بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

صان

آخرین پست های وبلاگ صان به صورت خودکار از بلاگ صان دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



چرا باید چیزها را چارچشمی پایید.

درخواست حذف اطلاعات
یه هفته رفته بودم مشهد و نبودم که به گلدون شمعدونی -که فکر کنم شمعدونی نیست و بهم انداختن- آب بدم. وقتی برگشتم گل هاش خشک شده بودن و مجبور شدم که شاخه های خشک شده و زرد شده و بی آب و بی جون و بی رنگ و پژمرده رو بچینم تا جا برای شاخه های جدید و گل های جدید باز شه. الان دو هفته س که دارم بهش آب می دم و کود می دم و دیگه خبری از گل نیست. فقط یه جوونه کوچیک از برگ که نشون داده گیاه هنوز زنده س. خداروشکر.
یک هفته نبودم و اینا دیگه مثل قبل نشدن. دیگه گل ندادن. شاید دیگه گل ندن. کلن سه نوبت بهشون آب ندادم ولی دیگه مثل قبل نشدن. شاید باید صبر کنم تا بهار.

خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو
از راه می رسد
و آنچه زیبا نیست زندگی نیست
روزگار است.

بخشی از شعری از شمس لنگرودی.

مثل آب از لای دست سر می خوره. اتفاقایی که تقصیر تو هست، ولی قصدی براشون نداشتی. یه کوتاهی کردی ولی بعدش طوری ضربه خورده می شه که نمی شه جبران کرد. شاید تا بهاری دیگر.




منبع : http://san-goo.blogfa.com/post/157




چرا باید هیچ کاری نکرد.

درخواست حذف اطلاعات
در ستایش بی کاری حتمن خیلی بیشتر از من گفته اند و خیلی بهتر هم گفته اند و خیلی خوب است کلن. اما به علت علاقه شخصی ای که به این موضوع دارم دوست دارم من هم به وارها چیزی که در این رابطه وجود دارد چیز اضافه کنم. بهرحال در مقام عشق، زبان دوزی سخت مشکل.

اما چرا بی کاری خوب است؟ همیشه دوستانی داشته ام که بی کاری را تقبیح می کرده اند. حق هم داشته اند. خود من هم وقتی بی کار می شدم عذاب وجدان می گرفتم و فکر می که حتمن باید کار مفیدی انجام بدم تا کامروا شوم. اما چرا همچین چیزی حس می ؟ و آیا حسِ من حس درستی بود؟
دنیا، دنیای دویدن و رسیدن و از هدف گذاری و رسیدن است. باید به جایی برسیم تا شاد شویم. باید بدوییم تا شاد بمانیم. اما اگر همه ی اینها توی سرمان باشد چه؟ خب، خوب می شود در این صورت. چون توجیهی پیدا کردیم برای هیچ کار ن . اما منظور من هیچ کاریِ مطلق نیست، بلکه گاهی هیچ کار ن است. گاهی باید هیچکار نکرد. باید نشست و به چیزهای اطراف نگاه کرد. البته باید جاهای خوب نشست. نباید وسط شلوغی صرافی های میدان فردوسی نشست. -البته ممکن است برای شخصی همان جا هم جای خوبی باشد؛ در کل خوبی را شخص تعیین می کند.-
وقتی آدم هیچ کاری برای نداشته باشد چه کار می کند؟
فکر می کند. نگاه می کند. آن سوراخ روی سقف را می بیند که قبلن ندیده بود. به آن شلنگِ گوشه ی حیاط توجه می کند و به این فکر می کند که چرا آنجا افتاده است؟ معماری را حس می کند. وقتی آدم وسط سالن مطالعه ای نشسته باشد و هیچ کاری نکند، ناگهان خودش را میان فضایی بزرگ و حجیم حس می کند که اطرافش قرار گرفته. فضایی که تابحال به این شکل لمس اش نکرده بود. آدم هایی که ت می آیند و می روند، کتاب هایی که تلنبار شده اند، بوی به خصوص هوا، نوری که از پنجره می تابد و با گذر زمان شکل های متفاوت تولید می کند، سبزی ها و گیاهانی که دارند زور می زنند تا درازتر شوند و ازدیاد نسل کنند و هزارچیز دیگر که دیده می شوند. بیکاری خوبی ش این است که چشم آدم را باز می کند.
آهستگی هم لذت های خودش را دارد که آدم های مختلفی ازش حرف زده اند، مثلن آقای درا در رمان آهستگی.
و در نهایت هیچ کار ن ، مثل پاز ِ جهان است. مثل ناظر بودنِ حرکتی بزرگ، که به جای خاصی نمی رود -شاید- پس باز هم -شاید- بهترین کار ایستادن و نگاه اش باشد. تا زمانی که خودش جو به آدم پس بدهد.

باید فضاهای مختلف و با کیفیت را لمس کرد. و بهترین راه برای این کار، نشستن در آن فضاها و نگاه است. نگاهی که از حادثه ی عشق تر خواهد شد.

در ادامه نگاه کنید به رساله <<در ستایش بط >> از آقای راسل. جالب است.




منبع : http://san-goo.blogfa.com/post/158




حکایت سرو کهن.

درخواست حذف اطلاعات
حکایت سروِ کهن.

سرو کهنی تشنه بود. آب در آن ها نبود. اگر هم بود، سرو دستی برای یازیدن و پایی برای رفتن و نوشیدن نداشت. روباهی را صدا کرد که برایم آب بیاور و روباه در ازای آب میوه درخواست کرد. سرو قول به جای آورد که در ازای آب، روباه را میوه دهد. روباه که می دانست سرو میوه ندارد، با این حال از سر دلسوزی برای سرو آب آورد و با کمال شگفتی دید که سرو نیز میوه ای برای او آورده است. روباه سرو را گفت که تو که میوه نمی دادی پس اینان چیستند؟ سرو پاسخ گفت موقعی که قول می دادم به اینجایش نیز فکر کرده بودم. روباه گفت فکرت چه بود؟ سرو با حرکتی شگفت آور لباس مبدل سرو را از خود تکانید و در زیر آن حجاب، تنِ نازک آرای درختی سیب پدیدار شد. روباه پرسید چه شد؟ سرو\سیب پاسخ داد که این حجاب برای این بود که میوه هایم را برای خود نگه دارم و غُربا سیبانم را غارت نکنند و به همین دلیل توانسته ام چنین کهن شوم. روباه با درخت ازدواج کرد و تا سال ها از میوه های او استفاده کرد و در ازایش برای سرو\سیب آب آورد تا زمانی که مُرد و درخت نیز از بی آبی خشک شد.




منبع : http://san-goo.blogfa.com/post/159




چرا باید پنجره ها را خوب نگاه کرد.

درخواست حذف اطلاعات
پنجره های پنهان، پنجره هایی که کمتر می بینیم.

پشت دانشکده بودم. داشتم رد می شدم که دیدم پشت یه پنجره ای کلی گیاه و برگ کشیده شدن از پنجره بالا رفتن و گلدون زیاده. تعجب که کجاست که اینطوری گلدون داره. رفتم به ساختمونی که اون پنجره ها رو داشت. بهش میومد که مال راه پله باشه. اما نبود. بهتر نگاه دیدم که زیر راه پله یک در هست که یکم بازه. پس مال اونجا بود. نزدیک شدم و در زدم و دیدم که مردی در رو باز کرد. سرایدار ساختمون طراحی صنعتی بود و توی اتاقک خیلی کوچیکی بود که پر بود از گل و گیاه. مثل یک گلخونه. گفتم که گل هاتون رو دیدم و باعث شد بیام اینجا که ببینم چه خبره. اونم که خیلی تند حرف می زد شروع کرد به گفتنِِ اینکه آره اینا حسن یوسفه و اینا فلان و فلان و الخ و اگه اینو بخوای برات یکم می برم می تونی بذاری پشت پنجره ولی نباید سرما بخوره و گرما ولی آفتابم زیاد نمی خواد اگه از اینا برداری باید انقد بهش آب بدی خونه ت کجاس اینا برا ا یژن خوبن و اونا هم...با سرعت همینطور حرف می زد و اجازه نمی داد که بگم کلاس دارم و باید برم. انقدر به گیاها علاقه داشت که کلی درباره شون حرف زد، فقط با گفتن یک جمله از من. و ازا هم قلمه ای از حسن یوسف بهم داد و قراره که بازم ازش چیزی بگیرم.
اتاق زیبایی داشت.




منبع : http://san-goo.blogfa.com/post/160




وقتی توی رادین دیدیم.

درخواست حذف اطلاعات
خاطرات نزدیک، نوستالژی های دراز.

بعضی اوقات خاطره لازم نیست مالِ خیلی دور باشه. همین چند روز پیش، ۱۰ نفر آدم نشسته باشن دیده باشن، خوب بوده باشه، فضای آدمو غرق کرده باشه، شله و کوکا یده باشن، تمام این اجزا. این اجزا نیستن که مهمن. چیزی که مهمه آدماشه. اینکه آدمی رو می بینی که این و انتخاب می کنه و آدمی رو می بینی که ی اعت زودتر می ره که این برنامه عملی شه و آدمی رو می بینی که شله میاره از که گشنه نمونیم و آدمی رو می بینی که سریع می ره نوشابه می ه و یکی سیم رو وصل می کنه و وقتی در کل نگاه کنی می بینی که همه دارن یه کار خوبی می کنن و همه به فکر هستن.

مهم نیست که اینا مال چند روز پیش باشه. تمام اجزا طوری به هم گره خوردن طوری پررنگ ان که می چسبن تو فکرت و اگه به دوروز پیش ات فکر کنی می بینی که شت. یه تجربه معرکه و تکرارنشدنی داشتی.




منبع : http://san-goo.blogfa.com/post/161




سگ ها، اربابان دنیای آینده

درخواست حذف اطلاعات
عنوان

سگ ها، اربابانِ دنیای آینده

نویسنده

داگی بوی، دانشجوی جامعه شناسیِ تحلیلی از دانشکده ی سگ شناسیِ نیویورک.

مقدمه

سگ ها میل های مختلفی دارند. میل به زمین شناسی، میل به گیاه شناسی و از همه مهم تر میل به انسان شناسی.

کلمات کلیدی

سگ، انسان، سگ شناسی، سلسله مراتب، اربابان، بط ، جامعه

شرح

وولف، ِ انسان شناسی در این رابطه نظریات متنوعی را منتشر کرده است. یکی از درخشان ترینِ این نظریه ها ابراز دارد که انسان ها برای خدمت به سگ ها از آن ها مراقبت می کنند. سگ ها می خوابند، می ند، تمام روز هیچکاری نمی کنند و از غذای آماده و جای خواب گرم استفاده می کنند و در ازایش هیچ کار خاصی نمی کنند. به عنوان مثال وولف، سگ شکاری ای را مثال می زند - به دلیل حفظ امانت داری از آوردنِ نامِ سگ خودداری می کند- که برنامه ی روزانه اش چنین است:

۸ صبح: بیدار شدن.

۹: گرفتن ماساژ گردن توسط خدمت کار اش - آدام-

۱۰: پیاده روی در اتاق خواب. دراز کشیدن روی دشک ها، شاید کاغذ های روی زمین و دریافت محبت به دلیل کاغذ ها.

۱۱: ناهار اول.

۱۲: وقت تلف تا ساعت ۲

۲: ناهار دوم.

۳: وقت تلف تا ساعت ۵

۵: شاید کمی یدن

۶: دراز کشیدن و نگاه به برگشتنِ آدام از سر کار.

۷: آدام او را نوازش می کند، ِ مجانی با آبِ گرم می کند، غذا می دهد، قربان صدقه اش می رود.

۸ تا ۱۰ شب: استراحت.

طبق نظر وولف، این برنامه زندگی، درگذشته وجود نداشته است. در گذشته خطرات زیادی زندگی سگ ها را تحت الشعاع قرار می داد. عواملی چون سرما و گرما، کم آبی و خش الی، کمبود غذا، بیماری های واگیردار، و …

وولف، در مقاله ای رادیکال تر می نویسد:

“امروزه، انسان ها برده ی سگ ها شده و با مشاهده کوچیک ترین عامل بیماری زا، سریعن با دارو های شگفت انگیزی که برای سگ ها اختراع کرده اند ما را درمان می کنند.”

طبق آ ین مشاهدات وولف، انسان ها مدارس به خصوصی برای درمانِ اربابان شان ساخته اند و سال ها برای درمان و زنده نگه داشتنِ ما نسلِ برتر، تلاش می کنند. سال ها تحصیل و هزینه، برای دایر مکان هایی که به درمان ما می پردازند.

نتیجه گیری

در نهایت، وولف، آینده نسل سگ ها را بسیار روشن می بیند. آینده ای درخشان، به دور از جنگ های قبیله ای، به دور از خشونت و کار. طبق نظر توبیاس، جامعه شناس و متخصص علوم ، در سلسله مراتبی که موجودات را به هم مرتبط می کنند، انسان ها متکامل شدند که نیازهای سگ ها را برطرف ند. طی قرن ها، سگ ها رفته رفته راحت تر و بی کارتر شده اند و تولیدات نیروی کار، از سگ ها، به گردنِ انسان ها منتقل شده است.

منابع

نوشته های ی روی زمین، خانه ی آدام

سگ ها و آدم ها، بِتی

محوریت موجودی در قرن ۲۰ام، دَنیل




منبع : http://san-goo.blogfa.com/post/162




چرا باید آشپزی کرد.

درخواست حذف اطلاعات
آشپزی مراقبه س.

آشپزی مراقبه نیست؟ هست. آروم آروم چیزهای مختلف رو خورد می کنی. رنده می کنی. چندتا کرفس برمی داری و می مالی روی رنده و رشته هاش می پیچه دور سوراخای رنده. گوجه ها رو نصف می کنی و آب اش می چکه توی قابلمه. پیاز رو رنده می کنی و باید حواست باشه که فقط با دهن نفس بکشی. اگه نه غم ایام می پیچه توی دماغ ات و اشک ات می شه رودخونه. بعد نوبت ادویه هاست که انتخاب کنی چی بریزی. چقدر بریزی. یکم روغن می زنی و حجم روغن ریخته شده برابر می شه با مساحت قابلمه ضربدر ضخامت میکرومتریِ روغن. بو کم کم بلند می شه. همه ی این کارهارو آروم انجام می دی. یک ساعت طول می کشه تا رنده کاری ها تموم شه. تموم مدت بدنت کار می کنه و فکرت می چرخه. اما فکر خاصی نمی کنی. بخشی از عضله مغز ات رو درگیر می کنه و یادت نمی مونه به چی فکر می کردی. فکرهای سطحی، حباب هایی که به سطح آب میان و می ترکن. از لایه های زیرین ذهن. در آ هم سیر می شی.
آشپزی خودش یه مراقبه س که باید خیلی جدی گرفته بشه.




منبع : http://san-goo.blogfa.com/post/163




چرا باید چشم رو کمی بیشتر باز کرد. (در نور آفتاب امتحان نکنید)

درخواست حذف اطلاعات
فکر می کنم مهم ترین لحظات زندگی، چیزهایی هست که اونقدر بهش توجه نداریم.

به این توجه داریم که نمره ی خوبی بگیریم. تا معدل خوبی داشته باشیم که بعدش بریم خارج و بعد بتونیم اونجا زندگی خوبی داشته باشیم و آبجو بخوریم.
توجه داریم که فلان جای خاص مسافرت بریم و فلان چیز رو ببینیم. البته دیدن فلان چیز خیلی خوبه، منم عاشق اینم که اونو ببینم، اما الان درباره ی کم ِ ارزشِ فلان چیز حرف نمی زنم. فقط دارم می گم که چیزهای دیگه ای هم هستن که به اندازه ی فلان چیز، ارزش دارن.

به نظرم اصل زندگی و اصل چیزی که وجود داره، همینجا جلوی چشم ماست. می تونه همینجا سر کوچه باشه، یا می تونه اون ورِ کره ی زمین باشه. فقط باید چشمامون رو روش باز کنیم. از بالا نگاه کنیم و ببینیم که تمام اضطراب هامون بی اهمیت ان.

اگه ی بدرفتاری باهامون کرده، در نهایت تقصیر خودش نیست. اون آدم هم توی اون لحظه به اون رفتار نیاز داشته. می شه گفت کمبودی، شکافی، یا هر ناامنی ای توی زندگی ش باعث شده که اون رفتارو با ما داشته باشه. و در نهایت می بینیم که از بقیه نباید ناراحت شیم. -فقط می تونیم با رفتارای وا ن مانند، ریسکِ قرار گرفتن در موقعیت هایی که ی می تونه بهمون آسیب بزنه رو کم کنیم، که بحث اش جداست-

ولی چه لحظه های اصل هستن؟ لحظه هایی که نمی تونی توصیف شون کنی. لحظه هایی که اتفاقاتی می افتن که چیزی حس می کنی که قابل بیان نیست، ولی می دونی که داره اتفاق می افته. مثل حسِ یکی بودن با یک جمع. مثل دیدن یه چیز جدید توی طبیعت، مثل باد خوردنِ چمن ها، زیر نور آفتابِ مایلِ یک عصر پاییزی.

هانا یه استوری توی اینستاگرام گذاشته بود. نوشته بود از کلاس اومده بودم بیرون، خسته و کوفته، دیدم یه سری آدم کله هاشونو دایره وار روی آسف حیاط گذاشتن زمین. ازشون پرسیدم که چرا این کار رو دارین می کنین، اونا هم جواب دادن که خیلی خوبه، تو هم بیا. و اون هم دراز کشیده روی زمین، خاکی و کثیف، توی یک حرکت جمعی و توی خنکای پاییز، حرکت ابرای بارونی رو نگاه . چی از این <<زندگی>>تر؟!




منبع : http://san-goo.blogfa.com/post/164




استرس، برای بعدن، که ببینم الکی بود.

درخواست حذف اطلاعات
این روزا استرس زیادی دارم. الکی. البته می دونم چرا دارم. ولی دلیل اش الکیه. به خاطر افکار پارانوییکِ خودمه. باید بگذره. باید زمان بگذره تا این هم تبدیل شه به یکی از استرس های خنده داری که بعدن وقتی بهش فکر می کنم خنده م می گیره که چطوری این فکرارو داشتم. ولی بدی ماجرا اینه که الان نمی تونم بهشون فایق بیام. گیر توی سرم و نمی تونم خالی شم. بهش فکر نمی کنم همیشه، ولی حال اش، حالِ استرس آلود، گیر کرده ته دلم، اون قسمتِ پایینِ دیافراگم ام و نمی تونم خالی ش کنم، به زور هیچ مته و هیچ مغاری.




منبع : http://san-goo.blogfa.com/post/165




روز عجایب و سیار و کتاب ها و بارون.

درخواست حذف اطلاعات
هی دارم کتابای جدید شروع می کنم؛ همزمان. خیلی هیجان انگیزن. دوست دارم کلی کتاب بخونم. کتاب خوندن بهم انگیزه زندگی می ده. وقتی کتاب خوب جدیدی رو شروع می کنم، حس می کنم یه دلیل محکم می تونه باشه برای زنده بودن. و وقتی به این فکر می کنم که کلی کتاب خوب نخونده وجود داره، باز دلیل محکمی می تونه باشه از چیزهای خوبی که هنوز ندیدم.

مقدمه ی کیوان سررشته برای کتاب <<اگر به خودم برگردم>> عالی بود. آ ِ قسمتِ اول اش خندیدم. خیلی خوب نوشته بود. کتاب هم بی نظیر خواهد بود. هنوز خودشو شروع ن ولی.

وسط شب موقع برگشت یک فست فودی سیار پیدا کردیم. بارون نم می زد و هوا کبود بود. نور ال ای دی داشت و چراغای ۳۰۰ وات رشته ای که زیر میز باشن و گرم کنن. سیم کشی قدیمی. وسط برهوت و هیچی نبودن. کاشیای مونده روی دیوارای ت یب شده. جای عجیبی بود. فقط یک بشکه ی آتیش زده کم داشت.

خسته م و می خوام بخوابم.




منبع : http://san-goo.blogfa.com/post/166