بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

گاه نوشت های صورتی من!

آخرین پست های وبلاگ گاه نوشت های صورتی من! به صورت خودکار از بلاگ گاه نوشت های صورتی من! دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تا جایی که خسته شی

درخواست حذف اطلاعات
بهش گفتم راه رو درست نمیرم، شرایط رو تغییر نمیدم، کاری نمی کنم اوضاعم درست شه و این از عمد نیست. بهم گفت تو باید همینجور ادامه بدی! پرسیدم تا کجا؟ گفت تا وقتی که خسته شی.. اونجا بود که فهمیدم چقدر نعمت بزرگیه خستگی ! از خودت که خسته شی مصمم تری.. اصلا بهترین تصمیم اونیه که بعد از هر خستگی می گیری.. راحت کنار می ذاری.. راحت دل می کنی؛ از خودت، از همه چی.. کافیه خسته شی.. علی ق + گفته بود اومدی تهران زنگ بزن، هماهنگ کنیم همدیگه رو ببینیم. گفته بودم احتمالا 25 میام. همین که رسیدم تهران پیام داد نیومدی تهران!؟ گفتم همین الان رسیدم. گفت ناهار بیاین اینجا. گفتم نه کار داریم طول می کشه، عصر میایم. قبل از اینکه بریم خونشون، رفتیم برای فندق کوچولوش اسباب بازی یدیم. می گه چرا ا نمی خونی!؟ می گم حوصله درس خوندن ندارم. می گه میبینم چطوری هوش و استعدادتو داری هدر می دی تعجب می کنم. آخه این چیزیه که تو بخوای اونو ادامه بدی!؟ می گم من راضیم. می گه نباید راضی باشی. این جایگاه تو نیست. جو براش ندارم ولی یه حس متناقض تعریف نشده وجودمو پر می کنه.. خسته شدم.. #سپیده



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/06/27/تا-جایی-که-خسته-شی




من و ازدواجم

درخواست حذف اطلاعات

یک. خواهر کوچیکه از پدر می پرسه اگه برمی گشتی به عقب چی رو تو زندگیت تغییر می دادی!؟
پدر یه کم فکر می کنه و می گه زودتر ازدواج می ! همون پونزده شونزده سالگی!
خواهر وسطی باید می بود تا باهم از خنده می مردیم. فقط اونه که می دونه پدرم می تونه حتی وجود سوسک توی دستشویی رو هم به ازدواج ن من ربط بده!! مستقیم و غیرمستقیم.
وسط صحبتاشون، مادر می گه من اگه برمی گشتم فقط یه چیزو تو زندگیم تغییر می دادم و اون اینکه پزشک میشدم.
خواهر به پدر می گه اگه مامان پزشک می شد دیگه باهات ازدواج نمی کرد((:
مادر می گه نه فقط همونو تغییر می دادم، بقیه روال زندگیمو عوض نمی .
پدر می گه اگه پزشک میشدی ی باهات ازدواج نمی کرد. همش شیفت، سرت شلوغ!!!
منم از تو اتاق شنونده مکالمات خنده دارشونم!

دو. هروقت می رم خوابگاه و برمی گردم، تا مدتی سوژه حرفای خواهرم و هم اتاقی هاشم!

به این صورت که:

می گه به این نتیجه رسیدیم همه مردا خسیسن، پس باید تو ازدواج مسائل اقتصادی و خسیس بودنو ازش چشم پوشی کرد!!

خواهر برع من خیلی مقتصده.

می گم از قدیم گفتن از هرچی بدت بیاد سرت میاده. حالا ببین یه شوهر ول جی گیرت میاد که بیچارت می کنه، یه شوهر خسیسی هم گیر من میاد که منو بیچاره می کنه|:

بعد نصف شب نتیجه اخلاقی صحبتاشونو برام می فرسته که:

× باید بگم بحث کنن ببینن چرا من تو این مرحله موندم!؟! مرحله بعدم ابه!؟

+ گفتم اینکه تو دستشویی سوسک رویت شده هم تقصیر من و ازدواج ن مه!!؟ آره گفتم/:

سه. پاییز داره میاد. صداشو می شنوی!؟




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/06/28/من-و-ازدواجم




همای افسانه ها

درخواست حذف اطلاعات

هما_ میس واو در افسانه ها آورده اند که هما پرنده ی سعادت است، روی شانه ی هر آن که نشیند، او را پادشاه اقلیم خود می کند. . من اما عاشق مرز رویا و واقعیتم! آنجا که حقیقت افسانه ها را در آغوش می کشد و هر آنچه زیباست را کالبد واقعیت می بخشد. همای افسانه ها، تو می شوی و پادشاه اقلیم دوستیمان، من! . دختر پاییز، قشنگ ترین آرزوها برای تو که مهر، با تجلی حضورت آمیخته است و قلبت با مهر... زادروزت خجسته... + به مناسبت تولدت هما، یه سو رایز هماهنگ شده(:



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/07/07/همای-افسانه-ها




شهید کاف!

درخواست حذف اطلاعات

یک. عاشق این مانتوی پاییزه شدم. یه مدت گذشت و از عشقم بهش کم نشد. بالا ه رفتم یدمش.

گفت ع بگیر بفرست ببینم. فرستادم. گفت عه این که شبیه اورکت عتیقه ی بابامه که 60 سال پیش می پوشیده|:

بعد می گه ناراحت نشیا، من رکم/:

دو. یکی از دبیرا شنبه ها با شاسی بلند میاد. ما با اون دبیری می ریم که پراید داره. برگشتن حق انتخاب داریم که با این دبیر برگردیم یا اون. سر اینکه با کدوم برگردیم کلی مس ه بازی در میاریم. امروز من و یکی از دبیرا با پراید برگشتیم. دلش می خواست با شاسی برگرده ولی اینقد گفتم ندید پدید بازی در نیار راضی شد با ما بیاد.

موقع سوار شدن سرش خورد به سقف. گفت ببین اگه با اونا رفته بودم این اتفاق پیش نمیومد!!

گفت فک کنم گیجگاهم بود. سوار شد و خو د رو صندلی. از جلو هرچی صداش می جواب نمی داد. می گفتم نخواب میمیری(: باز جواب نمی داد. با گوشی ع گرفتم گفتم باشه بمیر یکی از کلاسای مدرسه رو به اسم تو می کنیم؛ شهید کاف!




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/07/07/دوباره-مدرسه




اگه من ببازم، تو برنده نمیشی..

درخواست حذف اطلاعات

یک.

گفتم چرا دوست داری اذیتم کنی!؟

گفت تو باید تقاص پس بدی!

چشمام گرم شد و اشکام جاری..

با خودم گفتم چرا دوستم نداره. مگه من چیکار !؟

با گریه گفتم تقاص چی!؟

بی تفاوت گفت تقاص همه ی این سالها و آدمایی که اومدن و بهونه آوردی..

خیلی بی انصافی بود. منظورش تقاص برای چیزایی بود که گذشته بود، نشده بود یا اصن از اول قرار نبود بشه..

حالا داشت برای اونا مجازاتم می کرد..

دو.

دوستش ندارم. شاید درست تر این باشه که بگم احساس خاصی بهش ندارم. اونم همینطور. انگار از دو تا دنیای متفاوتیم. خدایا قرارمون این نبود..

سه.

مقصر منم که تو تصمیم گیری هام تا این اندازه مرددم. مقصر منم که وقتی می خوام تصمیم مهمی بگیرم دست و دلم می لرزه که خانوادم چی فکر می کنن!؟ نظرشون چیه!؟ و همیشه سهم پررنگی از ذهنمو نظر اونا و رضایتشون پر می کنه حتی اگه در عمل خودم تجربه کنم و بیشتر با نظر خودم پیش برم. بار روانی ای که سایه رضایتشون رو ذهنم داره باعث شده خیلی وقتا فرصت های زیادی رو از دست بدم.

چهار.

از بلاتکلیفی وحشت داشتم و حالا بلاتکلیف ترینم..




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/07/19/اگه-من-ببازم،-تو-برنده-نمیشی




شهید برونسی

درخواست حذف اطلاعات

می خواد بره پیاده روی اربعین. ما رو هم علاقمند کرده. دلم می خواد برم ولی می دونم نمیشه. شاید به خاطر همین مثه او پیگیر رفتن نیستم. گفت به نیت یک شهید نذر کن که به نیابتش بری.

داشتم براش تایپ می یه شهید مهربون بگو که به نیابتش نذر کنم که جملمم به آ نرسیده بود اسم شهید برونسی اومد تو ذهنم. مطمئن نبودم اسم شهیده یا یه جایی همینجوری به گوشم خورده.

ازش پرسیدم شهید برونسی داریم؟

گفت اره.

نمیشناسمش ولی یه خواسته در حد معجزه ازش خواستم.. تا خدا چی بخواد و چی پیش بیاد..




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/07/19/شهید-برونسی




شب هلاکم می کند، شه ی غم های روز..

درخواست حذف اطلاعات

تقریبا دو ساعت از نیمه شب گذشته. خیلی اتفاقی آهنگ "خسته شدم" روزبه بمانی رو و شروع به گوش دادن... انگار منم تو صداش که دارم می خونم : " وقتی چیزی نمی گم از حالم/ میشه حرفام نقطه چین باشه/ گاهی وقتا سکوت می تونه، بهترین شعر رو زمین باشه "

به این روزا که فکر می کنم دلم می خواد شاعری بودم که می تونست شعرهای قشنگ و عاشقانه بگه و اونا رو زندگی کنه. شاعری که ایمان داشت به اینکه:
و عشق قافیه اش گرچه مشکل است اما
خدا اگر بخواهد ردیف خواهد شد*

ولی شاید من آدمش نیستم. شاید عشقی که تو خیالمه توهمی بیش نیست. همیشه همه چی واقعی تر از اونه که عاشقانه باشه...

* نیما شکرکردی




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/06/14/نقطه-چین




فصل جدید زندگی مریم

درخواست حذف اطلاعات
به رسم دوستی اینو ب برات تو اینستا نوشتم: برای من که معتقدم با هر نباید خاطره ساخت، با تو خاطره ساختن شبیه رنگ پاشیدن رو لحظه های بی رنگ زندگی بود.. شبیه رنگ آمیزی یک رنگین کمون.. یا درست یه سبد گل، که بهار رو توش جا داده باشی.. برای تو ای بهترین، خاطره های سبز و عشقی همیشه سرخ آرزومندم و خوشحالم که غزل عاشقانه ی زندگیت شروع شد..که عشق قافیه اش گرچه مشکل است اما/ خدا اگر بخواهد ردیف خواهد شد❤ ..... ب عقد کردی و فصل جدیدی از زندگیتو شروع. دیگه نمی تونیم باهم خاطره بسازیم. دیگه نمی تونیم باهم با در و دیوار شهر ع بگیریم، دیگه نمی تونیم یه پیراشکی ب یم، شیره وسطشو من بخورم، کیک کنارشو تو... ولی حالا می تونی همه ی این کارا رو با یکی دیگه انجام بدی، یکی که با همه برات فرق می کنه، یکی که قرار همسفر یه راه طولانی باهات باشه. ناراحتم از همه ی لحظه هایی که دیگه نمی تونیم باهم خاطرشون کنیم و خوشحالم که می تونی خاطره های قشنگتر کنار اونی که دوستش داری رقم بزنی❤ #مجمع_دیوانگان



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/06/15/فصل-جدید-زندگی-مریم




عروس جان

درخواست حذف اطلاعات
عروس جان! آن روز که دست های من را مقابل لباس عروس فروشی فشردی یادت هست؟ من به شما عرض در شرایط اقتصادی کنونی بیش از دو فرزند گران است اما شما اصرار داشتی بگویی کمتر از سه عدد بی صفاست بپذیر دیگر! در تقاطع نوفل لوشاتو و ولیعصر یخ در بهشت خوردیم و شما قول گرفتی از من که هیچگاه شما و بچه های قد و نیم قد خیالیتان را تنها نگذارم. از آن پس من مردانه تمام دارایی ام شما شد و هر وقت هر لباس عروسی را نگاه آرزوی شما را در مشتم فشردم. بزرگترها که داستان شما را شنیدند به من گفتند دختر خانمی را که میخواهی زودتر بگیر و با دوستی بذر ج نکار اما شما دوست نبودی از روز اول همسر بودی حتی جان ما بودی... من تا توانستم کنار شما شوهر بودن را تمرین . امروز شما عروس شدی اما داماد من نیستم. کماکان آرزوی خوشبختی شما بر لبانم هست با کمی بغض و داد و بیداد فرزندان خیالیمان که دانه به دانه بهانه ی مادرشان را میگیرند و از کنار من بی صدا محو می شوند. دختر تان به من زنگ زد و گفت در طبیعت مشغول عکاسی هستید و من در تقاطع ولیعصر و نوفل لوشاتو یخ در بهشتم را تنهایی نشد که نشد میل کنم. عجب گران شدند یخ در بهشت ها٬ آن موقع با پول امروز میشد دو یخ در بهشت ید٬ انگار که بهشت را هم به ما گران کرده باشند... آدم ها که جای خود دارند. # علی_ق amiralichannel@ + کانال علی تو تلگرام یکی از دوست داشتنی ترین کانالاییه که عضوم. تقریبا تمام پستاشو با لذت می خونم. متن بالا رو علی هم تو پیج اینستا و هم تو کانال تلگرامش گذاشته. امروز خواسته بود هر دوست داره با توجه به همین متن، متنی رو از زبان عروس جان و از نگاه اون بنویسه. ایده ی خیلی جالبی بود. اولش گفتم می نویسم ولی هرچی فکر دیدم تا عشقی رو تجربه نکرده باشی نمی تونی اونو قشنگ به تصویر بکشی. تنها خیال برای رسم یک عشق یا نوشتن از اون کافی نیست و من هیچ وقت عاشق نبودم..



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/06/23/عروس-جان




بی تو بودن درد دارد..

درخواست حذف اطلاعات
نمی دانم چه شد!؟ کجای راه دستانم از دستان گرمت جدا شد!؟ تپش های دلم از کجای مسیر نه به شوق دیدنت که از انتظار تلخ احتمال شنیدن دوباره ی صدایت به شماره افتاد!؟ دلم می خواهد بدانم هنوز آن روزها را که در مقابل لباس عروس فروشی دستانت را گرفتم و عهد بستیم که من ملکه ی همیشگی قلمرو آغوشت شوم و شما تمام آنچه من از دنیا می خواهم را به یاد می آورید!؟ همان روزهایی که به تفاهم رسیده بودیم که چشم بر گرانی ها و سختی های خا تری زندگی ببندیم و اجازه دهیم سومین فرزندمان هم روزی از سر و کولمان بالا برود و عشقمان را صد چندان کند. هنوز قرار نانوشته مان را به خاطر می آورید که هرگاه در میان هیاهوی زندگی یادمان رفت که عشقمان چطور جوانه زده ست و چقدر به مراقبت همیشگیمان محتاج است، خودمان را به تقاطع نوفل لوشاتو و ولیعصر برسانیم. یک بار من شما را و بار دیگر شما مرا به صرف یک یخ در بهشت خنک دعوت کنید تا وقتی لبخندمان تمام صورتمان را پر کرد، گرد عادت و روزمرگی از برگهای نهال زندگیمان زدوده شود!؟ کاش امروز که تاج گل بر سرم نهاده اند و دنباله ی بلند لباس عروس همچون نقشی سفید بر پهنه ی سبز این باغ بهشت گونه کشیده می شود، کنارم بودید تا مثل آن روزها برایتان نجوا می که جهنم را با شما به بهشت بی حضورت ترجیح می دهم. کاش می دانستید که این بهشت، امروز برایم چقدر جهنم است. × مربوط به پست قبل + تخیل می تونه حتی عاشقانه بسازه..



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/06/24/بی-تو-بودن-درد-دارد




میس واو اولیه!

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/28/میس-واو-اولیه




03:03

درخواست حذف اطلاعات

ادم باید خیلی بی خواب یا بیکار باشه که دقیقا ساعت 03:03 نیمه شب، به چیزایی که الان من دارم فکر می کنم فکر کنه. از اونجایی که من هم بیکارم و هم بی خواب پس ایرادی بر ثبت افکاری که تو ذهنم داره می چرخه وارد نیست و در واقع همین دو مورد کافیه تا دلیل موجهی باشه بر نیمه شبانه نویسی.
حالا به چی فکر می !؟
راستش عمیقا داشتم به این فکر می چرا تا حالا به ی علاقمند نشدم یا اگر شدم اونقد خودمو به اون راه زدم که الان واقعا هیچ فردی در پس زمینه ذهنم نیست که بخوام از عشق دوران جوانیم ازش یاد کنم!؟
بعد به این فکر چرا باید خودمو به اون راه زده باشم!؟ چون عشقم یک طرفه بوده!؟ چون غرورم اجازه نمی داده به فرد مقابل ابراز علاقه کنم و اونم هیچ وقت اینو نفهمیده!؟ چون می ترسیدم طرف مقابل یه روز بذاره بره و من به خاطر همین همیشه زودتر از اون گذاشتم رفتم!؟ چون چی!؟
نمی دونم. شاید هرکدوم از اینا یا شاید همشون باهم. ولی چه فرقی می کنه!؟ مهم اینه از هیچ خاطره ای ندارم و ذهنم مثه یه نوار خالیه. از این بابت ناراحت نیستم بلکه خیلی هم خوشحالم اما چیزی که نگرانم می کنه اینه که من عشق و دوست داشتنو خلاصه تو رابطه هایی که همیشه میشه تجربشون کرد، رابطه هایی که اونطور که باید و شاید پختت نمی کنن. رابطه هایی که وجودشون لازمه ولی کافی نیست.
باید بگم احساس خوشایندی نیست، حس ناتوانی به گونه ای که الان دارم تجربش می کنم + حس گرسنگی البته! انگار گرسنگی و بی خو بدجور بهم فشار اورده((:
کاش حداقل ماه رمضون بود و الان باید سحری می خوردیم که یه مشکلم حل شه لااقل!




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/04/03/03-03ساعت




سهم 5 دلاری

درخواست حذف اطلاعات

می گه بیخیال بابا. این چیزا رو دنبال نکن، بالا ه یه چیزی میشه!

متظورش از این چیزا اخبار مربوط به گرونی، تحریم و بیکاریه. می گه هرچی بیشتر بدونیم اوضاع چقد ابه ناامید و افسرده تر میشیم.

برای تویی که اینا رو در آینده می خونی، نمی دونم اونموقع اوضاع چقد تغییر کرده ولی بزار یه کم از اوضاع الان برات بگم.

تقریبا یک ماه پیش، تو ماه رمضون، نزدیکای تولد حسن (ع) رفته بودیم میوه ب یم. اونموقع دلار تقریبا 7000 تومن بود. داشتیم پول میوه هامونو حساب می کردیم که یه خانم چیزی به اندازه نیم کیلو سبزی گذاشت رو ترازو. فروشنده گفت 1500 تومن. خانمه گفت من به اندازه 1000 تومن می خوام.

فروشنده گفت نمی تونم یه ذره سبزیو کم کنم، 1500 بده ببر.

خانمه گفت 500 تومن ندارم. اگه کم می کنی میبرم وگرنه هیچی.

من اروم به فروشنده گفتم 500 تومن که چیزی نیست. اصن من پولشو می دم بده سبزی هاشو ببره.

گفت نه عادت می کنه، همیشه که تو نیستی براش حساب کنی|:

خلاصه خانم سبزی هاشو گذاشت رفت.

فروشنده راست می گفت. ما یاد گرفتیم زود عادت کنیم؛ به همچی. به اینکه غر بزنیم ولی کاری نکنیم. به اینکه تو شرایط سخت به خودمون رحم نکنیم. به اینکه چشمامونو ببندیم و نبینیم و تصور کنیم چون نمیبینیم پس نیست. به سکوت حتی!

در همه ی ابعاد زندگیمون ما آدمای " زود عادت کنی" شدیم. هم زود عادت می کنیم، هم زود فراموش.

بین اکیپ دوستام هممون زندگی های معمولی داریم جز یه نفر، که از خانواده خیلی ثروتمندیه. اکیپ ما نماد یه جامعه در مقیاس کوچیکه.

دارم میبینم این بالا رفتن قیمتا چطوری داره فاصله بین ماها رو زیاد می کنه. می بینم پدر ملاک دوست ثروتمندم چطور ثروتمندتر میشه در حالیکه یکی دیگه از بچه ها دو سه ماهه دنبال اینه که بتونه با هزار تا وام و قرض یه خونه کوچیک ب ه و نمی تونه، چون خونه ای که امروز میبینه و می خواد ب ه، فردا 30 میلیون اومده رو قیمتش و طرف کمتر نمی فروشه.

+ زندگی همیشه سخته، گاهی خیلی سخت..




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/04/04/سهم-من-5-دلار




نقطه سرخط

درخواست حذف اطلاعات

همه چیز خیلی بدتر از چیزی که تصور می شد.




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/05/11/نقطه-سرخط




شمس الشموس

درخواست حذف اطلاعات

" منم آن گل آفتابگردانی که، سال ها، در جستجوی شمسش سرگردان بود.."

+ بالا ه کتاب " ملت عشق" رو گرفتم و خوندم. چه روزایی گذشت و چه حرفایی رو نشد بنویسم. دلم برای غار کوچیک تنهاییم تنگ شده بود..

++ من اینجام، در جوار خورشید خورشیدها و نگاهم رو به او..




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/05/27/شمس-الشموس




به دادم می رسی..!؟

درخواست حذف اطلاعات




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/05/28/به-دادم-می-رسی




03:03

درخواست حذف اطلاعات

ادم باید خیلی بی خواب یا بیکار باشه که دقیقا ساعت 03:03 نیمه شب، به چیزایی که الان من دارم فکر می کنم فکر کنه. از اونجایی که من هم بیکارم و هم بی خواب پس ایرادی بر ثبت افکاری که تو ذهنم داره می چرخه وارد نیست و در واقع همین دو مورد کافیه تا دلیل موجهی باشه بر نیمه شبانه نویسی.
حالا به چی فکر می !؟
راستش عمیقا داشتم به این فکر می چرا تا حالا به ی علاقمند نشدم یا اگر شدم اونقد خودمو به اون راه زدم که الان واقعا هیچ فردی در پس زمینه ذهنم نیست که بخوام از عشق دوران جوانیم ازش یاد کنم!؟
بعد به این فکر چرا باید خودمو به اون راه زده باشم!؟ چون عشقم یک طرفه بوده!؟ چون غرورم اجازه نمی داده به فرد مقابل ابراز علاقه کنم و اونم هیچ وقت اینو نفهمیده!؟ چون می ترسیدم طرف مقابل یه روز بذاره بره و من به خاطر همین همیشه زودتر از اون گذاشتم رفتم!؟ چون چی!؟
نمی دونم. شاید هرکدوم از اینا یا شاید همشون باهم. ولی چه فرقی می کنه!؟ مهم اینه از هیچ خاطره ای ندارم و ذهنم مثه یه نوار خالیه. از این بابت ناراحت نیستم بلکه خیلی هم خوشحالم اما چیزی که نگرانم می کنه اینه که من عشق و دوست داشتنو خلاصه تو رابطه هایی که همیشه میشه تجربشون کرد، رابطه هایی که اونطور که باید و شاید پختت نمی کنن. رابطه هایی که وجودشون لازمه ولی کافی نیست.
باید بگم احساس خوشایندی نیست، حس ناتوانی به گونه ای که الان دارم تجربش می کنم + حس گرسنگی البته! انگار گرسنگی و بی خو بدجور بهم فشار اورده((:
کاش حداقل ماه رمضون بود و الان باید سحری می خوردیم که یه مشکلم حل شه!




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/04/03/03-03ساعت




03:03

درخواست حذف اطلاعات

ادم باید خیلی بی خواب یا بیکار باشه که دقیقا ساعت 03:03 نیمه شب، به چیزایی که الان من دارم فکر می کنم فکر کنه. از اونجایی که من هم بیکارم و هم بی خواب پس ایرادی بر ثبت افکاری که تو ذهنم داره می چرخه وارد نیست و در واقع همین دو مورد کافیه تا دلیل موجهی باشه بر نیمه شبانه نویسی.
حالا به چی فکر می !؟
راستش عمیقا داشتم به این فکر می چرا تا حالا به ی علاقمند نشدم یا اگر شدم اونقد خودمو به اون راه زدم که الان واقعا هیچ فردی در پس زمینه ذهنم نیست که بخوام از عشق دوران جوانیم ازش یاد کنم!؟
بعد به این فکر چرا باید خودمو به اون راه زده باشم!؟ چون عشقم یک طرفه بوده!؟ چون غرورم اجازه نمی داده به فرد مقابل ابراز علاقه کنم و اونم هیچ وقت اینو نفهمیده!؟ چون می ترسیدم طرف مقابل یه روز بذاره بره و من به خاطر همین همیشه زودتر از اون گذاشتم رفتم!؟ چون چی!؟
نمی دونم. شاید هرکدوم از اینا یا شاید همشون باهم. ولی چه فرقی می کنه!؟ مهم اینه از هیچ خاطره ای ندارم و ذهنم مثه یه نوار خالیه. از این بابت ناراحت نیستم بلکه خیلی هم خوشحالم اما چیزی که نگرانم می کنه اینه که من عشق و دوست داشتنو خلاصه تو رابطه هایی که همیشه میشه تجربشون کرد، رابطه هایی که اونطور که باید و شاید پختت نمی کنن. رابطه هایی که وجودشون لازمه ولی کافی نیست.
باید بگم احساس خوشایندی نیست، حس ناتوانی به گونه ای که الان دارم تجربش می کنم + حس گرسنگی البته! انگار گرسنگی و بی خو بدجور بهم فشار اورده((:
کاش حداقل ماه رمضون بود و الان باید سحری می خوردیم که یه مشکلم حل شه!




منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/04/03/03-03ساعت




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم




خوب می دانم

درخواست حذف اطلاعات

من نه آنقدر دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر فیلسوف که راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام دادِ سخن بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک هایم به جا و به موقع سروکله شان پیدا بشود!

من بغض می کنم، گریه می کنم، شیطنت می کنم، بلند بلند می خندم، لبه ی ج راه می روم، توی کافه شکلات می خورم و زندگی را ساده می گیرم.
و خوب می دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد..

ری_را



منبع : http://shaatoot.blog.ir/1397/03/30/خوب-می-دانم