بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

اشعار شاعر معاصر مصطفی سپهرنیا (سپهر)

آخرین پست های وبلاگ اشعار شاعر معاصر مصطفی سپهرنیا (سپهر) به صورت خودکار از بلاگ اشعار شاعر معاصر مصطفی سپهرنیا (سپهر) دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



شوق وصال

درخواست حذف اطلاعات


صحرای دلم شوق وصالی طلبد

.

بـر مـــأذنه عـشـق بــِلالـی طلبد

.

صبح آمده دروازهٔ لب را بــگشا

.

از کنـج لـبت بـوسه کالی طلبد

.

از چهره نق بفکن کعبه جــان

.

طائف شده دل نقش جمالی طلبد

.

آغوش گشا بـگذر ازاین امرمـحال

.

مجنون شده دل امر محالی طلبد

.

باگوشه چشمت نگهی کن به سپهر

.

از فـــرّ نـگاه تــــو جـــــلالی طلبد

.

عمری بگذشت و فرصتی نیست که دل

.

زیـــن تــــوســن ایــــّام مجــالی طلبد

.

#سپهر


.




منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/08/05/شوق-وصال




دل سودا زده ی حافظ و من (شعری تلفیقی با شعر حضرت حافظ )

درخواست حذف اطلاعات


گفته بودم که توانم بنشینم برِ عشق

نام خود ثبت کنم در ورقِ دفتر عشق

از مرحمت عشق تو ویرانه کنم

یا که ویرانه خود پر کنم از اختر عشق



از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آنشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت



عشق شد آتش و من سوخته در آتش عشق

رویِ من سرخیِ افروخته در آتش عشق

دل من در بدر و چشم براهِ رهِ او

او برایم شرر اندوخته در آتش عشق



تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت



پر و بالی به برم نیست که پر گیرم باز

نیست امید ، که آرامِ سحر گیرم باز

شمع هم قصه ی شیدائی ما می دانست

و دعا کرد که آن یار ، به بر گیرم باز



سوز دل بین که ز بس آتش و اشکم دل شمع

دوش بر من زِ سرِ مهر ، چو پروانه بسوخت



او نه بیگانه که خویش است و خیالش باماست

آتشِ دوریِ سوزنده ی خالش با ماست

مژده دادم به دلم بعدِ تفال گفتم

ناله کمتر کن ازین بخت که فالش با ماست



آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است

چون من از خویش برفتم دلِ بیگانه بسوخت



من همانم که سحر راهیِ میخانه شدم

بعدِ آن معتکفِ گوشه ی ویرانه شدم

قه انداختم و سجده رها دوش

بعد عاشق شدنم ، همدم پیمانه شدم



قه ی زهد مرا آبِ ابات ببُرد

خانه ی عقلِ مرا آتشِ میخانه بسوخت



این شرر چیست؟ که پیمانِ مرا داد به باد

یا رسید از ره و ایمانِ مرا داد به باد

گرچه از توبه مرا هیچ نیفتاد به شَست

توبه هم جامِ می و جانِ مرا داد به باد



چون پیاله دلم از توبه که بش ت

همچو لاله جگرم بی مِی و خمخانه بسوخت



از همان روز که من دل به نگاهت بستم

دل به مژگان و به چشمانِ سیاهت بستم

به امیدی که رَسی از ره و یارم باشی

منتظر مانده ام و دیده به راهت بستم



ماجرا کم کن و باز آ ، که مرا مردمِ چشم

قه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت



الغرَض قصه دراز است ، چه گویم با تو

قصه ی سوز و گداز است، چه گویم باتو

از سپهر آمده این عشق خدا می داند

او فقط محرمِ راز است ، چه گویم با تو



ترکِ افسانه بگو حافظ و مِی نوش دَمی

که ن یم شب و شمع به افسانه بسوخت


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/08/07/دل-سودا-زده-ی-من-و-حافظ-شعری-تلفیقی-با-شعر-حضرت-حافظ




آغاز تویی

درخواست حذف اطلاعات


دروازه ی صبح و درگه شام تویی

آغاز تو هستی و سر انجام تویی



سرمستِ نفختُ فیهِ من روح منم

آگه به رموزِ باده و جام تویی


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/08/11/آغاز-تویی




دعا ⚘⚘⚘⚘

درخواست حذف اطلاعات

دوستان سلام

آغاز ماه ربیع الاول بر همه مبارک

به همین بهانه دعا و درخواست میکنم بخونید و آمین بگید

واگر دعائی از قلم افتاد زحمتش با شما ....

امیدوارم با نفسهای حقتون همه مشکلات برطرف بشه


الهی که دل همه شاد باشه

الهی که همه سلامت با شن

الهی که خدا قدرت برخورد با مشکلاتو به همه بده

الهی که عاقبت بخیر باشید

الهی که همه جوونا خوشبخت بشن

الهی که همه مریضا لباس عافیت بپوشن

الهی که ائی که دینی به گردن دارن بتونن ادا کنند

الهی که زندانیا از بند و حبس آزاد بشن

الهی که پدر و مادرا سلامت باشن

الهی که روح پدر و مادرای آسمانی و همه رفتگان و اسیران خاک شاد باشه

الهی که کشور عزیزمون از هر فتنه داخلی و خارجی بدور باشه

الهی که هر ی که خیر مملکت عزیزمونو نمیخواد نابود بشه

الهی که پرچم مقدس ایران عزیزمون بر قله های افتخار به اهتزاز در بیاد

الهی که خدا نظر ویژه ای به این آب و خاک بندازه

الهی که حسادت ، بخل ، کینه از دلامون دور باشه

الهی که دلامون بیشتر بهم نزدیک و دستهامون تو دست هم گره بخوره و ایرانی آباد و آزاد بسازیم

الهی که هرچی دعای خیره پشت سر وطنمون و مردمش باشه

الهی که مسافرا به سلامت برگردن

الهی که هیچ ی چشم انتظار نباشه

الهی که هیچ بختی سیاه نباشه

الهی که هیچ چشمی گریان نباشه


# سپهر




منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/08/18/دعا-⚘⚘⚘⚘




منصور زمانه

درخواست حذف اطلاعات


مرد بی نام و بی نشانه منم ، خسته از رنجِ خوان و خانه منم

بهرِ ماندن همه بهانه تویی ، عاشق عشق بی بهانه منم


تو همایِ نشسته بر قافی ، فاتح قله های اَعرافی

من شباویزِ قامتِ سحرم ، غرقِ در هق هق شبانه منم


من کویرم کجاست بارش عشق ؟ تا کنم سجده در ستایش عشق

آنکه جایِ شقایقِ عاشق ، زده در خونِ خود جوانه منم


باده نوشیده مست او شده ام ، مست جام الست او شده ام

خونِ خود را حلالِ او ، آه،،منصورِ این زمانه منم


شرمسارم ، سلاله ی هوسم ، بی گنه در میانِ این قفسم

جرمِ من اشتباه آدم بود ، حاصلِ کارِ مجرمانه منم


باید از دام ها رها باشی ، تا دلاویزِ کبریا باشی

از زمین تا سپهر پر بکشی ، تا بگویی که جاودانه منم


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/08/02/منصور-زمانه




خسی در گ ار

درخواست حذف اطلاعات


لاله ها رفتند و خس رویید در گ ار ما

خارها از پیش و پس رویید در گ ار ما


باغدارانِ گهر ش رفتند ، عاقبت

جای گل خارِ هوس رویید در گ ار ما


گلبُنِ عقل آفرین خشکید در این سرزمین

مردمان بوالهوس رویید در گ ار ما


چون گل و برگی نداده خارهای کینه توز

رفته زنبور و مگس رویید در گ ار ما


بلبلان رفتند از صحرای بی حاصل که چون

جایِ قفس رویید در گ ار ما


مغزهایِ گردوان خشکیده می شد جای آن

مغزهایی چون عدس رویید در گ ار ما


کاش می شد از سپهرم باد امیدی وَزَد

شایدی فریاد رس رویید در گ ار ما


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/28/خسی-در-گلزار




گذر عمر

درخواست حذف اطلاعات


روز و شب بر همه آفاقِ جهان می گذرد

زین گذشتن همه ی عمر گران می گذرد


بانگ می داد وسِ سحری وقتِ سحر

روز و شب ، هفته و آدینه تان می گذرد


دوش آئینه به تعبیرِ حقیقت می گفت

کین حکایت زِ سرِ پیر و جوان می گذرد


غافل از شورِ جوانیم که این شیرینکار

همچو پیکانِ رهیده زِ کمان ، می گذرد


چشمه ی عمر نجوشد دگر ای برکه ی پیر

وز تو این عمر چنان آبِ روان می گذرد

پس سپهرا گلی از شاخِ بهاری بر چین

کین بهارینه زِ دالانِ خزان می گذرد


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/30/گذر-عمر




بیدار (رباعی )

درخواست حذف اطلاعات

من به لطف و کرم توست که بیدار شدم

بیخود از خود شدم و ی بازار شدم



تو زِ تنهائی خود رفتی و دادار شدی

من زِ منصوری خود ماندم و بر دار شدم


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/08/01/بیدار-رباعی




مژده ی باران(غزل عاشقانه )

درخواست حذف اطلاعات


منِ بی جان چه نشستم صنما ، که بیایی و به من جان بدهی

به کویری که زِ من ساخته ای ، برسی مژده ی باران بدهی



تبِ این بادبه امروز از توست ، شبِ بی شادیِ امروز از توست


کاش در لحظه ی تنهایی و تب ، برسی مژده ی درمان بدهی



قفسِ برایم بی تو ، آهِ آدینه برایم بی تو


کاش ای کاش به تنهایی من ، برسی مژده ی پایان بدهی



جایِ گیسو ،،،به پریشانیِ باد ، یا به شیرینِ جدا از فرهاد


کاش ای کاش نسیمِ سحری، برسی مژده ی جانان بدهی



کاش با این همه شی من ، برسی در شبِ یل من


یا به این حالِ زلیخایی من ، مژده ی یوسف کنعان بدهی



شد (سپهرِ) دلِ من رنگِ ، برسان مستیِ این حالِ اب


کاش جایِ خبر از جرعه ی ناب ، مژده ی ساقیِ مستان بدهی



#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/08/02/مژده-ی-باران-غزل-عاشقانه




بیداری(رباعی )

درخواست حذف اطلاعات

من به لطف و کرم توست که بیدار شدم

بیخود از خود شدم و ی بازار شدم


تو زِ تنهائی خود رفتی و دادار شدی

من به منصوری خود ماندم و بر دار شدم


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/27/بیداری-رباعی




صبح(رباعی )

درخواست حذف اطلاعات


صبح است و صبا سبوی ما را پر کرد

با عطر تنِ تو ، کویِ ما را پر کرد


یک جامِ پر از تو ، دست ما داد صبا

با جرعه ی تو گلویِ ما را پر کرد


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/24/صبح-رباعی




بیمار (عاشقانه )

درخواست حذف اطلاعات


بیمارم و افسوس که درمان شما نیست

بر آتشِ دل رحمتِ بارانِ شما نیست


هر بغضِ ترک خورده به دامن چکد آ

بر ژاله ی ما حیف که دامانِ شما نیست


صد زخم اگر بر دلِ بیچاره نشیند

کاری تر از این زخمه ی مژگانِ شما نیست


چندین غزل از عشق تو در دفتر دل بود

از من غزلی در دلِ دیوانِ شما نیست


گفتی که صبوری کنم از موج نترسم

سکانِ بلا دیده به فرمانِ شما نیست


بی رنگ شده آبیِ دریا و سپهرم

برخیز و بیا طاقتِ هجرانِ شما نیست


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/24/بیمار-عاشقانه




قمر -عاشقانه

درخواست حذف اطلاعات


هله ساغری رسانده قمر از خُمِ لبانش

زِ سَرَم برفته هوش از لبِ لعلِ می فشانش


نه زِ جام و باده و مِی ، نه زِ چنگ و مطرب و نی

نرسد شکوه مستی ، برسد اگر دهانش


همه قند قندِ شیرین ، صفی از دُرِ بلورین

که خدا نموده آذین به لبانِ در فشانش


شبِ تار ، تارِ مویَش ، مَهِ بیقرار رویَش

گرهی زِ نورِ پروین زده رویِ گیسوانش


قمری چنین فریبا ، نه بدیده چرخِ گردون

نه سپهر میتواند به قلم کند بیانش


به کمانِ ابروانش ، بنشانده تیر مژگان

چه سعادتی به از این که دلم شده نشانش


شهِ شهنوازِ خودرا ، به کرشمه ای ندیدم

برسان به من خدایا ، خبری زِ آستانش


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/18/قمر-عاشقانه




قمر -عاشقانه

درخواست حذف اطلاعات


هله ساغری رسانده قمر از خُمِ لبانش

زِ سَرَم برفته هوش از لبِ لعلِ می فشانش


نه زِ جام و باده و مِی ، نه زِ چنگ و مطرب و نی

نرسد شکوه مستی ، برسد اگر دهانش


همه قند قندِ شیرین ، صفی از دُرِ بلورین

که خدا نموده آذین به لبانِ در فشانش


شبِ تار ، تارِ مویَش ، مَهِ بیقرار رویَش

گرهی زِ نورِ پروین زده رویِ گیسوانش


قمری چنین فریبا ، نه بدیده چرخِ گردون

نه سپهر میتواند به قلم کند بیانش


به کمانِ ابروانش ، بنشانده تیر مژگان

چه سعادتی به از این که دلم شده نشانش


شهِ شهنوازِ خودرا ، به کرشمه ای ندیدم

برسان به من خدایا ، خبری زِ آستانش


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/18/قمر-عاشقانه




قمر -عاشقانه

درخواست حذف اطلاعات


هله ساغری رسانده قمر از خُمِ لبانش

زِ سَرَم برفته هوش از لبِ لعلِ می فشانش


نه زِ جام و باده و مِی ، نه زِ چنگ و مطرب و نی

نرسد شکوه مستی ، برسد اگر دهانش


همه قند قندِ شیرین ، صفی از دُرِ بلورین

که خدا نموده آذین به لبانِ در فشانش


شبِ تار ، تارِ مویَش ، مَهِ بیقرار رویَش

گرهی زِ نورِ پروین زده رویِ گیسوانش


قمری چنین فریبا ، نه بدیده چرخِ گردون

نه سپهر میتواند به قلم کند بیانش


به کمانِ ابروانش ، بنشانده تیر مژگان

چه سعادتی به از این که دلم شده نشانش


شهِ شهنوازِ خودرا ، به کرشمه ای ندیدم

برسان به من خدایا ، خبری زِ آستانش


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/18/قمر-عاشقانه




توتیا

درخواست حذف اطلاعات


باید مسیر خویش زِ جدا کنی

تا جانِ خاک خورده ی خود کیمیا کنی


ایمان ، به جامه و ، ریش و ، عبا مخَر

باید گذر زِ جامه و ، ریش و ، عبا کنی


بی دینی اَت بهتر از آنست تا که تو

خود را اسیرِ جامه و ، دلقِ ریا کنی


یوسف شدن چه بسا کارِساده ایست

خود را اگر ، زِ دامِ زلیخا ، رها کنی


لیلا شوی ، گر نکنی ، عهدِ خود وفا

مجنون شوی گر که به عهدت وفا کنی


شب تا به روز ، فاصله اش صبح صادق است

با صدق خود ، صبحِ سعادت بنا کنی


گر کوهِ بیستونِ منیّت ، زِ هم دَری

نظّاره بر ، گوهرِ شیرین لقا کنی


مسرورِ هر زخمِ زبان می شوی دلا

زخمت اگر ، به مرهمِ جانان دوا کنی


گر هم مسیرِ اهلِ طریقت شدی سپهر

خود را برایِ چشمِ همه ، توتیا کنی


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/21/توتیا




توتیا

درخواست حذف اطلاعات


باید مسیر خویش زِ جدا کنی

تا جانِ خاک خورده ی خود کیمیا کنی


ایمان ، به جامه و ، ریش و ، عبا مخَر

باید گذر زِ جامه و ، ریش و ، عبا کنی


بی دینی اَت بهتر از آنست تا که تو

خود را اسیرِ جامه و ، دلقِ ریا کنی


یوسف شدن چه بسا کارِساده ایست

خود را اگر ، زِ دامِ زلیخا ، رها کنی


لیلا شوی ، گر نکنی ، عهدِ خود وفا

مجنون شوی گر که به عهدت وفا کنی


شب تا به روز ، فاصله اش صبح صادق است

با صدق خود ، صبحِ سعادت بنا کنی


گر کوهِ بیستونِ منیّت ، زِ هم دَری

نظّاره بر ، گوهرِ شیرین لقا کنی


مسرورِ هر زخمِ زبان می شوی دلا

زخمت اگر ، به مرهمِ جانان دوا کنی


گر هم مسیرِ اهلِ طریقت شدی سپهر

خود را برایِ چشمِ همه ، توتیا کنی


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/21/توتیا




توتیا

درخواست حذف اطلاعات


باید مسیر خویش زِ جدا کنی

تا جانِ خاک خورده ی خود کیمیا کنی


ایمان ، به جامه و ، ریش و ، عبا مخَر

باید گذر زِ جامه و ، ریش و ، عبا کنی


بی دینی اَت بهتر از آنست تا که تو

خود را اسیرِ جامه و ، دلقِ ریا کنی


یوسف شدن چه بسا کارِساده ایست

خود را اگر ، زِ دامِ زلیخا ، رها کنی


لیلا شوی ، گر نکنی ، عهدِ خود وفا

مجنون شوی گر که به عهدت وفا کنی


شب تا به روز ، فاصله اش صبح صادق است

با صدق خود ، صبحِ سعادت بنا کنی


گر کوهِ بیستونِ منیّت ، زِ هم دَری

نظّاره بر ، گوهرِ شیرین لقا کنی


مسرورِ هر زخمِ زبان می شوی دلا

زخمت اگر ، به مرهمِ جانان دوا کنی


گر هم مسیرِ اهلِ طریقت شدی سپهر

خود را برایِ چشمِ همه ، توتیا کنی


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/21/توتیا




ه نی با حافظ

درخواست حذف اطلاعات

سروده ای تلفیقی با غزلِ (مپرسِ) لسان الغیب حافظ

بمناسبت بزرگداشت این شاعر والا مقام


⚘⚘


یک شبی خواب عشق می دیدم

غم زِ گ ارِ عشق می چیدم

سالها در فِراقِ یک دلبر

خشک می شد نهالِ امیدم


دردِ عشقی کشیده ام که مپرس

زهرِ هجری چشیده ام که مپرس



همچو آهو دوان دوان رفتم

چون پرستو به آسمان رفتم

یا برایِ زیارت لیلا

همچو مجنونِ خسته جان رفتم



گشته ام در جهان و آ کار

دلبری برگزیده ام که مپرس


یار آمد ، کنارِ ما بنشست

پایِ دل را به زلفِ خود می بست

دو سه روزی به رویِ بامم بود

پرکشید و به آسمان پیوست



آنچنان در هوایِ خاک دَرش

می رود آبِ دیده ام که مپرس



دیده هایم دوباره گریان شد

دل در آغوشِ شعله مهمان شد

سوخت این دل چو شمعِ بی پروا

بغض کرد و دوباره ویران شد


من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده ام که مپرس



دلِ عاشق خدا خدا می کرد

بهرِ آن بی وفا دعا می کرد

نیست آگه زِ حالِ ما مستان

آنکه راهش رِ ما جدا می کرد



سوی من لب چه می گزی که مگو

لب لعلی گزیده ام گه مپرس



ای خدا ، دل به دیگران بستم

بی تو ماندم زِ خویش هم رَستَم

نیمه شبها بی تو اما باز

چون گدایان پیاله در دستم


بی تو در کلبه ی گ خویش

رنجهائی کشیده ام که مپرس



مِی ، رها کرده مست او شده ام

مست جام الست او شده ام

سر خوشم تا سپهر گردون هست

بیدل و پای بست او شده ام



همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/23/همنشینی-با-حافظ




ه نی با حافظ

درخواست حذف اطلاعات

سروده ای تلفیقی با غزلِ (مپرسِ) لسان الغیب حافظ

بمناسبت بزرگداشت این شاعر والا مقام


⚘⚘


یک شبی خواب عشق می دیدم

غم زِ گ ارِ عشق می چیدم

سالها در فِراقِ یک دلبر

خشک می شد نهالِ امیدم


دردِ عشقی کشیده ام که مپرس

زهرِ هجری چشیده ام که مپرس



همچو آهو دوان دوان رفتم

چون پرستو به آسمان رفتم

یا برایِ زیارت لیلا

همچو مجنونِ خسته جان رفتم



گشته ام در جهان و آ کار

دلبری برگزیده ام که مپرس


یار آمد ، کنارِ ما بنشست

پایِ دل را به زلفِ خود می بست

دو سه روزی به رویِ بامم بود

پرکشید و به آسمان پیوست



آنچنان در هوایِ خاک دَرش

می رود آبِ دیده ام که مپرس



دیده هایم دوباره گریان شد

دل در آغوشِ شعله مهمان شد

سوخت این دل چو شمعِ بی پروا

بغض کرد و دوباره ویران شد


من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده ام که مپرس



دلِ عاشق خدا خدا می کرد

بهرِ آن بی وفا دعا می کرد

نیست آگه زِ حالِ ما مستان

آنکه راهش رِ ما جدا می کرد



سوی من لب چه می گزی که مگو

لب لعلی گزیده ام گه مپرس



ای خدا ، دل به دیگران بستم

بی تو ماندم زِ خویش هم رَستَم

نیمه شبها بی تو اما باز

چون گدایان پیاله در دستم


بی تو در کلبه ی گ خویش

رنجهائی کشیده ام که مپرس



مِی ، رها کرده مست او شده ام

مست جام الست او شده ام

سر خوشم تا سپهر گردون هست

بیدل و پای بست او شده ام



همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/23/همنشینی-با-حافظ




ه نی با حافظ

درخواست حذف اطلاعات

سروده ای تلفیقی با غزلِ (مپرسِ) لسان الغیب حافظ

بمناسبت بزرگداشت این شاعر والا مقام


⚘⚘


یک شبی خواب عشق می دیدم

غم زِ گ ارِ عشق می چیدم

سالها در فِراقِ یک دلبر

خشک می شد نهالِ امیدم


دردِ عشقی کشیده ام که مپرس

زهرِ هجری چشیده ام که مپرس



همچو آهو دوان دوان رفتم

چون پرستو به آسمان رفتم

یا برایِ زیارت لیلا

همچو مجنونِ خسته جان رفتم



گشته ام در جهان و آ کار

دلبری برگزیده ام که مپرس


یار آمد ، کنارِ ما بنشست

پایِ دل را به زلفِ خود می بست

دو سه روزی به رویِ بامم بود

پرکشید و به آسمان پیوست



آنچنان در هوایِ خاک دَرش

می رود آبِ دیده ام که مپرس



دیده هایم دوباره گریان شد

دل در آغوشِ شعله مهمان شد

سوخت این دل چو شمعِ بی پروا

بغض کرد و دوباره ویران شد


من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده ام که مپرس



دلِ عاشق خدا خدا می کرد

بهرِ آن بی وفا دعا می کرد

نیست آگه زِ حالِ ما مستان

آنکه راهش رِ ما جدا می کرد



سوی من لب چه می گزی که مگو

لب لعلی گزیده ام گه مپرس



ای خدا ، دل به دیگران بستم

بی تو ماندم زِ خویش هم رَستَم

نیمه شبها بی تو اما باز

چون گدایان پیاله در دستم


بی تو در کلبه ی گ خویش

رنجهائی کشیده ام که مپرس



مِی ، رها کرده مست او شده ام

مست جام الست او شده ام

سر خوشم تا سپهر گردون هست

بیدل و پای بست او شده ام



همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/23/همنشینی-با-حافظ




بادِ مشرقی(اجتماعی )

درخواست حذف اطلاعات


چرا زِ مشرقِ ایران ، نمی وَزَد بادی

زِ ما ِ رضا هم ، نمی کند یادی


هزار غصه هزاران غم است و درد اینجا

نه حاکمی نه ی ، رَسَد به فریادی


گلویِ تنگِ مرا ، بغضِ دیگری گیرد

کجاست کشورِ ما و ، کجاست آبادی؟


ببین ِ رضا ، آتشی بپا د

که سوخت بالِ قشنگِ فرشته ی شادی


زِ آتشی که بپا شد ، بسوخت قامتِ عشق

نمانده دامنِ شیرین و ، دستِ فرهادی


اگر چه قولِ رهایی ، به جمع ما دادند

کجاست قولِ رهایی ، که داده آن هادی؟


نه مکتبی که در آن کودکی امان گیرد

نه مانده نخبه ی شهرو ، نه مانده ی


ببین به جانِ جوادت ، وطن شده ویران

زِ سوزِ چله ی بهمن ، نمانده بنیادی


مرا نرفته زِ خاطر ، سرورِ آهو که

به حرمتِ تو رها شد زِ چنگِ صیادی


بیا و ُ آهویِ ما را ، زِ چنگشان برهان

رسان به ما زِ سپهرَت ، سرورِ


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/18/باد-مشرقی-اجتماعی




بادِ مشرقی(اجتماعی )

درخواست حذف اطلاعات


چرا زِ مشرقِ ایران ، نمی وَزَد بادی

زِ ما ِ رضا هم ، نمی کند یادی


هزار غصه هزاران غم است و درد اینجا

نه حاکمی نه ی ، رَسَد به فریادی


گلویِ تنگِ مرا ، بغضِ دیگری گیرد

کجاست کشورِ ما و ، کجاست آبادی؟


ببین ِ رضا ، آتشی بپا د

که سوخت بالِ قشنگِ فرشته ی شادی


زِ آتشی که بپا شد ، بسوخت قامتِ عشق

نمانده دامنِ شیرین و ، دستِ فرهادی


اگر چه قولِ رهایی ، به جمع ما دادند

کجاست قولِ رهایی ، که داده آن هادی؟


نه مکتبی که در آن کودکی امان گیرد

نه مانده نخبه ی شهرو ، نه مانده ی


ببین به جانِ جوادت ، وطن شده ویران

زِ سوزِ چله ی بهمن ، نمانده بنیادی


مرا نرفته زِ خاطر ، سرورِ آهو که

به حرمتِ تو رها شد زِ چنگِ صیادی


بیا و ُ آهویِ ما را ، زِ چنگشان برهان

رسان به ما زِ سپهرَت ، سرورِ


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/18/باد-مشرقی-اجتماعی




بیا بیا (عاشقانه )

درخواست حذف اطلاعات


بیاکه روز مرا ، بی تو شام تاری هست

درون ی تنگم ، دل خماری هست


در آرزوی وص ، نشسته ام یک عمر

درون غوره همی ، لعل خوشگواری هست


نه جرعه بی تو بنوشم ، نه مست بی تو شوم

بیا بیا که مرا با تو ، میگساری هست


ببین که فصل بهار آمد و زمستان رفت

بیا شتاء مرا باتو هم ، بهاری هست


گذر ز مظلمه اینک ، بیا مرا دریاب

بدان که روز قیامت انیس و یاری هست


ببین کبوتر عشقی ، که لانه میسازد

برای بازِ منم یار و هم قطاری هست


غم زمانه سپهرم ، سیاه کرده ولی

برای ظلمت من ، ماه و غمگساری هست


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/13/بیا-بیا-عاشقانه




بیا بیا (عاشقانه )

درخواست حذف اطلاعات


بیاکه روز مرا ، بی تو شام تاری هست

درون ی تنگم ، دل خماری هست


در آرزوی وص ، نشسته ام یک عمر

درون غوره همی ، لعل خوشگواری هست


نه جرعه بی تو بنوشم ، نه مست بی تو شوم

بیا بیا که مرا با تو ، میگساری هست


ببین که فصل بهار آمد و زمستان رفت

بیا شتاء مرا باتو هم ، بهاری هست


گذر ز مظلمه اینک ، بیا مرا دریاب

بدان که روز قیامت انیس و یاری هست


ببین کبوتر عشقی ، که لانه میسازد

برای بازِ منم یار و هم قطاری هست


غم زمانه سپهرم ، سیاه کرده ولی

برای ظلمت من ، ماه و غمگساری هست


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/13/بیا-بیا-عاشقانه




زبان (دوبیتی )

درخواست حذف اطلاعات


گفتا که بیا به پیش ، گفتم هرگز

گویم زِ فلان و خویش ، گفتم هرگز


این حرفِ زبانِ بی سر و پایم بود

من هم به زبانِ خویش ، گفتم هرگز


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/15/زبان-دوبیتی




زبان (دوبیتی )

درخواست حذف اطلاعات


گفتا که بیا به پیش ، گفتم هرگز

گویم زِ فلان و خویش ، گفتم هرگز


این حرفِ زبانِ بی سر و پایم بود

من هم به زبانِ خویش ، گفتم هرگز


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/15/زبان-دوبیتی




خونِ مباح

درخواست حذف اطلاعات


بارالها ، تو بدان ، ما همه اغیار شدیم

بی دوا ، خسته ز تب ، عارض و بیمار شدیم



کو طبیبی ؟ که کنون چاره کند دردِ مرا

زِ مَرَض خسته شدیم و ز جفا خوار شدیم



بی سبب نیست که زالو بمکد خونِ مرا

نه طبیب و نه دوا ، ط ی خونخوار شدیم



ساقیا ، خون مباح است ؟ درین شهر مگر؟

که به زالو صفتان ، جمله بد ار شدیم؟



اینچنین نیست که ما لب نگشاییم و بدان

ما درین دام ، نه امروز ، گرفتار شدیم



شاید این بیشه ی ویرانه ندارد شیری

که خوراکِ زغن و کر و کفتار شدیم



پس بدانید چرا خشک شده ابرِ (سپهر )

چون گرفتارِ چنین قومِ ستمکار شدیم


#سپهر






منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/16/خون-مباح




خونِ مباح

درخواست حذف اطلاعات


بارالها ، تو بدان ، ما همه اغیار شدیم

بی دوا ، خسته ز تب ، عارض و بیمار شدیم



کو طبیبی ؟ که کنون چاره کند دردِ مرا

زِ مَرَض خسته شدیم و ز جفا خوار شدیم



بی سبب نیست که زالو بمکد خونِ مرا

نه طبیب و نه دوا ، ط ی خونخوار شدیم



ساقیا ، خون مباح است ؟ درین شهر مگر؟

که به زالو صفتان ، جمله بد ار شدیم؟



اینچنین نیست که ما لب نگشاییم و بدان

ما درین دام ، نه امروز ، گرفتار شدیم



شاید این بیشه ی ویرانه ندارد شیری

که خوراکِ زغن و کر و کفتار شدیم



پس بدانید چرا خشک شده ابرِ (سپهر )

چون گرفتارِ چنین قومِ ستمکار شدیم


#سپهر






منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/16/خون-مباح




پرواز (عارفانه )

درخواست حذف اطلاعات


گذر از جسم خاکی ، تا که رنگ ارغوان گیری

کنار ارغوانی ها، جلال بیکران گیری


نه دامی پایِ تو گیرد ، نه دل بر دانه ای بندی

قفس را گر که بشکافی و راهِ آسمان گیری


اگر از خود گذر کردی ، شبِ معراج را بینی

چنان دردانه ی عالم ، شکوهِ عرشیان گیری


درونِ پیله ی تن از چه رو خو ده ای تا کی؟

بشو پروانه تا پرواز ، در باغِ جنان گیری


نبوید غنچه ای را یارِ محبوبی بیا بیرون

شکوفا شو که در آغوشِ یک معشوقه جان گیری


چو مروارید باید از غلافِ تن برون آئی

شوی گوهر که تا جائی به تاجِ خسروان گیری


سپهرا ، گر زِ خود رستی ، رهِ هفت آسمان پوئی

وگرنه بر زمین مانی و نامِ خاکیان گیری


#سپهر





منبع : http://sepehrshear.blog.ir/1397/07/17/پرواز-عارفانه