم ای ماه نَرو




منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/ماه-ایوان-ماه-کیوان-منظومه-نیمایی




ماه ایوان - ماه کیوان / منظومه نیمایی/

درخواست حذف اطلاعات



رفته بودم لب ِ بام
تا زیارت بکُنم خالِ سیاهی که به لب دارد مـاه
و ... هوایی بخورم...

بر سَر ِ سُفره ی شب
همه حاضر بودند اِلا مـاه

در پِی روئیت رویش حیران
کوچه پس کوچه ی شب را گشتم
اسب و وشق و پیکان را
حوت را
میزان را ... تا به ثُریا گشتم

سَر ِ آخـر ناچار
مُلتَمس روی به عقرب
گفتم ای ماه کجایی بخدا تب

نه که از رشک ثُریا نهان کردی روی
نکُند لج کردی ...
نه که چون حاجی پول که همسایه ی ماست
سفر ِ حج کردی ...
تو کجایی به درآ
نکُند بر سَر ِ راه ِ شیری
گشت ارشاد گرفتست تورا

هیچ مُشتاق نخواهد ز تو س یچی کرد...
خنده ای از نزدیک
خنده ای پُر ز ِ نشاط ازلی
از حیاط بغلی
همه ی رشته ی گفتار مرا قیچی کرد...

گرچه از خنده ی مجهول مُکدر گشتم
لیک چون برگشتم ...

ماه را موی پریشان لب ِ ایوان دیدم
کُفر را شاهد ایمان دیدم
رفتن و آمدن جان دیدم
ناز در نرگس فتان دیدم
بید را عاشق و لرزان دیدم
خویش را واله و حیران دیدم

نفسم... ساز ِ مُخالف می زد
خوره ای ... دین و دلم را می خورد
بُهت از پلک ترم می بارید

گفتم ای لرزه ی بر قامت بید
گفتم ای فتنه ی در چشم ِ سیاه

حاضرم اینکه به جانم ب م دردت را
خوب بُگذاشته ای بر سَر ِ کار ...
آسمانگردت را ...

گرچه موهای تو دارند رفاقت با باد
تا یدرمی گشتم
تا نگاهم به نگاهت افتاد
خُشک کردی پا را
دلدارا
مو بپوشان و نلرزان مارا

مسند ماه به کیوان باشد
نه به ایوان باشد

نکُند رشکِ ثُریا زمینگیرت کرد
جانِ من
رحم بکُن
نکُنی نابودم
دیدمش پاورچین
رفت دامن برچین
داخل ِ خانه و در پُشت سر ِ خود در بست
به صف ِ خاطره هایم پیوست
خنده ها کرد به این عشق هَوَس آلودم

گفتم ای ماه نَرو




منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/ماه-ایوان-ماه-کیوان-منظومه-نیمایی




ماه ایوان - ماه کیوان / منظومه نیمایی/

درخواست حذف اطلاعات



رفته بودم لب ِ بام
تا زیارت بکُنم خالِ سیاهی که به لب دارد مـاه
و ... هوایی بخورم...

بر سَر ِ سُفره ی شب
همه حاضر بودند اِلا مـاه

در پِی روئیت رویش حیران
کوچه پس کوچه ی شب را گشتم
اسب و وشق و پیکان را
حوت را
میزان را ... تا به ثُریا گشتم

سَر ِ آخـر ناچار
مُلتَمس روی به عقرب
گفتم ای ماه کجایی بخدا تب

نه که از رشک ثُریا نهان کردی روی
نکُند لج کردی ...
نه که چون حاجی پول که همسایه ی ماست
سفر ِ حج کردی ...
تو کجایی به درآ
نکُند بر سَر ِ راه ِ شیری
گشت ارشاد گرفتست تورا

هیچ مُشتاق نخواهد ز تو س یچی کرد...
خنده ای از نزدیک
خنده ای پُر ز ِ نشاط ازلی
از حیاط بغلی
همه ی رشته ی گفتار مرا قیچی کرد...

گرچه از خنده ی مجهول مُکدر گشتم
لیک چون برگشتم ...

ماه را موی پریشان لب ِ ایوان دیدم
کُفر را شاهد ایمان دیدم
رفتن و آمدن جان دیدم
ناز در نرگس فتان دیدم
بید را عاشق و لرزان دیدم
خویش را واله و حیران دیدم

نفسم... ساز ِ مُخالف می زد
خوره ای ... دین و دلم را می خورد
بُهت از پلک ترم می بارید

گفتم ای لرزه ی بر قامت بید
گفتم ای فتنه ی در چشم ِ سیاه

حاضرم اینکه به جانم ب م دردت را
خوب بُگذاشته ای بر سَر ِ کار ...
آسمانگردت را ...

گرچه موهای تو دارند رفاقت با باد
تا یدرمی گشتم
تا نگاهم به نگاهت افتاد
خُشک کردی پا را
دلدارا
مو بپوشان و نلرزان مارا

مسند ماه به کیوان باشد
نه به ایوان باشد

نکُند رشکِ ثُریا زمینگیرت کرد
جانِ من
رحم بکُن
نکُنی نابودم
دیدمش پاورچین
رفت دامن برچین
داخل ِ خانه و در پُشت سر ِ خود در بست
به صف ِ خاطره هایم پیوست
خنده ها کرد به این عشق هَوَس آلودم

گفتم ای ماه نَرو




منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/ماه-ایوان-ماه-کیوان-منظومه-نیمایی




ماه ایوان - ماه کیوان / منظومه نیمایی/

درخواست حذف اطلاعات



رفته بودم لب ِ بام
تا زیارت بکُنم خالِ سیاهی که به لب دارد مـاه
و ... هوایی بخورم...

بر سَر ِ سُفره ی شب
همه حاضر بودند اِلا مـاه

در پِی روئیت رویش حیران
کوچه پس کوچه ی شب را گشتم
اسب و وشق و پیکان را
حوت را
میزان را ... تا به ثُریا گشتم

سَر ِ آخـر ناچار
مُلتَمس روی به عقرب
گفتم ای ماه کجایی بخدا تب

نه که از رشک ثُریا نهان کردی روی
نکُند لج کردی ...
نه که چون حاجی پول که همسایه ی ماست
سفر ِ حج کردی ...
تو کجایی به درآ
نکُند بر سَر ِ راه ِ شیری
گشت ارشاد گرفتست تورا

هیچ مُشتاق نخواهد ز تو س یچی کرد...
خنده ای از نزدیک
خنده ای پُر ز ِ نشاط ازلی
از حیاط بغلی
همه ی رشته ی گفتار مرا قیچی کرد...

گرچه از خنده ی مجهول مُکدر گشتم
لیک چون برگشتم ...

ماه را موی پریشان لب ِ ایوان دیدم
کُفر را شاهد ایمان دیدم
رفتن و آمدن جان دیدم
ناز در نرگس فتان دیدم
بید را عاشق و لرزان دیدم
خویش را واله و حیران دیدم

نفسم... ساز ِ مُخالف می زد
خوره ای ... دین و دلم را می خورد
بُهت از پلک ترم می بارید

گفتم ای لرزه ی بر قامت بید
گفتم ای فتنه ی در چشم ِ سیاه

حاضرم اینکه به جانم ب م دردت را
خوب بُگذاشته ای بر سَر ِ کار ...
آسمانگردت را ...

گرچه موهای تو دارند رفاقت با باد
تا یدرمی گشتم
تا نگاهم به نگاهت افتاد
خُشک کردی پا را
دلدارا
مو بپوشان و نلرزان مارا

مسند ماه به کیوان باشد
نه به ایوان باشد

نکُند رشکِ ثُریا زمینگیرت کرد
جانِ من
رحم بکُن
نکُنی نابودم
دیدمش پاورچین
رفت دامن برچین
داخل ِ خانه و در پُشت سر ِ خود در بست
به صف ِ خاطره هایم پیوست
خنده ها کرد به این عشق هَوَس آلودم

گفتم ای ماه نَرو




منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/ماه-ایوان-ماه-کیوان-منظومه-نیمایی




ماه ایوان - ماه کیوان / منظومه نیمایی/

درخواست حذف اطلاعات



رفته بودم لب ِ بام
تا زیارت بکُنم خالِ سیاهی که به لب دارد مـاه
و ... هوایی بخورم...

بر سَر ِ سُفره ی شب
همه حاضر بودند اِلا مـاه

در پِی روئیت رویش حیران
کوچه پس کوچه ی شب را گشتم
اسب و وشق و پیکان را
حوت را
میزان را ... تا به ثُریا گشتم

سَر ِ آخـر ناچار
مُلتَمس روی به عقرب
گفتم ای ماه کجایی بخدا تب

نه که از رشک ثُریا نهان کردی روی
نکُند لج کردی ...
نه که چون حاجی پول که همسایه ی ماست
سفر ِ حج کردی ...
تو کجایی به درآ
نکُند بر سَر ِ راه ِ شیری
گشت ارشاد گرفتست تورا

هیچ مُشتاق نخواهد ز تو س یچی کرد...
خنده ای از نزدیک
خنده ای پُر ز ِ نشاط ازلی
از حیاط بغلی
همه ی رشته ی گفتار مرا قیچی کرد...

گرچه از خنده ی مجهول مُکدر گشتم
لیک چون برگشتم ...

ماه را موی پریشان لب ِ ایوان دیدم
کُفر را شاهد ایمان دیدم
رفتن و آمدن جان دیدم
ناز در نرگس فتان دیدم
بید را عاشق و لرزان دیدم
خویش را واله و حیران دیدم

نفسم... ساز ِ مُخالف می زد
خوره ای ... دین و دلم را می خورد
بُهت از پلک ترم می بارید

گفتم ای لرزه ی بر قامت بید
گفتم ای فتنه ی در چشم ِ سیاه

حاضرم اینکه به جانم ب م دردت را
خوب بُگذاشته ای بر سَر ِ کار ...
آسمانگردت را ...

گرچه موهای تو دارند رفاقت با باد
تا یدرمی گشتم
تا نگاهم به نگاهت افتاد
خُشک کردی پا را
دلدارا
مو بپوشان و نلرزان مارا

مسند ماه به کیوان باشد
نه به ایوان باشد

نکُند رشکِ ثُریا زمینگیرت کرد
جانِ من
رحم بکُن
نکُنی نابودم
دیدمش پاورچین
رفت دامن برچین
داخل ِ خانه و در پُشت سر ِ خود در بست
به صف ِ خاطره هایم پیوست
خنده ها کرد به این عشق هَوَس آلودم

گفتم ای ماه نَرو




منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/ماه-ایوان-ماه-کیوان-منظومه-نیمایی




ماه ایوان - ماه کیوان / منظومه نیمایی/

درخواست حذف اطلاعات



رفته بودم لب ِ بام
تا زیارت بکُنم خالِ سیاهی که به لب دارد مـاه
و ... هوایی بخورم...

بر سَر ِ سُفره ی شب
همه حاضر بودند اِلا مـاه

در پِی روئیت رویش حیران
کوچه پس کوچه ی شب را گشتم
اسب و وشق و پیکان را
حوت را
میزان را ... تا به ثُریا گشتم

سَر ِ آخـر ناچار
مُلتَمس روی به عقرب
گفتم ای ماه کجایی بخدا تب

نه که از رشک ثُریا نهان کردی روی
نکُند لج کردی ...
نه که چون حاجی پول که همسایه ی ماست
سفر ِ حج کردی ...
تو کجایی به درآ
نکُند بر سَر ِ راه ِ شیری
گشت ارشاد گرفتست تورا

هیچ مُشتاق نخواهد ز تو س یچی کرد...
خنده ای از نزدیک
خنده ای پُر ز ِ نشاط ازلی
از حیاط بغلی
همه ی رشته ی گفتار مرا قیچی کرد...

گرچه از خنده ی مجهول مُکدر گشتم
لیک چون برگشتم ...

ماه را موی پریشان لب ِ ایوان دیدم
کُفر را شاهد ایمان دیدم
رفتن و آمدن جان دیدم
ناز در نرگس فتان دیدم
بید را عاشق و لرزان دیدم
خویش را واله و حیران دیدم

نفسم... ساز ِ مُخالف می زد
خوره ای ... دین و دلم را می خورد
بُهت از پلک ترم می بارید

گفتم ای لرزه ی بر قامت بید
گفتم ای فتنه ی در چشم ِ سیاه

حاضرم اینکه به جانم ب م دردت را
خوب بُگذاشته ای بر سَر ِ کار ...
آسمانگردت را ...

گرچه موهای تو دارند رفاقت با باد
تا یدرمی گشتم
تا نگاهم به نگاهت افتاد
خُشک کردی پا را
دلدارا
مو بپوشان و نلرزان مارا

مسند ماه به کیوان باشد
نه به ایوان باشد

نکُند رشکِ ثُریا زمینگیرت کرد
جانِ من
رحم بکُن
نکُنی نابودم
دیدمش پاورچین
رفت دامن برچین
داخل ِ خانه و در پُشت سر ِ خود در بست
به صف ِ خاطره هایم پیوست
خنده ها کرد به این عشق هَوَس آلودم

گفتم ای ماه نَرو




منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/ماه-ایوان-ماه-کیوان-منظومه-نیمایی




هرچه هستید , به خودتان ایمان داشته باشید

درخواست حذف اطلاعات

ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â„ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âˆãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â˜ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â›ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âŒãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â†ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âšãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯

✳️✍️ در ابتدا باید شعر را به عنوان یک هنر قبول کرد. هنری که یک انسان آنرا خلق می کند . انسانی که یکی از بیشمار متغیرها در دنیایی هست که به دنیای متغیرها معروف است . برای این میگوییم دنیای متغیرها که هرکدام از این متغیرها ساخته و پرداخته ی تناسب ها هستند . یعنی ما در دنیایی زندگی می کنیم که نسبیت بر آن حاکم است . نسبیتی که باعث ایجاد اینهمه متغیر شده است . پس انسان یک متغیری هست در میان بیشمار متغیر دیگر که همه را یکجا جهان متغیرها می نامیم .
✳️ ✍️فعلن کاری با جهان متغیرها نداریم . بلکه میخواهیم در مورد یکی از متغیرها که انسان نام دارد و می تواند این انسان , شاعر هم باشد بحث کنیم .
انسانها موجوداتی اجتماعی هستند . آنچه موجب اجتماعی شدن انسانها شده است نیازهای اولیه هست . ولی با وجود اجتماعی بودن هیچ دو انسانی شبیه هم نیست . منظورم شباهت ظاهری نیست . بلکه عمق و بعد شخصیتی ست . اگرچه خیلی از شباهت ها هم صد در صدی نیستند .

✳️ آن چیزهایی که در شکل گیری تیپ های شخصیتی نقش دارند و باعث متمایز شدن انسانها از همدیگر می شود بسیار متنوع هستند .
✍️ اول ت هست . نگی و مردانگی , همین نگی و مردانگی هم متغیر هست . یعنی همه ی مردان و همه ی ن به یک اندازه دارای نگی و مردانگی نیستند . تازه ت سومی هم بین زن و مرد بودن وجود دارد . که خصوصیات مردانگی و نگی را درهم دارند .
انسانها شاید به ظاهر در برخی امور شبیه به هم باشند ولی این شباهت ها فقط برداشتی از شباهت های ظاهری آنهاست . سطح آگاهی در میان همه ی انسانها به یک اندازه نیست . شخصیت انسانها علاوه بر آنچه خصوصیات وراثتی و ژنتیکی می نامیم ساخته و پرداخته ی ت - سطح سواد - محیط زیست - فرهنگ و سنن - اعتقادات مذهبی - ووووو....هم است .
✳️ حالا این انسان مد نظر ما , می تواند شاعر هم باشد . گفتیم که شعر یک هنر کلامی است و هر هنری دارای اصول و قواعدیست که این اصول و قواعد , آمده اند تا قابلیت آموزش به آن هنر بدهند. وقتی میگوییم قواعد , یعنی هم می توانیم آنرا یاد بگیریم و هم به دیگران آموزش بدهیم .

✳️✍️ اینکه چرا من شعر میگویم . و چرا در یک هنر کلامی بنام شعر قلم میزنم دلیل واضحی دارد . چون (من) یک انسانم . انسانی متفاوت از سایر انسانها . و دیگران هم در تقابل با من , به همین شکل متفاوتند .پس هر انسانی و در اینجا بهتر است که بگوییم هر شاعری , دنیایی متفاوت از دیگر شاعران و کلن انسانها دارد .
✳️ انسان جمیع اضداد است . در عین خوب بودن می تواند بد هم باشد . در عین محبت می تواند نارو هم بزند . ووووو . / شما شعر میگویید چون لبریز از حُب و بُغض ها _ رضایت ها و عدم رضایت ها _ بیم ها و امیدها _ وووو .... هستید .
✳️✍️ کلن هنرمند میکوشد که خودش را به هنر تبدیل کند .شاعر می کوشد که خودش را به شعر تبدیل کند . و شما می کوشید تا خودتان را به شعر تبدیل کنید . شعری که احساسات شما را به نمایش میگذارد . شعری که بیم و امیدهای شما را فریاد میزند . شعری که رضایت و عدم رضایت های شما را می نمایاند .
✳️ ✍️ کلن شما میکوشید که پنجره ای باز کنید که هر پای آن ایستاد به تناسب پنجره ای که شما گشوده اید بتواند چشم اندازهای دنیای ناپیدای شما را در آن ببیند .

✳️ حالا برای اینکه بتوانیم خودمان را به شعر تبدیل کنیم تا دیگران با خواندن اشعارمان دنیای درون ما را ببینند , نیازمند شناخت اصول و قواعدی هستیم که برای هنری بنام شعر در نظر گرفته شده است .
✳️ وقتی میگوییم قاعده و از قواعد صحبت می کنیم یعنی اینکه از یک نظم ی داریم حرف میزنیم . اکثر نیمایی سرایان در اشعار نیمایی شان قاعده ای که نشان دهنده ی نظمی تعریف شده باشد را ندارند .
✍️ و این مشکل اکثریت غالب نیمایی سرایان حال و حاضر کشور است .

✳️ اگر بصورت حرفه ای به دنبال شعر و شاعری هستید باید خیلی مواظب طبع و قلم تان باشید .باید همیشه مشعل تازه جویی و نو طلبی و رسیدن به شناخت بیشتر از خود و جهان را در خودمان روشن نگهداریم .

✍️ تکبر و خودبرتربینی در هنر جایگاهی ندارد . باید یاد بگیریم که از بالا به دیگران نگاه نکنیم .

✳️ چه تضمینی باید وجود داشته باشد و به چه ی باید تضمین بدهیم که بعد از ارتقاء در شعر و شاعری و رسیدن به جایگاهی که از آن لذت می بریم, مسحور تعریف و تمجیدهایی که از ما می شود نشویم و از بالا به دیگران نگاه نکند ؟

✳️ هیچ اتفاقی بصورت آنی رخ نمیدهد .هیچ رفتاری هم یکدفعه عوض نمی شود . تغییر و دگرگونی به هر دو سمت خیر و شر به آرامی شکل میگیرد .

✳️ منظورم از تضمین دادن . تضمین دادن به دیگران نیست . بلکه عهدیست که خود شاعر با خودش می بندد . عهدی که در کنج ذهن و قلب او ثبت می شود .

✳️ شاعر باید همیشه یک نوآموز بماند . منظورم از نوآموز ( شناخت و آموختن نوتر از خود و جهان است ) انسان موجودیست که لازم هست هرچندوقت یکبار ذهن او پوست بیندازد . شاعر هم همینطور .

✳️ گاه گم شدن در تملق های دیگران جلو پوست انداختن تازه به تازه ی ذهنمان را از ما می گیرد .

✳️ البته اینکه من شاعر چقدر اشتیاق برای پوست انداختن های مکرر دارم به اراده ی خودم و عهدی که با خودم می بندم بستگی دارد .

✳️ این جهان , جهان ناشناخته ها هم هست . با این وجود از آنچه علوم بشری در عرصه های گوناگون شناختی در اختیارمان قرار داده اند هم غافلیم .

✳️ در شعر , زمان هم مطرح است . بعد از هر پوست انداختن دیگر شما آن شاعر قبلی نیستید .

✳️ یادمان باشد که مکمل شاعری نویسندگیست .سعی کنید داستان هم بخوانید و داستان هم بنویسید . رمان نویسی به شما دیالوگ نویسی را یاد میدهد .به شما تصوی ردازی را یاد میدهد . به شما صحنه آرایی را یاد میدهد . شما باید یاد بگیرید در درون اشیا نفوذ کنید .در درون حالات متغیر شخصیتی انسانها نفوذ کنید .

✳️ ✍️ شعر , فرزند نظم هست .
✍️ یعنی در ابتدا نظم وجود داشته و بعدها از دل نظم شعر بیرون آمده است .
تخیل یا واقع ت و یا وافع گریز , تفاوت نظم با شعر در درصد بکارگیری یکی از این دوست . در ضمن , هر نظمی رگه هایی از شعریت دارد و هر شعری ریشه هایی در نظم

✳️ آنچه برای یک شاعر ضروریست و باید عادت او بشود همراه بودن خودش با خودش هست . یعنی آگاهانه به احساسات و عواطف خودش نگاه کند . یعنی در کنار لحظه به لحظه ی بودن های خودش باشد .

✳️ هم در نویسندگی و هم در نقاشی و طراحی و ... ما یاد میگیریم که تصورات و تجسمات خودمان را رونمایی کنیم . کلن هنر به هر شکلی که باشد میکوشد که بستری فراهم کند تا بتوانیم بواسطه ی آن ادراکات و احساسات و تصورات و تجسمات خودمان را از خودمان و از محیط و از دیگران و از دنیایی که بستر ظهور و حضور ما بوده است را بازآفرینی کنیم تا بتوانیم رسانه ای باشیم برای ارائه ی جهان بینی مان به دیگران , همان دیگرانی که هر کدامشان یک جهان ناشناخته برای ما هستند . و ما هنر دیگران را ارج می نهیم چون دریچه ای است که بواسطه ی آن می توانیم به دنیای دیگران سرک بکشیم .

✳️ اینکه دیگران به هنر ما اهمیت میدهند یا نمیدهند چندان مهم نیست . اگرچه روح ما را معذب می کند و آزردگی به دنبال دارد ولی نباید بگذاریم باعث بشود پنجره ای را که بواسطه ی هنر گشوده ایم را ببندیم . اگر تمام انسانهای هم روزگار ما به هنر ما اهمیت هم ندهند بازهم چیزی تغییر نخواهد کرد . زیرا امکان دارد هنر شما باب میل مردمانی باشد که در آینده انتظار هنر شما را می کشند . و دنیا را آنطوری حس کنند که شما حس میکردید و به احساس و ادراکات شما نزدیکتر باشند ..

✳️ بعد از چند قرن تازه بیدل دهلوی دارد در میان ادبای ایرانی مطرح می شود . پس هر هنری برای دیده شدن نیازمند بستر زمانی هم هست . شما کارتان را انجام بدهید . سعی کنید خودتان را با تمام علایق و حب و بغض ها و بیم ها و امیدها و رضایت ها و عدم رضایت هایتان و کلن جهانبینی که دارید به هنر تبدیل کنید .

✳️ هر هنرمندی در ابتدای هر هنری مقلد است .مقلد بودن در ابتدای هر هنری ایراد ندارد . ولی مقلد ماندن در یک هنر بله . ما از هنر دیگران تقلید می کنیم تا چم و خم آن هنر را فرابگیریم . ولی وقتی یاد گرفتیم نباید طبق جهانبینی دیگران هنرآفرینی کنیم . بلکه باید آن هنر را در راستای به تصویر کشیدن جهانبینی خودمان بخدمت بگیریم .

✍️ 99 درصد انگیزه در خود شماست . فقط یک درصد آن به توجه دیگران ارتباط دارد . 99 درصد را فدای یک درصد نکنید .

✳️ آیا فردوسی ( شاهنامه ) را با انگیزه ای که در خودش ایجاد کرده بود سرود یا بواسطه ی انگیزه ای که دیگران در او ایجاد د .؟؟؟ او برای شاهنامه سی سال از عمر خودش را هزینه کرد .تمام اموال و املاک پدری اش را هزینه کرد .این چه انگیزه ی قوی بود که فردوسی را چنین بر می انگیخت که عمر و اموال خودش را صرف خلق یک اثر حماسی کند؟از لحاظ روانشناسی فقط یک عامل قوی هست که چنین انگیزه ی قوی در فردوسی ایجاد کرده است . آن عامل قوی احساس حقارتی بود که از غرور پامال شده ی ایرانیان بعد از یورش اعراب به ایران و به برده گرفتن ایرانیان در او شعله ور بود . او فقط و فقط برای خاموش این آتشفشانی که در درون او فوران میکرد دستبکار نظم شاهنامه شد . او به دنبال این نبود که دیگران به او اهمیت میدهند یا خیر . او فقط میخواست درد خودش را تسکین دهد







منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/هرچه-هستید-به-خودتان-ایمان-داشته-باشید




هرچه هستید , به خودتان ایمان داشته باشید

درخواست حذف اطلاعات

ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â„ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âˆãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â˜ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â›ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âŒãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â†ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âšãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯

✳️✍️ در ابتدا باید شعر را به عنوان یک هنر قبول کرد. هنری که یک انسان آنرا خلق می کند . انسانی که یکی از بیشمار متغیرها در دنیایی هست که به دنیای متغیرها معروف است . برای این میگوییم دنیای متغیرها که هرکدام از این متغیرها ساخته و پرداخته ی تناسب ها هستند . یعنی ما در دنیایی زندگی می کنیم که نسبیت بر آن حاکم است . نسبیتی که باعث ایجاد اینهمه متغیر شده است . پس انسان یک متغیری هست در میان بیشمار متغیر دیگر که همه را یکجا جهان متغیرها می نامیم .
✳️ ✍️فعلن کاری با جهان متغیرها نداریم . بلکه میخواهیم در مورد یکی از متغیرها که انسان نام دارد و می تواند این انسان , شاعر هم باشد بحث کنیم .
انسانها موجوداتی اجتماعی هستند . آنچه موجب اجتماعی شدن انسانها شده است نیازهای اولیه هست . ولی با وجود اجتماعی بودن هیچ دو انسانی شبیه هم نیست . منظورم شباهت ظاهری نیست . بلکه عمق و بعد شخصیتی ست . اگرچه خیلی از شباهت ها هم صد در صدی نیستند .

✳️ آن چیزهایی که در شکل گیری تیپ های شخصیتی نقش دارند و باعث متمایز شدن انسانها از همدیگر می شود بسیار متنوع هستند .
✍️ اول ت هست . نگی و مردانگی , همین نگی و مردانگی هم متغیر هست . یعنی همه ی مردان و همه ی ن به یک اندازه دارای نگی و مردانگی نیستند . تازه ت سومی هم بین زن و مرد بودن وجود دارد . که خصوصیات مردانگی و نگی را درهم دارند .
انسانها شاید به ظاهر در برخی امور شبیه به هم باشند ولی این شباهت ها فقط برداشتی از شباهت های ظاهری آنهاست . سطح آگاهی در میان همه ی انسانها به یک اندازه نیست . شخصیت انسانها علاوه بر آنچه خصوصیات وراثتی و ژنتیکی می نامیم ساخته و پرداخته ی ت - سطح سواد - محیط زیست - فرهنگ و سنن - اعتقادات مذهبی - ووووو....هم است .
✳️ حالا این انسان مد نظر ما , می تواند شاعر هم باشد . گفتیم که شعر یک هنر کلامی است و هر هنری دارای اصول و قواعدیست که این اصول و قواعد , آمده اند تا قابلیت آموزش به آن هنر بدهند. وقتی میگوییم قواعد , یعنی هم می توانیم آنرا یاد بگیریم و هم به دیگران آموزش بدهیم .

✳️✍️ اینکه چرا من شعر میگویم . و چرا در یک هنر کلامی بنام شعر قلم میزنم دلیل واضحی دارد . چون (من) یک انسانم . انسانی متفاوت از سایر انسانها . و دیگران هم در تقابل با من , به همین شکل متفاوتند .پس هر انسانی و در اینجا بهتر است که بگوییم هر شاعری , دنیایی متفاوت از دیگر شاعران و کلن انسانها دارد .
✳️ انسان جمیع اضداد است . در عین خوب بودن می تواند بد هم باشد . در عین محبت می تواند نارو هم بزند . ووووو . / شما شعر میگویید چون لبریز از حُب و بُغض ها _ رضایت ها و عدم رضایت ها _ بیم ها و امیدها _ وووو .... هستید .
✳️✍️ کلن هنرمند میکوشد که خودش را به هنر تبدیل کند .شاعر می کوشد که خودش را به شعر تبدیل کند . و شما می کوشید تا خودتان را به شعر تبدیل کنید . شعری که احساسات شما را به نمایش میگذارد . شعری که بیم و امیدهای شما را فریاد میزند . شعری که رضایت و عدم رضایت های شما را می نمایاند .
✳️ ✍️ کلن شما میکوشید که پنجره ای باز کنید که هر پای آن ایستاد به تناسب پنجره ای که شما گشوده اید بتواند چشم اندازهای دنیای ناپیدای شما را در آن ببیند .

✳️ حالا برای اینکه بتوانیم خودمان را به شعر تبدیل کنیم تا دیگران با خواندن اشعارمان دنیای درون ما را ببینند , نیازمند شناخت اصول و قواعدی هستیم که برای هنری بنام شعر در نظر گرفته شده است .
✳️ وقتی میگوییم قاعده و از قواعد صحبت می کنیم یعنی اینکه از یک نظم ی داریم حرف میزنیم . اکثر نیمایی سرایان در اشعار نیمایی شان قاعده ای که نشان دهنده ی نظمی تعریف شده باشد را ندارند .
✍️ و این مشکل اکثریت غالب نیمایی سرایان حال و حاضر کشور است .

✳️ اگر بصورت حرفه ای به دنبال شعر و شاعری هستید باید خیلی مواظب طبع و قلم تان باشید .باید همیشه مشعل تازه جویی و نو طلبی و رسیدن به شناخت بیشتر از خود و جهان را در خودمان روشن نگهداریم .

✍️ تکبر و خودبرتربینی در هنر جایگاهی ندارد . باید یاد بگیریم که از بالا به دیگران نگاه نکنیم .

✳️ چه تضمینی باید وجود داشته باشد و به چه ی باید تضمین بدهیم که بعد از ارتقاء در شعر و شاعری و رسیدن به جایگاهی که از آن لذت می بریم, مسحور تعریف و تمجیدهایی که از ما می شود نشویم و از بالا به دیگران نگاه نکند ؟

✳️ هیچ اتفاقی بصورت آنی رخ نمیدهد .هیچ رفتاری هم یکدفعه عوض نمی شود . تغییر و دگرگونی به هر دو سمت خیر و شر به آرامی شکل میگیرد .

✳️ منظورم از تضمین دادن . تضمین دادن به دیگران نیست . بلکه عهدیست که خود شاعر با خودش می بندد . عهدی که در کنج ذهن و قلب او ثبت می شود .

✳️ شاعر باید همیشه یک نوآموز بماند . منظورم از نوآموز ( شناخت و آموختن نوتر از خود و جهان است ) انسان موجودیست که لازم هست هرچندوقت یکبار ذهن او پوست بیندازد . شاعر هم همینطور .

✳️ گاه گم شدن در تملق های دیگران جلو پوست انداختن تازه به تازه ی ذهنمان را از ما می گیرد .

✳️ البته اینکه من شاعر چقدر اشتیاق برای پوست انداختن های مکرر دارم به اراده ی خودم و عهدی که با خودم می بندم بستگی دارد .

✳️ این جهان , جهان ناشناخته ها هم هست . با این وجود از آنچه علوم بشری در عرصه های گوناگون شناختی در اختیارمان قرار داده اند هم غافلیم .

✳️ در شعر , زمان هم مطرح است . بعد از هر پوست انداختن دیگر شما آن شاعر قبلی نیستید .

✳️ یادمان باشد که مکمل شاعری نویسندگیست .سعی کنید داستان هم بخوانید و داستان هم بنویسید . رمان نویسی به شما دیالوگ نویسی را یاد میدهد .به شما تصوی ردازی را یاد میدهد . به شما صحنه آرایی را یاد میدهد . شما باید یاد بگیرید در درون اشیا نفوذ کنید .در درون حالات متغیر شخصیتی انسانها نفوذ کنید .

✳️ ✍️ شعر , فرزند نظم هست .
✍️ یعنی در ابتدا نظم وجود داشته و بعدها از دل نظم شعر بیرون آمده است .
تخیل یا واقع ت و یا وافع گریز , تفاوت نظم با شعر در درصد بکارگیری یکی از این دوست . در ضمن , هر نظمی رگه هایی از شعریت دارد و هر شعری ریشه هایی در نظم

✳️ آنچه برای یک شاعر ضروریست و باید عادت او بشود همراه بودن خودش با خودش هست . یعنی آگاهانه به احساسات و عواطف خودش نگاه کند . یعنی در کنار لحظه به لحظه ی بودن های خودش باشد .

✳️ هم در نویسندگی و هم در نقاشی و طراحی و ... ما یاد میگیریم که تصورات و تجسمات خودمان را رونمایی کنیم . کلن هنر به هر شکلی که باشد میکوشد که بستری فراهم کند تا بتوانیم بواسطه ی آن ادراکات و احساسات و تصورات و تجسمات خودمان را از خودمان و از محیط و از دیگران و از دنیایی که بستر ظهور و حضور ما بوده است را بازآفرینی کنیم تا بتوانیم رسانه ای باشیم برای ارائه ی جهان بینی مان به دیگران , همان دیگرانی که هر کدامشان یک جهان ناشناخته برای ما هستند . و ما هنر دیگران را ارج می نهیم چون دریچه ای است که بواسطه ی آن می توانیم به دنیای دیگران سرک بکشیم .

✳️ اینکه دیگران به هنر ما اهمیت میدهند یا نمیدهند چندان مهم نیست . اگرچه روح ما را معذب می کند و آزردگی به دنبال دارد ولی نباید بگذاریم باعث بشود پنجره ای را که بواسطه ی هنر گشوده ایم را ببندیم . اگر تمام انسانهای هم روزگار ما به هنر ما اهمیت هم ندهند بازهم چیزی تغییر نخواهد کرد . زیرا امکان دارد هنر شما باب میل مردمانی باشد که در آینده انتظار هنر شما را می کشند . و دنیا را آنطوری حس کنند که شما حس میکردید و به احساس و ادراکات شما نزدیکتر باشند ..

✳️ بعد از چند قرن تازه بیدل دهلوی دارد در میان ادبای ایرانی مطرح می شود . پس هر هنری برای دیده شدن نیازمند بستر زمانی هم هست . شما کارتان را انجام بدهید . سعی کنید خودتان را با تمام علایق و حب و بغض ها و بیم ها و امیدها و رضایت ها و عدم رضایت هایتان و کلن جهانبینی که دارید به هنر تبدیل کنید .

✳️ هر هنرمندی در ابتدای هر هنری مقلد است .مقلد بودن در ابتدای هر هنری ایراد ندارد . ولی مقلد ماندن در یک هنر بله . ما از هنر دیگران تقلید می کنیم تا چم و خم آن هنر را فرابگیریم . ولی وقتی یاد گرفتیم نباید طبق جهانبینی دیگران هنرآفرینی کنیم . بلکه باید آن هنر را در راستای به تصویر کشیدن جهانبینی خودمان بخدمت بگیریم .

✍️ 99 درصد انگیزه در خود شماست . فقط یک درصد آن به توجه دیگران ارتباط دارد . 99 درصد را فدای یک درصد نکنید .

✳️ آیا فردوسی ( شاهنامه ) را با انگیزه ای که در خودش ایجاد کرده بود سرود یا بواسطه ی انگیزه ای که دیگران در او ایجاد د .؟؟؟ او برای شاهنامه سی سال از عمر خودش را هزینه کرد .تمام اموال و املاک پدری اش را هزینه کرد .این چه انگیزه ی قوی بود که فردوسی را چنین بر می انگیخت که عمر و اموال خودش را صرف خلق یک اثر حماسی کند؟از لحاظ روانشناسی فقط یک عامل قوی هست که چنین انگیزه ی قوی در فردوسی ایجاد کرده است . آن عامل قوی احساس حقارتی بود که از غرور پامال شده ی ایرانیان بعد از یورش اعراب به ایران و به برده گرفتن ایرانیان در او شعله ور بود . او فقط و فقط برای خاموش این آتشفشانی که در درون او فوران میکرد دستبکار نظم شاهنامه شد . او به دنبال این نبود که دیگران به او اهمیت میدهند یا خیر . او فقط میخواست درد خودش را تسکین دهد







منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/هرچه-هستید-به-خودتان-ایمان-داشته-باشید




هرچه هستید , به خودتان ایمان داشته باشید

درخواست حذف اطلاعات

ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â„ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âˆãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â˜ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â›ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âŒãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â†ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âšãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯

✳️✍️ در ابتدا باید شعر را به عنوان یک هنر قبول کرد. هنری که یک انسان آنرا خلق می کند . انسانی که یکی از بیشمار متغیرها در دنیایی هست که به دنیای متغیرها معروف است . برای این میگوییم دنیای متغیرها که هرکدام از این متغیرها ساخته و پرداخته ی تناسب ها هستند . یعنی ما در دنیایی زندگی می کنیم که نسبیت بر آن حاکم است . نسبیتی که باعث ایجاد اینهمه متغیر شده است . پس انسان یک متغیری هست در میان بیشمار متغیر دیگر که همه را یکجا جهان متغیرها می نامیم .
✳️ ✍️فعلن کاری با جهان متغیرها نداریم . بلکه میخواهیم در مورد یکی از متغیرها که انسان نام دارد و می تواند این انسان , شاعر هم باشد بحث کنیم .
انسانها موجوداتی اجتماعی هستند . آنچه موجب اجتماعی شدن انسانها شده است نیازهای اولیه هست . ولی با وجود اجتماعی بودن هیچ دو انسانی شبیه هم نیست . منظورم شباهت ظاهری نیست . بلکه عمق و بعد شخصیتی ست . اگرچه خیلی از شباهت ها هم صد در صدی نیستند .

✳️ آن چیزهایی که در شکل گیری تیپ های شخصیتی نقش دارند و باعث متمایز شدن انسانها از همدیگر می شود بسیار متنوع هستند .
✍️ اول ت هست . نگی و مردانگی , همین نگی و مردانگی هم متغیر هست . یعنی همه ی مردان و همه ی ن به یک اندازه دارای نگی و مردانگی نیستند . تازه ت سومی هم بین زن و مرد بودن وجود دارد . که خصوصیات مردانگی و نگی را درهم دارند .
انسانها شاید به ظاهر در برخی امور شبیه به هم باشند ولی این شباهت ها فقط برداشتی از شباهت های ظاهری آنهاست . سطح آگاهی در میان همه ی انسانها به یک اندازه نیست . شخصیت انسانها علاوه بر آنچه خصوصیات وراثتی و ژنتیکی می نامیم ساخته و پرداخته ی ت - سطح سواد - محیط زیست - فرهنگ و سنن - اعتقادات مذهبی - ووووو....هم است .
✳️ حالا این انسان مد نظر ما , می تواند شاعر هم باشد . گفتیم که شعر یک هنر کلامی است و هر هنری دارای اصول و قواعدیست که این اصول و قواعد , آمده اند تا قابلیت آموزش به آن هنر بدهند. وقتی میگوییم قواعد , یعنی هم می توانیم آنرا یاد بگیریم و هم به دیگران آموزش بدهیم .

✳️✍️ اینکه چرا من شعر میگویم . و چرا در یک هنر کلامی بنام شعر قلم میزنم دلیل واضحی دارد . چون (من) یک انسانم . انسانی متفاوت از سایر انسانها . و دیگران هم در تقابل با من , به همین شکل متفاوتند .پس هر انسانی و در اینجا بهتر است که بگوییم هر شاعری , دنیایی متفاوت از دیگر شاعران و کلن انسانها دارد .
✳️ انسان جمیع اضداد است . در عین خوب بودن می تواند بد هم باشد . در عین محبت می تواند نارو هم بزند . ووووو . / شما شعر میگویید چون لبریز از حُب و بُغض ها _ رضایت ها و عدم رضایت ها _ بیم ها و امیدها _ وووو .... هستید .
✳️✍️ کلن هنرمند میکوشد که خودش را به هنر تبدیل کند .شاعر می کوشد که خودش را به شعر تبدیل کند . و شما می کوشید تا خودتان را به شعر تبدیل کنید . شعری که احساسات شما را به نمایش میگذارد . شعری که بیم و امیدهای شما را فریاد میزند . شعری که رضایت و عدم رضایت های شما را می نمایاند .
✳️ ✍️ کلن شما میکوشید که پنجره ای باز کنید که هر پای آن ایستاد به تناسب پنجره ای که شما گشوده اید بتواند چشم اندازهای دنیای ناپیدای شما را در آن ببیند .

✳️ حالا برای اینکه بتوانیم خودمان را به شعر تبدیل کنیم تا دیگران با خواندن اشعارمان دنیای درون ما را ببینند , نیازمند شناخت اصول و قواعدی هستیم که برای هنری بنام شعر در نظر گرفته شده است .
✳️ وقتی میگوییم قاعده و از قواعد صحبت می کنیم یعنی اینکه از یک نظم ی داریم حرف میزنیم . اکثر نیمایی سرایان در اشعار نیمایی شان قاعده ای که نشان دهنده ی نظمی تعریف شده باشد را ندارند .
✍️ و این مشکل اکثریت غالب نیمایی سرایان حال و حاضر کشور است .

✳️ اگر بصورت حرفه ای به دنبال شعر و شاعری هستید باید خیلی مواظب طبع و قلم تان باشید .باید همیشه مشعل تازه جویی و نو طلبی و رسیدن به شناخت بیشتر از خود و جهان را در خودمان روشن نگهداریم .

✍️ تکبر و خودبرتربینی در هنر جایگاهی ندارد . باید یاد بگیریم که از بالا به دیگران نگاه نکنیم .

✳️ چه تضمینی باید وجود داشته باشد و به چه ی باید تضمین بدهیم که بعد از ارتقاء در شعر و شاعری و رسیدن به جایگاهی که از آن لذت می بریم, مسحور تعریف و تمجیدهایی که از ما می شود نشویم و از بالا به دیگران نگاه نکند ؟

✳️ هیچ اتفاقی بصورت آنی رخ نمیدهد .هیچ رفتاری هم یکدفعه عوض نمی شود . تغییر و دگرگونی به هر دو سمت خیر و شر به آرامی شکل میگیرد .

✳️ منظورم از تضمین دادن . تضمین دادن به دیگران نیست . بلکه عهدیست که خود شاعر با خودش می بندد . عهدی که در کنج ذهن و قلب او ثبت می شود .

✳️ شاعر باید همیشه یک نوآموز بماند . منظورم از نوآموز ( شناخت و آموختن نوتر از خود و جهان است ) انسان موجودیست که لازم هست هرچندوقت یکبار ذهن او پوست بیندازد . شاعر هم همینطور .

✳️ گاه گم شدن در تملق های دیگران جلو پوست انداختن تازه به تازه ی ذهنمان را از ما می گیرد .

✳️ البته اینکه من شاعر چقدر اشتیاق برای پوست انداختن های مکرر دارم به اراده ی خودم و عهدی که با خودم می بندم بستگی دارد .

✳️ این جهان , جهان ناشناخته ها هم هست . با این وجود از آنچه علوم بشری در عرصه های گوناگون شناختی در اختیارمان قرار داده اند هم غافلیم .

✳️ در شعر , زمان هم مطرح است . بعد از هر پوست انداختن دیگر شما آن شاعر قبلی نیستید .

✳️ یادمان باشد که مکمل شاعری نویسندگیست .سعی کنید داستان هم بخوانید و داستان هم بنویسید . رمان نویسی به شما دیالوگ نویسی را یاد میدهد .به شما تصوی ردازی را یاد میدهد . به شما صحنه آرایی را یاد میدهد . شما باید یاد بگیرید در درون اشیا نفوذ کنید .در درون حالات متغیر شخصیتی انسانها نفوذ کنید .

✳️ ✍️ شعر , فرزند نظم هست .
✍️ یعنی در ابتدا نظم وجود داشته و بعدها از دل نظم شعر بیرون آمده است .
تخیل یا واقع ت و یا وافع گریز , تفاوت نظم با شعر در درصد بکارگیری یکی از این دوست . در ضمن , هر نظمی رگه هایی از شعریت دارد و هر شعری ریشه هایی در نظم

✳️ آنچه برای یک شاعر ضروریست و باید عادت او بشود همراه بودن خودش با خودش هست . یعنی آگاهانه به احساسات و عواطف خودش نگاه کند . یعنی در کنار لحظه به لحظه ی بودن های خودش باشد .

✳️ هم در نویسندگی و هم در نقاشی و طراحی و ... ما یاد میگیریم که تصورات و تجسمات خودمان را رونمایی کنیم . کلن هنر به هر شکلی که باشد میکوشد که بستری فراهم کند تا بتوانیم بواسطه ی آن ادراکات و احساسات و تصورات و تجسمات خودمان را از خودمان و از محیط و از دیگران و از دنیایی که بستر ظهور و حضور ما بوده است را بازآفرینی کنیم تا بتوانیم رسانه ای باشیم برای ارائه ی جهان بینی مان به دیگران , همان دیگرانی که هر کدامشان یک جهان ناشناخته برای ما هستند . و ما هنر دیگران را ارج می نهیم چون دریچه ای است که بواسطه ی آن می توانیم به دنیای دیگران سرک بکشیم .

✳️ اینکه دیگران به هنر ما اهمیت میدهند یا نمیدهند چندان مهم نیست . اگرچه روح ما را معذب می کند و آزردگی به دنبال دارد ولی نباید بگذاریم باعث بشود پنجره ای را که بواسطه ی هنر گشوده ایم را ببندیم . اگر تمام انسانهای هم روزگار ما به هنر ما اهمیت هم ندهند بازهم چیزی تغییر نخواهد کرد . زیرا امکان دارد هنر شما باب میل مردمانی باشد که در آینده انتظار هنر شما را می کشند . و دنیا را آنطوری حس کنند که شما حس میکردید و به احساس و ادراکات شما نزدیکتر باشند ..

✳️ بعد از چند قرن تازه بیدل دهلوی دارد در میان ادبای ایرانی مطرح می شود . پس هر هنری برای دیده شدن نیازمند بستر زمانی هم هست . شما کارتان را انجام بدهید . سعی کنید خودتان را با تمام علایق و حب و بغض ها و بیم ها و امیدها و رضایت ها و عدم رضایت هایتان و کلن جهانبینی که دارید به هنر تبدیل کنید .

✳️ هر هنرمندی در ابتدای هر هنری مقلد است .مقلد بودن در ابتدای هر هنری ایراد ندارد . ولی مقلد ماندن در یک هنر بله . ما از هنر دیگران تقلید می کنیم تا چم و خم آن هنر را فرابگیریم . ولی وقتی یاد گرفتیم نباید طبق جهانبینی دیگران هنرآفرینی کنیم . بلکه باید آن هنر را در راستای به تصویر کشیدن جهانبینی خودمان بخدمت بگیریم .

✍️ 99 درصد انگیزه در خود شماست . فقط یک درصد آن به توجه دیگران ارتباط دارد . 99 درصد را فدای یک درصد نکنید .

✳️ آیا فردوسی ( شاهنامه ) را با انگیزه ای که در خودش ایجاد کرده بود سرود یا بواسطه ی انگیزه ای که دیگران در او ایجاد د .؟؟؟ او برای شاهنامه سی سال از عمر خودش را هزینه کرد .تمام اموال و املاک پدری اش را هزینه کرد .این چه انگیزه ی قوی بود که فردوسی را چنین بر می انگیخت که عمر و اموال خودش را صرف خلق یک اثر حماسی کند؟از لحاظ روانشناسی فقط یک عامل قوی هست که چنین انگیزه ی قوی در فردوسی ایجاد کرده است . آن عامل قوی احساس حقارتی بود که از غرور پامال شده ی ایرانیان بعد از یورش اعراب به ایران و به برده گرفتن ایرانیان در او شعله ور بود . او فقط و فقط برای خاموش این آتشفشانی که در درون او فوران میکرد دستبکار نظم شاهنامه شد . او به دنبال این نبود که دیگران به او اهمیت میدهند یا خیر . او فقط میخواست درد خودش را تسکین دهد







منبع : http://shadanblog.blog.ir/post/هرچه-هستید-به-خودتان-ایمان-داشته-باشید




هرچه هستید , به خودتان ایمان داشته باشید

درخواست حذف اطلاعات

ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â„ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âˆãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â˜ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â›ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âŒãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â™ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â†ãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚âƒãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚âšãƒâƒã‚âƒãƒâ‚ã‚â‚ãƒâƒã‚â‚ãƒâ‚ã‚â¯

✳️✍️ در ابتدا باید شعر را به عنوان یک هنر قبول کرد. هنری که یک انسان آنرا خلق می کند . انسانی که یکی از بیشمار متغیرها در دنیایی هست که به دنیای متغیرها معروف است . برای این میگوییم دنیای متغیرها که هرکدام از این متغیرها ساخته و پرداخته ی تناسب ها هستند . یعنی ما در دنیایی زندگی می کنیم که نسبیت بر آن حاکم است . نسبیتی که باعث ایجاد اینهمه متغیر شده است . پس انسان یک متغیری هست در میان بیشمار متغیر دیگر که همه را یکجا جهان متغیرها می نامیم .
✳️ ✍️فعلن کاری با جهان متغیرها نداریم . بلکه میخواهیم در مورد یکی از متغیرها که انسان نام دارد و می تواند این انسان , شاعر هم باشد بحث کنیم .
انسانها موجوداتی اجتماعی هستند . آنچه موجب اجتماعی شدن انسانها شده است نیازهای اولیه هست . ولی با وجود اجتماعی بودن هیچ دو انسانی شبیه هم نیست . منظورم شباهت ظاهری نیست . بلکه عمق و بعد شخصیتی ست . اگرچه خیلی از شباهت ها هم صد در صدی نیستند .

✳️ آن چیزهایی که در شکل گیری تیپ های شخصیتی نقش دارند و باعث متمایز شدن انسانها از همدیگر می شود بسیار متنوع هستند .
✍️ اول ت هست . نگی و مردانگی , همین نگی و مردانگی هم متغیر هست . یعنی همه ی مردان و همه ی ن به یک اندازه دارای نگی و مردانگی نیستند . تازه ت سومی هم بین زن و مرد بودن وجود دارد . که خصوصیات مردانگی و نگی را درهم دارند .
انسانها شاید به ظاهر در برخی امور شبیه به هم باشند ولی این شباهت ها فقط برداشتی از شباهت های ظاهری آنهاست . سطح آگاهی در میان همه ی انسانها به یک اندازه نیست . شخصیت انسانها علاوه بر آنچه خصوصیات وراثتی و ژنتیکی می نامیم ساخته و پرداخته ی ت - سطح سواد - محیط زیست - فرهنگ و سنن - اعتقادات مذهبی - ووووو....هم است .
✳️ حالا این انسان مد نظر ما , می تواند شاعر هم باشد . گفتیم که شعر یک هنر کلامی است و هر هنری دارای اصول و قواعدیست که این اصول و قواعد , آمده اند تا قابلیت آموزش به آن هنر بدهند. وقتی میگوییم قواعد , یعنی هم می توانیم آنرا یاد بگیریم و هم به دیگران آموزش بدهیم .

✳️✍️ اینکه چرا من شعر میگویم . و چرا در یک هنر کلامی بنام شعر قلم میزنم دلیل واضحی دارد . چون (من) یک انسانم . انسانی متفاوت از سایر انسانها . و دیگران هم در تقابل با من , به همین شکل متفاوتند .پس هر انسانی و در اینجا بهتر است که بگوییم هر شاعری , دنیایی متفاوت از دیگر شاعران و کلن انسانها دارد .
✳️ انسان جمیع اضداد است . در عین خوب بودن می تواند بد هم باشد . در عین محبت می تواند نارو هم بزند . ووووو . / شما شعر میگویید چون لبریز از حُب و بُغض ها _ رضایت ها و عدم رضایت ها _ بیم ها و امیدها _ وووو .... هستید .
✳️✍️ کلن هنرمند میکوشد که خودش را به هنر تبدیل کند .شاعر می کوشد که خودش را به شعر تبدیل کند . و شما می کوشید تا خودتان را به شعر تبدیل کنید . شعری که احساسات شما را به نمایش میگذارد . شعری که بیم و امیدهای شما را فریاد میزند . شعری که رضایت و عدم رضایت های شما را می نمایاند .
✳️ ✍️ کلن شما میکوشید که پنجره ای باز کنید که هر پای آن ایستاد به تناسب پنجره ای که شما گشوده اید بتواند چشم اندازهای دنیای ناپیدای شما را در آن ببیند .

✳️ حالا برای اینکه بتوانیم خودمان را به شعر تبدیل کنیم تا دیگران با خواندن اشعارمان دنیای درون ما را ببینند , نیازمند شناخت اصول و قواعدی هستیم که برای هنری بنام شعر در نظر گرفته شده است .
✳️ وقتی میگوییم قاعده و از قواعد صحبت می کنیم یعنی اینکه از یک نظم ی داریم حرف میزنیم . اکثر نیمایی سرایان در اشعار نیمایی شان قاعده ای که نشان دهنده ی نظمی تعریف شده باشد را ندارند .
✍️ و این مشکل اکثریت غالب نیمایی سرایان حال و حاضر کشور است .

✳️ اگر بصورت حرفه ای به دنبال شعر و شاعری هستید باید خیلی مواظب طبع و قلم تان باشید .باید همیشه مشعل تازه جویی و نو طلبی و رسیدن به شناخت بیشتر از خود و جهان را در خودمان روشن نگهداریم .

✍️ تکبر و خودبرتربینی در هنر جایگاهی ندارد . باید یاد بگیریم که از بالا به دیگران نگاه نکنیم .