بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

سایه های بیداری

آخرین پست های وبلاگ سایه های بیداری به صورت خودکار از بلاگ سایه های بیداری دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



نگاه دلبری

درخواست حذف اطلاعات


سرای آرزوی من ار چه ندید نیلوفری

یه یاس خویشم آرزو کنم ، نگاه دلبری

پنجشنبه 12 اسفند 95





منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/08/02/من-نمی-خندم-اگر-بادکنک-می-ترکد




نذر نگاه

درخواست حذف اطلاعات


صدای کوبۀ در بود
هراسان از خواب بیدار شدم
.
خواب میدیدم
خواب دخترکی با چشمهای ....
دخترک میرفت و هی بر میگشت
و از نیمرخ مرا می نگریست
گویا فهمید که من
محو تماشای چشمهایش شدم
سر پیچ کوچه که رسید
مکثی کرد و با اشاره انگشت
مرا به خود فرا خواند و
همزمان چشمکی زد و
بعد
از خم کوچه پیچید و رفت
دویدم بهش برسم
که .......
کوبه در دوباره به صدا در آمد
با عجله بلند شدم و
خودم را پشت در رساندم
در را که باز
همان دخترک توی خواب بود
با کاسه ای توی دستش
کاسه را به طرفم گرفت و گفت
:
برای شماست
نگاه
یک کاسه پر از یاس
سالهاست که من
از ی نذری قبول نمیکنم
نذر نگاه دخترک
قبول شد
نزد خدای عشق




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/08/02/نذر-نگاه




پریسا

درخواست حذف اطلاعات



بر گرفته از رمانی که برگ برگ ناتمامش
تمنای جان میکند
از کلک وامانده در میان حیرت سر انگشتان وامانده ام ............
تقدیم به پروانه ای که با خنده ی شمع عمرش ،
خا تر بالهای رنگین خویش
بر زخمهای سنگین پدر سائید و در سایه شد .........
به پریسا ................ ه بر پرنیان خیال مادر ...........

مقابل بیمارستان شریعتی
ازدحام مردم و ماشین ، همیشگی است .
تعطیلی ندارد .
بین ازدحام ماشین ها گیر کرده ام .
گام به گام پیش میرویم .
این بیمارستان را دوست ندارم .
هیچ بیمارستانی را دوست ندارم .
از این یکی بیشتر دلخورم .
همین پارسال بود
که شناسنامه ی « پریسا » را با مهر قرمز آشنا کرد .
دختری زیبا و خوش قلب از دیار پارس آباد مغان .
هفدهمین بهارش را ندید .
سرطان مغز استخوان ، کارد به استخوانش رسانده بود .
اتاقهای شیشه ای این بیمارستان شاهدند .
چشمهای درشت و زیبای آذریش ،
در حالیکه گوشی مکالمه از پشت شیشه را
در دستان مهربانش داشت ،
خبر از رفتن میداد .
خبر از هجرت .
خبر از فراق . خبر از ....
اما هنوز امید را در دیدگانش میتوانستی ببینی .
از پشت شیشه .
مگر میشود دختری به سن و سال او ،
زانوی غمِ رفتن بغل کند ؟
« پریسا » هرگز به رفتن فکر نمیکرد .
ماندن و بودن را میخواست .
اما ماندن ، همانند جوجه پرستوی یک روزه ای بود
که در دستان پر مهر او گذاشته بودند :
فشارش نده پریسا !
جوجه پرستو می میرد . ......
او فشارش نداد .
جوجه پرستوی مرده ، کف دستش نهاده بودند .
جوجه اما ، اسم هم داشت : « قسمت »
عجب !!!
بعضی ها هم « سرنوشت » صدایش می د .
برادر اما از پارس آباد برای خواهر کوچولویش ،
مغز استخوان هدیه آورده بود .
از پشت شیشه ،
شیشه ی جانش را نشانش داد و گفت :
پریسا ! برای تو آورده ام
ناقابل است .
و پریسا !!!
دو قطره شبنم اشک در دیدگان زیبایش .
شبنم پاک سحرگاه عمرش .
اما چه میدانست که شامگاه است نه سحر گاه .
چه شام غریبانی شود فردا در این سرای شیشه ای
برای غریبی از دیار مغان .
و شد ..........
گوشی را از دست برادرش گرفتم و گفتم :
برایت « سی دی » گلچین ترانه های شاد ایرانی آورده ام .
حتما خوشت می آید .
از آن سوی گوشی : مرسی عمو ......
چه میدانستم که به زودی « گلچین » خواهد شد ؟
و شد ......

6 صبح دوم اردیبهشت 92




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/08/12/پریسا




کاروانسرا

درخواست حذف اطلاعات

میگویند کریم خان زند برای آسایش مسافرین همش در حال ساختن رباط و کاروانسرا بود شاه عباس نیز گویا قبل از وی همین مرض را داشت و شاید هم بعد از وی بود فرقی نمیکند کدام سلسله قبل یا بعد از کدام سلسله آمده و رفته مهم این است که هر ی در این مرز و بوم سلسله ای ایجاد کرده سلسله زندگی مردم را نابود کرده و رفته . حالا به هر اسم و عنوانی که میخواهد باشد و به هر دین و مذهبی که میخواهد باشد
ما نیز امروز کاروانسرا میسازیم نه برای خود برای اشترانی که بعد از ما خواهند آمد فقطاینترنت این رباطها و کاروانسراها را فراموش نکنیم عصر تکنولوژی دروغ و ریا را پاس بداریم ...........عطر یاس مستم میکند .امشب غوغا میکند این گل یاس گلدان تنهائیم ......
هشتم داد 95



منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/08/13/کاروانسرا




پیوت

درخواست حذف اطلاعات

نوار کاست ماهور با صدای همیشه ماندگار شجریان ( پدر )
درون ضبط صوت سالهای 78 آیوا که آن روزها چه ذوق و شوقی داشتم برای یدنش ،
آرام و ملایم می چرخید
و آوای دلنشین و جانبخش و روح نواز « سیاوش » سرزمین به سوگ نشسته را
گوش که نه ، هوش از سرم می ربود و من مست از « می » نخورده
برای چندمین بار ،
مکرراً سر در خط خطی های دفتری از اعجاز کارلوس کاستاندا ( کاستندا ) داشتم و ............
غرق در برگ برگ فلسفه و عرفانی بودم که با همه نا آشنایی در آن
در هر کلمه اش انسی آشنا و انیسی با وفا می یافتم و رسیدم به آنجا که :
آن روزها برای اولین بار که می خواندم ، برایم نامفهوم بود
و من تا صبح بارها و بارها خواندم و چیزی نفهمیدم که نفهمیدم .

صبح ، نه به ذوق معاش که به شوق فهمیدن ، کتاب زیر بغل زدم و به سراغ عزیزی رفتم که جلد به جلد ؛ افیون شبانه ام میداد تا « دُز » اعتیاد و سرگشتگی و شیفتگی ام را بسنجد .
وقتی به میعادگاه معاش رسیدم ، دیدم باز زودتر از همه بر سر کار است و طبق معمول سیگاری به لب و دست و بازو به کار و مغز و شه در آوردگاه دانایی .

پشت به من بود که علیکی بر جواب سلامم گفت و گفت : ها ؟
تا صبح نخو دی و ممارست فهم کردی و باز نفهمیدی . آره ؟
توی دلم گفتم : این عجوزه اینها را از کجا میداند ؟
من که فقط یک سلام گفتم .
گفتم : بعضی جاهایش را نفهیمدم .
اگر ممکن است چند دقیقه از وقتت را بگیرم .
گفت : خب ! بگیر
گفتم : باید از روی کتاب نشانت بدهم کجا را متوجه نشدم .
گفت : فقط بگو کدام صفحه از کتاب را نفهمیدی .
شماره صفحه را که گفتم ، همانطور که داشت کارش را انجام میداد فک مبارکش جنبید و آنچه را که من ساعتها از درکش عاجز بودم در عرض دو سه دقیقه ؛ فهمم کرد .
دهانم از فرط تعجب تا بناگوش « جر » خورد .
همچنان پشت به من بود که گفت : این جلد را امشب دوباره بخوان .
فردا جلد بعدی را برایت می آورم .
میدانستم امروز توخالی پیش من می آیی .
برای همین جلد بعدی را نیاوردم .

....................

هشت سال بعد پشت فرمان در حال گذر از یکی از خیابانها بودم که یک لحظه چشمم به او افتاد .
یکی دو « با » ( بخوانید جعبه ) سیگار دستش بود
جعبه سیگار را به رانندگان در حال عبور نشان میداد
تا شاید بسته ای سیگار از وی ب ند .

..........

یکی دو ماه بعد از تحویل آ ین جلد کتابها ، یهو غیبش زده بود و من همه جا را دنبالش گشتم .
اما دریغ از کوچکترین نشانی از وی .
و حالا
او
سیگار فروش کنار خیابان !!!

دود حاصل از اصطکاک لاستیک و آسف و جیغ ناشی از آن تمام چشمهای موجود در آن حوالی را ، دوبله زوم ، به سوی من جلب نمود .
نه اهمیتی به ناسزاهای رانندگان دیگر دادم
و نه اهمیتی به چشمهای از حدقه در آمده عابرین پیاده .
دوبله پارک و به سویش بال گشادم .
سفت در آغوش گرفتمش و مجال ندادم حتی نفس بکشد .
سیگارها از دستش روی آسف خیابان پخش شدند .
خم شد جمعشان کند
نگذاشتمش
با پا یکی از جعبه سیگارها را به وسط خیابان شوت
بقیه را هم زیر پایم له
آستینش را گرفتم و به زور به سمت ماشین کشاندمش .
گامی بر میداشت و سر بر میگرداند و بسته سیگارهایش را نگاه میکرد
که از آنچه از زیر چرخ ماشینها جان سالم بدر برده بود
قوم ولا الضالین به یغما می بردند از بهر انعمت علیهمی که نصیبشان گشته بود با الحمد الله و رب العالمینی بر لب .

...............

ساعتها توی خیابانها چرخیدیم
نه من چیزی گفتم ، نه او .
از جیبش بسته سیگاری در آورد تا سیگاری روشن کند
بسته سیگار را از دستش گرفتم و به بیرون پرت .
این تنها اتفاقی بود که در آن چند ساعت رخ داد .
بی هیچ سوالی و جو .
بالا ه پس از چند ساعت سرگردانی به سوی خانه راندم .
کاملاً مطیع بود .
هیچ حرفی نمیزد .
گویا میدانست که این بار این منم که حتی پشت به او
میدانم که کدام صفحه از کتاب زندگی را نفهمیده .
و میتوانم در عرض چند دقیقه فهمش کنم .
داخل منزل که شدیم ، من جلوتر و او پشت سرم بود .
مستقیم رفتم سر وقت قفسه کتابهایم
جلد اول مکتوب کارلوس کاستاندا را از لای کتابها بیرون کشیدم
کتاب را دادم دستش
خجل و شرمنده و سر به زیر ، کتاب را در دستانش ورق میزد
اما کاملاً بی حوصله و بی هیچ رغبتی
جلدهای بعدی را از قفسه بیرون کشیدم و همه را زیر پایش ریختم .
داشت عاجزانه نگاهم میکرد
گفتم : جمعشان کن
فرمانبردارانه همه را دسته کرد توی بغلش
گفتم : اینها اندوخته ها و دانایی ها و شه های سالهای پیشین توست .
برگشتم تا دم در
در را باز و کفشهایش را جفت بیرون در .
گفتم : با انبان اندوخته هایت گورت را گم کن .
دم در ایستاده بودم . سرم پایین بود .
منتظر بودم از خانه ام بیرون رود .
لحظات به کندی میگذشت .
همانجا کنار قفسه کتابها با یک بغل کتاب خشکش زده بود و تکان نمیخورد .
سرم را که بلند
دیدم سیلاب اشک از گونه هایش جاریست .
گفتم : من خسته ام . باید استراحت کنم . لطفاً بفرمائید بیرون .
حنجره اش تقلا کرد تا از میان بغض فرو خورده ، اصواتی هر چند ناهنجار و یا شاید هم هنجار ، تحویلم دهد .
اما من فرصتی ندادم .
گفتم : اگر فکر کردی که من با یک معتاد زیر یک سقف می نشینم کور خو . بیرون .
تا دم در آمد . دم در کتابها را روی زمین گذاشت .
گفت : حداقل اجازه بده توضیح بدهم .
گفتم :


سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانت
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانت

در حالی که کفشهایش را می پوشید ، گفت :

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که ، عیان است ، چه حاجت به بیانم

گفتم :

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
دل نهادم به صبوری ، که جز این چاره ندانم

و در را به رویش بستم
چند لحظه سکوت این سوی در
و سپس این بیت از آن سوی در با صدای لرزان و گریان :


دُرم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن ، که بسی دَر بچکانم

در را گشودم
در آغوش کشیدمش
دستش را گرفتم و کشان کشان ......

و زیر لب این بیت مولانا :

هیچ مگو و کف مکن ، سر مگشای دیگ را
نیک بجوش و صبر کن ، زانکه همی پرانمت

.....................

نمیدانم چرا اکثر ما وقتی پای در وادی دانایی چیزی ، هنری ، کاری و ..... میگذاریم ، اولین کاری که میکنیم ،
تغییر نمای ظاهری خودمان می باشد .
می خواهیم موسیقی یاد بگیریم ،
می خواهیم کلاس نقاشی برویم
قبل از اینکه بدانیم دو – ر – می – فا ، چیست
قبل از اینکه بدانیم حاصل ضرب رنگ آبی و قرمز ، چه رنگی میشود

اول از همه
موهای خود را بلند میکنیم
دو تا انگشتری اندازه ساعت دیواری انگشتمان میکنیم
شلوار و پیراهن و مانتو ا و تنمان میکنیم
ریشمان را قیطانی یا بزی و یا ..... آذین می بندیم
و شام و ناهارمان داوینچی و بتهون میشود
و .... و .........
که چی ؟
که همه بدانند ما موسیقی دانیم ، ما نقاشیم
اینکه سازی هم میتوانیم به ناله در آوریم
و یا میتوانیم قلمی بر روی تابلویی بغلتانیم
خیلی مهم نیست
مهم تغییر ظاهر بود که انجام دادیم و رس خویش به جا آوردیم .
پس ما نقاشیم . پس ما موسیقی دانیم .

.............

چند کتاب در مورد فلسفه خوانده نخوانده ؛ « کانت » زمان خویشیم و هنوز بر سوراخ عرفان چشم نگذاشته « پیر هراتیم » . و هنوز معنی « پیوت » را نفهمیده
در بیابانهای « کرمان » شب و روز به دنبال گیاه « پیوت » هستیم و وقتی چشم باز میکنیم
می بینیم « پی » « اوت » یم .
یعنی از رده خارج

..................

و دوست دانشمند من همینگونه « اوت » شد .
به همین راحتی .
ی که از روی شماره صفحات کتاب می تواند
نادانی چون مرا « فهم » کند بدون اینکه به متن کتاب رجوع کند
چطور میشود که همه نکته های ریز دانایی 11 جلد کتاب را به کناری نهد و به دنبال « ریشه » بی ریشه ای رود
که ریشه زندگی خویش را نابود کند ؟
اگر بگوید نمیدانستم
باور نمیکنم
اگر بگوید اشتباه
باور نمیکنم
اگر بگوید به خطا رفتم
باور نمیکنم

اما اگر بگوید به دنبال آزمونی بودم که پیش از من آزمودند
و ره به جایی نبردند و من نیز آزمودم و ره به برزخ بردم
باور میکنم
چون
دوزخ را در میان چشمهای اشک آلودش دیدم
چون جهنم خود ساخته اش را ، کنار خیابان میان بسته های سیگارش دیدم .

..................

دانایی به خواندن چند کتاب نیست .
دانایی ، یعنی درک و فهم و ثبات هویت خویش
تو و من با خواندن سی و چند جلد کتاب « ویل دو رانت »
و 110 جلد کتاب بحارالانوار ، علامه نخواهیم شد
مگر اینکه بدانیم آنچه خو م
به دردمان میخورد یا نه ؟
و مهمتر اینکه
اجازه ندهیم هر مطلبی ما را با خود به « ناکجا » بکشاند
بلکه باید بدانیم این ما هستیم که مطلب را « تا کجا » می کشانیم .
تا کویر کرمان ؟
یا سریر ایمان ؟


دوشنبه 2 شهریور 94



منبع :
http://sayehayebidari.blog.ir/1397/08/13/پیوت




ما آمدیم

درخواست حذف اطلاعات

ما آمدیم

چون برای آمدن ساخته شدیم

یک وقتهایی هم هست ، می آئیم که بسازیم

چه چیزی را !!! خودمان هم نمیدانیم

همیشه همان ساختار قبلی را نیز ویران میکنیم

چون ما را از همان اول برای تداوم ویرانی ساخته اند

آن سیب هم بهانه ای بیش نبود

وگرنه ذقوم هم بود می خوردیم

چون سناریو همین بود

و دیالوگ همان است که کارگردان به دستمان داده

جرأت نداریم ، دیالوگی دیگر بگوییم

در جا نقشمان را باز می ستاند .

چه فرقی میکند ؟

ما نگویم دیگران خواهند گفت

پس بهتر است نقشمان را خوب بازی کنیم

دستمزد خوبی هم میدهند

دخترکانی خوب روی .....

20 مهر 97





منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/07/20/ما-آمدیم




خطا

درخواست حذف اطلاعات

گفت مرا عفو نباشد به خطایم ؟؟؟

یک خبط نباید که نشاید به خط آیم ؟

در دفتر دانایی اگر خط غلط رفت

انصاف نباشد نگذاری به شط آیم

دریای عطوفت تویی و آن بط دانا

دانم که منم بط بچه ، دنبال بط آیم


گفتم که خطا مشک ختن را نه روا بود

این خبط نه شایستۀ آن تُرک ختا بود

آن تُرک پری چهره که ره را به خطا رفت

شایستۀ این ترک وفا بود و ، جفا بود

من نیز دل از این همه تندی بستردم

شاید که دگر بار در این صفا بود .

18 شهریور 93




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/05/27/خطا




لبخند

درخواست حذف اطلاعات

همۀ ما با گریه ، پای به جهان هستی گذاشتیم .

گزینۀ لبخند با « کلیک » میسر است

اما گریه ؛

از همان اول فعال است

و نیازی به کلیک ندارد .

سخت است باور کنیم

که لبخند ،

اساس فلسفۀ آفرینش است ...

17 شهریور 97




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/06/17/لبخند




سکوت

درخواست حذف اطلاعات

سکوت در مقابل سلطه ، خیانت است .

اما همگامی با ترفندهای آرمانی سلطان ، جنایت است .

ساز و دهلت را بر چین و به خانه ات برو

این همان پالان استحمار است که بر پشتت نهاده اند .

آن سوی دروازه های وعده های رویایی

هیچ کوشکی برای هیچ حماری بنا ننهاده اند .

4 فروردین 97




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/06/18/سکوت




قفس

درخواست حذف اطلاعات

پشت به محرابم اگر زائر مهرم

عمریست که در حیطۀ این ساحر و سحرم


خورشید کجا در قفسی گنجد و من نیز

یک روز بر آیم که از این خواب گران خیز


شنبه 26 مرداد 97




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/06/21/قفس




فهم درست

درخواست حذف اطلاعات

پیامی برای یک دوست :


آنچه میگویم به قدر فهم توست

مُردم اندر حسرت فهم درست

مولانا


انسانها هر کدام برای خود آرمان و عقیده ای دارند .

البته کلام رایج در این مورد این است

که عقیدۀ هر برای خود محترم است .

اما من سالهاست که این جملۀ بی معنی و پوچ را

عاری از هر گونه عقلانیت و شه ورزی میدانم .

که اگر این چنین بود ،

عقیدۀ و و نازیسم و فاشیسم و

کلیسای قرون وسطی و .... نیز می بایست محترم می بود ،

که نیست .

نه تنها عقیده های این چنینی محترم نیست ،

بلکه دارندگان این عقاید نیز نه قابل احترام هستند

و نه جزو دستۀ انسانها .

اگر اولین عقیدۀ بشر از بدو خلقت محترم می بود ،

همۀ بشریت با همان آرمان و عقیدۀ اولیۀ غار نشینی

به زندگی خود ادامه میداد

و هرگز هیچ تکثری در شه و آرمان بشری به وجود نمی آمد .

نه ادیان مختلف از دل آسمان است اج میشد

و نه مکتبهای زمینی همچون قارچهای خودرو سر از خاک میزد .

اما با وجود همۀ تکثرها در آرمانها و شه ها ، هیچ شه و آرمانی را ندیدم که مارکتی برای آورندگان آن نباشد و برای تحقیر و تحمیق گله های بشری اختراع نشده باشد .

شتشوی مغزی هر چند که معمولا از بیرون از مغزها آغاز

می شود اما من هرگز گناه آن را پای شتشو دهندگان مغزها

ننوشته و نمی نویسم .

بلکه تمامی عواقب آن را به حساب مغز شتشو شده می گذارم .

چرا که مغز شتشو شده نشان میدهد که کاملا بی مغز و

بی عقل است .

وگرنه این چنین وار دنباله رو چوپان نمیشد .

در هر حال نمیخواهم بیش از این وقت شما را بگیرم .

من و شما هرگز از نظر آرمانی ،

هیچ نقطۀ اشتراکی نخواهیم یافت .

زیرا که شما در سرزمین شتشو سیر میکنید

و من در حسرت فهم درست .

یکشنبه 8 مهر 1397





منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/07/08/فهم-درست




رنگ سبز

درخواست حذف اطلاعات

جایگزینی یک شۀ سالم در یک مغز خالی و بدون آلایش ،

به مراتب راحت تر از جایگزینی همان شه در یک مغز مسموم

و پر از اوهام می باشد .

پذیرش یک تفکر و شۀ درست ، مست م باز نمودن پنجره ای به

سوی دانایی می باشد .

اما اگر تمامی روزنه ها را ، خود به دست خویشتن مسدود کنیم ،

بی شک در باتلاق نادانی مطلق فرو خواهیم رفت .

و هر چقدر بیشتر در این باتلاق دست و پا بزنیم ،

فزونتر فرو خواهیم رفت .

احتمالا یک روز با استخوان مردگان و فسیلهای بی ارزش بازی

خواهیم نمود و فردا روز سراغ رنگهایی خواهیم رفت

که در مسیر زمان آلوده شده اند .

که رنگ « سبز » یکی از همین رنگهاست .

در جهان هستی هیچ حقیقتی وجود ندارد .

زیرا که جهان هستی همواره در حال حرکت و عبور و گذر است

و حقیقت اما در ذات خویش ثابت .

و یک ثابت ، هرگز در یک متغیر دائم نگنجد .

اما واقعیت بر خلاف حقیقت ، یک متغیر و در حال گذر و حرکت

می باشد و می تواند در هر رنگ و نقشی و در هر مکان و زمانی

بگنجد . زیرا که ماهیت واقعیت با دید و نگاه ما ساخته میشود و چون

نگاه ما همواره متغیر است ، این نگاه ماست که به واقعیت ، ماهیت

می بخشد .

و از آنجا که وسعت دید ما همواره محدود به دانایی ماست ،

ماهیتی که برای واقعیتهای زندگی خویش می سازیم

و آنها را واقعی میدانیم ،

در حقیقت تناسبی غلط از صفر و یک و حروفی است

که در کنار هم قرار می دهیم .

یک رنگ آبی که با چهار صفر و دو ( f ) ساخته شود

نه رنگ آبی واقعی است و نه رنگ مطلوب و دلخواه من .

رنگ آبی آسمان و رنگ آبی دریا ، تنها رنگ واقعی آبی است که من

می شناسم و مورد دلخواهم است . زیرا در همۀ نقاط جهان و با هر

دید و نگاهی ، آبی است . آبی واقعی . و فقط در همین نقطه است

که می توان نظریۀ بالا را ترمیم نمود . به شرطی که دریا و آسمان را

در تاریکی شب ننگریم .

رنگ سبز نیز همینطور . رنگ سبز محبوب من ، رنگ تمامی جنگلهای

زمین است . رنگ سبز واقعی .

اما همین رنگ سبز ، اگر پیراهن و شلواری به تن تو باشد

یک رنگ کذایی و بیخود است .

پس بیخود دل به این رنگهای کذایی نبند

که نه واقعی است و نه مطلوب .

بلکه به قول مولانا : روباه علیین است که در خم رنگ فرو رفته .

..............

به سفارش فال ، بعد از ظهر را در تنهایی سیر و در خلوت خود

به همه چیز از زاویۀ جدید نگریستم .

موضوع به این شرح پیش رفت : رنگ سبز تو ، نه تنها رنگ ایده آل من

نیست ، بلکه منفورترین رنگی است که در تمام عمرم دیدم .

همین .

13 مهر 97





منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/07/13/رنگ-سبز




افسانه

درخواست حذف اطلاعات

قصه ها را دوست میدارم

شنیدم که افسانه ای

آمدم بخوانمت .....




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/05/05/افسانه




نشان

درخواست حذف اطلاعات

گفت که من تیرم و دنبال نشانم

یک نشانم بده آنجا بنشانم


گفتم منم آن زه که تو را راست کشانم

با منحنی قامتم اما به ره راست رسانم


شنبه 28 تیر 93




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/05/06/نشان




آفرینش

درخواست حذف اطلاعات

آفرینش ، یک شروع و آغاز از هیچ به سوی یک پایان هیچ است .

و پیدایش ، تقابل بین خالق و مخلوق میان این دو هیچ است .

اما

حاصل میان این دو هیچ

اتفاقی است به نام عشق

که عاشق و معشوق

هر دو

در انتظار و آرزوی آن اتفاقند .

22 مرداد 97




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/05/23/آفرینش




مسواک دانایی

درخواست حذف اطلاعات

پندار ، همانند هوایی است که تنفس میکنی .

و کردار باز دم .

اگر شب هنگام مسواک نزده باشی

سحر ، بازدمی آلوده و غیر قابل تحمل خواهی داشت

که همگان را آزرده خواهد نمود .

شه و پندار نیز اگر صیقل داده نشود

و مسواک دانایی نخورد

کرداری از آن بروز خواهد نمود که بوی تعفن خواهد داد .

اینکه از انواع عطرهای خوش رایحۀ کلامی

برای دلنشین نمودن شۀ ناب دانۀ خود بهره بگیری

و چنین خیال کنی که گوی توفیق در جهان دانایی افکنده ای

باید بسیار ابله باشی که انگار کنی که همگان باوری مشابه باور تو دارند .

ممکن است آن عدۀ قلیل و اندک

که شیفتۀ تخم آب پز نادانی هستند

و در ضیافت شام تو حضور دارند

و با ولع و حرص اشباع نشدنی و دو لپی آن را تناول میکنند

غافل از آن باشند

که این ، « شام آ » آنها و تو می باشد

و سحرگاهان ،

آن تخم

بوی تعفن خواهد داد .

اما دانایان که ناظر این خیمه شب بازی ممتد هستند

خوب میدانند که تاریخ مکررا تکرار میشود

و گذشتگان در « حال » متوقف میشوند

و حالندگان ( آنان که فعلا حال میکنند )

در آینده

به همان دچار میشوند که پیشینیان شدند

و آیندگان با علم به دانش و بینش از احوال روزگار روندگان

مکررا همان مینمایند که پیشینیان و شما نمودید .

این روند همیشگی تاریخ بوده و خواهد بود .

زیرا نسیان

زشت ترین خصلتی است

که خداوند در نهاد آدمی به ودیعه گذاشته است .

26 مرداد 97




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/05/26/مسواک-دانایی




صدف

درخواست حذف اطلاعات

گفت تو در نداری هدف

ورنه چو من دُر بُدی اندر صدف


گفتم اگر دُرّی و زیبا گُهَر

هِمّت دریای من است این هنر


پنجشنبه 26 تیر ماه 93




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/05/05/صدف




چِرت و پِرت

درخواست حذف اطلاعات

عزیزی پرسید :

تو را چه می شود که این همه چِرت و پِرت می نویسی ؟

عرض :

تو را

چه می شود که این همه چرت و پرت می خوانی ؟

در دم قانع شد بندۀ خدا .....




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/24/چرت-و-پرت




چشم سیاه

درخواست حذف اطلاعات

گاهی در امتداد گامهایم

تا انتهای کوچه می آید

دستهایم را می گیرد و کوچه را پهنا می بخشد

با دستهای من

با دستهای خود

...............

کوچه اینک دلگشا

هم من و هم او رها


سایه ها در سنگ فرش

میزنند هر رنگ نقش


دستشان در دست هم

می شوند پا بست هم


پای کوبان

راز گویان

با نگاه


خیره

در زیبایی

چشم سیاه


سایه ها پیچیده در اندام هم

رفته رفته رفته اند در دام هم


کوچه اما بی خبر

می گشاید بال و پر


عابری می آید از آن دورها

سایه ها خلوت نشینان جدا


سایه ای در پشت دیواری خزید

سایۀ دیگر به تنهایی رسید


رهگذر مکثی نمود

کوچه در خلوت غنود


یکشنبه 13 مهر 93




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/25/چشم-سیاه




سودای دل

درخواست حذف اطلاعات

سودای دل


دل شبی با یک سبد پیمانه ها در دست خویش

شد به بازار حریفان با سر سرمست خویش


صد هزاران نوگل خندان به بازار عرضه بود

هر یکی در جَست و خیز و ، خنده ها بر جَست خویش


می گذشت آنسان که هر دم ، بر نگاهی یک نگاه

دل همی تیر نگاهی می کشید از شست خویش


عشوه و غمازی و ناز و کرشمه سر گرفت

تا کدامین عشوه گر دل را کند پا بست خویش


دل بر آورد از سبد پیمانه ها لبریز « می »

تا بسنجد او عیار دلبران با دست خویش


یک به یک افتان و خیزان می شدند از شوق « می »

دم ببستند ، سر نهادند بر زمین پست خویش


ناگهان آمد نگاری دلربا بر پیش دل

کاین منم سودای دل ، آگه نئی از هست خویش


شنبه دوم آبان 94




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/26/سودای-دل




سحر

درخواست حذف اطلاعات

سحر


تاب روی سحر امروز به آذین آمد

دیده بگشا که زمین را به چه آیین آمد


وصف خورشید رخش بود و نظر بازی ما

آسمان غرق سرور ، عرصۀ شاهین آمد


لاله ساغر به کف و سر به گریبان از شرم

نرگس مست سحر با می نوشین آمد


داده بر خندۀ شمع طربم رنگ خیال

همچو پروانه به رویای خیالین آمد


تار و پودی چنین دلکش و پر نقش و نگار

پردۀ صنع فلک ، سرو نگارین آمد


مژده ای خاک سِتَروَن ، مژه ای بر هم زن

تا ببینی که مَه از بام به پایین آمد


« بده ای خ نافه گشا ، مژدۀ وصل

که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد »


ارغنون جامه دران سر زلف سیَهَش

ارغوانین شفق و دلبر سیمین آمد


راز بوسه ز لب تیشه ، بپرس از کوهی

خنده بر لب به تماشاگه شیرین آمد


کم اگر گفت نسیم از رخ زیبای سحر

این از آن شد که به تاخیر به بالین آمد


پ . ن از آرشیو سروده ها . به مناسبت تولدی .

حروف اول هر بیت در کنار هم ، اشاره به همین است .




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/27/سحر




« گل » گون

درخواست حذف اطلاعات

آرشیو نوشته های پیشین :


خانم پسر ام

همین دیروز

در یکی از این بیمارستانهای شیک

فارغ شد

من و خانمم

برای عیادت رفتیم

قبل از وج از خانه

سیلی محکمی به خانمم زدم

او هم منقابلا ، یکی خواباند بیخ گوش من

پول نداشتیم گل ب یم

« گل » گون رفتیم .





منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/28/گل-گون




طوطی و بقال

درخواست حذف اطلاعات

طوطی و بقال


در وبلاگ دوستی محترم و بزرگوار http://shadab1757.blog.ir/

شعری دیدم از مولانا : طوطی و بقال

ایشان سفارش فرموده بودند که با دید و نگاه تازه ای به این شعر بنگریم .

لذا همین فرمایش ایشان ، سبب سرودن این چند خط گردید .

از این دوست گرامی و عزیز سپاسگزارم که موجبات این نگرش را فراهم آوردند .

...........

اول چند بیت از طوطی و بقال مولانا :


بود بقالی و وی را طوطیی

خوش نوایی سبز و گویا طوطیی


بر دکان بودی نگهبان دکان

نکته گفتی با همه سوداگران ....

.............

و اینک دیدگاه بنده به این شعر :


طوطی دکان بقالی مباش

تا نَشایی پنجه های دل اش


زانکه بقالان همه سوداگرند

بر دکانها بَهر سودایت بَرَند


هر چه گویا تر شوی ، فَربِه تری

هر چه سودش می فزونی بهتری


چون برفت او خانه ؛ بقالش تویی

بر دکان !!! بقال و نقالش تویی


پاسبان مال بفالان شدن

کی کشاند مر تو را باغ عدن ؟


گر بر آید گربه ای دنبال موش

می رباید از سرت دنیای هوش


گربه های اضطراب و دلهره

می گشایند پنجه های قاهره


می رهانی خود ز دام پنجه ها

غافل از آن شیشه های گنجه ها


شیشۀ روغن چو افتد بر زمین

پنجۀ بق آید از کمین


این چه طوطی بودن است ای طوطیک ؟

پنجه ها باشد قفایت یک به یَک ؟


گر تو با یک پنجه همچون کَل شوی

بهتر آن است پیش از آن اَلکَن شوی ( بدون قافیه )


تا نیاری بر کلان حکم قیاس

بر کَلان و اَلکَنان برهان خاص


تو نه آن طوطی ، که کالایی وِرا

گر شدی طوطی ، ز کالایی در آ


26 تیر 97









منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/30/طوطی-و-بقال




یکی بود ، یکی هم بود

درخواست حذف اطلاعات

یکی بود ، یکی هم بود و خیلی های دیگر ....

و شاید خدا هم بود

و حتما بود

کشیش پیری بود

کلیسای کوچکی بود

د دۀ دور افتاده ای بود

احتمالا اسپانیا هم بود .

داستان ما به زمانی بر میگردد که هنوز « رئال مادرید » نبود

حتی « مارشال تیتو » و « اتلتیتو مادرید » هم نبود

« ژاندارک » اما کودکی بیش نبود .

چیه ؟ مشکلت کجاست ؟ فقط بقیۀ مطلب را بخوان لطفا .

چکار داری که « ژندارک » مربوط به اسپانیا نیست ؟

و « تیتو » رئیس جمهور یوگوسلاوی بود ؟

خیلی چیزها به خیلی چیزها مربوط نیست .

به خودت که میرسد

خیلی راحت همه چیز را به همه چیز ربط می دهی

به من که رسید .....

بگذریم

کشیش وقتی به اون د ده رسید ، خیلی جوان بود

اهالی د ده نیز .

راستش اول داستان دروغ گفتم

کلیسایی در کار نبود

نخند ، برای چی می خندی ؟

دروغ که کنتور ندارد ، آ هر ماه قبض صادر شود

اگر کنتور داشت که همۀ ما بیچاره میشدیم .

داشتم می گفتم

کشیش جوان وقتی به د ده رسید

دید کلیسایی در کار نیست

به دیدن اهالی رفت

اما ی تحویلش نگرفت

کشیش نمی دانست که اهالی اون د ده ،

همه تاریخ دان هستند .

کشیش ! اول می خواست برگردد به واتیکان

ولی تصمیمش عوض شد

با خود عهد کرد که یک کلیسای کوچک در آن د ده بسازد

اهالی را دور خودش جمع کند

هر یکشنبه دعا بخواند و برای اهالی د ده موعظه کند .

و رفته رفته تاریخ را همانگونه بسازد که خود می خواهد .

مثل همان 10 فرمان « مزرعۀ حیوانات » جورج اُرُوِل .

کار چندان سختی نبود

وقتی خوکها می توانند قوانین را تغییر دهند

چرا یک کشیش نتواند تاریخ را وارونه کند ؟

از فردای آن روز ، کشیش یک تنه شروع کرد به ساختن کلیسا

کار طاقت فرسایی بود

بالا ه کلیسا به همت ایمان کشیش ساخته شد .

اهالی اما

نه کمک فیزیکی به ساخت کلیسا نمودند و نه کمک مالی .

روزها گذشت

هفته ها گذشت

ماه ها گذشت

و همینطور سالها

اما هیچ کدام از اهالی روستا

پای در کلیسای کشیش نگذاشتند .

کشیش هر یکشنبه

به تنهایی در کلیسا دعا خواند

موعظه کرد

و از خدا طلب آمرزش .

اما دریغ از یک مؤمن .

.......................

امروز پنجاه و سومین سال تاسیس کلیسا بود

کشیش به تنهایی در کلیسا حاضر شد

مراسم دعا را به جا آورد .

و درست هنگامی که می خواست کلیسا را ترک کند

طنین صدای پایی

سکوت نیم قرن خلوت کلیسا را در هم ش ت .

پیر مردی هم سن و سال کشیش

و سایه ای که پیش از او

به پشت پردۀ گناه شویی خزید

و

به اتنظار واسطه .

کشیش دو دل بود

کمی این پا و اون پا کرد

با خودش گفت : اینجا چه خبر است ؟

و بالا ه فارغ از کلنجار « هفت درخت و یک درخت »

پشت پردۀ اعتراف نشست :

فرزندم ! گناهی مرتکب شدی ؟ برای اعتراف آمدی ؟

اعتراف کن تا خدا گناهانت را ببخشد .

پیر ، از نگاهی به کشیش نمود

برای یک لحظه

چین و چروک پردۀ اعتراف

با چین و چروک صورت کشیش

در هم آمیخت

پیر خندید

کشیش پرسید برای چی میخندی فرزندم ؟

پیر گفت : اولاً من فرزند تو نیستم

دوماً گناهی مرتکب نشده ام

سوماً اگر گناهی مرتکب شده باشم

برای بخشش پیش تو نیامده ام

اینکه تو مرا ببخشی یا نبخشی

یا اینکه واسطه بشی بین خدا و من

فرقی به حال من نمی کند

آمده بودم تو را از تنهایی در بیاورم

رهایی از سالها تنهایی شاید

رهایی از غم تنهایی خود ساخته ات

غم و تنهایی که مثل پیله دور خودت تنیدی


آمده ام

زیبا شوی

رعنا شوی

واندر خیال عاشقان

معنا شوی ....

کشیش با عصبانیت میان حرف پیر دوید :

این بار می بخشمت

از کلیسای من برو بیرون

و پیر

با خود کرد :


ای مست از مُشک ختن ، ای غرق در شوق فتا

بگذار و بگذر از خطا ، او را رها کن در ختا


آهسته می ران مَرکَبَت ، در سر زمین مَرحَمَت

میرانَد این چرخ ار ی ، هر جا بسی جوید وفا


گفتی ز هر سویی سخن ، هم در میان انجمن

هر ز نیش کیش خود ، تیری کشید اندر جفا


گفتی بیا پیرانه سر ، رندی رها کن خیره سر

گفتم که پیراهن مگر ، سر را کند از تن جدا ؟


گویی که آن یوسف منم ، هر جا که با پیراهنم

این یک بدرّانَد مرا ، وان یک همی جوید صفا


گفتم بدانی کان رَدا ، هرگز نشد از تن رها

فردا که آید از قَرَن ، بوی خوش آن مَه لقا


گیرم که بخشیدی مرا ، بی جُرم و بی اندک خطا

از بخشش تو من کجا ، یابم در این زندان بقا ؟


برخیز و خود را وا رهان ، از محنت رنج نهان

با بخشش این لقمه ها ، همتا نگردی با خدا


هر جا شمیم یاسمن ، مستی فزاید در چمن

هشیار آن مجلس همی ، اینک بگو من یا شما ؟


یکشنبه 26 مهر 94









منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/20/یکی-بود-،-یکی-هم-بود




اخبار هواشناسی من

درخواست حذف اطلاعات

اخبار هواشناسی من :


دیروز دلم گرفته بود

امروز چشمهایم بارید

فردا نفسهایم گرم و آفت ست

بوستان جانم بهاریست

برای تو ......


17 اردیبهشت 93




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/20/اخبار-هواشناسی-من




سرطان عشق

درخواست حذف اطلاعات

وقتی من به دنیا آمدم ،

او سی سال کوچکتر از من بود .

وقتی او به دنیا آمد ،

من سی سال بزرگتر از او بودم .

وقتی همدیگر را دیدیم ،

من سی سال برایش کوچک شدم .

الان سه سال است که من هی برایش کوچک میشوم .

اما در نگاه زیبای او ،

هر روز بزرگتر و بزرگتر جلوه میکنم .

کاش عشق همیشه تکثیر سلولی داشته باشد .

سه سال است که من سرطان عشق گرفته ام

و او مداوایم میکند ...


چهارشنبه 10 شهریور 95




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/20/سرطان-عشق




خوش روی ها

درخواست حذف اطلاعات

ناگهان می آید از آن سوی ها

یک نفر از وادی خوش روی ها

با خیال بی دریغش چون کنم ؟

در کمند و حلقۀ آن موی ها

شوق این دم :

سحرگاه شنبه 23 تیر ماه 97





منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/23/خوش-روی-ها




یک روز

درخواست حذف اطلاعات

یک روز خو و

فردا روز ر

آنقدر خو و ر

که من ماندم و

تو

در م


شنبه 28 اسفند 95




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/24/یک-روز




تشنه ام

درخواست حذف اطلاعات

تشنه ام

چشمۀ چشمهایت کدامین سو جاریست ؟

خسته ام از سراب مَروه

صفایم بده


شنبه 28 اسفند 95




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/18/تشنه-ام




شبانه ها

درخواست حذف اطلاعات

تازه اگر رسیده ام ، به جمع جاودانه ها

عیب مکن بگویم از ، شاخه گلی نشانه ها


ور بگشایم آن حریم ، به حرمت بهانه ای

این غزلم تشکریست ، بهر همان بهانه ها


لال شود زبانم ار ، ناله به لاله ای کنم

مریم خوش رایحه را ، پیشکش است ترانه ها


دانۀ مهر اگر شود ، بر دل پاک و بیکران

شاخه به شاحه گل دهد ، مهر دل از کرانه ها


تا نرسد به کنج دل ، مرهم قربتی به ناز

می شکند ز هر طرف ، غربت نازکانه ها


من که خود از دیار غم ، آمده ام به شهر جم

شب همه شب به آسمان ، بنالم از شبانه ها


بزمگهِ عروس مَه ، شمس طرب سحر کند

زانکه بزاید از سَمَر ، همدمی از فسانه ها


این که پیِ دلی روی ، یا که دلی روانه ات

دست چرا نیفکنی ؟ گردن آن روانه ها


روزنۀ نگاهت ار ، جوانه زد ز شوق عشق

جان نبری سلامت از ، چنبر این جوانه ها


کاش که شبنم سحر ، به چشم یاسمن نبود

که اینچنین ز کوچه ها ، کوچ کنند سمانه ها


شنبه 18 مهر 94




منبع : http://sayehayebidari.blog.ir/1397/04/19/شبانه-ها