بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

بارقه قلم

آخرین پست های وبلاگ بارقه قلم به صورت خودکار از بلاگ بارقه قلم دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



چای آ

درخواست حذف اطلاعات



به نام خدای مهربان


          «چای آ »


روی سکوی انتظار ترمینال نشست. نفس عمیقی کشید و سرش را انداخت پایین. کوچکش را لای پایش روی زمین گرفت و با چشمانش به نقطه‌ای نامعلوم روی آسف ‌های ترمینال خیره شد.


آهسته سرش را بالا آورد و اتوبوس‌ها را زیر نگاهش برد.


باید سوار کدامشان می‌شد؟


گفته‌بود میرود بندرعباس!


سیگاری از جیبش درآورد و روشن کرد.


چهره‌اش درهم و خسته بود. سکوتی پر درد بر تمام وجود نحیف و ش ته‌اش، نشسته‌بود.


اولین پوکی که به سیگار زد همراه با دود آن، به گذشته‌های نه چندان دور رفت. درست آن زمانی که کودکی بیش نبود.


دردش گرفت! چیزی محکم به پشت و دست و پایش ‌خورد... صدای فریادی را شنید....خودش را جمع کرد و دست‌هایش را روی سرش گرفت. صورتش پر اشک بود و چشمانش پر از ماس!!!


-ننه تو رو خدااااا تو روخدااااا به خدا من نبودم


نزن ننه ...نزن


زیرگذر آب بهترین جایی بود که می‌توانست پنهان شود، اگرچه سرد بود و تاریک و نمور اما پناهگاه خوبی بود تا از دست ننه فرار کند.بار اولش نبود. این‌جا، زیر این گذر آب، منزلش شده‌بود.


پوک دوم را به سیگار زد، وسط تهران ایستاده‌بود. هنوز حتی سبیلش هم درنیامده‌بود. به دنبال کار ازین مغازه به آن مغازه، ازین محله به آن محله سرک می‌کشید. به همراه هم‌ولایتی‌هایش در قهوه‌خانه می‌نشست تا ی برای کاری صدایش کند.


حالا راحت بود. دیگر ننه نبود تا پاپی‌اش شود و با زنجیر و چوب، کتکش بزند.


پوک سوم را که زد پشت خاور بود. از ته نانوایی‌ها به رانندگی صعود کرد. عاشق ماشین‌های بزرگ بود. انگار ماشین‌های بزرگ را فقط برای او ساخته‌بودند.


حس خاصی داشت. انگار فرمانروای زمین شده‌بود. دست فرمان خوبی داشت. فقط در گذر این بیابان‌ها و ا، گاهی جانی به می‌داد و در خماری آن تمام گذشته کودکی سختش را فراموش می‌کرد.


فراموش می‌کرد که هفت سالش هم نبود که تک و تنها به تهران فرستادنش تا در کنار برادر بزرگترش مشغول کاری شود.


از سیگارش چیزی نمانده‌بود. روی زمین انداختش و به دیوار ترمینال تکیه داد. وارفت، تکیه نداد.


چشمان ریزش در آسمان به دنبال رخت دامادی می‌گشت. چقدر بچه بود که زنش دادند تا سر به راه شود. از همان ده خودش برایش دختری عقد د بزرگتر از خودش. قبل از این که به همسری او دربیاد،‌ زن دیگری بوده و حالا در ادامه به او دادندش.


با حرکت اتوبوس، چشمانش به راه افتاد و تا دور شدن اتوبوس رفت و دوباره تنها برگشت.


این‌بار دخترکش تنها بود. زن اولش را طلاق داده بود و دخترک کوچکش با او بود. نمی‌توانست از عهده او برآید و در این میان و میانه‌های کج‌دار تهران، عاشق منیره شد.


منیره که به خانه‌اش آمد، صدای ناله‌های بی‌صدای دخترکش بلند شد. منیره با دخترش نمی‌ساخت. دخترک بی‌مادر را می‌زد و اذیت می‌کرد. به هر بهانه‌ای به او می‌تاخت و او که راننده جاده بود هرگز نمی‌فهمید. وقتی هم که می‌فهمید از ترس این که مبادا منیر هم او را تنها نگذارد، دخترکش را حمایت نمی‌کرد.


برایش نفس کشیدن سخت شد. به سرفه افتاد. درست مثل آدم‌هایی که سل دارند، سرفه کرد. تمام ‌اش کنده می‌شد و جانش بالا می‌آمد.


اعتیاد لعنتی، همه چیزش را گرفته‌بود. حتی خانه نزدیک‌ترین انش، جایی نداشت.


مهربان بود اما اعتیاد داشت! مهربان بود اما بیکار بود! مهربان بود اما، پول نداشت.


‌اش که آرام شد، منیر گذاشته‌بود و رفته‌بود و دوباره او مانده بود و دخترک تنهایش.


مادر دخترکش در تهران کار می‌کرد و خانه کوچکی برای خودش یده‌بود.


با صدای بوق اتوبوسی خود را در خانه حوا دید. حالا دخترکش، مادر داشت. برای یک متر جا و یک کاسه غذا، چه منت‌ها که از حوا نکشید و چه کوچک‌ها که نشد!


بر سر سفره حوا می‌نشست و در خانه حوا می‌خو د و این به این راحتی‌ها نبود.


یکی از آن میان فریاد کشید مسافر زاهدان نبود؟؟


سر هیچ کاری دوام نمی‌آورد. به خاطر اعتیادش بیرونش می‌ د. معتاد زاری نبود اما چون پول نداشت، جایی هم نداشت!


حالا برای دخترش خواستگار آمده‌بود و حوا نمی‌توانست به تنهایی جهاز دخترش را درست کند. همه به او حمله کرده‌بودند که چه بی‌غیرتی! برو سر یه کار خوب!


و او مثل همیشه کرکری خواند که در بندرعباس برایش کاری درست شده و می‌رود.


لقمه‌های سفره حوا، سنگ شده‌بود و نگاه‌ها،‌ خشم! این را بی‌حرف و سخن هم می‌فهمید.


همین‌طور که شام را می‌خوردند، حوا گفت:« پس کی میری بندرعباس؟»


لقمه در نصفه راه گلویش ماند. به سختی درست مثل آن که تکه سنگی را قورت بدهد با دستپاچگی و من‌من‌کنان، در خج و شرمساری به دروغ گفت:« فردا صبح میرم.»


حالا فردا صبح شده‌بود و از نگاه‌های ناراحت و ت خانه دریافت که دیگر وقت رفتن است.


ش را بست. نگاهی به دخترک دم بختش انداخت و نگاهی به خانه حوا. به تمام آن چه که برایشان نبوده‌بود! به تمام فریادهای تی که می‌گفت پاشو برو!!!


ش را برداشت و خداحافظی ناتمامی کرد. در را بست و خودش را به ترمینال رساند.


حالا کجا باید می‌رفت؟ کدام بندرعباسی صدایش کرده‌بود؟ کدام کار؟


به کجا برمی‌گشت؟ در خانه را به رویش بسته‌بودند و نگاه‌ها را از او دریغ!


هنوز سنی نداشت. خیلی می‌شد به پنجاه هم نمی‌رسید. اما قلبش پیر شده‌بود. درست کار نمی‌کرد. از شدت تپش قلب به نفس نفس افتاده بود.


الان شاید شش هفت ساعتی می‌شد که در ترمینال بود و سرگردان.


دهانش خشک شده‌بود و نگاهش، تر. با پشت آستین کهنه‌اش، اشک‌هایش را پاک کرد. صدای قلبش را از توی حلقش می‌شنید. صدای هلهله عروسی دخترش را هم می‌شنید... صدای در خانه حوا را هم می‌شنید و صدای نگاه‌های تند و تیز را هم می‌شنید!!


نه جای رفتن داشت و نه جای ماندن. پاهایش به سختی همراهی‌اش می‌ د.


راستی چه شد که چنین شد؟ این همه فامیل خوب! این همه دوست و رفیق! مادر و پدر! زن و فرزند! یعنی تو دنیا فقط برای من یکنفر، جایی نیست؟ من که خیلی کار ... از بچگی، از کودکی، از همان روزی که همسن‌هایم توی کوچه‌ها دنبال هم می‌ د من دنبال کار بودم...


تمام خاطرات بر سرش آوار شدند. زبانش به سقف دهانش چسبیده‌بود.


خودش را به کنار بوفه رساند. خورشید دیگر داشت خداحافظی می‌کرد. صورت آسمان، سرخ شده‌بود و سپیدی‌ها جایشان را به تاریکی‌ها می‌دادند ولی او هنوز در ترمینال بود.


آهی بلند کشید و دست در جیبش چرخاند. سکه‌ای درآورد و گفت:« یه چایی بی‌زحمت»


چای داغ بود. حلق و گلوی خشکش را سوزاند. به دیوار بوفه تکیه داد و ایستاد تا کمی چایش خنک شود.


هنوز چای را بالا نیاورده بود که ...


یکنفر سرش را از روی زمین بلند کرد و گفت:« بیهوش شده سریع خبر کنید»


مردم دورش ریختند. هر ی چیزی می‌گفت.


صدای آمبولانس بلند شد. بالای سرش آمدند. نبضش را گرفت و گوشی روی قلبش گذاشت.


به همراهش نگاهی کرد و گفت:«تموم کرده. ضربان قلب نداره»








منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/155/چاي آخر/




ناظم مدرسه وای

درخواست حذف اطلاعات



به نام خدا


ناظم مدرسة وای!


می‌گفت:«ناظم مردی در ابت داشتیم با قدی نه بلند و سری چه بی‌مو! چاق نبود، لاغرهم نبود، فقط آدم نبود! بچه‌ها را می‌زد. ابت ‌های کوچک معصوم را می‌زد! بد هم می‌زد! اصلا توی آن مدرسه همه می‌زدند حتی بچه‌ها نیز به این باور وعمل رسیده‌بودند که باید هم را بزنند.


مرد ناخ نبود. ریش داشت. سبیل هم داشت. ساده می‌پوشید و سر به زیر راه می‌رفت به نامحرم نگاه تیز نمی‌کرد و هوسران نبود اما با بچه‌ها خوب نبود وقتی عصبانی می‌شد اول مشت و لگدش می‌آمد و حتی در آ هم عقلش نمی‌آمد.


بارها و بارها جلوی چشمان خودم بچه‌ها را بد می‌زد که حتی مانعش می‌شدم و او از من گله‌مند می‌شد!


تازه این خوبشان بود. یک ناظم جدیدی آورده‌بودند بلندقد و سیاه چهره با چشمانی گشاد و لبهایی کلفت و لاغر لاغر، عین چوب کبریت و اخلاقش عین سگ!


بچه کلاس اول چند سالش بود سر صف اگر اندکی تکان می‌خوردند بچه‌ها را از مچ دو دست بلند می‌کرد و کشان به پای چوبه دار کنار سکو صف می‌کشاند.


می‌ترسیدی نگاهش کنی چه برسد به این که با او حرف بزنی و نصیحتش کنی یا طلب بخشش برای بچه‌ها.


برگردیم سر همان ناظم اولیه؛


تمام موهای کف سرش را در مدرسه یا راه مدرسه از دست داده‌بود. شاید هم غیر از مدرسه!


آدم نمی‌فهمید که او خوب است یا بد است؟


اما یک روز خودش خودش را خیلی خوب معرفی کرد. توی جلسه عمومی معلم‌ها در دفتر این خاطره از خودش را گفت.


همین‌طور که با اعتماد به نفس کافی و مسلط، به صندلی تکیه داده بود گفت:«یک‌سال منو فرستادند به یکی از مناطق بالای تهران -به دلایل اسم منطقه را نمی‌نویسم - خیلی به من می‌رسیدند. برای هر کاری سکه‌ای در دستانم می‌گذاشتند. اولیای بچه‌ها همه بودند و به لحاظ مالی در وضعیت خوبی بودند. برای هر تشکری، سکه‌ای تقدیمم می‌شد. کارت تخفیف بهترین فروشگا‌ّه‌ها را به من هدیه می‌دادند تا رایگان از آن‌جا ید کنم و هزاران در نعمت دیگر!


به لحاظ مالی اصلا مشکل نداشتم و خیلی رسیدگی می‌ د اما....


اما این امّایش خیلی مهم بود؟ شنیدن امّایش دردآور بود. هیچی نمی‌شد گفت. فقط قلبمان درد گرفت و سکوتمان عمیق‌تر شد! در رأس قدرت بود و ی به خودش اجازه نمی‌داد حرفی بزند، اصلا چه فایده‌ای داشت حرفی بزنی، کو گوش شنوا؟ کو ی که اندکی احساس گناه کند تا به راهش بیاوری؟


همکاران ابت هم مثل بچه‌هایشان حرف گوش‌کن و ت بودند. می‌ز ان هم نطوق نمی‌زدند. فقط من از درد، آه عمیقی کشیدم! دلم می‌خواست خفه‌اش کنم اما با کدام چنگ و با کدام زور؟


با همان قدرت و اعتماد به نفس گفت:«امّا یه بدی داشت اون مدرسه! و اونم این بود که به بچه‌ّها نمی‌شد گفت بالای چشمتون ابروست! تا حرفی می‌زدی خانواده تو مدرسه بود و اداره و کوچه و خیابان»


رویش نشد بگوید نمی‌شد آن‌جا داد و کتک زد و با این که حقوق خوبی هم به او می‌دادند به سال نکشیده برگشته‌بود همین مدرسه قبل. در این منطقه چون هم می‌شد بچه‌ها را حس زد هم حس ناسزا گفت و هم بچه‌ّها کلامی به خانه نمی‌بردند و هم اگر می‌بردند خانواده درست درمانی نبود که  بتواند صدایش را بلندتر از صدای او د و مشتش را محکم بگیرد و نه این که توان مالی برای شکایت و پی‌گیری داشتند.


بچه‌ّهایی با خانواده‌هایی ضعیف،  معتاد یا طلاق گرفته یا در فقر و بدبختی که تنها دلخوشی‌شان همین مدرسه بود که ساعاتی را از هیاهوی خانه‌های سختشان دور باشند.


و او و نه تنها او که چندین تن با او با بچه‌ّها بد رفتاری د و می‌کنند.


آن آقای ناظم بعدا هم به مقام بالاتری از ناظمیت رسید و من دیگر ندیدمش.»


اما صدای درد بچه‌ها را می‌شود از دور هم شنید! مدرسه‌هایی با ششصد هفتصد دانش‌آموز و یک یا دو ناظم و حضور سرد خشم و نفرت و خشونت!


این قصه از پنجاه سال پیش نیست. مهربانان زیادی از هزاران سال پیش بوده‌اند و هستند اما نامهربانان نیز هنوز هستند. خیلی‌ها هم می دانند و می‌بینند و می‌توانند اما


امّا حاکمان زور همیشه بهتر بوده‌اند چون راحت‌تر و بی‌دردسرتر و ارزان‌تر توانسته‌اند صداها را در گلو خفه کنند و بغض‌ها را در ! بدون اندک مهارت و مطالعه و وقت و هزینه‌ای! بدون ذره‌ای اخلاق! بدون ذره‌ای انصاف!


بدون ذره‌ای انسانیت




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/154/ناظم مدرسه واي/




قصه بی بی جان

درخواست حذف اطلاعات

 


                                                  بسم الله الرحمن الرحیم


                            قصه بی‌بی جان


 


کنارم آمد نشست.


کتاب دعا را بستم و در هوای حرم گم شدم. خیره به ضریح، محو عطر خوش زیارت شدم. کارم بود. هر وقت توفیقی دست می‌داد و به مشهد می‌آمدم و مشرف حرم می‌شدم،‌ دوست داشتم لحظاتی را در سکوت و آرامش، فقط بنشینم و از فضای معنوی حرم بهره‌مند شوم. گاهی این سکوت و غرق شدن به ساعتی هم می‌کشید و دوست نداشتم ازین حال و هوا بیرون بیایم.


با صدایش از خلوت خودم بیرون آمدم.درست فهمیده‌بودم، با من بود.


با ماسی مهربان گفت:«دخترم میشه برام زیارت نامه رو بخونی؟»


با این که زیارت‌نامه را خوانده‌بودم، حیف آمد ازین توفیق دوباره بی‌بهره بمانم. گفتم:«باشه مادر»


کتاب دعا را باز و جلو صورت خودم و خودش گرفتم و شروع به خواندن .


زیارت‌نامه که تمام شد، تشکر کرد. به صورتش دقیق نگاه ن ببینم چه شکلی و کی هست! دوباره می‌خواستم غرق در نفس‌های خلوت حرم شوم که گفت:«زواری؟»


گفتم:«یه زمانی مجاور بودم الان چند ساله  زایر شدم»


نگذاشت غرق در خلوت شوم. شروع کرد برایم به حرف زدن. انگار نه انگار دو غریبه بودیم. با چنان صمیمیت و مهربانی حرف می‌زد که تمام مدت احساس می‌شناسمش. نه فقط خودش را که تمام آدم‌های قصه‌اش را.


مسن بود و خیلی خوش‌سخن و خوش کلام. با یک آرامش خاصی برایم حرف می‌زد. انگار سال‌ّهاست هم را می‌شناسیم و حالا بعد از مدت‌ها یکدیگر را در حرم رضا پیدا کرده‌ایم.


برایم از پسرش گفت و عروسش و از همه بیشتر از نوه کوچک دوست‌داشتنی‌اش، فاطمه. چنان قشنگ تصویر و قصه آن‌ها را برایم گفت که اگر نقاش خوبی می‌بودم، می‌توانستم چهره و قیافه هر سه شان را نقش بزنم.


بیشتر از آن چه از پسر و عروسش بگوید از جگرگوشه‌اش فاطمه خانم می‌گفت.


طوری ازو حرف می‌زد که با تمام وجود احساسش می‌ .


از قصه‌اش فهمیدم پسرش کار و بار خوبی ندارد و عروسش در خانه کار می‌کند ولی باز هم کفاف زندگی‌شان نیست. ازین که فاطمه کوچولو‌یش چگونه چادر سر می‌کند و با چه لحنی دلربایی حرف می‌زند و این که تمام جان بی‌بی، فاطمه جانش است.


می‌گفت وقتی از در خانه می‌رود تو فاطمه کوچولو جلو می‌دود و بی‌بی را بغل می‌کند و می‌پرسد که برایش چه آورده‌است؟


لحن بی‌بی، لحن گرمی بود. چنان محو قصه او و فاطمه کوچولو شده‌بودم که متوجه منظورش نشدم. خیلی قشنگ، قصه می‌گفت. با تمام وجود احساس می‌ که از عمق جان، راست می‌گوید و آن چه تعریف می‌کند، عین واقعیت است. حتی اگر هم ذره‌ای احتمال قصه می‌دادم، بازهم زیبا بود چرا که با بهترین لحن و زیباترین کلمات و صمیمانه‌ترین نگاه‌ها و احساس‌ها، از زبان بی‌بی، بازگو می‌شد. هرگز باور ن که چیزی غیر از راستی در آن باشد و گرنه نمی‌توانستم به آن خوبی احساسش کنم و تصورش نمایم.


بی‌بی از هر دری و هر جایی گفت. چون سال‌ها از آن ماجرا می‌گذرد، دقیق یادم نمی‌آید چه بود و چه گفت. اما چهره بی‌بی و لحنش و تصویر فاطمه کوچکش، هنوز جلو چشمانم است.


فکر کنم ساعتی تمام برایم از فاطمه جانش گفت و من چنان غرق احساس زیبای این پیرزن و نوه‌اش بودم که نفهمیدم یعنی چه!


 از نگاهم و طرز گوش فهمید که نفهمیدم. برای همین در آ قصه دلدادگی خودش و فاطمه جانش گفت:«دخترم! یه کمکی . فاطمه‌ام منتظر من است. روم نمیشه دست خالی برم خونه. تا میرم تو جلو میدوه و میگه بی‌بی برام چی آوردی؟»


انگار کل حرم روی سرم ناگهان فروریخت. قیافه بی‌بی به گداها نمی‌خورد. لباس کهنه‌ای به تن نداشت و تمیز و پاکیزه بود. اصلا هم لحن گ و ماس نداشت ولی خیلی قشنگ قصه نداری و بی‌ ی اش و قصه عشق بی‌بی و فاطمه جانش را برایم تعریف کرد.


و ... چقدر من حواسم پرت بود!اصلا نفهمیدم منظور این بنده خدا تو تمام این مدت چیه ! بیچاره وادار شده بود برای من یک ساعت قصه بگوید تا بتواند دل مرا به رحم بیاورد و کمکش کنم. البته خودش قصه را تمام نمی‌کرد و ادامه‌اش می‌داد. انگار واقعا داشت برای یک وامانده در راه قصه می‌گفت،‌ تا خوابش ببرد. منم چنان محو که از اصل قصه بازماندم.


هرگز بی‌بی را فراموش نمی‌کنم. هرگز چهره فاطمه جانش از یادم نمی‌رود. این فن بیان زیبای بی‌بی، ناشی از احساس عمیق و واقعی‌اش بود و گرنه این گونه دل را به چنگ خود در‌نمی‌آورد!


هنوز یادم هست که کجای حرم نشسته‌بودم و او آمد و کنارم نشست. خلوت آن روزم را بی‌بی، خیلی زیبا درهم‌ش ت. هیچ زیارتی مثل آن دفعه به دلم ننشست.


گاهی با خودم فکر می‌کنم آیا هنوز زنده است؟ فاطمه جانش الان چند ساله‌است؟ وضعشان بهتر شد؟ روزهایی که بی‌بی چیزی به دست نمی‌آورد، چطوری به خانه برمی‌گشت؟ هنوز هم همان قصه را برای دیگران می‌گوید؟ راستی خانه‌شان کجای شهر بود؟ اصلا خانه‌ای داشتند؟


راستی چقدر شهر پر شده ازین بی‌بی‌ها! فقط نمی‌دانم هنوز هم قصه می‌گویند و آیا ی پای قصه این‌ها می‌نشیند!؟


خدا کند پسرش کار خوبی پیدا کرده‌باشد و حال و روزشان خوب باشد! خدا کند فاطمه جان هم بی‌بی را همان‌قدر دوست داشته‌باشد!


خدا کند بی‌بی زنده باشد!


 


 


 


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/153/قصه بي بي جان/




پول ماهیانه

درخواست حذف اطلاعات

 


بسم الله الرحمن الرحیم


پول ماهیانه


میز دوم می‌نشست. سمت راهرو.


کلاس از هر دو طرف پنجره داشت هم از راهرو هم از سمت حیاط. برای همین با این که خیلی قدیمی ساز بود اما دلباز و خنک بود. فقط روزهای آفت ، حس گرم می‌شد.


م سمت راهرو بود و از دسترس آفتاب به دور. بچه ت و آرام و بی سر و ص بود. خیلی تمیز و مرتب و قشنگ می‌نوشت ولی به لحاظ درک و استدلال، ضعیف بود. من هم اذیتش نمی‌ چون تقصیر خودش نبود. کم کاری نمی‌کرد، نمی‌فهمید. متوجه نمی‌شد.


می‌فهمیدم که متوجه بعضی مسایل ریاضی نمی‌شود و درکش برایش سخت است. مشخص بود ی هم در خانه نیست که بتواند به او کمک کند.


مادرش که در جلسات حاضر می‌شد متوجه شدم، سواد ندارد و برادر کلاس پنجمش ضعیف‌تر از آنی بود که بتواند کمک م د.


جدای ازین بسیار برادر شیطون و شروری داشت. تمام زنگ تفریح‌ها مشغول اذیت و آزار بچه‌های دیگر بود و هر وقت می‌دیدمش، زیر مشت و لگد ناظم‌ها!


می‌فهمیدم که کلاس برای فضای بسیار خوبی است هر چند که به لحاظ علمی چیز چندانی از آن یاد نمی‌گرفت اما لااقل برای ساعاتی آسوده و راحت بود.


همین که به این تمیزی و زیبایی تکلیف‌هایش را همیشه می‌نوشت، برای من کافی بود و سعی می‌ خیلی مواخذه نخواندن و یادگرفتنش نکنم.


طبق روال مدارس ابت ، باید هر ماه، ماهیانه‌ای را پرداخت می‌ د که صرف ید جوایز و پلی‌کپی‌هایشان و امرار و معاش کلاس می‌شد و من خودم این ماهیانه را می‌گرفتم تا الکی ج شرشره و کاغذ دیواری و جوایز به درد نخور نشود و می‌گشتم تا ببینم کجای تهران مناسبت‌تر و ارزان‌تر چیزی مناسب سن پسرهایم هست تا برایشان یداری کنم.


ماهانه ما پنج تومن بود که معمولا پسرها یادشان می‌رفت به خانواده‌ّهایشان بگویند ولی وقتی دیدند بیشتر از پول ماهیانه‌شان برایشان ید می‌کنم، اول ماه نشده با پنج تومن‌هایشان سر میزم بودند.


تا حد ممکن سعی می‌ ازین پنج تومن‌ها به بهترین نحو استفاده کنم و چیز خوبی با قیمت خوبی برایشان ب م.


مم جز بچه‌هایی بود که هنوز اول ماه نشده، پنج تومن به دست می‌آمد سر میزم تا برایش علامتش را بزنم.


پنج تومن با پنج تومن بچه‌های دیگر خیلی فرق داشت.


همه پسرهای یک پنج تومنی می‌آوردند یا نهایش دو تا دو تومنی و یک هزار تومنی آن هم تقریبا نو و سالم.


اما پنج تومن بسیار کهنه و خیلی د می‌بود. صد تومنی داشت. دویست تومنی داشت و پانصدی مچاله و پول‌هایی که از جگر زلیخا ‌تر بودند.


تعجب می‌ که این پول‌ها از کجاست؟ حتی اگر پدر کارگر هم بود این گونه به او پول نمی‌دادند!!


یکی دو تا از پسرهام بودند که همان ماه اول از دادن پول ماهانه ابا می‌ د و می‌گفتند خانم از ما هر سال پول می‌گیرند و هیچی به ما نمی‌دهند اما وقتی دیدند که پول‌های امسالشان جایزه برای همه‌شان است از آذر به بعد با خوشحالی ماهیانه را می‌آورند و ستاره‌های درس و اخلاقشان را جمع می‌ د تا جایزه پنهانشان را بگیرند.


اما از همان اول اصلا غری نزد و حرفی نگفت و هر ماه پولش را می‌آورد.


فقط عجیب نوع پول‌هایش بود!


آن روز م غایب بود و نیامده‌بود. سر کلاس بدون این که حاضر غایب کنم متوجه غیبت شدم.


همین‌طور که بچه‌ها را نگاه می‌ گفتم:« کجاس بچه‌ّها؟»


پسرهای سومم خیلی در بند بعضی حرف‌ها و کارها نبودند. یعنی هنوز خیلی کوچک بودند و نمی‌دانستند بعضی چیزها را نباید گفت و نباید شنید و مهم‌تر ازین‌ها آن که در بندش نبودند و برایشان مهم نبود.


آرمینم خیلی ساده و ک نه گفت:«خانم دیروز ما دیدیمش. مثل همیشه بعد مدرسه کنار خیابون بساط کرده‌بود و چیزمیزاشو می‌فروخت.»


بعدها توی مترو یک دو دفعه‌ای برادر بزرگترش را دیدم که یک بسته آدامس به دست داشت و از مردم می‌خواست ازش ب ند.


تا این حرف را آرمینم گفت متوجه تمام آن پول‌ها شدم.


بچه‌ام خودش آن پول‌ها را کار کرده‌بود و می‌آورد و برای همین هم این‌قدر پول‌ها د و و کثیف بودند. چقدر سختی کشیده‌بود تا بتواند پولی جمع کند! چقدر در گرما و سرما کنار خیابان بوده تا بتواند اندک چیزی که دارد بفروشد و پولی دربیاورد!!
کاش زودتر می‌فهمیدم!!!


چقدر  دیر متوجه این قضیه شدم!!


پسر کلاس سومم کار می‌کرد تا بتواند به خانواده‌اش کمک کند و تمام تکلیف‌های تمیزش را کنار بساط کوچک و مختصرش نوشته‌بود. آن هم به آن تمیزی!


م تنها بچه‌ مدرسه نبود که کار می‌کرد. گاهی که ناچار می‌شدم یک تکه از مسیرم را پیاده تا چهارراه بیایم پسرهای کلاس‌های دیگر را هم می‌دیدم که مستقیم بعد مدرسه کنار گاری میوه پدر یا مادرشان می‌ایستادند تا کمک حال خانواده باشند و......


 صدای م را برای درس جواب دادن هم به زور سر کلاس  می‌شنیدم! نه این که صدا نداشت!


انگار به او گفته‌بودند نباید از یک حدی بلندتر حرف بزند و انگار می‌ترسید که صدایش را ی بشنود! خج ی نبود. یک هراس خاصی را در نگاه و صدایش می‌دیدم! هراسی عجیب از چیزهای بزرگی که در حد کوچکی آن‌ها نبود!


صدای همه این بچه‌ها سال‌های سال است که به زور شنیده‌می‌شود و یا ... اصلا شنیده نمی‌شود! و یا گوشی برای شنیدنشان نیست!


بچه‌های کار فقط بچه‌های کار نیستند، مشکلاتشان خیلی بزرگتر ازین حرف‌هاست و بسیار دردناک‌تر ازین اما...


 


اما...... من و او فقط آه خواهیم کشید و آن و آن‌ها ....... هرگز نمی‌بینندشان چه برسد تا بشنوندشان!!!


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/151/پول ماهيانه/




شهربانو

درخواست حذف اطلاعات

 


بسم الله الرحمن الرحیم


  شهربانو


 


شهربانو! باورم نمی‌شود .............. باورم نمی‌شود!!!


هنوز مات و مبهوتم! انگار نمی‌خواهد گوش جانم این حقیقت را باور کند!


هنوز ذهن کودکی‌هایم، در تابستان روستا، در میان کوه و درختان در پی توست! هنوز به دنب می‌دوم و سر به سرت می‌گذارم و تو آن دخترک نازپروده لوس مادرت هستی که مدام شکایت اذیت‌های مرا به مادرم می‌دهی!


صدایت و چهره زیبا روستایی‌ات هنوز در صفحه ذهنم، روشن و واضح است. چادر رنگی گل‌گلی‌ات را به یاد دارم و صورت گرد و سرخ و سفیدت هنوز جلو چشمان اشک‌بارم، مجسّم است!


کجایی شهربانو؟


برای من هنوز تو همان دخترک جوان لبالب خنده‌ای هستی که صدایت کوه‌ را به وجد می‌آورد و درختان را به تماشا می‌نشاند!


شهربانو!!


باورم نمی‌شود! ... باورم نمی‌شود..!!


چقدر روزگار دست به آزارت بلند کرد! چقدر بر تک دخترمادر سیلی زد!


نمی‌شود خیلی چیزها را گفت. می‌ترسم دل ان بسیاری از شنیدن آن چه بر سرت آوردند به لرزه درآید وتن بعضی‌ها در گور!


تو خیلی گناه داشتی!! خیلی!! خیلی معصوم و مظلوم و بی‌ادعا بودی! خیلی!!


نتوانستی روی بخت نکو و جوانی را بر خود ببینی چرا که تنها دختر مادر بودی و کوه کارها بی تو بر زمین می‌ماند! تو کمر تمام کارهای سخت روستا بودی تا مادرت زیر آن‌ها نشکند.


بزرگ شدی و بزرگتر و چون از سن دختران ازدواج بالاتر رفتی، پیران ده و زن مرده‌های دور و بر و یا آنان که در شهر طلاق بر گردن نشان آویخته‌بودند به طمعت برخاستند و بازهم دریغ از آن که رضایتی به ازدواج رضایت تو باشد.


و تو م و قصه‌های لجاجت مادر و بی‌شرمی بعضی از خواستگاران.


روزها رفت و شب‌هایش پی در پی آمدند. آن یکی از شهر یکی را می‌آورد. دیگری از ده پا پیش می‌گذاشت و هیچ کدام چون تو گرد جوانی بر صورتشان نبود و بار اولی نبود که بر سفره بخت می‌نشستند. دستانشان، خطوط سال‌های بسیاری داشت و چین‌های صورتشان، رد روزگاران بسیاری را نشان می‌داد.


 و تو آمدی و رفتی و رفتی و آمدی تا این که در چکاچک تمام این جنگ‌های طولانی بلا ه تقدیر نیز بر تو قرار گرفت و تونیز توانستی به خانه بخت بروی.


آن هم چه خانه بختی!


فقط می‌رفتی چون جایی و پشتوانه‌ای و ی در ده نداشتی و اگر بعد مادر پیرت می‌م ، خدا می‌دانست آن عزیزان با تو چه می‌ د؟ هر چند نرفته، شعله‌هایش را دیدی؟


شهربانو!!


عزیزم!!


قلبم درد می‌گیرد وقتی نمی‌توانم لااقل برای خودت درد دلت را صاف و شفاف بازگویم! چقدر سخت است که آدم لای انبری گیر بیفتد و جرأت فریاد نداشته‌باشد! و تو تمام عمر درد کشیده‌ات را لای همین انبر بودی و زبان نگشودی!


 


شهربانو!!! شهربانو!!


عزیزم!!


چه بختی و چه اقبالی!!


نمی‌دانم. گاهی فکر می‌کنم خدا فقط تو را فرستاد تا آن شش کودک را مادری کنی و به سر انجام رسانی. تا مردی زن مرده را همسری کنی و نجاتش دهی!


قربان قسمت و تقدیر خدا شوم!


اما فقط تقدیر نبود. ... تقصیر هم بود و خیلی‌ها مقصر تمام سختی‌های تو بودند و هستند. هرگز نخواهند توانست خودشان را ببخشند.


تو بر خانه‌ای عروس شدی که تنها یک فرزندش عروس شده‌بود و شش بچه کوچک و بزرگ دیگر در خانه بودند. خانه‌ای که طعم آسایش نمی‌داد و بوی خوشی از آن به مشام نمی‌رسید. تو آمده‌بودی تا کارهای نکرده‌شان را ی و جور تمام سختی‌هایشان را به دوش بگیری.


پسر کوچکش دوساله بود که تو آمدی. مادری‌شان را کردی. دلسوزتر از مادرشان بودی و پنج کودک و جوان دیگرش را به سر انجام رسانیدی و به سر خانه بخت بردی. مریضی‌هایشان را دوا نمودی و غصه‌هایشان را تنهایی به دل سپردی و از شانه‌هایشان برداشتی. سایه به سایه آن‌ها رفتی و لحظه به لحظه یاریشان نمودی.


کم نبود آن چه کردی! کم نکشیدی آن‌چه به جان یدی! پدر و مادر مریض شوهرت را نیز تا لحظه آ شان همراهی کردی و بر شانه نش !


انگار می‌ترسیدی کمی به خودت هم برسی و آن موقع از وظایف شوهرداری‌ات بازمانی و تو را از خانه‌شان به در کنند! پس باید هرگز به خودت نمی‌نگریستی و خودت را نمی‌دیدی!


تو آدم نبودی که مریض شوی! ؟ تو آدم نبودی که نیاز به محبت داشتی! تو آدم نبودی که باید درمان می‌شدی و همین‌طور زخم دردهایت گسترده‌تر و گسترده‌تر شد تا قند سوی چشمانت را کم‌کم می‌گرفت و پاشنه پایت را می‌سوزاند و قلبت از پله‌ای بالا نمی‌آمد و نفست به تنگی افتاد!!


شهربانو جان! آیا آدرس ی را بلد نبودی یا ارزشی نداشتی که به ی بروی و بر این دردهای طولانی‌ات مرهمی بگذاری؟


خیلی بی‌توقع و بی‌ادعا زندگی کردی! خیلی! انگار آمده‌بودی تا همه را جز خودت نجات دهی و در سایه راحتی بنشانی و در این میان خودت را نابود و فنا ساختی! خودت را فراموش کردی یا فراموشت د! یا فراموش شدی!


دیده نشدی شهربانو جان!


دیده نشدی!


نمی‌دانم چرا؟ قصه تو، قصة دختران بسیاری در سرزمین من است! قصه پر غصه‌ای که انتهایی ندارد. فقط امروزه شکل‌های دیگری به خود گرفته و گرنه در اصل آن هیچ تفاوتی رخ نداده است.


مگر چند سال داشتی؟؟ چند سال شهربانو جان؟


وقتی خبر فوتت را شنیدم، مات ماندم. چقدر مرگ به من نزدیک است!


برای خودم نترسیدم. از شنیدن خبر تو متعجب شدم! هنوز باورم نمی‌شود. حتی باورم نمی‌شود که تو پنجاه سال داشتی! برای من هنوز تو همان شهربانو سیزده چهارده ساله هستی که در میان کوه‌های ده بلند می‌خندید و تیز می‌دوید.


تو برایم زیباترین دختر ده بودی! با این که کوچک بودم و خیلی فرقی بین زیبایی و زشتی نمی‌گذاشتم اما برایم تو دختر زیبایی بودی که در شهر ندیده‌بودم.


برای من هنوز هم زیباترین دختری هستی که در خاطره کودکی‌هایم به جا مانده‌ای!


باورم نمی‌شود که قلبت درد گرفت و نتوانستی مقاومت کنی و ریحانه شش ساله‌ات را بی‌مادر رها کردی و رفتی.


یادم هست می‌گفتی این ریحانه را از حضرت زینب هدیه گرفتم. پس چرا تنهایش گذاشتی!


شهربانو عزیزم!!


اینجا خیلی‌ها به تو مدیونند! خیلی‌ها!! همه آنانی که از گذشته این سرزمین، تو را ارج ننهادند و سیلی ناجوانمردی  را بر صورتت نقش د تا امروز که همان نقش را با آبرنگی دیگر نقاشی نمودند!


تمام آن‌ها و تمام این‌ها، به تو مدیونند و دستشان به خون تو آلوده!


نامش را نمی‌شود بخت و اقبال و تقدیر گذاشت! این از گناه آنان کم نخواهد کرد! خداوند هرگز راضی به ستم به بنده‌اش نیست و آن که ستم می‌کند جز بندگانش نیستند! فقط تو و همه مانندهای تو در توجیهی ناب دانه از عد و مهربانی قرار گرفته‌اند!


شهربانوی عزیزم!


تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است تا سایه‌ای از رنج‌های تو را بنویسم. نمی‌توانم به خوبی نقش زخم‌هایت را فریاد کنم چرا که می‌ترسم با سر نیزه‌ّهایشان زبان مرا نیز چون تو در گلو ببُرند!!


خداوند تو را غرق در رحمت و لطف و مهربانی‌اش کند همان‌گونه که تو تمام عمرت را به پای مهربانی برای دیگران گذاشتی!


از خدا می‌خواهم ریحانه کوچکت در آغوش مهر و عشق بزرگ شود و هرگز روی رنج را نبیند.


شهربانوی عزیزم!


برای من باورنبودنت و رفتنت سخت است. فقط می‌دانم از تو دیگر با همین سن کمت، چیزی باقی نمانده‌بود! نه بینایی برای دیدن، نه پایی برای رفتن و نه قلبی برای تپیدن و نه جسمی برای به دوش کشیدن تمام سختی‌های دیگران!


تو زیر بار کج‌ شی و رنج دیگران، زود ناتوان شدی و تمام!


قصة تو امتداد قصه‌های پیش از توست و قصة آنان، امتداد قصة تو!! این غصه را انتهایی نیست مگر در روشن شدن چراغ شه و جوانمردی مردمان سرزمینت! در روشن شدن د خداپسندانه‌ای که در آن، همه انسان‌ها به دیده عدل و انصاف نگریسته‌شوند و به دست مهر و لطف، نوازش گردند و بتوانند از کلام خدا، سخن حق بگویند نه امیال و آرزوهای خودخواهانه خودشان را!


شهربانو، تو را و تمام شهربانوهای سرزمینم را به خدا و راهیان خدا می‌سپارم!


روانت شاد شهربانوی شهرآشوب دلم!


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/152/شهربانو/




شیشه رو تو ش تی

درخواست حذف اطلاعات

 


بسم الله الرحمن الرحیم


 شیشه رو تو ش تی!


بعضی موقع‌ها بعضی چیزها روی دل آدم خیلی سنگینی می‌کنه، گاهی فکر می‌کنم با نوشتن شاید کمی ازین سنگین کم بشه اما این‌بار این سنگینی دنبال سبکی نیست، احساس می‌کنم که یک وظیفه است تا اون چه رو که بر روی قلبم فشار میاره شده حتی به یک صفحه سفید بگم:


صداش درس جواب بده. اومد پای تخته. پسرها همه مشغول حل تمرین بودند و هنوز یواش یواش و بی‌خیال سوال قبل رو می‌نوشتند.


حسین پای تخته هی این پا اون پا کرد و برمی‌گشت و به من نگاه می‌کرد تا کمکی از من بگیره.


گفتم حسین درس نخوندی؟ مگه تمرین‌ها رو تو خونه حل نکردی؟


با این که جز پسرهای شیطون و بازیگوشم بود اما موقع توبیخ شدن برای درس نخوندن، خیلی آرام و سر به زیر و مظلوم می‌شد.


با ناراحتی و سر در پیش گفت:«چرا خانم حلش کردیم»


گفتم دفترتو بیار ببینم.


دفترشو آورد.


توی دفترش هم غلط حل کرده‌بود.


گفتم:«چرا متوجه نشدی سوال نکردی؟ اصلا همه تمرین‌ها رو ننوشتی!


و با ناراحتی گفتم بفرستمت بری دفتر؟


تا این حرفو گفتم رنگ از روی حسین پرید. سریع اشک‌هاش روی صورتش پایین اومد و گفت:«خانم تو رو خدا منو نفرستید دفتر. آقا منو میزنه»


گفتم:«نمی‌فرستمت بزننت. میفرستمت زنگ بزنند مادرت بیاد ببینم چرا تو خونه تمرین‌ها رو حل نکردی؟»


اشک‌هاش بند نمی‌اومد.


خودم ناراحت شدم که این طور داره اشک میریزه اما باید یه جایی کمکش می‌ .


می‌دونستم که مادرش، نامادریشه و دوساله بوده که مادرش رفته، اما چاره‌ای نبود.


اومد کنار میزم و ملتمسانه گفت:«خانم تو رو خدا منو نفرستید پایین آقا دوباره منو میزنه.


گفتم:« حسین آقا تو رو نمیزنه من فقط می‌خوام خانواده‌ات از احوال درست باخبر بشن»


اشک‌هاش هنوز روی صورتش بود با ناراحتی گفت:«چرا خانم! آقا میزنه.


یه دفه ما کلاس دوم بودیم توی کوچه شیشه یه خونه رو ش ته‌بودن، انداخته‌بودن گردن من. بعد آقا منو صدا کرد تو دفترشو و در و بست. کمربندشو درآورد و منو رو زد.»


پسرها سرگرم حل تمرین بودند و جز علی تپولم که کنار میزم می‌نشست ی چیزی نشنید. یعنی این قدر که هیاهو هم پسرها داشتند ص جز صدای خودشونو نمی‌شنیدند.


حسین که اینو گفت، نفسم یک آن ایستاد. قلبم تا ستون فقراتم درد گرفته‌بود.


چطور یه بچه کلاس دوم که نهایتش هشت سالش بوده رو زده؟ اونم با کمربند؟


باورم نمی‌شد که بچه به اون کوچکی کتک خورده‌ باشه اونم برای گناهی که معلوم نبود مرتکب شده یا نه؟


حتی اگه مرتکب هم شده‌بود نباید اون طوری تنبیه می‌شد به خصوص اون که مادر هم نداره.


یه دفه که نامادریش هم اومده‌بود مدرسه وقتی گفتم این حسین جونم گاهی شیطونی می‌کنه ناگهان و یک‌دفه‌ای نامادریش جلوی من زد تو گوشش.


تنها کاری که تونستم م این بود که سریع حسین رو عقب کشیدم تا کشیده دوم رو نخوره. صد بار به خودم دادم که چرا شکایتشو به مادرش .


پسرم از خج این که نامادریش جلوی من زده‌بود توی گوشش مثل ابربهار اشک ریخت.


و حالا که این ماجرا رو تعریف ‌کرد اون ت شده‌بود و اشک‌های من بی‌امان روی صورتم پایین می‌اومدند.


سریع پشتم رو از کلاس تا اشک و بغضمو بچه‌ها نببینند.


نفهمیدم تا آ ساعت چطور گذشت. از تصور لحظه تنبیه شدن حسین هشت‌ ساله ام خارج نمی‌شدم. تمام وجودم شده‌بود یک تکه درد و دهانم قفل قفل! انگار خودمو زده‌بودند! انگار من کتک خورده‌بودم. اون هم در اتاقی با درهای بسته و مردی با قامتی بلند و نگاهی پر از خشم و دلی پر از بی‌رحمی و خشونت!


کتک زدن راحت‌ترین و آسان‌ترین کاری بود که می‌شد در مقابل بچه‌ها انتخاب کنی. نیاز به فکر و راه‌ حل یافتن نداشت! و مهم‌تر آن که جی نداشت و می‌تونستی یک دنیا عقده‌ها و خشم‌هاتو بر سر خیلی کوچکتر از خودت خالی کنی بدون این که ذره‌ای محاکمه بشی!


پسرها خیلی کتک می‌خوردند اما نمی‌دونم چطور به خانواده‌هاشون نمی‌گفتند؟؟!! پسرها هم یاد گرفته‌بودند زنگ تفریح این یکی اون یکی رو می‌زد اون یکی، این یکی رو!


درسته نزدیک به ششصد پسر رو در یک حیاط نه چندان بزرگ نگه‌داشتن کار سخت و مشکلی بود اما از همه‌اش راحت‌تر، زدنشون بود که همیشه هم نصیب شیطون‌ها و شرها نمی‌شد و یقه بچه‌های آرام و ت و بی‌سرزبون رو هم می‌گرفت.


و ......


گذشت و گذشت تا رسیدیم به ‌های عید و سال نو.


خیابون‌ها پر بود از فروشنده‌هایی که بساط کرده‌بودند و فریاد می‌کشیدند و محصول و کالای خودشوند عرضه می‌ .


این بساطی‌های دم عید رو از مغازه‌ها بیشتر دوست دارم وخیلی دوست داشتم از میان بساطی‌های رد شم و ببینم چی دارند.


سرم توی ت و پرت‌هاشون گرم بود و یکی یکی انداز برانداز می‌ که چی دارند و نه که ...


که تا سرمو بلند نگاهم به حسین خورد.


از خوشحالی دیدن پسرم متوجه وضعیتش نشدم و با خوشحالی و بلند گفتم:«سلام حسین تویی پسرم»


م که جا خورده بود ،صورتش یه هو مثل لبو قرمز شد. انتظار دیدن منو نداشت. سر در زیر  گفت:«سلام خانم! بله»


کنار بساطی از انواع آجیل‌ها بود.


گفت ایام عید به کمک پدرش میاد و آجیل میفروشه.


اون قدر از دیدنش خوشحال شده‌بودم که نتونستم خودمو از نگاهش و حواسش دور کنم تا این‌طور خج نکشه.


باهاش کمی‌ حرف زدمو و بعد خداحافظی و و رفتم.


چند متری جلو نرفتم که احساس ی داره صدام میزنه.


برگشتم دیدم حسینم داره دنبالم می‌دوه و میاد.


و م ببینم چی‌ کار داره.


پلاستیکی رو پدرش برام آجیل کرده بود و داده بود.


گاهی که یادم میاد با خودم میگم کاشکی خودمو نشون نمی‌دادم. اونها چقد اون روز سود داشتند که نزدیک یک کیلو از آجیلشونو مجانی به من دادند. هر کاری پولشو نگرفت و گفت بابام گفته هدیه است. عید خوبی داشته باشین خانم!


 


 اون روز سر کلاس حسینم نگفت که شیشه رو اون ش ته‌بوده یا نه، اما گفت:«آقا گفته تو شیشه رو ش تی»


 


 


 


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/150/شيشه رو تو شکستي/




پول ماهیانه

درخواست حذف اطلاعات

 


بسم الله الرحمن الرحیم


پول ماهیانه


میز دوم می‌نشست. سمت راهرو.


کلاس از هر دو طرف پنجره داشت هم از راهرو هم از سمت حیاط. برای همین با این که خیلی قدیمی ساز بود اما دلباز و خنک بود. فقط روزهای آفت ، حس گرم می‌شد.


م سمت راهرو بود و از دسترس آفتاب به دور. بچه ت و آرام و بی سر و ص بود. خیلی تمیز و مرتب و قشنگ می‌نوشت ولی به لحاظ درک و استدلال، ضعیف بود. من هم اذیتش نمی‌ چون تقصیر خودش نبود. کم کاری نمی‌کرد، نمی‌فهمید. متوجه نمی‌شد.


می‌فهمیدم که متوجه بعضی مسایل ریاضی نمی‌شود و درکش برایش سخت است. مشخص بود ی هم در خانه نیست که بتواند به او کمک کند.


مادرش که در جلسات حاضر می‌شد متوجه شدم، سواد ندارد و برادر کلاس پنجمش ضعیف‌تر از آنی بود که بتواند کمک م د.


جدای ازین بسیار برادر شیطون و شروری داشت. تمام زنگ تفریح‌ها مشغول اذیت و آزار بچه‌های دیگر بود و هر وقت می‌دیدمش، زیر مشت و لگد ناظم‌ها!


می‌فهمیدم که کلاس برای فضای بسیار خوبی است هر چند که به لحاظ علمی چیز چندانی از آن یاد نمی‌گرفت اما لااقل برای ساعاتی آسوده و راحت بود.


همین که به این تمیزی و زیبایی تکلیف‌هایش را همیشه می‌نوشت، برای من کافی بود و سعی می‌ خیلی مواخذه نخواندن و یادگرفتنش نکنم.


طبق روال مدارس ابت ، باید هر ماه، ماهیانه‌ای را پرداخت می‌ د که صرف ید جوایز و پلی‌کپی‌هایشان و امرار و معاش کلاس می‌شد و من خودم این ماهیانه را می‌گرفتم تا الکی ج شرشره و کاغذ دیواری و جوایز به درد نخور نشود و می‌گشتم تا ببینم کجای تهران مناسبت‌تر و ارزان‌تر چیزی مناسب سن پسرهایم هست تا برایشان یداری کنم.


ماهانه ما پنج تومن بود که معمولا پسرها یادشان می‌رفت به خانواده‌ّهایشان بگویند ولی وقتی دیدند بیشتر از پول ماهیانه‌شان برایشان ید می‌کنم، اول ماه نشده با پنج تومن‌هایشان سر میزم بودند.


تا حد ممکن سعی می‌ ازین پنج تومن‌ها به بهترین نحو استفاده کنم و چیز خوبی با قیمت خوبی برایشان ب م.


مم جز بچه‌هایی بود که هنوز اول ماه نشده، پنج تومن به دست می‌آمد سر میزم تا برایش علامتش را بزنم.


پنج تومن با پنج تومن بچه‌های دیگر خیلی فرق داشت.


همه پسرهای یک پنج تومنی می‌آوردند یا نهایش دو تا دو تومنی و یک هزار تومنی آن هم تقریبا نو و سالم.


اما پنج تومن بسیار کهنه و خیلی د می‌بود. صد تومنی داشت. دویست تومنی داشت و پانصدی مچاله و پول‌هایی که از جگر زلیخا ‌تر بودند.


تعجب می‌ که این پول‌ها از کجاست؟ حتی اگر پدر کارگر هم بود این گونه به او پول نمی‌دادند!!


یکی دو تا از پسرهام بودند که همان ماه اول از دادن پول ماهانه ابا می‌ د و می‌گفتند خانم از ما هر سال پول می‌گیرند و هیچی به ما نمی‌دهند اما وقتی دیدند که پول‌های امسالشان جایزه برای همه‌شان است از آذر به بعد با خوشحالی ماهیانه را می‌آورند و ستاره‌های درس و اخلاقشان را جمع می‌ د تا جایزه پنهانشان را بگیرند.


اما از همان اول اصلا غری نزد و حرفی نگفت و هر ماه پولش را می‌آورد.


فقط عجیب نوع پول‌هایش بود!


آن روز م غایب بود و نیامده‌بود. سر کلاس بدون این که حاضر غایب کنم متوجه غیبت شدم.


همین‌طور که بچه‌ها را نگاه می‌ گفتم:« کجاس بچه‌ّها؟»


پسرهای سومم خیلی در بند بعضی حرف‌ها و کارها نبودند. یعنی هنوز خیلی کوچک بودند و نمی‌دانستند بعضی چیزها را نباید گفت و نباید شنید و مهم‌تر ازین‌ها آن که در بندش نبودند و برایشان مهم نبود.


آرمینم خیلی ساده و ک نه گفت:«خانم دیروز ما دیدیمش. مثل همیشه بعد مدرسه کنار خیابون بساط کرده‌بود و چیزمیزاشو می‌فروخت.»


بعدها توی مترو یک دو دفعه‌ای برادر بزرگترش را دیدم که یک بسته آدامس به دست داشت و از مردم می‌خواست ازش ب ند.


تا این حرف را آرمینم گفت متوجه تمام آن پول‌ها شدم.


بچه‌ام خودش آن پول‌ها را کار کرده‌بود و می‌آورد و برای همین هم این‌قدر پول‌ها د و و کثیف بودند.
کاش زودتر می‌فهمیدم!!!


چقدر  دیر متوجه این قضیه شدم!!


پسر کلاس سومم کار می‌کرد تا بتواند به خانواده‌اش کمک کند و تمام تکلیف‌های تمیزش را کنار بساط کوچک و مختصرش نوشته‌بود. آن هم به آن تمیزی!


م تنها بچه‌ مدرسه نبود که کار می‌کرد. گاهی که ناچار می‌شدم یک تکه از مسیرم را پیاده تا چهارراه بیایم پسرهای کلاس‌های دیگر را هم می‌دیدم که مستقیم بعد مدرسه کنار گاری میوه پدر یا مادرشان می‌ایستادند تا کمک حال خانواده باشند و......


من جز بچه‌های افغانی مدرسه بود.مسیله افغانی و ایرانی بودنش نبود. این مشکل را بچه‌های ایرانی‌مان هم داشتند و مهم آن بود که بچه بودند و بسیار کوچک و کم سن و سال.


 صدای م را برای درس جواب دادن هم به زور سر کلاس  می‌شنیدم! نه این که صدا نداشت!


انگار به او گفته‌بودند نباید از یک حدی بلندتر حرف بزند و انگار می‌ترسید که صدایش را ی بشنود! خج ی نبود. یک هراس خاصی را در نگاه و صدایش می‌دیدم! هراسی عجیب از چیزهای بزرگی که در حد کوچکی آن‌ها نبود!


صدای همه این بچه‌ها سال‌های سال است که به زور شنیده‌می‌شود و یا ... اصلا شنیده نمی‌شود! و یا گوشی برای شنیدنشان نیست!


بچه‌های کار فقط بچه‌های کار نیستند، مشکلاتشان خیلی بزرگتر ازین حرف‌هاست و بسیار دردناک‌تر ازین اما...


من و او فقط آه خواهیم کشید و آن و آن‌ها ....... هرگز نمی‌بینندشان چه برسد تا بشنوندشان!!!


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/151/پول ماهيانه/




جشن نامزدیه ...

درخواست حذف اطلاعات

 


بسم الله الرحمن الرحیم


جشن نامزدیه.....


زنگ تفریح خورد. مشغول جمع وسایلم از روی میز شدم. هنوز داشتم کیفم روجمع و جور می‌ که سارینا با آیناز از ته کلاس کنار میزم اومدند.


سارینا دختر قشنگ و خوش قد و قامت و خوش‌رویی بود. چهره باز و زیبایی داشت. جز دخترهای قشنگ کلاسم بود و در عین حال ت و آرام.


فکر کنار میزم اومدندتا خداحافظی کنند. سرم روبلند و گفتم:«جانم چیزی شده؟»


آیناز که انگار اومده بود تا از طرف سارینا حرف بزنه گفت:«اجازه خانم چهارشنبه سارینا نمیاد»


رو به سارینا و گفتم:«چرا؟ امتحان دارید که»


آیناز بدو دوید وسطو و دوباره گفت«اجازه خانم سارینا اون شب جشن دارن نمی‌تونه بیاد»


چهره سارینا خوشحال بود و آروم و ت.


گفتم مبارکه! جشن چیه؟


آیناز سر در میز و گوشم کرد و گفت«خانم! جشن نامزدیه»


نگاهی به سارینا و و با تعجب و یواش گفتم:«سارینا؟»


آیناز گفت:«نه خانم!


و بعد مکثی کوتاه گفت:«جشن نامزدیه مامانشه»


میفهمیدم که چشمام هر کدوم چهارتا شده‌بود اما سعی خودمو زود جمع و جور کنم و سوالی نپرسم.


«خدای من! مگه می‌شد؟! مامان آدم حالا بخواد دوباره ازدواج کنه عیب نداره. نه شرع و نه قانون جلوش وانستاده اما این جشنه جلوی یه دختر پونزده ساله که شاید الان می‌تونست برای اون اتفاق بیفته خیلی عجیب و محال بود!! شاید هم به نظر من خیلی سخت و دردناک!


اونم دختری که به لحاظ قد و قامت و هیکل کوچیک نبود و عقلش هم خوب به همه چی می‌رسید.


مامانای قدیم جلوی بچه‌ها کنار بابای بچه‌ها نمی‌نشستند که نکنه ذهنیتی و بی‌ادبی رخ بده و حالا هزار هم مادر جوان، جلوی دخترک عاقل و بزرگش ووو


برای من عجیب بود و هزاران صحنه و جمله در همان یه لحظه کوتاه در ذهنم چرخید و دور زد و بر تار و پود عقلم هی مشت زد و هی لگد کوبید!!


این ماجرا مال شاید ده سال پیش بود و همیشه چهره سارینا جلوی چشمم بود که الان داره در خانه و با حضور مادر تازه عروسش و داماد جوان چه می‌کنه؟ چه ازون به بعد بر اون گذشته و کجاست؟؟ در کدامین رویاس؟ و در کدامین لباسه؟ و با کدامین آرزویی که شاید نتونسته برای مادر تازه عروسش بگه! ؟


بارها به خود می‌گفتم چقدر الکی نگرانم حتما خیلی هم خوشحاله و مادرش حتما حس حواسش بهش هست و نذاشته آب تو دل دخترش ت بخوره!


هزاران بار هزاران فکر به سرم هجوم می‌آورد و هر بار با لنگه کفشی از توجیه‌ها سعی می‌ لااقل خودم را کمی ازین فکر نجات بدم که نه بابا چیز مهمی نبوده و امثال ساریناها خوشحالن و برای من عجیب و غریب و بعیده!


و رفتیم و...... رفتیم و........ رفتیم تا ......


تا رسیدیم به روزی که دانش‌آموزم پیشم اومد و گفت:«خانم بابامون وقتی زن یا دختری میاره خونه به من میگه برو رو پشت بوم کشیک بده اگه مادرت داشت میومد و از سرکوچه دی خبر بده و وقتی بعد بارها خیانت کی پدرش، مادرش فهمید و طلاق گرفت، درد سرش شد دو تا چون مادرش هم با ش میومد و دخترک زیبا و جوان قصه ما، آواره کوچه‌ها بود و همدم پسرها! برای خودش نره لاتی شده‌بود که پسرها از دستش امان نداشتند!


کیمیا دیگه درس نمی‌خوند و با توجه به این که زیبا و رعنا هم بود این بی‌سر پناهی و ولنگ و بازی پدر و مادرش باعث شده‌بود تا بچه‌های دیگه مدرسه و کلاس رو نیز به دنبال خودش به این تاریکی ببره و وقتی ا اج شد دیگه نفهمیدیم کجا رفت و چه شد؟؟؟


گه گاهی از بچه‌ها می‌شنیدم که در فلان کوچه و پارک و خیابان با فلان پسر یا مرد دیدندش و ....


و آمدیم و آمدیم  و آمدیم ....


تا امروزی که وقتی مادر دانش‌آموزی رو به مدرسه خواستند، به همراه آقایی وارد شد و وقتی پرسیدیم این آقای همراه مادرت کیه؟


گفت« مادرمه»


خیلی راحت و خیلی عادی انگار! هیچی رخ نداده وهمه چیز سر جاشه!


شاید هم ما سرجامون نبودیم!!!


این قصه یکی و دو تا نیست! قصه‌ی ده و تا صد تا هم نیست! قصه غصه دار یک جامعه است که به سرعت داره به ته دره‌ای خوفناک پرت میشه! درّه‌ای که نه سر به اخلاق داره نه پا در دین! نه رحم داره نه انسانیت! درّه‌ای در عمق تاریکی!


و عده‌ای هم بر لبه پرتگاه این درّه ایستادند و با لگد همه را به عمق این فاجعه پرت می‌کنند!


دوره عوض شده، اما فکر نکنم با این همه تغییر، تکنولوژی و ماشین‌آلات و دنیاهای مجازی، انسانیت و اخلاق عوض بشو باشه! و قابل تغییر!


چه نسلی باشه، نسلی که مادرانش امثال کیمیاها باشند و پدرانش امثال دوستان اون!


چی شد یه هو این همه تغییر؟ این همه عقب‌گرد؟ این همه جهل؟ این همه بدویت؟


از کجا نازل شد؟؟


اصلا نازل شد یا نازلش کردیم!!!


 


باید به فریاد جامعه‌مون برسیم! به فریاد جامعه‌ای که از توی سطل زباله‌هاش، نوزاد پیدا می‌کنند و از مستراح مدارس دخترانه‌اش، جنین! و از جیب پسرهاش، چاقو و مواد مخدّر!


جامعه‌ای که پشت چراغ قرمز، ی می‌دهند و سر گذرها به راحتی مواد می‌کشند و دور هم بساط عیشا نوش راه می‌اندازند!


باید از خدا کمک بخواهیم!


نان حلال بین مردم پخش کنیم و موسیقی آرام زندگی را دوباره برایشان بنوازیم!


باید ی را کار بدی اعلام کنیم و دست ان را ببندیم! از همان بالاها هم ببندیم!


 


باید دعای باران بخوانیم!!!!


 شاید دوباره خدا بر ما ببارد!!


 


 


 


 


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/149/جشن نامزديه .../




شیشه رو تو ش تی

درخواست حذف اطلاعات

 


بسم الله الرحمن الرحیم


 شیشه رو تو ش تی!


بعضی موقع‌ها بعضی چیزها روی دل آدم خیلی سنگینی می‌کنه، گاهی فکر می‌کنم با نوشتن شاید کمی ازین سنگین کم بشه اما این‌بار این سنگینی دنبال سبکی نیست، احساس می‌کنم که یک وظیفه است تا اون چه رو که بر روی قلبم فشار میاره شده حتی به یک صفحه سفید بگم:


صداش درس جواب بده. اومد پای تخته. پسرها همه مشغول حل تمرین بودند و هنوز یواش یواش و بی‌خیال سوال قبل رو می‌نوشتند.


حسین پای تخته هی این پا اون پا کرد و برمی‌گشت و به من نگاه می‌کرد تا کمکی از من بگیره.


گفتم حسین درس نخوندی؟ مگه تمرین‌ها رو تو خونه حل نکردی؟


با این که جز پسرهای شیطون و بازیگوشم بود اما موقع توبیخ شدن برای درس نخوندن، خیلی آرام و سر به زیر و مظلوم می‌شد.


با ناراحتی و سر در پیش گفت:«چرا خانم حلش کردیم»


گفتم دفترتو بیار ببینم.


دفترشو آورد.


توی دفترش هم غلط حل کرده‌بود.


گفتم:«چرا متوجه نشدی سوال نکردی؟ اصلا همه تمرین‌ها رو ننوشتی!


و با ناراحتی گفتم بفرستمت بری دفتر؟


تا این حرفو گفتم رنگ از روی حسین پرید. سریع اشک‌هاش روی صورتش پایین اومد و گفت:«خانم تو رو خدا منو نفرستید دفتر. آقا منو میزنه»


گفتم:«نمی‌فرستمت بزننت. میفرستمت زنگ بزنند مادرت بیاد ببینم چرا تو خونه تمرین‌ها رو حل نکردی؟»


اشک‌هاش بند نمی‌اومد.


خودم ناراحت شدم که این طور داره اشک میریزه اما باید یه جایی کمکش می‌ .


می‌دونستم که مادرش، نامادریشه و دوساله بوده که مادرش رفته، اما چاره‌ای نبود.


اومد کنار میزم و ملتمسانه گفت:«خانم تو رو خدا منو نفرستید پایین آقا دوباره منو میزنه.


گفتم:« حسین آقا تو رو نمیزنه من فقط می‌خوام خانواده‌ات از احوال درست باخبر بشن»


اشک‌هاش هنوز روی صورتش بود با ناراحتی گفت:«چرا خانم! آقا میزنه.


یه دفه ما کلاس دوم بودیم توی کوچه شیشه یه خونه رو ش ته‌بودن، انداخته‌بودن گردن من. بعد آقا منو صدا کرد تو دفترشو و در و بست. کمربندشو درآورد و منو رو زد.»


پسرها سرگرم حل تمرین بودند و جز علی تپولم که کنار میزم می‌نشست ی چیزی نشنید. یعنی این قدر که هیاهو هم پسرها داشتند ص جز صدای خودشونو نمی‌شنیدند.


حسین که اینو گفت، نفسم یک آن ایستاد. قلبم تا ستون فقراتم درد گرفته‌بود.


چطور یه بچه کلاس دوم که نهایتش هشت سالش بوده رو زده؟ اونم با کمربند؟


باورم نمی‌شد که بچه به اون کوچکی کتک خورده‌ باشه اونم برای گناهی که معلوم نبود مرتکب شده یا نه؟


حتی اگه مرتکب هم شده‌بود نباید اون طوری تنبیه می‌شد به خصوص اون که مادر هم نداره.


یه دفه که نامادریش هم اومده‌بود مدرسه وقتی گفتم این حسین جونم گاهی شیطونی می‌کنه ناگهان و یک‌دفه‌ای نامادریش جلوی من زد تو گوشش.


تنها کاری که تونستم م این بود که سریع حسین رو عقب کشیدم تا کشیده دوم رو نخوره. صد بار به خودم دادم که چرا شکایتشو به مادرش .


پسرم از خج این که نامادریش جلوی من زده‌بود توی گوشش مثل ابربهار اشک ریخت.


و حالا که این ماجرا رو تعریف ‌کرد اون ت شده‌بود و اشک‌های من بی‌امان روی صورتم پایین می‌اومدند.


سریع پشتم رو از کلاس تا اشک و بغضمو بچه‌ها نببینند.


نفهمیدم تا آ ساعت چطور گذشت. از تصور لحظه تنبیه شدن حسین هشت‌ ساله ام خارج نمی‌شدم. تمام وجودم شده‌بود یک تکه درد و دهانم قفل قفل! انگار خودمو زده‌بودند! انگار من کتک خورده‌بودم. اون هم در اتاقی با درهای بسته و مردی با قامتی بلند و نگاهی پر از خشم و دلی پر از بی‌رحمی و خشونت!


کتک زدن راحت‌ترین و آسان‌ترین کاری بود که می‌شد در مقابل بچه‌ها انتخاب کنی. نیاز به فکر و راه‌ حل یافتن نداشت! و مهم‌تر آن که جی نداشت و می‌تونستی یک دنیا عقده‌ها و خشم‌هاتو بر سر خیلی کوچکتر از خودت خالی کنی بدون این که ذره‌ای محاکمه بشی!


پسرها خیلی کتک می‌خوردند اما نمی‌دونم چطور به خانواده‌هاشون نمی‌گفتند؟؟!! پسرها هم یاد گرفته‌بودند زنگ تفریح این یکی اون یکی رو می‌زد اون یکی، این یکی رو!


درسته نزدیک به ششصد پسر رو در یک حیاط نه چندان بزرگ نگه‌داشتن کار سخت و مشکلی بود اما از همه‌اش راحت‌تر، زدنشون بود که همیشه هم نصیب شیطون‌ها و شرها نمی‌شد و یقه بچه‌های آرام و ت و بی‌سرزبون رو هم می‌گرفت.


و ......


گذشت و گذشت تا رسیدیم به ‌های عید و سال نو.


خیابون‌ها پر بود از فروشنده‌هایی که بساط کرده‌بودند و فریاد می‌کشیدند و محصول و کالای خودشوند عرضه می‌ .


این بساطی‌های دم عید رو از مغازه‌ها بیشتر دوست دارم وخیلی دوست داشتم از میان بساطی‌های رد شم و ببینم چی دارند.


سرم توی ت و پرت‌هاشون گرم بود و یکی یکی انداز برانداز می‌ که چی دارند و نه که ...


که تا سرمو بلند نگاهم به حسین خورد.


از خوشحالی دیدن پسرم متوجه وضعیتش نشدم و با خوشحالی و بلند گفتم:«سلام حسین تویی پسرم»


م که جا خورده بود ،صورتش یه هو مثل لبو قرمز شد. انتظار دیدن منو نداشت. سر در زیر  گفت:«سلام خانم! بله»


کنار بساطی از انواع آجیل‌ها بود.


گفت ایام عید به کمک پدرش میاد و آجیل میفروشه.


اون قدر از دیدنش خوشحال شده‌بودم که نتونستم خودمو از نگاهش و حواسش دور کنم تا این‌طور خج نکشه.


باهاش کمی‌ حرف زدمو و بعد خداحافظی و و رفتم.


چند متری جلو نرفتم که احساس ی داره صدام میزنه.


برگشتم دیدم حسینم داره دنبالم می‌دوه و میاد.


و م ببینم چی‌ کار داره.


پلاستیکی رو پدرش برام آجیل کرده بود و داده بود.


گاهی که یادم میاد با خودم میگم کاشکی خودمو نشون نمی‌دادم. اونها چقد اون روز سود داشتند که نزدیک یک کیلو از آجیلشونو مجانی به من دادند. هر کاری پولشو نگرفت و گفت بابام گفته هدیه است. عید خوبی داشته باشین خانم!


 


 اون روز سر کلاس حسینم نگفت که شیشه رو اون ش ته‌بوده یا نه، اما گفت:«آقا گفته تو شیشه رو ش تی»


 


 


 


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/150/شيشه رو تو شکستي/




راننده

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


راننده


مدتی منتظر تبسی شدیم.


تهران اسنپ و مشهد تبسی.


پراید سفیدی بود. راننده از بالای عینک نگاهمان کرد و جواب سلاممان را داد.


سخت مشغول صحبت بودیم و سر در کلام هم.


نجمه جان با آب و تاب ماجرایی را برایم تعریف می‌کرد و من با گوش جان، گوش می‌دادم.


راننده یکریز مشغول صحبت با موبایلش بود که با کلامی دیگر نمی‌شنیدم نجمه جان چه می‌گوید. تمام گوشم به راننده شد. چشمانم به دهان نجمه‌جان بود و گوش‌هایم به مکالمه راننده.


فقط می‌دیدم دهان نجمه جان تکان می‌خورد ولی نمی‌شنیدم چه می‌گوید.


راننده داشت تلفنی و با لهجه غلیظ مشهدی به ی می‌گفت:«ببین خانم من نمی‌تونم که یک‌روزه برای شما معجزه م. بیاید مطبم از ‌ام وقت بگیرید تا بگم چی کار کنید. الانم یه سیر رو رنده کنید و روی جوش صورتتون بذارید....


و مثلا در ادامه گفت:«باشه .... باشه شما تشریف بیارید ببینم


به شانه‌ی نجمه جان زدم و با چشم به او اشاره تا با ادامه صحبتش به راننده گوش بدهد.


هنوز تلفن قبلی را تمام نکرده‌بود دوباره موبایلش را برداشت و گفت:«سلام خوبین. من که به شما گفتم نامه مهدشو ببرید بهتون سی تومن وام می‌دن ماهی سیصد و هشتاد تومن


بله .... بله...... من سفارشتونو اگه صبح میومدید من یه وام هشتاد تومنی دستم بود با ماهی پونصد تومنی‌ می‌دادم به شما


نه خانم! من برای خیلی‌ها کار درست . هر کی هر جا بیکار بوده و پیش من اومده، سر کارش شما همون نامه رو ببر


و هنوز خداحافظی این تلفن را نداده‌بود دوباره گوشی را برداشت و این‌بار گفت:« جانم! شما با م هماهنگ کن همین که گفتم: پیاز رو پوست و با کمی سرکه و لیمو صورتتو بخور بده. خوب خوب میشین فقط عجله نکن


نه خانم عزیز باید هر شب این کار رو ید تا پوستتون براق و سفید بشه تمام جوش‌هاتونم خوب می‌شه


فقط اگه بتونید یه بار دیگه بیاید مطب بهتره. م راهنمایی‌تون می‌کنه


به نجمه‌جان گفتم:«این راننده مثل این که ه. فقط چرا پشت پرایده و مسافرکشی می‌کنه!!!»


منتظر بود تا ما از ی‌اش و کار و بار و وام و هنرهایش بپرسیم.


یکریز با افراد خیالی‌اش صحبت می‌کرد و در تمام آن‌ها  بر بودن و داشتن و ثروتمند بودنش تاکید بسیاری داشت!


مدام تکرار می‌کرد که بیاید مطبم و با ‌ام هماهنگ کنید.


در مکالمه خیالی دیگری به خانمی سفارش می‌کرد تا بیاید و یکی از دو سه ماشین او را ب د و با آن کار کند. می‌گفت:«ببین خانم من پونزده ساله با منه براش یه پراید یدم بعد مطب میره و کار می‌کنه روزی کمش هفتاد تومن درمیاره. یه زنه ولی مثل یه مرد کار می‌کنه من چند تا ماشین دارم شما بیا پرایدمو به نامت بزنم بیکار نمونی


و در جواب تلفن خیالی‌اش می‌گفت:«نه عزیزم این حرفا چیه من در خدمتتونم»


بنده خدا هر چه به این در و آن در زد که از ما دو تا کلامی در تعجب و شگفتی بشنود، نشنید.


ما دو تا فقط ترسیده‌بودیم.


فهمیده‌بودیم که دروغ می‌گوید و ترسیده‌بودیم که با او هستیم.


تلفن آ ش بیشتر ما را ترساند


خانمی پشت خط به او ماس می‌کرد که مثلا او پیشش برود و او می‌گفت:«عزیزم! من که نمی‌تونم هر وقت تو می‌گی بیام.


و مثلا کمی صدایش را پایین آورد تا حدی که مطمین شود ما هم می‌شنویم وپرسید:«چی پوشیدی؟ .....


راستشو بگو؟؟؟؟ .... تاب تنت..... و پشت مثلا خط، دیگرخیالی‌اش چیزی می‌گفت و او در ادامه گفت:« نخو ‌ها!!! می‌دونی که من....


به نجمه جان زدمو گفتم من می‌ترسم بیا زودتر پیاده شویم.


راننده هم‌چنان در مکالمه خیالی‌ بود. گاهی مثلا با زن واقعی‌اش دعوا می‌کرد و ی ره او را سرزنش می‌کرد و از این که زنش او را سیم جین می‌کند ناراحت می‌شد و با لحن بد با او حرف می‌زد و تلفنش را قطع می‌کرد و دوباره به سر خانم عشق خیالی‌اش می‌آمد و با او قرار و مدار می‌گذاشت.


 مکالمه‌های خیالی راننده تمامی نداشت. آن یکی را هنوز قطع ناکرده، دیگری را به گوش می‌گرفت به قول سعدی: «چندان ازین ماخولیا فروگفت که بیش طاقت گفتنش نماند»


ما که ترسیده‌بودیم و جوری وانمود می‌کردیم که انگارحواسمان اصلا به او نبوده خیلی قبل ازمقصد خواستیم تا پیاده شویم و او در حالی که هنوز در مکالمه بود و فکر نمی‌کرد پیاده شویم، با تعجب نگاهی به ما کرد و به هم تلفنی خیالی‌اش گفت:« قطع کن قطع کن زنگ می‌زنم»


و تا خواستیم پیاده شویم گفت:«ببخشید من خیلی حرف زدم فقط یادتون نره بهم امتیاز بدید»


 ما دو تا که انگار از چنگال یک آدم ربای حرفه‌ای فرار کرده‌باشیم، سریع خود را به پیاده‌رو رس م و دوان دوان به خانه رفتیم


وقتی فکر می‌کنم می‌بینم چقدر گناه داشت!!!


آدم باید چقدر بدبخت و بیچاره و بیمار باشد که بتواند این همه وقت در مکالمه‌هایی خیالی خود را راضی کند.


توانسته‌بود با این کلک چند نفر را جلب توجه کند و به حرف و راه بکشاند، خدا می‌دانست! آدم‌های مثل او کم نیستند!


آدم‌های ساده و بی‌فکر هم کم نیستند که به راحتی گول امثال او را می‌خورند...


فقط آن شب نمی‌دانست که چه ترسوهایی را سوار کرده!!!


البته فقط قصه ترس نبود. برای ما رفتار بیمارگونه این راننده باعث تعجب و ترس بود!!


خدا خودش به خیر کند


این فراخوان جامعه ماست چه بخواهیم چه نخواهیم!!




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/148/دكتر راننده/




راننده

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


راننده


مدتی منتظر تبسی شدیم.


تهران اسنپ و مشهد تبسی.


پراید سفیدی بود. راننده از بالای عینک نگاهمان کرد و جواب سلاممان را داد.


سخت مشغول صحبت بودیم و سر در کلام هم.


زن داداشم با آب و تاب ماجرایی را برایم تعریف می‌کرد و من با گوش جان، گوش می‌دادم.


راننده یکریز مشغول صحبت با موبایلش بود که با کلامی دیگر نمی‌شنیدم زن‌برادرم چه می‌گوید. تمام گوشم به راننده شد و چشمانم در دهان نجمه‌جان.


فقط می‌دیدم دهان نجمه تکان می‌خورد ولی نمی‌شنیدم چه می‌گوید.


راننده داشت تلفنی و با لهجه غلیظ مشهدی به ی می‌گفت:«ببین خانم من نمی‌تونم که یک‌روزه برای شما معجزه م. بیاید مطبم از ‌ام وقت بگیرید تا بگم چی کار کنید. الانم یه سیر رو رنده کنید و روی جوش صورتتون بذارید....


و مثلا در ادامه گفت:«باشه .... باشه شما تشریف بیارید ببینم


به شانه‌ی نجمه جان زدم و با چشم به او اشاره تا با ادامه صحبتش به راننده گوش بدهد.


هنوز تلفن قبلی را تمام نکرده‌بود دوباره موبایلش را برداشت و گفت:«سلام خوبین. من که به شما گفتم نامه مهدشو ببرید بهتون سی تومن وام می‌دن ماهی سیصد و هشتاد تومن


بله .... بله...... من سفارشتونو اگه صبح میومدید من یه وام هشتاد تومنی دستم بود با ماهی پونصد تومنی‌ می‌دادم به شما


نه خانم! من برای خیلی‌ها کار درست . هر کی هر جا بیکار بوده و پیش من اومده، سر کارش شما همون نامه رو ببر


و هنوز خداحافظی این تلفن را نداده‌بود دوباره گوشی را برداشت و این‌بار گفت:« جانم! شما با م هماهنگ کن همین که گفتم: پیاز رو پوست و با کمی سرکه و لیمو صورتتو بخور بده. خوب خوب میشین فقط عجله نکن


نه خانم عزیز باید هر شب این کار رو ید تا پوستتون براق و سفید بشه تمام جوش‌هاتونم خوب می‌شه


فقط اگه بتونید یه بار دیگه بیاید مطب بهتره. م راهنمایی‌تون می‌کنه


به نجمه‌جان گفتم:«این راننده مثل این که ه. فقط چرا پشت پراید و مسافرکشی می‌کنه خدا می‌دونه.


منتظر بود تا ما از ی‌اش و کار و بار و وام و هنرهایش بپرسیم.


یکریز با افراد خیالی‌اش صحبت می‌کرد و در تمام آن‌ها  بر بودن و داشتن و ثروتمند بودنش تاکید بسیاری داشت!


مدام تکرار می‌کرد که بیاید مطبم و با ‌ام هماهنگ کنید.


در مکالمه خیالی دیگری به خانمی سفارش می‌کرد تا بیاید و یکی از دو سه ماشین او را ب د و روی آن کار کند. می‌گفت:«ببین خانم من پونزده ساله با منه براش یه پراید یدم بعد مطب میره و کار می‌کنه روزی کمش هفتاد تومن درمیاره. یه زنه ولی مثل یه مرد کار می‌کنه من چند تا ماشین دارم شما بیا پرایدمو به نامت بزنم بیکار نمونی


و در جواب تلفن خیالی‌اش می‌گفت:«نه عزیزم این حرفا چیه من در خدمتتونم»


بنده خدا هر چه به این در و آن در زد که از ما دو تا کلامی در تعجب و شگفتی بشنود، نشنید.


ما دو تا فقط ترسیده‌بودیم.


فهمیده‌بودیم که دروغ می‌گوید و ترسیده‌بودیم که با او هستیم.


تلفن آ ش بیشتر ما را ترساند


خانمی پشت خط به او ماس می‌کرد که مثلا او پیشش برود و او می‌گفت:«عزیزم! من که نمی‌تونم هر وقت تو می‌گی بیام.


و مثلا کمی صدایش را پایین آورد تا حدی که مطمین شود ما هم می‌شنویم وپرسید:«چی پوشیدی؟ .....


راستشو بگو؟؟؟؟ .... تاب تنت..... و پشت مثلا خط دیگرخیالی‌اش چیزی می‌گفت و او در ادامه گفت:« نخو ‌ها!!! می‌دونی که من....


به نجمه جان زدمو گفتم من می‌ترسم بیا زودتر پیاده شویم.


راننده هم‌چنان در مکالمه خیالی‌ بود. گاهی مثلا با زن واقعی‌اش دعوا می‌کرد و ی ره او را سرزنش می‌کرد و از این که زنش او را سیم جین می‌کند ناراحت می‌شد و با لحن بد با او حرف می‌زد و تلفنش را قطع می‌کرد و دوباره به سر خانم عشق خیالی‌اش می‌آمد و با او قرار و مدار می‌گذاشت.


به قول سعدی علیه الرحمه:«چندان ازین ماخولیا فروگفت که بیش طاقت گفتنش نماند»


ما که ترسیده‌بودیم و جوری وانمود می‌کردیم که انگارحواسمان اصلا به او نبوده خیلی قبل ازمقصد خواستیم تا پیاده شویم و او در حالی که هنوز در مکالمه بود با تعجب نگاهی به ما کرد و به هم تلفنی خیالی‌اش گفت:« قطع کن قطع کن زنگ می‌زنم»


و تا خواستیم پیاده شویم گفت:«ببخشید من خیلی تلفن داشتم فقط یادتون نره بهم امتیاز بدید»


 ما دو تا که انگار از چنگال یک آدم ربای حرفه‌ای فرار کرده‌باشیم، سریع خود را به پیاده‌رو رس م و دوان دوان به خانه رفتیم


وقتی فکر می‌کنم می‌بینم چقدر گناه داشت!!!


آدم باید چقدر بدبخت و بیچاره و بیمار باشد که بتواند این همه وقت در مکالمه‌هایی خیالی خود را راضی کند.


توانسته‌بود با این کلک چند نفر را جلب توجه کند و به حرف و راه بکشاند، خدا می‌دانست! آدم‌های مثل او کم نیستند!


آدم‌های ساده و بی‌فکر هم کم نیستند که به راحتی گول امثال او را می‌خورند...


فقط آن شب نمی‌دانست که چه ترسوهایی را سوار کرده!!!


البته فقط قصه ترس نبود. برای ما رفتار بیمارگونه این راننده باعث تعجب و ترس بود!!


خدا خودش به خیر کند


این فراخوان جامعه ماست چه بخواهیم چه نخواهیم!!




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/148/دكتر راننده/




زیارت ناتمام

درخواست حذف اطلاعات

 


بسم الله الرحمن الرحیم


زیارت ناتمام


چادرم را به سر . به سرعت خودم را به کوچه رساندم.


آن موقع‌ها مثل الان اتوبوس‌ها این قدر تند  تند و پشت سرهم نمی‌آمد. اگر از اتوبوس جا می‌م باید نیم الی چهل دقیقه بیشتر کنار خیابان زیر آفتاب و سر پا می‌ایستادی تا اتوبوس بعدی از راه برسد. آن هم اگر جا می‌داشت و می‌توانستی خود را به زور و فشار از پله‌هایش بالا می‌کشیدی. گاهی آن‌قدر اتوبوس پر و شلوغ می‌بود که حتی در ایستگاه نمی‌ایستاد و باید ساعتی را کنار خیابان می‌م .


هنوز آن‌قدر که امروز  مد شده، مد نبود که سوار شخصی بشوی و از این سمت شهر به آن سمت شهر بروی. نوعی سوسول بازی و ول جی حساب می‌شد.


ساعت حرکت اتوبوس‌ها هم ساعت مشخصی نبود تا لااقل حرکت خود از خانه را با اتوبوس هماهنگ کنی به همین خاطر بنابر احتمال از خانه بیرون می‌زدیم. حالا چقدر خوش‌شانس بودی که همان موقع اتوبوس بیاید خدا می‌دانست.


من هم به سرعت خود را به سر خیابان رساندم.


از سر خیابان کوچه مادرم انتهای خط و ایستگاه اتوبوس معلوم بود و تا رسیدن به سر خیابان مادرم پنج دقیقه‌ای طول می‌کشید و می‌توانستی در این فاصله خود را به اتوبوس برسانی.


به سر خیابان که رسیدم، اتوبوس از ته خط معلوم بود. سرعتم را بیشتر تا زودتر به ایستگاه برسم که ...


که پدرم را دیدم.


خدا رحمتش کند. هندوانه بزرگی که داخل یک پلاستیک بود را به زور دنبالش می‌کشید. از وقتی پایش ش ته بود و پلاتین برایش گذاشته‌بودند نمی‌توانست به راحتی راه برود و به ناچار عصا به دست می‌گرفت و کج کج راه می‌رفت.


سرش پایین بود و متوجه من نشد. لنگ لنگان ولی مثل همیشه تند و فرز راه می‌رفت و حواسش فقط جمع آوردن آن هندوانه سنگین بود.


اگر می‌ایستادم و کمکش می‌ ، از اتوبوس و زیارت رضا جا می‌ماندم.


 بعد از مدت‌ها به مشهد آمده‌بودم و نمی‌خواستم حالا که عزم زیارت ‌ آن را از دست بدهم.


برای همین خودم را به دید ندادم  و به سرعت به سمت اتوبوس رفتم.


آن روز به زیارت رفتم


اما


هر روز چهره مظلوم و خسته و ناتوان پدرم که برای پذیرایی از ما هندوانه به آن بزرگی یده‌بود و به زحمت دنبالش می‌کشید جلو چشمانم است.


شرمنده ام بابا!


شرمنده!!


خدا مرا ببخشد


دیگر نتوانستم هرگز آن روز را برای پدرم جبران کنم! سال‌هاست در حسرت آن روز، هر روز قضای آن زیارت را از دور به جا می‌آورم.


انگار آن زیارت مثل کوهی بر روی ‌ام سنگینی می‌کند!


هر بار که آن روز را به یاد می‌آورم در گوشم ص بلند فریاد می‌زند، زیارتت قبول نیست! منی که هر بار به زیارت می‌رفتم با دلی سبک و آرام به خانه برمی‌گشتم، حالا با یادآوری آن زیارت، قلبم درد می‌گیرد و تا پشتم تیر می‌کشد!


خوب می‌دانم پدرم مرا بخشیده،


اما هرگز خودم، خودم را نمی‌بخشم!


آن‌روزها معنی حسرت را نمی‌دانستم  و امروز که می‌دانم دیگر پدرم نیست تا جبران کنم!


دیگر پدرم نیست


و من مانده‌ام و یک دنیا حسرت و زیارتی که قضایش، ادا نمی‌شود!


 


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/147/زيارت ناتمام/




زیارت ناتمام

درخواست حذف اطلاعات


بسم الله الرحمن الرحیم


زیارت ناتمام


چادرم را به سر . به سرعت خودم را به کوچه رساندم.


آن موقع‌ها مثل الان اتوبوس‌ها این قدر تند و تند و پشت سرهم نمی‌آمدند. اگر از اتوبوس جا می‌م باید نیم الی چهل دقیقه بیشتر کنار خیابان زیر آفتاب و سر پا می‌ایستادی تا اتوبوس بعدی از راه برسد. آن هم اگر جا می‌داشت و می‌توانستی خود را به زور و فشار از پله‌هایش بالا می‌کشیدی. گاهی آن‌قدر اتوبوس پر و شلوغ می‌بود که حتی نمی‌ایستاد و باید ساعتی را کنار خیابان می‌م .


هنوز آن‌قدر که امروز هست نیز مد نشده‌بود که سوار شخصی بشوی و از این سمت شهر به آن سمت شهر بروی. نوعی سوسول بازی و ول جی حساب می‌شد.


ساعت حرکت اتوبوس‌ها هم ساعت مشخصی نبود تا لااقل حرکت خود از خانه را با اتوبوس هماهنگ کنی به همین خاطر بنابر احتمال از خانه بیرون می‌زدیم. حالا چقدر خوش‌شانس بودی که همان موقع اتوبوس بیاید خدا می‌دانست.


من هم به سرعت خود را به سر خیابان رساندم.


از سر خیابان کوچه مادرم انتهای خط و ایستگاه اتوبوس معلوم بود و تا رسیدن به سر خیابان مادرم پنج دقیقه‌ای طول می‌کشید و می‌توانستی در این فاصله خود را به اتوبوس برسانی.


به سر خیابان که رسیدم، اتوبوس از ته خط معلوم بود. سرعتم را بیشتر تا زودتر به ایستگاه برسم که ...


که پدرم را دیدم.


خدا رحمتش کند. هندوانه بزرگی که داخل یک پلاستیک بود را به زور دنبالش می‌کشید. از وقتی پایش ش ته بود و پلاتین برایش گذاشته‌بودند نمی‌توانست به راحتی راه برود و به ناچار عصا به دست می‌گرفت و کج کج راه می‌رفت.


سرش پایین بود و متوجه من نشد. لنگ لنگان ولی مثل همیشه تند و فرز راه می‌رفت و حواسش فقط جمع آوردن آن هندوانه سنگین بود.


اگر می‌ایستادم و کمکش می‌ ، از اتوبوس و زیارت رضا جا می‌ماندم.


در یک آن تصمیم گرفتم اصلا به روی خودم نیاورم که پدرم را دیدم و بروم. بعد از مدت‌ها به مشهد آمده‌بودم و نمی‌خواستم حالا که عزم زیارت ‌ آن را از دست بدهم.


برای همین تصمیمم را عملی و به سرعت به سمت اتوبوس رفتم.


آن روز به زیارت رفتم


اما


هر روز چهره مظلوم و خسته و ناتوان پدرم که برای پذیرایی از من هندوانه به آن بزرگی یده‌بود و به زحمت دنبالش می‌کشید جلو چشمانم است.


شرمنده ام بابا!


شرمنده!!


خدا مرا ببخشد


دیگر نتوانستم هرگز آن روز را برای پدرم جبران کنم! سال‌هاست در حسرت آن روز، هر روز قضای آن زیارت را از دور به جا می‌آورم.


انگار آن زیارت مثل کوهی بر روی ‌ام سنگینی می‌کند!


هر بار که آن روز را به یاد می‌آورم در گوشم ص بلند فریاد می‌زند، زیارتت قبول نیست!


خوب می‌دانم پدرم مرا بخشیده، اما هرگز خودم، خودم را نمی‌بخشم!


آن‌روزها نمی‌دانستم که حسرت چیزی را بر دلم نگذارم و امروز که می‌دانم دیگر پدرم نیست تا جبران کنم!


دیگر پدرم نیست تا حتی سلامی کنم....


 





منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/147/زيارت ناتمام/




ترازوی بیداد

درخواست حذف اطلاعات

 


بسم الله الرحمن الرحیم


ترازوی بیداد


ساعت تقریبا سه بعدظهر بود. با همکارم برای ید به میدان حسین آمدیم.


ماشین را در خیابان پشت مسجد حسین پارک کردیم و به ناچار باید از کنار مسجد می‌گذشتیم.


از کنار مسجد که رد می‌شدیم، پسرکی با موهای تراشیده و لباس دخترانه کنار ترازویی نظرم را به سمت و سوی خود کشاند.


چشمانش درشت بود و سرش کچل و لباسی دخترانه با بالا آستین چین‌دار پوشیده‌بود. یک جعبه مداد دستش بود که فقط دو سه تا مداد رنگی کوتاه در آن بود.


انگشتانش هم نصفه و نیمه لاک خورده‌بود.


تعجب که اگر پسر است چرا لاک زده؟


از لباس دخترانه‌اش خیلی متعجب نشدم چرا که فکر شاید تنها چیزی بوده که در خانه داشته‌اند و بر تن این طفل کرده‌اند.


دلم سوخت.


یعنی همیشه دلم برای این بچه‌ها می‌سوزد. قلبم درد می‌گیرد وقتی می‌بینم یک کودکی به این کوچکی به کار گرفته‌شده. به کاری که هیچ عایدی برای او ندارد.


روی ترازو رفتم. سواد خواندن نداشت.


گفتم:« چقدر شد؟»


گفت:« ! میشه ده تومن بدی من برم خونه؟»


گفتم ببین پسرم من ده تومن ندارم که ..


تا گفتم پسرم، سریع پرید وسط حرفمو و گفت:« من دخترم »


با تعجب گفتم:« اگه دختری چرا موهات این‌قدر کوتاهه؟»


چشماشو از زمین برنمی‌داشت و همان‌طور خیره به زمین و کیف و مدادهایش گفت:« ، شهرداری یه شب ما رو گرفت بعدم سرمونو کچل کرد. مامانم موهامو کوتاه نکرده»


بعد هم گفت من دوازده تومن کار چقدر دیگه می‌خواد تا سی تومن بشه؟


گفتم هجده تومن دیگه می‌خوای


بدون این که من سوال کنم گفت:« اگه سی تومن نشه نمی‌تونم برم خونه. مامانم منو میزنه.


یک کارتن کوچک زیرش بود و مشخص بود ساعت‌ها نشسته تا این پول را جمع کرده‌بود.


پرسیدم تنهایی؟


گفت:«نه . من هشت سالمه خواهرم شش سالش است و اون طرف میدونه و یکی دیگمون چهار سالشه


گفتم:« مدرسه نمی‌ری؟»


گفت نه


هر چی پول توی کیفم بود را به او دادم.


خوب می‌دانستم که این مشکلی را حل نخواهد کرد اما لااقل شاید بتواند کمی زودتر به خانه برود.


واقعا نمی‌دانستم راست می‌گوید یا دروغ


اما حتی اگر دروغ هم می‌گفت، مادرش هم باید دروغین باشد. مادری که او را بزند و توقع کند بچه‌ای به این کوچکی به جای این که دنبال بازی و ورجه وورجه باشد کنار خیابان برای ساعت‌ها روی دو پا بنشیند و ماس کند تا سی تومنش جور شود!


چند بچه کوچک در اختیار چه انی بودند تا این گونه به ستم کشانده‌شوند؟


گفت مادرم گفته که اگر سی تومن ببرم خونه برام اسکوتر می‌ ه


چقدر این مادر درست بود نمی‌دانم؟


اما این کودک درست بود و راست. حضور داشت و کنار خیابان بود. ساعت‌ها کنار خیابان برای تامین آرزوهای درست یا نادرست دیگران!


هر چقدر هم که به این بچه‌ها کمک می‌شد فایده‌ای برای آن‌ ها نداشت و سودش در جیب دیگری می‌شد.


یک عده از سیری خفه، یک عده از گرسنگی، مرده!


چه آدم‌های کثیفی!


نه فقط آن‌هایی که این ک ن را به بردگی و استثمار می‌گیرند که تمام انی که می‌توانند کاری ند و نمی‌کنند!


این همه ی در مملکت ی آن هم از بزرگان مملکتی و ثروتمندان بی‌رحم جامعه و این همه فقر و ا و بدبختی!!


چند سالی است گداهای کنار خیابان‌ها و سرچهارراه‌ها چند برابر شده‌اند. زن و مردی و کودکی در آغوششان که معمولا همیشه خواب است و در پی تو دوان که خانم، آقا، این بچه مریض است و این نسخه‌اش و کمک کن!


خدایا


من چه کنم؟


ما چه کنیم؟


نمی‌شود گفت که همه این‌ها دروغ می‌گویند


نمی‌شود گفت که همه‌شان راست می‌گویند


فقط می‌دانم که جامعه‌مان، نامهربان و بیدادگر شده و ی و غارت، افتخار!


هیهات که جا آب می‌کشند و با اتصال به زور و ترس، دهان‌ها را می‌بندند.


هیچ ی از حال هیچ ی خبر ندارد و اگر دارد، بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذرد!


این همه معتاد در حاشیه بازار و کوچه‌ها و پستوها! این همه!!!!!


تا دیروز سر سطل‌های زباله زنی نبود و چند سالی است ن نیز به زباله‌ جمع‌کن‌ها اضافه شده‌اند!


این‌ها از روی دلخوشی نیست


صدایشان به جایی نمی‌رسد چرا که دردشان، درد مرفهین نیست!


صدایشان به جایی نمی‌رسد چرا که با سر نیزه و زور و کتک، روبه رو میشوند!


صدایشان به جایی نمی‌رسد چرا که هنوز در اسکلت سنش، زبان نیاموخته و کودک است!


و می‌بینیم و می‌گذریم


گاهی شاید قطره اشکی هم بریزیم


خدایا


خودت به فریاد رس


اینان تیغه ظلمشان هر روز تیزتر می‌شود! و آن لحظه که رنگ دین نیز بر آن از بی‌دینی‌شان می‌پاشند، برنده‌تر!


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/146/ترازوي بيداد/




قسمت هفتم گودال یخی

درخواست حذف اطلاعات



«قسمت هفتم گودال‌یخی»




در انتظار باران، روز و شب‌ّها طولانی می‌گذشت. به خصوص این که ویار دنیا نه تنها کم که نشد، بلکه هر روز بدتر و شدیدتر می‌شد و این ثانیه‌ها را سخت می‌گذراند و شب‌ها را دیر به صبح می‌رساند.




دنیا از این که می‌توانست مادر شود و دخترش را در بغل گیرد، خوشحال بود اما وقتی ناگهان این فکر به ذهنش حمله می‌کرد که شاید بچه مشکلی داشته‌باشد، قلبش در جاتنگی می‌کرد و روحش آزرده و سرگردان می‌شد!


دلش نمی‌خواست با افکار پریشان و آشفته‌اش، شاهین را نیز ناراحت کند. برای همین تا جایی که می‌توانست نگرانی‌اش را از شاهین پنهان می‌کرد. اما شاهین از همان نگاه و سکوت دنیا می‌فهمید که در چه دنیایی سیر می‌کند و از چه شه‌ای رنج می‌برد برای همین لحظه‌های دنیا را پر می‌کرد از تمام چیزهایی که داشت! از خنده‌هایش، قصه‌هایش، شوخی‌ها و بحث‌هایش.


هر چه دنیا سنگین‌تر می‌شد و پا به ماه‌تر، بیرون رفتنش سخت‌تر و کندتر می‌گردید. دیگر حتی جلو چشمش نمی‌دید که تا سر کوچه برود. دلش می‌خواست روی کاناپه لم بدهد و بخوابد اما از درد پهلو و شکم خواب به چشمانش نمی‌رفت. چیزهایی که خیلی دوست داشت بخورد همگی باعث تهوع و استفراغش می‌شد برای همین کم‌خوراک شده‌بود و ناتوان.


شاهین هرچه دنیا هوس می‌کرد را به ثانیه‌ای برایش آماده می‌کرد. بیشتر از دنیا این شاهین بود که در فشار و سختی بود. ثانیه‌ها را می‌شمارد تا به آ ین لحظه‌ها کی می‌رسند؟ و کی دنیا این بار را بر زمین خواهدگذاشت؟ و دوباره دست هم را خواهندگرفت و شهر را زیر پا خواهندگذاشت؟


کی دنیایش را مثل همیشه سرحال و شاد خواهددید؟ و دردها و سختی‌ّها دست از سر عزیزترین ش برخواهندداشت؟




بعضی مواقع دنیا سردردهای شدیدی می‌گرفت که حتی بنای گریه می‌گذاشت و از شدت سردرد، اشک می‌ریخت!


شاهین در میان گریه دنیا گفت:«چقدر باهم موتور سواری کردیم یادته؟ یا فراموش کردی؟ الان چند ماهه سوار موتور نشدی؟»


دنیا اشک‌ّهایش را با پشت دستش پاک کرد و گفت:«آره واقعا! الان فکر کنم یه چهارماهی میشه سوار موتور نشدم»




-یه چیز خنده‌دار!


دفعه بعد که سوار موتور بشیم سه نفری هستیم دیگه! دیگه دوران دو نفریمون تموم شد و رفت! می‌دونی دلم چی می‌خواد؟


-چی؟


-اون روزی رو که بتونم باران رو جلوی موتورم سوار کنمو با دخترم دور کوچه‌ها دور بدم! این‌قدر بگردونمش که خودش خسته بشه و بگه برگردیم


-اگه مادرش منم اصلا خسته نمیشه و اونی که خسته میشه تویی نه اون


بهت گفته‌باشم‌ها هر جا باران رو بردی منم میام


-حتما خانم! تو روی باکم جا داری!


-روی باک که باران رو می‌خوای بذاری


-خوب تو رو پشتم بشین خوبه؟




-آره خوبه


و به همین راحتی دنیا را از فکر و ناراحتی ویار حاملگی‌اش بیرون می‌کشید و برای دقایقی او را به دنیایی دیگر می‌کشاند تا غرق افکار ناجور و مشوش نشود! و به سردرد و ناراحتی‌هایش فکر نکند.




دنیا وارد ماه نه شده‌بود. به خاطر وضعیتی که داشت، ش وقت سزارین برایش داده‌بود. دنیا خیلی دوست داشت که طبیعی زایمان کند. از مادرش شنیده‌بود که چقدر راحت و بی‌درد، طبیعی زایمان کرده‌است. برای همین فکر می‌کرد شاید طبیعتش مثل مادرش باشد و به راحتی زایمان کند و از زیر تیغ جراح فرار کند اما به خاطر بیماری‌اش ناچار بود که سزارین شود و احساس خوبی از رفتن به اتاق عمل و شکافتن شکم نداشت!


شاهین گفت:«همه دوست دارن سزارین بشن تو مادر باران دوست داری طبیعی زایمان کنی!»


-من خیلی مثل مادرم هستم. برای همین هم فکر می‌کنم خیلی راحت زایمان کنم از این که برم اتاق عمل و شکمم رو کنند می‌ترسم! بعدش هم باید تا چقدر عذاب بکشی که زخمت خوب بشه که خوب هم نمیشه!


-دنیا جان، تو هر لحظه برای خودت یه غصه درست می‌کنی بذار به اون لحظه برسیم، تصمیم می‌گیریم




-شاهین؟ ما نوبت سزارین تو بیمارستان گرفتیم حالا واستیم تا لحظه آ ؟


-خدا رو چه دیدی؟ شاید تا ه اومد شمشیر بر شکمت بزنه، بارانمون دستشو بگیره و بگه تولدم مبارک




-تو همیشه همه چیزو به شوخی بگیر! اصلا نمیشه یه حرف جدی باهات زد


-اگه ح خوبه و می‌تونی حرف بزنی پاشو بریم یه کم راه برو برات خوبه


-من تو اتاق سختمه راه برم اون موقع تو می‌گی بیا بریم بیرون.




-خب همین دیگه خانم خانما! تو یه ذره راه نمی‌ری پاهات از هم باز بشه، حالا می‌خوای بری طبیعی زایمان کنی؟!!


-شاهین من همیشه این‌طوری نمی‌مونم‌ها! حسابتو می‌رسم!




بلا ه روز موعود رسید. لحظه‌ای که نه ماه تمام چند خانواده منتظرش بودند از راه رسید.


پنج‌شنبه صبح ساعت هشت نوبت سزارین دنیا بود. به همراه دنیا و شاهین، یک اکیپ آدم به راه افتاده‌بودند. پدر و مادر شاهین، مادر و برادرهای دنیا، زن برادرها،‌ دو تا از صمیمی‌ترین دوستان دنیا، همکار شاهین و خانمش که رفت و آمد با هم داشتند! فقط جای خواجه حافظ خالی بود!




همه توی راهرو بیمارستان نشسته‌بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند، اما دل دنیا و شاهین مثل سیر و سرکه می‌جوشید. دنیا و شاهین خیلی سعی د تا خود را آرام و شاد نشان دهند اما کاملا مشخص بود که لبخندهایشان تصنعی‌ است و سخنانشان، گیج و درهم!




دنیا زیر لب با خدا حرف می‌زد و می‌خواست تا بچه‌اش سالم باشد و شاهین تمام مدت خیره به دنیا می‌ترسید که دیگر نتواند دنیا را ببیند و این آ ین دیدارش باشد!


ترس اتاق عمل دنیا، به شاهین منتقل شده‌بود و از استرس عمل دنیا، ت شده‌بود و بی‌سر و صدا و این را همه احساس می‌ د. شاهین مرد شوخ و خوش صحبتی بود و حالا یکدفعه در سکوتی غمناک و ترسیده به سر می‌برد و این بار این دیگران بودند که سر به سر شاهین می‌گذاشتند تا او را از دنیای شلوغ و نگران ذهنش بیرون بکشند!




پرستار دنیا را صدا کرد تا به توی اتاق قبل از عمل برای آماده شدن برود.


شاهین ت و آرام، محکم دست‌ّهای دنیا را در دست گرفته‌بود اصلا نشنید که پرستار دنیا را صدا زد.


دنیا شانه‌های شاهین را تکان داد و گفت:«شاهین جان، صدام د»


-جدی؟ باید بری؟؟


-آره


شاهین؟


-جانم؟


-دلم نمی‌خواد این‌قدر ناراحتت ببینم. بخند


-نه عزیزم، ناراحت نیستم! نمی‌دونم چرا این‌طوری شدم؟!




-تو همیشه به من آرامش می‌دادی دلم نمی‌خواد با این نگاه و صدات برم!


-نه فدات شم. کاش می‌شد منم باهات بیام اتاق عمل!




-خواهش می‌کنم بخند.... خب....بخند


من حالم خوبه. باور کن. اصلا هم نگران نیستم! دلم می‌خواد زودتر باران کوچولومونو ببینم




تا اسم باران را آورد، شاهین آرام شد و لبش به خنده نشست. دست دنیا را گرفت و آرام با مادر دنیا او را به سمت اتاق بردند.




دنیا به توی اتاق پا گذاشت و قبل از آن که در را ببندد، دوباره برگشت و برای شاهین دست تکان داد.


شاهین به سختی لبخندی زد. اشک‌هایش را دنیا دید. سریع رویش را برگرداند و پشت کرد تا بیشتر از این دنیا را ناراحت نکند.




همه روی صندلی مقابل در نشسته‌بودند. تا دنیا در را بست، اشک‌های شاهین، گوله گوله مثل ابر بهار بر صورت زیبا و تیغ‌زده‌اش، جاری شد! هر چه سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد نتوانست!




با صدای اشک شاهین، صدای خنده همراهی‌ها بلند شد! مردها به شوخی و خنده برخاستند و شاهین را بغل د و یکی یکی چیزی می‌گفتند تا او را بخندانند!




سعید گفت:«ای خدا! دوقولو می‌خوای یه قولو بهت می‌دن؟ گریه نکن می‌گم هر چی تو بیمارستان اضافه بود بدهن تو!»


راژن دوست شاهین گفت:«واستا یه ع ازت بگیرم فردا نشون همکارا بدم! اگه بگم باورشون نمیشه! بذار با سند ثابت کنم»




احسان گفت:«گریه خوشحالیه! برای دو سه روزی از شر دنیا راحت میشه برا همونه»


پدرش گفت:«حق داره بچه‌ام! بعد بیست و هفت سال بابا شده!»




هر ی که حرفی می‌زد، جمع می‌خندید و شاهین در میان این خنده‌ها، هر چند لب به خنده گشوده‌بود،‌ اما دلش به تمامی پیش دنیا بود و ضربان قلبش در آ ین نگاه دنیا، گیر کرده‌بود! هر لحظه نگاه آ دنیا را برای خودش تکرار می‌کرد و تپش قلبش بیشتر می‌شد!




در همان یک ساعت هزاران کیلومتر راهروی بیمارستان را تند راه رفت و هر دقیقه به ساعتش نگاه کرد. هر دقیقه به ساعتش نگاه کرد و در میان هر دقیقه از دیگران می‌پرسید چقدر شده دنیا رفته تو؟


مادر که نگرانی شاهین را تاب نیاورده‌بود، از جا برخاست و به کنار شاهین آمد. شاهین به خاطر مادر ناچار شد که بایستد. مادر آرام دست شاهین را گرفت و روی صندلی نشاندش و گفت:«بذار من از لحظه تولد خودت بگم»




و شروع کرد قصه تولد شاهین را برای هزارمین بار برایش تعریف کرد.


-ما بچه‌دار نمی‌شدیم. تمام خواهر و برادرهایت موقع تولد می‌مردند. چراشو خودمونم نفهمیدیم. سر تو هم همین فکرو می‌کردیم ... برای همین خیلی خوش‌بین نبودیم. وقتی به دنیا اومدی مثل دو سه تای قبل ص ازت بلند نشد و من گفتم تو هم رفتی ... اما تا به کف پات زد چنان فریادی زدی که کل بیمارستان رو لرزوندی!




حرف مادر که به این‌جا رسید، پرستار در را باز کرد و فامیلیه شاهین را صداکرد....


شاهین مثل یک شاهین که بر اوج پرمی‌گیرد، از جا برخاست و سبکبال و تیز به سمت پرستار پرکشید!




مادرها هم هم‌پای شاهین به سمت در دویدند.


پرستار که از نگاه شاهین تمام حرفش را خوانده‌بود، با خوشحالی گفت:«مبارک باشه !دخترتون به دنیا اومد. هر دو تاشون هم حالشون خوبه»


مادرها یکی یکی روی شاهین را بوسیدند.


شهلا خانم گفت:«دیدی پسرم تموم شد دیگه! مبارکت باشه! قدمش پر خیر و برکت!




یکی یکی همه بلند شدند و قدم باران را به شاهین تبریک گفتند.




حالا با آمدن باران به خانه، فضای ت و بی‌صدای خانه پر از نق و نوق نوزاد تازه به دنیا آمده‌شده‌بود!


باران کوچک، خانه شاهین را روشن کرده‌بود. هر ی می‌آمد در نوزاد چند روزه، به دنبال شباهتی از پدر یا مادر بود. با این که بسیار کوچک و نوزاد بود، اما صورتش فریاد می‌زد که چقدر شکل پدرش است!


چشمانش درست مثل شاهین سبز و موهایش فر خورده و روشن بود. انگشت‌های دست و پایش هر چند به باریکی انگشتان دنیا بود اما، ترکیب اصلی و نمایش، انگشتان شاهین بود!


هر چه باران بزرگتر می‌شد بیشتر به شاهین شبیه می‌شد.




گاهی دنیا سر به سر شاهین می‌گذاشت می‌گفت:«خودت کم بودی یکی دیگه هم شکل خودت آوردی»




هر لحظه باران برای دنیا و شاهین زیبا و دلنشین بود. چنان غرق باران بودند که از خودشان فراموش  کرده‌بودند.




تولد ی الگی باران را شاهین به زیباترین شکل برگزار کرد. بچه‌های کوچک بهزیستی را به تولد دختر کوچکش دعوت کرد و شادی این روز را با‌ آن‌ها شریک شد. برای هر کدامشان هدیه‌ای کوچک ید تا دل آن‌ها را نیز شاد  کرده‌باشد.


رو به دنیا برگشت و گفت:«دیدی دنیا جان، اون همه می‌ترسیدی باران مشکلی داشته‌باشه و به لطف خدا هیچ اتفاق بدی نیفتاد؟»




-آره .. چقدر الکی حرص خوردم! باورم نمیشه که منم مادر شدم!


-می‌خوای یه یخ تو یقه‌ات بندازم تا باورت بشه؟




-تو یخ بنداز تا من شلنگ آبو بیارم!!




زندگی شاهین و دنیا با آمدن باران زیبا بود، زیباتر شد! زیبایی که خودشان به خوبی احساسش می‌ د و قدر لحظه لحظه و ثانیه به ثانیه‌اش را می‌دانستند!




امکان نداشت شاهین از سر کار نیامده تو، باران کوچک را با موتور لااقل یک دور کوچک ندهد. چنان باران به این ساعت و صدای موتور عادت کرده‌بود که اگر در هر کجای خانه می‌بود، تا صدای موتور را می‌شنید پشت در با همان کلمات ش ته و بریده‌اش، بابا را صدا می‌زد و می‌ایستاد تا آغوش گرم شاهین او را دوباره بر روی موتور سوار کند! تا دم در هم پدر و دختر یکدیگر را غرق بوسه می‌ د و قربان صدقه هم می‌رفتند.




باران جشن تولد دوسالگی‌اش را خوب به یاد داشت، چرا که پدر با یک موتور زیبای شارژی از در وارد شد وحالا باران می‌توانست در خانه نیز سوار موتور خودش بشود و تمام شهر خیالی‌اش را زیر پا بگیرد و با تمام آدم‌های شهر خیالی‌اش سوار بر موتور حرف بزند و برایشان دست تکان دهد.




‌های سال نو بود. آن هفته قرار بود تا دنیا و شاهین با باران کوچک به بازار بروند و لباس عید باران را ب ند.


آن روز شاهین خوشحال و خندان به خانه آمد. تا وارد شد شنگول و شیطون گفت:«مژده بده دنیاجان! مژده بده»


-خیلی خوشحالی عزیزم چه خبر شده؟


باران خودش را در آغوش پدر انداخت و گفت:«هان هان... بابایی هان هان»


-چشم پرنسسم من چاکر شمام! .... من الاغ حلقه به گوشتون هستم و


قبل از این که به سؤال دنیا جو بدهد،‌ موتورسوار زیبارو را به گردش برد.




تا وارد شدند، دنیا پرسید نگفتی چه خبر شده؟


-آها بانو! الان به عرضتون می‌رسونم


و کاغذی را جلوی دنیا گرفت و پاچه شلوارش را به معنای پیشکش، بالا کشید!




-این چیه شاهین جان؟


 


 


 


ادامه دارد


ممنون از همراهی و صبرتان






منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/135/قسمت هفتم گودال يخي/




قسمت هشتم و پایانی گودال یخی

درخواست حذف اطلاعات

«قسمت پایانی گودال یخی»




-این چیه شاهین جان؟


-این نشان لبیک صندوق وام به خواسته شماست!


دنیا با خوشحالی پاکت را گرفت و گفت:«راست می‌گی؟ به این زودی و دم سال نو موافقت ؟»




-آره عزیزم! گفتم اگه موافقت نکنید زنم بیرونم می‌کنه اونها هم دیدند راست می‌گم به حرف


-شوخی نکن شاهین! جان من؟


-خب پاکتو بازکن ببین




دنیا با خوشحالی پاکت را بازکرد و چنان فریادی از شادی زد که باران از ترس محکم پای شاهین را چسبید!


-پس می‌تونیم ماشینمونو عوض کنیمو یه دستی به سر و روی خونه بکشیم؟


-البته خانم! فقط باید فردا برم و کارشو تموم کنم تا قبل از سال نو وامو بگیرم.




-فردا کی می‌ری؟


-صبح. یکی دو ساعت مرخصی گرفتم.


-منم میام


-نه عزیزم! می‌خوام برم بانک نه پارک. صبح زود هم می‌خوام برم با موتور هم می‌خوام برم که زودتر برگردم.






آن شب تا صبح دنیا نقشه کشید تا با وام چه کند! نقشه‌ها را با شاهین و باران هی زیر و رو د و بالا و پایین بردند. نظر دادند و تصور د:


-بیا این دیوار جلو رو تا نصفه برداریم و اپن آشپزخونه رو بزرگتر کنیم


شاهین ک نت‌ّ‌ها رو هم قول بده عوض کنی


-جناب دنیا خانم، به من مگه چقدر وام می‌خوان بدن که تو می‌خوای تمام خونتو کن‌فی کنی، ماشین هم عوض کنی؟!!


-من نمی‌دونم قول دادی!




صحبت‌ّهای شاهین و دنیا تمامی نداشت و باران کوچک،‌سرش را گذاشت و آرام خو د.


شاهین، باران را بغل گرفت و بوسید.گفت:«نگاه کن دنیا، مثل فرشته‌هاست! چقدر معصومه و بی‌گناهه! آدم دلش براش می‌سوزه!




و دوباره بوسیدش و به باران خو ده گفت:«بزرگ شو دخترم! می‌خوام بزرگیتو ببینم عزیزم!»


و آرام او را توی تختش گذاشت و کنار تختش برای لحظاتی با دنیا نشستند. هر کدام دستش را گرفته‌بودند و محو چهره زیبا و آرام باران شده‌بودند!


-راستی شاهین برای باران هم باید یه خونه ب ی!


-حتما. همین خونه از باران


-تو خیلی بدی! پس من چی؟




-منو تو توی چادر هم می‌تونیم زندگی کنیم اما این دخترم نباید یه ذره رنج بکشه! دلم نمی‌خواد کوچکترین بادی حتی به صورتش بخوره و ناراحتش کنه!


فردا می‌ری وامو بگیری مواظب باش ازت نزنن


-دنیا جان، چک رمزدار می‌گیرم، نترس!


البته شاید رفتم با اون زن دیگم جش




دنیا، بالشت را به سمت شاهین پرت کرد و بالشت به سمت خودش دوباره برگشت!


یک دل سیر بالشت به سر و پشت هم کوبیدند و در دنیایی از خیال پردازی‌های فردا به سر بردند!




صبح، با صدای دنیا، شاهین غلتی دیگر به رو زد و گفت:«بذار یه کمه دیگه بخوابم!»


-دیرت میشه مگه نمی‌خوای برگردی بانکت؟




-چرا. اما فقط ده دقیقه دیگه!


-من اگه بخوابم تا ده خوابم ها! خواب نمونی دوباره بیدار نمیشم!




شاهین سر جایش نشست و گفت:«یعنی چه؟ یعنی نمی‌خوای یه لقمه صبحونه به من بدی؟»


-لطفا خودت بخور خیلی خوابم میاد


شاهین صبحانه را آماده کرد و بالای سر دنیا آمد و گفت:«بیا عزیزم من تنهایی از گلوم چیزی پایین نمی‌ره! پاشو بخور و دوباره بخواب»


-شاهین!


من اگه پاشم دیگه نمی‌خوابم!


-حالا که پا شدی! چشماتو کامل باز کن فقط یه لقمه!




صبحانه را که خوردند شاهین گفت:«آخی الان اگه باران جونم بیدار بود می‌گفت بریم هان هان! مجبورم موتور رو تا سر کوچه با دست ببرم و روشن نکنم»


و با یادآوری باران، انگار دلش برای دخترش تنگ شده‌باشد بالای سر او رفت و دستش را بوسید و محو نگاه ش شد!




-دنیا! نمی‌دونم چرا از دیدن باران سیر نمی‌شم؟!! هر چی بیشتر نگاهش می‌کنم بیشتر دوست دارم نگاهش کنم! همیشه دلم براش تنگه!


دنیا هم آرام و هیس‌هیس‌کنان بالای سر باران آمد و گفت:«واقعا. منم اصلا از دیدنش سیر نمی‌شم. اما اگه یه کمه دیگه واستی و حرف بزنی، بیدارش می‌کنی و اشکشو درمیاری! لطفا دیگه برو»


-فقط یه بوس کوچولو ازش بخورم؟!


-زود باش شاهین ساعت هشت و نیم شد.




و بر پیشانی بلند و کشیده باران، بوسه‌ای دیگر زد و رفت.


ساعت ده و نیم با صدای زنگ در، دنیا از خواب پرید.


گیج و سرگردان به پای آیفون رفت. زهره زن سعید بود.




با نگرانی در را زد. دلش تالاپی افتاد پایین که چی شده، زهره صبح به این زودی بدون تلفن به خانه‌اش آمده!


-سلام دنیا جان


-سلام


و روی هم را بوسیدند


-ببخشید بیدارت نه؟




-نه عزیزم! من هیچ وقت تا این موقع نمی‌خوابم. یعنی شاهین نمی‌ذاره. این قدر از بانک هی زنگ می‌زنه که کجایی و چی کار می‌کنی و تنها نمونی که خواب صبح یادم نمیاد اما ب تا کلی بیدار بودیم و طرح می‌ریختیم. برای همین خواب موندم.




-ببخشید تو رو خدا! رفتم تا مدرسه علی‌جون. سر راهم بودی گفتم یه سر بهت بزنم.


-دستت درد نکنه بیا بشین می‌خوای همه حرفامونو دم در بزنی.


-باران جونم کو؟


-لالا


-چه خوب می‌خوابه!


-اونم طفلی ب با ما تا کلی بیدار بود! شاهین سر به سرش می‌ذاشت و نمی‌ذاش بچه‌ام زود بخوابه.




با صدای زهره، باران کوچولو از توی اتاق سر و کله‌اش پیدا شد.


-آخی فدات بشم! عزیزم! بیا بغلم فرشته کوچولوی نازم!




و باران بدو بدو و خواب‌آلود خودش را در بغل زن سعید انداخت.


-دنیا جان، بیا بریم خونه ما. امروز ناهار آش دوغ گذاشتم.


-راست می‌گی؟


-آره


-وای من عاشق آش دوغم!




-منم مخصوص تو بار گذاشتم. بپوشید بریم.


-ساعت چنده؟


-ده و نیم.


-وا! جدی؟  ده و نیمه؟... خوب از شاهین خبری نشد!




-حتما کار داره


-اون همیشه کار داره. اما تلفنش به راهه


-خب یه زنگ بزن و بهش بگو داری میای خونه ما




-واستا یه چای بیارم


-اصلا دنیا جان. همین الان چای و صبحانه خوردمو دراومدم.


-یه چایی!


-اگه بگی یه قطره! نمی‌خوام زود آماده شید تا بریم


و سر به سر باران گذاشت.




دنیا به شاهین زنگ زد. با این که تلفن زنگ می‌خورد، موبایل را جواب نمی‌داد.


-جواب نمی‌ده


-حتما سای‌لنته


-شاهین این‌قدر حواسش جمع تلفنشه همیشه که امکان نداره سای لنت بذاره


-دوباره زنگ بزن. حتما متوجه نشده.




دوباره زنگ زد، بازهم جواب نداد.


-نمی‌دونم چرا جواب نمی‌ده


-یه بار دیگه بگیر بیا بریم. خودش شمارتو که رو تلفن ببینه، حتما زنگ می‌زنه اون موقع می‌فهمه کجایی!




دنیا دوباره شماره شاهین را گرفت.


این بار تلفن برداشته‌شد. اما شاهین پشت خط نبود. صدای مرد دیگری از پشت تلفن می‌آمد.


-الو شاهین؟ سلام


-سلام خانم. شما؟


-من همسر همون ی هستم که شما گوشیتون دستشه




-اشتباه گرفتید


و قطع کرد.


زهره با تعجب نگاهی به دنیا انداخت و گفت:«کی بود؟»


-نفهمیدم راستش. من که به شماره شاهین زنگ زدم اما یکی دیگه برداشت.


-چک کن


دنیا دوباره تلفن را چک کرد و گفت:«درست گرفتم اما یه مرد دیگه تلفنو برداشت تا گفتم خانمشم‌، قطع کرد»




-یعنی چی؟ نگران نشو. حتما خط رو خط افتاده


-شاید هم موبایلشو یدن!!


-کو واستا این دفعه من شماره رو بگیرم.




زهره دوباره شماره را گرفت. دنیا متوجه شد که رنگ از روی زهره برگشت! به تته پته افتاده‌بود


-کی بود زهره جون؟


-هیچ کی! موبایلشو یکی پیدا کرده آدرس داد بریم بگیریم.




-موبایلشو یکی پیدا کرده؟


-آره


-خب چرا از تلفن دیگه‌ای زنگ نزده؟


-تو هم الان دنیا جان، بیست سؤالی می‌پرسی!


باران رو بذار خونه مادرت بریم ببینیم چی شده!




-راستشو بگو زهره چی گفت اون مرده؟


- هیچی به خدا


-من که این طوری سکته می‌کنم راستشو بگو


-چیزی نیست دنیا جان، یه تصادف کوچیک کرده!




انگار سقف آسمان را روی سر دنیا اب د! از طرز حرف زدن و نگاه زهره فهمید که اتفاق ساده‌ای نیفتاده. دوباره با نگرانی و اشک‌ریزان گفت:«تو رو خدا راستشو بگو، اتفاقی برای شاهین افتاده»


زهره خودش را کمی جمع و جور کرد و گفت:«تو چقدر نفوس بد می‌زنی! نه به خدا! یه تصادف کوچیک کرده! حالش هم خوبه ولی باید بریم کلانتری»


-چرا  کلانتری؟


-مدارکشو بگیریم




-خودش کجاست؟


-کلانتری دنیا جان اما مثل این که تو اتاق بازپرس بود.


زود باش دنیا جان، به جای پرس و جویی از من بدو بریم.




پاهای دنیا به دنبالش نمی‌آمد و زبانش، لال شده‌بود. صدای ضربان قلبش را می‌شنید! تپشش را روی لباسش احساس می‌کرد! به سختی نفس می‌کشید. زهره که متوجه حال بد دنیا شده‌بود، دست دنیا را به آرامی در دست گرفت و گفت:«دنیا جان، عزیزم! چیزی نشده! من چطوری بهت بگم؟ بیا بریم کلانتری تا معلومت بشه که باز الکی داری حرص و جوش می‌خوری!


اشک‌ّهای دنیا شرشر بر روی صورتش جاری شده‌بودند. باران کوچولو به سمت مادر آمد و با نگرانی مادر را صدا کرد و بغض کرد!


زهره گفت:«دنیا جان به خاطر باران خودتو یه ذره کنترل کن و آروم باش»


صدای زنگ در بلند شد. ماشین دنبالشان آمده‌بود.


باران را سر راه خانه مادردنیا گذاشتند.




دنیا صورتش را به شیشه ماشین چسبانده‌بود و بی‌دریغ و وقفه اشک می‌ریخت! هر چه هم زهره دلداری‌اش می‌داد فایده نداشت.


به کلانتری که رسیدند، سعید آن‌جا بود.


دنیا تا سعید را دید، دلش بیشتر پایین ریخت و از ترس و شوک، زبان به دهان نداشت.




سعید سریع به اتاق رفت و با چهره‌ای بسیار درهم و سری در پیش افتاده بیرون آمد.


زهره سریع‌تر از دنیا جلو دوید و پرسید:«چی شده؟»


سعید نگاهی به دنیا کرد و آرام زیر لب چیزی به زهره گفت که ناگهان زهره بر صورتش زد و شروع کرد به بلند بلند گریه !




دنیا همان کنار صندلی نتوانست قدم از قدم بردارد از چهره و چشم‌های سعید و از گریه و زاری زهره، فهمید که خبر، خبر خوشی نیست!


بی‌رمق روی صندلی نشست. دست‌هایش را روی سرش گرفت!


سعید سریع جلو آمد و دنیا را بغل کرد و با صدای بلند سر در آغوش دنیا، های‌های گریست!


-متأسفم دنیا جان، متأسفم آبجی!


مأمور کلانتری جلو آمد و گفت:«شما فامیل شاهین سهروردی بودید؟»


با بغضی خفه و کوبیده سعید گفت:«بله»


-متأسفانه سرعتش خیلی زیاد بوده.  نتونسته توی اتوبان موتورش رو کنترل کنه و تصادف  می‌کنه و منجر به مرگش میشه.




دنیا باورش نمی‌شد که این خبر را به او می‌دهند. شوک و مات به زمین نگاه کرد....


اینجا همان گودال آب یخ بود! همان گودالی که وقتی پنج سالش بود در آن افتاده‌بود!


دوباره ته همان گودال افتاد! ... سرد بود و خفه کننده! آب تا بالای سرش بود! به سختی دهانش را روی آب میگرفت تا خفه نشود! صدای هلهله و فریاد همه را می‌شنید ولی ی صدای خفه شدن و فریادهای او را نمی‌شنید!..




هر چه داد و بیداد می‌کرد، ی صدایش را نمی‌شنید! به روی آب چنگ می‌زد و به زور خودش را بالا می‌کشید، اما هر بار بیشتر به زیر آب فرو می‌رفت و با هر دست و پا زدنش، گودال عمیق‌تر می‌شد!


چقدر آب سرد بود! چقدر گودال عمیق بود!! چقدر آب ، بد بود! چقدر گودال، درنده و تمساح صفت!


آب توی دهانش را پر کرده‌بود! دیگر توانی برای فریاد زدن هم نداشت! مرگ را جلوی چشمانش می‌دید! خیلی نزدیک‌تر از نفس‌های بریده‌بریده و تمام شده‌اش!


آب دور گلویش، حلقه زده‌بود و گودال او را به عمق خود می‌کشاند! سرما تنش را می‌لرزاند و سوزن سوزن سردی را به استخوان‌هایش احساس می‌کرد!




این‌بار همه او را صدا می‌زدند و به دنبالش می‌دویدند و او تاب و توانی برای پاسخ نداشت! سرش زیر آب بود و آب، آرام! انگار هیچ چیزی درون آب نیست! هیچ ی در آن در حال غرق شدن نیست!


صداها بیشتر می‌شد! صداهایی که با هم و بی‌هم، یکریز و مدام، دنیا را صدا می‌زد!


اما دنیا نه ص برای جواب دادن داشت و نه توانی در انگشت‌ها برای دست تکان دادن!




تمام آسمان درون گودال آمده‌بود، تا دنیای کوچک را بغل گیرد و با خود به بلندی‌های بی‌آب رساند! فرشتگان، بال‌هایشان را پهن کرده‌بودند و دست‌هایشان را دراز تا دنیا را از عمق گودال و آب یخ، رها سازند و نجات دهند! یکی سرش را زیر پای دنیا گرفت تا کمی بالاتر بیاید و نفسی راحت بکشد!


سر انگشتانش را از آب بیرون داد و با ضعیف ناله‌ای کورناک، فریاد زد، من اینجام!




در همین هنگام، شاهین به سر گودال رسید و دستش را دراز کرد و دستان سرد و ناتوان دنیا را محکم به دست گرفت و تن بی‌حالش را به تمام توان از آب بیرون کشید!


-دنیا جان، عزیزم! ح خوبه! چشماتو باز کن! من همین‌جام بالای سرت! بلند شو عزیزم! پاشو دنیای من! پاشو!




دنیا به سختی پلک‌هایش را بازکرد. تار می‌دید!!! آرام آرام دنیا برایش روشن شد! هنوز شاهین دستش را در دست داشت و صورتش را نوازش می‌کرد!!




نگاه کرد... همه دورش حلقه زده‌بودند. باران کوچک،‌دستش را گرفته‌بود و صورت رنجور مادر را با دست‌های کوچکش نوازش می‌کرد!!!


-شاهین کو؟؟


همین‌جا بود الان؟!


چشمان همه سرخ از اشک‌بود و لبریز از گریه!




مادر آرام در بغلش گرفت و گفت:«دنیا جان، باران بچه‌ام، یک ساعته بالای سرت نشسته و صدات می‌زنه مادر!»


زهره گفت:«خدا رو شکر به هوش اومد!


گفتم صدای بارانو بشنوه، به هوش میاد!




دلش می‌خواست، مرگ نیز یقه‌ او را می‌گرفت، همان‌گونه که از شاهین را گرفته‌بود! برایش تصور زندگی بدون شاهین، امکان نداشت!باورش نمی‌شد که بعد از شاهین زنده است! دلش نمی‌خواست صدای هیچ‌ و هیچ چیزی را بشنود! و ی را ببیند! انگار دنیا، برای دنیا خلاصه شده بود در شاهین! و حالا با به پایان رسیدن شاهین، همه چیز برای دنیا، تمام شده‌بود! همه چیز برایش پایان پذیرفته‌بود! دیگر هیچ حتی ارزش نگاه برایش نداشت! ارزش شنیدن نداشت! نفس کشیدن برایش سخت شده‌بود و حتی توان بلند انگشتانش را نداشت!


حالا مرگ برایش، آرزویی بود که می‌توانست با آن از زندگی بدون شاهین فرار کند! و در خا ار آن، چشم از تمام دنیای بدون شاهین فروبند!!!


اما چیز قوی‌تر از این آرزو او را از خود بیرون کشید!


صدای پر اشک و ماس باران بود! به چشمان باران کوچک خیره شد!


او هم درست مثل باران کوچکش، دو ساله بود که پدرش را از دست داد! حالا دستان دخترش را محکم با انگشتانش می‌فشرد! اگر او نیز باران را تنها بگذارد و برود، چه بر سر نازدانه شاهین خواهد‌آمد؟


در ذهنش مرور می‌کرد اگر مادر من هم مرا رها می‌کرد و می‌رفت، من الان کجا بودم؟ در خانه کی؟ در ابه کدام شهر و دیار؟ و زیر دست مهربانی پر منت چه ی؟ با چه حال و چه روزگاری؟ با چه انی؟؟


نه ... نه ... درست نیست! ... درست نیست!!!! من هم مثل مادرم زنده می‌مانم تا زندگی را به بارانم هدیه کنم و تنها یادگار عزیزترین م را سایه‌بان باشم!!!




برای همین، در حالی که بی‌صدا و خاموش، اشک می‌ریخت، باران کوچکش را در بغل گرفت و گفت:«نترس عزیزم!! نترس بارانم!! من پیشت می‌مونم مامان!!! نترس دخترم!!




شاهین خیلی جوان و خیلی راحت از دنیا رفت! اما دنیا ماند تا یادگار شاهین را در قلب و جای دهد و مراقب لحظه لحظه‌اش باشد! همان‌گونه که شاهین مراقب او بود.


هر سال دنیا روز تولد شاهین، گل و شیرینی و هدیه می‌گیرد و بین ک ن بهزیستی، به یاد شاهین، پخش می‌کند!




باران، هر روز به شاهین شبیه‌تر! حتی اخلاقش. دوست داشت درست مثل شاهین همه کارهایش را خودش د با این که بسیار کوچک و بچه بود!


سایه به سایه مراقب مادر بود که مبادا، کوچکترین گزندی به او برسد و ذره‌ای گرد رنج بر رویش نشیند! درست مثل شاهین!


لحظه‌های بارانی دنیا، بدون شاهین نبود. چرا که شاهین در کلام و نگاه باران، در دست‌ها و خنده‌هایش، در همه وجود و توان باران، جریان یافته‌بود و نمی‌گذاشت دنیا به سوگ شاهین در عمق گودال آب یخ، غرق گردد!!


 


 


ممنون از شکیبایی و همراهی‌تان














منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/136/قسمت هشتم و پاياني گودال يخي/




قسمت اول دره لاخ

درخواست حذف اطلاعات



به نام خدا



 «قسمت اول دره لاخ»





صدای فریاد مردم در کوه و کمر پیچیده‌بود! همراه با مردمان، کوه نیز فریاد می‌کشید! هر دو سه مشعل‌داری به سویی می‌رفتند و با هم و یک‌صدا فریاد می‌زدند!



تاریکی شب را روشنای مشعل‌ها و فریاد مشعل‌داران، درهم ش ته‌بود! ستاره‌ها بر فراز مشعل‌ها، می‌ت دند تا راه مشعل‌دارها را روشن‌تر کنند.



نیمه‌شب بود ولی ده در خواب نبود! انگار همه خواب‌نما شده‌بودند! کابوسی شوم بر ده ریخته‌بود! کابوسی غم‌انگیز و تاریک! درست مثل عمق سیاهی آن شب که در روشنای مشعل‌ها و فریادها، گم‌گشته‌بود و دیده نمی‌شد! و در فراموشی خواسته، از ترس و اندوه، مات و مبهوت مانده‌بود!



صدای مویه و گریه زنی در فاجعه تاریکی و سیاهی، کوه را می‌درید و ده را درمی‌نوردید!



مردی بلندقامت و چهارشانه، با چهره‌ای که غیرت و مهر، هیبت و عشق را یک‌جا با هم داشت، درهم رفته و آشفته ولی با اراده و قوی، در پیشاپیش مشعل‌دارها ،قدم برمی‌داشت و از هر گام مردم، گامی پیش‌تر و محکم‌تر برمی‌داشت و مشعل را بر گستره کوه و دره می‌انداخت تا روشنای مشعل، گم‌شده‌اش را از قعر تاریکی برآرد!



مشعل‌دارها، یکصدا و همراه با هم فریاد می‌زدند؛






تمام کوه را فریاد مشعل‌دارها پُر کرده‌بود!!!



در حلقه چشمان هیبت‌دار مرد بلندقامت، اشک می پیچید و پنهان می‌شد! ... بغض، چنگ بر گلویش می‌زد و بی‌صدا در ‌اش، پنهان می‌شد!!



کوه‌ها، به مقابل او ایستاده‌بودند! گویی به تمامی، شکوه و هیبت و ترس خود را به نمایش گذاشته‌بودند و دست در دست و شانه به شانه هم، به جنگ با مرد برخاسته‌بودند!



شب از نیمه گذشته‌بود و در هر سویی روشنایی مشعلی و بانگ فریادی، به آسمان بلند بود.



چشمان همه را خواب و پاهایشان را خستگی، بی طاقت کرده‌بود.



مردی از آن میان رو به بلندمرد کرد و گفت :«کبلای! در این تاریکی چیزی جز تاریکی و سیاهی، پیدا نیست! هرچه گشتیم، گم گشتیم! برگرد تا صبحگاه که نه، اول روشنایی صبح دوباره به دنبال گردیم»



کبلای رو به پشت نکرد. گردنش را راست بالا گرفت و پنهان از چشم مردمان، با پشت دست، اشک‌هایش را پاک کرد! به آن همه عظمت و شکوه کوه و دره و آسمان نگریست و به بزرگی اندوهی که بر دلش نشسته‌بود! فراخنای دردش از وسعت کوه‌ها و آسمان مقابلش، بیشتر بود! احساس می‌کرد، می‌تواند تمام کوه و دشت و دره را زیر یک گامش بگیرد و در مشتش، مچاله کند!



قوی‌تر از کوه بود و بلندتر از آسمان! اما گم‌شده‌اش، محو شده‌بود و ناپیدا! دودی در میان ابرها! یا ریگی در میان بیابان و یا سیاهی در عمق تاریکی!



نمی‌خواست مردم، اشک‌هایش را ببینند و غمش را درک کنند، برای همین برگشت و چشم در چشم مشعل‌دارها و بیل به دست‌ها گفت :«راست می‌گید. برگردید تا صبح. اینجا چیزی پیدا نیست. ما ذره ذره این کوه و دره را گشتیم و نیافتیم ... برگردید تا خستگی از پاهایتان، پیاده شود و چشمانتان از خواب برخیزد!!»






مشعل‌دارها برگشتند و هم‌چنان در برگشت، با نور مشعل، زمین را می‌پیمودند تا شاید نشانی بیابند اما کبلای همان‌جا ایستاده‌بود!



دستی تنومند و قوی از پشت بر شانه‌های کبلای نشست. صدای کلفت مردی،کبلای را به خود آورد:



-برگرد کبلای! گرگ‌ها و درنده‌ها، به تنها بودنت رحم نمی‌کنند! می‌دانم که قوی‌تر از هر پلنگی، اما خودت را خسته و ناتوان نکن، تا جان‌دار و قوی به دنبالش بگردی! با من به ده بیا



و زیر بازوی کبلای را گرفت تا چشم و دل کبلای را از کوه و آسمان برگرداند!



کبلای با هر چه در قدرت و در خشم داشت، بازو از دست مرد رها کرد و با تمام هیبت و قدرت گفت :«کدخدا، شما برگردید. من در پی شما به زودی خواهم‌آمد»



-کبلای! تاریکی دست و پایمان را بسته و گرنه مردم با تو همراهند برگرد تا در روشنای صبح در پی‌اش بگردیم.»



کبلای، از ناراحتی، دندان‌ها را محکم برهم‌فشرد و با چشمانی از حدقه به درآمده رو به کدخدا گفت :«من تا ترخینه‌ام را پیدا نکنم برنمی‌گردم!!! شده، سال‌ها و ماه‌ها در این کوه و کمر بمانم، می‌مانم تا پیدایش کنم! شما با نیزه و تبر هم نمی‌توانید مرا برگردانید!



شما برگردید و منتظرم بمانید»



کدخدا که از چشمان و صدای کبلای و مشت‌های گره‌خورده‌اش، به وحشت افتاده‌بود، آهی بلند کشید و آهسته رو برگرداند و به سمت ده رفت.



صبح نازده و خوانده مردم به در خانه کبلای رفتند. هر چه بر در زدند، پاسخی شنیدند. کبلای نبود که نبود!!!



مردم دوباره به سمت کوه روانه شدند. این‌بار نشانی از کبلای هم نبود!! انگار دود شده‌بود و به هوا رفته‌بود! هر چه کبلای فریاد زدند، کبلایی نبود که نبود!! هر چه ترخینه صدا زدند، ترخینه‌ای نبود که نبود!!



هر کوهی را که پشت سرمی‌گذاشتند، در مقابلشان، کوهی دیگر سر برمی‌آورد و دره‌ای دیگر، پدیدار می‌شد! انتهای کوه‌ها را کوهی دیگر بود و انتهای کوهی دیگر را پایی دیگر نبود تا راهی شود!!!



مردم خسته از گشتن، برگشتند. کارهایشان بر زمین بود و باغ‌هایشان پر میوه! و تنورهایشان بی‌خار و آتش!



با خود فکر می‌ د که کبلای چون خسته و گرسنه شود، به ده برخواهدگشت. ...اما ظهر شد و نیامد، غروب شد و نیامد....!!!



نه کبلای آمد و نه ترخینه!!!



غروب که مردم از کارها، فارغ شدند، دوباره به یاد کبلای افتادند. مشعل‌ها برافروختند و دوباره راهی کوه شدند. هر چه گشتند، نیافتند و هرچه فریاد زدند و صدایش د، کمتر جو ، شنفتند!



پشیمان و ناامید به ده برگشتند. احساس می‌ د که کبلای آن‌ها را می‌بیند و صدایشان را می‌شنود و عمدا جواب نمی‌دهد!



یک کبلای بود و یک ترخینه و حالا هیچ یک نبودند!!!



در ده حرف‌ها، پیچیده‌بود و سخن‌ها، گفته‌می‌شد!!! از جنس زبر و زمخت کنایه و افترا !!!! از جنس ناشور دروغ و سخن‌چینی!!



یکی می‌گفت :«معلوم نیست دختره، پاپی کی شد و گذاشت و رفت؟؟؟!!»



دیگری می‌گفت :«معلوم نیست چه غلطی کرده‌بود که فرار کرد و رفت»



-خدا می‌دانددر دل آدماش چی می‌گذره!!! یه کم سر و گوش دختره می‌جنبید!!



-پدره بیچاره‌شو، تو کوه و کمر آواره و در به در کرد!!



-به نظر من که کبلای خبر داره دخترش کجاس، داره یه جورایی لاپوشانی می‌کنه که مردم حرف نزنن!!






نسا گفت :«دختری که مادر بالا سرش نباشه بهتر از این نمیشه! بچه‌ای که می‌خواد تو کوچه و پس‌کوچه‌ها بزرگ بشه، بهتر از این نمیشه»



و دیگری ادامه می‌داد :« دفعه اولش نبود که  تنهایی به کوه می‌رفت!! کار همیشه ترخینه بود اما چه می‌دونه آدم، چه بلایی سرش دراومده؟؟»



-کبلای مرد کوه و کمره! ترخینه اگر تو کوه و کمر مونده که نصیب گرگ و شغال شده اگر هم که رفته خوب .... پیداش نمیشه!!!






بعد یک هفته، زیر آفتاب گرم کوه و دره، تن ناتوان و بیمار کبلای را پیدا د و به ده برگرداندند.



تنه تنومند کبلای، د شده‌بود و خمیده! نشانی از بلندی قامتش و پهنای شانه‌هایش نبود!! انگار این درد تمام استخوان‌ها و هیکلش را درهم‌ش ته‌بود و خاکش کرده‌بود!!! فقط اشک می‌ریخت و ناله می‌زد! ناله نمی‌زد!! زوزوه می‌کشید!! مثل گرگی که نیمه شب بر کوهی سلطه‌دار شده، زوزه می‌کشید!!! اشک می‌ریخت و سر می‌کوفت!!






هر وقت اندک توانی در پاهایش می‌یافت، به کوه می‌شتافت و سنگ‌ها و چاله‌ها را زیر و رو می‌کرد تا شاید، لااقل، استخوان‌های ترخینه‌اش را بیابد و خاطرش آرام گیرد!!



یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون! حرف‌ها و سخن‌های مردم را نمی‌شنید! نگاه‌هایشان را نمی‌فهمید فقط بر زبانش، ترخینه بود و ترخینه و در خیالش، تصویر از حضور دخترکش!!






به ماه‌بانو، قول داده‌بود که از ترخینه‌اش به خوبی مراقبت کند اما، زیر قولش زده‌بود و حالا ترخینه‌اش، کجا بود، خدا می‌دانست و خدا!!!



انگار زمین، دهان بازکرده‌بود و ترخینه را بلعیده‌بود!! قورتش داده‌بود!! هیچ نشانی در هیچ کجا از ترخینه نبود!! هیچ نمی‌آمد که بگوید او را در دو ده بالاتر یا پایین‌تر دیده‌ام!! هیچ حتی نگفت، شبیه‌اش را دیدم!! حتی هیچ‌ ، در خو ، ترخینه را ندید تا نشانی از او تعبیرنمایند!!



ماه‌ها گذشت. مردم، ترخینه را فراموش د. همه گفتند مرده است و از سر افترا، پایین آمدند و تنها یک انگاره بود؟؟!!!



مرده است! درندگان او را دریده‌اند!



اما اگر او را درنده‌ای، به در برده‌بود، کفش‌ها و لباس‌هایش کو؟؟ چارقدش کو؟؟ لباس‌هایش را هم خورده‌بودند؟؟ کفش‌هایش را هم بلعیده‌بودند؟؟



این‌ها، سوال‌ّهایی بود که ذهن کبلای را به خود وا نمی‌گذاشت!! تنها ی بود که ایمان داشت، دخترش در گوشه‌ای زنده است!! صدای ترخینه را می‌شنید و صورتش را می‌دید!! باورش بود که ترخینه، نمرده‌است و او را از یاد نبرده و پدر را صدا می‌زند!!



صدای ترخینه را می‌شنید که او را صدا می‌زد و به یاری می‌طلبید!! اما کجا... آن‌جا را پیدا نمی‌کرد!



مردم هر از گاهی که کبلای را می‌دیدند، از ترخینه می‌پرسیدند. اما این آ ها، دیگر حتی نمی‌پرسیدند هم!! می‌خواستند غم کبلای را بیدار نکنند و دلش را به درد نیاورند و به او بباورانند که ترخینه، مرده است! یادش بدهند که فراموشش کند و از دنبال‌ ش، دست بردارد!






زمین را می‌کولید. چنان بیل را بر زمین می‌زد که قلب زمین، پیدا می شد! چنان با کلنگ بر سر کلوخ‌ها و سنگ‌ها می‌کوبید، که با خاک، ی ان می‌شدند و گرد و خاکشان به آسمان برمی‌خاست و نرم نرم می‌شدند!! ریز ریز!



بر شاخه‌های پر بار گردو، چنان با نیزه می‌زد، که به یکباره، تمامی گردوها بر زمین، نقش می‌بستند!






هیچ‌ ، جرأت حرف زدن با کبلای را نداشت! جرأت نزدیک شدن به او را نداشت!! انگار درد کبلای، او را ترسناک کرده‌بود! مهری در برابر آن همه خشم او از جای برنمی‌خاست و دستی به دوستی به سویش دراز نمی‌شد!



هیبت و خشم ت و ترسناک کبلای، مردم را از او دور می‌ساخت!! هر روز بیشتر و بیشتر!!



کوه و کمر، رفیق و انیس کبلای شده‌بود. تا زمانی که چشمانش، توان بازشدن داشت، بر کوه می‌ایستاد و دور دست‌ها را زیر نگاه می‌برد و از نای دل، ترخینه را صدا می‌زد و چون بعد از ساعت‌ها، جو نمی‌شنید، سر بر سنگ می‌کوفت و سرسخت ده، سخت و دردناک بر کوه می‌گریست!! آن‌قدر که کوه غرق اشک‌هایش می‌شد!!






در کوچه‌ها که قدم می‌گذاشت، سنگ‌ها، زیر پایش د می‌شدند و مردم، زیر چشمی و زیر لبی او را به هم نشان می‌دادند و سر به تأسف تکان!!



هر صدای دختری که از کوچه برمی‌خاست، کبلای از جای برمی‌خاست و پشت دلش به لرزه می‌افتاد که ترخینه برگشته اما وقتی به پشت پنجره چوبی، خیز برمی‌داشت، نشانی از ترخینه نمی‌دید!!



در این دنیای به این بزرگی، کبلای تنها امید و آرزویش، ترخینه بود که حالا ماه‌ها می‌شد هیچ نشانی از او در هیچ کجا نبود!






ترخینه‌اش، سه ساله بود که ماه‌بانو، بیمار شد .بیماری هولناک و بی‌نام و نشان! و جان داد. تنها انیس و مونس تنهایی‌ها و غم‌های کبلای، ترخینه کوچک بود که بر توبره پدر می‌نشست و در خورجین الاغ جای می‌گرفت و همراه پدر از این کوه به آن کوه، از این باغ به آن باغ می‌رفت و با همان قامت کوچک و دست‌های ک نه‌اش، کبلای را در تمامی فراز و نشیب‌ها یاری می‌رساند و  عرق از چهره پدر پاک می‌کرد!



انگار خدا با کبلای معامله‌ای کرده‌بود. ماه‌بانو را از او گرفت و ترخینه را فرشته‌وار و معصوم صفت بر او همراه ساخت. سنگ صبور پدر بود! هم دخترش بود هم مادرش بود! نمی‌گذاشت کمترین گرد و خاکی از اندوه بر چهره کبلای بنشیند!



کودکی‌ و بزرگی‌اش را پا به پا با پدر، همراه شد و ثانیه ثانیه‌اش را با کبلای به خاطر سپرد! چقدر کبلای برای بزرگ ش، کوتاه و بلند شد تا ترخینه را به قامت کوه‌ها، رساند و بر بلندای جوانی، بالا برد ... و حالا ... انگار نه انگار ترخینه‌ای وجود داشته و بوده! انگار خیالی خوش و تصویری دلکش در ‌ای از وهم و مه، نقاشی شده‌بود و حالا به اندک بیداری، پاک و محو گردیده بود!



سر بر زمین که می‌گذاشت هر ساعت از شب، هر لحظه از روز، به ناگهان صدای ترخینه در گوشش می‌پیچید که او را فریاد می‌زد و کبلای افسارگسیخته و یاغی به کوه‌ها می‌دوید و بر دره‌ها، می‌تاخت تا شاید در پس سنگی یا در کنار آب روانی و سر چشمه‌ای، ترخینه را بیابد!






گوش‌های کبلای سوهان‌خورده و تیز بود. پری نبود که به سبکی بر زمین نشیند و کبلای چشمش به دنبال پر بر زمین غلت نزند! با صدای اذان نیز اولین ی بود که راهی مسجد می‌شد و در کنار جوی آب، در سرمای لذت‌بخش و گوارای آب چشمه، وضو می‌گرفت و زیر سقف گنبدی مسجد به می‌ایستاد.



آن‌روز وقتی از در مسجد که بیرون آمد، احساس کرد ی در پی او ایستاده. برنگشت و به راهش ادامه داد.



دوباره احساس کرد در پشت سرش ی روان است. قدمش را بلندتر و تندتر کرد تا از دست این احساس فرار کند که ص او را سرجایش میخ‌کوب کرد.....!!!!



صدا، صدای مردی بود! صدای آشنا نبود! صدا، پرسید :



-کبلای شمایی؟



کبلای به یکباره برگشت و نگران از آن چه که می‌خواهد بشنود با نگاهی پر از خشم و ترس گفت :«آره خودمم. شما را نمی‌شناسم»



مرد در تاریک روشن صبح، جلوتر آمد



 ادامه دارد


لطفا مهربان بیایید




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/137/قسمت اول دره لاخ/




قسمت دوم و پایانی دره لاخ

درخواست حذف اطلاعات



«قسمت دوم دره لاخ»





مرد جلو آمد و گفت :«نباید هم بشناسید من از ده خزانه‌ام. دو ده بالاتر. چوپان دهم»



کبلای که گویی می‌ترسید به ادامه حرف مرد گوش دهد با دنیایی از نگرانی و آشفتگی پرسید :«چه کار داری جوون؟»



-من چوپون ده خزانه‌ام



-این‌ را که گفتی!! خب که چی؟



-دو روز پیش گله‌ام را به کوه برده‌بودم. ‌های غروب بود که گله را به سمت  ده هی و برگشتم. آن روز ها دیوانه شده‌بودند. انگار از چیزی ترسیده‌بودند. هر ی به سمتی می‌دوید و به صدای من گوش نمی‌دادند. از مسیر خودشون خارج شدند و به سمت دره لاخ فراری شدند.



هر کاری تا جلویشان را بگیرم و نذارم به سمت آن دره پر شیب و خطرناک نرن، حیوان‌های بی‌عقل به حرفم ن د و از چوبم نترسیدند.



ها، یکی یکی به ته دره سُر می‌خوردند و می‌افتادند. رعد و برق و بارون هم مزید بر این مصیبت شد! باران که گرفت، هوا یکدفعه تاریک و سیاه شد. ه شتر ترسیدند و بیشتر به ته دره غلتیدند.



من غصه خودمو نداشتم، اما اگر بدون ها به ده برمی‌گشتم، جایی نداشتم و باید جواب آن همه آدم را پس می‌دادم برای همین همراه ‌ها به ته دره سُر خوردم تا راه را برای ها باز کنم و برشان گردانم.



دره لاخ، دره ایستاده و ترسناکیه! هیچ جرأت نکرده‌بود تا آن موقع پا به دره بذاره! هر کی هم ته دره افتاده‌بود، برنگشته‌بود و حتی نتوانسته‌بودند جسدش را بیرون بکشند!



اما... نمی‌دانم چی باعث شد که من آنن بی‌‌عقلی را م و به ته دره برم. ی ره سُر می‌خوردم و پایین‌تر می‌افتادم.



در اون شُرشُر باران و تاریکی، من دست به هر سنگ و ص ه‌ای می‌گرفتم تا ی را بالا بکشم.



ها از من بهتر از دره بالا می‌رفتند و من بیشتر به پایین پرت می‌شدم.



صدای هیاهو و بع‌بع ان در دره پیچیده‌بود و نمی‌گذاشت به درستی صدای دیگه‌ای را بشنوم. با این‌‌جهت احساس ، ص با ناله و فریاد کمک می‌خواد!



صدا، صدای یک زن بود! درست می‌شنیدم، صدای فریاد کمک یک زن بود!



اول فکر ، خیالاتی شدم و از ترس و نگرانی، گوش‌هایم صدا می‌ده، اما هر چه بیشتر گوش می‌دادم، صدا واضح‌تر و واضح‌تر می‌شد!



صدای فریاد یک زن بود از کجا ؟ ... کورمال کورمال و وحشت‌زده به دنبالش گشتم.



به صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. صدا از ته دره بود. از پشت یک سنگ بزرگ شنیده می‌شد.



به هر سختی و مشقّتی بود، خودم را به آن سنگ و ص ه رساندم.



سنگی بزرگ بر در یک غار بود و صدا از درون غار و از پشت سنگ می‌آمد.



زنی با ناله و شیون کمک می‌خواست!



به نزدیک سنگ و در غار که رسیدم، جواب فریادش را دادم و خاطر جمعش که کمکش می‌کنم!



صدای ناله زن از من خواست تا عجله کنم و سنگ را از در غار بردارم. به من گفت که هست و لباسی بر تن نداره و چیزی بهش بدم تا خودش را بپوشاند!



سنگ در غار خیلی بزرگ و سنگین بود و من با دست و چنگ نمی‌تونستم، سنگ را بردارم.



صدای ناله زن و ماسش برای کمک مرا دستپاچه می‌کرد و فکرم درست کار نمی‌کرد. ... اما از کار خدا، ته آن دره، شاخه تنومندی بر اثر رعد و برق آسمان، فروافتاده‌بود. همان شاخه را  بر سنگی محکم استوار و هر چه نیرو و توان داشتم در بازوها و پاها جمع و سنگ را بعد از کلی فشار دادن و هل دادن، از در غار کنار زدم.



لباس چوپانی‌‌ام را  به درون غار پرت .



دخترک نمی‌تونست روی پاهاش بایستد  و راه برود. تمام کف پاهاش زخم و دردناک بود!



به پشت گرفتمش و تلاش تا جان بی‌رمقش را از ته دره بالا بکشم. چندباری نزدیک بود، دو تایی دوباره به ته دره پرت بشیم. اما انگار یکی از پشت سر کمکم می‌کرد و نمی‌گذاشت به عقب برگردم و سُر بخورم.



یه نیرویی عجیب در خودم می‌دیدم که تا آن روز به خودم ندیده‌بودم! انگار از غیب، دستی داشت کمکم می‌کرد.



با دیدن دخترک، ان را کامل از یاد بردم!  تمام فکر و تلاشم، کمک به دخترک شده‌بود!



شکم دخترک مثل طبلی بالا اومده بود و این نمی‌ذاشت که به آسانی کمکش کنم. تنش زخم و اشیده‌بود! پلک‌هاش، پِ ِر می‌زد! درست نمی‌تونست نگاه کند و یکریز با ص خفه و بریده بریده، ماس می‌کرد از آن جا دور بشویم!



ها خودشان را  از ته دره نجات داده‌بودند و بالا آمدند. احساس می‌ خدا این گله و مرا به ته این دره فرستاده تا این دخترک را نجات بدهیم! بعد بالا کشیدن دختر، ها مثل بزی کوهی، سبک‌پا و تیز از دره بیرون پ د و راه را  در پیش گرفتند.



دخترک، جانی نداشت تا راه برود! کف دست‌ها و پاهاش را انگار تراشیده‌بودند. نمی‌توانست پاهایش را به زمین بگیرد یا از دست‌هاش کمک بگیرد!



تمام آن راه تا ده به پشت گرفتمش. می‌فهمیدم که از حال رفته و در هوش و حواس خودش نیست!!



تا به ده رسیدیم، نیمه‌های شب بود.



دخترک حال و روز خوبی نداشت. به هوش نمی‌آمد. گه‌گاهی چشمش را برای اندک زمانی بازمی‌کرد و واگویه‌ای می‌کرد و دوباره از حال می‌رفت.



تمام آن شب، زن و دخترم بالای سرش بیدار بودند و بر زخم‌هاش، مرهم می‌ د و بر سر داغ و تب‌دارش، دستمال می‌گذاشتند!



‌های ظهر که کمی به حال آمد، یکریز بابا را صدا می‌زد. با همان حال و وضع ابش، انداز داشت تا پیش پدرش برود!



زن و دخترم تمام مدت کنارش نشستند و نگذااشتند به سر زانو و با تن رنجور به این ده بیاید. اما یکریز گریه می‌کرد و فریاد می‌کشید که رهاش کنیم منم  به او قول دادم اگه از جایش تکان نخور د و بگذارد  حالش بهتر بشود من پدرش را پیشش می‌برم!






تن کبلای مثل بید می‌لرزید. تمام عرض و پهنای صورت درشت و بزرگش را، اشک پر کرده‌بود! سیلی از اشک بر تمام وجودش، جاری شده‌بود! انگار زبانش را بریده‌بودند! لام تا کام حرف نمی‌زد و فقط چشم به دهان چوپان دوخته‌بود! حتی پلک نمی‌زد! چشمان بزرگش از حدقه درآمده‌بودند! چنان انگشتانش را محکم، مشت کرده‌بود که خون از کف دستش، جاری شد!



چوپان متوجه حال بد کبلای شد.



دست کبلای را به دست گرفت و مشتش را به زور دست خود بازکرد و گفت :«خدا را شکر کن کبلای دخترت پیدا شد! به ما گفت که چی به سرش آمده. آن روز که به دنبال خار و هیزم به کوه میرود، رفیقی پیدا نمی‌کنه تا با هم همراه بشنود. برای همین به تنهایی سر به کوه می‌گذارد.



می‌گفت :«کمرم خم بود و سر در خار وهیزم‌ها داشتم تا از زمین دروشان کنم. یکباره احساس ، چیزی پشت سرمه! چیزی بزرگ و با عظمت! آن قدر که جرأت ن برگردم برای همین، قبل از آن که به عقب نگاه کنم، به جلو دویدم. اما انگار گام‌های من در مقابل آن، راهی را جلو نمی‌رفت. تا جنبیدم، ه‌ام، به زیر دندان‌هایش بود!



گفتم دیگه مُردم... هر درنده‌ای بود مرا درید و تمام شدم. پیش از آن که فریادی بزنم و ص برآورم، از هوش رفته‌بودم.



چقدر و چند ساعت، بی‌حال و بی‌هوش بودم، نمی‌دانم اما وقتی چشمانم را باز ، تاریکی بود و تاریکی!!!



در گلویم احساس درد و زخم می‌ . پاها و تنم نیز درد می‌کرد. دست که کشیدم، زخم‌ها را روی پاها و کمرم احساس می‌ . آن‌قدر مرا روی زمین با خود کشانده‌بود که لباس شده‌بود و تنم زخمی!



هر چه نگاه ی را ندیدم. فقط می‌فهمیدم که در درون یک ص ه مانند و در عمق یک تاریکی به گیر افتادم.



چهار دست و پا خودم را به جلو کشاندم. روزنه نوری از لابه‌لای سنگ‌ها مرا به سوی در کشاند. اما سنگ در، بزرگتر و سنگین‌تر از آنی بود که من بتوانم ذره‌ای تکانش بدهم.






هر چه صدا داشتم و فریاد، بلند تا شاید ی صدایم را بشنود اما... دریغ و افسوس که صدایم ماه‌ها به هیچ نرسید!! فقط احساس می‌ پدرم می‌شنود ولی نمی‌داند به کدام سو بیاید!! مطمئن بودم پدرم مرا پیدا خواهدکرد و نجات خواهدداد!



در این هیاهو فریاد، ناگهان سنگ در به کناری رفت و سایه غولی عظیم بر سردر نشست!



از ترس لال شده‌بودم! تمام لباسم نجس شده‌بود! سایه غول آن‌قدر بزرگ و پهن بود که فکر مُرده‌ام و در دنیایی دیگر هستم و این از همان‌هاست که در جهنم منتظرند!



سایه جلوتر آمد. روشنایی از پشت بر او می‌خورد و هر لحظه روشن‌تر و واضح‌تر می‌شد!



غولی پشمالو که بر روی دو پا ایستاده‌بود و به من خیره شده‌بود! چشمانمان در یک نقطه به هم گره خورده‌بود! من از ترس و او از لذت!



چنگال‌هاشو بلند کرد و منو از زمین کند. جلوی خودش آورد!



چیزی رو که می‌دیدم باورم نمی‌شد! اگر هر ی این رو برام تعریف می‌کرد، محال بود که قبول کنم! اما... واقعیت داشت!!



جلوی من یک س بزرگ سیاه نشسته‌بود!



مرگ را جلوی چشمام می‌دیدم! نمی‌توانستم فریاد بزنم! زبان در دهان نداشتم! گرمی و حرارت اشک‌هایم را بر روی صورتم احساس می‌ ! کرخت و سست شده‌بودم! مثل یه خمیر وارفته و شل بودم! انگار نه انگار، استخوانی در کالبد داشتم!



صدای ش تن استخوان‌هایم را زیر دندان‌هایش و د شدن گوشت‌های تنم را  زیر آرواره‌هاش، می‌شنیدم!!



چشم‌هایم را بستم تا قیافه‌اش را نبینم!



اما... او مرا نخورد! زیر دندانش هم نگرفت. متوجه شدم که اشک‌هایم را می‌لیسد! صورتم را از اشک پاک می‌کرد و مرا محکم در بغل گرفت!



س، مرا نگرفته‌بود که بخورد بلکه برای خودش همدمی آورده‌بود!!






تمام لباس‌هایم را به تنم کرد. کف دست‌ها و پاهایم را آن‌قدر می‌لیسید تا پوستش کنده بشود و نتوانم فرار کنم. فهمیدم درون غاری زندانی شدم وقتی می‌خواست غذایی بیارد و بیرون برود، سنگ بزرگی را بر در غار می‌گذاشت تا نتوانم فرار کنم.



برایم میوه می‌آورد. خودش گاهی حیوان کوچکی را شکار می‌کرد و می‌خورد. من هم باید می‌خوردم. مجبورم می‌کرد. از ترس و وحشت، من هم گوشت را خام می‌خوردم!



گاهی وقتی گریه می‌ و شیون سرمی‌دادم، صورتم را پاک می‌کرد اما وقتی عصبانی و ناراحت می‌شد، دیگه به گریه‌ها و اشک‌هام توجهی نمی‌کرد!



با تمام این که می‌فهمیدم در جایی دور از ذهن مردم، مرا پنهان کرده، اما امیدم را از دست ندادم و می‌دانستم اگه همه فراموشم کنند، پدرم به دنبالم می‌آید و پیدایم می‌کند! می‌دانستم که خدا فراموشم نکرده! درست مثل همن موقعی که بی‌مادر شدم و ترسیده‌بودم و خدا به من کمک کرد و غم بی‌مادری را با وجود پدرم از دلم پاک کرد! می‌دانستم همان خدای مهربان آن موقع‌ها، پدرم را به اینجا می‌آورد و نجاتم می‌دهد!



این تقدیرم بود اما ... ناامید نبودم و چشمم به همان یک روزنه روشن در غار بود تا پدرم بیاید!



چوپان به این‌جا که رسید، کبلای دو زانو بر زمین افتاد. شانه‌هایش از شدت گریه می‌لرزیدند! مردی به استواری کوه، دو زانو بر خاک افتاده‌بود!!!



دل چوپان از دردناله کبلای، به درد آمد! اشک صورت جوانش را در همسرایی با کبلای، پر کرد! زیر بغل کبلای را گرفت و گفت :«برخیز تا صبح نزده به ده برویم. ترخینه، چشم به راهت، خون می‌خورد! حال و روز خوشی ندارد! بیش از این صلاح نیست تا دخترک را تنها بگذاری.»






کبلای سنگین راه می‌رفت. حرف‌های چوپان، فلجش کرده‌بود! انگار کوهی از جایش برخاسته‌بود و راه می‌رفت! سنگین و سخت، قدم برمی‌داشت! توانش، ناتوان شده‌بود و بینوا نای جانش، بی‌نفس!



هر چه به ده نزدیک‌‌تر می‌شدند، نفس‌های کبلای تنگ‌تر وتنگ‌تر می‌شد! گویی چیزی در راه حلق و بینی‌اش گیر کرده‌بود! نه پایین می‌رفت و نه بالا می‌آمد! فقط در ‌اش، مچاله شده‌بود و نمی‌گذاشت کبلای به راحتی نفس بکشد!



صحنه‌ای را که می‌دید، باور نمی‌کرد! این که ترخینه نبود؟؟!!



ی که روی تشک و کف اتاق بر زمین دراز به دراز افتاده‌بود، ترخینه نبود!!



پیرزنی سپیدموی و ش ته‌بود که زردی روزگار، صورتش را مچاله کرده‌بود و جز شکم‌طبل‌وارش، چهار لا استخوان بود که بر روی آن پوستی زخمی و سیاه کشیده‌بودند.



فروغ چشمانش، نگاه ترخینه نبود!! قامت خمیده‌اش، ترخینه نبود!!!



صدا، ص اش‌خورده و تراشیده‌بود که پر از زخم و درد از ته چاهی بیرون می‌آمد!!!



کبلای باورش نمی‌شد که این ترخینه اوست!! اگر برق نگاهش را نمی‌شناخت و سوی چشمانش را احساس نمی‌کرد، هرگز باورش نمی‌شد که این پیرزن کوژپشت طبل‌شکم، ترخینه‌اش باشد!!



شنیده‌بود که بعضی موقع‌ها، از ما بهترهاـ جن‌هاـ نوزادهای آدمیزاد را قبل از چهل روزگی با بچه‌های خود عوض می‌ د! ... شاید حالا هم ترخینه او را عوض کرده‌اند؟؟!!



ناباورانه به پاهایش نگریست!!! سُم نبود!! انگشتانش نیز خم و چنگوار نبود!! ... پس ترخینه‌اش را عوض نکرده‌بودند!! اما.... هیچ شباهتی به ترخینه هفت هشت ماه قبل نداشت!!!



ترخینه از نگاه کبلای فهمید که چقدر برای کبلای، دور و غریب شده‌است!!!! چقدر ناشناخته و مجهول!!



سر در پیش افکند و بزرگی شکمش را زیر لحاف، پنهان کرد! از شرم و غریبی، سرش را بلند نمی‌کرد!






سکوتی‌ سنگین و دردناک بر خانه حاکم شده‌بود!! سکوتی که از تاریکی غار و نمناکی آن، برای ترخینه، سخت‌تر تمام می‌شد!



نگاه ترسناک س برایش آسان‌تر از نگاه دردناک پدرش بود!!!



صدای اتاق را به ناگهان، هق‌هق گریه‌های بلند ترخینه درهم ش ت!! سر در پیش و خجل‌زده، شرمگین و دردمند به آواز بلند گریست!!



این آواز گریه را کبلای خوب می‌شناخت! اگر هیچ چیز این دختر به ترخینه شباهت نداشت این آواز گریه، آواز گریه‌های دردناک ترخینه خودش بود!



طاقتش نیامد که بر اشک‌ها و گریه‌های ترخینه‌اش، به سکوت و درد بنشیند. دخترک پیرش را در بغل گرفت و با او هم‌آواز شد!!






شکم ترخینه، علامت سؤال بزرگی بود!؟ هیچ نمی‌دانست چه جو بر این معما بدهد؟



حوا گفت :«ته غار حتما کثیف و آلوده بوده و یا گوشت خامی که می‌خورده! احتمالا شکمش را کرم‌ها، پُر کرده‌اند! من شبیه این ماجرا را از قدیمی‌هایمان شنیده‌ام.



ترخینه درد فراوانی داشت. به خونریزی افتاده‌بود و از کمر درد و شکم‌درد، پشتش، صاف نمی‌شد!



هر دارو و مُلَینی که به او می‌دادند، اثر نمی‌کرد. صدای ناله‌هایش گوش ده را کر کرده‌بود.



کبلای نمی‌توانست با این حال او را به ده خود بازگرداند. ناچار بود در ده خزانه بماند تا حال و روز ترخینه کمی بهتر شود و س ا بایستد.



حوا، شهربانو را بر بالای سر ترخینه آورد. شهربانو قابله ده بود. دستی بر شکم بزرگ ترخینه کشید. به کبلای اشاره کرد که از اتاق خارج شود.



رو به حوا کرد و گفت :«این دختر حامله است!! ولی بچه‌اش، ت نمی‌خوره»



حوا گفت :«این دختر !!»



و دهانش بسته ماند.



شهربانو گفت :«اگر بچه را بیرون نکشیم، می‌میره! این همه خونریزی و درد، زنده‌اش نمی‌ذاره»



چشمان حوا از تعجب، گشاد شده‌بود! باورش نمی‌شد که آدمی بتواند از یک س باردار باشد.



شهربانو دوباره دستی بر شکم و پهلوهای ترخینه کشید و گفت :«من نمی‌توانم کاری برای این دختر م. می‌ترسم که حتی اگر بچه‌اش را بیرون هم بکشم، خودش زنده نماند»



باید به شهر ببریدش.



حوا، آشفته و پریشان، دستان شهربانو را گرفت و با ماس و اشک گفت :«این دختر، درد کشیده‌است! مادر هم ندارد! اگر بگذاری و بروی به شهر نارسیده، خواهد مرد! کاری شهربانو! ... بیا و برای این دختر مادری کن!!



شهربانو با ترس و لرز از جا برخاست و گفت :«می‌ترسم حوا!! اگر بمیرد چه؟»






حوا از در خارج شد و به نزد کبلای رفت.



کبلای به دیوار تکیه داد و حیران آسمان ماند!!



شهربانو در را بازکرد تا خارج شود. کبلای آشفته و پریشان‌حال، جلو دوید و با صورتی پر از اشک و آه،‌ رو به شهربانو با ماس گفت :«دستم به دامانت خواهر!!! خواهری کن و دخترکم رو نجات بده»



شهربانو، با تردید نگاهی به صورت کبلای انداخت. دلش نیامد جواب پدری سوخته را نه بگوید! یعنی نتوانست که نه بگوید!! در برابر آن‌همه ماس و اشک، دست و پا بسته ماند.



به اتاق برگشت و حوا را صدا زد.



نگاهی به ترخینه انداخت که از درد به خود می‌پیچید. باید درد را تمام می‌کرد. یا به زندگی یا به مرگ!






صدای ناله‌های ترخینه، هر لحظه بلندتر می‌شد. کبلای به کوچه رفت و سر در کوه نهاد.



شهربانو، بچه را که بیرون کشید با تعجب و ترس رو به حوا کرد و بچه را بلند کرد!!



حوا! این.... این... یه توله سه! مرده!! نگاهش کن!



حوا به سرعت،‌ توله س را در پتویی پیچید.



ترخینه‌، از حال رفته‌بود.



حوا دستان شهربانو را گرفت و چشم در چشمش دوخت و گفت :«این راز بین و خدایمان وپنهان بماند! حتی به پدرش نگو بگو شکمش را کرم‌ها پر کرده‌بودند. نگذار کبلای بیش از این درد بکشد!»






توله س را در کاهدانی پنهان کرد و شبانگاه دور از چشم چوپان و کبلای به ابه‌ای برد و دفن کرد.



ترخینه از درد رها شده‌بود. اما ترسی نو بر ده آوار شد.



س، رد ترخینه را گرفته‌بود و به ده آمده‌بود. مردم او را دیده‌بودند و از ترس، جرأت بیرون آمدن نداشتند. صدای س در ده شنیده می‌شد.



کبلای برای رهایی مردم، ترخینه‌اش را برداشت و به ده خودشان برگشت... اما س، بو داشت. بو می‌کرد و به دنبال ترخینه از این کوه به آن کوه و از این روستا به آن روستا می‌رفت.



مردم، حبس خانه‌هایشان شده‌بودند و چند نفری به کوه و کمر، با بیل و کلنگ می‌رفتند. آسایش و امنیت از ده، پر کشیده‌بود!!



همه ده را سخن س پر کرده‌بود!! هر ی چاره‌ای می‌ شید و نقشه‌ای می‌کشید!! اما می‌دانستند که حریف سی به آن بزرگی نیستند و می‌ترسیدند که س به ده حمله کند و تا به خود آیند، بسیاری را از بین ببرد. برای همین به پاسگاه نزدیک روستا پناه آوردند و از ژاندارم‌ها، کمک خواستند.



صدای چکمه‌های ژاندرم‌ها، سکوت کوه را می‌ش ت.



بلا ه بعد چند روز و شب‌، دنبال س، او را به ضرب گلوله از پای درآوردند!!



همه از شنیدن خبر کشته‌شدن س، خوش‌حال بودند ... جز یک‌نفر....ترخینه تنها ی بود که از شنیدن این خبر، خوش‌حال نشد!!! به سوی کوه دوید و از دور لاشه س را نظاره‌گر شد و به آواز بلند بر س گریست!!!






خوش‌حالی مردم، طولی نکشید. آن سال،‌ آسمان، بر زمین بخیل شد! چشمه‌ها، تنگ‌نظر شدند و جوی‌ها، لاغر و نحیف! درختان از خواب زمستانی برنخاستند و شاخه‌ها سر در گریبان، خشکی نهادند! ها، شیرشان کم شد و لب‌های زمین از خشکی، ترک برداشت و خورشید، داغ‌دار و تب‌ناک، بر زمین ت د!



صدای س هنوز از کوه  شنیده می‌شد!!!!!



 


با سپاس از همراهی‌ و مهرتان





































منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/138/قسمت دوم و پاياني دره لاخ/




برای تو که دستار بر منبر نهادی و به دیدار معبود شتافتی

درخواست حذف اطلاعات

ابوالفضل جان، این را از دوست شهیدی شنیدم که: در میان ما نان موقت این جهان خاکی، آن‌هایی که در ماه مبارک رمضان به منزل واقعی خود فراخوانده می‌شوند با بقیه تفاوتی اساسی دارند.


من شاهدم که او خودش از این طایفه بود و در رمضان به دیدار حق شتافت.




آپلود ع


آقای حق بین عزیز، مگر می‌شود در روزی که مهمان خدا هستی، در حالی که دهان جسم را بسته‌ای و دهان روح را به مناجات با معبود گشوده‌ای، در خانه خدا، در حالی که برای رفع مشکلی جزئی در «نور» و «روشنایی» فضای مسجد حرکت کرده‌ای، به ناگاه فراخوانده می‌شوی و دعوت حق را لبیک می‌گویی، چه ی می‌تواند باور کند که رفتنی این چنین، حادثه‌ای بی‌معنا و اتفاقی باشد؟


ابوالفضل جان، به تو غبطه می‌خوریم که رفتاری چنین عاشقانه را در همه لحظات زندگی هم داشتی؛ تو دقیقه‌ای از زندگی را هدر ندادی و بی‌اعتنا به نقش و مسئولیت و لباس، از حرکت در راهی که بر عهده تو بود، نایستادی.


تو یک بودی که دوست داشتی در میان بچه‌ها و با بچه‌ها باشی و به همین خاطر معلمی را برگزیدی. بچه‌هایت از تو خاطره‌ها دارند. تو معلمی را با ت جمع نکردی، بلکه آنها را در هم ضرب کردی و تصویر جدیدی از «معلم» و « » در ذهن بچه‌ها ساختی و این تنها یک بخش از روح پر تلاش تو بود.


تو از معدود انی بودی که «مدرسه» را به «مسجد» پیوند زده بودی و بدون اجبار یا دستور، دانش‌آموزانت را به مسجد آوردی و در مسجد درباره تجربه مدرسه حرف زدی و کیست که بتواند اهمیت این «پل» را در این روزگار پر از سرگردانی و آشوب انکار کند.


در گفتارت آشکار بود که به رغم پایان تحصیل رسمی و ب مدارج خوب حوزه‌ای و ی، اهل تفکر و شه در احوال جامعه و انسان امروزی هستی و در راه حل مشکلات، کتاب را بر زمین ننهاده‌ای.


هر پدر یا مادری که برای شنیدن گزارش‌های تو از وضعیت تحصیلی فرزندش به مدرسه آمده باشد، در همان نگاه اول متوجه دلسوزی‌های صمیمانه تو می‌شد. صدایت آشنا و گرم بود و روشی که برای آموزش بچه‌های ما برگزیده بودی اصیل و انسانی بود. هر ی که با تو برخوردی داشته، متوجه این برجستگی در روحیه و روش تو شده است.


آقای حق‌بین عزیز،


دل به این خوش داشتیم که در مسجد ما شیخی هست از جنس خودمان که با همه بزرگی که دارد می‌تواند با بچه‌هایمان حرف بزند و حتی ما هم می‌توانیم با او حرف بزنیم و بخندیم و در این میان، راه رستگاری را از زبان او بشنویم و تقوای عملی را در روش او ببینیم. دل به این خوش داشتیم که در مدرسه منطقه ما معلمی هست که تقوا را سرمشق علم کرده است.


امیدواریم بدون شما روشنایی مسجد کم نشود. امیدواریم نور مدرسه با اشکال مواجه نشود و دیگری باشد که صمیمیت و انسانیت و تقوی را سرمشق قرار دهد. امیدواریم آدم‌های خوب دیگری پیدا شوند و حرکت کنند و آن چراغ که شما به تعمیرش قیام کردید را درست کنند.


امیدواریم آن پلی که شما میان مدرسه و مسجد زدید، به این زودی‌ها اب نشود.


زود رفتی برادر! ما راضی به رضای خدا هستیم اما کیست که جای خالی شما را احساس نکند؟ چه ی هست که این فقدان را احساس نکند؟ هر چه باشد، در روزگار پر از نابسامانی که صداقت و تقوی و عشق و خیرخواهی و صمیمت و علم و شجاعت و دین و تلاش و خوشرویی را نمی‌شود در یک جا جمع کرد، ما یک مجموعه از همه این خوبی‌ها را از دست دادیم.


ابوالفضل جان،


خوشا به ح که در ماه ضیافت خدا، در خانه خدا و در حال تلاش در راه خدا، عاشقانه به سوی معبود شتافتی. به روح پرهمت تو درود می‌فرستیم و از درگاه الهی برایت علو درجات را طلب می‌کنیم.


 


علی‌رضا یزدان‌پور




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/139/براي تو که دستار بر منبر نهادي و به ديدار معبود شتافتي/




سلام بر حسین (ع)

درخواست حذف اطلاعات

 


به نام خدا


السلام علیک یا ابا عبدالله


و علی الارواح ی حلت بفنائک




دلها به سر ن، چاک می‌دهد در عزای حسین(ع)




غمی بزرگ به وسعت تمام نگفته‌های آوای نگاه‌ها و نواها، تو را در تک‌تک قطره‌های نفس و اشک، فریاد می‌دارد، یا حسین (ع)!


کربلا به خون تو تشنه نبود که از چشمه‌سار نگاه تو سیراب عشق بود و معرفت! سیراب مردانگی بود و سربلندی!


یا حسین (ع)!


پرچمت فراختر از صحنه کربلا بود چرا که به درازای تاریخ،‌ بر سر غریبه و آشنا، گسترد و دست‌های آسمانی بسیاری را با خود به خورشید رساند!




کجایی حسین زهرا؟! که بیداد، فریاد می‌زند؟


کجایی حسین فاطمه که سیاهی، گستره‌ی روشنایی را در چنگ کشیده و چراغ معرفت را خاموش کرده؟


کجایی حسین ابن علی، که نوجوانان قاسم پیشه‌ات در گوشه‌های تاریکی، زانو بغل کرده و اشک می‌ریزند؟ در انزوایی سرد در برهوتی از کشاکش دین و بی‌دینی، در برزخی از دنیا و آ ت!


کجایی ای حسین، ای نواده پیغمبر خدا! اینجا، اکنون کربلایی دیگر ب است! و یزیدیانی از جنس ریا  با شولای یا حسین، حسینییان را از لبه شمشیر بی‌عد ی می‌گذرانند و سیلی می‌زنند؟ راه می‌گیرند و دار می‌زنند!


 


کجایی حسین، ای سالار کربلا! که صداها در ‌ها، حبس می‌مانند و زبان‌ها در کام کشیده از ترس بیان حقیقتی روشن، از بیان پی آشکار! از بیان آن چه که چشم‌ها بر آن شاهدند و گواه و زبان قاصر از بیان!


کجایی حسین، ای شش ماهه در بغل! مگر تو نبودی که فریاد زدی اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید! شش ماهه‌های بسیاری اکنون بر سر دست‌ها و بر زیر پاها، آسمانی می‌شوند بی‌آن که غریو ناله‌هایشان، به گوشی رسد و دستی به فریادشان!


 


روزگار بدی است! روزگار ناجوانمردی! روزگار دغل، روزگار مردان نامرد، روزگار غربت قریبانی که در انزوای جمع به دار کشیده‌می‌شوند و به تنهایی رهسپار!


 


صورت دین را بی‌دینی، سیلی زده و رخسار اخلاق به بی‌اخلاقی، زرد گشته! تا نیمه‌های شب صدای یا حسین یا حسین، دیوارها و کوچه‌ها را به لرزه می‌اندازد و صبحگاه قضای دل آسمان را به شیون!


یادمان رفته نیزه‌هایی را که بر یارانت در ظهر عاشورا نشست تا صف عاشقانت در سجده حق، به فرادی نرود!


 


یا حسین، دل آسمان بر ماتمت چنان سهمگین، غمگین است که بر ‌ها چون کوهی سنگین از رنج و درد، می‌نشیند و سوگوارت را در عزایت، به سیل اشک می‌‌کشاند!


دیده‌ام، یارای سیل‌آسای اندوه تو را ندارد! می‌ترسم از این اندوه! از وسعتش! از ناتمامی‌اش! از این که بی این نوا و ماتم،‌چگونه بر صفحه زندگی شادی را دست گیرم و شادمانی را دامن!


یاریم کن که از خاک تشنه کربلای تو، در پناهی دیگر،‌ مأوا نجویم و سر بر زیر سایه‌ای جز سایه عشق تو، فرونیاورم!


 


من صدای چکاچک شمشیرهای دشت کربلا را می‌شنوم! از فرسنگ‌ها زمان می‌شنوم!


من شنیدم که کاخ یزید با آن همه دبدبه و کبکبه، با آن همه طلایی‌های دنیوی، از صدای خون تو در هم لرزید!


من شنیدم که شمر بر روی ‌ات، بارها جان داد و جان داد تا سر از خورشید جدا کند!


یا حسین (ع) دست تمام هستی از رسیدن به تو کوتاه که تو بر بلندای عشق و ایمان، بر بلندای مردانگی و ایثار ایستاده‌ای و هیچ را توان این نیست که این راه را این گونه، خداگونه راهی شود! ساقی شود! علمدار گردد و سیراب نگردد!


 


صدای زینب را شنیدم که ستون‌های بارگاه کفر را درهم ش ت و لبخند تمس ظلم را به اشک نشاند، به سوگ کشاند!


از سلاله‌ی علی(ع) بلندترین نغمه‌های آسمانی برخاست، چرا که فرزندان پاکی، برگزیدگان حق، آیینه‌های خدا، جز این نباشند!


 


یا حسین (ع) گوشواره‌های دخترانت قرن‌هاست که دست به دست از این ظلم به آن ظلم به ارث می‌رسد! اما می‌دانم که روزی مهدی فاطمه بر تمامی این ظلم‌ها، بن‌بست خواهد زد و در زیر رکاب اسب ظلم‌ستیزش، دوباره یزیدیان را بر دار خواهدکرد و سر از تن جدا!


مرا تا آن روز یاری کن،‌ که دستم از دامن قافله سالار اسیران کربلا، زینب کبری، جدا نگردد و چادرش بر سرم،‌خیمه باشد!


می‌ترسم از روزگار رنگ‌رنگی که نیرنگ،‌دستان مرا نیز حنا نزند و نگاهم را ن د!


 


تو را به یا اخا اخای اباالفضل، به لبان تشنه عباس ابن علی، به سوز دل زینب،‌ قسم می‌دهم، یاریم کن که از یارانت باشم و جز طریق زینبی، راهی پیش نگیرم!


 


یا حسین (ع)


راهم بده تا در خیمه‌های آتش گرفته‌ات، دستان ک نت را بگیرم و آتش خیمه‌هایت به دامن،‌خاموش کنم!


اجازه ده تا از فرات برای خیمه‌هایت با مشت، آب بیاورم و همسوی زینبت، اسیران را همراه شوم!


یاریم کن تا چوب بردارم و دندان خنده یزیدیانت را درهم شکنم!


به بازوانم قدرت ده تا طفل دس را بر شانه گیرم و از میان آتش و دود، از میان خون و شمشیر بگذرانم!


 


می‌خواهم سر شمر را زیر سنگ آورم تا گلوی خورشید را به شمشیر نشانه نرود! نمی‌دانست بی‌دین بی‌اخلاق که خورشید از زیر تیغ نمی‌گذرد و شمشیر بر آسمان،‌ اثر نمی‌کند!


یا حسین (ع)


سلام بر تو، سلام تمام هستی بر تو، سلام تمامی آسمان‌ها بر تو، سلام ماه و ستارگان بر تو،‌ سلام عشق بر تو، سلام دین بر تو، سلام مردانگی بر تو، سلام تمامی سلام‌ها بر تو!


سلام بر تو و بر فرزندان تو


سلام بر زینب، بزرگ بانوی مردانگی و صلابت، ایمان و شچاعت، صبر و استقامت! قافله‌ساری که مردان ناجوانمردی را به زانو انداخت و ‌هایشان به کلام نافذش، درید!


سلام بر تو


سلام بر تو


و سلام بر تمامی یاران تو


 


   


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/140/سلام بر حسين (ع)/




کادوی روز معلم کلاس ششم پسرها

درخواست حذف اطلاعات

 


به نام خدا


کادو روز معلم کلاس پسرهام


 


پسرهای کلاس ششم ، نه تنها اولین تجربه من در مقطع ابت بود که اولین تجربه‌ام با دانش‌آموزان پسر بود. جدای از تمام سختی‌ها و مشکلاتش، بسیار بامزه و تازه و نو بود!


حسی نو و جدید و سرشار از انرژی و شادی! حسی زیبا و دوست داشتنی که حتی تا خانه و در خانه نیز با من بود. دلم برایشان تنگ می‌شد حتی وقتی پیششان بودم.


 


اما خاطره این صفحه‌ام برمی‌گردد به عید


عروسی برادرم درست در ایام نوروز بود و خیلی دوست داشتم پسرهای کلاسم را در این شادی و خوشحالی‌ام، شریک کنم.


به همین خاطر بعد از تمام شدن ایام نوروز و برگشت به مدرسه، تصمیم گرفتم یک روز برای پسرهایم ساندویچ ب م و شادی‌ام را با این اندک هدیه بینشان تقسیم نمایم.


و معمولا هم ساندویچ بین پسرها، استقبال خوبی دارد.


خیلی خوشحال شدند و بسیار هم تشکر د.


در این میان، لقمه در گلوی علیرضایم پریده‌بوده و شاهینم برای مثلا کمک به او، مشتی حواله پشت علیرضا می‌کند و این مشت باعث می‌شود تا علیرضا تمام ساندویچ را بالا بیاورد فقط زرنگی کرده‌بود و پلاستیک جلوی دهانش گرفته‌بود.


 


یکی از بچه‌ها هم با خنده و بلند گفت :«خانم علیرضا، ساندویچو، سوپ کرد»


تازه فهمیدم چی شده!


خواستم حال بقیه بچه‌ها بد نشه، زود علیرضا را به بیرون کلاس و به حیاط فرستادم


شاهین که کنار علیرضا می‌نشست و شاهد این اتفاق بود، یک هو بلند شد و با حالی متحول گفت: «خانم حال منم بد شد»


 


سریع شاهینو هم فرستادم بیرون تا بقیه بچه‌ها حالشان بد نشود.


خودمم که آدم بد دلی هستم، خیلی سعی تا جلوی حال بد خودم را بگیرم.


یاد علیرضا و پلاستیک توی دستش که می‌افتادم، دلم به هم می‌خورد اما به خاطر بچه‌ها خیلی سعی بر این حالم غلبه کنم.


 


بعد از مدتی که این دو هوا خورده‌بودند به کلاس برگشتند. سعی نگذارم سر این قضیه تا آ تمام شدن خوردن بچه‌ها، حرفی به وسط بیاید.


خدا را شکر به خیر گذشت و جز علیرضا که حالش به هم خورده‌بود بقیه بد احوال نشدند.


 


این قضیه گذشت و گذشت تا نزدیک هفته معلم رسیدیم.


مادر حسینم کلاس بود. بهشون تآکید کرده‌بودم که برای روز معلم اصلا از مادرها و بچه‌ها پولی جمع نکنند و خانواده‌ها را به این خاطر در فشار و اذیت قرار ندهند.


اما حسینم تک‌روی می‌کرد و با این که گفته‌بودم از بچه‌ها پول نگیرد اما متوجه شدم، به حرف نمی‌کند و یواشکی در حال جمع پول است.


 


زنگ تفریح خورد و بچه‌ها یکی یکی از کلاس خارج شدند. من و چند نفر از بچه‌ها، آ ین‌ها بودیم که خارج می‌شدیم. در همین بین، مبین تپولم جلو آمد و ده‌هزار تومن را به سمت من آورد که :«خانم بگیرید»


با تعجب پرسیدم این پول چیه؟


گفت:« خانم برای شماست دیگه برای روز معلم»


حسین هم اتفاقا بود.


تا مبین این را گفت با ناراحتی به حسین رو و گفتم:« مگه نگفته‌بودم پول جمع نکنید؟! چرا گوش نمی‌دی حسین؟!»


 


حسین هم با ناراحتی رو به مبین کرد و گفت :«بریم پایین ح و می‌گیرم»


من دیگه بی‌خیال شدم و به دفتر رفتم.


زنگ که خورد و به کلاس برگشتم، دم در کلاس، کولاک بود.


 


مبین صورتش پر اشک بود و لباس‌ّهاش خاکی و محکم به دیوار هم چسبیده‌بود!


گفتم چی شده؟ چرا گریه کردی؟


گفت خانم حسین و بچه‌ها چون به شما گفتیم ما رو زدند.


 


این زدن مثل این که شدید بوده و به شدن شلوار مبین هم کشانده‌شده‌بود.


با ناراحتی وارد کلاس شدم


بچه‌ها که نشستند گفتم:« شما جای پسرهای منو دارید و من شماها رو به اندازه پسرهای خودم اگر بیشتر نه، کمتر هم دوست ندارم و قدر و ارزش شما برای من خیلی بیشتر از این‌هاست. من دوست ندارم شماها به خاطر من به جان هم بیفتید و همو بزنید و یا برای من هدیه‌ای ب ید»


شایانم که بیشتر به شازده کوچولو شباهت داشت گفت:« خانم! شما برای ما خیلی هدیه یدید ما هم دوست داریم برای شما چیزی ب یم»


 


گفتم من جای مادرتونو دارم. مادرها همیشه برای پسرهاشون هدیه می‌ ند. قرار نیست شما جبران کنید. بعدش هم شما جبران کردید همین که بهترین خاطرات و روزهامو با شما دارم برای من بهترین هدیه است»


شایان گفت:« پس خانم ما هم هدیه‌های شما رو پس میاریم»


بچه‌ها هم با او هم صدا شدند و از هر گوشه‌ای ی چیزی می‌گفت که راست می‌گه خانم، پس ما هم هدیه‌های شما رو پس میاریم


که ناگهان سامان  بی‌غرض و خیلی ساده و مهربان گفت:« خانم اگه هدیه ما رو قبول نکنید ماهم ساندویچتونو میاریم بالاا!»


این حرف را جدی و با ناراحتی زد.


منتظر بودم با گفتن این حرفش کلاس روی هوا برود ولی این طور نشد و بچه‌ها هم خیلی صاف و ساده پی حرفش را گرفتند و گفتند آره خانم یعنی چی؟.


 


اگه این طوره ما هم هدیه روز مردمونو پس میاریم!


 


وای تا سامان گفت بالا میاریم من یاد علیرضا افتادم.


خنده‌ام گرفته‌بود ولی سعی به رو نیاورم.


قیافه سامان که یادم می‌افتاد آن قدر جدی و قاطع می‌خواست ساندویچ‌ها را برگرداند برایم خنده‌دار بود.


 


با تمام تلاشم بازم بچه‌ها کار خودشان را د و روز معلم به همراه هدیه من برای کل کلاس بستنی قیفی یدند و با خوشحالی بهترین روز را گذر م.




هر کجا هستند، سلامت و سربلند باشند و بهترین روزها و لحظه‌ّها، بهترین شادی‌ها و خنده‌ها بر آن‌ها گذر کند!


امیدوارم تمام بچه‌های این سرزمین در سلامتی و شادی، زندگی کنند و بهترین روزها را برای خود رقم بزنند!


 


 


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/141/کادوي روز معلم کلاس ششم پسرها/




داستان شب یلدای یلدا

درخواست حذف اطلاعات



به نام خدا




شب یلدای یلدا




خیابان‌ها شلوغ بود. کوچه‌ها و مغازه‌ها، شلوغتر! ملت مثل مور و ملخ درهم می‌لولیدند و می‌رفتند و می‌آمدند!


شب یلدا بود و تاریک. سرد و خشک. برف و بارانی نبود، اما تا دلت می‌خواست سرد بود و سرد! با این حال مردم خوشحال و خندان با جیب‌های پر و بغل‌های انباشته از ید در خیابان و کوچه‌ها، سر از این مغازه به آن مغازه می‌بردند تا سفره هفتاد رنگ چله‌شبشان را رنگین‌تر کنند.




کلاه‌ها را به سر کشیده بودند و شال‌گردن‌ها را به دور گردن و شیک‌ترین لباس را پوشیده و خوش‌بوترین عطرشان را به تن زده‌بودند.


صدای خنده و شادی‌شان، صدای جیرینگ‌جیرینگ ید‌هایشان، سرما را می‌لرزاند!


سر ذرت‌فروش و سیب‌زمینی فروش و ساندویچی‌ها و شیرینی‌فروشی‌ها، شلوغ بود.


انگار مردم به کارنوال آمده‌بودند. ن رنگارنگ و دختران شاد و سرمستی که صدای قهقهه بلندشان، نگاه‌ها را برمی‌گرداند تا در شادی بلند آن‌ها، همراه شوند.


مغازه‌ دار‌ها روز خوشی‌شان بود. چرا که مردم بی‌هیچ نیازی و سرخوش از سیری، سرخوش از دارایی و شادی، بی‌دلیل و بی‌هدف، می‌ یدند و می‌بردند! گران‌می‌ یدند و گران عشوه می‌فروختند!




در مجتمع بزرگ تجاری، مردم همهمه و شلوغ کرده‌بودند. جای سوزن انداختن نبود. گویی قحطی آمده‌بود و مردم برای ذخیره‌‌سازی و احتکار، هجوم آورده‌بودند.


مغازه‌ها رنگارنگ و قشنگ. بر سر هر کالایی، چراغی روشن و بانویی روشن‌تر از چراغ به هفت قلم آرایش، در پشت پیشخوان!




گویی مردم مسابقه گذاشته‌بودند که کی از دیگری بیشتر خواهد ید و بهتر!


چنان گرم بازار و ید بودند که سرما را ذره‌ای، حس نمی‌ د!




در این میانه، یلدا دست خواهر پنج ساله‌اش را گرفته‌بود و بسته‌های فالش را به سمت مردم دراز می‌کرد تا از او ب ند.


یلدا، سرما را خوب حس می‌کرد! بوی خوشی که از شیرینی‌فروشی‌ها بیرون می‌آمد را هم به خوبی حس می‌کرد!


از زیر نگاه ده ساله‌اش، ک ن پ و پوشیده‌ و شیک، به سرعت می‌گذشتند. به خوبی می‌دید که دستانشان در دستان گرم پدر و مادرشان است و به هر سویی که انگشت دراز می‌کنند، سریع آرزوی انگشتانشان برآورده می‌شد و دستانشان پر می‌شد از هر آن‌چه که می‌خواستند!




پری کوچولو گفت:«یلدا، سردمه!»


-ببین پری دستهاتو به هم بمال گرمتر میشی.تازه خیابون از خونه ما گرمتره این‌قد غرغر نکن!


بیا بریم جلوی آشپزخونه این شیرینی پزیه بشین از توی پنجره‌اش باد گرم میاد.




-نمیشه بریم تو اون مجتمعه؟


-نه .رامون نمی‌دن. دیدی که اون شب نگهبانش بیرونمون کرد.


-آخه اونجا گرمه یلدا


-همین که گفتم. اون مرتیکه نمی‌ذاره بریم تو می‌خوای بزنه ما رو؟ ما برای مغازه‌های شیک اونجا، قشنگ نیستیم!




همین جا جلوی این مغازه بشین تا من یه دوری بزنم و بیام.


-تو هم پیشم بشین


-پری! تو اگه تنها بشینی مردم دلشون بیشتر می‌سوزه و فال بیشتری می‌ ند اما اگه من بشینم محلمون نمی‌دند و میرن




-زود بیای یلدا من سردمه


یلدا، پری را روی کارتونی جلوی شیرینی فروشی نشاند. تا خواست برود، صاحب مغازه بیرون آمد و با عصبانیت فریاد زد:«بلندشید ازاینجا ببینم برو یه جای دیگه بشین! پاشو ببینم، زود باش»




یلدا سریع و با ترس و لرز، دست پری را گرفت و به جلو دوید.




پری کوچولو گفت:«چرا نذاشت بشینم؟ مگه چی کار کردیم؟»


یلدا که حس ناراحت شده‌بود گفت:«شاید می‌ترسه شیرینی‌هاش بوی فقیری ما رو بگیره!


پری، اگه ما این فال‌ها رو نفروشیم نمی‌تونیم بریم خونه. می‌فهمی؟»




-اگه نفروشیم بابا، بازم ما رو میزنه؟ تو که دلت نمی‌خواد کتک بخوری؟ ها؟


یلدا بسته فالش را جلوی مردم می‌گرفت و ماس می‌کرد که ب ند.




مردم که محو تماشای مغازه‌ها و یدشان بودند هر یک به صورتی از کنارشان می‌گذشتند.


یکی گفت:«نمی‌خوام»




دیگری رو به دوستش کرد و با خنده گفت:«ما فالمون خونده‌است نیاز به فال نداریم»


آن یکی، با دست و سرش گفت:«برو نمی‌خوام»




زنی نگاهی پر اندوه به دو دختر انداخت و گفت:«آخی طفلکا!» و گذشت و رفت.




مردی دستش را در جیبش کرد و هزاری درآورد و در کف دست پری گذاشت.


یلدا بسته فال را جلویش گرفت.


مرد گفت نمی‌خوام.




دختری جوان در حالی که دست ش را محکم در دست گرفته‌بود به جلوی آن‌ها رسید.


دختر گفت :«بیا یه فال برداریم ببینیم چی برامون درمیاد»




پسر دستش رو کشید و گفت:«فال تو منم! فال می‌خوای چی‌کار؟ ذهنتو با این افات‌‌ها، اب نکن»




و بلند با هم خندیدند و رفتند.




تا بالای خیابان را رفتند و برگشتند. مردم چنان غرق خودشان بودند که انگار پری و یلدا را اصلا نمی‌دیدند.


پری کوچولو گفت:«نمیشه یه جا بشینیم خسته شدم؟


---بشینی بیشتر سردت می‌شه




-فقط یه کم


-باشه بیا رو پله جلوی اون عابر بانکه بشینیم شاید یکی ازمون فال ید.


-میشه برام یه کیک ب ی؟


-پری، ما هنوز چیزی نفروختیم یه کم واستا شاید یکی دلش سوخت


اما انگار مردم دلشان هم نمی‌سوخت! اصلا آن‌ها را نمی‌دیدند!! چنان سر در لاک خود فرو برده‌بودند که جز خودشان هیچ چیزی را نه می‌دیدند نه می‌شنیدند!




زنی با دوستش از کنار آن‌ها رد شد.


زن به دوستش گفت:«اینا رو ببین تو رو خدا!»


دوستش گفت:«آره بیچاره‌ّها»


- اصلا دلت نسوزه، اینا یه باندند میارندشون و تمام خیابون خالی‌شون می‌کنند و سر ساعت مشخص میان میبرنشون. هر چی هم پول جمع د ازشون می‌گیرند.»


دوست زن گفت:«همه‌شون هم این طور نیستند یه روز توی پارک یه پسر بچه ماس می‌کرد ازش آدامس ب یم. طفلک پیراهنشو بالا داد تمام تنش کبود بود. گفت: اگه نتونیم چیزی بفروشیم ما رو می‌زنند»


زن که حواسش به مغازه‌ها بود با خوشحالی از دیدن چیزی که دنبالش بود گفت: پیداش اون مغازه بود بدو...


 


و گذاشتند و رفتند


این حرف ها رو یلدا، بارها و بارها از مردم شنیده‌بود. دلش می‌خواست فریاد بکشد و بگوید که خوب که چی؟ گیرم حتی ب هستیم، آیا ما گرسنه و تشنه نمی‌شیم؟ لباس و جای خواب نمی‌خوایم؟




زنی با شوهرش گذشت. زن گفت:«واستا یه فال ازشون ب م»


مرد دست زن را کشید و گفت:«دلت برا اینا نسوزه، چند وقت پیش یکی از همین گداها رو گرفته‌بودند، میلیاردی پول داشته، چند تا خونه و مغازه داشته و فقط از راه گ اینا رو جمع کرده‌بوده، بیا زن، گداپروری نکن!»






مردی با جعبه شیرینی از کنارشان گذشت. برگشت و نگاهی به دو خواهر انداخت. در جعبه شیرینی را باز کرد و به هر کدامشان یک شیرینی داد.




خنده‌ای پر از شادی بر روی لب‌های پری نشست. با همان زبان بچگانه وگداوارش گفت:«دست شما درد نکنه»




و در چشم برهم زدنی، شیرینی را خورد.


یلدا نگاهی به شیرینی انداخت و نگاهی به پری. شیرینی را به سمت پری دراز کرد و گفت:«اینم بخور»


-خودت نمی‌خوای؟


-نه تو بخور


پاشو راه بریم، پاهام داره سوزنی، سوزنی میشه




پدرها، بچه‌هایشان را بغل گرفته‌بودند و عده‌ای دست فرزندانشان را به مهربانی در دست گرفته‌بودند.




یلدا از وقتی یادش می‌آمد، پدر مهربانی ندیده‌بود. پدرش همیشه خمار بود. همیشه عصبانی! همیشه بداخلاق!


هنوز جای لگد ب پدرش درد می‌کرد.




از وقتی برادر بزرگش را گرفته‌بودند، این یلدا و پری بودند که باید نان خانه را درمی‌آوردند. را به جرم ی و مواد فروشی گرفته‌بودند.


هم سیزده سال بیشتر نداشت. هر شب بابا، در کیفش مواد می‌گذاشت تا به در مغازه‌ها و خانه‌ها ببرد و این بار که گرفته‌بودنش دیگر آزادش نکرده‌بودند.




یلدا شنیده‌بود که را به کانون اصلاح و تربیت نوجوانان برده‌اند.




دو سالی هم می‌شد که مادرشان را از دست داد‌ه‌بودند. مادرش خودش را سوزانده‌بود.


از در و همسایه شنیده‌بود که از دست پدرش، مادرش خودش را سوزانده!




پدرش، مادر را مجبور به کار ناشایست کرده‌بود و مادرش نتوانسته‌بود این رنج را به تن ب د و خود را از شر زندگی شوم و زشت پدرش خلاص کرده‌بود.




مردم کم‌کم داشتند به خانه‌هایشان برمی‌گشتند.


اما فال‌های یلدا، روی دستان کوچک و سیاه و کثیفش، مانده‌بود.




زنی با چند نفر از دوستانش جلوی در مجتمع ایستاده‌بود.




یلدا پری را روی پله‌ای جلوی یک مغازه که درش بسته‌بود نشاند و خودش بین مردم شروع کرد به فال فروختن.




زن با دوستانش، گرم حرف زدن بود و تند تند و با هیجان، چیزی را برای هم تعریف می‌ د.




کیف پول قرمزی که روی زمین کنار پای زن افتاده بود، نظر یلدا را جلب‌کرد!






نگاهی به دور و بر انداخت. زن‌ها حس سرگرم حرف زدن بودند و حواسشان به کیف نبود.


یلدا آرام به سمت زن آمد.


نگاهی به زن‌ها انداخت.


اصلا حواسشان نبود.


دوباره دور و برش را نگاهی کرد. هیچ حواسش نبود.


خم شد و کیف را برداشت.


هنوز کمرش صاف نشده‌بود و از روی زمین بلند نشده‌بود که زن کناری به شانه زن زد و گفت:«کیفتو برداشت»




یلدا سرش را بلند کرد و کیف را به سمت زن گرفت.


اما قبل از آن که دهانش را بازکند، زن، محکم مچ لاغر و نحیف یلدا را گرفت و در حالی که یلدا را به تکان تکان انداخته‌بود بلند فریاد زد:« ی می‌کنی؟ احمق بیشعور؟»




زن سعی می‌کرد با سر و صداهایش، مردم را به دور خود و یلدا جمع کند.


یلدا که صورتش پر از اشک شده‌بود، با ترس و هق‌هق گفت:«نه به خدا! من نمی‌خواستم ب مش»




زن در حالی که مچ یلدا را محکمتر می‌گرفت گفت:«غلط کردی! خدا رو هم قسم می‌خوری! پس این تو دست تو چی کار می‌کنه؟ های بیشرف»




یلدا با گریه و زاری گفت:« نه خانم به خدا! به جون مادرم نه!»


زن نگذاشت یلدا ادامه بدهد و گفت:«زنگ بزنید 110 بیاد. چرا اینا رو جمع نمی‌کنند؟ آدم امنیت نداره! شهر پر شده از این گداهای »




یلدا حس ترسیده‌بود. بدنش نه از سرما که از ترس، مثل بید می‌لرزید!


مردم دور زن جمع شده‌بودند یکی می‌گفت:«بچه‌است ولش کن»




اون یکی می‌گفت:«پدر مادرم ندارند اینا! چه توقعی دارید»




خانمی گفت:«ولش کن خانم بچه است! ولش کن»


زن با عصبانیت گفت:«یعنی چی بچه‌است؟ به اینا آموزش ی میدند! همین دلسوزی‌های الکی رو کردین که اینا راست راست دست تو جیب آدم می‌کنند و جیبتو خالی می‌کنند!»




چنان زن دست یلدا را محکم گرفته‌بود که به هیچ وجه نمی توانست از دستش فرار کند.




با این حال، بیشتر از خودش، نگران پری بود.


هر چه با چشم‌های اشکبارش نگاه می‌کرد، پری کوچولو را نمی‌دید.




ناگهان صدای وحشتناکی بلند شد. مردم به سمت خیابان دویدند.


دو ماشین محکم به هم زدند و دو راننده عصبانی و ناراحت، از ماشین پیاده‌ شدند.


راننده پژو، در حالی که قفل ماشین را به دست گرفته‌بود به سمت پراید آمد تا به کاپوت بزند که مردم زودتر جنبیدند و قفل را از دستش گرفتند.


دوست زن با تعجب نگاهی به راننده کرد و گفت:«شهلا! این قاسم آقا نیست؟»


زن که مچ یلدا محکم در دستانش بود، نگاهش را به خیابان تیز کرد و گفت:«چرا خودشه! ای داد بیداد»


و فراموش کرد دست یلدا را گرفته و سریع به خیابان دوید.




یلدا که انگار از غیب برایش کمک رسیده‌بود، سریع خود را از میان مردم بیرون کشید و به سمت پله مغازه رفت تا پری را پیدا کند.


اما .... اما پری کوچولو روی پله نبود!!!


با نگرانی به جستجو در دور و بر پرداخت. .. اما نبود...


به سمت مجتمع آمد تا وارد مجتمع شد، سریع نگهبان به سمتش آمد و گفت:«کجا؟کجا؟ برو بیرون ببینم»


-آقا تو رو خدا بذار برم تو. خواهرم گم شده!


-گفتم برو بیرون بچه و اخم‌هاشو بیشتر در هم کشید و صداشو بلندتر کرد وگفت:«گفتم‌، برو بیرون زود باش ببینم»




خیابان را به سمت بالا و پایین دوید.


اما هر چه می‌دوید، پری را نمی‌دید.


مردم به خانه‌هایشان رفته‌بودند و سر میز شب یلدایشان، کنار بخاری‌ها و شومینه ‌هایشان، در کنار دوستان و خانواده‌شان، گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند. انواع و اقسام غذاها را سرو می‌ د و اجیل و شکلات و شیرینی به هم تعارف می‌ د. صدای خنده‌ها و شوخی‌هایشان توی کوچه شنیده‌می‌شد.




اما این وسط، یلدا، به هر کوچه و خیابانی سرک می‌کشید تا پری کوچولویش را پیدا کند.


خسته‌ شده‌بود... یعنی پری کوچولو کجا بود؟


روی پله‌ای نشست. اشک‌هایش به پهنای صورتش جاری بود...




در همین موقع مرد جوانی بالای سر یلدا رسید.


پرسید:«چیه دختر چرا گریه می‌کنی؟»


یلدا سرش را بلند کرد.


یک آن ترسی عجیب او را گرفت. این نگاه ها را قبلا هم تجربه کرده‌بود! این نگاه‌ها را خوب می‌شناخت!




مرد جوان دور و برش را نگاهی کرد و گفت:«جایی نداری؟ خونتون کجاست؟ گم شدی؟»




یلدا با ترس نگاهی به مرد انداخت. در چشم بر هم زدنی خودش را از چنگ مرد نجات داد و دوید...


دوید و دوید


حتی می‌ترسید برگردد و نگاه کند


فقط می‌دوید.... می‌ترسید حتی فریاد بکشید... هیچ آشنایی نداشت که صدایش را بشناسد و به کمکش بشتابد


فقط باید می‌دوید...!














منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/143/داستان شب يلداي يلدا/




می خواهی چه کاره شوی یونس؟

درخواست حذف اطلاعات



می خواهی چه کاره شوی یونس؟


 




از سر کلاس ادبیات و شعر و شاعری با دخترهام به پای کلاس ابت پسرها ناخواسته و نسنجیده، کشانده شدم.


با این که خیلی مقاومت تا نیایم اما نشد. با این جهت بازهم ناراضی نیستم چون جذ ت خاص خودش را دارد به خصوص این که تجربه‌ای نو و تازه است.


سر کلاس اجتماعی سوم بودم.


درس مشاغل. شغل‌ها را می‌گفتیم و تولید و خدمت را بررسی می‌کردیم.


 از پسرهایم خواستم تا هر کدام شغلی را که دوست دارند بگویند و علتش را نیز بیان کنند.


پسرهای سوم برای خودشان دنیایی از شیطنت و شلوغی بودند به خصوص این منطقه و ناحیه از شهر تهران.


دست‌هایشان تا سقف کلاس برافراشته‌شده‌بود تا بگویند چه شغلی را دوست دارند.


بعضی‌ها همراه دستشان از سرجایشان برخاسته‌بودند و بعضی حتی تا وسط کلاس نیز خیز برداشته‌بودند تا شغلشان را بگویند. همهمه‌ای به راه افتاده بود.


از آن‌ها خواستم تا سرجایشان بنشینند و به آرامی دستشان را بلند کنند و نوبت به دوستانشان بدهند.


اما به کی می‌گفتم!


علاقه‌ای که برای گفتن شغلشان داشتند مانع آن بود که صدای خواهش مرا بشنوند.


حسین گفت:«می‌خوام پلیس بشم تا ها رو بگیرم و نذارم آدم بدا کار بد ند»




محمدرضا گفت:«می‌خوام بشم تا مادرجونمو خوب کنم»


علی گفت:«می‌خوام خلبان بشم از این کشور به اون کشور برم و تو هوا رو ببینم»




هر کی یک چیزی می‌گفت و باز هم دستش بلند بود تا چیز دیگری بگوید


دست و هیکل یونس نیز بلند بود.


یونس تقریبا از تمام بچه‌های کلاسم هیکل و قدش بلندتر بود. سبزه و قلچماق و زورگو!


زنگ تفریحی نبود که پایین برود و به خاطر آزار و اذیت بچه‌ها نگهش ندارند. بی‌ برو برگرد هر زنگ تفریح که تمام می‌شد باید کنار دیوار می‌ایستاد و بعد همه بچه‌ها به کلاس می‌آمد!


با این که بسیار شیطون وبازیگوش بود و سر کلاس حضور شنوا و آرامی نداشت اما با همان بریده شنیده‌ها و گوشه گوشه دیده‌ها، خوب درس را می‌فهمید و نمره‌هایش خوب بود.


اصلا دوست نداشتم ذره‌ای دعوایش کنم یا بیرونش کنم. ..


دوساله بوده که مادرش او را گذاشته و رفته، شاید هم بیرونش د و رفته به هر حال فرقی نمی‌کرد او بدون مادر بزرگ شده‌بود.


در کنار پدر و پدربزرگ و مادربزرگ.


حرف‌های عجیب و غریبی می‌زد مثلا:


به بچه‌ها گفته‌بود که دارد و با موتور او را ازین ور به آن ور می‌برد!


یا می‌رود در میدانی از شهر که دور به خانه‌شان با قدرت کشتی بگیرد و کتکش بزند!




معلم پارسالش حس از دستش کلافه بود و هر بار که مرا می‌دید می‌پرسید، یونس چطوره؟


من از یونس شیطون‌تر هم توی کلاسم داشتم. برای همین حرکات و رفتار یونس خیلی ناراحتم نمی‌کرد به خصوص این که می‌دانستم سر و سامان خانوادگی خوبی ندارد.


به او می‌گفتم:«یونس پولدار»


روزی لااقل هفت هشت تومان یا بیشتر مدرسه می‌آورد و می‌خورد. اولین نفری هم بود که هر ماه شارژ کلاس را می‌آورد.


دوستش داشتم. با این که قلدر و لات منش بود اما دلم نمی‌خواست از جانب من ناراحت شود.


درسش خوب بود اما خیلی کند می‌نوشت همیشه عقب می‌ماند. گاهی چون خیلی مشغول شیطنت بود عقب می‌ماند.


فهمیده‌بود هوایش را دارم برای همین تا به یک شکل ریاضی می‌رسیدیم که کمی کشیدنش سخت بود سریع می‌گفت:«خانم من نمی‌تونم بکشم» تا من برایش بکشم.


من هم دریغ نمی‌ .


دلم می‌خواست به هر صورتی به او نزدیک شوم تا شاید بتوانم کمی به این بچه باهوش زرنگ قلدر کمک کنم.




یادم نمی‌رود یک روز تمرین‌های پای تخته را چند نفری پشت گوش انداختند و ننوشتند. من هم بعد زنگ نگهشان داشتم تا بنویسند.


یونس هم یکی از این بچه‌ها بود.


خواستم تا بنشیند و بنویسد.


برایش خیلی سخت بود که بعد زنگ بنشیند و تمرین‌هایش را بنویسد. هر کاری کرد تا از دست من فرار کند و در به رود اما مجال به او ندادم.


رو به من کرد و گفت:«نمی‌ذارید برم؟»


گفتم نه تو هم مثل بچه‌های دیگه باید بشینی و بنویسی بعد بری.


پوزخندی به من زد و گفت خانم الان از پنجره میریم


یک پنجره کلاس رو به حیاط بود و یک پنجره رو به راهرو.




هنوز آمدم نگاهش کنم که کیفش را پرت کرد به راهرو و مثل قرقی از توی کلاس به راهرو پرید.


دنبالش نرفتم فایده نداشت.


به هر بهانه‌ای سر کلاس تلاش می‌ تا هر از گاهی با نصیحتی کوچک یا داستانی کوتاه، بعضی از رفتارهای اجتماعی و اخلاقی را به بچه‌ها بیاموزم اما یونس با خنده خنده و مس ه‌ بازی، تمام کاسه کوزه‌هایم را به هم می‌ریخت.


زنگ تفریح خورد‌ و بچه‌ها بالا آمدند.


چند نفری با ناراحتی پیشم آمدند که خانم یونس سر صف این کرده و آن کرده! مشت به من زده و لگد به او!




منم مثلا آمدم یونس را به راه راست هدایت کنم، گفتم:«یونس دست بالای دست بسیاره ، تو اگه زورت ازینا بیشتره یکی هم پیداش میشه زورش از تو بیشتر و تو رو میزنه، چرا بچه‌ها رو میزنی و اذیت می‌کنی؟»


مثل همیشه که موقع جواب دادن از نگاه به من تفره می‌رفت، صورت تپولشو بالا گرفت و با خنده‌ای مس ه گفت:«نه خانم هیش‌کی حریف ما نیست یه روزه یه پسره کلاس هشتمی رو تو کوچه زدیمو و دنبالش کردیم»


رها بود. زنگ خانه که می‌خورد توی کوچه رها بود. قلاب می‌گرفت تا بچه‌های دیگه از دیوار مردم بالا بروند و توی خانه مردم سرک بکشند.


ترقه می‌ ید و ساعت آ بچه‌ها را صدا می‌زد تا با هم به کوچه بروند و ترقه جلوی پای مردم بیندازند.


بارها او را تنهایی صدا کرده‌بودمو با او صحبت که یونس رفتی پایین‌، آروم باش. اذیت نکن و به موقع سر کلاس بیا


اما دریغا که حتی یک‌بار گوش کرده‌باشد!




اگر بچه‌های کلاس از دستش شاکی نبودند در کلاس را بچه‌های کلاس‌های دیگر می‌زدند که اجازه این پسر بزرگه کلاستون ما رو اذیت کرده!


و من هر بار او را نجات می‌دادم تا پایین نرود و ....


ناظم چند باری دنبالش فرستاده‌بود و تا جایی که می‌توانستم فراری‌اش می‌دادم... فایده‌ای نداشت می‌رفت پایین و کتکی می‌خورد و جسورتر برمی‌گشت بالا.




دعوا و توهین و کتک، برایش عادی بود! اصلا برایش مهم نبود اما برای من عادی نبود و مهم بود


یک روز که چیز بسیار جالب‌تری شنیدم!


دروغ نمی‌گفت


با این که زورش زیاد بود و کله نترسی داشت، اما ساده و بی‌شیله پیله بود




دوست جلوییش پیشم آمد و گفت:«اجازه خانم، یونس می‌گه باشگاه که میره با دوستاش می‌خورند»


یونس ته کلاس حواسش بود که پرهام چه می‌گوید


با همان خنده همیشگی گفت:«خانم دروغ میگه فقط یه قطره خوردیم. مربی‌مون نیومده‌بود پسرا آورده‌بودند ما هم یه ذره خوردیم!»




سریع حرفش را جمع و جور و با قیافه‌ای که انگار من نشنیده‌ام برگشتم به پرسش از بچه‌ها.




واقعا نمی‌دانستم با یونس چه کنم؟


مهم‌ترین رکن تربیتی هر ی، خانواده اوست و یونس از این جهت بسیار در محرومیت بود. هر چقدر پول می‌خواست به او می‌دادند اما ی هوای رفتار و کردارش را نداشت و مراقبش نبود!


از بچه‌ها شنیدم که سیگار هم می‌کشد.


و تا شنید بچه‌ها این را گفتند، گفت:«نه خانم بابابزرگمون بهمون پول داد براش سیگار ب یم»


نمی‌دانم درست حس می‌ یا نه، اما احساس می‌ ، یونس شرارت و بدی را خیلی دوست دارد و اصلا حرف درست و راست در گوشش نمی‌رود.


با این که سن و سالی نداشت، اما حرف گوش نمی‌داد و هر چه می‌گفتی، همان کار خودش را می‌کرد.




و حالا سر کلاس اجتماعی دستانش بلند بود تا بگوید چه شغلی را دوست دارد.


خیلی دلم می‌خواست بدانم که یونس دوست دارد چه کاره شود!


 


با اشتیاق پرسیدم، یونس تو می‌خوای چه کاره بشی؟


‌اش را سپر کرد و ایستاد و گفت:


                                   «اجازه خانم، رزمنده»




خوب می‌دانستم که رزمنده یونس، یک رزمنده شجاع و مردانه نیست برای همین پرسیدم چرا رزمنده؟


دست‌هاشو به ح تفنگ گرفت و رو به بچه‌ها، گارد ایستاد و در حالی که صدای شلیک را درمی‌آورد


 گفت:«برای این که آدم‌ها رو بکشم»


و به سمت دوستانش با تفنگ خیالی‌اش، شلیک کرد!












منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/144/مي خواهي چه کاره شوي يونس؟/




ازین جریمه تا آن جریمه

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


ازین جریمه تا آن جریمه


عزیزی تعریف می کرد در زمان شاه به خاطر مسایل ، بازداشتم د. وقتی آزاد شدم به سر کلاس تاریخ فرستادنم و کتاب تاریخی به من دادند که با تعریف و تمجید از خاندان شاهی همراه بود.


منم برای این که از قید این درس خلاص شوم سر کلاس شروع برای بچه‌ها قصه گفتن و شعر خواندن.


دانش‌آموزان محو داستان و شعر شده‌بودند و چشم از دهان و کلام من برنمی‌داشتند.


عمدا در این سکوت و بهت دانش‌آموزان، کتاب تاریخ را به زمین انداختم.


دانش‌آموزان که آن همه گوش و مدهوش بودند با افتادن کتاب تاریخ به زمین، نگاهشان از من برداشته شد و با کتاب به زمین سقوط کرد.


ازین فرصت طلایی استفاده و بلند شدم و با چهره‌ای ناراحت رو به آن‌ها و گفتم: چقدر حواستان پرت است! اصلا گوش به من نبودید! منتظر این لحظه بودید تا از درس و کلاس خارج شوید!


این رفتار شما یک جریمه خوب می‌خواهد!


و مجبورشان تا از روی همان درس تاریخی که تعریف و تمجید خاندان شاهی بود چند بار بنویسند!


و این چنین با این جریمه، کاری تا دانش‌آموزان خاطره بدی از آن درس به خاطر بسپرند و هرگز از آن به خوبی یاد نکنند


و همان‌طور هم شد!!


بچه‌ها با بیزاری و نفرت از آن درس تاریخ یاد می‌ د و بعضی‌ها آهسته و زیر لب به شاه می‌دادند!


این خاطره این عزیز منو به یاد خاطره‌ای از همین دست انداخت


همکار دینی و عربی داشتیم که خیلی جدی و سخت‌گیر در درسش بود.


آن سال نمی‌دانم چرا بچه‌های سوممان با این دبیر درافتاده‌بودند. اصلا نه او از آن‌ها و نه آن‌ها از او خوششان نمی‌آمد.


به خاطر بی‌ادبی و جسارت بچه‌ها با آن‌ها به کل‌کل می‌افتاد و چون او معلم کلاس بود بنابراین زور هم با او بود و پیروز صحنه!


یکریز و مدام هم به این دانش‌اموزان خاطی و بی‌انضباط جریمه می‌داد. آن هم از درس دینی و آن هم زیاد. از روی سه درس سه بار!


بچه‌ها دفتر پر می‌ د و می‌آوردند!


یک‌بار سر کلاسم متوجه شدم که عروسک سیاه زشتی که به جادوگران شبیه بود دردست دارند.


پرسیدم این چیه؟ برای چه درسی به کلاس آوردین؟


یکی از بچه‌ها بی‌پروا و با ناراحتی گفت: این جادوگره خانم ...... است


یادم نمی‌رود، دبیر دینی‌مان هر وقت از کلاس سوممان به دفتر می‌آمد می‌گفت: ستون فقراتم درد می‌کند!


و نمی‌دانست که چقدر ستون فقرات بچه‌ها نیز از دست او و درسش و جریمه‌هایش درد می‌کند!


 


جریمه‌ها با دانش آموزان همان کاری را کرد که در کلاس تاریخ آن عزیز کرد فقط نتیجه این جریمه کجا و آن جریمه کجا!


 




منبع : http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/145/ازين جريمه تا آن جريمه/