بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

تاکسیدرمی چهارشنبه ها

آخرین پست های وبلاگ تاکسیدرمی چهارشنبه ها به صورت خودکار از بلاگ تاکسیدرمی چهارشنبه ها دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



رفیقم کجایی...

درخواست حذف اطلاعات

اول بگم که مامان خیلی محدودم میکنه، از تلویزیون دیدن و صدای پیامم و نشستنم پای لپتاپ و نقاشی کشیدنمو دنبال کار رفتنمو درست دسر و کیک و حتا لباس پوشیدنمو هماهنگ تفریحای خونوادگی و بازی م و کتاب خوندنم و هر چی که دم دستش باشه بحث میکنه،قر میزنه، اعصابم رو خورد میکنه، گویا باید بشینم یه گوشه از خونه برم تو خودم، گهگداری به حرفاش و به حدس های بی پایه و اساسش و بدگوییهاش گوش کنم،نهایتش ازم میخواد کارای خونه رو م، سر آ م کلی ایراد میگیره و به بقیه هم چه راست چه دروغ محض خالی نبودن عریضه میگه...حرفی که نرگس میگفت و من الان بهش رسیدم که چرا جلو جمع نمیزنم تو پرش که انقدر حرف بهم در مورد من نبافه...

انقدر اذیتم که دوستام انقدر راحت و آزادن توی همه چی ولی من حتا از کوچکترین چیزها بابت فکرایی که مامان در مورد حرف مردم میکنه محرومم...

به مامان حق میدم بابت بعضی رفتاراش و اختلاف فاحش سنیمون ولی واقعن دیگه ذله شدم،منم نیاز دارم به اینکه یه وقتایی برای خودم کارایی که دوست دارم رو م،حریم خصوصی داشته باشم...اعتماد به نفسم رو گرفته بس که سرکوبم میکنه...مخصوصن حالایی که به دنبال کارم...نه تنها تشویقم نمیکنه بلکه هر بار میزنه تو پرم... چه قبل مصاحبه چه بعدش...چه جلوی دیگران...حتا خواستگاری که هیچ صنمی باهاش نداشته و نخواهیم داشت...

مامان تنهاست...در ظاهر میگه تو هم باید بری سر خونه زندگیت ولی معلوم نیست میخواد با تنهاییش چیکار کنه...با هیچ معا نمیکنه حتا خونوادش...حتا حوصله ی ما رو هم نداره...

دیروز از بهداشت زنگ زدن خونه که بیا کلاس گذاشتیم...منم بی خبر از همه جا گفتم باشه میام...مامان انقدر غرولند کرد که کجا میخوای بری...مگه تو رابطی...مهری هم رفت تهش چطور شد...هی غر زد پاشدم رفتم یه آقایی بود داور طلاق بود،کلی حرفای خوب و به درد بخور زد..دخترش هم اونجا بود،همسن ما... ی مع طور اومد گفت با کیا ازدواج نکنید و چرا...خیلی هم دلقک بازی درآورد خندیدیم...حتا جلو دخترش حرف از رابطه زد...تازه کلی از بچه های بزرگتر و کوچیکتر و مجرد و متاهل هم بودن...ولی اینجور جلسات به درد یکی مثه من میخوره...

همین فردا قرار بوده بریم پارک آبی...از دو سه هفته پیش... حالا تو این دو سه هفته همه چند بار است رفتن،من پارسال یکبار رفتم...راجع به است رفتنا و شنا یادگرفتنا و حوصله سر نرفتن بقیه با من حرف ممیزنه ولی از دیروز میگه کجا میخوای بری...مگه تو بچه ای...است ها باعث عفونتن... میخوای 40 تومن بدی بری کجا...

خسته شدم...

از شرکت طراحی سه بعدی زنگ زدن،من به دردشون نمیخوردم...رفتم کاری سفته میخواست و 20 تومن پول و کپی کارت ملی و ع و نمیدونم چی و چی...:(

رفتم اون شرکت نرم افزاری تبلیغاتیه...با وجود دک و پزی که داشتن حقوقش تمام وقت بدون بیمه ماهی 400...مارو چی فرض ؟؟!

برا مهتاب اینا کاپ کیک پختم،خیلی خوشگل شدن... لواشکم کادو دادم بهش...:)

بچه ها تا اتاق خوابش رفتن...حقا که فضولن...:|

تو گروه گذاشتم کیا موافقن تولد برا ننجون بگیریم...با بوت لایک تازه...کلی داستان دراومد...به من چه که کی با کی قهره...من میخواستم ننجون خوشحال بشه نه تازه کلی فکر و خیال کنه و اعصاب خوردی به بار بیاد... لعنتیا...

مامان میخواد با یه مجلس سه چهار نفری زنونه سر و تهش رو بند بیاره ولی من تو فکرم باغ و کیک و آش و بلال و...

مامان داره غر میزنه میگه آشپز بیا ببین غذات چطور شد یا نشستی سر کامپیوتر پا نمیشی...دوباره چه شرکتی پیدا کردی...

دلم میخواد برم بغل یکی گریه کنم، هیچ تو خونوادم رو دیگه محرم نمیدونم...تاکید میکنم هیچ ...

فقط فاطمه رو دارم که اونم بدتر از خودم...

خوش به حال دختر خانم ضیایی که گرفت بغلش بوسش کرد گفت نه دخترمو زوده شوهر بدم... حالا مامان ما...سایر اعضای خونواده ما.... :|




منبع : http://rajim.blog.ir/1397/05/17/رفیقم-کجایی




آری کم اوزدم در این بحران کم اوردم...

درخواست حذف اطلاعات

خانم نصاری زن سوم یه پیرمرده، فکر میکنم خوزستانی باشه...لابلای حرفاش کلمات انگلیسی رایج در فارسی مثه گیلاس،کوپ یا وایر و اینجور چیزا میگه...نمیدونم از کی اونجاس ولی احتمالن حقوق میگیره، برای نظافت و چایی درست و آب یخ و بعضی وقتا ثبت نام و اینجور کارا... از همون اول یه سری از مواد غذایی تو یخچال کپک زده بود،سرویسا پر بود، ظرفا نامرتب و نشسته بود، فر گاز کثیف و اب بود، کلی مشکل داشت،بچه ها درستش .. امروز صبح زود رسیدم یکی از بافنده ها اومد در رو برام باز کرد؛ باهاش کلی حرف زدم گفت چند تا بچه ها قهر ،بهشون گفتیم با این خانم زیاد بحث نکنین،جای مادرتونه، حالا چاییش بی کیفیته باشه،فوقش بگیرین ازش و نخورین،مزگان هم یه چیزایی از مزه ی چایی ما گفت گفتن ... بعدش مربیم اومد و رفتیم سر کلاس...قوری ما نبود، همه ی وسایل بود ولی قوری نبود، یچه ها از خونه اورده بودن که چایی درست کنن، دم نوش که درست میکنیم ابجوشم همیشه هست...قوری رو قایم کرده بودن،به حدی که ما جلوی بقیه خج زده شدیم، سر ا قبضهای اخطار قطع خورده رو برداشته اورده میگه برای من فرقی نمیکنه برا شما هم چایی درست میکنم، امکانات میخواین پول بدین تا ب یم، ما حرفی نداریم ...وقتی یه نفر از جایی ناراضی باشه، کلی ادم دیگه رو هم با خودش همراه میکنه...مربیمون کلی ناراحت بود...رفتارشون واقعن زشت بود، دلم به حال مستخدمایی که مجبورن به خاطر مدیریت کارای اینجوری ن میسوزه... خبرچین و نمیدونم چی بگم...خیلی باید تحمل داشته باشن...مزگان راست میگفت که اگه امکانات نداشتین نباید کلاس برگزار میکردین...خ همه چی رو بچه ها میگیرن میارن..حتا می ر و همزن و قالب و ظرف و مواد اولیه هم خودمون میبریم...یه یخچال قدیمی بیش از سی ساله دارن بایه فر خیلی قدیمی...شعله هاش تو گرمخونه شه...انقدر فضای اشپزخونه کثیف و گرمه و بوی لجن میاد...همیشه هم کلی آدم میان توشو میرن...انتظار ساید بایساید و تمیزی و امکانات زیاد نداریم ولی واقعن نمیشه اینجا با این شرایط امتحان داد و گواهی فنی حرفه ای دوره رو با نمره خوب گرفت...من که زده شدم از ثبت نام عکاسی اینجا...خوبه مکانش وقفیه...پول گاز و برق و اب هم قد شهریه یکی دونفر بیشتر نیست...باید مدیریت بیاد و از بچه ها بابت رفتار زشتشون عذر بخواد...خیلی خج کشیدیم جلوی بچه ها...خوبه سری چندمه که دارن این دوره رو برگزار میکنن...

حالا منم از اون ادمام که هر کی بخواد جک و خاطره بگه یا از چیزی شاکیه فقط نگاه به من میکنه....واقعن ظهر مستاصل بودم از اینکه جانب کی رو بگیرم...صدامون رفته بود بالا...توی موقعیت های دعوا حتا با لحن خوب من مشکل دارم...میترسم و قلبم تند میزنه...میلرزم و صدام میبره...باید قوی باشم...باید بتونم از حق دفاع کنم...

باید بگم که مرنگ درست امروز...همون شیرینی پفکی یا کلوزه!

دسر اناناس از دست فاطمه ول شد ریخت کف اشپزخونه...بستنی سنتی هم زدیم،خیلی خوب شد...شیک شاه توت ولی انتظاری که ازش داشتمو برآورده نکرد...

باز اقای رستمی جلسه گذاشت و نتونستم برم...حیف...

عمو مظاهر گفت بازار کار خیلی ابه هر جا رو تونستی بری برو...تا یه کار خوب پیدا کنی...

یه کافه پیدا و یه شرکت فانوس دانش...

با یه دفتر بازرگانی...

ب قیمه درست چقدر م ...

تولد عادل رو هم گرفتیم رفت...

+خزر رو هم نداریم دیگه...





منبع : http://rajim.blog.ir/1397/05/24/آری-کم-اوزدم-در-این-بحران-کم-اوردم




به وقت عید قربان گفتنی

درخواست حذف اطلاعات

دو شنبه هنوز نیومده این یکی دلش برام تنگ شده بود، اون یکی میخواست برم براش برنامه نصب کنم،اون یکی پیتزا هوس کرده بود،اون یکی میخواست بره بازار بچه هاش برا من بودن، مامان هم که لواشکشو نیم پز کرده بود میگفت به داد اینا برس...تازه خورد و پختن لوبیاها و سامون دادن ترشی کلم ها هم بود و مصاحبه استخدامی هم داشتم...!

یعنی انقدر فله شدم هر کی هر کار داره فقط من!

به مامان هم گفتم، گفت تقصیر خودته! :|

تعطیل بود، انقدر ادم اومدن و رفتن که اصن نفهمیدم کی چهارشنبه تموم شد،پنج شنبه و هم به همین منوال...!

واقعن بچه هاشون بی تربیت هستند! از هر لحاظ! اصلن حریم نمیپان! اصلن تمیز نیستن! حرف حرف خودشونه! لعنتیا...

نزدیک بود تپلی رو خفه کنن!

کاش مدرسه هاشون باز میشد میرفتن مدرسه فقط آ هفته ها اینجا تلپ بودند،پوستم کنده شد بس که پختم و شستم و جمع و جور ،تازه غر هم شنیدم!

تازه بعدش حرفای مامان هم بود، امروزم فقط اشون رو از اقسانقاط خونه جمع آتیش زدم، جارو ،دستمال کشیدم،شیشه پاک ، دستام تاول زد...

هنوزم کلی کار هست...

این هفته خیلی فشرده قراره کلاس برگزار بشه و تموم بشه! یعنی اصن کلش یک ماهم نشد!

وای فاطمه عقد کرد! با پسر ش! خیلی براش خوشحالم! :))))))))

منم هنوز اندر خم یک کوچه ام...! :(

ذهنم مرتب نیست...کلی حرف دارم!

میخوام قالب اینجا رو عوض کنم!

میخوایم بریم باغ! ناهارم رو ساعت 3:30 خوردم! مامان گیر داده پاشو برنج بپز،حالا میان خونه رو میریزن میپاشن!

میخوام سرمه کنم!

از این هفته به طور جدی باید دنبال کار باشم...!اول همین شرکت بازرگانیه بعدم میرم سراغ هادی....





منبع : http://rajim.blog.ir/1397/05/31/به-وقت-عید-قربان-گفتنی




قهوه چشمان توست جانم!

درخواست حذف اطلاعات

این هفته خیلی زود گذشت،پر بچه!

رفتم دو جا سر زدم، یه کافه و یه دفتر بازرگانی!

کافه با حقوق 800 تا یک و نیم با بیمه!جای شلوغ و خوب، خودمم و خودم، فروشش براش مهم نیست، منوشو بیشترشو بلدم، دیگه چی میخوام من!

فکر کن یهو چهار تا مرد گردن کلفت بیان و من تنها باشم و دخلمو بزنن یا هرچی...و خب این شغل در شانم نیست که نباشه، مهم اینه که ادم از کارش لذت ببره، فکر کن بخوای هر روز عصر بری زنگ بزنی به طلبکارا و چکاشونو پیگیری کنی،حالا بیان بهت اداره کاری هم ول بدن چه فایده! پیشنهاد یک ماه رو میدم اگه همه چی اوکی بود قرارداد و ی اله میکنم... خیلی هیجان دارم،به لباسامم فکر ،به ساعت سفید و دستبند تاس! حتا به تول که میشه اونجا گرفت :) ولی خب خیلی تو دلم خالیه!کاش یکی دیگه هم میومد یا همین اولشو بود فقط!

هنوز طراحی عزیزم تموم نشده، باید برم یه چیزایی از کافه داری رو یاد بگیرم ...





منبع : http://rajim.blog.ir/1397/06/07/قهوه-چشمان-توست-جانم




14 شهریوری

درخواست حذف اطلاعات
واسش فرستادم 13/6/1397 !همین! اگه همین و بفهمه و 31 که اومد راجع به این تاریخ حرف بزنه نصف راه رو رفتیم...
دقیقین رو به روی همون کافه یه دفتر پیدا که نیاز به یه نیروی دفتری با حقوق اداره کاری داشت،دهه 60 و سید و چفیه بندازو بسیار چیز...! هنوز نرفته و فرم پر نکرده داره کارمو پیگیری میکنه ببینه رفتم یا نه! بهش میگم چقدر پیگیر میگه میخوام ببینم چهره کاملت چه شکلیه! :(
مامان که با کافه مشکلی نداره، منیره امروز سه بار بهم زنگ زده بود، منیر زبونشو نداره،استایل کافه داری رو هم نداره، شاید اصلن یه کار دیگه ای داشته باشه،زنگ زدم برنداشت... نمیدونم از وقتی خانم زارع زد تو پرم که تو با لیسانس میخوای کافه چی بشی اصن حالی به حالیم! نباید معطلش بذارم...بهتر از اینجا هیچ کجا نیست! دفترمو هنوز مژگان نیاورده!
باید از فردا دیگه رنگ بیارم رو تابلو...وقت ندارم! :))))
طاها مشتی شد!جیگرشو برم! :))) شام امشب با منه، قراره بریم شهر شادی! محمد مهدی داشت سرمام میداد! تمام امروزو شستم و س دم! پیتزا بم م بود! معجون زدم برا ائلین بار با کنجد و بادام و نارگیل و عسل ،فکر میکنم یه چیزیش کم بود!






منبع : http://rajim.blog.ir/1397/06/14/14-شهریوری




این ده روز آ !

درخواست حذف اطلاعات

داریم میریم بریم چادگان!

به صرف کباب و کوفته و آش ه و بلال و نون گردک و اوف کلی چیز میز دیگه!

کفش برداشتم فقط برم بدوئم!

دیروز رفتیم پارک ...مامان خیلی ساز مخالف زد،از پولام برداشتم!

تو بازی هایی که فشار ابش زیاد بود راهم ندادن! چون مجردم!خیلی غم انگیزه!

کافه رو یه خانم موجهی اداره میکرد با راضیه رفتیم اونجا و کلی خوش گذشت!

بلا با کلی خواستگار حرف زده بود ولی تو دلش عاشق یکی دیگه بود! :)

زن روضه گرفته مثل هر سال...

وای از قاصدکها...

از شنبه قراره برم سراغ یه کار اداره کاری با عدد و رقم و طرف حساب و ...

تو دلم ولولست!

تابلوم هنوز لباس و شلوارش مونده!پایین پس زمینشم هست...

باید ساعتشو بندازم یکم دیر تر و کافه خودمون!

دارم ا س کار میکنم!

بدنم کوفتس! تاسوعا عاشورا رو هم باید در نظر بگیرم!







منبع : http://rajim.blog.ir/1397/06/21/این-ده-روز-آخر




به وقت عاشورا گفتنی!

درخواست حذف اطلاعات

تابلو رو تموم و پشتش نوشتم رجیم!تاریخ زدم و دادم برای قاب!

قیمت قاب دو برابر شده بود! دو برابر! تازه یه قاب نازک و بیخودی!

استرس دارم،استرس قبل دیدنش!

انقدر این چند روز شلوغ پلوغ بود و بچه و کار ریخته بودن سرم که نفهمیدم چوری گذشت!

باز خام مامان نشدم که نمیذاشت برم بدم قاب سازی!میگفت اون هفته برو...!

سید رو بگو که بعد سه روز دراومده میگه من سه نفر رو استخدام شما باش برا یک مهر!میگم پس یه هفته کارآموزی و اینکه گفتی برا اول مهر ما دیگه نیرومونو گرفتیم چی! امروز میخوام برم سراغش!

به کافه چی گفتم میشه تولد بگیرم!کیک رو سفارش بدم یا میدی! قبول کرد ولی خب هنوز نمیدونم میدونه 31شده و قرارمون عوض شده یا نه!علی هنوز تو راهه و نمیدونم میتونه مغازه رو ببنده یا نه!

خوشحالم که اینجا رو دارم که بنویسم!

که بعدن بخونم و درس بگیرم! و حواسم بیشتر از این به ادما و افکارم راجع بهشون قبل و بعد ماجراها باشه!

برا عاشورا دور تا دورم همه فامیلاش نشسته بودن،خودشم تو تاسوعا دیدم :) !اول دسته بود!

تو دلم اشوبه امروز تکلیف ایندم مشخص میشه!

باید برم اه عید امسالم رو ببینم و بخونم و ببینم ب زندگیم از فردا چند چندم!




منبع : http://rajim.blog.ir/1397/06/28/به-وقت-عاشورا-گفتنی




از سر مهر بیا!

درخواست حذف اطلاعات
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی تو...! :) از نا امیدی مطلق 31 شهریور رسیدم به امید 4 مهر!

فول البوم ماکان بند رو !خیلی وقته اهنگ گوش ندادم،حجمم همینطوری الکی حروم میشه! امتحان کافه نزدیکه! هنوز نتونستم دستمو بند کنم! خیلی از فردا و فردا ها میترسم! فاطمه رو تو خیابون پشت ماشین دیدم! همه همینطوریم! خدا بزرگتر از اونیه که فکرر میکنیم! به امید خودت!




منبع : http://rajim.blog.ir/1397/07/04/از-سر-مهر-بیا




دوباره از اول...

درخواست حذف اطلاعات

دیروز بالا ه در کمد لباسی رو باز ،مقنعه ی نخی تازه اتو شده که هنوز مارک ترمه بهش اویز بود رو گذاشتم روی چوب لباسی،مانتو مشکی دلی ادکلن زده رو هم همینطور...!

بعد شروع تمیز و خالی کشوها!بعد تمام لباسامو جمع و جور و تا و چیدم این طرف...سه ساله یه دونه لباس زمستونی نپوشیدم،اون کمد رو برای مامان خالی !

کارگاه رو جمع و جور ولی هنوز یه سری طرح هست که باید بکشم!

هنوز مانتو مشکی بلنده بیرونه و من هنوز بعد 10 روزمنتظر تماس رئیس شرکتیم که منو با اسم کوچیک صدا میزد که بگه از تهران برگشته و بیا که شنبه کارت رو شروع کنی ...

حتا حوصله ی این رو ندارم که برم پیشش گله کنم که تو باعث شدی من کارم رو از دست بدم!

یا حتا بگم وای تابع کانت!یادم اومد،یا بپرسم اسم سگش چیه یا ....

شروع به فایلهای اموزشی ام تی سی ان ا و نصب نرم افزار دریم ویور برای هدف جدید!


+بهم گفت هر انقل نیاز به تغییر داره! امیدوارم انقل در پیش باشه من!

+فقط میخوام پرید شم، استراحت کنم، یه تمدد اعصاب، بعدم دیگه تکلیف زندگیمو روشن کنم!

یک هفته دیگه فکر به اینکه بچه میارم یا نه حق طلاق میخوام یا نه!








منبع : http://rajim.blog.ir/1397/07/11/دوباره-از-اول




پاییز آمدست...

درخواست حذف اطلاعات

من چهارشنبه ها رو تا یدرمی که برسم به 4 مهر به 23+4 تا شمع روی کیک به چهارشنبه به دو به دوییت ولی درست ننوشتمش...

خیلی حرف داشتم ولی سر سری ازشون گذشتم،خیلی حرف داشت ولی نزد و گذشتیم...

این روزها دارن میگذرن، از بازداشت محبوبه و گناوه رفتن و موندن250 تومن ته کارتم تا آزمون عملی فنی حرفه ای و کاپوچینویی که اب شد! از گلای سعید همسایه تا کربلا رفتن و نرسیده برگشتن مادر حمید...از عمر کوتاه آدما و چهارتا مرده ی جدید!

داریم میرسیم به 29 مهر و من و تعیین تکلیف و یه دل و هزار تا فکر و یه اینده ی مبهم و فایلهای شبکه و کافه و شرکت و دستیار دندانپزشک و نسخه خوانی راضیه و ورد زبون بچه های راهنمایی و دراومدن گلای نرگس و خواب زمستونی غنچه خانومو کلی ماجرای دیگه...!

خدایا کمکم کن!

تو میدونی بعدش چیه و چی میشه!این هفته میرم یه زاده ترجیحن تنها! شاید برم زاده ی شهر دانشجویی و فایلای جشن فارغ حصیلی و پول فروش کتابهام رو هم بگیرم! شایدم نه زاده ی شهر فاطمه و کلی حرف و حرف...شایدم زاده ی روستای مهری یا شایدم زاده ی همین پایین! ولی حتمن میرم...!

میخوام کارگاه رو جمع کنم! ان شاالله از یه روزی به بعد با یادگرفتن تکنیکای بیشتر و مخلوط سبکها و ایده های ذهنیم دوباره شروع میکنم! :)))))






منبع : http://rajim.blog.ir/1397/07/25/پاییز-آمدست




زودت ندهیم دامن از دست!

درخواست حذف اطلاعات

چهارشنبه هفته پیش به خاطر دوره مهارت افسون از خونه خواهری شروع شد و بعدشم به یه بازار ناکام و خستگی و در رفتگی دست حسین و باغ تموم شد، البته قرار بود برم خیابان قائمیه برای مصاحبه ی پلیس فتا ،هر کدوم از بچه هام یه جا بودن نمیدونم نتیجش چی شد، خیلی خیلی حیف شد...

دوره کافی شاپم شروع شده،خیلی عالی پیش میره، تو فکر اینم مغازه رو کافه کنم، کافه قرمز، با های چهارخونه و یه لنگر و فذمون کشتی بزرگ، سرمایه میخوام، البته یه کافه ای هم درخواست نیرو داده،بهش شرایطمو گفتم، یه کانال خفن کاری و یه شرکت نرم افزاری هم تو پاساژ راضیه پیدا ...

رفتم یه دوست مجازی رو دیدم، حس خوبی داشت، گرون شد ولی خوش گذشت...ولی اروم و قرار نداشتم!

تولد مهناز به خوبی برگزار شد،نمیدونم ارزش سکه 350 سوتی من با این وضع گرونی چقدری شد ولی خب خوش گذشت، تولد ابالفضل هم به خوبی و بهتر از پارسال برگذار شد، قراره کپسولای مافینم رو ببرم برای کلاس، باید برای تولد مهتاب یه نقشه دیگه بکشم، یعنی قید گوشواره و ماشین رو بزنم ولی خب چی ب م؟ راستی پریشب هم عروسی بود... چقدر جام خالی...

+فاطمه خواستگار داره،یه حالی مثه حمیدرضا برای من،آقا معلم برای اون!




منبع : http://rajim.blog.ir/1397/05/10/زودت-ندهیم-دامن-از-دست




آ ین چهارشنبه ی تیرآلود

درخواست حذف اطلاعات

با وجودی که مامان خیلی مخالفت کرد ولی بالا ه دیروز رفتیم خونه رویا، وای هلناشو بگو چقدر سبزه و پشمالو بود، خندید برام، چال داشت، انگشتاش، پاهاش، دامن نارنجیش، بوش...قربون صدقه رفتنای مادرشوهرش، موهای فرفری کوتاهش، لبای صورتیش، برق چشماش، قنداق ش ...از8 تا 1! خیلیم سرراست! چقدر حالم خوب شد، چقدر سبک شدم، چقدر اعتماد به نفس پیدا ، 48500 تومن هزینه ولی واقعن ارزششو داشت!

عصرشم همه هی گفتن بیا بریم قشم ولی آخه تو این گرما...هر چند خیلی چیزا میخوام ولی خب پولهام رو نگه داشتم برای امور مهمتر!تجهیز خونه بعد تجهیز خودم!

ع بچگیاش رو دادم چاپ ، فقط دو ماه وقت دارم تا تمومش کنم! خوشحالم! :)

کادوی مناسبی برای شروع دوباره یا برای خداحافظی قاطع!

اگه اتوبوس یکم تاخیر داشت میدوییدم میرفتم یه دونه فایتر برا عرفان می یدم، میبردم خونشون خوشحالش کنم بعدم ببینم چشون بوده که نمیان دورهمی! ب تولد نرگس بود، یه تبریک حضوری گفتم فقط...جو سنگین بود،مثل همیشه، حرفهای تکراری مثل همیشه!

حمید دیروز از پایان نامش دفاع کرد... برام ارشد دیگه معنا و مفهومی نداه...لااقل تو رشته ی خودم!

تولد مهناز و داوود رو چیکار کنیم! چی ب م من!

لواشک پختم، آلوچه و رب انار و زردآلو با یه چنگ زرشک! ^_^

باید شبکه بخونم، بچه ها بیکار بودن، ریحان زومبا میرفت و کلاسای هنری...یعنی واقعن حیف اون برنامه نویسی های تحت وب!

فاطمه هم تو مهد ک بهش کار میدادن و البته یه خواستگار معلم هم داشت! داغونیم ها...

+من دلم بچه میخواد!

و البته خانواده ی همسری که دوستم داشته باشن!

+اگه همه چی گل و بلبل بود بهش تابلو رو میدم و میگم یه دونه ازینا میخوام... ^_^

البته غلط ...! :)




منبع : http://rajim.blog.ir/1397/04/27/آخرین-چهارشنبه-ی-تیرآلود




منبع درد خودش موجب آرامش ماست!

درخواست حذف اطلاعات

+ فیدیبو نصب :)

کلی کتاب که بخونم!دور دنیا در هشتاد روز ژول ورن رو خوندم، بعدش یادم اومد که سینماییش رو دیده بودم قبلن!

64 گیگ اینترنتم رو باید تا ا بهمن تموم کنم، اصلن دلم نمیخواد گیر سرعت لاکپشتی بیفتم!

باید کلی کنم! :)

نه میدونم چی و نه میدونم از کجا!دلم میخواد هدفمند حجمم رو تموم کنم!

+ طاها من گندمشو زده، منم اکیدن دلم میخواد چچل کنم...نمیکنم ولی! رفتم پیش پیش کش مو هم یدم!پاپیون صورتی خالدار!

+ رفتم اموزشگاه، رو پیدا از بین کلی آدم! رفتم تو دفترش نشستم تا مدارکمو بیاره! رفت بیرون،برگشت به احترامش نیم خیز شدم، دستشو گذاشت رو شونم!یه حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد!

همیشه اذیتم که به خاطر دینم نمیتونم با ادمایی که باهاشون صمیمیم و راحت میگم دلم براتون تنگ شده و مشتاق دیدارتون بودم و فلان یه دست ساده بدم!

اون روز که رفته بودم مخابرات و با رئیسش حرف میزدم ا سر پاشدیم دست دادیم خیلی چسبید، یه خانم پخته و کاربلد بود که تو شاید 15 دقیقه با هم خیلی خوب مچ شدیم!حتا با اینکه شاید ماهی 400 عایدم بشه ولی مشتاقم برم سراغ اون خانم!ارتباط بدنی خیلی مهمه!

ولی حالا هر جا میریم مصاحبه فوقش یه کاغذ و یکم تعارف رد و بدل کنیم!حتا نمیشه تو چشماشون نگاه کرد و حرف زد!

دخترش چقدر بزرگ شده بود ماشالا، یادمه آ ین بار که دیدمش،خانمش داشت منو خواستگاری میکرد بچش ونگ میزد وسط آموزشگاه! از این بچه دل دردیا بود!فکر کنم حتا چطوری بغل شو یادشون دادم!

حالا با پیرهن صورتی گلدارش دویید اومد پیش باباش گفت بابا بیا گنجشکا دارن پنیرارو میخورن! م دستاشو باز کرد گفت بگو برید کنار،برید کنار فلان و بیسار....یهو و خیلی عجیب غیب میشد ،این آموزشگاه جدیدشون خیلی بامزس،یه خونه ی طاق چشمه ای پر اتاقای تو در تو با درای کوچیک چوبی، پر وسایل قدیمی! از میزان و ایینه شمعدون و بولونی بگیر تا شمعدونی های دور حوض مربعی وسط حیاط!

حس میکنم فهمیدم کی برام دندون تیز کرده بود! :) گفت بارداره و پدرش فوت شده!

خیلی تو نقاشی عقب افتادم از آ ای 94 که کار ، یکم وسطای 95 یکم ا ای 96 دیگه کار ن !باید کار کنم!هزینه کلاساش گرون بود، میخوام اگه نشد خودآموز سیاه قلم یاد بگیرم یا اینکه برم یه اموزشگاه دیگه! اگه خوب نبودن دوباره برگردم اینجا!هی تاکید داشت میگفت همینجا بمون کار کن، فکر کنم میخواد بیگاری بکشه حقوق نده! و گرنه الهام و فاطمه میموندن خب یا حتا معصومه!

+ بعد دو سه هفته منتظر رو مه موندن فقط اشپز و کمک آشپز و خدمات و تشریفات تالار و فروشنده فست فود و صندوقدار و اینجور چیزا میخوان!

بدم نمیاد برم اون پشت تالار،به عنوان خدمه وایستم یاد بگیرم در اینده به دردم بخوره ولی خب تالارها ساعت کارشون برای یه دختر جوون مناسب نیست!اصلن مناسب نیست!

یا حتا کمک آشپز که بتونم تو دستپخت شرکت کنم ولی خب اخه تا یک شب؟!

یه بازاریاب همراه اوله که باید برم ببینم چیه و چجوریه هر چند از بازاری و پیله شدن وقت و بی وقت به مردم بدم میاد!

یه دونم طراح سایت و و حسابدار با همه باید ببینم ساعات کاری و حقوقش چقدره!

حالا که تلگرام دارم دوباره میتونم برم تو تک تک اون گروهها و کانالا عضو بشم و بگردم دنبال کار!

فکر میکنم زودتر به نتیجه برسیم!

+قراره بریم خونه رویا!فاطمه هم مثه من یکم محدوده ولی ازادتر!

خوشحالم!

+عجیب خونریزیام شدید و دردناکه امثال!چهار بار مردم و زنده شدم!

+هارد یک ترابایت قیمت حدود 370 الی 400!

سیستم رو قیمت حدود 200 تا 250! و کمتر حتا! :(





منبع : http://rajim.blog.ir/1397/04/13/برنخیزم-گر-بیندازی-مرا




دامن به دستم است و دستم به دامن است!

درخواست حذف اطلاعات

چقدر بدم میاد از این چهارشنبه و چهارشنبه های قبلی و بعدی!

دو ماه و نیم فرصت داره تا خودش رو بسازه،هر چی میگذره بیشتر از هم دور میشیم!4 روز قبل از تولدش...حتمن تابلو رومیکشم و تا اون روز قابش میکنم که ببرم براش!تا چند روز پیش ذوق داشتم برای این هدیه ولی امروز یه ح مشمئز کننده ای دارم از این اتفاق!

نمیدونم چی انقدر روحش رو خسته کرده،حرف نمیزنه که، حس میکنه طلبکارم ازش! :| اعتراف تلخی بود زیبایی من دلیل هم صحبتیش بوده ...:/

این فرصت آ ه، من دیگه کشش ندارم!

امروز یه دو ساعتی طاها رو نگه داشتم،با وجود اینکه هر بار از حسین و طاها اجازه میگیرم که بوسشون کنم یا گازشون بگیرم،خیلی وقتها بهم اجازه نمیدن و اون موقع هاست که خیلی خیلی دلم میخواد این همه مهر رو فدای تکه ای از وجود خودم می ، بعد طاها و حسین هم مثل بقیه بزرگ میشن و آدم دلش نمیخواد حتا زیاد باهاشون دم خور باشه چه برسه به بوس و بغل و قلب و فلان! طاها بهم میگه عمانه! یا میگه عممی! خیلی باهوشه و در عین حال لجباز! فیزیکش و غرور و استقلالش هم خیلی بامزه ترش کرده! مثل که با موهای فر و لپهای سفید تپلش حس دلبری میکنه! ولی خیلی وقتها به این فکر میکنم که چطور میتونم موجودی رو که تا حالا ندیدمش و نمیدونم به کی ببره و چه اخلاقایی پیدا خواهد کرد دوست داشته باشم! چطور میتونم از وجودم بهش حیات ببخشم و بعد از دنیا اومدنش تمام عمرم رو برای بزرگ ش بذارم... این بچه ها فوقش یک یا دو روز و حتا کمتر پیش من خواهند بود ولی بچه ی من،همسر من، برای همیشه هستند! من متعهدم به داشتنشون و زندگی باهاشون! و چقدر عجیب و سخت و غیر قابل پیش بینیه و غم انگیزه! :|
فاطمه حافظه گوشیم رو پاک کرده تمام چیزای ریزه میزه ای که منو یاد یه سری حرف و اتفاق میناخت رو ندارم دیگه! دارم سیسکو کار میکنم برم تو کار شبکه...هی اسم این شرکته رو همه جا میبینم امروز میرم ببینم نیرو میخوان یا نه... برای قنادی و پشتیبان قلمچی هم شاید رفتم...:|
دوشنبه رفتیم پای سد خوش گذشت ولی خیلی تو فکر بودم...پدر مجید فوت کرده بود، ها تمایلی برای حرف زدن نشون ندادن هر چند از دور دیدمشون!سه تا پشه هم نیشم زدن که جاش بعد سه روز منده و خارش داره هنوز... حالم تو زاده خوب بود هی خواستم زنگ بزنم بگم برات دعا ولی یه عذرخواهی تودهنت باشه بد نیست ولی جلوی خودم رو گرفتم... طعنه ی خلق و جفای فلک و جور رقیب، همه هیچند اگر یار موافق باشد...نمیفهمه که...
همچنان منتظرم ریحان خبر بده بریم خونه رویا! نبودنت کشنده ترین تیر تابستان است... راستی تولد حمید و نرگس و مهنازو بگو...





منبع : http://rajim.blog.ir/1397/04/20/دامن-به-دستم-است-و-دستم-به-دامن-است




جام جهانی چشمهات

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چرا ولی همیشه دوست داشتم ویزیتور یا بشم، یه کار خدماتی بامزه، درست مثل یه پستچی!

فکرشو صبح به صبح سوار ایسوزوی سفید براقت بشی و بری دم یها وایستی، اجناسشون رو تحویل بدی و جلوی تک تک اقلامشون تیک بزنی! :)

ولی این روزها عجیب آرزومه که خودم ی داشته باشم، مثلن چای گلستان بفروشم یا سن ایچ کول یا ... یا هر چیز دیگه ای!

راستش تا اون شب که عادل داشت قرعه کشی میکرد تو باغ نبودم که همه جای دنیا یوم مختلط دارن و گرنه چهارتا پیامک که جی نداشت! از اون شب این فکر مثه خوره افتاد به جونم، و بردن دو تا بلیط اونم برای جام جهانی روسیه!

اصلن راستشو بخوای پاک یادم رفته بود که عشق فوتبالیو آ هفته ها پا به توپی! یعنی از یه روزی به بعد سعی فکر کنم که این فوتبال دیدنا و دنبال خبرا و حواشیا علاقه ی خودمه نه دوست داشتن دوست داشتنیهای تو!

خلاصه فکر کن میرفتیم روسیه،مثلن یوم کازن ارنا، با کلی تماشاچی، فوتبالیستای معروف، مربیاشون، داورا، لیدرا، دو تا صندلی چفت هم، احتمالن پاپ کرن و پپسی و دستم که تو دستته و برق چشمای سیاهت و سوت شروع بازی!

[.....به قول بهنام : " الهی که چشمام نبینه غماتو، الهی نبینم که بی تکیه گاهی، فقط شادیاتو ببینم الهی، میخوام بشنوم دلخوشی هاتو دیدی، به هر آرزویی که داری رسیدی..."....]

چقدر میتونی خوشحال باشی از این اتفاق! از تماشای زنده ی دو تا عشق با هم!

دلم میخواد قبل از اینکه بازیها تموم شن و بخوایم برگردیم، عوض تک تک اون بازیها، عوض تک تک اون آدما،عوض سانت به سانت جابه جا شدن اون توپ، عوض گروکشی تیمها و نتایجشون، عوض شادی بعد هر گل، عوض ناراحتی برای هر پت ی؛ اصلن بذار اینطوری بهت بگم عوض هر چیزی، عوض هر ی زل میزدم توی چشمای مستت که از فرط شادی میدرخشن! میلیون ها ادم نگاهشون به اون مستطیل سبز و اون توپ بی قراره و من نگاهم به تو! سر یه لحظات حساس، وقتی که نگرانی از نتیجه، یا آشفته ای از بازی فوتبالیستها، یا ناراحتی از داوریها، یا ...یا.... ممکنه برگردی نگام کنی و دنبال تایید من باشی اون وقت به چشم خودت میبینی که چشمات و برق نگات برای من، خیلی بیشتر از اون جام جهانی مس ه می ارزن، حتا تصور اینکه ساعت 11 شب روز سی ام بعد زدن اولین گلمون به اسپانیا ممکنه چقدر محکم بغلم کنی و دیگه چه ها کنی سر ذوقم میاره! :))

میدونی اگه پولش رو داشتم قبل از اینکه فکر کنم انبارای خیالی یمو پر از چای و آبمیوه کنم تا شاید جایزه شو ببرم؛ دو تا بلیط می یدم میومدم پیشت، الکی میگفتم دلم از اینجا گرفته، برا آ ای هفته بیا تا بریم پابوس آقا، لبخند میزدم و بلیطارو میذاشتم پیشت و رومو تنگ میگرفتم و میرفتم! نمیدونم بعد دیدن بلیطا و تاریخو مقصدشون چه حالی میشدی ولی مطمئنم قبل رفتن یه روزی میومدی دنبالم تا بریم توی شهر یه دوری بزنیم،گوشه ی دنج کافه ای، به وقت صرف تلخ ترین قهوه ها یادم می آوردی که ممنوع ال وجی! یادم می آوردی همون شب به کنایه تو کانالم نوشتم که دیگه عادل فردوسی پور هم رفت خو د؛ تو چرا هنوز آنلاین بودی! یادم می آوردی که تیم شما تفننی و خانوادگی بود و هیچ وقت فوتبال رو حرفه ای دنبال نمیکردی! یادم می آوردی تو کشورمون این فقط مردان که میرن یوم و ایران و غیر ایران نداره! یادم می آوردی که ما نامحرمیم و نشده تا حالا کنار هم بشینیم چه برسه که بخوایم زل بزنیم به چشمای هم و پناه بر خدا کارهای دیگه!

این که فقط یه چالش بی دعوت بود، خواستم بدونی که ما خ داریم و حالی با خیال خویشتن!

ولی بهت قول میدم یه روزی چشمات مال من میشن!

من بیشتر از هر دیگه ای برای به دست آوردنشون سهمیه دارم!





منبع : http://rajim.blog.ir/1397/03/23/جام-جهانی-چشمهات




جام جهانی چشمهات

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چرا ولی همیشه دوست داشتم ویزیتور یا بشم، یه کار خدماتی بامزه، درست مثل یه پستچی!

فکرشو صبح به صبح سوار ایسوزوی سفید براقت بشی و بری دم یها وایستی، اجناسشون رو تحویل بدی و جلوی تک تک اقلامشون تیک بزنی! :)

ولی این روزها عجیب آرزومه که خودم ی داشته باشم، مثلن چای گلستان بفروشم یا سن ایچ کول یا ... یا هر چیز دیگه ای!

راستش تا اون شب که عادل داشت قرعه کشی میکرد تو باغ نبودم که همه جای دنیا یوم مختلط دارن و گرنه چهارتا پیامک که جی نداشت! از اون شب این فکر مثه خوره افتاد به جونم، و بردن دو تا بلیط اونم برای جام جهانی روسیه!

اصلن راستشو بخوای پاک یادم رفته بود که عشق فوتبالیو آ هفته ها پا به توپی! یعنی از یه روزی به بعد سعی فکر کنم که این فوتبال دیدنا و دنبال خبرا و حواشیا علاقه ی خودمه نه دوست داشتن دوست داشتنیهای تو!

خلاصه فکر کن میرفتیم روسیه،مثلن یوم کازن ارنا، با کلی تماشاچی، فوتبالیستای معروف، مربیاشون، داورا، لیدرا، دو تا صندلی چفت هم، احتمالن پاپ کرن و پپسی و دستم که تو دستته و برق چشمای سیاهت و سوت شروع بازی!

[.....به قول بهنام : " الهی که چشمام نبینه غماتو، الهی نبینم که بی تکیه گاهی، فقط شادیاتو ببینم الهی، میخوام بشنوم دلخوشی هاتو دیدی، به هر آرزویی که داری رسیدی..."....]

چقدر میتونی خوشحال باشی از این اتفاق! از تماشای زنده ی دو تا عشق با هم!

دلم میخواد قبل از اینکه بازیها تموم شن و بخوایم برگردیم، عوض تک تک اون بازیها، عوض تک تک اون آدما،عوض سانت به سانت جابه جا شدن اون توپ، عوض گروکشی تیمها و نتایجشون، عوض شادی بعد هر گل، عوض ناراحتی برای هر پت ی؛ اصلن بذار اینطوری بهت بگم عوض هر چیزی، عوض هر ی زل میزدم توی چشمای مستت که از فرط شادی میدرخشن! میلیون ها ادم نگاهشون به اون مستطیل سبز و اون توپ بی قراره و من نگاهم به تو! سر یه لحظات حساس، وقتی که نگرانی از نتیجه، یا آشفته ای از بازی فوتبالیستها، یا ناراحتی از داوریها، یا ...یا.... ممکنه برگردی نگام کنی و دنبال تایید من باشی اون وقت به چشم خودت میبینی که چشمات و برق نگات برای من، خیلی بیشتر از اون جام جهانی مس ه می ارزن، حتا تصور اینکه ساعت 11 شب روز سی ام بعد زدن اولین گلمون به اسپانیا ممکنه چقدر محکم بغلم کنی و دیگه چه ها کنی سر ذوقم میاره! :))

میدونی اگه پولش رو داشتم قبل از اینکه فکر کنم انبارای خیالی یمو پر از چای و آبمیوه کنم تا شاید جایزه شو ببرم؛ دو تا بلیط می یدم میومدم پیشت، الکی میگفتم دلم از اینجا گرفته، برا آ ای هفته بیا تا بریم پابوس آقا، لبخند میزدم و بلیطارو میذاشتم پیشت و رومو تنگ میگرفتم و میرفتم! نمیدونم بعد دیدن بلیطا و تاریخو مقصدشون چه حالی میشدی ولی مطمئنم قبل رفتن یه روزی میومدی دنبالم تا بریم توی شهر یه دوری بزنیم،گوشه ی دنج کافه ای، به وقت صرف تلخ ترین قهوه ها یادم می آوردی که ممنوع ال وجی! یادم می آوردی همون شب به کنایه تو کانالم نوشتم که دیگه عادل فردوسی پور هم رفت خو د؛ تو چرا هنوز آنلاین بودی! یادم می آوردی که تیم شما تفننی و خانوادگی بود و هیچ وقت فوتبال رو حرفه ای دنبال نمیکردی! یادم می آوردی تو کشورمون این فقط مردان که میرن یوم و ایران و غیر ایران نداره! یادم می آوردی که ما نامحرمیم و نشده تا حالا کنار هم بشینیم چه برسه که بخوایم زل بزنیم به چشمای هم و پناه بر خدا کارهای دیگه!

این که فقط یه چالش بی دعوت بود، خواستم بدونی که ما خ داریم و حالی با خیال خویشتن!

ولی بهت قول میدم یه روزی چشمات مال من میشن!

من بیشتر از هر دیگه ای برای به دست آوردنشون سهمیه دارم!





منبع : http://rajim.blog.ir/1397/03/23/جام-جهانی-چشمهات




جام جهانی چشمهات

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چرا ولی همیشه دوست داشتم ویزیتور یا بشم، یه کار خدماتی بامزه، درست مثل یه پستچی!

فکرشو صبح به صبح سوار ایسوزوی سفید براقت بشی و بری دم یها وایستی، اجناسشون رو تحویل بدی و جلوی تک تک اقلامشون تیک بزنی! :)

ولی این روزها عجیب آرزومه که خودم ی داشته باشم، مثلن چای گلستان بفروشم یا سن ایچ کول یا ... یا هر چیز دیگه ای!

راستش تا اون شب که عادل داشت قرعه کشی میکرد تو باغ نبودم که همه جای دنیا یوم مختلط دارن و گرنه چهارتا پیامک که جی نداشت! از اون شب این فکر مثه خوره افتاد به جونم، و بردن دو تا بلیط اونم برای جام جهانی روسیه!

اصلن راستشو بخوای پاک یادم رفته بود که عشق فوتبالیو آ هفته ها پا به توپی! یعنی از یه روزی به بعد سعی فکر کنم که این فوتبال دیدنا و دنبال خبرا و حواشیا علاقه ی خودمه نه دوست داشتن دوست داشتنیهای تو!

خلاصه فکر کن میرفتیم روسیه،مثلن یوم کازن ارنا، با کلی تماشاچی، فوتبالیستای معروف، مربیاشون، داورا، لیدرا، دو تا صندلی چفت هم، احتمالن پاپ کرن و پپسی و دستم که تو دستته و برق چشمای سیاهت و سوت شروع بازی!

[.....به قول بهنام : " الهی که چشمام نبینه غماتو، الهی نبینم که بی تکیه گاهی، فقط شادیاتو ببینم الهی، میخوام بشنوم دلخوشی هاتو دیدی، به هر آرزویی که داری رسیدی..."....]

چقدر میتونی خوشحال باشی از این اتفاق! از تماشای زنده ی دو تا عشق با هم!

دلم میخواد قبل از اینکه بازیها تموم شن و بخوایم برگردیم، عوض تک تک اون بازیها، عوض تک تک اون آدما،عوض سانت به سانت جابه جا شدن اون توپ، عوض گروکشی تیمها و نتایجشون، عوض شادی بعد هر گل، عوض ناراحتی برای هر پت ی؛ اصلن بذار اینطوری بهت بگم عوض هر چیزی، عوض هر ی زل میزدم توی چشمای مستت که از فرط شادی میدرخشن! میلیون ها ادم نگاهشون به اون مستطیل سبز و اون توپ بی قراره و من نگاهم به تو! سر یه لحظات حساس، وقتی که نگرانی از نتیجه، یا آشفته ای از بازی فوتبالیستها، یا ناراحتی از داوریها، یا ...یا.... ممکنه برگردی نگام کنی و دنبال تایید من باشی اون وقت به چشم خودت میبینی که چشمات و برق نگات برای من، خیلی بیشتر از اون جام جهانی مس ه می ارزن، حتا تصور اینکه ساعت 11 شب روز سی ام بعد زدن اولین گلمون به اسپانیا ممکنه چقدر محکم بغلم کنی و دیگه چه ها کنی سر ذوقم میاره! :))

میدونی اگه پولش رو داشتم قبل از اینکه فکر کنم انبارای خیالی یمو پر از چای و آبمیوه کنم تا شاید جایزه شو ببرم؛ دو تا بلیط می یدم میومدم پیشت، الکی میگفتم دلم از اینجا گرفته، برا آ ای هفته بیا تا بریم پابوس آقا، لبخند میزدم و بلیطارو میذاشتم پیشت و رومو تنگ میگرفتم و میرفتم! نمیدونم بعد دیدن بلیطا و تاریخو مقصدشون چه حالی میشدی ولی مطمئنم قبل رفتن یه روزی میومدی دنبالم تا بریم توی شهر یه دوری بزنیم،گوشه ی دنج کافه ای، به وقت صرف تلخ ترین قهوه ها یادم می آوردی که ممنوع ال وجی! یادم می آوردی همون شب به کنایه تو کانالم نوشتم که دیگه عادل فردوسی پور هم رفت خو د؛ تو چرا هنوز آنلاین بودی! یادم می آوردی که تیم شما تفننی و خانوادگی بود و هیچ وقت فوتبال رو حرفه ای دنبال نمیکردی! یادم می آوردی تو کشورمون این فقط مردان که میرن یوم و ایران و غیر ایران نداره! یادم می آوردی که ما نامحرمیم و نشده تا حالا کنار هم بشینیم چه برسه که بخوایم زل بزنیم به چشمای هم و پناه بر خدا کارهای دیگه!

این که فقط یه چالش بی دعوت بود، خواستم بدونی که ما خ داریم و حالی با خیال خویشتن!

ولی بهت قول میدم یه روزی چشمات مال من میشن!

من بیشتر از هر دیگه ای برای به دست آوردنشون سهمیه دارم!





منبع : http://rajim.blog.ir/1397/03/23/جام-جهانی-چشمهات




به وقت چهارشنبه

درخواست حذف اطلاعات
کلی کار داشتم که به هیچ کدوم نرسیدم!ولی مهمترین اتفاق امروز این بود که دوست داشتم متصدی پلیس به اضافه ده رو از پشت سیما ببوسمش! فردا میریم چادگان! شاید شنبه هم بریم قم! +بازی امشب فقط اونجاش که خیابانی گفت ببین تماشاچیا چه شوری دارن، چقدر غوغا میکنن! غوغا ^_^ !



منبع : http://rajim.blog.ir/1397/03/30/به-وقت-چهارشنبه




به وقت چهارشنبه

درخواست حذف اطلاعات
کلی کار داشتم که به هیچ کدوم نرسیدم!ولی مهمترین اتفاق امروز این بود که دوست داشتم متصدی پلیس به اضافه ده رو از پشت سیما ببوسمش! فردا میریم چادگان! شاید شنبه هم بریم قم! +بازی امشب فقط اونجاش که خیابانی گفت ببین تماشاچیا چه شوری دارن، چقدر غوغا میکنن! غوغا ^_^ !



منبع : http://rajim.blog.ir/1397/03/30/به-وقت-چهارشنبه




به وقت چهارشنبه

درخواست حذف اطلاعات
کلی کار داشتم که به هیچ کدوم نرسیدم!ولی مهمترین اتفاق امروز این بود که دوست داشتم متصدی پلیس به اضافه ده رو از پشت سیما ببوسمش! فردا میریم چادگان! شاید شنبه هم بریم قم! +بازی امشب فقط اونجاش که خیابانی گفت ببین تماشاچیا چه شوری دارن، چقدر غوغا میکنن! غوغا ^_^ !



منبع : http://rajim.blog.ir/1397/03/30/به-وقت-چهارشنبه




یک روز پس از چهارشنبه!

درخواست حذف اطلاعات

بیان قابلیت انشار در گذشته رو نداره، پس باید به هر ضرب و هست خودم رو چهارشنبه ها برسونم!

بین راه یه لاکپشت پیدا کردیم که یه کنه (قاقی) به لاکش چسبیده بود و داشت خونش رو میخورد! به سختی جداش کردیم و با چند ضربه بین دو تا سنگ کشته شد، بعدم با کلی مخالفت آوردمش به عنوان حیوون بی آزار خونگی که همون تو ماشین لباسامو کثیف کرد ...

اسمش رو گذاشتم غنچه! از دیروز سه تا صاحب پیدا کرده ،مامان هم چپ و راست تهدید میکنه اینو از خونه میندازمش بیرون!

همچنان دنبال کار!

از اون شرکت تولید محتوا بهم زنگ زدن تا فهمیدن تو سفرم گفتند اگه ی رو پیدا نکردیم خبرت میکنیم! ولی شرایطش خیلی خوب بود چون تولید محتوا که تو خونمه، بعد هم میتونستم یواش یواش برنامه نویسی تحت وبم رو تقویت م و بهشون ایده بدم، مطمئنم که یه تیم گرافیک عالی و یه تیم برنامه نویس عالی داشتن و همشون هم خانم(که هم مزیته و هم عیب)!یکم رفت و آمد سخت بود،مخصوصن زمستونها ولی خب باید سختی بکشم تا قدر زندگی رو بدونم!

خیلی بده که میدونم مثه دستپخت که با مخالفتای مامان راحت ولش ، این رو هم راحت ولش میکنم!

امیدوارم یه کار خوب پیدا کنم، نزدیک و تخصصی و درآمد خوب و البته محیط خوب!

برا شنبه میرم لوازم نقاشی رو تکمیل کنم، باید تا ا سال نمایشگاه بزنم!

+تو همین هفته ها دیگه باید ترسم رو بذارم کنار و پاشم برم لب آب! احساس میکنم انقدر مامان محدودم کرده و میکنه که دارم بی دست و پا میشم!

+چقدر دلم بره ی سفید زنگوله دار میخواد! :)

+چقدر خوب میشد مغازه رو برمیداشتم خدمات اینترنت می و میرفتم ریسلر میشدم، معصومه و مزگان و مهتاب دخترای موجرن دیروز اومدن، حسین تخلیه اطلاعاتیشون کرد! :)

+ ب تو پارک دو تا پسر بچه بودن که چهره ها و لباساشون نشسته و کثیف بود، زنداداش میگفت شبیه بیمارهای نمکی اند، اومدن گفتن ما غذا میخوایم، یک متر هم قدشون نبود حتا، کوچیکتره دستشو جلو ابالفضل دراز کرد که بهش دست بده ولی ابالفضل بهش دست نداد، تازه اونی که اینقدر اجتماعیه!یکم که غذا خوردن گفت نون دارید بقیشو ببرم برا مامانم! کلش ده تا قاشق نبود،خیلی وضعیت بدی بود، هممون حالی به حالی شدیم، فرامرز یه پاکت رو برداشت بازش کرد،نون گذاشت تهش،غذا ریخت توش،تا جایی که شد پلاستیکه رو جمع کرد بهش داد،دوون دوون رفتن برن...

هیچ نمیدونه آینده چی میشه، ولی حداقلش اینه که اگه شرایطمون خوب نیست ی رو به دنیای خودمون اضافه نکنیم!

+سعی میکنم ویندوز سیستم رو عوض کنم و بفروشمش!افتضاحه از ویروس و سرعت رم!




منبع : http://rajim.blog.ir/1397/04/07/یک-روز-پس-از-چهارشنبه




یک روز پس از چهارشنبه!

درخواست حذف اطلاعات

بیان قابلیت انشار در گذشته رو نداره، پس باید به هر ضرب و هست خودم رو چهارشنبه ها برسونم!

بین راه یه لاکپشت پیدا کردیم که یه کنه (قاقی) به لاکش چسبیده بود و داشت خونش رو میخورد! به سختی جداش کردیم و با چند ضربه بین دو تا سنگ کشته شد، بعدم با کلی مخالفت آوردمش به عنوان حیوون بی آزار خونگی که همون تو ماشین لباسامو کثیف کرد ...

اسمش رو گذاشتم غنچه! از دیروز سه تا صاحب پیدا کرده ،مامان هم چپ و راست تهدید میکنه اینو از خونه میندازمش بیرون!

همچنان دنبال کار!

از اون شرکت تولید محتوا بهم زنگ زدن تا فهمیدن تو سفرم گفتند اگه ی رو پیدا نکردیم خبرت میکنیم! ولی شرایطش خیلی خوب بود چون تولید محتوا که تو خونمه، بعد هم میتونستم یواش یواش برنامه نویسی تحت وبم رو تقویت م و بهشون ایده بدم، مطمئنم که یه تیم گرافیک عالی و یه تیم برنامه نویس عالی داشتن و همشون هم خانم(که هم مزیته و هم عیب)!یکم رفت و آمد سخت بود،مخصوصن زمستونها ولی خب باید سختی بکشم تا قدر زندگی رو بدونم!

خیلی بده که میدونم مثه دستپخت که با مخالفتای مامان راحت ولش ، این رو هم راحت ولش میکنم!

امیدوارم یه کار خوب پیدا کنم، نزدیک و تخصصی و درآمد خوب و البته محیط خوب!

برا شنبه میرم لوازم نقاشی رو تکمیل کنم، باید تا ا سال نمایشگاه بزنم!

+تو همین هفته ها دیگه باید ترسم رو بذارم کنار و پاشم برم لب آب! احساس میکنم انقدر مامان محدودم کرده و میکنه که دارم بی دست و پا میشم!

+چقدر دلم بره ی سفید زنگوله دار میخواد! :)

+چقدر خوب میشد مغازه رو برمیداشتم خدمات اینترنت می و میرفتم ریسلر میشدم، معصومه و مزگان و مهتاب دخترای موجرن دیروز اومدن، حسین تخلیه اطلاعاتیشون کرد! :)

+ ب تو پارک دو تا پسر بچه بودن که چهره ها و لباساشون نشسته و کثیف بود، زنداداش میگفت شبیه بیمارهای نمکی اند، اومدن گفتن ما غذا میخوایم، یک متر هم قدشون نبود حتا، کوچیکتره دستشو جلو ابالفضل دراز کرد که بهش دست بده ولی ابالفضل بهش دست نداد، تازه اونی که اینقدر اجتماعیه!یکم که غذا خوردن گفت نون دارید بقیشو ببرم برا مامانم! کلش ده تا قاشق نبود،خیلی وضعیت بدی بود، هممون حالی به حالی شدیم، فرامرز یه پاکت رو برداشت بازش کرد،نون گذاشت تهش،غذا ریخت توش،تا جایی که شد پلاستیکه رو جمع کرد بهش داد،دوون دوون رفتن برن...

هیچ نمیدونه آینده چی میشه، ولی حداقلش اینه که اگه شرایطمون خوب نیست ی رو به دنیای خودمون اضافه نکنیم!

+سعی میکنم ویندوز سیستم رو عوض کنم و بفروشمش!افتضاحه از ویروس و سرعت رم!




منبع : http://rajim.blog.ir/1397/04/07/یک-روز-پس-از-چهارشنبه




یک روز پس از چهارشنبه!

درخواست حذف اطلاعات

بیان قابلیت انشار در گذشته رو نداره، پس باید به هر ضرب و هست خودم رو چهارشنبه ها برسونم!

بین راه یه لاکپشت پیدا کردیم که یه کنه (قاقی) به لاکش چسبیده بود و داشت خونش رو میخورد! به سختی جداش کردیم و با چند ضربه بین دو تا سنگ کشته شد، بعدم با کلی مخالفت آوردمش به عنوان حیوون بی آزار خونگی که همون تو ماشین لباسامو کثیف کرد ...

اسمش رو گذاشتم غنچه! از دیروز سه تا صاحب پیدا کرده ،مامان هم چپ و راست تهدید میکنه اینو از خونه میندازمش بیرون!

همچنان دنبال کار!

از اون شرکت تولید محتوا بهم زنگ زدن تا فهمیدن تو سفرم گفتند اگه ی رو پیدا نکردیم خبرت میکنیم! ولی شرایطش خیلی خوب بود چون تولید محتوا که تو خونمه، بعد هم میتونستم یواش یواش برنامه نویسی تحت وبم رو تقویت م و بهشون ایده بدم، مطمئنم که یه تیم گرافیک عالی و یه تیم برنامه نویس عالی داشتن و همشون هم خانم(که هم مزیته و هم عیب)!یکم رفت و آمد سخت بود،مخصوصن زمستونها ولی خب باید سختی بکشم تا قدر زندگی رو بدونم!

خیلی بده که میدونم مثه دستپخت که با مخالفتای مامان راحت ولش ، این رو هم راحت ولش میکنم!

امیدوارم یه کار خوب پیدا کنم، نزدیک و تخصصی و درآمد خوب و البته محیط خوب!

برا شنبه میرم لوازم نقاشی رو تکمیل کنم، باید تا ا سال نمایشگاه بزنم!

+تو همین هفته ها دیگه باید ترسم رو بذارم کنار و پاشم برم لب آب! احساس میکنم انقدر مامان محدودم کرده و میکنه که دارم بی دست و پا میشم!

+چقدر دلم بره ی سفید زنگوله دار میخواد! :)

+چقدر خوب میشد مغازه رو برمیداشتم خدمات اینترنت می و میرفتم ریسلر میشدم، معصومه و مزگان و مهتاب دخترای موجرن دیروز اومدن، حسین تخلیه اطلاعاتیشون کرد! :)

+ ب تو پارک دو تا پسر بچه بودن که چهره ها و لباساشون نشسته و کثیف بود، زنداداش میگفت شبیه بیمارهای نمکی اند، اومدن گفتن ما غذا میخوایم، یک متر هم قدشون نبود حتا، کوچیکتره دستشو جلو ابالفضل دراز کرد که بهش دست بده ولی ابالفضل بهش دست نداد، تازه اونی که اینقدر اجتماعیه!یکم که غذا خوردن گفت نون دارید بقیشو ببرم برا مامانم! کلش ده تا قاشق نبود،خیلی وضعیت بدی بود، هممون حالی به حالی شدیم، فرامرز یه پاکت رو برداشت بازش کرد،نون گذاشت تهش،غذا ریخت توش،تا جایی که شد پلاستیکه رو جمع کرد بهش داد،دوون دوون رفتن برن...

هیچ نمیدونه آینده چی میشه، ولی حداقلش اینه که اگه شرایطمون خوب نیست ی رو به دنیای خودمون اضافه نکنیم!

+سعی میکنم ویندوز سیستم رو عوض کنم و بفروشمش!افتضاحه از ویروس و سرعت رم!




منبع : http://rajim.blog.ir/1397/04/07/یک-روز-پس-از-چهارشنبه




برنخیزم گر بیندازی مرا!

درخواست حذف اطلاعات

+ فیدیبو نصب :)

کلی کتاب که بخونم!دور دنیا در هشتاد روز ژول ورن رو خوندم، بعدش یادم اومد که سینماییش رو دیده بودم قبلن!

64 گیگ اینترنتم رو باید تا ا بهمن تموم کنم، اصلن دلم نمیخواد گیر سرعت لاکپشتی بیفتم!

باید کلی کنم! :)

نه میدونم چی و نه میدونم از کجا!دلم میخواد هدفمند حجمم رو تموم کنم!

+ طاها من گندمشو زده، منم اکیدن دلم میخواد چچل کنم...نمیکنم ولی! رفتم پیش پیش کش مو هم یدم!پاپیون صورتی خالدار!

+ رفتم اموزشگاه، رو پیدا از بین کلی آدم! رفتم تو دفترش نشستم تا مدارکمو بیاره! رفت بیرون،برگشت به احترامش نیم خیز شدم، دستشو گذاشت رو شونم!یه حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد!

همیشه اذیتم که به خاطر دینم نمیتونم با ادمایی که باهاشون صمیمیم و راحت میگم دلم براتون تنگ شده و مشتاق دیدارتون بودم و فلان یه دست ساده بدم!

اون روز که رفته بودم مخابرات و با رئیسش حرف میزدم ا سر پاشدیم دست دادیم خیلی چسبید، یه خانم پخته و کاربلد بود که تو شاید 15 دقیقه با هم خیلی خوب مچ شدیم!حتا با اینکه شاید ماهی 400 عایدم بشه ولی مشتاقم برم سراغ اون خانم!ارتباط بدنی خیلی مهمه!

ولی حالا هر جا میریم مصاحبه فوقش یه کاغذ و یکم تعارف رد و بدل کنیم!حتا نمیشه تو چشماشون نگاه کرد و حرف زد!

دخترش چقدر بزرگ شده بود ماشالا، یادمه آ ین بار که دیدمش،خانمش داشت منو خواستگاری میکرد بچش ونگ میزد وسط آموزشگاه! از این بچه دل دردیا بود!فکر کنم حتا چطوری بغل شو یادشون دادم!

حالا با پیرهن صورتی گلدارش دویید اومد پیش باباش گفت بابا بیا گنجشکا دارن پنیرارو میخورن! م دستاشو باز کرد گفت بگو برید کنار،برید کنار فلان و بیسار....یهو و خیلی عجیب غیب میشد ،یه خونه ی طاق چشمه ای با درای کوچیک چوبی، پر وسایل قدیمی!از میزان و ایینه شمعدون و بولونی بگیر تا شمعدونی های دور حوض مربعی وسط حیاط!

حس میکنم فهمیدم کی برام دندون تیز کرده بود! :) گفت بارداره و پدرش فوت شده!

خیلی تو نقاشی عقب افتادم از آ ای 94 که کار ، یکم وسطای 95 یکم ا ای 96 دیگه کار ن !باید کار کنم!هزینه کلاساش گرون بود، میخوام اگه نشد خودآموز سیاه قلم یاد بگیرم یا اینکه برم یه اموزشگاه دیگه! اگه خوب نبودن دوباره برگردم اینجا!هی تاکید داشت میگفت همینجا بمون کار کن، فکر کنم میخواد بیگاری بکشه حقوق نده! و گرنه الهام و فاطمه میموندن خب یا حتا معصومه!

+ بعد دو سه هفته منتظر رو مه موندن فقط اشپز و کمک آشپز و خدمات و تشریفات تالار و فروشنده فست فود و صندوقدار و اینجور چیزا میخوان!

بدم نمیاد برم اون پشت تالار،به عنوان خدمه وایستم یاد بگیرم در اینده به دردم بخوره ولی خب تالارها ساعت کارشون برای یه دختر جوون مناسب نیست!اصلن مناسب نیست!

یا حتا کمک آشپز که بتونم تو دستپخت شرکت کنم ولی خب اخه تا یک شب؟!

یه بازاریاب همراه اوله که باید برم ببینم چیه و چجوریه هر چند از بازاری و پیله شدن وقت و بی وقت به مردم بدم میاد!

یه دونم طراح سایت و و حسابدار با همه باید ببینم ساعات کاری و حقوقش چقدره!

حالا که تلگرام دارم دوباره میتونم برم تو تک تک اون گروهها و کانالا عضو بشم و بگردم دنبال کار!

فکر میکنم زودتر به نتیجه برسیم!

+قراره بریم خونه رویا!فاطمه هم مثه من یکم محدوده ولی ازادتر!

خوشحالم!










منبع : http://rajim.blog.ir/1397/04/13/برنخیزم-گر-بیندازی-مرا




برنخیزم گر بیندازی مرا!

درخواست حذف اطلاعات

+ فیدیبو نصب :)

کلی کتاب که بخونم!دور دنیا در هشتاد روز ژول ورن رو خوندم، بعدش یادم اومد که سینماییش رو دیده بودم قبلن!

64 گیگ اینترنتم رو باید تا ا بهمن تموم کنم، اصلن دلم نمیخواد گیر سرعت لاکپشتی بیفتم!

باید کلی کنم! :)

نه میدونم چی و نه میدونم از کجا!دلم میخواد هدفمند حجمم رو تموم کنم!

+ طاها من گندمشو زده، منم اکیدن دلم میخواد چچل کنم...نمیکنم ولی! رفتم پیش پیش کش مو هم یدم!پاپیون صورتی خالدار!

+ رفتم اموزشگاه، رو پیدا از بین کلی آدم! رفتم تو دفترش نشستم تا مدارکمو بیاره! رفت بیرون،برگشت به احترامش نیم خیز شدم، دستشو گذاشت رو شونم!یه حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد!

همیشه اذیتم که به خاطر دینم نمیتونم با ادمایی که باهاشون صمیمیم و راحت میگم دلم براتون تنگ شده و مشتاق دیدارتون بودم و فلان یه دست ساده بدم!

اون روز که رفته بودم مخابرات و با رئیسش حرف میزدم ا سر پاشدیم دست دادیم خیلی چسبید، یه خانم پخته و کاربلد بود که تو شاید 15 دقیقه با هم خیلی خوب مچ شدیم!حتا با اینکه شاید ماهی 400 عایدم بشه ولی مشتاقم برم سراغ اون خانم!ارتباط بدنی خیلی مهمه!

ولی حالا هر جا میریم مصاحبه فوقش یه کاغذ و یکم تعارف رد و بدل کنیم!حتا نمیشه تو چشماشون نگاه کرد و حرف زد!

دخترش چقدر بزرگ شده بود ماشالا، یادمه آ ین بار که دیدمش،خانمش داشت منو خواستگاری میکرد بچش ونگ میزد وسط آموزشگاه! از این بچه دل دردیا بود!فکر کنم حتا چطوری بغل شو یادشون دادم!

حالا با پیرهن صورتی گلدارش دویید اومد پیش باباش گفت بابا بیا گنجشکا دارن پنیرارو میخورن! م دستاشو باز کرد گفت بگو برید کنار،برید کنار فلان و بیسار....یهو و خیلی عجیب غیب میشد ،یه خونه ی طاق چشمه ای با درای کوچیک چوبی، پر وسایل قدیمی!از میزان و ایینه شمعدون و بولونی بگیر تا شمعدونی های دور حوض مربعی وسط حیاط!

حس میکنم فهمیدم کی برام دندون تیز کرده بود! :) گفت بارداره و پدرش فوت شده!

خیلی تو نقاشی عقب افتادم از آ ای 94 که کار ، یکم وسطای 95 یکم ا ای 96 دیگه کار ن !باید کار کنم!هزینه کلاساش گرون بود، میخوام اگه نشد خودآموز سیاه قلم یاد بگیرم یا اینکه برم یه اموزشگاه دیگه! اگه خوب نبودن دوباره برگردم اینجا!هی تاکید داشت میگفت همینجا بمون کار کن، فکر کنم میخواد بیگاری بکشه حقوق نده! و گرنه الهام و فاطمه میموندن خب یا حتا معصومه!

+ بعد دو سه هفته منتظر رو مه موندن فقط اشپز و کمک آشپز و خدمات و تشریفات تالار و فروشنده فست فود و صندوقدار و اینجور چیزا میخوان!

بدم نمیاد برم اون پشت تالار،به عنوان خدمه وایستم یاد بگیرم در اینده به دردم بخوره ولی خب تالارها ساعت کارشون برای یه دختر جوون مناسب نیست!اصلن مناسب نیست!

یا حتا کمک آشپز که بتونم تو دستپخت شرکت کنم ولی خب اخه تا یک شب؟!

یه بازاریاب همراه اوله که باید برم ببینم چیه و چجوریه هر چند از بازاری و پیله شدن وقت و بی وقت به مردم بدم میاد!

یه دونم طراح سایت و و حسابدار با همه باید ببینم ساعات کاری و حقوقش چقدره!

حالا که تلگرام دارم دوباره میتونم برم تو تک تک اون گروهها و کانالا عضو بشم و بگردم دنبال کار!

فکر میکنم زودتر به نتیجه برسیم!

+قراره بریم خونه رویا!فاطمه هم مثه من یکم محدوده ولی ازادتر!

خوشحالم!










منبع : http://rajim.blog.ir/1397/04/13/برنخیزم-گر-بیندازی-مرا




برنخیزم گر بیندازی مرا!

درخواست حذف اطلاعات

+ فیدیبو نصب :)

کلی کتاب که بخونم!دور دنیا در هشتاد روز ژول ورن رو خوندم، بعدش یادم اومد که سینماییش رو دیده بودم قبلن!

64 گیگ اینترنتم رو باید تا ا بهمن تموم کنم، اصلن دلم نمیخواد گیر سرعت لاکپشتی بیفتم!

باید کلی کنم! :)

نه میدونم چی و نه میدونم از کجا!دلم میخواد هدفمند حجمم رو تموم کنم!

+ طاها من گندمشو زده، منم اکیدن دلم میخواد چچل کنم...نمیکنم ولی! رفتم پیش پیش کش مو هم یدم!پاپیون صورتی خالدار!

+ رفتم اموزشگاه، رو پیدا از بین کلی آدم! رفتم تو دفترش نشستم تا مدارکمو بیاره! رفت بیرون،برگشت به احترامش نیم خیز شدم، دستشو گذاشت رو شونم!یه حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد!

همیشه اذیتم که به خاطر دینم نمیتونم با ادمایی که باهاشون صمیمیم و راحت میگم دلم براتون تنگ شده و مشتاق دیدارتون بودم و فلان یه دست ساده بدم!

اون روز که رفته بودم مخابرات و با رئیسش حرف میزدم ا سر پاشدیم دست دادیم خیلی چسبید، یه خانم پخته و کاربلد بود که تو شاید 15 دقیقه با هم خیلی خوب مچ شدیم!حتا با اینکه شاید ماهی 400 عایدم بشه ولی مشتاقم برم سراغ اون خانم!ارتباط بدنی خیلی مهمه!

ولی حالا هر جا میریم مصاحبه فوقش یه کاغذ و یکم تعارف رد و بدل کنیم!حتا نمیشه تو چشماشون نگاه کرد و حرف زد!

دخترش چقدر بزرگ شده بود ماشالا، یادمه آ ین بار که دیدمش،خانمش داشت منو خواستگاری میکرد بچش ونگ میزد وسط آموزشگاه! از این بچه دل دردیا بود!فکر کنم حتا چطوری بغل شو یادشون دادم!

حالا با پیرهن صورتی گلدارش دویید اومد پیش باباش گفت بابا بیا گنجشکا دارن پنیرارو میخورن! م دستاشو باز کرد گفت بگو برید کنار،برید کنار فلان و بیسار....یهو و خیلی عجیب غیب میشد ،یه خونه ی طاق چشمه ای با درای کوچیک چوبی، پر وسایل قدیمی!از میزان و ایینه شمعدون و بولونی بگیر تا شمعدونی های دور حوض مربعی وسط حیاط!

حس میکنم فهمیدم کی برام دندون تیز کرده بود! :) گفت بارداره و پدرش فوت شده!

خیلی تو نقاشی عقب افتادم از آ ای 94 که کار ، یکم وسطای 95 یکم ا ای 96 دیگه کار ن !باید کار کنم!هزینه کلاساش گرون بود، میخوام اگه نشد خودآموز سیاه قلم یاد بگیرم یا اینکه برم یه اموزشگاه دیگه! اگه خوب نبودن دوباره برگردم اینجا!هی تاکید داشت میگفت همینجا بمون کار کن، فکر کنم میخواد بیگاری بکشه حقوق نده! و گرنه الهام و فاطمه میموندن خب یا حتا معصومه!

+ بعد دو سه هفته منتظر رو مه موندن فقط اشپز و کمک آشپز و خدمات و تشریفات تالار و فروشنده فست فود و صندوقدار و اینجور چیزا میخوان!

بدم نمیاد برم اون پشت تالار،به عنوان خدمه وایستم یاد بگیرم در اینده به دردم بخوره ولی خب تالارها ساعت کارشون برای یه دختر جوون مناسب نیست!اصلن مناسب نیست!

یا حتا کمک آشپز که بتونم تو دستپخت شرکت کنم ولی خب اخه تا یک شب؟!

یه بازاریاب همراه اوله که باید برم ببینم چیه و چجوریه هر چند از بازاری و پیله شدن وقت و بی وقت به مردم بدم میاد!

یه دونم طراح سایت و و حسابدار با همه باید ببینم ساعات کاری و حقوقش چقدره!

حالا که تلگرام دارم دوباره میتونم برم تو تک تک اون گروهها و کانالا عضو بشم و بگردم دنبال کار!

فکر میکنم زودتر به نتیجه برسیم!

+قراره بریم خونه رویا!فاطمه هم مثه من یکم محدوده ولی ازادتر!

خوشحالم!










منبع : http://rajim.blog.ir/1397/04/13/برنخیزم-گر-بیندازی-مرا




با تو تا روز نم هوس است!

درخواست حذف اطلاعات

هفته ی خاصی بود، پر درد، پر شوق، پر انرژی، پر لی و بی حالی، پر کفر، پر قدر!

بهش گفتم "یا بکش، یا دانه ده، یا از قفس آزاد کن"!

انتخابو گذاشت پای خودم، یه هفته وقت دارم تا فکر کنم!

در قفس بازه، باز بوده همیشه، این منم که نخواستم برم؛

جلدش شدم؛ بدون اینکه بفهمم، بدون اینکه بفهمه!

چرا نرفتم با اینکه فرصتش بارها و بارها پیش اومد؟!

ساده است، چون با همه ی ویژگیهای خوب و بدش دوستش داشتم!

چون برده بودمش تو خیالم، صبحا نشسته بودم بالای سرش تا بیدار شه، لباسای کارشو بو کرده بودم و انداخته بودم تو ماشین، کنار ناهارش سالاد درست کرده بودم،براش موهامو بافته بودم، رو در و دیوار خونش نقاشی کشیده بودم، برای عصرونه هاش کیک پخته بودم، برای روزایی از زندگیش ناراحت بودم و لب ساحل باهاش راه رفته بودم، برای روزایی از زندگیش خیلی خوشحال بودم و تحسینش می ، اوف حتا برای تولد 30 سالگیش ریسه بسته بودم، خیلی روزا تو خیالم حالم باهاش خوب بود! من تو خیالم باهاش بحث ، دعوا ،ی ه بحران بزرگ و یکی دو سال بد رو پشت سر گذاشتم و حالا دوباره از اول شروع !

حالا باید تصمیم بگیرم که جواب "تو منو میخوای؟"ش رو چی بدم!بعد این همه سال و این همه حرف و این همه اتفاق!

تصمیم گرفتن وقتی سخت میشه که اگه بمونم در رو میبنده!

من نیاز به یه حریم امن دارم،درست!

اما وقتی پشت میکنم به این در، وقتی برگردم سمتش، درست همون آدم و همون زندگی و همون توهماتی که توی ذهنم هست انتظارمو میکشه؟!هوم!

+گیرایی شبای قدر از سیزده بدر بیشتره مگه نه؟!

+دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم...







منبع : http://rajim.blog.ir/1397/03/16/با-تو-تا-روز-خفتنم-هوس-است




با تو تا روز نم هوس است!

درخواست حذف اطلاعات

هفته ی خاصی بود، پر درد، پر شوق، پر انرژی، پر لی و بی حالی، پر کفر، پر قدر!

بهش گفتم "یا بکش، یا دانه ده، یا از قفس آزاد کن"!

انتخابو گذاشت پای خودم، یه هفته وقت دارم تا فکر کنم!

در قفس بازه، باز بوده همیشه، این منم که نخواستم برم؛

جلدش شدم؛ بدون اینکه بفهمم، بدون اینکه بفهمه!

چرا نرفتم با اینکه فرصتش بارها و بارها پیش اومد؟!

ساده است، چون با همه ی ویژگیهای خوب و بدش دوستش داشتم!

چون برده بودمش تو خیالم، صبحا نشسته بودم بالای سرش تا بیدار شه، لباسای کارشو بو کرده بودم و انداخته بودم تو ماشین، کنار ناهارش سالاد درست کرده بودم،براش موهامو بافته بودم، رو در و دیوار خونش نقاشی کشیده بودم، برای عصرونه هاش کیک پخته بودم، برای روزایی از زندگیش ناراحت بودم و لب ساحل باهاش راه رفته بودم، برای روزایی از زندگیش خیلی خوشحال بودم و تحسینش می ، اوف حتا برای تولد 30 سالگیش ریسه بسته بودم، خیلی روزا تو خیالم حالم باهاش خوب بود! من تو خیالم باهاش بحث ، دعوا ،ی ه بحران بزرگ و یکی دو سال بد رو پشت سر گذاشتم و حالا دوباره از اول شروع !

حالا باید تصمیم بگیرم که جواب "تو منو میخوای؟"ش رو چی بدم!بعد این همه سال و این همه حرف و این همه اتفاق!

تصمیم گرفتن وقتی سخت میشه که اگه بمونم در رو میبنده!

من نیاز به یه حریم امن دارم،درست!

اما وقتی پشت میکنم به این در، وقتی برگردم سمتش، درست همون آدم و همون زندگی و همون توهماتی که توی ذهنم هست انتظارمو میکشه؟!هوم!

+گیرایی شبای قدر از سیزده بدر بیشتره مگه نه؟!

+دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم...







منبع : http://rajim.blog.ir/1397/03/16/با-تو-تا-روز-خفتنم-هوس-است




جام جهانی چشمهات

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چرا ولی همیشه دوست داشتم ویزیتور یا بشم، یه کار خدماتی بامزه، درست مثل یه پستچی!

ولی این روزها م بود اگه خودم ی داشتم، مثلن چای گلستان میفروختم یا سن ایچ کول یا ... یا هر چیز دیگه ای!

منظورم تمام محصولاتیِ که با یدش وعده وعید بردن بلیط جام جهانی میدن!

اون وقت انبارم پر میشد از همشون که اگه راست بگن بالا ه قرعه یکیشون به اسم من درمیومد!

راستش تا اون شب که عادل داشت قرعه کشی میکرد تو باغ نبودم که همه جای دنیا یوم مختلط دارن و گرنه چهارتا پیامک که جی نداشت! از اون شب این فکر مثه خوره افتاد به جونم، و دو تا بلیط اونم برای جام جهانی روسیه!

اصلن راستشو بخوای پاک یادم رفته بود که عشق فوتبالیو آ هفته ها پا به توپی! یعنی از یه روزی به بعد سعی فکر کنم که این فوتبال دیدنا و دنبال خبرا و حواشیا علاقه ی خودمه نه دوست داشتن دوست داشتنیهای تو!

خلاصه فکر کن میرفتیم روسیه،مثلن یوم سامارا ارنا، با کلی تماشاچی، فوتبالیستای معروف، مربیاشون، داورا، لیدرا، دو تا صندلی چفت هم، پاپ کرن و تخمه و پپسی و چشمای سیاه نازت و سوت شروع بازی!

قبل از اینکه بازیها تموم شن و بخوایم برگردیم، عوض تک تک اون بازیها، عوض تک تک اون آدما، عوض صندلی به صندلی اون ورزشگاها،عوض شن به شن ساحلای اونجا زل میزدم توی چشمای مستت که از فرط شادی میدرخشن!چشمات و برق نگات برای من، خیلی بیشتر از اون جام جهانی مس ه می ارزن!

به قول بهنام : " الهی که چشمام نبینه غماتو، الهی نبینم که بی تکیه گاهی، فقط شادیاتو ببینم الهی، میخوام بشنوم دلخوشی هاتو دیدی، به هر آرزویی که داری رسیدی..."

میدونی اگه پولش رو داشتم قبل از اینکه فکر کنم انبارای خیالی یمو پر از چای و آبمیوه کنم تا شاید جایزه ببرم؛ دو تا بلیط می یدم میومدم دنب ، جریان رو نمیگفتم بهت تا برسیم نزدیکای فرودگاه، شاید قبل رفتن میبردی منو تا توی شهر چرخی مزنیم و یادم می آوردی که ممنوع ال وجی! یادم می آوردی همون شب به کنایه تو کانالم نوشتم که دیگه عادل فردوسی پور هم رفت خو د؛ تو چرا هنوز آنلاین بودی ،یادم می آوردی که تیم شما تفننی و خانوادگی بود و هیچ وقت فوتبال رو حرفه ای دنبال نمیکردی! یادم می آوردی تو کشورمون این فقط مردان که میرن یوم! یادم می آوردی که ما نامحرمیم و نشده تا حالا کنار هم بشینیم چه برسه که بخوایم زل بزنیم به چشمای هم!

این که فقط یه چالش بی دعوت بود، خواستم بدونی که ما خ داریم و حالی با خیال خویشتن!

ولی بهت قول میدم یه روزی چشمات مال من میشن!

من بیشتر از هر دیگه ای برای به دست آوردنشون سهمیه دارم!



+ ی رو نمیشناسم هنوز!




منبع : http://rajim.blog.ir/1397/03/23/جام-جهانی-چشمهات




جام جهانی چشمهات

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چرا ولی همیشه دوست داشتم ویزیتور یا بشم، یه کار خدماتی بامزه، درست مثل یه پستچی!

ولی این روزها م بود اگه خودم ی داشتم، مثلن چای گلستان میفروختم یا سن ایچ کول یا ... یا هر چیز دیگه ای!

منظورم تمام محصولاتیِ که با یدش وعده وعید بردن بلیط جام جهانی میدن!

اون وقت انبارم پر میشد از همشون که اگه راست بگن بالا ه قرعه یکیشون به اسم من درمیومد!

راستش تا اون شب که عادل داشت قرعه کشی میکرد تو باغ نبودم که همه جای دنیا یوم مختلط دارن و گرنه چهارتا پیامک که جی نداشت! از اون شب این فکر مثه خوره افتاد به جونم، و دو تا بلیط اونم برای جام جهانی روسیه!

اصلن راستشو بخوای پاک یادم رفته بود که عشق فوتبالیو آ هفته ها پا به توپی! یعنی از یه روزی به بعد سعی فکر کنم که این فوتبال دیدنا و دنبال خبرا و حواشیا علاقه ی خودمه نه دوست داشتن دوست داشتنیهای تو!

خلاصه فکر کن میرفتیم روسیه،مثلن یوم سامارا ارنا، با کلی تماشاچی، فوتبالیستای معروف، مربیاشون، داورا، لیدرا، دو تا صندلی چفت هم، پاپ کرن و تخمه و پپسی و چشمای سیاه نازت و سوت شروع بازی!

قبل از اینکه بازیها تموم شن و بخوایم برگردیم، عوض تک تک اون بازیها، عوض تک تک اون آدما، عوض صندلی به صندلی اون ورزشگاها،عوض شن به شن ساحلای اونجا زل میزدم توی چشمای مستت که از فرط شادی میدرخشن!چشمات و برق نگات برای من، خیلی بیشتر از اون جام جهانی مس ه می ارزن!

به قول بهنام : " الهی که چشمام نبینه غماتو، الهی نبینم که بی تکیه گاهی، فقط شادیاتو ببینم الهی، میخوام بشنوم دلخوشی هاتو دیدی، به هر آرزویی که داری رسیدی..."

میدونی اگه پولش رو داشتم قبل از اینکه فکر کنم انبارای خیالی یمو پر از چای و آبمیوه کنم تا شاید جایزه ببرم؛ دو تا بلیط می یدم میومدم دنب ، جریان رو نمیگفتم بهت تا برسیم نزدیکای فرودگاه، شاید قبل رفتن میبردی منو تا توی شهر چرخی مزنیم و یادم می آوردی که ممنوع ال وجی! یادم می آوردی همون شب به کنایه تو کانالم نوشتم که دیگه عادل فردوسی پور هم رفت خو د؛ تو چرا هنوز آنلاین بودی ،یادم می آوردی که تیم شما تفننی و خانوادگی بود و هیچ وقت فوتبال رو حرفه ای دنبال نمیکردی! یادم می آوردی تو کشورمون این فقط مردان که میرن یوم! یادم می آوردی که ما نامحرمیم و نشده تا حالا کنار هم بشینیم چه برسه که بخوایم زل بزنیم به چشمای هم!

این که فقط یه چالش بی دعوت بود، خواستم بدونی که ما خ داریم و حالی با خیال خویشتن!

ولی بهت قول میدم یه روزی چشمات مال من میشن!

من بیشتر از هر دیگه ای برای به دست آوردنشون سهمیه دارم!



+ ی رو نمیشناسم هنوز!




منبع : http://rajim.blog.ir/1397/03/23/جام-جهانی-چشمهات