بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

نوشته های یک سنجاق قفلی

آخرین پست های وبلاگ نوشته های یک سنجاق قفلی به صورت خودکار از بلاگ نوشته های یک سنجاق قفلی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



خسته شدم

درخواست حذف اطلاعات

آخه چرا تابستون تموم نمیشه؟

حوصله م سر رفت.

کی اول مهر میشه؟


: (


: (


: (


: (


: (




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/106




دارو

درخواست حذف اطلاعات


رفته بودم داروخانه شماره دو هلال احمر، باید دارویی خاص را می گرفتم، شماره ام 131 بود و حدود 35 نفر جلویم بودند.

نشستم روی صندلی های انتظار، هیچ حس صحبت با بغل دستی اش را نداشت، پیرمردی کنار من نشسته بود، هر شماره ای را که بلندگو می خواند نگاهی به من می کرد و می گفت شماره من بود؟ و من باید می گفتم نه پدر جان!

او چند شماره بعد از من بود و گوش هایش خیلی سنگین بودند.

نیمی از مراجعین مثل من شهرستانی بودند، از ای کوچک و دورشان آمده بودند که دارو را بگیرند و برسانند به مریض شان، تازه اگر بود!

به بعضی که دارویشان بود می گفتند شد یک میلیون، شد دو میلیون، ک ان را می دادند و در ری از ثانیه صندوقدار می گفت پرداخت شد.

صندوقدار حتما نمی دانست این پول چقدر برای آنها سخت بوده پرداختش...

حدود سی دقیقه نشستم که نوبتم شد. رفتم جلوی باجه شماره سه.
داروساز واقعا خسته بود، از چشم های قرمزش معلوم بود. همینکه نسخه مرا دید، نگاهی به من کرد و با دلسوزی گفت:
- شرمنده، داروی شما را مدتی هست که نداریم، فکر نمی کنم پیدا کنی...!

از چشم هایش مهربانی می بارید، با اینکه می دانستم خسته است پرسیدم حالا چه کار کنم؟

سوال مس ه ای بود! ولی داروساز با همان آرامش و مهربانی گفت:
پزشک برایت داروی خارجی نوشته، که اصلا نیست، اگر ایرانی اش را گیر آوردی حتما بگیر، این دارو نایاب شده، ایرانی اش هم پیدا نمی شود!

حس دوباره می خواهد بگوید "شرمنده". یعنی با چشم هایش داشت می گفت، من چشم هایم را برگرداندم تا خج ش را نبینم.!!

دفترچه را برداشتم و آمدم کنار، می خواستم به او بگویم آ چرا تو شرمنده باشی؟!

آنهایی شرمنده باشند که میلیاردی اعتبار می گیرند و دارو را به بازار سیاه می دهند.

آنهایی شرمنده باشند که ارز دارو را می گیرند و با آن چیز دیگری وارد می کنند.!


ایستادم تا نوبت پیرمرد شود و به او بگویم نوبتش شده، باجه یک صدایش کرد، همراهش رفتم، او هم دارویش نبود، ولی پیرمرد نمی شنید!

من بلند بلند و با اشاره گفتم: "پدرجان دارویت نیست!"

پیرمرد نمی توانست باور کند، حالا که خودش را به مهمترین داروخانه پایتخت رسانده باز هم دارویش نباشد.!

او نمی توانست باور کند بعد از چهل سال ما هنوز نتوانسته ایم داروی بیماران مان را هم مدیریت کنیم!

نمی دانستم چطوری باید به او می گفتم.
نمی دانم اصلا شنید یا نه؟
این بار من به او می گفتم:
"پدر جان شرمنده، من هم مقصرم، همه ما مقصریم! تو ببخش"


پیرمرد که داشت می رفت، برگشت و پرسید فردا بیایم دارویم هست؟

دلم نیامید بگویم نه، منتظر نباشد!
فقط گفتم "نمی دانم پدر..."





منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/107




لطفا این راببینید

درخواست حذف اطلاعات




.

.

.

.


به صندوق های رای انتخابات1400فکرکنید...




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/109




شروع سال تحصیلی جدید با کلی تاخیر مبارک

درخواست حذف اطلاعات


اول مهر

مدرسمون

اگه تونستین منو تو ع پیدا کنین




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/110




نمونه ای از انسانیت

درخواست حذف اطلاعات

مسجد داشت خلوت می شد. جماعت تمام شده بود.

عده زیادی بلند شده و رفته بودند.

تنها چند نفری نشسته بودند یا می خواندند.

موسی کاظم(علیه السّلام) مشغول خواندن بود.

زکریا تکیه داده بود به دیوار صحن. عجله ای برای رفتن نداشت.

منتظر بود ش را تمام کند تا ایشان را همراهی کند.

پیرمردی هم نزدیک نشسته بود.

او هم انگار عجله ای برای رفتن نداشت.

شاید هم خم و راست شدن و سجده و رکوع خسته اش کرده بود.

آ پای پیرمرد درد می کرد.

به زحمت می توانست روی پا بند بشود

و بدون عصا، اصلاً نمی توانست راه برود.

مدتی بعد، پیرمرد تصمیم گرفت بلند شود و راه بیفتد.

به سختی روی پاهای لرزانش بلند شد،

اما انگار بعد یادش آمد که فراموش کرده عصایش را بردارد.

خم شدن و برداشتن عصا، برایش سخت بود.

یکی دو بار تلاش کرد، اما نتیجه ای نگرفت.

زکریا فاصله اش با پیرمرد زیاد بود نمی توانست، به کمکش برود و

شاید تنبلی اش می آمد از سر جای خود برخیزد.

اما در همین موقع، اتفاق عجیبی روی داد.

موسی کاظم علیه السّلام در همان حال ، عصای پیرمرد

را برداشت و به او داد و بعد ش را ادامه داد.

آن وقت بود که زکریا، هم از کارش پشیمان شد و هم فهمید که

کمک به پیرمرد ناتوان، چه قدر می تواند مهم باشد،

آن قدر که بتوان سر هم این کار را کرد.




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/103




نمونه ای از انسانیت

درخواست حذف اطلاعات

مسجد داشت خلوت می شد. جماعت تمام شده بود.

عده زیادی بلند شده و رفته بودند.

تنها چند نفری نشسته بودند یا می خواندند.

موسی کاظم(علیه السّلام) مشغول خواندن بود.

زکریا تکیه داده بود به دیوار صحن. عجله ای برای رفتن نداشت.

منتظر بود ش را تمام کند تا ایشان را همراهی کند.

پیرمردی هم نزدیک نشسته بود.

او هم انگار عجله ای برای رفتن نداشت.

شاید هم خم و راست شدن و سجده و رکوع خسته اش کرده بود.

آ پای پیرمرد درد می کرد.

به زحمت می توانست روی پا بند بشود

و بدون عصا، اصلاً نمی توانست راه برود.

مدتی بعد، پیرمرد تصمیم گرفت بلند شود و راه بیفتد.

به سختی روی پاهای لرزانش بلند شد،

اما انگار بعد یادش آمد که فراموش کرده عصایش را بردارد.

خم شدن و برداشتن عصا، برایش سخت بود.

یکی دو بار تلاش کرد، اما نتیجه ای نگرفت.

زکریا فاصله اش با پیرمرد زیاد بود نمی توانست، به کمکش برود و

شاید تنبلی اش می آمد از سر جای خود برخیزد.

اما در همین موقع، اتفاق عجیبی روی داد.

موسی کاظم علیه السّلام در همان حال ، عصای پیرمرد

را برداشت و به او داد و بعد ش را ادامه داد.

آن وقت بود که زکریا، هم از کارش پشیمان شد و هم فهمید که

کمک به پیرمرد ناتوان، چه قدر می تواند مهم باشد،

آن قدر که بتوان سر هم این کار را کرد.




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/103




رتبه اول کنکور

درخواست حذف اطلاعات

فاطمه ملکی رتبه اول کنکور سراسری در رشته علوم انسانی فرزند جانباز شهیدی که بدنش کل یون ترکش بود، بخشی از جم اش را برداشتند و آثار و عوارض شیمیایی بر وجودش سایه افکنده بود.

فاطمه بدون استفاده از سهمیه و با تلاش و ایمان، در کنکور سراسری رتبه اول را ب کرد به امید آنکه در بین نفرات اول، یک دختر خانم چادری و محجبه هم باشد که بگوید حجاب، محدودیت نیست.




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/105




رتبه اول کنکور

درخواست حذف اطلاعات

فاطمه ملکی رتبه اول کنکور سراسری در رشته علوم انسانی فرزند جانباز شهیدی که بدنش کل یون ترکش بود، بخشی از جم اش را برداشتند و آثار و عوارض شیمیایی بر وجودش سایه افکنده بود.

فاطمه بدون استفاده از سهمیه و با تلاش و ایمان، در کنکور سراسری رتبه اول را ب کرد به امید آنکه در بین نفرات اول، یک دختر خانم چادری و محجبه هم باشد که بگوید حجاب، محدودیت نیست.




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/105




آدما اشتباهند یا کارهاشون؟

درخواست حذف اطلاعات

آدما وقتی ناخناشون بلند میشه انگشتاشونو کوتاه نمی کنن، ناخناشونو کوتاه می کنن


توهم همینطور، نباید آدما رو دور بریزی. باید سوء تفاهم ها رو دور بریزی






# دیالوگ سریال پدر




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/95




ارباب

درخواست حذف اطلاعات

ارباب خودم حسن کلید ساز!

دروغ و صحنه پرداز !

ارباب خودم نیرو!

نازک میکنه دوباره ابرو!

ارباب همه نفته!


با چندتا دکل به خانه رفته!


ارباب خودم راهه!


ی همیشه بی گناهه!

ارباب خودم کاره!

این طفلکی خیلی درفشاره!

ارباب بزرگ جنتی جونه!

صد ساله شده بازم میخونه!

ارباب همه که لاریجانی!

مجلس میره اما با کتانی!

ارباب خودم حضرت نوبخت!

هی فکر میکنه نشسته برتخت!

ارباب دلار و سکه سیفه!

میخنده و ایشون سر کیفه!




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/96




خوش به حالشون

درخواست حذف اطلاعات

یعنی میشه زمانی که نتیجه ی کنکورم اومد اسم منم یکی از این اسما باشه؟






منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/98




به نظرتون فهم کدومشون بیشتره؟

درخواست حذف اطلاعات

نی که در اوج امنیت می جنگند برای برداشتن تکه ای پارچه از سرشان!

و

نی که زیر بمباران
می گردند به دنبال همان یک تکه پارچه برای حفاظت از شرافتشان!




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/99




عَخِی

درخواست حذف اطلاعات
یه سری زدم به وب قبلیم
چنتا از نقاشیای قدیمیمو دیدم که با چه افتخاری گذاشته بودمشون تو وب و ازشون تعریف کرده بودم
پوکیدم از خنده
شما هم اگه میخواین اوج اعتماد به نفس منو در اون ایام ببینید و به سنجاق قفلی چندسال پیش بخندید کلیک بفرمایید اینجا رو



منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/100




فرق آدم با انسان چیست؟

درخواست حذف اطلاعات


آدم ها زنده هستند، انسان ها زندگی می کنند!
آدم ها می شنوند، انسان ها گوش می دهند!
آدم ها می بینند، انسان ها عاشقانه نگاه می کنند!
آدم ها در فکر خودشان هستند، انسان ها به دیگران هم فکر می کنند!
آدم ها میخواهند شاد باشند، انسان ها می خواهند شاد کنند!
آدم ها، اسم اشرف مخلوقات را دارند؛ انسان ها، اعمال اشرف مخلوقات را انجام می دهند!
آدم ها انتخاب کرده اند که آدم بمانند؛ انسان ها تغییر را پذیرفته اند تا انسان شوند!
آدم ها و انسان ها هردو انتخاب دارند،
اینکه آدم باشند یا انسان، انتخاب با خودشان است
نیازی نیست انسان بزرگی باشیم، انسان بودن خود نهایت بزرگیست...

انتخاب شما چیست؟!
میخواهید یک آدم معمولی باشید یا یک انسان...؟




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/102




تمام عروسک های دنیا تا همیشه یتیم می ماندند اگر خدا دختر را نمی آفرید

درخواست حذف اطلاعات




رضی ندارم بانو
فقط یادت باشد امروز که دختری
در آینده مادر دختر دیگری هستی
و روزی می آید که مادر بزرگ می شوی
پس جدا از همه ناپاکی ها، تو پاک بمان!
روز دختر مبارک



منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/86




تولدت مبارک آقا جان

درخواست حذف اطلاعات

م، تولدتان مبارک.

امیدوارم که سایه ی شما همیشه بالای سرمان باشد.





منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/85




انگری برد هم که بازی می کنم دلم می گیره!

درخواست حذف اطلاعات

احتمالا همتون انگری برد بازی کردین.

شده تا به حال یه پرنده رو پرتاب کنین و چند تا میمون کشته بشن(یا چند تا از قفس ها بشکنه و پرنده ها آزاد بشن) بعد هم شما بدون یه لحظه صبر پرنده ی بعدی رو پرتاب کنید.اما قبل از اینکه پرنده ی دوم به مقصد برسه ببینید چیدمان چوب ها بهم خورد و بقیه ی میمونها هم افتادن رو زمین و اون پرنده دومیه بیخودی پرتاب شده.


الان من هم احساس میکنم یه جاهایی نقش اون پرنده دومیه رو داشتم، نه تنها بی فایده بودم، بلکه باعث شدم بازی دیگه سه ستاره نشه.

حس میکنم یه جاهایی هم کارهایی که دقیقا مثل اون پرنده ی دوم هیچ نقش مثبتی نداشتن و باعث شدن که من موفق نشم.


براتون پیش اومده؟




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/87




رویا ها

درخواست حذف اطلاعات

رویاها آن چیزی نیستند که در خواب میبینید؛ بلکه آن چیزهایی اند که نمیگذارند بخو د...





منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/88




آسان ترین راه برای حل از مشکلات

درخواست حذف اطلاعات

فرار از مشکلات،
فقط فاصله رسیدن
به راه حل را افزایش می دهد
آسانترین راه برای گریختن از مشکلات حل آنهاست...




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/89




بی تو حتی ماه هم رنگ به رخسار ندارد

درخواست حذف اطلاعات


بی تو حتی ماه هم رنگ به رخسار ندارد.


انتظار تلخ ترین درد دنیاست.

چرا نمی آیی؟

یا صاحب ا مان(عج)





منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/90




دروغ

درخواست حذف اطلاعات

آدمها بطور میانگین در روز بیش از 2 بار دروغ می گن، بیشتر این دروغ ها بخاطر طفره رفتن از جواب دادن به سوالاته. سعی کنیم سوالات خصوصی از هم نپرسیم تا بهم دروغ تحویل ندیم.




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/92




عزرائیل

درخواست حذف اطلاعات

آقای دوستی روز خوبی را شروع کرده بود. خانمِ آقای دوستی، صبحانه ی مفصلی برایش درست کرده بود. تخم مرغ نیمرو با نان داغ سنگک، پنیر با گردو و چای پر از هل... یعنی نهایت یک صبحانه!

دخترش توی کنکور قبول شده بود و مهم تر از همه این که دو هفته بود ماشین دل خواهش را یده بود. چه بهتر از این ها؟

دنیا ایستاده بود روبه روی آقای دوستی، دست هایش را زیر بغل زده بود، گاه گاهی هم کلاهش را به نشانه ی احترام و مودّت با آقای دوستی، از سر بر می داشت و دوباره بر سرش می گذاشت.

آن روز آقای دوستی برای بستن یک قرارداد مهم کاری باید می رفت شهر مجاور.

کت و شلوار توسی و پیراهن خا تری اش، تا حدودی به موهای سفید و جوگندمی اش می آمد. هیچ چیزی نمی توانست این خوشی را در یک روز قشنگ بهاری اب کند، مگر آمدن آقای اردلان. ولی خوش بختانه ی جلوی در نبود و از آقای اردلان، هم سایه ی طبقه ی بالا هم خبری نبود.

سوار ماشینش شد. از خیابان ها یکی پس از دیگری گذشت. برای آقای پلیس زحمت کش که معلوم بود سرباز است، دست تکان داد. به جاده ی وجی شهر رسید. به به! سبزه ها روئیده بودند. بعضی قسمت های دشت پر از لاله های قرمز بود. «عجب عظمتی داره خداوند!» این را آقای دوستی گفت.

از خم جاده که گذشت، جایی که می خواست وارد جاده ی اصلی شود، آن آقا را دید. آن آقایی که بعد فهمید عزرائیل است. بین این همه سبزی و قرمزی، آن آقا ایستاده بود کنار جاده ی آسف سیاه. کت و شلوار سفید پوشیده بود. برای آقای دوستی، دست تکان داد. آقای دوستی لبخند زد و سری تکان داد.

چند متر آن طرف تر با خودش گفت: «بهتره سوارش کنم، طفلی تو این جاده ی خلوت؛ ماشین گیرش نمی آد.» دنده عقب گرفت. آقای کت و شلوارِ سفیدپوش را سوار کرد. مرد از خودش جوان تر بود. چه بوی خوبی می داد. باید نام ادکلنش را می پرسید.

- سلام.

سلام اولی را آقای کت و شلوار سفیدپوش گفت.

- سلام جناب! صبح شما به خیر!

این یکی جواب آقای دوستی بود که بعد ادامه داد: «به به! چه هوایی! چه بهاری!»

- بله! خدا را شکر!

- چه خبرها؟

- ای... خبری نیست.

- جایی تشریف می بردید؟ از کجا می آیید؟

آقای کت و شلوار سفیدپوش، به جایی خیره شد!

- از کجا می آییم؟ به کجا می رویم؟ سؤال سختی است! کی می داند؟

آقای دوستی سری تکان داد!

- بله، من آدم فلسفی ای نیستم ولی بعضی وقت ها حرف هایی می زنم که دیگران فکر می کنند من خیلی با مطالعه ام و کلی تحصیلات ی دارم.

آن آقا توی صورت آقای دوستی خیره شد. آقای دوستی ترسید. از مرد پرسید:

- من دوستی هستم! شما؟ فامیلی شریف شما چیست؟

آقای کت و شلوار سفیدپوش باز هم سکوت کرد. بعد شمرده گفت: «من عزرائیلم!»

دل آقای دوستی هری ریخت پایین. یک آن، ماشین به طرف جاده خاکی کشیده شد.

آقای کت و شلوار سفیدپوش با آرامش عجیبی گفت: «چی شد؟ مواظب باش! قرار نیست که جانت را توی تصادف بگیرم.»

قلب آقای دوستی مثل بمب ساعتی می زد. هرلحظه امکان انفجارش بود.

شاید این همه خوشی بی دلیل نبود. پس قرار بود بمیرد. خودش را جمع و جور کرد.

- یعنی چی آقا؟ مگر من با شما شوخی دارم؟ کنار جاده م سوارت ، این جواب من است؟

آقای کت و شلوار سفیدپوش، باز هم ت بود. روی کُتش دست کشید.

- نه آقای دوستی، من زیاد اهل شوخی و خنده و حرف نیستم. بالأ ه زندگی روزی تمام می شود. ولی شما آدم ها باور نمی کنید.

از شانس آقای دوستی، جاده خلوت خلوت بود. ماشینی هم در آن موقع صبح تردد نمی کرد. ولی خدا را شکر، روزنه ی امیدی در آن دشت دیده شد. آقایی کنار جاده ایستاده بود. آقای دوستی ترجیح داد او را سوار کند. آقای کت و شلوار سفید پوش گفت: «بهتر است سوارش نکنی، به خاطر خودت می گویم.»

ولی آقای دوستی ترجیح داد سوارش کند.

آقای عزرائیل سری تکان داد. ماشین ایستاد و آقا سوار شد.

روستایی بود. شاید اهل همین روستایی که این طرف جاده دیده می شد.

- سلام آقا! خدا خیرت بدهد که سوارم کردی، این وقت صبح ماشین نیست. ما هم باید ساعت ها این جا باشیم تا بلکه وسیله ای بیاید برویم شهر!

آقای دوستی نگاهی به آقای کت و شلوار سفیدپوش کرد. او با نگاهی متین به جاده خیره بود.

آقای دوستی گفت: «خواهش می کنم، من هم برای ثواب یا هرچی اسمش را بگذارند، شما و این آقا را سوار .»

مرد روستایی گفت: «خدا خیرت بدهد. کدام آقا؟»

آقای دوستی با چشم و دست به آقای عزرائیل، که جلو نشسته بود، اشاره کرد.

مرد روستایی به سمت صندلی جلو خم شد.

- مگر ی پیش شما نشسته؟ دوباره به صندلی کنار راننده نگاه کرد.

آقای دوستی یقین پیدا کرد که مسافر اولش خود عزرائیل است.

دوباره دلش ریخت پایین. قلبش یواش یواش که نه، خیلی تند آمده بود توی دهانش.

- آقایی را که این جا نشسته، کت و شلوار سفید پوشیده، نمی بینی؟

مرد روستایی گفت: «نه آقا. جان هرکی دوست داری من را نترسان!»

مرد کت و شلوار سفیدپوش یا همان عزرائیل به آقای دوستی گفت: «چرا سوارش کردی؟ دوست داری او هم به سرنوشت تو دچار بشود؟ گناه دارد. یک پسر کوچک دارد که اسمش امید است! حالا زود بی پدر می شود.»

آقای دوستی دنده را جابه جا کرد. دیگر یقین پیدا کرد که سوار ارابه ی مرگ شده است.

بهترین راه امتحان را انتخاب کرد. از مرد روستایی پرسید: «شما ازدواج کرده اید؟ بچه دارید؟»

مرد روستایی سرش را تکان داد: «آقا ح ان خوب است؟ بزنید کنار آبی به صورتتان بپاشید. چه ربطی دارد که من زن و بچه دارم یا نه؟»

عزرائیل دستش را دراز کرد و دستمالی از جلوی داشبورد برداشت، لبخند زد و گفت: «راست می گوید بیچاره! تو چه کار داری...؟»

هنوز حرف آقای عزراییل تمام نشده بود که مرد روستایی گفت: «بله، هفت سال است ازدواج کرده ام. یک پسر هم دارم، خدا امیدتان را ناامید نکند! اسمش امید است.»

دست های آقای دوستی می لرزیدند. حواسش رفت پیش خانه، همسرش و دخترش.

عزرائیل دستمال را تا کرد و گذاشت توی جیب کُتش: «چی شد آقای دوستی؟ حالا می خواهی مچ من را بگیری؟»

این بابا 30سال دارد و زمان مرگش 20سال دیگر است، نه حالا! می خواهی بپرس که چند سال دارد. سی سال و سه ماه و بیست روز! آقای دوستی ترجیح داد نپرسد.

آقای دوستی ترمز شدیدی کرد، چون چیزی شبیه روباه از وسط جاده، دوید و رفت لابه لای سبزه های آن طرف جاده و گم شد.

شانس آقای دوستی. هر وقت این جاده را طی می کرد در عرض چند دقیقه تمام می شد، ولی حالا...

بهترین کار این بود. ترمز کرد، ماشین ایستاد. رو به عزرائیل کرد: «از ماشین پیاده شو!»

عزرائیل با تعجب گفت: «به من می گویی؟ تو به من دستور می دهی؟»

مرد روستایی هاج و واج به آقای دوستی نگاه می کرد: «آقا به کی دارید می گویید پیاده شود؟»

آقای دوستی گفت: «به این آقا که جلو نشسته!» بهترین کار همین بود. شاید با این کار عزرائیل بی خیال او می شد.

مرد روستایی گفت: «آقا با کی هستی؟ به جز من و شما ی این جا نیست.»

آقای دوستی خم شد، در سمت عزرائیل را باز کرد: «گفتم برو پایین.»

مرد روستایی زد توی سرش: «آقا ی اون جلو نشسته؟»

با ترس، از ماشین پیاده شد. آقای دوستی هم کمربند صندلی را باز کرد و پیاده شد. آمد سمت آقای کت و شلوار سفیدپوش و در را کاملاً باز کرد: «گفتم بیا پایین.»

عزرائیل در را محکم بست. مرد روستایی با سرعت، رفت آن طرف ماشین، سمت راننده.

آقای دوستی دوباره در خودرو را باز کرد: «گفتم پیاده شو!»

عزرائیل دوباره در را محکم بست. چون حالا دیگر، مرد روستایی جای راننده نشسته بود.

مرد روستایی رو به آقای کت و شلوار سفیدپوش گفت: «خوب بود جلال! بس است، دیگر بگذار برویم.» مرد کت و شلوار سفیدپوش گفت: «آره بابا، دارد از ترس می میرد! چه ی بازی کردی پسر! عجب بازیگری هستی جان تو! دمت گرم! بزن بریم!»

به آقای دوستی گفت: «با ماشینت خداحافظی کن آقای دوستی!»

آقای دوستی چند بار خواست در ماشین را باز کند، ولی ممکن نبود؛ چون درها قفل شده بودند و سرنشینان تازه آماده ی حرکت!

مرد روستایی، سریع ماشین را روشن کرد و راه افتاد. چندبار برای آقای دوستی بوق زد. آن آقای کت و شلوار سفیدپوش سرش را از ماشین بیرون آورد: «یادت باشد دیگر عزرائیل را سوار ماشینت نکنی.» مرد روستایی از شیشه برایش دست تکان داد و با آقای عزرائیل رفتند. آقای دوستی ماند و جاده...




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/93




ماجرای خ ر بیک

درخواست حذف اطلاعات


نام فامیلشان تحریریان بود و اص ا اصفهانی بودند ولی ن تهران.
شغل پدرش هم فروش لوازم حریر در بازار بود.
او فرزند چهارم خانواده تحریریان بود و نور چشمی پدر.

همین که دبستان را تمام کرد به حجره پدرش رفت و مشغول کار شد؛
شبانه درس میخواند و روزها کار میکرد. عاشق مکالمه به زبان انگلیسی بود و ول کن هم نبود.

کلاس زبان میرفت و جوری شده بود که مثل بلبل انگلیسی حرف میزد.
از سربازی که آمد، زن گرفت و باز به حجره پدرش برگشت.

فامیلشان را از تحریریان به رفوگران تغییر دادند.
اولین درخشش او زمانی بود که یک محموله مداد از ژاپن به ایران رسید و او کولاک کرد! چون همسرش برای مدادها منگوله های رنگی میساخت و ایده میداد تا فروش بهتر شود و با این کار سودشان چند برابر شده بود!
این بود که علی اکبر به فکر تجارت افتاد. چون خانواده ای مذهبی بودند و به حقشان قانع بودند، پدرش محافظه کار بود و بلند پروازی علی اکبر را که میدید میگفت آ تو، کار دست من میدهی!

علی اکبر گوشش بد ار این حرفها نبود. کم کم کارخانه علی اکبر رفوگران و برادران را تاسیس کرد و ع برگردان و برچسب آیه های قرآن را چاپ زدند و دعای "وان یکاد" و طرح "فالله خیرحافظا و هو ارحم الرحمین" در ایران غوغا کرد.
از ماشین عروس تا ویترین مغازه ها جایی نبود که برچسب ها نباشد!
این شد که سرمایه ای دست و پا کرد.
کم کم به فکر تولید قلم خودنویس افتاد ولی هرچه تلاش کرد موفق نشد.

تا اینکه در یک روز تابستانی، آقایی به نام بهنام، به مغازه شان آمد و لای کاغذی که در دست داشت، سه عدد قلم بود. علی اکبر شروع به نوشتن کرد و دید چه چیز خوبی است!
پدرش آمد و علی اکبر گفت آقای بهنام این قلم ها را آورده.

پدر نگاه کرد و نوشت و گفت علی اکبر اینها چطوری جوهر میخورند؟
گفتم اینها جوهر نمیخورد، "خ ر" است!
این کلمه "خ ر" را او اولین بار در ایران به کار برد و رویش ماند.

یک روز همان شرکت خ ر فرانسوی به نام آقای لوک به ایران آمده بود و توی بازار با علی اکبر میگشتند تا بازار را نشانش بدهد.

آقای لوک به علی اکبر گفت اگر این خ ر بودید چقدر میفروختید؟ علی اکبر گفت سالی ۲ میلیون خ ر!!! این عدد ۴ برابر فروش لوازم حریر مغازه بود.

فردای آن روز تلگرافی از فرانسه رسید و او " فروش خ ر بیک" شد!!! قول ۲ میلیون فروش خ ر داده بود ولی ۵ میلیون خ ر فروخت!!

کم کم فکری به ذهنش رسید.
به پدرش گفت بیا برویم کارخانه خ ر بیک را خودمان راه بیندازیم!!
پدرش گفت: باز به کله ات زده یک کار دیگر ی؟
جواب داد ما اگر تولید کنیم هم به مملکت خودمان خدمت می کنیم و هم یک عده شاغل می شوند و نان می خورند و با این حرف ها پدرش قبول کرد.

حالا راضی آقای بیک دردسر بود. آقای بیک گفت بشرطی اجازه میدهم که بتوانی خ ری مثل این خ ر تولید کنی و یک نمونه داد.
رفوگران خ ر را تولید کرد و به فرانسه فرستاد!

خ ر آنقدر خوب بود که تلگراف از فرانسه رسید که شما سریعاً به پاریس بیا.
رفت.
مدیر بیک به او گفت من به تو اجازه ساخت میدهم، فقط یک شرط دارد.
به من بگو با چه موادی، این خ ر را تولید کردی؟!
اینطور شد که شروع د و موفق شدند به طوری که در سال دویست میلیون عدد خ ر فروخت و این عااالی بود.

با کمک پدرش یک قطعه زمین ۱۱ هزار متری در تهران نو یدند و کارخانه ای بنا د و ماشین آلات را از فرانسه به تهران آوردند.
تعداد پرسنل در آغاز کار ۹۶ نفر بود اما کم کم بیشتر و بیشتر شدد.

مداد سوسماری هم آن زمان رو به ورش تگی بود.
کارخانه زیان ده مدادِ سوسماری را از فرمانفرمایان یدند و در فروش مداد سوسماری هم رکورد زدند.
بعد در سال ۱۳۷۵ عطر بیک (عطر جوانی) را به خط تولیدشان اضافه د و باز رکورد زدند!
تا اینجا خیلی خوب بود
اما کمی بعد ماجرایی در سازمان تعزیرات حکومتی، پای برادران رفوگران را به زندان باز کرد تا در نهایت با پادرمیانی آقای ناطق نوری، نامه تظلم خواهی برادران کارآفرین را مورد پیگیری قرار داده بودند، قائله پس از دشواری فراوان ختم شد.

پس از آن ماجرا رفوگران هرگز آن آدم سابق نشد.
کم کم، کار کارخانه بیک خو د!

خود رفوگران میگوید وداع تلخی با خ ر بیک و کارخانه ای که خودم سنگ بنایش را گذاشته بودم، داشتم
و الان، حس پدری را که فرزندش را از دست داده باشد، دارم.

آن روزها خ ر بیک حرف اول را در ایران می زد؛ اما حالا خ رهای چینی جای یک تولید ملی را گرفته اند.

رفوگران این روزها با بیش از ۸۴ سال سن و با وجود بیماری در لواسان به دور از هیاهوی شهر، شعر می نویسد

شاید با همان #خ ربیک




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/94




آدما اشتباهند یا کارهاشون؟

درخواست حذف اطلاعات

آدما وقتی ناخناشون بلند میشه انگشتاشونو نمیگیرن، ناخناشونو می گیرن


توهم همینطور، نباید آدما رو دور بریزی. باید سوء تفاهم ها رو دور بریزی






# دیالوگ سریال پدر




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/post/95




خوشبختی را تعریف کنید:

درخواست حذف اطلاعات

"خوشبختى"️
یعنى بدون احساس نیاز به
تایید دیگرى،
احساس خوبى درباره خودمان
داشته باشیم...




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/1397/04/23/خوشبختی-را-تعریف-کنید




به این اگر ها توجه کنید

درخواست حذف اطلاعات

به این اگر ها توجه کنید:


اگر افکارم را مثبت کنم...
اگر انگیزه ام ر شتر کنم...
اگر توجه مثبت داشته باشم...
اگر فقط داشته هایم راببینیم...
اگر سپاسگزاری کنم...
اگر زندگیم را تغییر بدهم...
اگر به ویژگیهای خوب اطرافیانم توجه کنم...

چه چیزی در آینده خواهم داشت..
پاسخ این است زندگی شما زیبا خواهد شد وشما در مسیر خلق رویاهایتان خواهید بود...





منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/1397/04/23/به-این-اگر-ها-توجه-کنید




تمام شود راحت شوم!

درخواست حذف اطلاعات

زندگی فقط در رسیدن به اه خلاصه نشده،

مابه اشتباه اینگونه می شیم که:


درسم تمام شود راحت شوم،
غذایم را بپزم راحت شوم،
اتاقم را تمیز کنم راحت شوم،
بالا ه رسیدم.... راحت شدم،
اوه چه پروژه ای... تمام شود راحت شوم،


تمام شود که چه شود؟

مادامی که زنده هستیم و زندگی می کنیم، هیچ فعالیتی تمام شدنی نیست، بلکه اتمام هر فعالیت، آغاز فعالیتی دیگر است....

پس چه بهتر که در حین انجام دادن هر کاری لذت ببریم، نه مانند یک ربات فقط به انجام دادن آن کار بپردازیم، و به تمام شدن و فارغ شدن فکر کنیم.



حتی هنگامی که دست ها را می شوییم هم می توانیم بالذت این کار را انجام دهیم.

یک بار امتحان کنید،
آب چه زیبا آرام پوست دستتان را نوازش می کند،
به آب نگاه کنید و لذت ببرید،
آنجاست که احساس خوب زندگی کم کم به سراغتان می آید.



لذت بردن از زندگی، به طرز باور ن ی باعث بالا رفتن اعتماد به نفس می شود.

تا می توانی همه کارها را با لذت همراه کن،
حتی نفس کشیدن که کمترین فعالیت توست.





منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/1397/04/23/تمام-شود-راحت-شوم




دیرین دیرین:مشکل آب با صرفه جویی در مصرف خانگی درست نمی شود.

درخواست حذف اطلاعات


حتما این قسمت از دیرین دیرین رو ببینید:



نظرتون چیه؟



منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/1397/04/23/دیرین-دیرین-مشکل-آب-با-صرفه-جویی-در-مصرف-خانگی-درست-نمی-شود




کودک باش

درخواست حذف اطلاعات

گاهی کودک باش
جدی بودن را فراموش کن
کودک بودن ، کوچک بودن نیست
لذت بردن از زندگی است ️




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/1397/04/23/کودک-باش




امروز یا فردا؟

درخواست حذف اطلاعات

رای انسانهای موفق،
در هفته،
هفت امروز وجود دارد.

و برای انسانهای ناموفق،
هفت فردا،

آیا شما انسان موفقی هستید، یا منتظر فرداها هستید؟




منبع : http://sanjagh-ghofli.blog.ir/1397/04/23/امروز-یا-فردا