بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

تصمیمی که یک طرفه گرفته شد...

پست تصمیمی که یک طرفه گرفته شد... از وبلگ مرجع دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تصمیمی که یک طرفه گرفته شد...

درخواست حذف اطلاعات

می گوید هنوز هم می شود اویت را داشته باشی... فقط باید بخواهی... با تمام وجودت و بعد...

اصلاً بگذار از همان اول اولش برایت بگویم... از همان خواستن ِ اول... از همان اولین بار، تو و مادرت و آن نگاه... نمی دانم نگاه آن زن چه داشت که اینگونه... پای بند شدم... پای بندت شدم... یا از همان اولین باری که توی چشمم زل زدی با آن نگاهی که فقط خاصِ خودت بود... و خواستی بیایم وسط زندگیتان و بشوم عروس آن خانه... از آن همه ترس و تردیدم برای انتخابِ مردِ زندگیم... یا از آن اولین باری که خواستی فراموشم شود همه چیز را...و من اشک شدم و فکر چه شوخی بی مزه ای... شوری اشک آن روز، سالها روی زبانم ماند و شوربختی شروع شد... "گفتم مرو که تیره شود زندگانیم... با رفتنت به خاک سیه می نشانیم"... باید بگویم سنگ شدن را همان قدر خوب بلدی که عاشق شدن را... "من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم"... از آن اولین بازی هایت برای رهاییم... از اعتراف هایِ بعدش که همه ی این کارها بخاطر ِ خودت بود و من هر بار بیشتر نمی فهمیدمت... از تصمیمی که یک طرفه گرفته شد و باید قبولش می ... از رفت و آمدهایِ گاه به گاهِ بعدش... از ساغری که ش ته شد و تو هیچ نفهمیدی... از اولین باری که جلوی چشم مامان اشک شدم و زبان باز به گفتن... "مادرم بعدِ تو هی حال مرا می پرسد/ مادرم تاب ندارد غم فرزندش را"... توی تمامِ این سالها فعل نخواستن تنها فعلی بود که خوب برایم هجی شد و من با گوشت و پوست تنم فهمیدمش...

می گوید هنوز هم می شود اویت را داشته باشی... فقط باید بخواهی... با تمام وجودت... و بعد من فکر می کنم به خواستن تو با تمامِ وجودم... مگر تمامِ این سالها چیزی غیر از این بود... تو خوب می دانی که از همان روز اول تمامِ وجودم را به نامت سند زدم و بعد تنهایی شد نصیبِ من و این دستهایِ همیشه خالیم... می دانی جانِ جانم... می دانی دیگر از آن شور و اشتیاق... از آن همه شعر خوانی و آرامش ِ بعدش... از آن دخترک و آسمانِ شب و ماه و آرزوهایی که ردیف می شد و روانه ی آسمان به امید اجابت خبری نیست... "بگذار صادقانه بگویم که خسته ام"... سالهاست در من پیرزنی زندگی می کند که تمامِ زندگیش را توی یک صبح شهریوری به خاک س و بدون اینکه پاییز را ببیند، به زمستان رسیده است... "دفتر عمر مرا... دست ایام ورق ها زده است... زیر بار غم عشق... قامتم خم شد و پشتم بش ت... در خیالم اما... همچون روز نخست... تویی آن قامت بالنده هنوز..." راستی تو معنی تمامِ زندگی را می فهمی!؟... معنی زمستانی شدن تمام ِ فصل های زندگی را چطور!؟ یا می توانی تصور کنی تفاوت سنی بین روح و جسم آدم را!؟...

می گوید هنوز هم می شود اویت را داشته باشی... فقط باید بخواهی... با تمام وجودت... حالا که "دلم ش ته تر از شیشه های شهر شماست" دیگر جایی برای گفتن این حرفها نمی ماند...

+منو ببخش بخاطرت دوباره چشمام شده خیس...

+ 23 آبان 93




منبع : http://rainy-day000.blogfa.com/post/62