بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

"روگا"

آخرین پست های وبلاگ "روگا" به صورت خودکار از بلاگ "روگا" دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



نمانده دیگر ذوق و شوقی

درخواست حذف اطلاعات

-اولشه دختر! بعد عادی میشه برات. باید عادی شه.باید کنار بیای.انتظارش میرفت...نه؟!

+اره

-که روزی برسه که اینجوری باشه!

+ولی انتظار نداشتم اینجوری باشه!!فکر نمی انقدر اثرگذار باشه

-هیچی مطابق انتظارمون پیش نمیره همیشه

+یه چیز باید اون چیزی باشه که ما میخوایم؟ نباید باشه؟

-میشه..یه روزی میشه بالا ه!

+شاید اونوقت دیر بشه که دیگه نیازی نباشه بهش.به نشدنش عادت کرده باشیم!دیگه به درد نمیخوره اونموقع...

-نه اینطوری نیستشوقتیه که اون موقع میخندی به اینکه چرا قبل ترها اصرار داشتی که زودتر برسه اون لحظه:) خودش به وقتش میرسه.

+من اینجوری فکر نمیکنم.حس میکنم وقتی میشه که میگم خب؟ این بود همونی که میخواستم:/

-نه! اشتباهه

+نمیدونم والا

-ایمان داشته باش:)

+ایمان داریم!!اما دلمون هزار تیکه میشه و شده و این حقمون نیست...




منبع : http://rogga.blog.ir/1397/08/04/نمانده-دیگر-ذوق-و-شوقی




دده ددن دن دن ددن*

درخواست حذف اطلاعات
بعد از تمام کنسل شدن ها و تمام نه شنیدن ها، دوربین را در کوله ام چک تا جایش امن باشد. هندزفری را در گوش هایم چپاندم و به سمت مترو خیز برداشتم. ایستگاه را نمی دانستم اما خط را انتخاب کرده بودم. خط تجریش. گفتم هر ایستگاهی دلم بخواهد پباده می شوم.اینبار به جای دروازه ت دوست نداشتنی، شهیدبهشتی خط را به سمت تجریش عوض . در راه ایستاده به آهنگ ها گوش می و کت که باید می خواندم را خواندم. به ایستگاه تجریش که رسیدم آن همه پله برقی بی خود را تحمل تا به بالا ه به خود تجریش رسیدم. ذوق عکاسی و ع گرفتن باعث شده بود برای چند دقیقه تمام کنسلی ها را و تمام حرف های ناشایست را از یاد ببرم. دوربینم را آماده کرده بودم تا به محض یافتن سوژه ع را سریعا ثبت کنم. اولین سوژه را که یافتم دوربین را که تنظیم ص آمد که خانم خانم نگیر! دستفروشی مانع شده بود. گفتم از شما نمیگیرم. گفت کلا ع نگیر بگیری میارم دوربینتو بگیره ازت. پس از یک روز کامل علافی و نه شنیدن و شنیدن حرف هایی که در شان من نبود دیگر حوصله ی این یکی را نداشتم. بی جر و بحثی دوربینم را جمع و اندوهگین به مسیرم ادامه دادم. ناکام و رنجور عزم بازگشت . در راه برای خودم اولویه تهیه تا از آ ین ترفند ممکن برای رهایی از این حال بد استفاده کنم که کارآمدترین ترفند بود! اینبار بدون هبچ آهنگی و نشسته کت که باید میخواندم راخواندم. تا به تئاتر شهر رسیدم کتاب تمام شد. فایده ی این بی هدف رفتن این بود که کت که باید میخواندم را به پایان رساندم!
پ.ن1: کتاب، آ ین جلد سنجشگرانه شی بود. پ.ن2: از صبح با هر ی برنامه چیدیم کنسل شد. جز حریر و دوست بلاگر جدیدمان:) پ.ن3: آمدند تمام حرف های ناشایست ممکن را زدند و بعد گفتند گفتیم عمده و نه همه. پس نباید ناراحت می شدم. *ریتم آهنگی که این روزها خیلی گوش می کنم.



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/08/09/دده-ددن-دن-دن-ددن




پس به چه دردی میخورد؟

درخواست حذف اطلاعات

چه فایده از این زود به رخت خواب اومدنا وقتی خوابت نمیبره بس که ذهنت داره می دوه و موتورش تمام زورشو داره میزنه که به یه کوفتی برسه؟

یه شب پروژه ی کارگری

یه شب کدای متلب

یه شب انتگرالای ریضمو

یه شب دریچه هایی که فشار ناشی از سیال وارد بهشون رو باید به هزار بدبختی حساب کنی.

من یه شب تا صبح تو خواب کد زدم. باورت میشه؟ من حتی تو خواب از برنامه ران گرفتم و فهمیدم اروری که تو بیداری می داد برای چیه.

صبح پا شدم رفع ارور !

من شنبه شبا تو ذهنم متن ترجمه میکنم.

میدونی کجا قضیه بغرنج میشه؟

اونجا که لابه لای همه ی همه ی اینا، میرسم به اون مسئله ی لاینحل اصلی .

دیگه نمیدونم چیکارش باید کرد.

تو لاپلاس که صدق نمیکنه پس نمیشه رفتارشو پیش بینی کرد و دردی رو دوا کرد!

حتی اگه رو بیارم به روش های عددی هم انقدر قضیه مجهولاتش زیاده که متلب بدبخت هم هنگ میکنه و سالها طول میکشه تا به نتیجه برسه!!

تازه اگه قبلش تونسته باشم الگوریتم و کد مناسب رو براش پیدا کنم.

من هنوز الگوریتمی هم پیدا ن براش.

فشاری که داره وارد میشه چی پس؟

دیگه این بار فشار فقط به من وارد میشه و قانون دوم نیوتن میره زیر سوال.

دیگه اینجوری نیست که فشار وارد بر من از مشکل با فشار وارد بر مشکل از من برابری کنه.

یه فشار ناشی از نیروی خارجی نگهم داشته. دیگه تاب این تنش برشی رو ندارم و هر لحظه ممکنه فرو پاشیم رو به نمایش بذارم.

کاش یه چیزی بشه و به تعادل پایدار برسم ...!




منبع : http://rogga.blog.ir/1397/08/12/پس-دانشگاه-به-چه-دردی-میخورد




ای شرقی غمگین بازم خورشید دراومد

درخواست حذف اطلاعات
- میشه از روزای خوب، روزای بد ساخت. میشه از تموم روزای بد رسید به روزای خوب. آ ش دست خودمونه که چی بسازیم برای خودمون. مشت های گره شده و ابروان درهم کشیده شده یا لبخندهایی به پهنای صورت و لثه نما.- نشسته بودم رو صندلی اتاق آ و خیره شده بودم به گوشی . صدام زد بیا آسمونو نگاه کن. صاف صافه. ستاره هاش معلومه. با هم آسمونو نگاه کردیم. بعدش گفت حالا بیا چندتا ع بگیر ازم. ها همیشه فهیم ترین موجودات روی زمینن و میدونن کجا به داد آدم برسن. مگه نه؟ - زندگی چقدر میتونه خلاف پیش بینی هامون جلو بره. بزنه تو دهنت و بگه دیدی؟ دست منه همه چی و هر کاری بخوام میکنم بی اون که بفهمی و مبدا و مقصد و دلیلی براش پیدا کنی. - تو سلف نشسته بودیم. نگاهش . سرمو گذاشتم رو شونش. بهم گفت این تویی؟ باورمون نمیشه این تویی. تا ا روز هزار بار دیگه هم سرمو گذاشتم رو شونش و دستشو محکم گرفتم. هزاربار دیگه هم باورمون نشد این منم. - به زور خودمو تو بغلش جا دادم. گفتم حالم خوب نیست آشوبم. نازم کن بی هیچ حرفی. گفت چقدر بزرگ شدی دختر. گفتم ولی تو پیر نشو مامان. - یه فرقی هست بین آدمی که ناراحته و حالش خوب نیست با من. من فقط معلقم. غمم نگرفته. بغضم نگرفته. فقط انگار هزارتا سوار تو دلم می دون. بشنوید



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/08/17/ای-شرقی-غمگین-بازم-خورشید-دراومد




هیچ آغازی وجود ندارد

درخواست حذف اطلاعات

هیچگاه چیزی را شروع نکرده ایم. همواره فقط شرایط رو از نوعی به نوع دیگر تغییر دادیم. آن هم همه اش به خاطر خودمان و براساس تصمیم خودمان نبوده است بلکه به خاطر جبری که از سمت زمان و مکان و افراد بر ما روا داشته شده است دست به تغییر زده ایم.

به راستی که بس ترسو و ضعیفیم که اگر نبودیم، ماندن و صبر و مقاومت را انتخاب میکردیم، به سان تمامی انسان های بزرگ و با د.

پس هیچ شروعی، آغازی و نو شدنی در کار نیست. فقط یک نفر تصمیم گرفته است دیگر نباشد. خودش نباشد. اصلا نباشد و کاش می شد از زمین هم محوش کرد.

این شروع نیست بلکه مثل همیشه و همواره تن دادن به ظلم و جور است.

این یک راه بی پایان است که بی خواست خود به آن پرت گشته ایم.


ر.ن: روگا یعنی راه بی پایان




منبع : http://rogga.blog.ir/1397/06/12/هیچ-آغازی-وجود-ندارد




هیچ آغازی وجود ندارد

درخواست حذف اطلاعات

هیچگاه چیزی را شروع نکرده ایم. همواره فقط شرایط رو از نوعی به نوع دیگر تغییر دادیم. آن هم همه اش به خاطر خودمان و براساس تصمیم خودمان نبوده است بلکه به خاطر جبری که از سمت زمان و مکان و افراد بر ما روا داشته شده است دست به تغییر زده ایم.

به راستی که بس ترسو و ضعیفیم که اگر نبودیم، ماندن و صبر و مقاومت را انتخاب میکردیم، به سان تمامی انسان های بزرگ و با د.

پس هیچ شروعی، آغازی و نو شدنی در کار نیست. فقط یک نفر تصمیم گرفته است دیگر نباشد. خودش نباشد. اصلا نباشد و کاش می شد از زمین هم محوش کرد.

این شروع نیست بلکه مثل همیشه و همواره تن دادن به ظلم و جور است.

این یک راه بی پایان است که بی خواست خود به آن پرت گشته ایم.


ر.ن: روگا یعنی راه بی پایان




منبع : http://rogga.blog.ir/1397/06/12/هیچ-آغازی-وجود-ندارد




تو خیلی دوری

درخواست حذف اطلاعات
همزمانی اتفاقات باعث می شود که دیگر تا ابد با هر نشانه ای با خودت دائما یک چیز را زیر لب تکرار کنی و من هر بار زیر لب می گویم تو خیلی دوری. اما از پا ننشسته ام و دوان دوان به سمتت می دوم ولی تو باز هم خیلی دوری خیلی دور! که هر چقدر بدوم و دستم را به سویت دراز کنم باز به تو نمی رسم. دوری، نمی رسم به تو، اما با تمام جانی که برایم مانده به سویت دوانم.
و وقت ثبت این ع ، مدام در ذهنم تکرار می شد که تو خیلی دوری... دوری



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/06/14/تو-خیلی-دوری




تو خیلی دوری

درخواست حذف اطلاعات
همزمانی اتفاقات باعث می شود که دیگر تا ابد با هر نشانه ای با خودت دائما یک چیز را زیر لب تکرار کنی و من هر بار زیر لب می گویم تو خیلی دوری. اما از پا ننشسته ام و دوان دوان به سمتت می دوم ولی تو باز هم خیلی دوری خیلی دور! که هر چقدر بدوم و دستم را به سویت دراز کنم باز به تو نمی رسم. دوری، نمی رسم به تو، اما با تمام جانی که برایم مانده به سویت دوانم.
و وقت ثبت این ع ، مدام در ذهنم تکرار می شد که تو خیلی دوری... دوری



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/06/14/تو-خیلی-دوری




درونِ بیرونی

درخواست حذف اطلاعات
چیزی از درون مرا به خود می کشد. چیزی بیرونم را به درون می کشد و بعد آرام آرام بیرونم را می خورد. مثل جیوه ای که روی طلا می ریزد و بعد طلا را نابود می کند. بعد درونم خوشحال از قلمرویی که به دست آورده، شروع می کند به حکمرانی. مغزم را در دست می گیرد و دیگر همه چیز طبقه خواسته اش پیش می رود. دیگر کنترل هیچ چیز در دست من نیست. درونم حرف میزند، راه می رود، خوشحال و ناراحت می شود و هر چه که هست و نیست را تعیین می کند. ضربان قلبم را تنظیم می کند. تنظیم که نه. میاید گند می زند به همه چی در واقع!
برای خودش هرکاری می کند و خلع سلاحم کرده و من به سان طفلی ناتوان نشسته ام و نگاه می‎کنم که تا کجا قرارست پیش برود؟ و باید درونم که بیرونم را به نفع خودش تسخیر کرده از همه پنهان کنم. چطور می شود چیزی که تمام وجودم را گرفته نشان ندهم؟



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/06/17/درون-بیرونی




درونِ بیرونی

درخواست حذف اطلاعات
چیزی از درون مرا به خود می کشد. چیزی بیرونم را به درون می کشد و بعد آرام آرام بیرونم را می خورد. مثل جیوه ای که روی طلا می ریزد و بعد طلا را نابود می کند. بعد درونم خوشحال از قلمرویی که به دست آورده، شروع می کند به حکمرانی. مغزم را در دست می گیرد و دیگر همه چیز طبقه خواسته اش پیش می رود. دیگر کنترل هیچ چیز در دست من نیست. درونم حرف میزند، راه می رود، خوشحال و ناراحت می شود و هر چه که هست و نیست را تعیین می کند. ضربان قلبم را تنظیم می کند. تنظیم که نه. میاید گند می زند به همه چی در واقع!
برای خودش هرکاری می کند و خلع سلاحم کرده و من به سان طفلی ناتوان نشسته ام و نگاه می‎کنم که تا کجا قرارست پیش برود؟ و باید درونم که بیرونم را به نفع خودش تسخیر کرده از همه پنهان کنم. چطور می شود چیزی که تمام وجودم را گرفته نشان ندهم؟



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/06/17/درون-بیرونی




پس تو به معجزه اعتقاد داری مرد؟*

درخواست حذف اطلاعات
می رسه روزی که نشونه هایی از اوضاع خوب بیاد.
می رسه روزی که بی دلیل محکوم نشیم. می رسه روزی که به صرف ظاهر، قضاوت نشیم و حکم صادر نشه برامون. می رسه روزی که مجبور نباشیم این نگاه ها رو تحمل کنیم. می رسه روزی که بفهمید این بازی ای که برای رسیدن به شروع کردید چقدر خوب نبوده و فقط به جون هم انداختتمون. می رسه روزی که بفهمید این شیوه مقابله نبود و همه چی رو بدتر کردید. می رسه اون روز، آره؟
*آزاد- گروه او و دوستانش



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/06/21/پس-تو-به-معجزه-اعتقاد-داری-مرد




پس تو به معجزه اعتقاد داری مرد؟*

درخواست حذف اطلاعات
می رسه روزی که نشونه هایی از اوضاع خوب بیاد.
می رسه روزی که بی دلیل محکوم نشیم. می رسه روزی که به صرف ظاهر، قضاوت نشیم و حکم صادر نشه برامون. می رسه روزی که مجبور نباشیم این نگاه ها رو تحمل کنیم. می رسه روزی که بفهمید این بازی ای که برای رسیدن به شروع کردید چقدر خوب نبوده و فقط به جون هم انداختتمون. می رسه روزی که بفهمید این شیوه مقابله نبود و همه چی رو بدتر کردید. می رسه اون روز، آره؟
*آزاد- گروه او و دوستانش



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/06/21/پس-تو-به-معجزه-اعتقاد-داری-مرد




معجزه ی زبان

درخواست حذف اطلاعات
وقتی شروع می کنی زبانی را یاد بگیری، ناخودآگاه طی این فرآیند یک شخصیت دیگری هم در درونت شکل می گیرد. به نظرم این اتفاق اجتناب ناپذیر است و حتما اتفاق می افتد. المان هایی مثل اینکه در چه سن و سالی و شرایطی زبان مورد نظر را آموخته اید، روی شخصیت در حال شکل گیری اثرگذار است. این شخصیت مثل این می ماند که شما در کشوری که مهد آن زبان است، یک زندگی موازی دارید و در مواقع نیاز از این شخصیت و زندگی موازی استفاده می کنید. مثلا برای من ورژن انگلیسی بلدم، دختر پر شر و شوری ست که غالبا نگران کلماتش نیست و از بی ادبانه بودنش پروایی ندارد. دختری است سخت کوش که موفق است و در عین حال خیلی راحت غمگین نمی شود و قوی است. حتما به همین دلیل است که در موقعیت های سخت زندگی، مغرم ناخودآگاه سوییچ می کند روی زبان انگلیسی تا آن دختر پرشر و شور با ادبیات جسورانه اش مشکل را تا حدی برای ذهنم ساده کند . این روزها که درگیر یادگیری زبان فرانسوی شدم، شخصیت جدیدی که در حال شکل گیری است به نظر میرسد چیز متفاوتی از آب دربیاید. تا الان می توانم بگویم دختریست عاشق پیشه که چرخ ن مسیرش را طی می کند و با عطر گل ها ذوق می کند و روح لطیفی دارد. احتمالا زمانی که دنیا کاری کند که سخت شوم و لطافتم از بین برود، ذهنم برای ایجاد تعادل دست به دامن زبان فرانسوی شود.



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/06/31/معجزه-ی-زبان




معجزه ی زبان

درخواست حذف اطلاعات
وقتی شروع می کنی زبانی را یاد بگیری، ناخودآگاه طی این فرآیند یک شخصیت دیگری هم در درونت شکل می گیرد. به نظرم این اتفاق اجتناب ناپذیر است و حتما اتفاق می افتد. المان هایی مثل اینکه در چه سن و سالی و شرایطی زبان مورد نظر را آموخته اید، روی شخصیت در حال شکل گیری اثرگذار است. این شخصیت مثل این می ماند که شما در کشوری که مهد آن زبان است، یک زندگی موازی دارید و در مواقع نیاز از این شخصیت و زندگی موازی استفاده می کنید. مثلا برای من ورژن انگلیسی بلدم، دختر پر شر و شوری ست که غالبا نگران کلماتش نیست و از بی ادبانه بودنش پروایی ندارد. دختری است سخت کوش که موفق است و در عین حال خیلی راحت غمگین نمی شود و قوی است. حتما به همین دلیل است که در موقعیت های سخت زندگی، مغرم ناخودآگاه سوییچ می کند روی زبان انگلیسی تا آن دختر پرشر و شور با ادبیات جسورانه اش مشکل را تا حدی برای ذهنم ساده کند . این روزها که درگیر یادگیری زبان فرانسوی شدم، شخصیت جدیدی که در حال شکل گیری است به نظر میرسد چیز متفاوتی از آب دربیاید. تا الان می توانم بگویم دختریست عاشق پیشه که چرخ ن مسیرش را طی می کند و با عطر گل ها ذوق می کند و روح لطیفی دارد. احتمالا زمانی که دنیا کاری کند که سخت شوم و لطافتم از بین برود، ذهنم برای ایجاد تعادل دست به دامن زبان فرانسوی شود.



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/06/31/معجزه-ی-زبان




نوری می رسه روزی به ما؟

درخواست حذف اطلاعات

اینکه ما معتقد باشیم آگاهی های اجتماعی ما هستی و بنیان جامعه رو شکل میده یا اعتقادمون این باشه که هستی و شرایط و بنیان جامعه، حد و میزان آگاهی های اجتماعی ما رو تعیین می کنه؛ شیوه و مسیر زندگیمون رو میسازه.

در ح اول ما اون آدمی می شیم که با تموم بن بست ها و تاریکی ها بالا ه یه راهی می سازیم و یه نوری پیدا می کنیم که از سرش بگیریم و تا تهش بدویم تا به آرمان شهرمون برسیم . تو اوج سختی با فکر به هدف و خواسته مون، به عظمت و زیباییش و والا بودنش حاضر می شیم هزینه ی طی این راه و رسیدن به مقصود رو بپردازیم. در نهایت هم بشیم اون آدم ارزشمندی که زندگیمون معنا داشته یا حتی معناساز هم بودیم.

در غیراینصورت اون آدمِ غرغرویی میشیم که حتی ساده ترین توانایی هامونم نادیده می گیریم و تمام ناکامی هامون رو گردن عالم و آدم می ندازیم جز خودمون. راحت ترین راه رو انتخاب می کنیم؛ نشستن و شاکی بودن. بدون اینکه هیچ تلاشی برای تغییر اوضاعمون کنیم و بخوایم بهتر باشیم چون همواره می گیم شرایطش نیست . جامعه نمیذاره و نمی خواد ما به فیلان جا برسیم و راهمون همیشه بسته می بینیم. آ شم در اوج ناکامی و نرسیدن میریم که باقی غرغرهامونو تو عالم دیگه ای .

پس واضحه برای تغییرات شرایط، اول از همه باید جهان بینی مونو درست و حس بکوبیم و از نو بسازیم.

تا خودمون تغییر نکنیم و نخوایم که دید بهتری داشته باشیم اوضاع همین مزخزفی که خودمونو درگیرش کردیم می مونه.

پ.ن:از سری پست های اینستاگرامی اینجانب




منبع : http://rogga.blog.ir/1397/07/14/نوری-می-رسه-روزی-به-ما




نوری می رسه روزی به ما؟

درخواست حذف اطلاعات

اینکه ما معتقد باشیم آگاهی های اجتماعی ما هستی و بنیان جامعه رو شکل میده یا اعتقادمون این باشه که هستی و شرایط و بنیان جامعه، حد و میزان آگاهی های اجتماعی ما رو تعیین می کنه؛ شیوه و مسیر زندگیمون رو میسازه.

در ح اول ما اون آدمی می شیم که با تموم بن بست ها و تاریکی ها بالا ه یه راهی می سازیم و یه نوری پیدا می کنیم که از سرش بگیریم و تا تهش بدویم تا به آرمان شهرمون برسیم . تو اوج سختی با فکر به هدف و خواسته مون، به عظمت و زیباییش و والا بودنش حاضر می شیم هزینه ی طی این راه و رسیدن به مقصود رو بپردازیم. در نهایت هم بشیم اون آدم ارزشمندی که زندگیمون معنا داشته یا حتی معناساز هم بودیم.

در غیراینصورت اون آدمِ غرغرویی میشیم که حتی ساده ترین توانایی هامونم نادیده می گیریم و تمام ناکامی هامون رو گردن عالم و آدم می ندازیم جز خودمون. راحت ترین راه رو انتخاب می کنیم؛ نشستن و شاکی بودن. بدون اینکه هیچ تلاشی برای تغییر اوضاعمون کنیم و بخوایم بهتر باشیم چون همواره می گیم شرایطش نیست . جامعه نمیذاره و نمی خواد ما به فیلان جا برسیم و راهمون همیشه بسته می بینیم. آ شم در اوج ناکامی و نرسیدن میریم که باقی غرغرهامونو تو عالم دیگه ای .

پس واضحه برای تغییرات شرایط، اول از همه باید جهان بینی مونو درست و حس بکوبیم و از نو بسازیم.

تا خودمون تغییر نکنیم و نخوایم که دید بهتری داشته باشیم اوضاع همین مزخزفی که خودمونو درگیرش کردیم می مونه.

پ.ن:از سری پست های اینستاگرامی اینجانب




منبع : http://rogga.blog.ir/1397/07/14/نوری-می-رسه-روزی-به-ما




آکاردئون، هارمونیکا و ...

درخواست حذف اطلاعات
نت به نت این آهنگ برای من پاییزیست.
اتفاقا بیشتر از پاییز هر شهری، پاییز تهران رو تو خودش داره.
تمام صبحای زیبایی که برای دخیره انرژی برای کلاس های تا دیر، توی تختخواب تلف شد. تمام صبح های دل انگیز پاییزی که بارون آسمون رو شسته بود و گوله گوله ابر سفید گداشته بود تو دلش و ولی ما باید چشم میدوختیم به سیاه ترین تخته های دنیا. تمام دیر شدن ها و دیر رسیدن ها و دویدن ها و بی هوا پا رو تو چاله ی آب گذاشتن. تمام لباس های روی بند که خیس شدن و هیچ کی نبود که جمعشون کنه. شلوغی بعد روزای بارونی. قابلمه های سوپ روی گاز وقت غروب روزای بارونی. راهروهای گلی و کثیفی که کل هفته همونجوری بی ریخت باقی می موندن. تاخیر استا که تو بارون و ترافیک ناشی از بارون گیر می . آبگرفتگی کلاس 02 و 01 و سقف در حال ریزش دانشکده. این آهنگ برای من پاییزیه و پاییز همیشه برام پر اتفاقای عجب غریب بوده.
پ.ن: برای چالش نوانگار رادیو بلاگی ها، آهنگ دوم با احترام دعوت میکنم از هرکی دلش میخواد. برای رعایت قوانین هم از حریربانو و حاج مهدی دعوت میکنم.



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/07/17/آکاردیون،-هارمونیکا-و




آکاردئون، هارمونیکا و ...

درخواست حذف اطلاعات
نت به نت این آهنگ برای من پاییزیست.
اتفاقا بیشتر از پاییز هر شهری، پاییز تهران رو تو خودش داره.
تمام صبحای زیبایی که برای دخیره انرژی برای کلاس های تا دیر، توی تختخواب تلف شد. تمام صبح های دل انگیز پاییزی که بارون آسمون رو شسته بود و گوله گوله ابر سفید گداشته بود تو دلش و ولی ما باید چشم میدوختیم به سیاه ترین تخته های دنیا. تمام دیر شدن ها و دیر رسیدن ها و دویدن ها و بی هوا پا رو تو چاله ی آب گذاشتن. تمام لباس های روی بند که خیس شدن و هیچ کی نبود که جمعشون کنه. شلوغی بعد روزای بارونی. قابلمه های سوپ روی گاز وقت غروب روزای بارونی. راهروهای گلی و کثیفی که کل هفته همونجوری بی ریخت باقی می موندن. تاخیر استا که تو بارون و ترافیک ناشی از بارون گیر می . آبگرفتگی کلاس 02 و 01 و سقف در حال ریزش دانشکده. این آهنگ برای من پاییزیه و پاییز همیشه برام پر اتفاقای عجب غریب بوده.
پ.ن: برای چالش نوانگار رادیو بلاگی ها، آهنگ دوم با احترام دعوت میکنم از هرکی دلش میخواد. برای رعایت قوانین هم از حریربانو و حاج مهدی دعوت میکنم.



منبع : http://rogga.blog.ir/1397/07/17/آکاردیون،-هارمونیکا-و




آن منِ دیگر

درخواست حذف اطلاعات

به این فکر میکنم که اگر همان سالهای دبیرستان پی علاقه ام را می گرفتم و دنبال علوم انسانی یا هنر می رفتم الان وضعم چطور بود.

مثلا در تهران علوم می خواندم یا اقتصاد یا جامعه شناسی. البته نمی دانم چرا قسمت انسانی پسند مغزم علامه را به هرجایی ترجیح می دهد.

یا اگر پی هنر را می گرفتم دختری دوربین به دست در خیابان ها بودم.

اخیرا درونم بخش هنرخواه ذهنم را نمی پسند. یعنی اگر میرفتم و آکادمیک هنر می خواندم احتمالا رضایت نداشتم.

خب اما داشتم می گفتم!

مثلا دانشجوی علوم علامه بودم که احتمالا از کیفیت پایین کلاس ها غر میزدم.

احتمال می دهم که وقت بیشتری میداشتم و نیمه وقت در یکی از کتابفروشی های انقلاب هم کار می . مثلا گوتنبرگ. یا ترنجستان!

یکی از این جاها دیگر.

احتمالا غرق در کتاب ها بودم و بیشتر حوالی کتابخانه ی یافت می شدم.

یکی از این دانشجوهای می شدم که هر چند وقت یک بار احضار هم می شود. حراست چشم دیدنش را هم ندارد. روزی سه بار مامان زنگ میزد که کله شق نباش و دست از این کارها بردار.

حتی احتمال می دهم که روزی زندانی هم می شدم!

اما مطمئنم مثل همین حالا باز هم مسیرم را با زیرلب آهنگ خواندن طی می .

باز هم با دیدن تمام شیرینی های تر که خامه دارند ذوق می .

باز هم عاشق کاکتوس ها می بودم و باز هم قطعا لیموناد برایم نوشیدنی خاصی می بود.

مطمئنم مثل همین الان عاشق تمام مواد غذایی پنیردار می بودم و دیدن لحظه ی کش آمدن پنیرها برایم جذاب جلوه می نمود.

مثل همین حالا و هر وقتی تا ا ین لحظه ای که جا دارد میخو دم و فارغ از ظاهر می بودم.

مثل همینی که الان هستم از هر نوع آرایشی بیزار می بودم و باز هم معتقد بودم که پوشیدن کفشی که پاشنه دارد از حماقت ناشی می شود!

باز هم احتمالا همان آدم حوصله سر بر و جدی ای می بودم که حالا هم هستم.

می بینی دنیا عوض نمی شد. من هم عوض نمی شدم فقط کمی به درونم و هدف هایم نزدیکتر بودم.




منبع : http://rogga.blog.ir/1397/07/27/آن-من-دیگر




آن منِ دیگر

درخواست حذف اطلاعات

به این فکر میکنم که اگر همان سالهای دبیرستان پی علاقه ام را می گرفتم و دنبال علوم انسانی یا هنر می رفتم الان وضعم چطور بود.

مثلا در تهران علوم می خواندم یا اقتصاد یا جامعه شناسی. البته نمی دانم چرا قسمت انسانی پسند مغزم علامه را به هرجایی ترجیح می دهد.

یا اگر پی هنر را می گرفتم دختری دوربین به دست در خیابان ها بودم.

اخیرا درونم بخش هنرخواه ذهنم را نمی پسند. یعنی اگر میرفتم و آکادمیک هنر می خواندم احتمالا رضایت نداشتم.

خب اما داشتم می گفتم!

مثلا دانشجوی علوم علامه بودم که احتمالا از کیفیت پایین کلاس ها غر میزدم.

احتمال می دهم که وقت بیشتری میداشتم و نیمه وقت در یکی از کتابفروشی های انقلاب هم کار می . مثلا گوتنبرگ. یا ترنجستان!

یکی از این جاها دیگر.

احتمالا غرق در کتاب ها بودم و بیشتر حوالی کتابخانه ی یافت می شدم.

یکی از این دانشجوهای می شدم که هر چند وقت یک بار احضار هم می شود. حراست چشم دیدنش را هم ندارد. روزی سه بار مامان زنگ میزد که کله شق نباش و دست از این کارها بردار.

حتی احتمال می دهم که روزی زندانی هم می شدم!

اما مطمئنم مثل همین حالا باز هم مسیرم را با زیرلب آهنگ خواندن طی می .

باز هم با دیدن تمام شیرینی های تر که خامه دارند ذوق می .

باز هم عاشق کاکتوس ها می بودم و باز هم قطعا لیموناد برایم نوشیدنی خاصی می بود.

مطمئنم مثل همین الان عاشق تمام مواد غذایی پنیردار می بودم و دیدن لحظه ی کش آمدن پنیرها برایم جذاب جلوه می نمود.

مثل همین حالا و هر وقتی تا ا ین لحظه ای که جا دارد میخو دم و فارغ از ظاهر می بودم.

مثل همینی که الان هستم از هر نوع آرایشی بیزار می بودم و باز هم معتقد بودم که پوشیدن کفشی که پاشنه دارد از حماقت ناشی می شود!

باز هم احتمالا همان آدم حوصله سر بر و جدی ای می بودم که حالا هم هستم.

می بینی دنیا عوض نمی شد. من هم عوض نمی شدم فقط کمی به درونم و هدف هایم نزدیکتر بودم.




منبع : http://rogga.blog.ir/1397/07/27/آن-من-دیگر