بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

.إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّی.

آخرین پست های وبلاگ .إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّی. به صورت خودکار از بلاگ .إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّی. دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



۱۳۵. یادت باشد، انا ارسلناک...

درخواست حذف اطلاعات

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


می گویند «دوست خوب نعمت است». تا «خوب» ِهر چه باشد و بخواهد چه باشد! «خوب» ِ من یعنی « مخلوقی که مرا به خیر دعوت می کند و از اژدها شدن و د و به خا تر تبدیل خلق خدا به بهانه « حقم است» باز می دارد. ی که یقه نفسم را می گیرد و می گوید « آن چه خدا می پسندد و نمی پسندد بر تو مقدم است، محبت کن بنشین سر جایت.» و این مصداقی است از رحیمیت خداوند و عین رزق الهی.
«رزق رحمانی من» که حالا برگشته وطن، از پایتخت برایم کتاب می فرستد و سوزن می زند به خواب رفتگی های نفسانی ام:

این ع را ساعت ۱:۴۸ بامداد توی مترو گرفته ام. ۱۵ ژوئییه که گذشت.
محبت کتید وقتی انفاق روحتان نمایید بخوانیدش. این کتاب نمونه ظریف «توحید عملی» است، بخوانید تا دستتان بیاید خداوند چه انی را می چیند. بخوانید تا دستگیرتان شود آدم چگونه محبوب الله می شود. فات کنید دقتتان روی شهید باشد...سایه به سایه اع قدم بردارید.



این جا پاریس است.








منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/133




۱۱۵.

درخواست حذف اطلاعات


سکانس یک؛ اداره پلیس مرزی:


« بنا بر اعلام نتیجه تست dna و مطابقت آن با آقای ای (عموی متوفی)، جنازه مذکور مربوط به فردی است به نام الف. دال، متولد 1995، شهر نون ...». برگه گزارش پلیس و نتیجه پزشکی قانونی به زور خودش را توی دست هایم نگه داشته بود. انگار برگه بود که تپش داشت نه دست های من. تمام ضزبانم کف دو دستم لابلای انگشتانم منتقل شده بود.

از زمانی که برای اولین بار از تاریکی به نور قدم گذاشته بود تا حالا که از نور به تاریکی رفته بود فقط نوزده سال گذشته بود؛ فقط 19 سال. هر چه با خودم کلنجار می رفتم نمی فهمیدم. جور در نمی آمد. سنش به هیچ چیز نمی خورد؛ ناراضی ؟ مخالف ؟ مبارز ؟ زندانی ؟ سرباز؟ ازداواج اجباری؟ چه چیز باعث شده بود این گونه بخواهد خودش را به عمویش برساند. به عمویش نه؛ به جایی که عمویش ترجیح داده بود خانه بسازد، نفس بکشد، عمر بگذراند و بعد بمیرد. پسرک خودش را قاچاقی رسانده بود فرانسه، بعد برای این که برسد به انگلیس، خودش را زیر کامیون یا تریلی بسته بود. بین راه هم، تاب نیاورده و خودش را رها کرده بود. و بعد...بعدش دل اش است. ولی شما محکومید به خواندنش. بخوانید شاید توی سر یکی از شما نیز چنین تصمیم مرگبار و دل اشی باشد. بخوانید.

خودش را زیر کامیون یا تریلی بسته بود. بین راه هم، تاب نیاورده و خودش را رها کرده بود. پسرک رها شده، پخش اتوبان شده بود. بعد آن قدر اتومبیل سبک و سنگین از رویش رد شده بود، آن قدر اتومبیل سبک و سنگین از رویش رد شده بود که نه تن ها جنازه قابل تشخیص نبود بلکه از آن چیزی هم نمانده بود. برای همین پلیس متوسل شده بود به انی که اعلام مفقودی کرده اند و از قضا عموی این فرد هم رفته بود برای دادن dna.


سکانس دو؛ فرودگاه بین المللی :


هواپیما به زمین می نشیند. خانواده ای توی سالن بی قرارند، مادر توی صورتش می کوبد. هواپیما آرام به سمت پارکینگ نزدیک می شود. از بلندگو شنیده می شود: "خانم ها و آقایان لطفا تا توقف کامل هواپیما صندلی های خود را ترک ننموده و کمربندهای ایمنی را باز نکنید". هواپیما می ایستند. راهروی اتصالی به درب هواپیما وصل می شود. مسافران یکی یکی پیاده می شوند و با عجله خودشان را به پلیس مرز می رسانند. پاسپورتشان مهر ورود می خورد. از پله ها پایین می روند و منتظر چمدانشان می شوند. خانواده ای توی سالن بی قرارند. فرزندشان توی مسافرها نیست. از شکم هواپیما تابوتی بیرون می آید. آمبولانس منتظر است. سکوتی مرگبار دهان همه را بسته است. مسیر، فرودگاه مهر آباد، مقصد شهرستان نون. بهشت زهرا*.



پ.ن:

ـ آرامگاه هر شهری یک اسمی دارد. چون نمی دانستم نوشتم بهشت زهرا.

ـ این ماجرا را برای هر که می شناسید نمی شناسید تعریف می کنید. می گویید خواست به هر دلیلی از ایران برود درست برود. قانونی.

:

:

بی ربط با ربط: پناهنده می شوم/ به سرزمین میان چشم هایت...بمانم یا نمانم؟


هجده ژانویه

نیم ساعت از یک بامداد گذشته






منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/123




۱۱۷.

درخواست حذف اطلاعات

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب



بـــ لا ه تلفن همراهم را به مبارکی و میمنت زدند؛ همان هفته اول عید؛ آن هم جلوی چشم خودم. نیم ساعت از بیرون آمدنم از خانه هم نگذشته بود. از مترو پیاده و خارج شدیم. تا آمدن اتوبوس ده دقیقه ای مانده بود. نشستیم روی صندلی. تلفنم را در آوردم ببینم پیامی چیزی ندارم. دوباره گذاشتمش توی جیب راستم. یک جیب عمودی اندازه دهان تمساح. اتوبوس رسید. اول خط بود. رفتیم جلوی در. از سمت راستم دو دختر امدند، جلو زدند. خیلی داشتند هفده هجده سال. یکی عرب، آن یکی هم سیاه. دختر عرب سوار اتوبوس شد . آن یکی همین طور جلوی ما ایستاده بود. برگشت پایین کنار دختر سیاه ایستاد. راننده اتوبوس اجازه داد سوار شویم. آن دو جلوی ما سوار شدند. از توی کادر دیدم خارج شدند سریع. هنوز ننشسته بودیم که دست بردم توی جیبم و دیدم تلفنم نیست. یکهو ایستادم.


ـ شهرزاد تلفن همراهم!

ـ چی شده؟

ـ نیست. نیست. زدند. نیست.

شهرزاد هم یکهو ایستاد. رنگ و روی بی نوا خواهرم مثل گچ شده بود. گفت: « آن دو تا دختر بودند. باور کن. سوار شدند و از در دیگر پیاده شدند».

نمی دانستم باید چه کار کنم. از اتوبوس پیاده شدیم. راننده جلوی در بود.

ـ آقا..سلام. تلفنم را زدند.

ـ برو کُمیسریا (اداره پلیس).

ـ کجاست؟ این منطقه را بلد نیستم.

شهرزاد گفت: بیا بریم. رفتند توی مترو. بدو.

با هم از پله های مترو سرازیر شدیم پایین. دم در ورودی به گیشه گفتم:

ـ سلام خانم. تلفنم را زدند.

ـ چی بوده تلفنتون.

برای یک لحظه کمی خوش حال شدم. قر و قاطی مارک گوشی را گفتم. گفت: «نه متاسفانه این جا چیزی نداند.»

دوباره برگشتم بالا سمت اتوبوس. به راننده گفتم: « توی اتوبوس دوربین ندارید؟ نمی شود ببینم؟»

گفت: « نه! کار نمی کند.»

می دانستم دروغ می گوید. بعدا به این نتیجه رسیدم احتمالا راننده اتوبوس همدست بوده است. نمی دانم. خلاصه با خواهر بی نوای ترسیده راه افتادیم دنبال اداره پلیس. بیست دقیقه ای پیاده گز کردیم تا رسیدیم اداره پلیس. درش بسته بود. زنگ زدم. پلیس جوانی در را باز کرد. کاملا مسلح. انگار توی میدان جنگ باشی. با جلیقه ضد گلوله.

ـ سلام. تلفتم را زدند. می خواهم برایم بسوزانیدش. تویش اطلاعات داشتم.

ـimei گوشی را دارید؟

ـ نه!

ـ پس نمی شود. نمی توانم راهتان بدهم!


خلاصه یک چیزی بهشان گفتم راهمان دادند. بعد ده دقیقه پلیسی آمد مشخصات تلفنم را گرفت و رفت که رفت. چهل و پنج دقیقه نشستیم خبری نشد. بلند شدم رفتم به خانم گفتم:

ـ چقدر دیگر باید صبر کنم؟ سیم کارتم را باید بسوزانم. تلفن هم که ندارم.

ـ صبر کن..

رفت از توی اتاق تاریک آن پشت یک گوشی درب و داغان آورد و گفت: «شماره ات را بگو». شماره را گرفت. آهنگ اپراتور پخش شد و این یعنی گوشی خاموش است. بعد تلفن اداره پلیس را چرخاند سمتم گفت: « زنگ بزن اپراتور. شماره ات را بسوزانند». شماره را گرفتم و رفتم روی انتظار. پلیس جوانی که راهمان داده بود امد چپ چپ نگاهم کرد. خانم گفت: «من دادم. می‎ خواهد شماره اش را بسوزاند». بعد پانزده دقیقه یک اپراتور گوشی را برداشت. اطلاعات را گرفت. بعد چند بار زدن دکمه انتظار گفت: « متاسفانه نرم افزار ما دچار مشکل شده و نمی توانم سیم کارت شما را بسوزانم». قاطی : «خانم! تلفن من را زدند. ممکن است با تلفن من هر جایی تماس بگیرند. متاسفم برای این سرویستان ». خوب به حرف هایم گوش داد و گفت: « متاسفم. کاری از من بر نمی آید. لطفا بعدا تماس بگیرید». وا رفتم. گوشی را گذاشتم.

ـ ممنون. گفت نمی شود. نرم افزارهایشان اب است.

مثل خانم ساختمان پزشکان گفت: « اِوا!»

بیست دقیقه به هشت بود. اداره پلیس هشت می بست. خسته شده بودم. می دانستم مادرم هم تا الان نگران شده. شماره هم نداشتم تماس بگیرم. شماره عوض شده بود و حفظ نبودم. گوشی شهرزاد هم رومینگ می شد. پرسیدم گفتند هنوز دو نفر دیگر جلوی من هستند. به خانم گفتم:

ـ ببخشید، دیگر نمی توانم صبر کنم. مادرم نگران می شود. توی یک اداره دیگر شکایت می کنم.

خداحافظی و با خواهرم راه افتادیم سمت خانه. در به در دنبال اینترنت بودم یک جا وصل شوم خبر دهم. رفتم "کوییک" (یک رستوران زنجیره ای). یک آب به قیمت سه برابر فروشگاه یدم تا بتوانم از اینترنتشان استفاده کنم. پول را که حساب دخترک فروشنده پشت کانتر گفت: «متاسفم اینترنت اب است!». با لب و لوچه آویزان کشان کشان رفتیم سمت مترو.



خانه که رسیدم تماس گرفتم خطم را مسدود . با تلفن مادرم وایبرم را چک . ساعت هجده و چهل دقیقه آفلاین شده بود. یعنی دخترک بلافاصله گوشی ام را خاموش کرده بود. و چه خوب وارد بوده از کجا باید خاموشش کند. مامان خانمم گفت: « این تلفن تا به حال چند بار قرار بوده برود نرفته. بالا ه رفت». یادم امد یکی دو ماه قبل رفته بودم بازار روز تلفن همراهم توی جیبم بود داشتم موسیقی گوش می دادم. یکهو انگار یکی زد روی شانه ام. برگشتم دیدم تلفن همراهم دست یک پسری است عرب! شوکه شدم. وقتی دید دیدمش، هول شد بدون این که به روی خودش بیاورد گوشی را داد دستم و سریع رفت. تلفن را گرفتم دستم بالا بردم یک لحظه می خواستم با همان گوشی چند بار بکوبم توی کتفش. دستم روی هوا ماند. دندان هایم از شدت خشم و شوک چنان به هم فشار دادم که توی سرم تیر کشید. مانده بودم چطور از توی جیبم در آورده؟! جیب پ ویم درست جلو است. اصلا از کنار مانتو راه ندارد. برای برداشتن باید دستش را می آورد جلویم، مثل این که بخواهد بغلم کند! نمی دانم تا حالا نبودم نمی دانم چطوری و چگونه و ...


***

آرام بودم. فقط یک سکوتی مثل سرما توی تنم خوب خوب رخنه کرده بود. این که دیگر تلفن همراه نداشتم عمیقا ناراحتم نکرده بود. نه این که فکر کنید برایم تهیه مجدد تلفن سخت نباشد. نه. کلا اخلاقم همین است. تا جایی که راه داشته باشد غصه مال دنیا را نمی خورم. ناراحتی ام از چیزهای دیگر بود؛ ااول داشتن کلی ع که مثلشان را دیگر نداشتم. خوش بختانه ع بدون روسری سه یا چهار تا بیشتر لابلای ع ها نبود. بعد دفترچه تلفنم. بعد داشتن پیامک‎ هایی که باید می ماند. بعد داشتن کلی فایلهای صوتی سمینارها، بعد کلی یادداشت، بعد نرم افزارهای مکالمه ای مثل وایبر و تلگرام و الخ و الخ و الخ و الخ و هزار جور مکالمه. از بین این ها هم فقط تلگرام حافظ داخلی در خود نرم افزار دارد. بقیه شان سیستمت تغییر پیدا کند حذف می شود؛ چون از حافظه خود تلفن برای ذخیره هیستوری و دیتا استفاده می کنند.


از اعراب و سیاه پوستان توی پاریس خیلی خشمگین بودم. خیلی ی می کنند. نوع ی شان هم جیب بٌری است. بیشتر تلفن همراه می ند. فراهنگ درست درمان هم ندارند. مسئله این ها متاسفانه عمیق تر از این حرف هاست. این ها قریب به اتفاق همان انی هستند که فرانسه یک زمانی کشورشان را استعمار کرده، مردمشان را به خاک و خون کشیده و ثروت کشورشان را به یغما برده است. و بعد کم کم به هزار و یک دلیل مهاجرتشان را به کشورش پذیرفته که حالا نسل های بع ان متولد خود فرانسه اند. ت و سیستم و باقت اجتماع هم ولشان کرده یک گوشه که به همان سبک قبیله ای و با فرهنگ پایین زندگی کنند؛ البته این شامل همه شان نمی شود و از میانشان هم تعداد زیادی به جایگاه بالایی در سیستم‎ های تی و خصوصی فرانسه رسیده اند.


هنوز تلفن جدید نگرفته ام. شاید نخواسته ام، شاید رغبت نکرده ام، شاید هم نتوانسته ام. فعلا مادرم گوشی اضافه داشت داده دستم. تا بعدا ببینم اراده یا بی ارادگی ام مرا کجا می برد.



حالا حواستان باشد ع ها و ‎ های خصوصی تان را توی گوشی تان نگه ندارید. یک جا شماره هاتان را ذخیره کنید. مکالمات خصوصی تان را نگه ندارید. ها انواع دارند. بعضی هایشان فقط جیب بُرند. می ند و بعد آبش می کنند و تمام. بعضی ها همه جوره ند؛ جا به جای گوشی تان را هم رمز بگذارید باز می کنند. شخصا تا یک ماه یکی یکی یادم می آمد چه داشتم چه نداشتم. همین الان یادم آمد برای شما هم کلی ع گرفته بودم که بذارم این جا ببینید اما...از میانشان هم ع های عملیات پلیس فرانسه در منطقه ای از پاریس برای گرفتن عوامل ساختگی ترور چند ماه پیش مردم فرانسه. یادم می آید مثل این شوهر مرده ها به پدرم می گفتم: « تو گوشیم ع داشتم.» پدرم هم در کمال ارادت و مهربانی فرمودند: « بیخود کردی ع گذاشتی گوشیت بمونه!»


***

این روزها پاریس و ای دیگر شلوغ است. تظاهرات و...شبکه های خبری و رو مه های فرانسوی هم از همان لفظ "اغت گر" استفاده می کنند.

***


بی ربط با ربط: زدند جیب بُرها هستی مرا / از توی جفت چشمانت .


تاریخ اتفاق: اوا مارس. بیست روز قبل از سالگرد آمدنم روی این زمین







منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/125




۱۱۹.

درخواست حذف اطلاعات

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب



خ ــــدا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید برای هر سری که خلق می کند،

حتــ ــــماً حتمـــــــــــاً حتــ ــــــــــــــــماً یک شانه بگذارد
کنارش...

آری خــــــــــــــــــــدا....باید...


:

:


درگوشی: کی گفته دل آدم از تو دل آدم می تـ ـرکـ ـه!؟! دل آدم تو گلوش می تـ ـرکـ ـه! تو خود ِ خود ِ گـ ـلـ ـوش. حرف نباشه. همین که من می گم!


:

:






منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/127




۱۲۱.

درخواست حذف اطلاعات


سلام.

یک نفری، ی، انسانی آمده یک پیامی خصوصی گذاشته بی هیچ نشانی...فرموده بودند هم که گم و گور نشوم...که شده بودم باز...حالا لطفا یک نشانی چیزی از خودتان بگذارید آدم بعد خواندنتان مثل این ها که توی تاریکی ابدی زندانی شده اند نشود...بگذارید فریاد آدم به یک جایی برسد. منتظرم " در نظر بازی ما..."


از این عزیز بی نشان که بگذریم. این بار من نگویم. شما بگویید. چگونه اید؟ توی این یک سال گذشته، سیصد و شصت و پنج روز ی که گذشت چه شدید، به کجا رسیدید؟ به زندگی چقدر باج دادید و چقدر فاتح شدید؟




هنوز که هنوز است

باریس




منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/129




۱۲۳.

درخواست حذف اطلاعات


یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


فقط برای خداوند وصیت نامه نوشت. گفتنه بودند « خداوند نیازی به وصیت نامه ندارد» که ننوشته می خواند، نگفته می شنود. اما او ترجیح داده بود وصبت نامه بنویسید. پرونده را باز کرده بود و نوشته بود. خواسته بود که ساعتش که رسید "او" را پشت میز بنشانند و برایش آفرینش دوباره آن دختر را از ابتدا، از قبل از بای بسم الله بازگویند.از قبل از "کن فی " بگویند؛ از ابتدا؛ سلول به سلول، نفس به نفس، اشک به اشک، دم به دم، بازدمی پس از بازدم، پلک پس از پلک. بگویند چطور در آفرینش دومش تمام دختر را از خودش خالی کرده بودند و "او" را به جایش در بود و نبودش تزریق کرده بودند، بافته بودند "او" را به او تار به تار، پود به پود و نقشش را، نقشه اش را، هویتش را، رنگش را، آوایش را، خدایش را، مذهبش را و...همه و همه را تغییر داده بودند.

خواسته بود که خداوند رویش را برنگرداند نگاهش کند و همان طور پشت به او و رو به پنجره ی نور، ای که از نسیم حضور خدا می لرزید بایستد و مردانه و پدرانه برایش تعریف کند چیزی را که نه دید، نه شنید، نه باور کرد و نه...

به خدا گفته بود که « من از فهماندن و گفتن دوباره عاجزم. او نمی فهمد، نمی شنود، نمی بیند. تو تن ها ی هستی که می دانی، دیدی و شنیدی؛ قسم به آرامشی که چشمم ندید. قسم به آرام منظمی که قلبم نگرفت تو تن ها شاهد ماجرایی» و در پرونده قسمتی از دیوار را، در را و ساعت را به عنوان شاهد به پرونده ضمیمه کرده بود. خواسته بود خداوند وک ش را شخصا به عهده بگیرد و در آ هم پرونده را مختومه اعلام نکند و حکمی صادر نکند. گفته بود همین که "او" بفهمد، بشنود، بداند کافی است. همین که بعدش نتواند آن دختر را هرگز ببیند و امید به نجات از نگاه ابدی خدواند داشته باشد کافی است...



می گویند خودکشی حرام است و گناهی نابخشودنی است. اما وقت هایی هست که خود همان اله از اتاق بیرون می رود و می خواهد خودت قبر خودت را ی و خودت را زنده زنده با دست های خودت بی چون و چرا دفن کنی؛ و این گذشت از "او" از همین قبیل دستورات الهی است (۩)



می گویند یونس در بطن آن ماهی آن قدر تکرار کرد "لااله الا انت، سبحانک انی کنت من الضالمین" که اله ای در اندرونی بود رضایت داد نجاتش دهد. خدا می داند تا کی مجبور باشد این ذکر را تکرار کند تا این استخوانی که از آن ماهی توی بود و نبودش فرو رفته و منتظر تکانی، اشاره ای است نه به گلستان که از کشیدن خونش خسته و رها کند و تمام


إِنَّمَا یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا الَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِهَا خَرُّوا سُجَّدًا وَسَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَهُمْ لَا یَسْتَکْبِرُونَ



پاریس.

هفت دقیقه مانده به یازده شب

نه روز مانده به عید قربان




منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/131




۱۳۴. چراغ ها را خاموش نکن

درخواست حذف اطلاعات

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


به این دل ِنداشته افتاد بعد چند سال بیاید این جا دستی به سر و روی این خانه قدیمی بکشد.

من آمدم، زنی که قد کشیده و نفس هایش از تق،تق ِ نه ی نیم چکمه های قهوه ای سوخته اش بر می خیزد.


و قسم به نفس های به رگبار بسته اش...











منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/132




۱۲۲.

درخواست حذف اطلاعات



یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


سفر آدم را متواضع می کند.این را با خودم تکرار . بارها تکرار می کنم. وقتی خیابان ها و ن و مردان از پشت شیشه ماشین به سرعت عبور می د فهمیدم که سفر آدم را متواضع می کند. این را توی سوزن زدن های ظریف ن ژاپنی دیدم. توی مظلومیت زن روسری به سر اهل لیتوانی که هنر دستش را می فروخت، توی مهربانی مرد نروژی توی آن باران شدید که نگران سرگردانی دیر وقت شبانه ام شد و ایستاد آدرس برایم پیدا کند. توی غیرت مردانه مرد دانمارکی که کوله ام را بی این که حرفی بزنم و بی توجه به روسری روی سرم بلند شد از دستم گرفت و توی محفظه بالای سر گذاشت و... فکر کنم دو سالی می شود که خودم را توی دستان سفر رها کرده ام. یک کوله پشتی برمی دارم و با هر چه شده خودم را می رسانم به یک جایی دیگر؛ با اتوبوس، با هواپیما، با قطار، با کشتی... از وقتی کلمه هایم توی ام لال و مچاله شده اند تن ها چیزی که آرامم می کند همین سفر رفتن ها است. آن قدر که نه وقت رفتن، که توی راه دلم مثل قناری هی می پرد، هی چرخ می زند، هی بالا پایین می پرد. سفر رفتن را تن هایی دوست دارم. دوست ندارم این لحظات را با ی تقسیم کنم. حتی وقتی سخت است این تن هایی و بی بودن مثل طناب خودش را دور گردنم حلقه می کند. ولی درد کشیدن ها و تیر کشیدن های سرم را ترجیح می‎دهم به همراه داشتن. پدرم کمی شاکی است. آن قدر که دفعه پیش وقتی روبرویم نشسته بود گفت: «از این به بعد جایی رفتی به من نگو». جواب ندادم. نگاهم را منحرف یک جایی دیگر و توی دلم صامت گقتم:« خب نمی گم». یک بار هم تشر زد که: « تو سرت را همین طور می اندازی پایین هر جا که می خواهی می روی. اصلا هم نمی گویی برای تو امنیت دارد یا نه». خب واقعیتش از چیزی نمی ترسم.یعنی از یک جایی دیگر به خودم فهماندم که جایی برای ترسیدن نیست. نوع زندگی تو ترسیدن برنمی دارد."خانمی که شما باشید" نباید بترسد. آباریکلا! سفر رفتن آدم را متواضع می کند.

یواشکی: ولی او گاهی می ترسد..از...از...از...
بی ربط با ربط: می ترسند و می لرزند مواج سیاه موهایم تار تار مبادا در غربت قد بکشند اه ای دست هایت وطنم


بیست و هشتم مرداد هنوز که هنوز است پاریس. ساعت یک بامداد









منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/130




۱۲۲.

درخواست حذف اطلاعات



یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


سفر آدم را متواضع می کند.این را با خودم تکرار . بارها تکرار می کنم. وقتی خیابان ها و ن و مردان از پشت شیشه ماشین به سرعت عبور می د فهمیدم که سفر آدم را متواضع می کند. این را توی سوزن زدن های ظریف ن ژاپنی دیدم. توی مظلومیت زن روسری به سر اهل لیتوانی که هنر دستش را می فروخت، توی مهربانی مرد نروژی توی آن باران شدید که نگران سرگردانی دیر وقت شبانه ام شد و ایستاد آدرس برایم پیدا کند. توی غیرت مردانه مرد دانمارکی که کوله ام را بی این که حرفی بزنم و بی توجه به روسری روی سرم بلند شد از دستم گرفت و توی محفظه بالای سر گذاشت و... فکر کنم دو سالی می شود که خودم را توی دستان سفر رها کرده ام. یک کوله پشتی برمی دارم و با هر چه شده خودم را می رسانم به یک جایی دیگر؛ با اتوبوس، با هواپیما، با قطار، با کشتی... از وقتی کلمه هایم توی ام لال و مچاله شده اند تن ها چیزی که آرامم می کند همین سفر رفتن ها است. آن قدر که نه وقت رفتن، که توی راه دلم مثل قناری هی می پرد، هی چرخ می زند، هی بالا پایین می پرد. سفر رفتن را تن هایی دوست دارم. دوست ندارم این لحظات را با ی تقسیم کنم. حتی وقتی سخت است این تن هایی و بی بودن مثل طناب خودش را دور گردنم حلقه می کند. ولی درد کشیدن ها و تیر کشیدن های سرم را ترجیح می‎دهم به همراه داشتن. پدرم کمی شاکی است. آن قدر که دفعه پیش وقتی روبرویم نشسته بود گفت: «از این به بعد جایی رفتی به من نگو». جواب ندادم. نگاهم را منحرف یک جایی دیگر و توی دلم صامت گقتم:« خب نمی گم». یک بار هم تشر زد که: « تو سرت را همین طور می اندازی پایین هر جا که می خواهی می روی. اصلا هم نمی گویی برای تو امنیت دارد یا نه». خب واقعیتش از چیزی نمی ترسم.یعنی از یک جایی دیگر به خودم فهماندم که جایی برای ترسیدن نیست. نوع زندگی تو ترسیدن برنمی دارد."خانمی که شما باشید" نباید بترسد. آباریکلا!

یواشکی: ولی او گاهی می ترسد..از...از...از...
بی ربط با ربط: می ترسند و می لرزند مواج سیاه موهایم تار تار مبادا به آسمان برسند در غربت دور از وطن؛ دست هایت تار تار


بیست و هشتم مرداد هنوز که هنوز است پاریس. ساعت یک بامداد









منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/130




۱۱۲.

درخواست حذف اطلاعات

اصلا یادم نمی آید آ ین بار کی این جا نوشتم. به آرشیو هم نگاه نینداختم. وحشت دارم. فکر می کنم مریض شده ام. چون از همه چیز دارم فرار می کنم. از چک صندوق الکترونیکی ام. از حرف زدن با آدم ها. در دو سال گذشته دوستانم به اندازه سواد عددی یک بچه فسقلی شده است. خیلی زور بزنم شاید چهار تا. دوست دارم همه اش ت باشم. حرف نزنم. وقتی هم که حرف می زنم پشیمان می شوم. یعنی دیگر حرفی برای زدن با ی ندارم. تلفنم زنگ می خورد، شماره را نگاه می کنم، رویم را بر می گر نبینم.

فقط نشسته ام که همه چیز از بین برود. خانه ام آتش گرفته است و من، دو زانو روبری آن نشسته ام و بی تفاوت به سوختن آن خیره شده ام. انگار نه انگار این خانه دیگر برگشت ندارد، ساختن ندارد. تمام است. راستش را بگویم. از این که آدرس این جا را به خیلی از انی که مرا می شناسند داده ام پشیمانم. از این دردی که توی استخوان هایم به خاطر حساب و کتاب "بگویم چه می شود چه نمی شود" و نگفتن می پیچد خسته شده ام. از فشار قبر، قبل از مردن.

توی این مدت اتفاق زیاد افتاده است. دو تا عزیز را به فاصله کم از دست داده ام. یکی همان مامان طوبی بود و دیگری هم همان دوستم. و عجیب این که هنوز آرام نشده ام و بعضی وقت ها با تمام توانم زار می زنم و گاهی حتی وقتی توی خیابانم اشک هایم می ریزد. مسافرت هم زیاد رفته ام. تغییر هم زیاد کرده ام. کمی قد کشیده ام و یک درختچه لاغر مردنی عقل هم توی سرم در آمده است! شما بگویید "تربچه".

به یک حدی هم رسیده و رسانده ام که م گاهی خواهش می کند یک خبری از خودم بدهم. چند ماه پیش تلفنم زنگ خورد. مالک بود. هم کلاسی سیاه پوستم که فرانسوی را با لهجه حرف می زند و فهمش برایم آسان نیست.

ـ سلام مالک.

ـ سلام . کجایی؟ نگرانت شده است. یک ای میل هم زده و تو جواب ندادی. آ ترم است می خواهد یک بار ببیندت.

نمی دانستم چه بگویم. از دلیل آوردن های مس ه بی محتوا هم خج می کشیدم. حس تهوع تمام وجودم را می گرفت. جزئت باز ای میلم را هم نداشتم. یک چیزی درونم فریاد می کشید و می کشد که رهایم کنید. زندگی خودم است. می خواهم همین طور بماند و باشد. به هزار بدبختی نوشته م را خواندم. دو بار ای میل زده بود. نوشته بود بسیار نگران است و خبر بدهم.

برایش نوشتم: « سلام. از این که نگرانتان شرمنده ام. و از این که پاسخ ندادم شرمنده تر. من از چک ای میل فراری هستم. دچار فوبیا شده ام. دو تن از عزیزانم را نیز از دست داده ام. هر روز که شما بگویید می آیم.» نوشت: « خیلی ممنون که جواب دادی. خیالم راحت شد. لطفا روز ساعت 12 کافه "پدر آرام" باش.»

آن روز ماجرای رفتن دوستم از این دنیا را برایش تعریف . نه مو به مو. ولی گفتم. شاید عمد داشتم. و داشتم. ولی برای شما نمی توانم بگویم. به همه حرف هایم گوش کرد. گفت درکم می کند و سعی می کند مرا بفهمد.

حالا نمی دانم نوشتنم ادامه پیدا خواهد کرد یا نه. ولی شیوه تغییر خواهد کرد. یعنی این که یک وقت هایی ممکن است فقط بهتان سیلی بزنم. یعنی واقعیات زندگی را پرت کنم سمتتان. بدون رو در بایسی. آن هم به خاطر این که هر جای آن اشتباهات ِممکن زندگی هستید یک چیزی بخورد توی سرتان راه کج کنید. بعد یک روزی هی بگویید کاش یکی جلویم را گرفته بود. کاش درست انتخاب کرده بودم. و هزار تا کاش بی فایده تهی دیگر. فقط شما یک زحمت می کشید. آن هم این که وقتی نوشته های مرا می خوانید پازل شخصیتی مرا تکمیل نمی کنید که دست آ ش بشود یک فرد افسرده بیمار روانی که کارتن خواب است و باید جمع شد برایش چای داغ و لیاس گرم و یک جای خواب پیدا کرد تا از بدبختی نجات پیدا کند و توی سرما نمیرد و فاتحه.

در این فاصله سعی کنید آدم های خوبی باشید. ظلم نکنید. بد هم نکنید. مخصوصا شما که شاغلید. مال حرام هم نخورید. اگر مرد متاهلید، با همسرتان مثل انسان رفتار کنید. مرد قلدر که حقوق اولیه همسرش را رعایت نکند مسلمان نیست. لطفا بیخود هم استناد به احکام نکنید. خدا مرد خلق کرده است، نه یک قلدر زورگو که همه حق های عالم را مال خودش می داند! اگر عرب جاهلی هم هستید که جمع کنید بروید همان عربستان اب شده، ور دل اجدادتان. شما خانم های متاهل هم با همسرتان مهربان باشید. همسرتان مجبور نیست آدم نامهربان بداخلاق که لباس و عطر و آرایشش فقط برای یک مشت زن عامی است که جز سرک کشیدن توی زندگی دیگران عرصه دیگری ندارند تحمل کند. تمیز و خوش پوش و معطر باشید. کاری هم به همسر پیژامه راه راهیتان نداشته باشید که عین زندانی ها توی خانه می گردد. کم کم درست می شود. و البته یادتان باشد که یک مادری داشته که خیلی چیزها را یادش نداده. مَخلص کلام، ما زن ها هر چه می کشیم از هم جنس خودمان است!

شما مجردها هم کمتر توی این فضای مجازی بی هدف بچرخید. مثل همین پلاس که از نظر بنده یک عمومی مختلط است که یک عده دور هم می شوند و ناهنجاری های روحی و شخصیتی خود را فریاد می زنند. و بعد مرد و زن دور هم جمع، و تا دم دم های صبح "شما خیلی خوبید" و "شما خیلی گلید"، " واییییی، من و شما خیلی شبیه همیم" راه می اندازند. و در واقع مشغول به....هستند(گفتند سانسور کن.) یا به گیس و گیس کشی که "شما خیلی سه نقطه" هستید. آفرین.


بی ربط با ربط: بنازم چشم صیادت/ که ناغافل رهایم کرد...

:

:

یکشنبه، بیست دسامبر

:





منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/119




۱۱۴.

درخواست حذف اطلاعات


پریروز با یک ایرانی صحبت می می گفت 67 درصد درآمد ماهانه اش را باید مالیات بدهد؛ یعنی بدهد به ت. مثلا اگر ماهانه ده هزار یورو در آمد داشته باشد 6700 تای آن را باید به عنوان مالیات بر درآمد بپردازد. و این رقم بالایی است. این هم ربطی ندارد که شما ملیت فرانسوی داشته باشید یا کارت اقامت.حتی دانشجویان خارجی؛ چه کار کنند، چه هزینه زندگی شان به صورت مقرری از خارج فرانسه بیاید. همه هر سال یا به صورت الکترونیکی یا به صورت کاغذی تمام درآمد، املاک و هز چیزی که قابل ذکر است رابایستی به ت اعلام کنند. در صورت اعلام ن هم بسیاری از کارهای اداری فرد گره خواهد خورد. اداره مالیات پس از بررسی اظهارنامه های مالیاتی، مبلغی را که باید بپردازی تعیین کرده و به صورت پاسخ به درب منزل فرد می فرستد. پس از آن هم فرد باید نسبت به پرداخت مبلغ درچ شده اقدام نماید. که این مالیات به دو دسته تقسیم می شود: مالیات بر مسکن و مالیات بر درآمد. مالیات بر مسکن با درآمد نسبت مستقیم دارد و ربطی ندارد مستاجر باشی یا مالک؛ فقط نوع و میزانش فرق دارد.

برگه اظهار نامه مالیاتی بسیار ریز است. تمام سوالات ممکن را می پرسد؛ مستاجرید یا مالک؟ آپارتمان است یا خانه ویلایی؟ چند نفرید؟ آدرس دقیق. شماره تماس؟ سیستم گرمایشی منزل جمعی است یا فردی؟ در خانه کابل تلویزیون دارید؟ درآمد سالانه؟ درآمد متفرقه؟ درآمد خارج از کشور؟ دریافت مقرری بازنشستگی؟ دریافت مقرری بی کاری؟ دریافت مستمری دوران جنگ (چیزی شبیه مستمری بنیاد شهید ما) و سوالات مشابه دیگر. در یک کلام هر پولی که به حسابت یا به دستت می رسد باید ذکر شود. طبیعتا راست یا دروغ اظهاریه هم قابل پیگیری است.

یک بار توی صف گرفتن برگه اظهار نامه مالیاتی بودم، یک آقای فرانسوی پیر پشت سر با خانم پشت سری من درد و دل می کرد. می گفت: « من بی اعتقاد نیستم ها. ولی ظالم همیشه سالم است. همه ی دردهای دنیا مال ما ندارها و فقیرهاست. برای ما قشر ضعیف جامعه. من که کلا ماهی پانصد یورو بازنشستگی می گیرم. خب با این مخارج بالا دیگر اظهار نامه مالیاتی چیست؟ چه دارم اعلام کنم؟ بعد این پولدارها راست راست می چرخند. این تی ها». توی آن دو ساعتt سه ساعتی که توی صف بودم مرتب درد و دل کرد و نالید. راست می گفت 500 یورو چیزی شبیه همان 500 هزار تومان خودمان است. خیلی دلم برایش سوخت. دستش توی گچ بود. لباس هایش هم از وضع جیب هایش خبر می داد.

شنیده و می دانم که شرکت های بزرگ راه هایی را برای فرار از دادن مالیات پیدا می کنند. یکی اش دادن پول به خیریه و یا دادن کمک هزینه ساخت و تولید به درخواست کنندگان خاص. این خاص یعنی مثلا انی که پناهنده هستند و می توان از آن ها به عنوان یک وسیله علیه کشور محل تولد فرد استفاده کرد.

خلاصه این که ت فرانسه کاملا مردمش را مانیتور می کند و از تمام دارایی ها و میزان درآمد فرد خبر دارد. البته از یک سقف درآمد به بالا مالیات تعلق می گیرد؛ درآمد سالیانه بالاتر از پانزده هزار بورو. یک نکته پایانی هم این که همه انی که در خانه شان تلویزیون دارند باید سالیانه مبلغی را به صورت مالیات بپردازند.

:

:

پ.ن: مطلب فوق خیلی منسجم نیست. کمی هم شبیه گزارش شده است. قضیه مالیات هم در فرانسه بسیار پیچیده است. اگر بخواهم ریز شوم حوصله همه مان سر می رود. نتیجه گیری و مقایسه نمی کنم. می گذارم به حساب انصاف وجدانی شما. خیر پیش.

:

:

پنج شنبه، هفت ژانویه

دوازده دقیقه به بیست و یک






منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/121




۱۱۶.

درخواست حذف اطلاعات


یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


خیلی شق و رق نشسته بود رو به من. انگار او رئیس جمهور یک کشور خارجی است من هم خبرنگار شبکه کشور مدعو! یعد هم یک ژست غرور آمیز به خودش گرفت، چشم های آبی اش را از پشت لنز عینکش دوخت به چشم هایم و گفت: «پُست ایران چطور است؟». مثل خودش ژست گرفتم گفتم: «از پُست فرانسه خیـــــــــــــــلی بهتر است.» "خیلی" را هم خیلی با تاکید و با غلظت ادا . کمی مکث کرد بعد قهقهه زد. بلند قهقهه زد. انتظارش را اصلا نداشت. منتظر بود مثل موش های خل و چل توی انیمیشن ها سر بالا کنم بگویم: «هـــــــــــــآااااااااااااا می خواید پُست ما رو درست کنید؟! آره عمو جون؟ آخ جــــــــــــــــــــــون». ولی خب بی نوا رو دست خورده بود. با همان ژست ادامه دادم: « هفته ی پیش پُست شما پاسپورت یکی از دوستان (فرانسوی)ام را گم کرده. این هفته هم پاسپورت یکی دیگر را. تازه یکی اش سفارشی با شماره پیگیری و آن یکی هم پست گران قیمت سیزده ساعته تان ». بعد رو به دوستم گفتم: « ندا جان طبق آمار پارسال پُست فرانسه چند تا بسته را گم کرده بود؟ چهارصد یا چهارصد و پنجاه هزار تا؟». ندا گفت:« چهارصد و پنجاه هزار تا». ابروهایش را بالا انداخت و یک ژست متفکرانه به خودش گرفت و دیگر هیچ چیز نگفت.

ژان (jean) یکی از اعضای ارشد پُست فرانسه است. پُست نسبتا محترم تهران او و چند نفر دیگر را برای یکی از شعبات جدیدش و بنابراین گرفتن مشاوره و الخ به تهران دعوت کرده بود. ویزایش را هم گرفته، رفته بود توی حس یک نجات دهنده، و داشت از بالا به ایران نگاه می کرد که "این بدبخت ها برای پست هم به ما نیاز دارند". درست مثل اروپایی هایی که ادای منجی ها را در می آورند و برای مردمان گرسنه و در حال مرگ آفریقا یک بطری آب معدنی و یک تکه شیرینی و یک وا ن مرحمت می نمایند. ( ینشان البته دارند معادن و ثروتشان را در همین سرگرمی مردم گرسنه در خال گرفتن این قسم کمک ها می دزند.)

لجم در آمده بود. کارد می زدی خونم در نمی آمد. بیشتر از پُست ایران. دلیل هم زیاد داشتم. یک، انتخاب متخصص از فرانسه. پستی که خودش هزاران هزار شاکی دارد؛ از گم بسته ها بگیر تا اشتباهی رساندن یک پاکت به مکان دیگر تا دزیده شدن محتویات و باز شدن درب بسته ها و دیر رساندن آن ها به مقصد. دو این که یعنی این قدر وضع ما اسف بار شده و خنگ هستیم که از پس یک پُست بر نمی آییم؟ یعنی طراحی یک سیستم پستی از عهده خود ما بر نمی آید واقعا؟! اگر، اگر، اگر، این کارهایی که آقایان بعد از امضای توافق نامه یا قبل ترها دارند و داشته اند انجام می دهند و می دادند، از سر دلسوزی برای کشور باشد، انتخابشان به شدت اشتباه است. توی این همه کشور دنیا، دست روی کشوری گذاشته اند که خیلی چیزهایش ایراد اساسی دارد و صدای مردم خودش را هم خیلی وقت است در آورده است.

از همه این ها گذشته، معتقدم و قویا باور دارم که اگر سراغ دانشجو ها و انی که تحصیلات آکادمیک دارند هم نروند و همین پسرهایی که ابرو بر می دارند، یا توی اتوبان ها لایی می کشند و دنیال عزرائیل می روند، یا توی خیابان پیاده یا سواره، با جهد و تلاشی خستگی ناپذیر و ستودنی به دنبال سوار یا همراه دخترانند، بردارند ببرند یک جا جمع کنند، بگویند بیایید بخش پُست سفارشی سیستم پُستی ایران را طراحی و بعدش به شبکه الکترونیک متصلش کنید، توی مدتی کوتاه یک طرح خوب تحویل می دهند. مثلا مگر سیستم اینترنتی و امنیتی ِ بسیار قوی بانک ملت را چه ی طراحی کرده است اصلا؟! ی ژان؟

آدم می ماند این آقایان دوستند یا دشمنند. اگر دوستند که جاهلند و اگر دشمن که خدا یا هدایتشان کند و اگر هدایت شدنی نیستند، دستشان را قدرت کوتاه نماید...این ها دارند به این جوانان تزریق می کنند که " ما نمی توانیم". یک مشت خنگ ناتوانیم که حتی برای زدن میخ به دیوار هم یک خارجی باید بیاید به ما روش بدهد. آن هم نه روشی که توی کشور خودش پیاده می شوذ، بلکه مدل اولیه و غیر پیشرفته آن چیز را. این ها دارند خواسته یا ناخواسته مغز و تفکر ما را منجمد و تبدیل می کنند به جوجه هایی که دهانشان مرتب باید باز باشد، چشمشان به دهان یکی دیگر، تا خورده نانی از بالا بیندازد تویش، یکی آبش را بدهد و یکی دانش را و یکی لانه اش را بسازد. و در این میان خودش فقط به خطیر خوردن و مصرف و زایش مشغول باشد. و این آقایان همین ان ما هستند. به بغل دستی خود نگاه نکنید. همین ما هستیم. توی اقوام و دوستان و آشنایان همه ما یکی پیدا می شود که مدیر یا قائم مقام یا معاون فلان شرکت خصوصی یا تی یا الخ است. درهم هستیم؛ از همه گروه. بر حسب تجربه از میانشان تعداد زیا ان هم قلباً نه معتقد به نظام ایرانند نه مذهبی و نه وطن پرست... حالا اعتقاد به نظام و مذهبی بودن هم لازم نیست. کاش وطن پرست و ناسیونالیست بودند! کاش...(مرغ آمینم کجایی بالا، سن الله؟) و باید این را هم اضافه کنم "خارجی پرستی و وادادگی" در خون ماست. هفتاد درصد هم به ان مبتلاییم. یعنی فرقی ندارد از انی باشیم که یک جای کشور دستشان است یا از انی باشیم که دستش نیست، حتی دست خودش هم در دست خودش نیست! شاهدش مقایسه نقشه قدیم ایران با نقشه کنونی..شاهدش قرارداد crescent...

حالا از بین شما خوانندگان، اگر ی هست که مدیریت تنها دو نفر را به عهده دارد، اول تکیه کند به خدا، بعد با انسانیت و در نظر گرفتن همان خدا آن دو نفر را باور کند، به هر دوشان اعتماد کند و میدان برای به ظهور رسیدن و عرض اندام شان بدهد. باور کنید "ما می توانیم" و وقتی بتوانیم هیچ ایرانی جاهل یا وطن فروشی و هیچ اجنبی سلطه گری قادر به گرفتن آن چیزها نیست. چو افتاده که "با یک گل بهار نمی شه". غلط کرده هر که گفته است. غلط زیادی هم کرده...شما گل بکار...بهارش با خدا.

.

.

این جا باد دارد می زند توی سر خودش و توی سر هر چه دم دستش هست. صدای زوزه اش از درز پنجره توی اتاق می پیچد. ساعت هم ده دقیقه به یک است. هفته خوبی داشته باشید. آدم های خوبی باشیم. ظلم نکنیم. درست کار کنیم؛ با دلسوزی و انسانیت. همکاران خود را له نکنیم. زیر آب نزنیم. زیر آبی هم نرویم. حلال حرام را هم رعایت کنیم. هوای ارباب رجوع و مشتری را هم داشته باشیم. ادب و نظم و لبخند هم یادمان نرود. در پناه خدا..


:

:

بی ربط با ربط: تو، نامه ی سفارشی خدا بودی/ از آسمان به زمین

.

.





منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/124




۱۱۸.

درخواست حذف اطلاعات

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


کــــــــمی قبل تر، یعنی همین گذشته، یک صفت به جمیع صفاتم اضافه شد؛ شاید حتی یک نقش. شاید حتی یک حس. شاید حتی یک... شدم یک خواهر شوهر؛ یعنی صاحب یک زن برادر. و این، بسیار سریع اتفاق افتاد. بسیار سبک. بسیار روان. بسیار ساده. و در نهایت بی هیچ تشریفات خاص و مجللی. عضو جدید خانواده کوچک ما نه از سرزمین ماست، نه از کیش ما، نه از فرهنگ ما، نه از آیین پدران و مادران ما. "سارا"ی او و سارای ما ایرانی نیست. و من جز ع ، صدا و تصویر هنوز چیزی از او دیده ام.

هنوز هم عادت نکرده ام. مثل خیلی چیزهای دیگر. هنوز ماهیت و اتفاقش را نفهمیده ام؛ مثل خیلی چیزهای دیگر. هنوز باور نکرده ام، مثل خیلی چیزهای دیگر. اصلا نمی دانم چه کار باید کرد، چگونه بود، چه گفت. به حرف زدن هم که می رسد حرفی نیست. واژه ها کم می آیند، کوتوله می شوند، غریبی می کنند. و تا "من هم خوبم" بیشتر جلو نمی آیند؛ مثل یک موج که طاقت نمی آورد و سریع جمع می شود توی خودش، و پا پس می کشد. حالا، توی عبور و مرور هر از گاه تصاویر کودکی اش، شیطنت هایش، خنده هایش و تمامی الخ ها هیچ وقت فکر نمی قسمت برادرم توی یک کشور دیگر، توی یک قاره ای جز قاره ای که در آن به دنیا آمده است منتظرش باشد. یا شاید حتی این گونه بگویم بهتر باشد: فکر نمی او قسمتی را انتخاب کند که هم وطن خودش نباشد. و من اصلا نمی دانم با غیر خودی ازدواج از چه است. چه سرشتی دارد. چه حسی دارد. چه سرنوشتی، چه رنگی، چه عطری، چه مزه ای و چه انتهایی...واقعا نمی دانم. حقیقتا نمی دانم. یعنی تا یک جایی پیش می روم، همه چیز هم به نظر خوب است، منتها بعدش جور در نمی آید. قفل می شود. جدا می شود. مخصوصا وقتی نوبت کلمه، آن هم از نوع احساس و شعر می شود؛ از نوع درد و دل، از نوع دلبری های دو بیتی و رباعی و غزل و قصیده. واقعا نمی دانم.

مرتب گم می شود و گم می شوم و یادم می رود چه اتفاقی افتاده است. فقط می دانم قرار است یادم بماند که خیلی چیزها دیگر مثل قبل نیست. مثلا شاید حتی، تنها تر از قبل شده باشم. و من باید از سایه ی مردی چشم پوشی کنم که گاهی می آمد روی سرم چتر می شد تا پنهانی و در سکوت از دردهایم کمتر کنم ، یا تمام تلخی های زهرماری را با قرمزی چشم هایم ماست مالی نکنم؛ مردی که با گرمی و محکمی دست ها و آغوش مردانه اش نامردی های اطرافم را راحت تر قورت می دادم. تنها محرم این حوالی که نزدیک آشیانم آشیان داشت. توی این همه هیاهوی صامت و مواج حس می کنم که انگار به این های حریم اطرافم یکی اضافه شده است. حس می کنم با حیاتر شده ام. حس می کنم باید خانم تر از قبل باشم و مردانگی برادرم را واگذار کنم به همسرش و بیشتر از قبل به خودم تکیه کنم؛ یعنی خودم مرد خودم باشم.

حالا قرار است پانزده روز دیگر بروم پیششان؛ یعنی دعوتم کرده اند بروم پیششان. و شاید آن جا یک چیزهایی از این واقعیت نا ملموس توی سرم، توی حسم، تو دلم تکان بخورد. و از حالا مانده ام باید چه هدیه ای برای سارای برادرم بگیرم. فرهنگ این ها فرهنگ طلا و سکه نیست. فرهنگ من و از قضا جیبم هم. از خود برادرم پرسیدم « سارا دوست دارد چه چیز هدیه بگیرد؟». کمی هر دو سکوت کردیم. بعد گفت: «عطر بگیر». توی انتخاب هدیه هم حساسم. باید چیزی بگیرم که تک باشد و در نهایت با تمام سلیقه و با ظرافت انتخاب و تزیین شده باشد. حتی اگر هزینه ی زیادی برایش نکنم. برای همین باید بکوبم بروم یک شهر دیگر، آن عطری که می خواهم را بتوانم تهیه کنم؛ یک عطر فرانسوی قدیمی که فقط خانواده های خاص آن را استفاده می کنند و فقط باید از خود تولید کننده اش تهیه کرد. با دوستم که م می کنم می گوید: « نه عطر نگیر. عطر را استفاده می کند تمام می شود. برو گردن بندی، دست بندی چیزی بگیر که تا ابد وقتی استفاده می کند به یادت باشد و بگوید این را خواهر همسرم هدیه داده است». و من حتی هنوز نمی دانم می خواهم به یادم باشد یا نه. یعنی "من" اصلا مهم نیستم که توی ذهن سارا پایا باشم یا نه. مهم این است که او از هدیه اش خوشحال شود و دوستش داشته باشد. مهم این است که سارا کنار من که از قضا مسلمانم و محجبه احساس امنیت کند. که مطمئنم او از به معنای چیزی نمی داند که نه برادرم با دین میانه ای دارد نه دوستان ایرانی دور و برش. حالا شما هم اگر نظری دارید برایم این جا بنوبسید. این را هم بگویم که هنوز عروسی نگرفته اند و فقط ازدواجشان را توی دفتر ثبت ازدواج محلی کشور محل اقامتشان ثبت کرده اند. سارا هم طبق قوانین اروپایی به صورت رسمی فامیلش به فامیل خانوادگی ما تغییر کرده است. و اما برادرم، هنوز توی شناسنامه مجرد است!

دوست ندارم این جا متکلم وحده باشم و شما خاموش ادامه دهید. البته اگر بعد از این همه نبودن ها و بدقولی هایم هنوز این جا را پیگیر باشید.

محرمانه: بعضی وقت ها انتخاب کنید، قبل این که انتخابتان کنند. بعضی وقت ها بگذارید انتخابتان کنند جای این که انتخاب کنید.

یک رد پایی هم از خودتان بگذارید لطفا...در پناهش. دو تایی بشوید همه تان ان شالله.

***

بی ربط با ربط: جفت چشم هایت به عقد من بانو. آیا م ؟

چشم!



نوزده اکتبر 2016




منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/126




۱۲۰.

درخواست حذف اطلاعات


یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


از پشت شیشیه می دیدمش. هیکل و قد بلند بود. سگ بزرگش روی زمین ولو و پوزه اش بسته بود. در را کشیدم و وارد ساختمان شدم. سلام . سلام کرد. به سمت ِ حال ِ سمت راست که پیچیدم، همان طور در حال عبور براندازش . مو نداشت. لباسش سیاه بود. تکیه داده بود به قاب دیوار. یاد "عمو تام" افتادم. روی لباسش نوشته بود"سکیوریتی". سگش هم از ین سگ های قهوه ای گرگی شکل بود. نزدیک آسانسور شده بودم که به ذهنم رسید که شاید شام نخورده باشد. برگشتم سمتش و غذای توی دستم را تعارف . تشکر کرد و قبول نکرد. برگشتم سمت آسانسور.

نیروهای محافظ، امنیتی، نظامی، پلیس و هر که شرایط کارش این گونه است، حین انجام وظیفه نباید از غریبه، و در بسیاری از موارد حتی از یک آشنا، هیچ چیز خوردنی و آشامیدنی قبول کند. این را یادتان باشد.







منبع : http://sans-domicile-fixe.blog.ir/post/128