بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

فر الى الحسين

آخرین پست های وبلاگ فر الى الحسين به صورت خودکار از بلاگ فر الى الحسين دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



رئوف....

درخواست حذف اطلاعات
سلام علیکم.. سالروز شهادت رضاست و دلم در حسرت مشهد.. ان شاءالله نصیب همه ى اونایى که آرزوى زیارت آقا رو دارند بشه.. رضا جزو لاینفک مسیرم بوده و هست....

هفته ى پیش پنجشنبه یکبار دیگه حسین باعث شد به سمتش فرار کنم.. از بیقرارى به بهشت زهرا پناه بردم.. سر مزار شهید چمران ، رفیق جانم نشسته بودم.. هیچى نمیتونستم ازش بخوام .. فقط ازش خواستم هوامو داشته باشه و بیقراریامو آروم کنه. دفعه ى قبل که بهشت زهرا رفتم ظهر بود ولى ایندفعه دم غروب بود.. شب زیارتى ارباب ... یه حال دیگه داشت .. ولى از این که دعاى کمیل برگزار نمیشد دلخور شدم.. دعایى که مظهر عشقه خود عشقه.. عشق بازى على با خداست.. حیف بود پیش ایى که عشق خدا رو چشیده بودند دعاى عشق رو نخونى.. ولى نشد و با هزار افسوس اومدم خوابگاه.. حالم هنوز عوض نشده بود و تو حال و هواى بهشت زهرا بودم.. رفتم خونه و گشتم دنبال دعاى کمیل .. دعاى کمیل میثم مطیعى تو مشهد رو آورد.. تصور می تو رواق خمینى نشستم.. دوست داشتم تا ابد دعاى کمیل ادامه داشت... ولى تموم شد و درست بعدش عباس اونور دیوار شیشه اى خواسته هام صدام کرد... شاید باورتون نشه ولى انقدر ش تن این شیشه و ب از سیم خارداره سخت بود که حتى با عباس قهر .. که چرا جاى این کارا خواسته هامو بهم نمیدى... حتى گفتم شکایتتو میبرم پیش حضرت زهرا ولى علمدار کربلا وفادارتر و با مرام تر از این حرفاست .. با دلم بازى کرد.. دلمو کشید سمت حسینش..

این شد آغاز ش تن دوباره ام... اینبار محکمتر از دفعه قبل.. اینبار عمیق تر .. انقدر عمیق که حتى تو خواب گربه می و از صداى هق هق خودم بیدار میشدم و بیشتر اشک میریختم .. شاید ذهنتون پر از سواله که چرا؟ چى باعث شده بود؟ دل دادن به دنیا و بعد نرم شدن دلم توسط رضا و بیدار شدن از خواب غفلت توسط عباس...




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/8




رضى الله عنهم و رضوا عنه

درخواست حذف اطلاعات
سلام.. حلول ماه ربیع مبارکتون باشه.. عزاداریاتون قبول باشه.. ان شاءالله که جز براى عزاى حسین ، لباس مشکى تنتون نباشه..

تا حالا دیگه باید فهمیده باشیم براى عاشقى به دنیا اومدیم.. حالا باید بریم سمت رضایت معشوق .. آخه عاشق هرچى معشوق بگه قبول میکنه.. خواسته هاى خودشو در نظر نمیگیره .. هیشکى و هیچى رو نمیبینه جز معشوق.. شاید شنیده باشین شعرى با این موضوع رو که جمعیتى در حال خوندن بودن و مجنون دنبال لیلى داشت میرفت و از جلوى گزارا رد شد.. بعد اینکه و تموم د به مجنون اعتراض د که چرا از جلوى ما گذاشتى میخوندیم و نباید حواس ما رو پرت میکردى. مجنون گفت من حواسم به لیلى بود و شما رو ندیدم شما چطورى حواستون به خدا بود و منو دیدین؟؟

این حکایت من و امثال منه که ادعاى عاشقى میکنیم ... عاشق جز معشوق نمیبینه.. نه که نخواد ببینه نمیتونه.. هر جا رو میبینه یاد معشوق میفته.. وقتى ادعاى عاشقیم گوش فلک رو کرمیکنه به این فکر میکنم که سمانه چقدر حواست به خدا هست؟؟ و جوابش ..... سمانه واقعا عاشقى؟؟ عاشق از اذیتاى معشوق عشق میکنه .. این راجب عشق زمینى صدق میکنه اون وقت تو شکایت میکنى که خدایا چرا فلان کردى چلان فلان خواسته امو ندادى.. خنده داره.. میدونین خدا عاشق تره .. خدا اول عاشق شده که من و شما رو خلق کرده تا ما هم عاشق بشیم ولى من که رسم عاشقى بلد نبودم شما رو نمیدونم..

خدا رو یا براى حاجت پرستیدیم یا براى بهشت... ولى دلیل پرستشش دلیل عبادتش واقعا چیه؟؟ آیا جز اینه که انتهاى عاشقى به پرستش ختم میشه.. به قول یه بنده خدا کاش خدا بهشت رو به آتیش بکشه و جهنم رو خاموش کنه .. اون وقت ببینه کى هنوز هم عبادتش میکنه.. هر چند فردوس برین مال عاشقاست.. جز عاشق در اون جا جا نداره ..




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/9




از زبان یک عاشق

درخواست حذف اطلاعات
سلام علیکم.... بسیار اتفاقی یه شهید عزیز به پستم خورد.. از روی ع رفتم دنبال صاحب ع و اسم شهید.. پیداش ... شهید حجت الله رحیمی... وصیت نامه اش رو که خوندم دیدم با عجب ی آشنا شدم.... چه عاشقی.. عشق نامه ی این شهید عزیز همه ی حرفاییه که لقلقه ی زبون من شده ولی اون بزرگوار عملیش د..

وصیت نامه شهید حجت الله رحیمی:
بسم رب ال ء والصدیقین
هر که پیمان ولا دارد بیاید هر هوای کربلا دارد بیاید
(فان مع العسر یسرا ، ان مع العسر یسرا )
(پروردگارا تو خود گواهی بر من چه میگذرد.)
بارالها !...
خدایا ! دوری خانه ، پدر ، مادر ،برادر و خواهر را
خدایا ! بی خو های فراوارن را
خدایا ! دنیا و خواری هایش و همه چیز خوب و بدش را تحمل میکنم ولی دوری تو را یک لحظه تحمل نخواهم کرد.
خدایا ! تو را سپاس میگزارم که این بار سعادت را نصیبم کردی تا در راه خودت و اهل بیتت و ی خالصت حضور داشته باشم و آرزو دارم خالصانه از من بپذیری .
خدایا ! چشم طمع به بهشت تو نیز ندارم ، زیرا عبادت هایم را برای این به درگاهت میکنم که تو را لایق عبادت می دانم ، و تو را عادل میدانم و می دانم که تنها بودن در جوار تو سعادت حضور در قیامت توست که انسان را سعادتمند میکند .
خدایا ! سالها و ماه هاست که به دنبال دست یافتن به وصال خویش شهر ها و آبادی ها و کوه ها و دشت ها و بیابانها را پشت سر گذاشته ام ولی هنوز خود را نشناخته ام .
با کاروانی از دوستان و عزیزان حرکت ، در هر مسیری ، بر سر هر کوی و برزنی یکی یکی ، از عاشقان و مخلصان تو جدا گشتم. یک یکشان به سوی تو پرواز د و شهد شهادت را نوشیدند و این من بودم که از قافله جامانده ام. همیشه به یاد شال عزا بر گردن نهادم و همیشه در این فکر بودم که چگونه میتوان عاشق شد ، عاشق الله ، شیفته الله تا مرا جز انصار حسین قرار بدهی و درجه رفیع شهادت را نثارم کنی.
آری خدای مهربان ، این بار نیز دنبال رسیدن به وصال خویش حرکت ، شاید به ارزوی خویش دست یابم.
خدایا ! وقتی و انقلاب در خطر باشد دیگر این را نمیخواهم.
خدایا ! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این سوخته را و مران این بنده ی آموخته را
معشوقا ! اگر بپرسی حجت ندارم ، اگر بسنجی بضاعت و اگر بسوزانی طاقت ...
معبود من ! اگر مرا به جرم بگیری تو را به کرم بگیرم و حاشا که کرم تو از جرم من بیشتر است .
الهی ! اگر با تو دوستی ن ، دشمنی هم ن . گریخته بودم ، تا تو مراخو و بر خوان خود نش .
خدایا ! عاشق در برابر معشوق آن حد عشق میورزد تا که بمیرد ، من هم آنقدر عاشق تو هستم که میخواهم در راه تو ، تکه تکه شوم.
خدایا ! مرا به صراط و صراط ثابت بدار تا شرمنده آنها نشوم و با روی سفید به دیدارشان بیایم.
خدایا ! در این سرزمین مقدس و خونین سوگند میخورم که تا آ ین نفس پیرو راه و ی عزیزم باشم .
خدایا ! من رضای تو را و لقای تو را بر خوشی دنیا ترجیح میدهم .
خدایا ! اجر و مزد مارا در جوارت به ما عنایت کن .
بارالها ! هیچ در خودم لیاقت وصل به لقای تورا نمیبینم ، ولی امیدم به عفو و بخشش توست .
خدایا ! از جمع یاران جدایم مکن و در مقابل شرمنده ام مساز ، زیرا به عشق شهادت به درب خانه ات می آیم.
پروردگارا ! تو خود گفتی هر که عاشق من باشد ، عاشقش خواهم بود و هر که را عاشق باشم شهیدش میکنم ، و خون بهای شهادتش را نیز خود خواهم پرداخت . خدایا ! من عاشق توام ، پس خون بهایم را که شهادت است به من پرداخت کن
محبوب من ! شهادت را نه برای فرار از مسئولیت اجتماعی ، و نه برای راحتی شخصی میخواهم ؛ بلکه از آنجا که شهادت در راس قله کمالات است و بدون ب کمالات ، شهادت میسر نمی شود ، میخواهم و خوشا به حال انان که با شهادت رفته اند.
بارالها ، جندالله را که با سوگند به ثارالله در سنگر روح الله برای ش ت عدوالله و استقرار حزب الله زمینه ساز حکومت جهانی بقیه الله گردیده حمایت فرما!
ای سید و مولای من ! بگذار این دیدگان دیگر نبینند ، بس است هر چه دیده اند . بگذار این گوش ها دیگر نشنوند ، بس است هر چه شنیده اند، بگذار این دست و پاها دیگر حرکت نکنند ، بس است هرچه جنبیده اند.
خدایا ! دوست دارم تنهای تنهای بیایم ، دور از هر کثرتی ؛ دوست دارم گمنام گمنام بیایم ، دور از هر هویتی .
خدایا ! اگر بگویی لیاقت نداری خواهم گفت : لیاقت کدام یک از الطاف تورا داشته ام .
یا سیدی و مولای ! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند ، و او اسماعیل را محیا کرد ، هنگامی که پدر کارد را نزدیک گلوی فرزندش آورد ، ندا آمد دست نگهدار ، ابراهیم آزمایش خود را داد ولی اسماعیل هنوز به آن درجه تکامل نرسیده بود .. زمان زیادی گذشت که عزیزترین فرزند آدم در راه خدا قربانی شد و آن هم حسین ابن علی (ع) بود...
پروردگارا ! قلبم مالامال عشق تو است و از شوق عشق تو و به حسین تو می تپد .
جانا ! جان ناقابلم که امانت توست را بپذیر و از خطاهایم درگذر که من فراق تو و طاقت و تحمل عذاب تورا ندارم.




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/10




بیقرارم ، قرارم باش...

درخواست حذف اطلاعات
خداى من، معبود من، معشوق من.. یا ارحم الراحمین، یا غیاث المستغیثین... چجورى صدات بزنم؟؟ شب که گفتم دلم بارون میخواد.. از اون باروناى شدید چند ساعته فکر نمی صبح با صداى شر شر بارون پاشم از خواب.. بیقرارم خدا.. نمیخوام جز تو ى رو ببینم.. نمیخوام جز صداى تو صدایى بشنوم .. نمیخوام ... من فقط تو رو میخوام... ولى نمیدونم چرا نمیتونم..

میدونین رفقا .. ادعاى عاشقى خیلى آسونه.. ولى عاشق شدن و پاش موندن سخته.. دیروز کتاب " قصه ى دلبرى " زندگى عاشقانه ى شهید محمدحسین محمدخانى با همسرش رو خوندم وقتى تموم شد به یک چیز فکر می ..... من دارم ادعاى عاشقى میکنم.. عشق یعنى شهید محمدخانى که همسرش و فرزندش رو به خدا سپرد و به دیدار معشوقش رفت.. همسر و فرزندى که من و شما حتى نمیتونیم تصور کنیم چه میزان علاقه بینشون بود.. دارم به همسرشون فکر میکنم که سختیاى مسیر عاشقى رو چطورى تحمل میکنه..

نمیدونم تا حالا سعى کردین از چیزى، ى، جایى دل ید یا نه.. اگر تجربه اش رو داشته باشید میفهمید تو چه حالى ام.. با این تفاوت که ادعام بالاست .. خواسته ام بالاست.. دل ب از همه چى و دل دادن به خدا .. سر ب نفسم و خواسته هاش.. شیرینى اش رو چشیدم قبلا ولى چون دل ب م اساسى نبود نشد که بشه.. اون موقع هم اولاش سختم بود ولى تنها نبودم .. الان تنهام .. درستش همینه.. تو این مسیو باید ستاره هاى آسمون رو بگیرى و برى.. باید همدمت خدات باشه .. باید حرفات براى خودت و خدات باشه.. اشتباه نکنید.. منظورم گوشه نشینى نیست.. منظورم تنهایى هست که خودتى و خدا.. ومى نداره جاى خلوتى باشه همیشه خودت و خدا با هم خلوت کردین .. هر لحظه احساسش میکنى.. یه لحظه دستشو ول نمیکنى ..

چقدر عاجز و درمانده ایم که به جاى عشق خدا ، به جاى رنج و لذت هاى مسیر ، راه هاى دیگه نشونمون دادند.. به قول حاج آقا پناهیان مبارزه با نفس مثل رشته اى هست که دانه هاى تسبیح رو کنار هم نگه میداره..




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/11




موجیم و آسودگى ما عدم ماست

درخواست حذف اطلاعات
در هواى بارانى تهران قدم میزنم.. حواسم به هیچ و هیچ چیز نیست.. انقدر حواسم نیست که متوجه خیس شدنم زیر شر شر باران هم نمیشوم.. مداحى در گوشم از کربلاى حسین میخواند.. فکر و ذهنم دارد دنبال راه فرارى میگردد تا رها شود از خواسته هاى دل.. اما نمى شود.. خسته ام خدا .. از هر چیز و از هر بجز تو خسته ام.... بار معصیت بر دوشم سنگینى مى کند.. امروز وقتى با دوستان دو هم جمع بودیم به این مى شیدم که چگونه پاسخ خواهم داد لحظاتى از زندگى ام را که بر باد دادم.. چگونه پاسخ حیف بیت المال را خواهم داد وقتى در مینشینم و درس نمیخوانم.. چگونه پاسخ خواهم داد لحظاتى را که میتوانستم گوشى براى شنیدن درد و دل هاى دوستانم باشم اما بى حوصلگى ام این فرصت را از من گرفته..

چگونه به یوسف زهرا پاسخ خواهم داد وقتى از جایم تکان نمیخورم چه برسد به کار براى حکومت مهدى.. واى بر من.. پدرم مادرم چگونه جواب شما را خواهم داد در مقابل زحماتتان ..

از حرکت ایستاده ام .. آمال و آرزو ها پایم را بسته اند .. رها شو .. رها شو .. به پرواز در آ... بند زمین نشو.. تو را به خدا نایست.. مگر موج نبودى؟ مگر آسودگى ات عدمت نبود؟ چرا به عدم رضایت داده اى؟؟ تو را به خدا برخیز .. اشک هاى مهدى را چگونه پاسخ خواهى داد .. هر لحظه اى که به غیبتش اضافه میشود تو مقصرى..

مگر مهم تر از معدى هم دارى که ذهنت را درگیرش کنى؟؟ چرا براى مهدى درس نمیخوانى؟ چراى براى مهدى نمیخوابى؟ چرا براى مهدى نمیدوى؟؟ چرا زندگى نمیکنى؟؟




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/12




آغاز مسیر

درخواست حذف اطلاعات

بسم رب الحسین

نمیدونم از کجا شروع کنم.. میخوام ماجراى عاشقیمو براتون تعریف کنم..

همه چى از یه استورى شروع شد... تو روزایى که حال دلم بد اب بود استورى گذاشتم که چى ارومتون میکنه و فکر میکنین منم اروم میکنه

هر چیزى گفت. دعاى کمیل. زیارت.. قران.. همش خوب بودن ولى یکى یه چیزى نوشته بود که وقتى دیدمش تن و بدنم لرزید

نوشته بود: فر الى الحسین

گفتم اى واى بر من که جاى حسین به کیا پناه بردم ، جاى حسین با کیا درد و دل ، جاى حسین ...

حسین همون لحظه اومد تو دلم.. نه که قبلا از آقا لطفى ندیده باشم . نه . همیشه مدیونشونم. ولى این دفعه ت خوردم




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/1




دستگیرى ارباب

درخواست حذف اطلاعات
بهتون گفتم که فر الى الحسین توسط ى بهم رسید.ولى قبل اینکه من اقدام کنم به عمل این فراربه سمت ارباب، شرایطى پیش اومد که مجبور شدم فرار کنم..

از چند ماه پیش براى اردوى جهادى از طرف ثبتنام کرده بودم.. روزاى ا قبل جهادى اصلا حوصله ى خودمم نداشتم . نا آرومیه هم که از یه طرف. دلیل این نا آرومى رو میگم بهتون بعدا. حتى میخواستم انصراف بدم ولى ارباب نمیخواست این اتفاق بیفته با یه ح خنثى رفتم تهران برا کلاسا. اونجا هم زیاد حال و حوصله نداشتم ولى دیدار با رفقاى اهل دل که از راهیان نور یا از قبل باهاشون آشنا بودم یه میزان علاقه ام به جهادى و بیشتر کرده بود..

بهر حال شروع شد...

راه افتادیم. فرداش که رسیدیم روز اماده سازى بود. حقیتا حوصله ى جلسه و اینا نداشتم . مخصوصا که اون چیزایى که تو ذهنم بود براى مطرح تو روستا براى اهالى ، از نظر بقیه زیاد قابل مطرح نبود . ولى من مصرانه روشون بودم ..

روز بعد عید قربان بود و به دلیل رسومات مردم روستا اعزام نشدیم و این باعث شد اعصاب من از این بى برنامگى خورد بشه ..

ولى از همون روز ارباب با دعاى عرفه وارد کار شد...




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/2




بشکن

درخواست حذف اطلاعات
اون شب شجاعت عبور از دو راهى رو بیدا .. مسیر رو انتخاب و کارهایى که باید انجام میدادم رو انجام دادم.. میدونین اون شب ش تم .. بد ش تم... منى که گریه امو هیچ ااحدى ندیده وسط سالن نشسته بودم و گریه می ..

این همه مدت جلوى چشمم میومد و بیشتر از خودم بدم میومد.. بیشتر افسوس میخوردم که چرا سریعتر نب از عالم و آدم.. جمله اى که براى جهادى انتخاب شده بود فوق العاده بود.. موجیم و وصل ما از خود ب است.... اون شب ش تم .. همه ى دلبستگى هام وابستگیام همه چى ش ت.. حتى غرورم.. با یکى از دوستان صحبت اون شب .. میگفت بشکن بذار سمانه ى جدید متولد بشه.. حقیقتا اون شب آغاز زندگى بود.. تا اون شب مرده بودم.. ١٩ سال فقط نفس میکشیدم زنده نبودم..

حالا میگم بعدا چى زنده ام کرد..




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/3




بسازیم و ساخته شویم

درخواست حذف اطلاعات
یه ده میخوام از جهادى بنویسم.. من قرار بود برم یه روستاى دیگه ولى همون روز اول تصمیم عوض شد و رفتم روستاى سلمان فارسى٢.. حقیقتا از عوض شدن روستا ناراحت بودم چون از رفیقامم جدا شده بودم.. با اون حالى که قبلا گفتم براتون وارد روستا شدیم.. روز اول با یکى از بچه ها تو روستا گشتیم حدود یه ساعت.. دوست داشتم سریعتر هم کلام بشم با نوجوونا.. اومدن اهالى ... همون روز اول که با مردم روستا حرف زدیم فهمیدم چرا روستام عوض شد.. چون من نیاز داشتم یاد بگیرم از حرفاشون. تو روستاى ما معنویت موج میزد.. مردم رابطشون با خداشون خیلى خوب بود.. خیلى توسط ترکمن ها اذیت میشدن.. در حدى که ماه رمضون ده روز با تفنگ و اینا میریختن تو روستاشون.. زمیناشونو آتیش میزدن.. غیرت مردم ستودنى بود که با این وضع به شهر مهاجرت نمی و پاى روستاشون ایستاده بودن .. روز اول که باهاشون حرف میزدم ازشون پرسیدم هدفتون از زندگى چیه؟ یکیشون گفت تربیت فرزند صالح و سرباز زمان حقیقتا تعجب . انتظار این میزان از خلوص نیت نداشتم . یکیشون گفت هدفم تقرب به خدا برد و خدمت به مردمه. شاید بگین شعاره، ولى اولا تو روستا شعار معنى نداره و دوما روزاى بعد و آشنایى بیشترم باهاشون بهم ثابت کرد که دلاشون صاف و ساده تر از این حرفاشت




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/4




cleaning data

درخواست حذف اطلاعات
جهادى تموم شد .. با دوستاى خوبى آشنا شدم .. حساى قشنگى تجربه .. ولى هنوز از خود ب اتفاق نیفتاده بود.. از دوراهیه عبور کرده بودم ولى هنوز تو فکرش بودم.. یعنى ذهنم خیلى در گیر بود.. حال خوبى رو که بعدا به دستش اوردم نداشتم.. متوجه شدم جهادى دیگه اى باید شروع بشه و اون جهاد سخته بود.. جهاد با خودم... این مسیر رو تنهایى طى نمیکنم ى هست که در این مسیر راهنمامه..

باید دریچه هاى ذهنیمو میبستم... ورود اطلاعات غیرضرورى ممنوع.. منشا و ریشه ى اصلى دغدغه هام، اینستا و کانالا و گروه هاى تلگرامى رو پاک .. تصمیم بر این شد یه ماه سراغشون نرم.. تصمیم بر این شد ارتباطم بایه عده قطع بشه..

حقیقتا بعد انجام این کارا یه خلا احساس .. من آدمى بودم که روزى چند تا استورى میذاشتم.. شدیدا عادت داشتم به اینستا یا حتى به بعضى گروها...اینکه میگم همه رو پاک به این معنى نیست که همه بد بودند .. نه ..

خوب و بد همه رو پاک تا بتونم فکر کنم... یک ماه فکر و فکر و فکر

خلا جالبى بود.. خنثى بودم . نه خوب بودم نه بد .. جالب بود حال روز اولى که انجام دادم این کار رو.. شروع به فکر ... به چى؟؟ به خدا......




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/5




گر تو ببخشى با خج چه کنم؟!

درخواست حذف اطلاعات
روز اول که داشتم وارد مسیر میشدم ، یه سخنرانى کوتاه راجب توبه رسید دستم...اون شب زیارت جامعه کبیره ى مهدیه ى تبریز بودم.. داشتم میخوندم .. بابى انتم و امى و نفسى و اهلى و مالى... ولى از در و دیوار مهدیه ى تبریز که هزاران بار شاهد توبه هاى نصفه و نیمه ام بودن خج میکشدم.. میگفتم سمانه تو نمیتونى جلوى خواسته هاى دلت وایسى اون وقت میگى خودم مادرم پدرم مالم جانم فداى شما اى اهل بیت.. برو بابا.. برو خودتو مس ه کن.. اون شب خیلى اشک ریختم .. خیلى خج میکشیدم از خدا.. ولى توبه ى این دفعه ام با بقیه فرق داشت.. میدونین چه فرقى؟! این دفعه هدف از خلقتم رو پیدا کرده بودم...

عشق...... درست دارید میبینید عشق.... عشق اون بالایى... این که چرا عشق و از کجا میگم ، به این راحتى بهش نرسیدم.. خیلى فکر .. بازم رفتم سراغ فلسفه و فلان و فلان ولى ته ته ته همه ى اینا برمیگشت به یک چیز.. و اون عشق خدا بود..

فهمیدم خدا براى من یه پیام داره .. برا خود خود خود من.. براى تو نه . براى من .. براى تو هم پیام داره .. میدونى خدا به من چى گفته بود؟؟

خدا گفته:سمانه جان،عزیز دلم،معشوق من،یادت نره من همه ی درخت ها و آسمون و زمین و ...برا تو خلق ااا،تو رو برای خودم اف که وقتی بوجود اومدی ،به خودم بالیدم که چه سمانه ای اومد تو دنیا...سمانه جان عاشق تو منما...بقیه تا یه روزی عاشقتن..دلمو نش یا...منو به اونا نفروشی..........................

عاشق شدم ..... عاشق ى که منو آفریده بود باهاش عشق بازى کنم.. آفریده بود تا ببینه کدوم بنده اش عاشق تره.. عاشق بود .. خدا عاشق بود که منو آفرید ..ولى دود و غبار روى این عشق دو طرفه رو گرفته بود .. اون عاشقى میکرد من نمیدیدم...




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/6




اول و آ همه اوست...

درخواست حذف اطلاعات
از آ ین نوشته ام مدتى میگذره.. نمیدونم چرا رها ولى الان که برگشتم و دوباره نوشته هامو خوندم غم عالم ریخت رو سرم..میدونین چرا؟؟ چون همش میزنم جاده خاکى و خدا ولم نمیکنه.. چون یه مدت باز خواستم از خدا دور بشم ولى نذاشت.. نه که من بخوام دور بشم .. نه! انقدر ضعیف بودم تو راه که میشد با یه فوت از راه به درم کرد..

الان با گریه متنا رو خوندم و با گریه دارم تایپ میکنم.. کاش هیچوقت عشق خدا یادم نره .. کاش همیشه فقط خدا باشه و فقط خدا باشه و خدا...

رفقا به ى جز خدا امید نبندینا.. هیشکى موندنى نیست.. همه تنهاتون میذارن.. این خداست که براتون میمونه.. نمیدونم چرا دلم خواسته هاشو به رخم کشید.. نمیدونم چرا هدف خلقتم یادم رفت.. نه که کامل یادم بره.. ولى اون عشقى که داشتم با خدا می قبلا دیگه نمی ..

یکى از دوستام میگه تو مثل نمودار سینوس هایى.. هى بالا پایین میرى.. راست میگه .. گاهى وقتا که خدا رو یادم میره میشم زیر صفر... ولى هر چى میرم پایین باز انگار یه نیرویى نمیخواد پایین بمونم به همون میزان میارنم بالا.. دقت کردین ؟ به همون میزان...




منبع : http://samanehnaziri1378.blogfa.com/post/7