بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

صایاد

آخرین پست های وبلاگ صایاد به صورت خودکار از بلاگ صایاد دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



قد بلند مو مشکی

درخواست حذف اطلاعات

موهاش بلند شده.از رو ع ی که گذاشته فمیدم. سیبیلاشو هم نزده.

براش این ع و فرستادم. میگم امیدوارم الگوت برای مو بلند و سیبیل گذاشتن این نباشه پسر :))

میگه ای تووووف :)))))




منبع : http://sayad.blog.ir/1397/05/09/قد-بلند-مو-مشکی




نمایشگاه کتاب

درخواست حذف اطلاعات

سلام. کلی اتفاق ریز و درشت افتاده که میخواستم بنویسم ولی خب نشد.

یهو دلم تنگ شد برا این فضا =)

دیروز با بچه ها قرار بود بریم نمایشگاه کتاب،نرفتم. بچه ها رفتن دست خالی برگشتن.

امروز با خونواده م رفتم. از ازدحام مردم جلو غرفه گاج و نشرالگو نگم که قابل گفتن نیست.

تو صف که نه، بین مردم گیر کردیم برا ید کتابای نشر الگو یه پسر دوازدهمی که کنارم بود دید دارم اذیت میشم و اونم اذیت می کنم با وول خوردنا و سر و صدام گفت چی میخوای ب ی؟

من و دختر م بهش گفتیم و کلی معطل ما شد و گرفت برامون، کتابایی هم که میخواست نبودن، رفت.

رفتیم غرفه گاج یه ساعتی معطل شدیم چون میخواستن کتاب بچینن و اینا، باز دیدیم اون پسره خیلی جلوتر از مائه،لیست کتابامونو دادیم بهش بنده خدا باز با چه سختی برا ما کتاب گرفت. البته فقط یه کت که میخواستیم بود. همراه لیستا خواستم بهش کارتمو بدم گفت حساب می کنم. بعد هم ک و داد گفت ع بگیر بعدا میفرستی (این یه قلمو کمتر ی اعتماد می کنه) و خب نقد دادم. اسمش صالح بود. با زن م حرف زد تا آدرس خونه اشو هم فهمیدیم.

همه جا لطف کرد واقعا. بعد دختر م خوب بود کارش داشت اسمشو بلد نبود صداش کرد متوجه نشد با انگشت به شونش میزد هی (بیشتر از یه انگشت نمیشه چون نامحرمه=)))


قبل رفتن دوستم که ب رفته بود گفت اگع جا دارین منم بیام. جا نبود. رسیدیم دیدم دم در دنیا و زهرا وایستادن میگن چقد دیر اومدی :/ مشاور و دبیرامم بودن. یه جا هم دبیرم داشت می ید داد زدم برا منم بگیر( نمیشنید)

تو اون شلوغی حتی هم محرم شدن و اینا. اوصاعی بود برا خودش




منبع : http://sayad.blog.ir/1397/07/20/نمایشگاه-کتاب




خون!

درخواست حذف اطلاعات

نوشتنش خوب نیست یا هر چی. من اینجا رو ساختم تا بنویسم.

اینبار درمورد چیزی که شاید با خوندنش بگین ایی یا هرچی فقط الانی که مامانم خوابه و دوستام هم آفلاین مجبورم.

چند روزی بود داشتم از غصه میمردم و هیچ دلیلی برای این ناراحتی نداشتم و این بیشتر حرصم میداد.

امروز که با وحشت از دیدن شلوار خونیم بلند شدم مثل هربار استرس گرفتم ولی خوشحال شدم. خیلی چون از این بی دلیلی واسه این ناراحتی و بی حوصلگیم یه دلیل پیدا .

هیچوقت خونریزیم اینطور نبوده. پر درد و هر لحظه وج چیزی از بدنم و خالی شدن شکمم و ضعف رو حس می کنم. هر کدومش به تنهایی حس خوبی نداره و حالا..




این شرم و حیا و پنهون اینجور قضایا نمیدونید چه استرس و فشاری رو به دخترا وارد می کنه. اینکه بعضی وقتا میبینی ملحفه ات پر از خون شده و قبل از اینکه دیگه ای ببینه تمیزش کنه.

کاش راحت تر بود.



پستای قبلو بخونید که قشنگن.






منبع : http://sayad.blog.ir/1397/05/07/خون




چیکارت کنم؟

درخواست حذف اطلاعات

هی استوری میذارم که ریپلای کنه. نمیکنه لعنتی نمیکنه.

چیکار کنم که حرف بزنم بات؟ هوم؟ دلم تنگ میشه برات خب!

پسره ی عن. دوس دارم بلاکش کنم که اعصابمو بهم نریزه :||||




منبع : http://sayad.blog.ir/1397/05/01/چیکارت-کنم




سمول

درخواست حذف اطلاعات

یه دختر دارم ۱۷ سالشه.

سه سال پیش با یه پسری دوست شد.

دو سال پیش فهمید. یه مدت گوشیشو گرفت و جو یکم بد بود.

باز دوست شدن تا الان.

باز فهمید خیلی ناراحت شد.

بابای پسره رفت محل کار باهام گپ بزنن در این مورد و اجازه خواسته برا خواستگاری.

پسره میگه بابام گفت بغض کرده.

راضی نیست که نامزد هم شن تا چن سال دیگه ازدواج کنن میگه کوچیکه دخترم.


به دختر م نگفتن بابای پسره اومده تا هوایی نشه ولی خودش خبر داره.

دختر م میگه دوس دارم با بابا حرف بزنم ولی نمی تونم.

دوستش فک کرد برا اینه که میترسه یه موقع بزنتش و اینا.

دختر م گریه اش گرفت گفت تا میام در این مورد حرف بزنم بغض می کنه.

به مامان نگفت قضیه رو. من به مامان گفتم. بغض کرد گفت لابد الان داداشم خیلی غصه میخوره.

بیماری قلبی داره.



خیلی اوضاع مس ه ایه.

خانواده پسره هم گفتن دو سال دیگه که سربازیت تموم شه به خدا میریم خواستگاری. الان با چه رویی بریم بگیم پسرمون نه کار داره نه پول و نه سربازی ولی خب این دو تا بعد سه سال الان میخوان آستین بالا بزنن.



مامان پسره زنگ زده به مدیر مدرسه ای که من و دختر م هستیم.

مدیرمون گفته دختر خوبیه. خانواده اش هم خیلی. اگه میدن از دستش ندین :|||


بعد این وسط یه سو تفاهمایی پیش اومد که فک میکنه دختری ام که به همه پا میدم و جالبه حتی به کراشمم پا نمیدم و دوستی اینا هم زیر سر منه.

اینبار خواستیم مامانمو بفرستیم جلو. مامان گفت داداشم که بهم نگفته میگه از کجا فهمیدی؟ بگم از دخترت که خب دخترش فک میکنه بی خبره. بگم تو که باز برا تو بد میشه.



آره خلاصه. خیلی تخمیه.





منبع : http://sayad.blog.ir/1397/05/06/سمول




بِیبی گِرلم آرزوست.

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

خبر خوب اینکه حدود سه ماه دیگه ان شاالله می شم. و ایشون هم مثل دو تا خواهرزاده ام پسره.

واقعا ت مهم نیست سلامتی مهمه ولی خواهرزاده هام چون پسرن و پسردوست همش پیش شونن به من محل نمیدن اصن :( یدونه دختر چی می شد.

ناشکری نمی کنم.مرسی واقعا بابت همه چی


این ع رو دیروز تو اینستا دیدم. اسمش آوینِ و تولدمون تو یه روزه^_^ یک ساله شده❤ یعنی مردم براش. خدا حفظش کنه

کاش از نزدیک می دیدمش

هی این ع و میبینم قربون صدقه اش میرم❤ آخه نگاش کن





منبع : http://sayad.blog.ir/1397/03/20/بیبی-گرلم-آرروست




تقصیر خودشه!

درخواست حذف اطلاعات

هیچوقت فکر نمی دلم انقدررر برای حرف زدن و چت با یه پسرک بیست ساله ی غریبه تنگ بشه که هر پنج دقیقه یه بار گوشیمو چک کنم.
حس می کنم اونم همینجوریه،یعنی نمیدونم!


هشتگ حال این چند روز...




منبع : http://sayad.blog.ir/1397/04/23/تقصیر-خودشه




ممم...

درخواست حذف اطلاعات

اون ممم.. ها یعنی داره فکر میکنه چه ی معرفی کنه =)))




منبع : http://sayad.blog.ir/1397/04/31/ممم




تولدمه خب

درخواست حذف اطلاعات
تولد منو داداشمه خب:)))) _________________ اگه بپرسی مامان حتما برات تعریف می کنه که من چقد می گفتم کاشکی داداشی داشتم،تنها خواسته ام از خدا همین بود. میگن خدا دعای بچه ها رو زودتر مستجاب می کنه.چه دعای قشنگی من که جوابش تو بودی!❤ آخه کادوی تولدی بهتر از تو تو دنیا پیدا میشه که کادوی تولد۴سالگیم بودی؟ روز تولدت یادمه،خونه ی بودم،جایزه ی لپ لپی که دستم بود یه خط کش بود از اینا که میزدی به دستت دور دستت می پیچید.از راه بیمارستان فقط یه کوه آبی یادمه.از خود بیمارستان فقط و فقط سرخی صورتته که یادم مونده با بغضی که از همون بچگی موقع خوشحالیای کوچیک و بزرگم دارمش. بچگیامون یادته؟اون موقع ها که زبونت نمی چرخید صحبت کنی،که حتی مامان نمی تونست متوجه حرفات بشه؟یادته من براشون ترجمه می ؟ :)) بچه که بودم رفتارات رو از روی من کپی می کردی،این وقتی بهم ثابت شد که موقعی که داشتم گریه می اومدی کنارم گریه کردی! یا یادته اونموقع ها که دستمال دور صورتمون می بستیم شعر آی دندونم می خوندیم؟ یادته آهنگ مورد علاقمون که«میای با من ب ی» سعید پانتر بود؟ یا اونموقع ها که با پول تو جیبیم تو راه مدرسه یه کتاب چرت بچگانه می یدم،بعد با همون لباسای مدرسه می شستیم یه گوشه برات کتاب می خوندم؟ یا اونموقع ها که یه با چوبی رو سر و ته میذاشتیم تو باغچه،با یه بطری و چند شاخه گل داخلش،بعدش هلوی زعفرونی می چیدیم؟ یا اونموقع ها که روسری های مامانو مثل چادر می پیچیدیم دورمون بعد می یدیم؟:\ خاطره های استمراری زیاد داریم. و هیچ ی حوصله ی خوندن نداره:) ولی نمی تونم نگم که هیچی بیشتر از اینکه بزنمت فرار کنم،دنبالم کنی،جیغ بزنم حال نمیده:))) تولدت مبارک!آخه چجوری انقد سریع ۱۲_۱۳سال گذشت؟! ده تا دوست دارم داداشی❤ ___________ پ ن:این پستی بود که سال پیش گذاشته بودم :)) تبریک بگین ذوق کنم ^_^



منبع : http://sayad.blog.ir/1397/03/16/تولدمه-خب




ای شرقی غمگین

درخواست حذف اطلاعات

کاش میشد صدا ها رو بغل کرد،شعر ها رو بوسید اون موقع نمیدونم صدا ها و شعرا نامحرم محسوب میشدن یا شاید صاحبشون اجازه میداد یا نه ولی یه دل سیر رادیو شرقی غمگین رو بغل می که هم صداش قشنگه هم متناش.
از سعیده به سجاد افشاریان:صدات لعنتی.صدات


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">



از وجنتاش بگم که هم خوش اخلاقه هم دایرکتاشو چک میکنه هم کامنتا رو :)))




منبع :
http://sayad.blog.ir/1397/03/06/ای-شرقی-غمگین




آخ ازش

درخواست حذف اطلاعات

یه مراسمی دعوت شدم که میدونم نمیصرفه رفتنم ولی احتمال هشتاد درصد اونم هست :)))
دوست دارم ببینمش ولی میترسم اگه نباشه جلو خودم ضایع شم :)))
میترسم هی چشم بچرخونم و نباشه و حسرت دیدنشو بخورم.
میترسم همه بفهمن چشمم بهشه.
می ترسم :)))




منبع : http://sayad.blog.ir/1397/01/29/آخ-ازش




این روزها

درخواست حذف اطلاعات

پریروز تنها دوستای خانوادگیمون[متشکل از عمو !]اومدن. زنگ زده بودن که عمو س و ش و خواهر و برادر زنِ عمو س میان. برا میومدن و نمیدونم فاز خواهر و جاری آوردن چی بود و چقد حرص خوردم که خوشبختانه نیومدن.
قبل اومدن مهمونا خواهری زنگ زد گفت بریم هوا خوری و پیاده رفتم خونه اش و از اونجا اومدیم پارک و اینا. یکی دوبار کالسکه ی محراب رو زیگزاگی ت دادم. کلی خندید بچه ولی آجی حرص سبک بازیمو خورد :)))
مهمونا مثل اینکه برا دعوتمون با هم بریم گلیداغ مسافرت که متاسفانه هواشناسی اعلام کرد هوا ابه. اََََی خِِِِِدااا.
دیروز فهیمه زنگ زد. با هم حرف زدیم. مدیر دوره ی راهنماییمون به مینا گفته ع سعیده رو دارین؟ برا امر خیر میخوام.
گفته یکی از دبیرا میخواد.
فهیمه میگه چون تو رو میشناسم و میدونم خوشت نمیاد من و مینا دس به سرش کردیم. ولی کنجکاویم که کدوم دبیر میتونه باشه؟

خلاصه اینکه فیسم همچنان.
مث اینکه باید ع خوشگلامو بفرستم برا دوستام یه موقع ع ضایع نشون ی ندن
دوره ی ع و اینا نگذشته مگه؟

تازه دیروز و دختر (۳۶سالشه) اومدن بعد به مامانم گفتن سعیده به سنی رسیده که دیگه خونه داری و اینا باید بلد باشه.

با عرض پوزش!فاک یو بابا :))))


رتبه ی ۸۰ از ۵۰۰ ضایع اس؟ ضایع اس!



از نشونه های سگ بودن سال اینه که خیلی سگ اخلاق شدم!




منبع : http://sayad.blog.ir/1397/01/24/این-روزها




عاشق شدم.

درخواست حذف اطلاعات
یه مدتیه خواننده ای رو کشف که معروف بوده نمیدونستم؛جدا از صداش چهره اش هم خیلی خوبه.سعیده ی هیز درونم فعال شد اصن.خیلی لعنتیه لامصبیه استوری گذاشته که داره با موهاش بازی میکنه*____*مردم من*_* این شما و اینم تنها ی که لایواشو از دست نمیدم*_*

سیگار هم خیلی بهش میاد*_* ووی



منبع : http://sayad.blog.ir/1396/10/11/عاشق-شدم




گرد نشسته رو وبلاگم!

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

مدت هاست دلم هوای وبلاگمو کرده ولی هربار بی توجهی :(

سال نو رو تبریک نگفتم و چه و چه و چه :(

سال نوتون مبارک و سال خوبی داشته باشین و همه ی خوبیا❤



دوست دارم تک تک وبلاگارو بخونم❤

اگه عمری باشه البته


چه گردی نشسته رو وبلاگم آخه!




منبع : http://sayad.blog.ir/1397/01/20/گرد-نشسته-رو-وبلاگم




عآه از این روزها

درخواست حذف اطلاعات
ز له ی کرمانشاه انقدر غم دارد،انقدر آه دارد و زاری که دلم به نوشتن نمی رود.چند روزی گذشته و من از سال نودوپنجی که گذشت عذر میخوام بابت نحسی ای که بهش نسبت دادم..



منبع : http://sayad.blog.ir/1396/08/27/عآه-از-این-روزها




چه بگویم؟

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

امتحاناتم شروع شده و متاسفانه ساعت مطالعه ام تو این چند روز با وجود فرجه ها از ۵ ساعت در روز بیشتر نشده.استرس هم میگیرم تاثیری نداره.

ساعت بابابزرگم رو گذاشتم رو میزم.صدای تیک تاکش عشقه ولی استرس زائه.خیلی



تلگرام و اینستا با باز میشه.

اوضاع جالب نیست.



چرا تلاش نمیکنم برا خواسته هام؟چه مرگته سعیده؟




منبع : http://sayad.blog.ir/1396/10/10/چه-بگویم




یوشابه

درخواست حذف اطلاعات

جیحون میگه یوشابه نخوری استخونای بدن رو پودر می کنه.

آ ین قلوپ نوشابه اش رو میخوره میگه:

تازه یوشابه بخوری دندونات میریزه:))


می گیم خودت چرا می خوری پس؟

میگه می خوام اسراف نشه نریزیم دور.

شما نخورین مریض می شین :)))




منبع : http://sayad.blog.ir/1396/06/31/یوشابه




یاد بعضی نفرات در گردش فصول

درخواست حذف اطلاعات

اپیزود16 رادیو چهرازی



بسم الله الرحیم


برنامه های ما الان یاد بعضی نفرات در گردش فصول میشه...


پاییز که می شه ما بی اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو می آد، تو یه روز، مثه بهار و بقیه.


صپ زود بیدار می شی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که ب ا در دیده می کند... مام مثه عوام الناس، مثه سیاوش قمیشی و کریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف می آد. به جمشید می گیم سرمرگی مهمون نمی خوای،دلمون گرفته؟ می گه بابا کجاش دلگیره، نیگاه نارنگی ها رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن می گه، مالو رو ببین. می گم جمشید نارنجی چیه؟


مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟


تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد. راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز.


می گم خب چارتا مثال بزن از این محاسن.


می گه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در می آره، پایین کمی ، بالا کت و کلفت، آدم حض می کنه!


می گم اولن چشت رو در می آرما، دومن این که نصفش معایبه! حیف تابستون نبود که همه ش ؟


یه چای می ریزه میذاره جلومون می گه حالا دلبر هیچی، شبا رو چی می گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه ش شب دیگه؟ نصف روز غروبه.


می گم آقا ما دو ساعت شب بسه مونه! زیادم هست. می خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه! یه چراغی می ذاریم اون گوشه، تاریک روشن می شینیم ستاره میشماریم تا سحر چه زاید باز.


می گه چای از دهن افتاد.


جمشید اگه پاییز اینقدی که تو می گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی می شه؟ همه به این زرد نارنجی نیگاه می کنن، حال شون جا می آد، چرا ما بلد نیستیم؟


چرا همه رفته بودن هاشون رو می ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده؟


جمشید یه سیبیله نازک داره، سفید شده، خیلی ساله این جاست! همه ی پاییزای آسایشگاه رو دیده.


می گه این درخت بزرگ نا نداره، وگرنه بهت می گفتم پادشاه فصلا یعنی چی؟


می گم جمشید یادته هشت ده سال پیشا یه زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بنا گوش در رفته و رو می گم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب بهم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آ پاییز، که مدیریت قدیمی در رو با لگد ش ت رفت تو، دید دست هم رو گرفتن تیکه و رفتن که رفتن. پاییز نبود؟


یه قلپ چای می خوره می گه آره یادمه!


جمشید اون یارو که ته راه رو می نشست، سرش رو می کرد تو چی؟ همین وقتا بود دیگه، بهش می گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی زد، هی فقط یواش می گفت همینه آبرو! لاغر بود، اصلن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطیه ما، یادته در حیاط رو زدن رفتیم وا کردیم ی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا!


...


جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست. هر سال همینه کارش.


می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون می شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود، دستش رو ت می داد، با عینک و سر فرفری وسط راهرو می گفت لبت کجاست که خاک چش به راه است؟! یه بارم خیال کردیم واسه دلبر می خونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود، هر چی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود، همین وقتا بود جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت. آ م ورداشتن یه ورق کاغذ چسبودن پشت شیشه که خودسر شده، اشتباه شده باهاس ببخشین. آدم چطوری به دلش حالی کنه که اشتباه شده ؟



جمشید نشسته رو زمین کنار دیوار، تکیه داده به دیوار، خیره به روبرو، عین هر سال. می شینم کنار دستش پای دیوار، می گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو! دو تا پر نارنجی می ذاریم کف دستمون، دراز می کنیم جلوش بیا تو هم بزن. یارو غریبهه می گه چیه با کی کار داری؟ می گم جمشید خودتو لوس نکن بابا، نارنجی رو بزن بلند شو بریم تو حیاط. می گه جمشید کیه بابا دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافت رو! خودتم برو پی کارت.


«اللهم صلی علی محمد و آل محمد»


نشسته تکیه به دیوار. می گم اگه نیای تنها می رما! تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هر چی در زدیم وا نکرد. نشسشت کنار دیوار خیره موند تا پاییز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم ببخشین چرا اسم جمشید رو توی کاغذتون ننوشتین؟ گفت جمشید کدوم بود؟ گفتیم همون که تولدش آبانه! حالام آبانه دیگه، پس چرا نیست؟ اینم پاییز.


جمشید می گه یه چایی دیگه بریزم؟ می گم چای نمی خوام، بیا بشین پاییز خیلی یادتو می کنم. از پنجره اتاق می بینمش وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم می زنه. می خنده، می خونه: پادشاه فصل ها پاییز.



م ترین :))




منبع : http://sayad.blog.ir/1396/07/02/یاد-بعضی-نفرات-در-گردش-فصول




این نوجوونی لعنتی رو به پایان!

درخواست حذف اطلاعات

می گم باورت می شه از اولین روزی که رفتم مدرسه بیشتر از ۱۱ سال میگذره؟
این روزا هر کی میبینَتَم گوشزد می کنه این کنکور لعنتیو. دبیرامون هی یادمون می آرن تستای لعنتی دهمو که نزدیمشون الان اونان که دارن ما رو میزنن.
هی یادم میاد درسایی که نخوندمو،زبانی که ادامه ندادمو،کارایی که یاد نگرفتمو،داستان هایی که کاملشون ن ،کلافه ام.
این کنکور لعنتی هی داره حلقه ی دستاشو دور گردنم تنگ تر می کنه و هیچ تلاشی برای نجات خودم ن .
یادم میاد کلاس اول که بودم به نظرم چقد کلاس پنجمیا بزرگ میومدن. چقد احساس بزرگ بودن بهم دست می داد.الان چند سال از اون کلاس پنجم گذشته و من حس می کنم چقد از بزرگ شدن می ترسم.
رسیدم به اوا نیمه ی اول هفده سالگیم یا شاید هم شونزده سالگیم(همیشه تو حساب سن مشکل داشتم:)فرقی هم نمی کنه،هر چی هست راه زیادی تا ۱۸ سالگی نمونده. هر چی هست همینجا جلوی چشم شمایی که داری می بینی و میخونی با خودم عهد میبندم که ۱۸ سالگیم اونی باشه که میخوام؛با همه ی جزئیاتش.
دوس دارم همه اتون حداقل یک خطی از احساساتتون درمورد نوجوونی و کنکور بنویسین.





منبع : http://sayad.blog.ir/1396/08/06/این-نوجوونی-لعنتی-رو-به-پایان




مرسی بیان

درخواست حذف اطلاعات



مرسی بهترین^_^

حالا نه اینکه فک کنم چون من گفتم این مدلیش کرده باشنا نه فقط چون اونی که می خواستم شد خوشحالم.




منبع : http://sayad.blog.ir/1396/06/24/مرسی-بیان




شهرزاد

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

چند روزه شهرزاد نگاه می کنم. به قسمت ۸ و ۹ و ۱۰ که رسیدم فهمیدم چقد این شهرزاد پدر شوهر ماهی داره.

خدا نصیب همه دخترای بیان کنه.

یعنی انقد حامی،انقد محکم :))

سریال شهرزاد همون فصل اول پروندش بسته شد و اول خواستم نبینم فصل دوم رو اما به خاطر شخصیت شهرزاد نگاش میکنم هاشم خان دماوندی دومین شخصیت مورد علاقه امه.


فصل دومش ضعیف تر از قبل عمل کرده.

یکی از بازیگراش هم عوض شده :/


از نظر بازی پریناز ایزدیار تو این فصل گل کاشته و تا قسمت ۱۰ هیچ ی به پاش نرسیده.




منبع : http://sayad.blog.ir/1396/06/26/شهرزاد




چجوری لعنتی؟

درخواست حذف اطلاعات

چجوری میتونه یجوری ترسناک و عصبی نگام کنه که تن و بدنم بلرزه و چند دقیقه بعدش انقد دلبر نگاه کنه دلم بلرزه؟


پ ن:عاشق و اینا نشدما این دل لرزیدنه برای نشون دادن نوع نگاهش بود :))




منبع : http://sayad.blog.ir/1396/06/28/چجوری-لعنتی




عید غدیرتون مبارک :)

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب رو بخونید که گفتنی ها رو گفتن: منقشعیدتون مبارک؛ ماس دعا عیدی می پذیریم:))



منبع : http://sayad.blog.ir/1396/06/18/عید-غدیرتون-مبارک




این شوهر چیست که این دختر دیوانه ی اوست.

درخواست حذف اطلاعات

یکی از فامیلامون دو سال با یه دوست بود و امروز مراسم نامز ون.

دیروز تو یه جمعی مامانش به شوخی گفت از فلان طایفه خوشم نمیاد الان میشه دامادم.

دخترش با یه لحن بدی گفت فک کردی خودت کی هستی که بخوای خوشت نیاد و اینا.

از وقتی نامزد کرده همینه اوضاع برا چندمین بار تو جمع اینجوری کرد:|


یه سلامی هم به این دختر

سلااام شوهر ندیده ی بدبخت؛خاک بر سرت

مامانته اون :|


پ ن:یک عدد اقدس هستم؛بیکار





منبع : http://sayad.blog.ir/1396/06/17/این-شوهر-چیست-که-این-دختر-دیوانه-ی-اوست




بازیگری طور

درخواست حذف اطلاعات

سلاملکم

آگهی زدن برای تست بازیگری برای سریال پشت نقاب ها برای شبکه ی دو

خواهرم میگه حتما برم.

از بچه های وزارت ارشاد شهرمون زنگ زدن به شوهرخواهرم که بیا تست بده حتما قبول میشی.راس میگن خیلی این کاره است :دی

جیحون هم میبرم تست بده چون خیلی راحت نقش بازی میکنه و سرکارمون میذاره.

ببینم چه می کنیم حالا.

یه موقع اگه معروف شدم برین پز بدین :دی




برای انتخاب شهردار شوراها چند گزینه دارن.یکی از این گزینه ها شوهرخواهرمه. ان شا الله هرچی صلاحه پیش بیاد.






منبع : http://sayad.blog.ir/1396/05/30/بازیگری-طور




خوش خیالی مضر!

درخواست حذف اطلاعات

تو شرایط بدی ام جوری که اگر بگم قطعا نود درصدتون نچ و نچ میکنین و دلتون میسوزه.

انگار که عمق فاجعه رو درک ن خوشبینیم و استرسی ندارم در صورتی که باید یه چیزی باعث بشه تلاش کنم تا یه فاجعه ای شبیه بیگ بنگ تو خونه امون پیش نیاد.

زیادی بی خیالم.دیگه چیزی به پایان فرصت هام نمونده.

اه




ساعت برنارد لازمم.




منبع : http://sayad.blog.ir/1396/05/20/خوش-خیالی-مضر




اوممم

درخواست حذف اطلاعات

خوشحالم!

چرا؟ چون هوا خوبه.

خواهرزاده هام خونه ان.فرصتم تموم شد و کاری که باید تحویل میدادم از اون چیزی که فک می خیلی بهتر شده.هر چند با عالی دو پله اختلاف داره.(خوبیش اینه با تصور من ۵ پله ای اختلاف داره)

الان فقط باید یه دستی به سر و روی خودم و اتاقم بکشم.

گشنه امه طبق معمول.

از داد سال پیش تا الان ۹ کیلو اضافه شده ب وزنم :/

۶ کیلوش تو سه چهار ماه اخیر بوده :|||

با این روند فکر کنم بتونم به عنوان بشکه جایی استخدام شم.

در عجبم هنوز bmiرو نرمال نشون میده :دی






منبع : http://sayad.blog.ir/1396/05/23/خوشحالم




جانا جوراب گرم یادم هست:)

درخواست حذف اطلاعات
از اونروز که پست همیلا رو دیدم دلم خواست جوراب ب م.زمستونی :(رفتم پیج هپی سا یه جفت جوراب ۳۰ تومن. گفتم فقط جنس ایرونی رفتم کارای گره رو ببینم دیدم قیمتای گره هم ۳۰ تومنه. منصفانه اس قیمتش؟دو روز دیگه هم میشه ها. از اونجایی که سال پیش بسته ی ۴ جفت جوراب نااز السی وایکیکی رو ۲۶ تومن یدم(حراج بود)رفتم کاراشو دیدم. مردم براشون حالا منتظرم ی سر و سامونی ب اوضاع زندگیم بدم برم جوراب ب م



منبع : http://sayad.blog.ir/1396/05/29/جانا-جوراب-گرم-یادم-هست




دامن یا شلوار؟مسئله این است!

درخواست حذف اطلاعات

اول عذر می خوام اگر یکم موضوع پست زشته.

عاقا تو دامن اگه بپوشی وقتی میری مستراح تکلیفت مشخصه که کدومو بکشی پاییین کدومو بکشی بالا

شلوار هم که مشخصه

ولی این دامن شلواریای لامصب یکی باید کنارت واسته مواظب پاچه ی شلوارت باشه!!

چییش چندش راحت خنک بی شعور

مجبورم بازم تن بدم به این که مامانم کش وصل کنه به پاچش:/




منبع : http://sayad.blog.ir/1396/05/19/دامن-یا-شلوار-مسیله-این-است




از کابوس هایت حرف بزن

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

بازی وبلاگی داریم گویا :)

ممنون از شروع کننده: طلوع من

اولین کابوسی که دیدم خنده دارم هست :)

مانکنای تو فروشگاه هارو دیدین که پیشونی نداشتن بعضیاشون؟ خواهرم چون لاغر بود بعضیا حالا از رو شوخی و اینا میگفتن مانکن

خواب دیده بودم پیشونیشو رفته برداشتن مثل اون مانکنا شده،تو خواب هی میرفتم پیش بقیه که بگم یه کاری برا خواهرم ید می گفتن چه خوشگل شدی؟ و من چقد نصفه شب زار زدم



یه کابوسی هم ک از بچگی باهامه(سالی یه بار مثلا) اینه که تو ی جشنی،مراسمی یهو زمین شیب دار میشه ما نمیتونیم راه بریم اصن همش سر میخوریم.


بچگیام پتو داشتم شکل س داشت وقتی می خو دم زنده میشد دنبالم

می کرد و من همش می دوییدم.


خیلی کم کابوس می بینم شکر خدا




منبع : http://sayad.blog.ir/1396/05/18/از-کابوس-هایت-حرف-بزن