بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

روشنک بنت سینا

آخرین پست های وبلاگ روشنک بنت سینا به صورت خودکار از بلاگ روشنک بنت سینا دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



برگ گل یاس

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

بهم گفت بروم از نزدیک حوزه را ببینم بعد تصمیم بگیرم. منِ ندید بدید هم رفتم. در حوزه را باز . گل یاس بزرگی مثل چتر ورودی حوزه را پوشانده بود و سایه انداخته بود. با یک ساختمان پر از در و پنجره و احتمالا اتاق های تو در تو که به همدیگر راه دارند روبه رو شدم. بعد از حوزه ا هرا، حوزه فاطمه ا هرا را هم دیدم. ولی فاطمه ا هرا شبیه یک مدرسه بود و چنگی به دلم نزد (الان ساختمان جدید و نو نواری برای فاطمه ا هرا ساخته اند) بعد از آزمون و مصاحبه شدم طلبه ی مکتب ا هرا. طلبه ی ورودی سال نود.

روز افتتاحیه برایمان از خانم سیمین تاج مؤیدی صحبت د. گفتند الان بیمارستان هستند و برای سلامتی شان دعا کنیم. مشتاق بودم ببینمشان. به اتفاق چند نفر از سال بالایی ها رفتم بیمارستان سعدی. خانم خواب بودند. از پچ پچ بچه ها فهمیدم سکته کرده اند و این اوا هم ی را به خاطر نمی آوردند. زل زده بودم به خانم . ذوق داشتم مرا ببینند و بدانند طلبه ی حوزه شان شده ام. بیدار نشدند و مرا هم ندیدند. خانمی صدایش زد؛ «خانم ! شاگردا تون اومدن شما رو ببینن». اشکم درآمد. پلک نمی زدند ومظلوم شده بودند. خیلی نم م. برگشتیم و هر ی راه خودش را رفت. چند روز بعد پیامک زدند «إنا لله و إنا إلیه راجعون». بیستم مهر ماه سال نود به دیار باقی شتافتند. ما م م خاطراتی که اساتید از ایشان برایمان روایت می د.






منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/16




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




منزل اول: 21 آبان 1395، کاظمین

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

کنار یک موکب عراقی برای صبح ایستادیم. دنبال یک لیوان آب برای وضو بودم. سمت موکب رفتم و به جوانی که پشت میز بود گفتم یک لیوان آب و هم زمان دستم به شکل یک لیوان درآمده بود. جوان یک مقدار شکر در لیوان ریخت، بهش چای اضافه کرد و با قاشق همش زد. منتظر ماندم کارش تمام شود و یک لیوان آب به من بدهد. همان لیوان چای را به طرف من گرفت. گفتم: «یه لیوان آب می خوام». یادم آمد فارسی بهش گفته­ ام و او متوجه نمی­ شود. انگار هنوز به خارجی حرف زدن عادت نکرده ­ام و فکر می­ کنم وطن هستم. باورم شد اینجا خارج است، بهش گفتم: «ماء» گفت: «آها». رفت یک لیوان آب بسته بندی برایم آورد. ازش گرفتمش؛ «شکرا»ی گفتم و با خنده به سمت چادر خانم ­ها رفتم که وضو بگیرم و برای همسفرم و امّ ­علی روایت کنم. صبحم را خو م. برگشتم سمت همان موکب و همان جوان. دو تا تخم مرغ آبپز از تو سینی که روی میز بود برداشتم. این بار سوتی ندادم و به جای نان گفتم «خُبز». نان داغ برایم آورد؛ نان را گرفتم و بردم و خوردم و رفتیم.

ساعت 11 بود به کاظمین رسیدیم. بعد از وضو به سمت صحن حرم رفتیم. صحن فرش بود. زیر سایبانهای سبز رنگ صف­ ها تشکیل شده بود و منتظر جماعت بودند. همسفرم به صفوف پیوست. من و امّ علی برای زیارت به سمت ضریح رفتیم. امّ­ علی دستش را دورم حلقه زده بود تا زیر دست و پا له و خفه نشوم. با سلام و صلوات به ضریح رسیدیم. همه ­ی ماس دعا گویان را به خاطر آوردم و دعا . به اعمالم که فکر ، شرمنده و دل ش ته شدم. آه در بساط نداشتم و از خدا فرصت جبران خواستم. اگر به خودم بود همانجا می ایستادم و تکان نمی خوردم. خادم آمد و به عربی چیزهایی گفت. احتمالا مثل خادم­ های حضرت شاهچراغ (ع) می ­گویند: «یا الله، حرکت کن عزیز دلم. خواهرم واجب، زیارت مستحب». برگشتیم پیش همسفرم. فامیل­ های وابسته را دسته بندی و به برای هر دسته دو رکعت نیابتی خواندم. حتی برای آشنایان و دوستان در فضای حقیقی و مجازی. خطبه­ های شروع شد. ای بابا! امروز که است . مان را خو م. به گوشه­ ای پناه بردم و به دو گنبد طلایی که در چند قدمی­ ام و مقابل چشمانم بود، خیره شدم. صحنه­ ای که فقط از شیشه ­ی تلویزیون دیده بودم. ساعت 15 روی چمن­های بلا تشبیه تمیز و قشنگ نشستیم، ساندویچ نوش کردیم و به سمت نجف رفتیم. تو اتوبوس با ام ­علی کمی حرف زدم. یخم آب شد. من از خودم گفتم و او از خودش. با هم بیشتر آشنا شدیم و چند واژه عربی پرکاربرد بهم یاد داد. «شُووِی» (یواش، آهسته)، «ابسع» (زود باش) تو پیاده روی این دو واژه به درد می­خورد. ساعت 8 شب ایستادیم و خانه­ ی یکی از عراقی ها رفتیم. خانه بلوکی و کوچک بود و حکایت از درآمد کم صاحب خانه داشت. با این وجود همه جوره از ما پذیرایی می د. هر ی هر چیزی لازم داشت خودش برمی­داشت. دخترک صاحب خانه را صدا زدم. اسمش طیبه بود. یک کش موی صورتی انتخاب کرد و برداشت. pdf «تن تن و سندباد» را باز ، خواندم و خوابم برد.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/5




منزل اول: 21 آبان 1395، کاظمین

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

کنار یک موکب عراقی برای صبح ایستادیم. دنبال یک لیوان آب برای وضو بودم. سمت موکب رفتم و به جوانی که پشت میز بود گفتم یک لیوان آب و هم زمان دستم به شکل یک لیوان درآمده بود. جوان یک مقدار شکر در لیوان ریخت، بهش چای اضافه کرد و با قاشق همش زد. منتظر ماندم کارش تمام شود و یک لیوان آب به من بدهد. همان لیوان چای را به طرف من گرفت. گفتم: «یه لیوان آب می خوام». یادم آمد فارسی بهش گفته­ ام و او متوجه نمی­ شود. انگار هنوز به خارجی حرف زدن عادت نکرده ­ام و فکر می­ کنم وطن هستم. باورم شد اینجا خارج است، بهش گفتم: «ماء» گفت: «آها». رفت یک لیوان آب بسته بندی برایم آورد. ازش گرفتمش؛ «شکرا»ی گفتم و با خنده به سمت چادر خانم ­ها رفتم که وضو بگیرم و برای همسفرم و امّ ­علی روایت کنم. صبحم را خو م. برگشتم سمت همان موکب و همان جوان. دو تا تخم مرغ آبپز از تو سینی که روی میز بود برداشتم. این بار سوتی ندادم و به جای نان گفتم «خُبز». نان داغ برایم آورد؛ نان را گرفتم و بردم و خوردم و رفتیم.

ساعت 11 بود به کاظمین رسیدیم. بعد از وضو به سمت صحن حرم رفتیم. صحن فرش بود. زیر سایبانهای سبز رنگ صف­ ها تشکیل شده بود و منتظر جماعت بودند. همسفرم به صفوف پیوست. من و امّ علی برای زیارت به سمت ضریح رفتیم. امّ­ علی دستش را دورم حلقه زده بود تا زیر دست و پا له و خفه نشوم. با سلام و صلوات به ضریح رسیدیم. همه ­ی ماس دعا گویان را به خاطر آوردم و دعا . به اعمالم که فکر ، شرمنده و دل ش ته شدم. آه در بساط نداشتم و از خدا فرصت جبران خواستم. اگر به خودم بود همانجا می ایستادم و تکان نمی خوردم. خادم آمد و به عربی چیزهایی گفت. احتمالا مثل خادم­ های حضرت شاهچراغ (ع) می ­گویند: «یا الله، حرکت کن عزیز دلم. خواهرم واجب، زیارت مستحب». برگشتیم پیش همسفرم. فامیل­ های وابسته را دسته بندی و به برای هر دسته دو رکعت نیابتی خواندم. حتی برای آشنایان و دوستان در فضای حقیقی و مجازی. خطبه­ های شروع شد. ای بابا! امروز که است . مان را خو م. به گوشه­ ای پناه بردم و به دو گنبد طلایی که در چند قدمی­ ام و مقابل چشمانم بود، خیره شدم. صحنه­ ای که فقط از شیشه ­ی تلویزیون دیده بودم. ساعت 15 روی چمن­های بلا تشبیه تمیز و قشنگ نشستیم، ساندویچ نوش کردیم و به سمت نجف رفتیم. تو اتوبوس با ام ­علی کمی حرف زدم. یخم آب شد. من از خودم گفتم و او از خودش. با هم بیشتر آشنا شدیم و چند واژه عربی پرکاربرد بهم یاد داد. «شُووِی» (یواش، آهسته)، «ابسع» (زود باش) تو پیاده روی این دو واژه به درد می­خورد. ساعت 8 شب ایستادیم و خانه­ ی یکی از عراقی ها رفتیم. خانه بلوکی و کوچک بود و حکایت از درآمد کم صاحب خانه داشت. با این وجود همه جوره از ما پذیرایی می د. هر ی هر چیزی لازم داشت خودش برمی­داشت. دخترک صاحب خانه را صدا زدم. اسمش طیبه بود. یک کش موی صورتی انتخاب کرد و برداشت. pdf «تن تن و سندباد» را باز ، خواندم و خوابم برد.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/5




منزل اول: 21 آبان 1395، کاظمین

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

کنار یک موکب عراقی برای صبح ایستادیم. دنبال یک لیوان آب برای وضو بودم. سمت موکب رفتم و به جوانی که پشت میز بود گفتم یک لیوان آب و هم زمان دستم به شکل یک لیوان درآمده بود. جوان یک مقدار شکر در لیوان ریخت، بهش چای اضافه کرد و با قاشق همش زد. منتظر ماندم کارش تمام شود و یک لیوان آب به من بدهد. همان لیوان چای را به طرف من گرفت. گفتم: «یه لیوان آب می خوام». یادم آمد فارسی بهش گفته­ ام و او متوجه نمی­ شود. انگار هنوز به خارجی حرف زدن عادت نکرده ­ام و فکر می­ کنم وطن هستم. باورم شد اینجا خارج است، بهش گفتم: «ماء» گفت: «آها». رفت یک لیوان آب بسته بندی برایم آورد. ازش گرفتمش؛ «شکرا»ی گفتم و با خنده به سمت چادر خانم ­ها رفتم که وضو بگیرم و برای همسفرم و امّ ­علی روایت کنم. صبحم را خو م. برگشتم سمت همان موکب و همان جوان. دو تا تخم مرغ آبپز از تو سینی که روی میز بود برداشتم. این بار سوتی ندادم و به جای نان گفتم «خُبز». نان داغ برایم آورد؛ نان را گرفتم و بردم و خوردم و رفتیم.

ساعت 11 بود به کاظمین رسیدیم. بعد از وضو به سمت صحن حرم رفتیم. صحن فرش بود. زیر سایبانهای سبز رنگ صف­ ها تشکیل شده بود و منتظر جماعت بودند. همسفرم به صفوف پیوست. من و امّ علی برای زیارت به سمت ضریح رفتیم. امّ­ علی دستش را دورم حلقه زده بود تا زیر دست و پا له و خفه نشوم. با سلام و صلوات به ضریح رسیدیم. همه ­ی ماس دعا گویان را به خاطر آوردم و دعا . به اعمالم که فکر ، شرمنده و دل ش ته شدم. آه در بساط نداشتم و از خدا فرصت جبران خواستم. اگر به خودم بود همانجا می ایستادم و تکان نمی خوردم. خادم آمد و به عربی چیزهایی گفت. احتمالا مثل خادم­ های حضرت شاهچراغ (ع) می ­گویند: «یا الله، حرکت کن عزیز دلم. خواهرم واجب، زیارت مستحب». برگشتیم پیش همسفرم. فامیل­ های وابسته را دسته بندی و به برای هر دسته دو رکعت نیابتی خواندم. حتی برای آشنایان و دوستان در فضای حقیقی و مجازی. خطبه­ های شروع شد. ای بابا! امروز که است . مان را خو م. به گوشه­ ای پناه بردم و به دو گنبد طلایی که در چند قدمی­ ام و مقابل چشمانم بود، خیره شدم. صحنه­ ای که فقط از شیشه ­ی تلویزیون دیده بودم. ساعت 15 روی چمن­های بلا تشبیه تمیز و قشنگ نشستیم، ساندویچ نوش کردیم و به سمت نجف رفتیم. تو اتوبوس با ام ­علی کمی حرف زدم. یخم آب شد. من از خودم گفتم و او از خودش. با هم بیشتر آشنا شدیم و چند واژه عربی پرکاربرد بهم یاد داد. «شُووِی» (یواش، آهسته)، «ابسع» (زود باش) تو پیاده روی این دو واژه به درد می­خورد. ساعت 8 شب ایستادیم و خانه­ ی یکی از عراقی ها رفتیم. خانه بلوکی و کوچک بود و حکایت از درآمد کم صاحب خانه داشت. با این وجود همه جوره از ما پذیرایی می د. هر ی هر چیزی لازم داشت خودش برمی­داشت. دخترک صاحب خانه را صدا زدم. اسمش طیبه بود. یک کش موی صورتی انتخاب کرد و برداشت. pdf «تن تن و سندباد» را باز ، خواندم و خوابم برد.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/5




منزل اول: 21 آبان 1395، کاظمین

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

کنار یک موکب عراقی برای صبح ایستادیم. دنبال یک لیوان آب برای وضو بودم. سمت موکب رفتم و به جوانی که پشت میز بود گفتم یک لیوان آب و هم زمان دستم به شکل یک لیوان درآمده بود. جوان یک مقدار شکر در لیوان ریخت، بهش چای اضافه کرد و با قاشق همش زد. منتظر ماندم کارش تمام شود و یک لیوان آب به من بدهد. همان لیوان چای را به طرف من گرفت. گفتم: «یه لیوان آب می خوام». یادم آمد فارسی بهش گفته­ ام و او متوجه نمی­ شود. انگار هنوز به خارجی حرف زدن عادت نکرده ­ام و فکر می­ کنم وطن هستم. باورم شد اینجا خارج است، بهش گفتم: «ماء» گفت: «آها». رفت یک لیوان آب بسته بندی برایم آورد. ازش گرفتمش؛ «شکرا»ی گفتم و با خنده به سمت چادر خانم ­ها رفتم که وضو بگیرم و برای همسفرم و امّ ­علی روایت کنم. صبحم را خو م. برگشتم سمت همان موکب و همان جوان. دو تا تخم مرغ آبپز از تو سینی که روی میز بود برداشتم. این بار سوتی ندادم و به جای نان گفتم «خُبز». نان داغ برایم آورد؛ نان را گرفتم و بردم و خوردم و رفتیم.

ساعت 11 بود به کاظمین رسیدیم. بعد از وضو به سمت صحن حرم رفتیم. صحن فرش بود. زیر سایبانهای سبز رنگ صف­ ها تشکیل شده بود و منتظر جماعت بودند. همسفرم به صفوف پیوست. من و امّ علی برای زیارت به سمت ضریح رفتیم. امّ­ علی دستش را دورم حلقه زده بود تا زیر دست و پا له و خفه نشوم. با سلام و صلوات به ضریح رسیدیم. همه ­ی ماس دعا گویان را به خاطر آوردم و دعا . به اعمالم که فکر ، شرمنده و دل ش ته شدم. آه در بساط نداشتم و از خدا فرصت جبران خواستم. اگر به خودم بود همانجا می ایستادم و تکان نمی خوردم. خادم آمد و به عربی چیزهایی گفت. احتمالا مثل خادم­ های حضرت شاهچراغ (ع) می ­گویند: «یا الله، حرکت کن عزیز دلم. خواهرم واجب، زیارت مستحب». برگشتیم پیش همسفرم. فامیل­ های وابسته را دسته بندی و به برای هر دسته دو رکعت نیابتی خواندم. حتی برای آشنایان و دوستان در فضای حقیقی و مجازی. خطبه­ های شروع شد. ای بابا! امروز که است . مان را خو م. به گوشه­ ای پناه بردم و به دو گنبد طلایی که در چند قدمی­ ام و مقابل چشمانم بود، خیره شدم. صحنه­ ای که فقط از شیشه ­ی تلویزیون دیده بودم. ساعت 15 روی چمن­های بلا تشبیه تمیز و قشنگ نشستیم، ساندویچ نوش کردیم و به سمت نجف رفتیم. تو اتوبوس با ام ­علی کمی حرف زدم. یخم آب شد. من از خودم گفتم و او از خودش. با هم بیشتر آشنا شدیم و چند واژه عربی پرکاربرد بهم یاد داد. «شُووِی» (یواش، آهسته)، «ابسع» (زود باش) تو پیاده روی این دو واژه به درد می­خورد. ساعت 8 شب ایستادیم و خانه­ ی یکی از عراقی ها رفتیم. خانه بلوکی و کوچک بود و حکایت از درآمد کم صاحب خانه داشت. با این وجود همه جوره از ما پذیرایی می د. هر ی هر چیزی لازم داشت خودش برمی­داشت. دخترک صاحب خانه را صدا زدم. اسمش طیبه بود. یک کش موی صورتی انتخاب کرد و برداشت. pdf «تن تن و سندباد» را باز ، خواندم و خوابم برد.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/5




منزل دوم: شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵، نجف

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۲:۳۰ نصف شب از خواب بیدار شدم. داده گوشی را فعال و به نت وصل شدم. به خانم میزبان که حالا دلش برای ما مثل سیر و سرکه می­ جوشد پیام دادم. «دیروز کاظمین بودیم. الان نزدیک نجف تو خونه یکی از عراقیا هستیم. امروز میریم نجف و مسجد کوفه و احتمالا ساعت ۳ یا ۴ عصر به سمت کربلا حرکت می کنیم. امّ ­علی همه جوره هوامون رو داره. همه قد بلندند و مهربون. ما دو تا بینشون مثل آدم کچولوهای داستان گالیور هستیم. نگران هیچیم نباشید» گوشی را به پریز برق زدم و دوباره خو دم.

بعد از صبح وسایلمان را جمع کردیم، صبحانه خوردیم و با خانواده طیبه کوچولو خداحافظی کردیم. از در که بیرون آمدیم چشمم به اتاقی که توی حیاط و چسبیده به خانه بود افتاد. چهار طرف دیوار اتاق و تا زیر سقف کتابخانه ­ای ف ی و پر از کتاب بود. قاب ع یک ریش سفیدی وسط کتابخانه بود. خیلی دوست داشتم یک دوری تو اتاق می ­زدم و این را می­ شناختم. اما چه فایده! عجله داشتیم و باید می رفتیم. خانه ­ای فقیرانه با کتابخا نه­ای به این بزرگی برایم جالب بود.

نزدیک حرم علی (ع) پیاده شدیم. وضع ظاهری شهر نجف نسبت به کاظمین بهتر بود. اما باز هم جای حرف داشت. از یک کشور جنگ زده بیشتر از این انتظار نمی رفت. از کنار دارالسلام رد شدیم. سلامی به اهل قبور دادم. علمای زیادی آنجا دفن­ اند و کیست که دلش نخواهد یکی از آنها باشد؟ به حرم رسیدیم. کوله پشتی­ ها­ را بیرون حرم گذاشتیم و یکی دو نفر پیششان ماندند. ضریح علی (ع) نسبت به کاظم (ع) و جواد (ع) شلوغ تر بود و زیارت سخت تر. امّ علی به پشت سرم اشاره کرد و ناودانی طلائی را نشانم داد و گفت که از این فقط دو تا وجود دارد یکی بالای کعبه و یکی هم این جا. خواندن زیرش حاجت می دهد. زیرش جا کم بود و فقط می شد دو رکعت خواند. آن دو رکعت را به نیت همه خواندم. بعد از زیارت کوله پشتی ها را برداشتیم و رفتیم. تو راه به همسفرم گفتم: «از این به بعد امّ علی رو «یوما» صدا می زنم. ام علی جلو می ­رفت. صدایش زدم «یوما شووی». به عقب برگشت، خندید، قربان صدقه­ مان رفت و گفت عجله کنیم. همسفرم مقداری ید کرد. گفتم «به ارزونیش نگاه نکن، پیاده روی کیفت سنگین میشه، هیچ جوری رو من حساب باز نکن» گوش نکرد. کیفش پر شد و روسری ها سهم کوله پشتی من. سوار یک وَن شدیم و به سمت مسجد کوفه رفتیم. مسجدی با دیواره های بلند، مناره هایی در چهار گوش، درهای چوبی و بزرگ و باشکوه. وقت ظهر بود. کل مسجد پر بود از صفوف جماعت. ما که نتوانستیم به جماعت بخوانیم. دو رکعت دکه القضا خو م، زیارت مرقد هانی بن عروه و مسلم بن عقیل و مختار ثقفی رفتیم. موقع زیارت هانی بن عروه، احساس غرور . حس دختری را داشتم که انگار تازه صاحب هویت شده باشد. چیزی را که در کتاب­ تاریخ خوانده بودم، الان با چشم می دیدم و با دست لمس می . برگشتیم که راهی مسجد سهله بشویم. گروهی ازجوانان بالا و پایین م ی­پ د و ما زبان به دندان می گرفتیم این دیگر چیست. یوما گفت به این نوع عزاداری «یزله» می گویند، یزله در عزاداری ها و جشن ها از رسومات عرب می باشد. اشعار آن حماسی است و یزله در مراسم جشن با یزله در مراسم عزا فرق می کند. پیاده روی مان از کنار مسجد سهله شروع شد. هوا که تاریک شد وارد خانه «عاید» در روستای «علوت الفحل» شدیم. خانه ی خیلی بزرگ و خوبی بود. بعد از سریع سفره ی شام را پهن د. یک تکه ی بزرگ مرغ، ترشی، لیمو، باقله و... تا خواستم شروع به خوردن کنم، اشک در چشمانم حلقه زد و به زور غذایم را قورت دادم. غذای به این مفصلی را برای ما تدارک دیده بودند. چندین و چند سال پیش کاروانی از اسرا به همین شهر غریبانه وارد شدند و ی حتی یک لیوان آب به دستشان نمی داد. حالا ما با این همه

یا حق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/6




منزل دوم: شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵، نجف

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۲:۳۰ نصف شب از خواب بیدار شدم. داده گوشی را فعال و به نت وصل شدم. به خانم میزبان که حالا دلش برای ما مثل سیر و سرکه می­ جوشد پیام دادم. «دیروز کاظمین بودیم. الان نزدیک نجف تو خونه یکی از عراقیا هستیم. امروز میریم نجف و مسجد کوفه و احتمالا ساعت ۳ یا ۴ عصر به سمت کربلا حرکت می کنیم. امّ ­علی همه جوره هوامون رو داره. همه قد بلندند و مهربون. ما دو تا بینشون مثل آدم کچولوهای داستان گالیور هستیم. نگران هیچیم نباشید» گوشی را به پریز برق زدم و دوباره خو دم.

بعد از صبح وسایلمان را جمع کردیم، صبحانه خوردیم و با خانواده طیبه کوچولو خداحافظی کردیم. از در که بیرون آمدیم چشمم به اتاقی که توی حیاط و چسبیده به خانه بود افتاد. چهار طرف دیوار اتاق و تا زیر سقف کتابخانه ­ای ف ی و پر از کتاب بود. قاب ع یک ریش سفیدی وسط کتابخانه بود. خیلی دوست داشتم یک دوری تو اتاق می ­زدم و این را می­ شناختم. اما چه فایده! عجله داشتیم و باید می رفتیم. خانه ­ای فقیرانه با کتابخا نه­ای به این بزرگی برایم جالب بود.

نزدیک حرم علی (ع) پیاده شدیم. وضع ظاهری شهر نجف نسبت به کاظمین بهتر بود. اما باز هم جای حرف داشت. از یک کشور جنگ زده بیشتر از این انتظار نمی رفت. از کنار دارالسلام رد شدیم. سلامی به اهل قبور دادم. علمای زیادی آنجا دفن­ اند و کیست که دلش نخواهد یکی از آنها باشد؟ به حرم رسیدیم. کوله پشتی­ ها­ را بیرون حرم گذاشتیم و یکی دو نفر پیششان ماندند. ضریح علی (ع) نسبت به کاظم (ع) و جواد (ع) شلوغ تر بود و زیارت سخت تر. امّ علی به پشت سرم اشاره کرد و ناودانی طلائی را نشانم داد و گفت که از این فقط دو تا وجود دارد یکی بالای کعبه و یکی هم این جا. خواندن زیرش حاجت می دهد. زیرش جا کم بود و فقط می شد دو رکعت خواند. آن دو رکعت را به نیت همه خواندم. بعد از زیارت کوله پشتی ها را برداشتیم و رفتیم. تو راه به همسفرم گفتم: «از این به بعد امّ علی رو «یوما» صدا می زنم. ام علی جلو می ­رفت. صدایش زدم «یوما شووی». به عقب برگشت، خندید، قربان صدقه­ مان رفت و گفت عجله کنیم. همسفرم مقداری ید کرد. گفتم «به ارزونیش نگاه نکن، پیاده روی کیفت سنگین میشه، هیچ جوری رو من حساب باز نکن» گوش نکرد. کیفش پر شد و روسری ها سهم کوله پشتی من. سوار یک وَن شدیم و به سمت مسجد کوفه رفتیم. مسجدی با دیواره های بلند، مناره هایی در چهار گوش، درهای چوبی و بزرگ و باشکوه. وقت ظهر بود. کل مسجد پر بود از صفوف جماعت. ما که نتوانستیم به جماعت بخوانیم. دو رکعت دکه القضا خو م، زیارت مرقد هانی بن عروه و مسلم بن عقیل و مختار ثقفی رفتیم. موقع زیارت هانی بن عروه، احساس غرور . حس دختری را داشتم که انگار تازه صاحب هویت شده باشد. چیزی را که در کتاب­ تاریخ خوانده بودم، الان با چشم می دیدم و با دست لمس می . برگشتیم که راهی مسجد سهله بشویم. گروهی ازجوانان بالا و پایین م ی­پ د و ما زبان به دندان می گرفتیم این دیگر چیست. یوما گفت به این نوع عزاداری «یزله» می گویند، یزله در عزاداری ها و جشن ها از رسومات عرب می باشد. اشعار آن حماسی است و یزله در مراسم جشن با یزله در مراسم عزا فرق می کند. پیاده روی مان از کنار مسجد سهله شروع شد. هوا که تاریک شد وارد خانه «عاید» در روستای «علوت الفحل» شدیم. خانه ی خیلی بزرگ و خوبی بود. بعد از سریع سفره ی شام را پهن د. یک تکه ی بزرگ مرغ، ترشی، لیمو، باقله و... تا خواستم شروع به خوردن کنم، اشک در چشمانم حلقه زد و به زور غذایم را قورت دادم. غذای به این مفصلی را برای ما تدارک دیده بودند. چندین و چند سال پیش کاروانی از اسرا به همین شهر غریبانه وارد شدند و ی حتی یک لیوان آب به دستشان نمی داد. حالا ما با این همه

یا حق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/6




منزل دوم: شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵، نجف

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۲:۳۰ نصف شب از خواب بیدار شدم. داده گوشی را فعال و به نت وصل شدم. به خانم میزبان که حالا دلش برای ما مثل سیر و سرکه می­ جوشد پیام دادم. «دیروز کاظمین بودیم. الان نزدیک نجف تو خونه یکی از عراقیا هستیم. امروز میریم نجف و مسجد کوفه و احتمالا ساعت ۳ یا ۴ عصر به سمت کربلا حرکت می کنیم. امّ ­علی همه جوره هوامون رو داره. همه قد بلندند و مهربون. ما دو تا بینشون مثل آدم کچولوهای داستان گالیور هستیم. نگران هیچیم نباشید» گوشی را به پریز برق زدم و دوباره خو دم.

بعد از صبح وسایلمان را جمع کردیم، صبحانه خوردیم و با خانواده طیبه کوچولو خداحافظی کردیم. از در که بیرون آمدیم چشمم به اتاقی که توی حیاط و چسبیده به خانه بود افتاد. چهار طرف دیوار اتاق و تا زیر سقف کتابخانه ­ای ف ی و پر از کتاب بود. قاب ع یک ریش سفیدی وسط کتابخانه بود. خیلی دوست داشتم یک دوری تو اتاق می ­زدم و این را می­ شناختم. اما چه فایده! عجله داشتیم و باید می رفتیم. خانه ­ای فقیرانه با کتابخا نه­ای به این بزرگی برایم جالب بود.

نزدیک حرم علی (ع) پیاده شدیم. وضع ظاهری شهر نجف نسبت به کاظمین بهتر بود. اما باز هم جای حرف داشت. از یک کشور جنگ زده بیشتر از این انتظار نمی رفت. از کنار دارالسلام رد شدیم. سلامی به اهل قبور دادم. علمای زیادی آنجا دفن­ اند و کیست که دلش نخواهد یکی از آنها باشد؟ به حرم رسیدیم. کوله پشتی­ ها­ را بیرون حرم گذاشتیم و یکی دو نفر پیششان ماندند. ضریح علی (ع) نسبت به کاظم (ع) و جواد (ع) شلوغ تر بود و زیارت سخت تر. امّ علی به پشت سرم اشاره کرد و ناودانی طلائی را نشانم داد و گفت که از این فقط دو تا وجود دارد یکی بالای کعبه و یکی هم این جا. خواندن زیرش حاجت می دهد. زیرش جا کم بود و فقط می شد دو رکعت خواند. آن دو رکعت را به نیت همه خواندم. بعد از زیارت کوله پشتی ها را برداشتیم و رفتیم. تو راه به همسفرم گفتم: «از این به بعد امّ علی رو «یوما» صدا می زنم. ام علی جلو می ­رفت. صدایش زدم «یوما شووی». به عقب برگشت، خندید، قربان صدقه­ مان رفت و گفت عجله کنیم. همسفرم مقداری ید کرد. گفتم «به ارزونیش نگاه نکن، پیاده روی کیفت سنگین میشه، هیچ جوری رو من حساب باز نکن» گوش نکرد. کیفش پر شد و روسری ها سهم کوله پشتی من. سوار یک وَن شدیم و به سمت مسجد کوفه رفتیم. مسجدی با دیواره های بلند، مناره هایی در چهار گوش، درهای چوبی و بزرگ و باشکوه. وقت ظهر بود. کل مسجد پر بود از صفوف جماعت. ما که نتوانستیم به جماعت بخوانیم. دو رکعت دکه القضا خو م، زیارت مرقد هانی بن عروه و مسلم بن عقیل و مختار ثقفی رفتیم. موقع زیارت هانی بن عروه، احساس غرور . حس دختری را داشتم که انگار تازه صاحب هویت شده باشد. چیزی را که در کتاب­ تاریخ خوانده بودم، الان با چشم می دیدم و با دست لمس می . برگشتیم که راهی مسجد سهله بشویم. گروهی ازجوانان بالا و پایین م ی­پ د و ما زبان به دندان می گرفتیم این دیگر چیست. یوما گفت به این نوع عزاداری «یزله» می گویند، یزله در عزاداری ها و جشن ها از رسومات عرب می باشد. اشعار آن حماسی است و یزله در مراسم جشن با یزله در مراسم عزا فرق می کند. پیاده روی مان از کنار مسجد سهله شروع شد. هوا که تاریک شد وارد خانه «عاید» در روستای «علوت الفحل» شدیم. خانه ی خیلی بزرگ و خوبی بود. بعد از سریع سفره ی شام را پهن د. یک تکه ی بزرگ مرغ، ترشی، لیمو، باقله و... تا خواستم شروع به خوردن کنم، اشک در چشمانم حلقه زد و به زور غذایم را قورت دادم. غذای به این مفصلی را برای ما تدارک دیده بودند. چندین و چند سال پیش کاروانی از اسرا به همین شهر غریبانه وارد شدند و ی حتی یک لیوان آب به دستشان نمی داد. حالا ما با این همه

یا حق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/6




منزل دوم: شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵، نجف

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۲:۳۰ نصف شب از خواب بیدار شدم. داده گوشی را فعال و به نت وصل شدم. به خانم میزبان که حالا دلش برای ما مثل سیر و سرکه می­ جوشد پیام دادم. «دیروز کاظمین بودیم. الان نزدیک نجف تو خونه یکی از عراقیا هستیم. امروز میریم نجف و مسجد کوفه و احتمالا ساعت ۳ یا ۴ عصر به سمت کربلا حرکت می کنیم. امّ ­علی همه جوره هوامون رو داره. همه قد بلندند و مهربون. ما دو تا بینشون مثل آدم کچولوهای داستان گالیور هستیم. نگران هیچیم نباشید» گوشی را به پریز برق زدم و دوباره خو دم.

بعد از صبح وسایلمان را جمع کردیم، صبحانه خوردیم و با خانواده طیبه کوچولو خداحافظی کردیم. از در که بیرون آمدیم چشمم به اتاقی که توی حیاط و چسبیده به خانه بود افتاد. چهار طرف دیوار اتاق و تا زیر سقف کتابخانه ­ای ف ی و پر از کتاب بود. قاب ع یک ریش سفیدی وسط کتابخانه بود. خیلی دوست داشتم یک دوری تو اتاق می ­زدم و این را می­ شناختم. اما چه فایده! عجله داشتیم و باید می رفتیم. خانه ­ای فقیرانه با کتابخا نه­ای به این بزرگی برایم جالب بود.

نزدیک حرم علی (ع) پیاده شدیم. وضع ظاهری شهر نجف نسبت به کاظمین بهتر بود. اما باز هم جای حرف داشت. از یک کشور جنگ زده بیشتر از این انتظار نمی رفت. از کنار دارالسلام رد شدیم. سلامی به اهل قبور دادم. علمای زیادی آنجا دفن­ اند و کیست که دلش نخواهد یکی از آنها باشد؟ به حرم رسیدیم. کوله پشتی­ ها­ را بیرون حرم گذاشتیم و یکی دو نفر پیششان ماندند. ضریح علی (ع) نسبت به کاظم (ع) و جواد (ع) شلوغ تر بود و زیارت سخت تر. امّ علی به پشت سرم اشاره کرد و ناودانی طلائی را نشانم داد و گفت که از این فقط دو تا وجود دارد یکی بالای کعبه و یکی هم این جا. خواندن زیرش حاجت می دهد. زیرش جا کم بود و فقط می شد دو رکعت خواند. آن دو رکعت را به نیت همه خواندم. بعد از زیارت کوله پشتی ها را برداشتیم و رفتیم. تو راه به همسفرم گفتم: «از این به بعد امّ علی رو «یوما» صدا می زنم. ام علی جلو می ­رفت. صدایش زدم «یوما شووی». به عقب برگشت، خندید، قربان صدقه­ مان رفت و گفت عجله کنیم. همسفرم مقداری ید کرد. گفتم «به ارزونیش نگاه نکن، پیاده روی کیفت سنگین میشه، هیچ جوری رو من حساب باز نکن» گوش نکرد. کیفش پر شد و روسری ها سهم کوله پشتی من. سوار یک وَن شدیم و به سمت مسجد کوفه رفتیم. مسجدی با دیواره های بلند، مناره هایی در چهار گوش، درهای چوبی و بزرگ و باشکوه. وقت ظهر بود. کل مسجد پر بود از صفوف جماعت. ما که نتوانستیم به جماعت بخوانیم. دو رکعت دکه القضا خو م، زیارت مرقد هانی بن عروه و مسلم بن عقیل و مختار ثقفی رفتیم. موقع زیارت هانی بن عروه، احساس غرور . حس دختری را داشتم که انگار تازه صاحب هویت شده باشد. چیزی را که در کتاب­ تاریخ خوانده بودم، الان با چشم می دیدم و با دست لمس می . برگشتیم که راهی مسجد سهله بشویم. گروهی ازجوانان بالا و پایین م ی­پ د و ما زبان به دندان می گرفتیم این دیگر چیست. یوما گفت به این نوع عزاداری «یزله» می گویند، یزله در عزاداری ها و جشن ها از رسومات عرب می باشد. اشعار آن حماسی است و یزله در مراسم جشن با یزله در مراسم عزا فرق می کند. پیاده روی مان از کنار مسجد سهله شروع شد. هوا که تاریک شد وارد خانه «عاید» در روستای «علوت الفحل» شدیم. خانه ی خیلی بزرگ و خوبی بود. بعد از سریع سفره ی شام را پهن د. یک تکه ی بزرگ مرغ، ترشی، لیمو، باقله و... تا خواستم شروع به خوردن کنم، اشک در چشمانم حلقه زد و به زور غذایم را قورت دادم. غذای به این مفصلی را برای ما تدارک دیده بودند. چندین و چند سال پیش کاروانی از اسرا به همین شهر غریبانه وارد شدند و ی حتی یک لیوان آب به دستشان نمی داد. حالا ما با این همه

یا حق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/6




منزل دوم: شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵، نجف

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۲:۳۰ نصف شب از خواب بیدار شدم. داده گوشی را فعال و به نت وصل شدم. به خانم میزبان که حالا دلش برای ما مثل سیر و سرکه می­ جوشد پیام دادم. «دیروز کاظمین بودیم. الان نزدیک نجف تو خونه یکی از عراقیا هستیم. امروز میریم نجف و مسجد کوفه و احتمالا ساعت ۳ یا ۴ عصر به سمت کربلا حرکت می کنیم. امّ ­علی همه جوره هوامون رو داره. همه قد بلندند و مهربون. ما دو تا بینشون مثل آدم کچولوهای داستان گالیور هستیم. نگران هیچیم نباشید» گوشی را به پریز برق زدم و دوباره خو دم.

بعد از صبح وسایلمان را جمع کردیم، صبحانه خوردیم و با خانواده طیبه کوچولو خداحافظی کردیم. از در که بیرون آمدیم چشمم به اتاقی که توی حیاط و چسبیده به خانه بود افتاد. چهار طرف دیوار اتاق و تا زیر سقف کتابخانه ­ای ف ی و پر از کتاب بود. قاب ع یک ریش سفیدی وسط کتابخانه بود. خیلی دوست داشتم یک دوری تو اتاق می ­زدم و این را می­ شناختم. اما چه فایده! عجله داشتیم و باید می رفتیم. خانه ­ای فقیرانه با کتابخا نه­ای به این بزرگی برایم جالب بود.

نزدیک حرم علی (ع) پیاده شدیم. وضع ظاهری شهر نجف نسبت به کاظمین بهتر بود. اما باز هم جای حرف داشت. از یک کشور جنگ زده بیشتر از این انتظار نمی رفت. از کنار دارالسلام رد شدیم. سلامی به اهل قبور دادم. علمای زیادی آنجا دفن­ اند و کیست که دلش نخواهد یکی از آنها باشد؟ به حرم رسیدیم. کوله پشتی­ ها­ را بیرون حرم گذاشتیم و یکی دو نفر پیششان ماندند. ضریح علی (ع) نسبت به کاظم (ع) و جواد (ع) شلوغ تر بود و زیارت سخت تر. امّ علی به پشت سرم اشاره کرد و ناودانی طلائی را نشانم داد و گفت که از این فقط دو تا وجود دارد یکی بالای کعبه و یکی هم این جا. خواندن زیرش حاجت می دهد. زیرش جا کم بود و فقط می شد دو رکعت خواند. آن دو رکعت را به نیت همه خواندم. بعد از زیارت کوله پشتی ها را برداشتیم و رفتیم. تو راه به همسفرم گفتم: «از این به بعد امّ علی رو «یوما» صدا می زنم. ام علی جلو می ­رفت. صدایش زدم «یوما شووی». به عقب برگشت، خندید، قربان صدقه­ مان رفت و گفت عجله کنیم. همسفرم مقداری ید کرد. گفتم «به ارزونیش نگاه نکن، پیاده روی کیفت سنگین میشه، هیچ جوری رو من حساب باز نکن» گوش نکرد. کیفش پر شد و روسری ها سهم کوله پشتی من. سوار یک وَن شدیم و به سمت مسجد کوفه رفتیم. مسجدی با دیواره های بلند، مناره هایی در چهار گوش، درهای چوبی و بزرگ و باشکوه. وقت ظهر بود. کل مسجد پر بود از صفوف جماعت. ما که نتوانستیم به جماعت بخوانیم. دو رکعت دکه القضا خو م، زیارت مرقد هانی بن عروه و مسلم بن عقیل و مختار ثقفی رفتیم. موقع زیارت هانی بن عروه، احساس غرور . حس دختری را داشتم که انگار تازه صاحب هویت شده باشد. چیزی را که در کتاب­ تاریخ خوانده بودم، الان با چشم می دیدم و با دست لمس می . برگشتیم که راهی مسجد سهله بشویم. گروهی ازجوانان بالا و پایین م ی­پ د و ما زبان به دندان می گرفتیم این دیگر چیست. یوما گفت به این نوع عزاداری «یزله» می گویند، یزله در عزاداری ها و جشن ها از رسومات عرب می باشد. اشعار آن حماسی است و یزله در مراسم جشن با یزله در مراسم عزا فرق می کند. پیاده روی مان از کنار مسجد سهله شروع شد. هوا که تاریک شد وارد خانه «عاید» در روستای «علوت الفحل» شدیم. خانه ی خیلی بزرگ و خوبی بود. بعد از سریع سفره ی شام را پهن د. یک تکه ی بزرگ مرغ، ترشی، لیمو، باقله و... تا خواستم شروع به خوردن کنم، اشک در چشمانم حلقه زد و به زور غذایم را قورت دادم. غذای به این مفصلی را برای ما تدارک دیده بودند. چندین و چند سال پیش کاروانی از اسرا به همین شهر غریبانه وارد شدند و ی حتی یک لیوان آب به دستشان نمی داد. حالا ما با این همه

یا حق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/6




زندگینامه سیمین تاج مؤیدی

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله خانم سیمین تاج مؤیدی در سال ۱۲۹۹ به دنیا آمدند. پدرشان «حاج محمد امین» از نوادگان شیخ زین العابدین از واقفان بزرگ موقوفات فارس و نام مادرشان «عفت الشریعه» است. خانم مؤیدی در سال ۱۳۲۶ راهی لندن شدند تا در رشته ی مامایی و ن تحصیلات خود را ادامه دهند. زمانی که در لندن بودند برای یکی از امتحانات مهم داشتند و نمی توانستند درس بخوانند. لائیکشان که از ابتدا با اعتقادات و حجاب خانم مؤیدی مخالف بودند، عذرشان را نمی پذیرند. خانم در بلادی که همه ی هستند به حضرت عیسی (ع) متوسل می شوند و می گویند: «اینها شما را قبول دارند و من هم به شما متوسل می شوم». شب خواب می بینند که حلقه ای از جلوی چشمانش رد می شود و حرف «s» وسط حلقه نوشته شده است. سر فصل هایی که با «s» شروع می شود را می خوانند و درسشان را با نمره ی خوبی پاس می شوند. سال ۱۳۲۹ تحصیلاتشان تمام می شود و به ایران باز می گردند و به طبابت مشغول می شوند. یکی از اقوام مان برای مداوا به ایشان مراجعه کرده بود. خانم بهشان گفته بود: «به جای پول ویزیت برایم کتاب بیاورید». سال ۱۳۴۴ با توجه به اوضاع داخلی ایران و نگرانی خانواده های مذهبی برای تحصیلات فرزندانشان در مدارسی که مقید به حجاب و دیانت نبودند، مکانی را به قیمت دویست هزار تومان یداری و دبستان و دبیرستان «مکتب ا هرا» را تأسیس می کنند. از آن روز به بعد مکتب ا هرا مدرسه ای ی و مکانی برای برگزاری های مراسم دینی و مذهبی می شود. بعد از انقلاب در سال ۱۳۶۲ دبیرستان و دبستان مکتب ا هرا، تبدیل می شود به حوزه علمیه مکتب ا هرا (س). ایشان در طول زندگی با برکتشان ثروت، تحصیلات عالیه و عمر خودشان را در راه و نشر معارف ی انفاق د. همیشه می گفتند: «سعی کنید با خدا معامله کنید» و خود به این گفته شان عمل د و سود فراوان بردند. خانم در سال ۱۳۹۰، در نود و یک سالگی به لقاءالله پیوستند. روحشان شاد و یادشان گرامی.
سایر موقوفات خانم مؤیدی: دبیرستان معارف مکتب ا ینب واقع در خیابان منوچهری، مکان دفتر آیت الله مکارم واقع در خیابان قاآنی و یک خانه ی دیگر که نام خیابانش یادم نیست.



منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/7




زندگینامه سیمین تاج مؤیدی

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله خانم سیمین تاج مؤیدی در سال ۱۲۹۹ به دنیا آمدند. پدرشان «حاج محمد امین» از نوادگان شیخ زین العابدین از واقفان بزرگ موقوفات فارس و نام مادرشان «عفت الشریعه» است. خانم مؤیدی در سال ۱۳۲۶ راهی لندن شدند تا در رشته ی مامایی و ن تحصیلات خود را ادامه دهند. زمانی که در لندن بودند برای یکی از امتحانات مهم داشتند و نمی توانستند درس بخوانند. لائیکشان که از ابتدا با اعتقادات و حجاب خانم مؤیدی مخالف بودند، عذرشان را نمی پذیرند. خانم در بلادی که همه ی هستند به حضرت عیسی (ع) متوسل می شوند و می گویند: «اینها شما را قبول دارند و من هم به شما متوسل می شوم». شب خواب می بینند که حلقه ای از جلوی چشمانش رد می شود و حرف «s» وسط حلقه نوشته شده است. سر فصل هایی که با «s» شروع می شود را می خوانند و درسشان را با نمره ی خوبی پاس می شوند. سال ۱۳۲۹ تحصیلاتشان تمام می شود و به ایران باز می گردند و به طبابت مشغول می شوند. یکی از اقوام مان برای مداوا به ایشان مراجعه کرده بود. خانم بهشان گفته بود: «به جای پول ویزیت برایم کتاب بیاورید». سال ۱۳۴۴ با توجه به اوضاع داخلی ایران و نگرانی خانواده های مذهبی برای تحصیلات فرزندانشان در مدارسی که مقید به حجاب و دیانت نبودند، مکانی را به قیمت دویست هزار تومان یداری و دبستان و دبیرستان «مکتب ا هرا» را تأسیس می کنند. از آن روز به بعد مکتب ا هرا مدرسه ای ی و مکانی برای برگزاری های مراسم دینی و مذهبی می شود. بعد از انقلاب در سال ۱۳۶۲ دبیرستان و دبستان مکتب ا هرا، تبدیل می شود به حوزه علمیه مکتب ا هرا (س). ایشان در طول زندگی با برکتشان ثروت، تحصیلات عالیه و عمر خودشان را در راه و نشر معارف ی انفاق د. همیشه می گفتند: «سعی کنید با خدا معامله کنید» و خود به این گفته شان عمل د و سود فراوان بردند. خانم در سال ۱۳۹۰، در نود و یک سالگی به لقاءالله پیوستند. روحشان شاد و یادشان گرامی.
سایر موقوفات خانم مؤیدی: دبیرستان معارف مکتب ا ینب واقع در خیابان منوچهری، مکان دفتر آیت الله مکارم واقع در خیابان قاآنی و یک خانه ی دیگر که نام خیابانش یادم نیست.



منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/7




زندگینامه سیمین تاج مؤیدی

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله خانم سیمین تاج مؤیدی در سال ۱۲۹۹ به دنیا آمدند. پدرشان «حاج محمد امین» از نوادگان شیخ زین العابدین از واقفان بزرگ موقوفات فارس و نام مادرشان «عفت الشریعه» است. خانم مؤیدی در سال ۱۳۲۶ راهی لندن شدند تا در رشته ی مامایی و ن تحصیلات خود را ادامه دهند. زمانی که در لندن بودند برای یکی از امتحانات مهم داشتند و نمی توانستند درس بخوانند. لائیکشان که از ابتدا با اعتقادات و حجاب خانم مؤیدی مخالف بودند، عذرشان را نمی پذیرند. خانم در بلادی که همه ی هستند به حضرت عیسی (ع) متوسل می شوند و می گویند: «اینها شما را قبول دارند و من هم به شما متوسل می شوم». شب خواب می بینند که حلقه ای از جلوی چشمانش رد می شود و حرف «s» وسط حلقه نوشته شده است. سر فصل هایی که با «s» شروع می شود را می خوانند و درسشان را با نمره ی خوبی پاس می شوند. سال ۱۳۲۹ تحصیلاتشان تمام می شود و به ایران باز می گردند و به طبابت مشغول می شوند. یکی از اقوام مان برای مداوا به ایشان مراجعه کرده بود. خانم بهشان گفته بود: «به جای پول ویزیت برایم کتاب بیاورید». سال ۱۳۴۴ با توجه به اوضاع داخلی ایران و نگرانی خانواده های مذهبی برای تحصیلات فرزندانشان در مدارسی که مقید به حجاب و دیانت نبودند، مکانی را به قیمت دویست هزار تومان یداری و دبستان و دبیرستان «مکتب ا هرا» را تأسیس می کنند. از آن روز به بعد مکتب ا هرا مدرسه ای ی و مکانی برای برگزاری های مراسم دینی و مذهبی می شود. بعد از انقلاب در سال ۱۳۶۲ دبیرستان و دبستان مکتب ا هرا، تبدیل می شود به حوزه علمیه مکتب ا هرا (س). ایشان در طول زندگی با برکتشان ثروت، تحصیلات عالیه و عمر خودشان را در راه و نشر معارف ی انفاق د. همیشه می گفتند: «سعی کنید با خدا معامله کنید» و خود به این گفته شان عمل د و سود فراوان بردند. خانم در سال ۱۳۹۰، در نود و یک سالگی به لقاءالله پیوستند. روحشان شاد و یادشان گرامی.
سایر موقوفات خانم مؤیدی: دبیرستان معارف مکتب ا ینب واقع در خیابان منوچهری، مکان دفتر آیت الله مکارم واقع در خیابان قاآنی و یک خانه ی دیگر که نام خیابانش یادم نیست.



منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/7




زندگینامه سیمین تاج مؤیدی

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله خانم سیمین تاج مؤیدی در سال ۱۲۹۹ به دنیا آمدند. پدرشان «حاج محمد امین» از نوادگان شیخ زین العابدین از واقفان بزرگ موقوفات فارس و نام مادرشان «عفت الشریعه» است. خانم مؤیدی در سال ۱۳۲۶ راهی لندن شدند تا در رشته ی مامایی و ن تحصیلات خود را ادامه دهند. زمانی که در لندن بودند برای یکی از امتحانات مهم داشتند و نمی توانستند درس بخوانند. لائیکشان که از ابتدا با اعتقادات و حجاب خانم مؤیدی مخالف بودند، عذرشان را نمی پذیرند. خانم در بلادی که همه ی هستند به حضرت عیسی (ع) متوسل می شوند و می گویند: «اینها شما را قبول دارند و من هم به شما متوسل می شوم». شب خواب می بینند که حلقه ای از جلوی چشمانش رد می شود و حرف «s» وسط حلقه نوشته شده است. سر فصل هایی که با «s» شروع می شود را می خوانند و درسشان را با نمره ی خوبی پاس می شوند. سال ۱۳۲۹ تحصیلاتشان تمام می شود و به ایران باز می گردند و به طبابت مشغول می شوند. یکی از اقوام مان برای مداوا به ایشان مراجعه کرده بود. خانم بهشان گفته بود: «به جای پول ویزیت برایم کتاب بیاورید». سال ۱۳۴۴ با توجه به اوضاع داخلی ایران و نگرانی خانواده های مذهبی برای تحصیلات فرزندانشان در مدارسی که مقید به حجاب و دیانت نبودند، مکانی را به قیمت دویست هزار تومان یداری و دبستان و دبیرستان «مکتب ا هرا» را تأسیس می کنند. از آن روز به بعد مکتب ا هرا مدرسه ای ی و مکانی برای برگزاری های مراسم دینی و مذهبی می شود. بعد از انقلاب در سال ۱۳۶۲ دبیرستان و دبستان مکتب ا هرا، تبدیل می شود به حوزه علمیه مکتب ا هرا (س). ایشان در طول زندگی با برکتشان ثروت، تحصیلات عالیه و عمر خودشان را در راه و نشر معارف ی انفاق د. همیشه می گفتند: «سعی کنید با خدا معامله کنید» و خود به این گفته شان عمل د و سود فراوان بردند. خانم در سال ۱۳۹۰، در نود و یک سالگی به لقاءالله پیوستند. روحشان شاد و یادشان گرامی.
سایر موقوفات خانم مؤیدی: دبیرستان معارف مکتب ا ینب واقع در خیابان منوچهری، مکان دفتر آیت الله مکارم واقع در خیابان قاآنی و یک خانه ی دیگر که نام خیابانش یادم نیست.



منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/7




قسمت اول: پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».





منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/1397/06/22