بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

یادداشت های یه دختر سر به هوا !

آخرین پست های وبلاگ یادداشت های یه دختر سر به هوا ! به صورت خودکار از بلاگ یادداشت های یه دختر سر به هوا ! دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



وا

درخواست حذف اطلاعات

چیزی که این روزها زیاد به گوشم میخوره اینه که " تو خیلی زود وا دادی" ... 

راستش فکرم خیلی درگیره این جمله شده ... 

وا دادن یعنی رها . تسلیم شدن . 

فکرم درگیر شده و روحم دلگیر...

چرا بعضی ها انقدر راحت آدمو قضاوت میکنن؟ اون عده ای که میگن خیلی زود، ایا واقعا از نظر اونا هفت ماه تحمل ، خیلی زود حساب میشه؟ اونایی که میگن خیلی راحت، ایا واقعا شمردن ببینن من برای هرچیز چندین بار مقاومت ؟ اون انی که میگن ضعیف عمل میکنی، تا حالا موقع جنگیدن های من بودن؟؟ اصلا هیچکدوم از این افراد از شدت ضعف جسمانی من خبر دارن؟ با وجود ضعف جسمانی، سر پا بودن هامو دیدن؟

لطفا دیگه ی بهم نگه وا دادی :(




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/07/24/post-109/وا




دلم

درخواست حذف اطلاعات

دلم یه مِنو تهیه کرده... منو یی انتخ ... انتخ اما نیازی...

قدم زدن لا به لای  درختان ِ پاییز زده و لذت بردن از صدای خش خش برگ ها...

دوچرخه سواری در مسیری پر از درختان رنگ پریده همراه با موسیقی...

دورهمی ای دوستانه همراه با گفتگویی ساده و روزمره

کیش... دریا... پلاژ...شن های داغ

پنکیک ؛ صبحانه ای مفصل با نون تازه ؛ خینگر ( نوعی غذای روسی که شباهتی به سالاد ماکارانی دارد) ؛   لازانیای عمو پز ؛ کیک ِ خونگی  و البته که نیمرو...

دو نفری... دلم دونفری با همسرجان میخواد. بریم پاتوق مون (پارک  پرواز) و باهم قدم بزنیم و از اون بالا شهر رو نگاه کنیم

قدم زدن های شبانه ... مخصوصا زیر ِ نم ِ بارون

کوه ... درکه... پلنگچال

سپری ساعاتی بدون دغدغه همراه ِ یک دوست و زدن حرف های دلی...

 و ... و تنهایی... تنها باشم و واسه زندگی ِ بعد از این برنامه بریزم... کاری که ماه هاست دلم میخواد انجامش بدم و وقت نمیشه ... وقت نمیشه که حتی دقایقی برای خودم و با خودم باشم...


و خب بر همگان واضح و مبرهن است که این هایی که گفته شد، فقط دلم میخوادشون. همین... 





منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/07/23/post-108/دلم




دلم

درخواست حذف اطلاعات

دلم یه مِنو تهیه کرده... منو یی انتخ ... انتخ اما نیازی...

قدم زدن لا به لای  درختان ِ پاییز زده و لذت بردن از صدای خش خش برگ ها...

دوچرخه سواری در مسیری پر از درختان رنگ پریده همراه با موسیقی...

دورهمی ای دوستانه همراه با گفتگویی ساده و روزمره

کیش... دریا... پلاژ...شن های داغ

پنکیک ؛ صبحانه ای مفصل با نون تازه ؛ خینگر ( نوعی غذای روسی که شباهتی به سالاد ماکارانی دارد) ؛   لازانیای عمو پز ؛ کیک ِ خونگی  و البته که نیمرو...

دو نفری... دلم دونفری با همسرجان میخواد. بریم پاتوق مون (پارک  پرواز) و باهم قدم بزنیم و از اون بالا شهر رو نگاه کنیم

قدم زدن های شبانه ... مخصوصا زیر ِ نم ِ بارون

کوه ... درکه... پلنگچال

سپری ساعاتی بدون دغدغه همراه ِ یک دوست و زدن حرف های دلی...

 و ... و تنهایی... تنها باشم و واسه زندگی ِ بعد از این برنامه بریزم... کاری که ماه هاست دلم میخواد انجامش بدم و وقت نمیشه ... وقت نمیشه که حتی دقایقی برای خودم و با خودم باشم...


و خب بر همگان واضح و مبرهن است که این هایی که گفته شد، فقط دلم میخوادشون. همین... 





منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/07/23/post-108/دلم




پاییز زیبا

درخواست حذف اطلاعات

پاییز این روزها بدجوری داره دلبری میکنه.. رعدو برق های بسیار زیبا و بارونی زیبا تر ... قدم زدن زیر این بارون هر موجودی رو عاشق میکنه...به امید خدا چند صباح دیگه دست پسرمو میگیرم و باهم میریم زیر بارون قدم میزنیم و بهش رسم عاشقی رو یاد میدم... امید آنکه پدرش هم فرا بگیرد !!!!! d:




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/07/20/post-107/پاییز-زیبا




دو لحن

درخواست حذف اطلاعات

سر شب با دو تا از دوستای واقع بین و تحلیل گرم درد دل می ...

 یکیشون به مقدار زیادی چکشی حرف زد و به نوعی سرزنشم کرد که باید حتما برم پیش ن و مشاور و دارو بگیرم ... مقداری هم از همسر جان انتقاد کرد...

اون یکی اما با نرمی خوبی ها  و نکات مثبت ِ این روزها رو بهم یاداوری کرد و با  کلام پر مهر و دید مثبت نسبت به حضور و حتی دخ های همسرجان منو به ارامش رسوند...

با اینکه حرفامو واسه هر دوشون کپی پیست و با  لحن ی ان حرف زدم، اما هر کدومشون با  لحن مخصوص به خودشون باهام حرف زدن...

شاید اگه یه ی از بیرون نگاه کنه هر دوشون درست گفته باشن، ولی من اون نرمش و ارامش و دید مثبت که بهم انگیزه داد رو ترجیح دادم...  شاید تو موارد دیگه و شرایط دیگه که انقدر هورمون ها خودنمایی نمی دقیقا چکشی حرف زدن های اون دوست خوبم بهم انگیزه و انرژی می داد اما این روزها بیشتر از هرچیزی به روی خوش و لحن ملایم احتیاج دارم.




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/07/17/post-106/دو-لحن




تغییر کاربری

درخواست حذف اطلاعات

میخوام یه مادر قهرمان باشم... کار ندارم که تا الان چقدر ضعیف بودم و به قول باران وا دادم؛ اما میخوام به قول عسل مادر قهرمان باشم. یه شمه ازش رو نشون دادم... پس میتونم.

دارم  کم کم با تغییر ساعت خوابم کنار میام. با دخ های همسرجان هم... این یعنی خیلی جلو ام. فقط مونده خوردن که اگه بتونم واسش برنامه بنویسم و بزارمش تو اولویت عالی میشه. البته نسبت به هفته ی گذشته خیلی بهتر شدم ولی باز جا داره که طبق برنامه جلو برم. باید یه لیستی از خوردنی های روزانه تهیه کنم.


بعدن نوشت : زرشک !!!




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/05/29/post-94/تغییر-کاربری




این روزها

درخواست حذف اطلاعات

این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای تو زندگیم دچار بی ثباتی ام. گاهی احساس میکنم بی دست و پا ترین و بی عرضه ترین مامان ِ دنیام... گاهی احساس میکنم من یه مامان ای ام که اراده کنم میتونم هرکاری رو بخوام در مورد بچه م انجام بدم و اونو طوری بار بیارم که هرطور من میخوام باشه... گاهی فکر میکنم ضعیف ترین زن ِ دنیام که انقدر وابسته م ... گاهی فکر میکنم چه خوبه همسرجان بیکاره و کلا بچه داری با اونه... گاهی میگم خدایا این چرا انقدر تو کارای من دخ میکنه...گاهی میگم چرا دخ میکنه ولی کاش نره سر کار فعلا حالا حالاها... گاهی انقدر به دوستان عزیزتر از جانم غر میزنم و بهونه های الکی میارم که خودم متوجه میشم که چندش آور ترین موجود دنیام! گاهی نیاز به نیروی کمکی دارم  گاهی دلم میخواد تنهای تنها باشم و گاهی شدیدا از تنهایی میترسم...گاهی دلم میخواد رو خودم کار کنم و با  انگیزه باشم و گاهی لش ترین موجود ِ دنیا میشم... گاهی دلم می خواد با سیاست رفتار کنم و با استراتژی برم جلو و گاهی دلم میخواد همه چی رو رها کنم... و گاهی  و گاهی و گاهی...

 بی ثبات ترین ام این روزها...

پی نوشت : یه درصد فکر کن با انگیزه و استراتژی و اینا باشم این روزا !!!!




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/06/03/post-95/بی-ثباتی




لعنت

درخواست حذف اطلاعات

لعنت به من. لعنت به افکارم.لعنت به اخلاقیاتم. لعنت به ارزوهام. لعنت به ادعاهام. لعنت به انتخابم. لعنت به خودخواهیم. لعنت به شعورم. لعنت به ترس هام.لعنت به تحملم. لعنت به همه چیم. لعنت به من لعنت به من لعنت به من . لعنت به من بخاطر عروسک ِ بی گناهم. لعنت به من لعنت به من لعنت به من لعنت به من لعنت به من لعنت به من لعنت لعنت لعنت




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/06/06/post-96/لعنت




ارزی

درخواست حذف اطلاعات

به خودم از ۲۰ هفت میدم...

حاملگی خوب و راحتی داشتم. جسمی اصلا اذیت نشدم. هیکلم هم که تغییر آنچنانی نکرد. راستش ته دلم غَرّه میشدم... دلم میخواست الان هم همونطور خوب میرفتم جلو... دلم میخواست همونطور که درمورد حاملگیم با " پُز " حرف میزدم؛ الانم راجب بچه داری همونطوری حرف بزنم... 

اما نمیشه. از خودم و عمل اصلا راضی نیستم.

وقتی رفتم پیش م که بخیه هامو بررسی کنه، بهم گفت من کلا تخصصم زایمان طبیعیه، تو این همه سال که دارم کار میکنم ندیده بودم مثل تو... تو چطوری با اون همه درد چُرت میزدی؟!

گفتم حتما دمنوش زعفرون باعثش بود.

گفت نه. اونو همه می خورن، تو خسسسسسته بودی!

خستگی ِ ماه های آ هنوز از بدنم خارج نشده...  رفتارای غیر منطقی ِ همسرجان، خستگیمو بیشتر میکنه، روحیه مو از دست میدم و میزنم به طبل ِ بی عاری و تنبلی... قلق ِ به دست نیومده ی طفلکم باعث میشه دچار بی نظمی در خواب و زندگی بشم و این کلافه م میکنه...

همه اینا باعث میشه به خودم امتیاز منفی بدم... اون هفت امتیازم زیاد دادم به خودم...اونم بخاطر تک و توک قلق ی هایی بود که تونستم داشته باشم این مدت...

ولی انتظار داشتم قوی تر از این ها باشم...





منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/06/09/post-97/ارزیابی




شاخ غول

درخواست حذف اطلاعات

تصمیم داشتم امروزو از خونه مرخصی بگیرم و برای خودم باشم و دوپینگ کنم و برگردم ... کلی واسش ذوق داشتم و یه عالمه هم با خودم کلنجار رفتم که آیا این نیاز به دوپینگ داشتن یا واسه خودم بودن منافاتی با مادر بودن داره یا نه... خوشحال بودم که منافاتی ندیدم  و واسه خودم برنامه ریزی .

اما به دلیل اینکه شاخ غول ش تن همزمان شد با برنامه ای که داشتم، مادر بودن چربید به واسه خودم بودن...

و این شد که ما امروز شاخ غول ش تیم و طفلک فندقم.


پی نوشت : دارم سعی میکنم مادر محکمی باشم. 




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/06/13/post-98/فندق




انتخاب من

درخواست حذف اطلاعات

عادت دادن به ترک عادت خیلی سخته ...

.کاش  قوی تر بودم. کاش مستبد تر بودم. کاش قدرتمند تر بودم کاش از فندق داری چیزی سرم میشد.




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/06/22/post-100/انتخاب-من




روزها

درخواست حذف اطلاعات

روزها و شب ها * ی جدید ِ زندگیم تند و تند در حال گذشتنه. فندقم داره بزرگ تر میشه و ما یه کم باتجربه تر... نسبت به اوایل بهتر میتونیم بفهمیم این طفلک ِ بی زبون الان از ما چی میخواد. از نظر روحی وجسمی  نسبت به قبل بهتره اوضاعمون...

اما

اما احساس تنهایی مون خیلی واسم عجیبه!  با اینکه به برکت ِ بیکاری ِ همسرجان ، هیچوقت تنها نیستم اما گاهی احسا س میکنم خیلی تنهام... همسرجان ی بود که هیچوقت دوست نداشت خلوت دونفره مون با حضور ی ، حتی مامانامون،  برهم بخوره؛  اما این روزا شدیدا به خلاء حضور مامانامون اعتراف میکنه...

و من همچنان یه مهدیه ی نگرانم...نگرانیم  دوبل شده این روزا...


* شب ها با سرعت کمتری از روزها میگذره !!!!




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/06/25/post-101/روزها




پاییز

درخواست حذف اطلاعات

دقایقی به پاییز مانده... فندقم و باباش دو ساعتی هست که به خواب شیرین و عمیق فرورفتن و من به فکر.

پاییز... مهر... و همه چی ...




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/07/01/post-102/پاییز




باز

درخواست حذف اطلاعات

باز من حساس شدم ... رو خودم... که چرا نمیتونم مقاومت کنم و جلوی پرخوری ِ فندق رو بگیرم....

خسته م از خودم




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/07/03/post-103/باز




وا دادم گویا

درخواست حذف اطلاعات

دلم میخواد بمیرم

خسته م از حضور و دخ های صادق... تحملش واسم سخت شده. دلم میخواد چند روز نباشه..

فندقم مثل یه اسباب بازیه تو دستاش و من از دعوا خسته ام.

میگن وا دادی. و من دلم میخواد بمیرم

لعنت به خواب ... مثل یه معتاد با دوز بالا نئشه ی خوابم همش. لعنت به خواب




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/07/12/post-104/وا-دادم-گویا




ارزی

درخواست حذف اطلاعات

به خودم از ۲۰ هفت میدم...

حاملگی خوب و راحتی داشتم. جسمی اصلا اذیت نشدم. هیکلم هم که تغییر آنچنانی نکرد. راستش ته دلم غَرّه میشدم... دلم میخواست الان هم همونطور خوب میرفتم جلو... دلم میخواست همونطور که درمورد حاملگیم با " پُز " حرف میزدم؛ الانم راجب بچه داری همونطوری حرف بزنم... 

اما نمیشه. از خودم و عمل اصلا راضی نیستم.

وقتی رفتم پیش م که بخیه هامو بررسی کنه، بهم گفت من کلا تخصصم زایمان طبیعیه، تو این همه سال که دارم کار میکنم ندیده بودم مثل تو... تو چطوری با اون همه درد چُرت میزدی؟!

گفتم حتما دمنوش زعفرون باعثش بود.

گفت نه. اونو همه می خورن، تو خسسسسسته بودی!

خستگی ِ ماه های آ هنوز از بدنم خارج نشده...  رفتارای غیر منطقی ِ همسرجان، خستگیمو بیشتر میکنه، روحیه مو از دست میدم و میزنم به طبل ِ بی عاری و تنبلی... قلق ِ به دست نیومده ی طفلکم باعث میشه دچار بی نظمی در خواب و زندگی بشم و این کلافه م میکنه...

همه اینا باعث میشه به خودم امتیاز منفی بدم... اون هفت امتیازم زیاد دادم به خودم...اونم بخاطر تک و توک قلق ی هایی بود که تونستم داشته باشم این مدت...

ولی انتظار داشتم قوی تر از این ها باشم...





منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/06/09/post-97/ارزیابی




فندق

درخواست حذف اطلاعات

تصمیم داشتم امروزو از خونه مرخصی بگیرم و برای خودم باشم و دوپینگ کنم و برگردم ... کلی واسش ذوق داشتم و یه عالمه هم با خودم کلنجار رفتم که آیا این نیاز به دوپینگ داشتن یا واسه خودم بودن منافاتی با مادر بودن داره یا نه... خوشحال بودم که منافاتی ندیدم  و واسه خودم برنامه ریزی .

اما به دلیل اینکه شاخ غول ش تن همزمان شد با برنامه ای که داشتم، مادر بودن چربید به واسه خودم بودن...

و این شد که ما امروز شاخ غول ش تیم و طفلک فندقم.


پی نوشت : دارم سعی میکنم مادر محکمی باشم. 




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/06/13/post-98/فندق




لعنت

درخواست حذف اطلاعات

لعنت به من. لعنت به افکارم.لعنت به اخلاقیاتم. لعنت به ارزوهام. لعنت به ادعاهام. لعنت به انتخابم. لعنت به خودخواهیم. لعنت به شعورم. لعنت به ترس هام.لعنت به تحملم. لعنت به همه چیم. لعنت به من لعنت به من لعنت به من . لعنت به من بخاطر عروسک ِ بی گناهم. لعنت به من لعنت به من لعنت به من لعنت به من لعنت به من لعنت به من لعنت لعنت لعنت




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/06/06/post-96/لعنت




بهانه ها

درخواست حذف اطلاعات

بهانه گیر شده ام...خیلی غیر منطقی  پیله میکنم به همه چی.. از همه بیشتر به همسرجان ِ طفلک ...

چرا الان نمیخو ؟ چرا واسش شعر میخونی؟ چرا فروش نداری؟ چرا غذا رو دیر آماده کردی؟ چرا  الان تو پوشک عوض کردی؟ چرا داروهاشو تو دادی؟ چرا عادتش دادی تو بغل تو آروغ بزنه؟ چرا منو بیدار نکردی و شیر خشک دادی؟ چرا باز وقت گرفتی؟ چرا تو غذا کم نمک ریختی؟ چرا مامانت نیومد؟!!!!!!!!!!! چرا مودم دائم روشنه؟ چرا هی آزمون ت خطا داری این طفلک عروسک که نیست. چرا هی قربون صدقه ش میری؟ چرا زنگ نزدی  بیاد ببردش ؟ چرا خودتم هیچی نمیخوری؟ چرا چرا چرا... 

تنها بهانه ای که نیاوردم این بوده که چرا تند تند بغلم نمیکنی... بهانه ای که سالهاست داشته ام و الان فراموشم شده!




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/05/28/post-93/




تغییر کاربری

درخواست حذف اطلاعات

میخوام یه مادر قهرمان باشم... کار ندارم که تا الان چقدر ضعیف بودم و به قول باران وا دادم؛ اما میخوام به قول عسل مادر قهرمان باشم. یه شمه ازش رو نشون دادم... پس میتونم.

دارم  کم کم با تغییر ساعت خوابم کنار میام. با دخ های همسرجان هم... این یعنی خیلی جلو ام. فقط مونده خوردن که اگه بتونم واسش برنامه بنویسم و بزارمش تو اولویت عالی میشه. البته نسبت به هفته ی گذشته خیلی بهتر شدم ولی باز جا داره که طبق برنامه جلو برم. باید یه لیستی از خوردنی های روزانه تهیه کنم.


بعدن نوشت : زرشک !!!




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/05/29/post-94/تغییر-کاربری




این روزها

درخواست حذف اطلاعات

این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای تو زندگیم دچار بی ثباتی ام. گاهی احساس میکنم بی دست و پا ترین و بی عرضه ترین مامان ِ دنیام... گاهی احساس میکنم من یه مامان ای ام که اراده کنم میتونم هرکاری رو بخوام در مورد بچه م انجام بدم و اونو طوری بار بیارم که هرطور من میخوام باشه... گاهی فکر میکنم ضعیف ترین زن ِ دنیام که انقدر وابسته م ... گاهی فکر میکنم چه خوبه همسرجان بیکاره و کلا بچه داری با اونه... گاهی میگم خدایا این چرا انقدر تو کارای من دخ میکنه...گاهی میگم چرا دخ میکنه ولی کاش نره سر کار فعلا حالا حالاها... گاهی انقدر به دوستان عزیزتر از جانم غر میزنم و بهونه های الکی میارم که خودم متوجه میشم که چندش آور ترین موجود دنیام! گاهی نیاز به نیروی کمکی دارم  گاهی دلم میخواد تنهای تنها باشم و گاهی شدیدا از تنهایی میترسم...گاهی دلم میخواد رو خودم کار کنم و با  انگیزه باشم و گاهی لش ترین موجود ِ دنیا میشم... گاهی دلم می خواد با سیاست رفتار کنم و با استراتژی برم جلو و گاهی دلم میخواد همه چی رو رها کنم... و گاهی  و گاهی و گاهی...

 بی ثبات ترین ام این روزها...

پی نوشت : یه درصد فکر کن با انگیزه و استراتژی و اینا باشم این روزا !!!!




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/06/03/post-95/بی-ثباتی




زودتر از موعد

درخواست حذف اطلاعات

۳ هفته گذشت... گیج و گنگ ... خسته جسمی و روحی... خوشحال و البته که نگران... عروسکم خیلی زیباست...




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/05/28/post-92/زودتر-از-موعد




تغییر کاربری

درخواست حذف اطلاعات

میخوام یه مادر قهرمان باشم... کار ندارم که تا الان چقدر ضعیف بودم و به قول باران وا دادم؛ اما میخوام به قول عسل مادر قهرمان باشم. یه شمه ازش رو نشون دادم... پس میتونم.

دارم  کم کم با تغییر ساعت خوابم کنار میام. با دخ های همسرجان هم... این یعنی خیلی جلو ام. فقط مونده خوردن که اگه بتونم واسش برنامه بنویسم و بزارمش تو اولویت عالی میشه




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/05/29/post-94/تغییر-کاربری




تصمیم کبری

درخواست حذف اطلاعات

از مدت ها قبل وقتی شباهت هایی بین زندگی دونفره ی من،  و ی پیدا میشد و تنها تفاوت طلاق عاطفی اون افراد بود، به خودم میگفتم خداروشکر که من خیلی راه دارم تا به اون مرحله برسم. این آدمها سال های زیادی از زندگی دونفره شون میگذره پس من  با توجه به شباهت ها، فعلا چند سال وقت دارم تا جلوی این اتفاق رو بگیرم... اما زهی خیال باطل!

چند روزی هست که باز رفتم تو لاک خودم و اون خبردار نشده... چندروزی هست که جلوی احساساتم رو گرفتم و اون خبردار نشده...چند روزی هست و اون خبردار نشده. و امروز ... و امروز طلاق عاطفی رو رسما در خودم ثبت و امضا .و اون خبردار نشده.. 




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1396/06/02/post-88/تصمیم-کبری




مرده گی

درخواست حذف اطلاعات

-عه پسره چقدر شبیه بردیا بود. آخی امروز تولدشه بچه مون...خیلی جالبه من چهارتا پسر دارم سه تاشون تولدشون تو مهر ه. مثل تو!

- مرده شور همه شونو ببرن...  عه یارو رو دیدی باباشو بغل کرده اورده بیرون؟





منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1396/07/28/post-89/مرده-گی




مَجال

درخواست حذف اطلاعات

ماه هاست که دنبال اندک مجالی برای نوشتن هستم...

نوشتن از روزی که زنگ زدم به عسل و با گریه گفتم  عسل بدبخت شدم. با جیغ و گریه گفتم نمی خوامش ...

از روزی که زنگ زدم و گفتم پسره و او چنان قهقه ای زد که هرگز تو عمرش نزده بود.

نوشتن از روزهایی که عین پروانه دور من می پلکید و من ناز بلد نبودم و با وجودی که می تونستم تا حد خدا خودمو لوس کنم، کماکان خودم بودم و فکر می هر نوع ناز ی یعنی سوء استفاده از احساس پاکش!

نوشتن از زمان هایی که صداش می و او با عشق دستشو میزاشت روی شکمم و با عشق بیشتر شروع میکرد به حرف زدن باهاش...

و نوشتن از خیلی زمان های دیگه... از زمان هایی که هیچ حسی نداشتم، از زمان هایی که هیچ درکی نداشتم، از زمان هایی که هیچ تصوری از حال وآینده ام  نداشتم...

اما نشد ! مجالی حتی اندک پیدا نشد !

بارها خواستم از حس های متفاوتم بنویسم... از ت هایی که برام لذت بخش اما گنگ بود. از انرژی هایی که اطرافیان بهم می دادن و با اینکه خیلی مثبت بود اما باز هم گنگ بود.از روندی که رو به جلو بود .. روند  ِ مثبت ِ جسمی و حسی و ارتباطی... مثبت بود اما کماکان گنگ بود و من واقعا نمیدونستم که چه حسی دارم. فقط در ظاهر گویا به انرژی ها واکنش نشون میدادم و مثل یه مرغ مینای مقلد وانمود به درک اوضاع و قاعدتا خوشحالیش می !

اما نشد ! اندک مجالی پیدا نشد!

بیکاری همسرجان و حضور همیشگیش که همراه با عدم تمرکز و وابستگیش به من بود، خلوت منو بر هم می زد... روزهایی بودند که من حتی دقیقه ای برای خودم نبودم و مدام در حال ِ روحی او بودم حتی در قالب پاسخ به پرسش  تکراری ِ فردا چندشنبه س؟!

حس ِ بد ِ در این خانه ماندن که تقلای زیاد من برای جا به جا شدن و در نتیجه جایگزین شدن ِ حس خوب ، بی فایده بود و نتیجه ی آن شد  چند ماه اضطراب و نگرانی و تنش های خانوادگی و دغدغه فکری و نا آرامی و عدم مراقبت از خود و عدم مدیریت فکری و روحی و دوری از همسرجان در روزهایی که به آغوش پر مهرش نیاز داشتم و در نهایت کوزت بازی ها و نرسیدن به خیییییییلی برنامه ها و بوووووم !

 یهو به دنیا اومد .. با یک دنیا افسوس برای من ...  برای امورات انجام شده و نشده و ازدست دادن حس ِ لذت بخش ِ ماه آ ...

و حالا بعد از یک ماه و پنج روز ( + ۲۰ روز ) پیک ِ کاری و فشار جسمی و روحی ، به دوپینگ نیاز دارم تا بتونم شب تا صبح بیدار موندن ها رو تحمل کنم... شب بیدار موندن هایی که خودش یه پست ِ مجزاس...




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1397/05/25/post-90/مَجال




تصمیم کبری

درخواست حذف اطلاعات

از مدت ها قبل وقتی شباهت هایی بین زندگی دونفره من و ی پیدا میشد و تنها تفاوت طلاق عاطفی اون افراد بود، به خودم میگفتم خداروشکر که من خیلی راه دارم تا به اون مرحله برسم. این آدمها سال های زیادی از زندگی دونفره شون میگذره پس من  با توجه به شباهت ها، فعلا چند سال وقت دارم تا جلوی این اتفاق رو بگیرم... اما زهی خیال باطل!

چند روزی هست که باز رفتم تو لاک خودم و اون خبردار نشده... چندروزی هست که جلوی احساساتم رو گرفتم و اون خبردار نشده...چند روزی هست و اون خبردار نشده. و امروز ... و امروز طلاق عاطفی رو رسما در خودم ثبت و امضا .و اون خبردار نشده.. 




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1396/06/02/post-88/تصمیم-کبری




محکوم به ادامه

درخواست حذف اطلاعات

ساعت از یک نیمه شب گذشته و من در تاریکی و سکوت شب که با صدای خواب آور کولر همراه شده،  گیج و منگ و مبهوت به آینده ای گنگ و عبث و عذاب آور فکر میکنم. آینده ای که دو سر سوخت است و هر انتخ  در نهایت ضرر است و نه فایده. 

رابطه دونفره، کار، خانواده، هدف،سلامتی و البته که زندگی، سرفصل تمام اوهامات ذهنی من در این روزهای کشدار تابستانی ست.

تنهایی - عدم قدرت تصمیم گیری - اثبات - تعلل - تورم - دخ - دروغ و پنهانکاری- لایف استایل - و در نهایت شهریار و بدبختی هاش هم اون لابه لای اوهامات وول میخورن واسه خودشون.




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1396/05/30/post-87/




این روزها...

درخواست حذف اطلاعات

کاش می شد رها شد از زمین از هوا از تن... رها از آدما و حتی  خودت ... کاش می شد رها شد ازهرچیزی که تورو مجبور به بودن میکنه... رها شد از هرچیزی که تو را به زمین و زمان سنجاق میکنه.... چیزی مثل عشق و مثل عشق!

آرزویم در این روزها این است : که رها شوم! رها شوم از هرررررررچیز.... رها شوم از زمین... رها شوم از خود ی که این دیگراین روزها خود نیستم... دیگر من آن جودی ابوت سربه هوا نیستم.... روزهاست که دیگر من مهدیه نیستم!

و هزااااااارها افسوس که  ' هیچ ' این را نفهمید!

پ.ن : از همه ی آدم ها بدم میاد. از همشون بدون هیچ استثنایی... در راس همه ی آن ها ' ص ' و ' ب ' ...

راستی این حرص و بغض و بخل و بدخواهی و کینه و ده شیشه یهو چطوری اومدن تو من؟؟!! 




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1394/02/01/post-73/این-روزها-




روزهای من

درخواست حذف اطلاعات

از روزهایی که روز من است بیزارم... مثل این روزها...

از روزهایی که میفهمم چقدر دوستم ندارند بیزارم... مثل این روزها...




منبع : http://sarbehavam.blogsky.com/1394/02/13/post-74/روزهای-من