بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

روشنک بنت سینا

آخرین پست های وبلاگ روشنک بنت سینا به صورت خودکار از بلاگ روشنک بنت سینا دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



روضه های خانگی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

آمد تو اتاق و گفت: «بچه ها حاج خانوم به مدت ده شب روضه داره. بچه های جدید! مجلسش خوبه، شما هم اگه می خواین بیاین». به جز برنامه های صبحگاه حوزه که مناسبت ها روضه می گرفتیم و روزهای عادی دعایی می خو م، با روضه های خانگی غریبه ام؛ شاید یکی دو بار رفته باشم که یکیش روضه ای بود که برای چهلم گرفتیم.

تو روضه حاج خانوم در و دیوار را برانداز . ورودی خانه یک پرچم زده بودند. «به مجلس عزاداری اباعبدالله خوش آمدید». در حیاط نیمه باز بود. وارد شدیم و کفش ها را مثل بقیه کفش ها جفت کردیم و کناری گذاشتیم. حاج خانوم میزی جلوی در گذاشته و پارچه مشکی رویش کشیده بود و چند کتاب یکی در میان روی میز چیده بود. کتابها را امانت می دادند که بعدی برگردانند. کت برنداشتم. رفتم بالا و به خانم هایی که گوشه و کنار سالن نشسته بودند، سلام جمعی دادم و نشستم. چشمم چپ و راست خانه هروله می کرد. یاد نشستی که با خانم مرشدزاده داشتیم افتادم. خانم مرشدزاده گفت یکی از روایت های کآشوب در مورد نامزد پیدا در مجلس روضه بود. به خودم و بقیه خانم ها نگاهی انداختم و نیش خندی زدم.

محو چیز دیگری بودم. محو سفیدی که روی چین چینی نصب بود و پرژکتوری که روی میز بود و مبلی که منبر آقا بود و میکروفنش. این دم و دستگاه را برای سمینار و همایش آماده می کنند، نه یک مجلس روضه! شاید هم من تا به حال ندیدم. حداقل تو شیراز از این چیزها نداریم. نهایت یک خانم جلسه ای می آید با کیفی پر از کتاب دعا و اکویی بر دوش. همان اول اکو را کنار پایش می گذارد و بعد از پنج دقیقه پند و اندرز می پرسد: «کیا کربلا نرفته اند؟» یهو دلمان را روانه کربلا می کند و روی تل زینبیه می برد. بعد های های خانم ها بلند می شود و من باید زور بزنم اشکم دربیاید و در نمی آید و از خودم می پرسم چرا؟

آقا آمد و رفت روی منبر. لپ تاپ را روی میز گذاشت و پاو وینت را فرستاد روی . یک پاو وینت حساب شده و اصولی و مناسب روز. انگار دارد برای یک عده فرهیخته و مخاطب خاص منبر می رود. مباحث مهم و قابل فهم برای همه بود. مطالبات ی بود و آنچه برای تمدن ی لازم بود را کشیده بود وسط جلسه روضه خانگی. به روضه پایانی نکشیده اشکم جاری بود. تجربه نشان داده سر کلاس فلسفه، معارف عقلی و بصیرتی مژه هایم خیس شده ولی پای منبر خانم جلسه ای ها و آقا جلسه ای ها نم پس نداده؛ عجیب الخلقه ام، نه؟!





منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/17




برگ گل یاس

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

بهم گفت بروم از نزدیک حوزه را ببینم بعد تصمیم بگیرم. منِ ندید بدید هم رفتم. در حوزه را باز . گل یاس بزرگی مثل چتر ورودی حوزه را پوشانده بود و سایه انداخته بود. با یک ساختمان پر از در و پنجره و احتمالا اتاق های تو در تو که به همدیگر راه دارند روبه رو شدم. بعد از حوزه ا هرا، حوزه فاطمه ا هرا را هم دیدم. ولی فاطمه ا هرا شبیه یک مدرسه بود و چنگی به دلم نزد (الان ساختمان جدید و نو نواری برای فاطمه ا هرا ساخته اند) بعد از آزمون و مصاحبه شدم طلبه ی مکتب ا هرا. طلبه ی ورودی سال نود.

روز افتتاحیه برایمان از خانم سیمین تاج مؤیدی صحبت د. گفتند الان بیمارستان هستند و برای سلامتی شان دعا کنیم. مشتاق بودم ببینمشان. به اتفاق چند نفر از سال بالایی ها رفتم بیمارستان سعدی. خانم خواب بودند. از پچ پچ بچه ها فهمیدم سکته کرده اند و این اوا هم ی را به خاطر نمی آوردند. زل زده بودم به خانم . ذوق داشتم مرا ببینند و بدانند طلبه ی حوزه شان شده ام. بیدار نشدند و مرا هم ندیدند. خانمی صدایش زد؛ «خانم ! شاگردا تون اومدن شما رو ببینن». اشکم درآمد. پلک نمی زدند ومظلوم شده بودند. خیلی نم م. برگشتیم و هر ی راه خودش را رفت. چند روز بعد پیامک زدند «إنا لله و إنا إلیه راجعون». بیستم مهر ماه سال نود به دیار باقی شتافتند. ما م م خاطراتی که اساتید از ایشان برایمان روایت می د.






منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/16




برگ گل یاس

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

بهم گفت بروم از نزدیک حوزه را ببینم بعد تصمیم بگیرم. منِ ندید بدید هم رفتم. در حوزه را باز . گل یاس بزرگی مثل چتر ورودی حوزه را پوشانده بود و سایه انداخته بود. با یک ساختمان پر از در و پنجره و احتمالا اتاق های تو در تو که به همدیگر راه دارند روبه رو شدم. بعد از حوزه ا هرا، حوزه فاطمه ا هرا را هم دیدم. ولی فاطمه ا هرا شبیه یک مدرسه بود و چنگی به دلم نزد (الان ساختمان جدید و نو نواری برای فاطمه ا هرا ساخته اند) بعد از آزمون و مصاحبه شدم طلبه ی مکتب ا هرا. طلبه ی ورودی سال نود.

روز افتتاحیه برایمان از خانم سیمین تاج مؤیدی صحبت د. گفتند الان بیمارستان هستند و برای سلامتی شان دعا کنیم. مشتاق بودم ببینمشان. به اتفاق چند نفر از سال بالایی ها رفتم بیمارستان سعدی. خانم خواب بودند. از پچ پچ بچه ها فهمیدم سکته کرده اند و این اوا هم ی را به خاطر نمی آوردند. زل زده بودم به خانم . ذوق داشتم مرا ببینند و بدانند طلبه ی حوزه شان شده ام. بیدار نشدند و مرا هم ندیدند. خانمی صدایش زد؛ «خانم ! شاگردا تون اومدن شما رو ببینن». اشکم درآمد. پلک نمی زدند ومظلوم شده بودند. خیلی نم م. برگشتیم و هر ی راه خودش را رفت. چند روز بعد پیامک زدند «إنا لله و إنا إلیه راجعون». بیستم مهر ماه سال نود به دیار باقی شتافتند. ما م م خاطراتی که اساتید از ایشان برایمان روایت می د.






منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/16




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




من به روایت خود «من»

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر ی ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای ام روز . پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. هایم شدند و هایم . طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش ی ام در رشته ی تجربی تمام شد. بعد از پیش ی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم ثبت نام کنم، پایم را در یک کفش که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم ی زورش بهم نرسید. پیش ی تبدیل شد به پیش حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی دیدند یکی از دخترهای چموش شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، ، شیخ، ، حاجاقا» منتهی ورژن نه اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من. دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ زده ام و تویش فرتُ فرت حرافی می کنم. سال بعد کوچ وبلاگ دیگر و امسال این وبلاگ. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط خطی هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.
تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می سپارم. بای بای




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/2




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه ای بر منازل، پستچی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

وقتی فرم را پر و زیرش امضا زدم و تحویل دادم، انتظار شروع شد. هر روز چشمم به زنگ در بود که بگویم «کیه» و بگوید «پستچی هستم». دل توی دلم نبود برای آمدن گذرنامه. بدون گذرنامه که آدم را راه نمی دهند. چند سال دوستان و همکلاسی هایم را بدرقه و الان وقتش بود خودم راهی بشوم و جامانده ها با نگاه حسرت بار « ماس دعا» گویان، برایم دست تکان بدهند و بدرقه ام کنند. یک روز زنگ در به صدا در آمد. «کیه؟» صدای مردانه ای از پشت در لابه لای صدای موتور گفت: «پستچی هستم». چادر پوشیدم و دویدم سمت در. جلوی در کمی وقار به ج دادم که فکر نکند پشت در کمین کرده بودم. پاکت را به دستم داد. دفترش را جلو آورد امضا بزنم. چند ثانیه بعد یک خط خطی آبی رنگ جلوی نام «گیرنده» جا خوش کرد و رفت در خورجین پستچی. پستچی با روی خوش و دلی پاک اولین تبریک را بهم گفت. پستچی ای که چهره اش یادم نماند، صدا و حال و هوایش اما ثبت شد روی در و دیوار ذهنم. تبریک و ماس دعای پستچی اولین جام شیرینی بود که نوشیدم. فکر کنم پستچی می دانست برای رسیدن این لحظه چه هول و وَلایی را پشت سر گذراندم. از این لحظه می توان مرا «زائر کربلا» نامید. «همیشه شادی به در خانه ها ببری پستچی! دلت شاد و لبت خندان، حاجت روا بشی ایشالا».




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/3




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4




مقدمه­ ای بر منازل، پنجشنبه 20 آبان 1395

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله

ساعت ۱۶:۳۰ من، همسفرم و خانواده آقای میزبان به سمت زاده رفتیم. هفت اتوبوس کنار زاده پارک بود با کلی جمعیت عرب زبان. خانم میزبان از ما دو نفر ع گرفت. این احتمال به ذهن هر زائری خطور می­ کند که شاید ع آ باشد و بعد از آن واقعه کذایی این ع بین فامیل دست به دست می­ شود و همه می­ گویند «آخی آ ین ع شونه. از نگاهشون پیداست که آسمونی میشن. خوش به حالشون». آقای میزبان رفت پیش مسئول کاروان و سفارش ما را به او کرد. مسئول کاروان دستمان را گذاشت کف دست دختر عمویش (أم­ علی) و همراه آنها سوار شدیم. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. ما دو نفر بینشان مثل آدم کوچولوهای داستان گالیور بودیم، همان قدر ریزه میزه. أم علی شوهر و پسرش را بهمان معرفی کرد و گفت بقیه اهل اتوبوس را به خاطر بسپاریم. همه شان فامیل نزدیک همدیگر بودند. «زائر اربعینم. میگن بادمجون بم آفت نداره، اما حادثه هم خبر نمی­کنه. پس حلال کنید و حلالیت بطلبید. یا حسین(ع)» روی ع پاسپورتم نوشتم و گذاشتمش برای پروفایلم. چند ساعت بعد به مرز چزابه رسیدیم. ساعت ۱۹ شب تو موکب­های مرزی مغرب و عشا خو م. پا به پای أم­ علی می­ رفتیم که مهر وج از کشور و ورود به عراق بزنیم. نه خبری از شلوغی بود و نه خبری از اختلاط ن و مردان. راننده­ های قد بلند عراقی با هیکل ­های ورزیده و دشداشه ­های مشکی و بعضا خاکیِ ون و اتوبوس­ها تند تند و ریتمیک داد می­ زدند: «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». گوشم را س بودم به غلظت «ر» سامرا و «ظ» کاظمین. می­ شمردم که ببینم چند بار می­ گویند و توی دلم تکرار می­ «سامرا، سامرا، سامرا» «کاظُمین، کاظُمین، کاظُمین». شما هم که این خطوط را می ­خوانید لابد دارید تکرار می­ کنید ببینید چه شکلی می شود، نه؟! آ های شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاظمین رفتیم. شب اول توی اتوبوس بودیم. روی صندلی­ های سخت، سرمان یا به چپ چپ می­شد یا به راست راست.

یاحق




منبع : http://roshanakbentesina.blog.ir/post/4