بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

آخرین پست های وبلاگ ◈ به صورت خودکار از بلاگ ◈ دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



شین، صاد

درخواست حذف اطلاعات

وبلاگم همزمان با ورود به شروع به کار کرد. قبلش هیچ جا نبودم. از هیچ فضای مجازی ای هم خبر نداشتم. حتی نمی دونستم تو وبلاگ باید چی نوشت!! در این حد :))
از اوایلی که اینجا رو نوشتم، سعی خاطرات و خوابگاهم رو بنویسم. مطمئنا برای مخاطبام جذاب نبوده هیچ وقت اما فقط از برای یادگار. و وقتی برمیگردم به این سال ها و نگاهی می ندازم، یادم بمونه و اون آهی که نه با حسرت، بلکه با حسِ خوشایندی که در این چهار سال چی گذشت بر من، رو از ته دلم بکشم.
دوستانی که خواننده م بودن، از فسلاسفه ی "شین" هم با خبر. مجدد این ترم با ایشون برداشتیم. وقتی بهشون گفتیم: " ! شما خیلی سخت گیر هستین. ترم های پیش کلی اذیت شدیم"
گفت:" خب چرا برداشتین؟!"
قریب به ده نفر از کلاس، با صدای رسا فریاد زدیم:" مجبور بودیم!"
بنده ی خدا اصلا موند چی بگه یه لحظه! زشت بود نه؟! :))
بعد هم حرف از ایی شد که عروس شدن. من داشتم حرف میزدم با دوستم و "شین" هم فرمود:" ان شاالله همین خانوم رِجعتی(از ترومِ اول اینگونه میگن فامیلم رو) ازدواج کنن زودتر."
بنده هم حرف دلم رو زدم و گفتم "ایییییششششالا استااااد" و همه، ضمنِ ابرازِ رفی خاک بر سرت! خندیدن :|

شین رو دوست دارم. خودشو، نه درس دادنش رو! اصولا با اساتیدی که متکلم وحده هستن، میونه ی خوبی ندارم. اما همین که وقتی میاد سر کلاس، با لبخند حرف میزنه، همیشه برخلافِ ما که چون تایم آ باهاش داریم لیم؛ پُر انرژیه، همین که صراحتا اعلام می کنه چقدر دلش برای ما تنگ شده بوده، واسم جذاب و دوست داشتنیه.

+ چند ماه پیش، صاد پیشنهاد داد برای مدتی از هم خبر نگیریم و تنها باشیم. فکر می کنم این، برای هر رابطه ای لازمه. که درگیرِ روزمرگی و تکراری بودن نشه. که تو این مدتِ هر چند کوتاه، دو طرف بیشتر فکر کنن. بیشتر دلشون برای هم تنگ شه و بیشتر قدر هم رو بدونن. قرارمون چند روز بود اما راستش من 12 ساعت هم دووم نیاوردم. کلی همدیگه رو ملامت کردیم و از اینکه چقدر پیشنهاد بدی بود، حرف زدیم. اما چند روزی بود که من حال مساعدی نداشتم. دوست داشتم تنها باشم. حرف نزنم. فکر کنم. خودم باشم و خودم. به "صاد" پیشنهاد دادم و اون هم مثل همیشه درکم کرد و به حرفم احترام گذاشت. شرط گذاشتیم اگر طی این 4 روز، ی از طرفین پیام یا تماسی گرفت، این 4 روز تمدید میشه. الان درست 12 ساعت هست که از هم بی خبریم. دارم ثانیه به ثانیه ی این ساعت ها رو می نویسم. بعد از گذشتِ این 4 روز، اگه کتاب نشه، حتما نیمچه کتاب میشه! هر شب اینجا میذارمش به امید خدا...




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/07/19/شین،-صاد




کو؟

درخواست حذف اطلاعات


پُرم از نوشتن اما رمقی؛ کو؟




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/06/23/کو




از ما تا من؛ از من تا خودم!

درخواست حذف اطلاعات

ما:
تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد که نتیجتا باعث شد به خودمون بیایم کمی. بفهمیم تا اینجا برای هم چه کردیم و از اینجا به بعد، قراره چه کنیم. اما تنها مسئله ی زجرآورِ این اتفاق، فراق بود. چیزی که تحملش برای جفتمون (مایی که حتی زمانیکه پیش هم بودیم، بازم دلمون تنگ می شد برای هم) سخت بود. برای درکِ درستِ عمقِ دوست داشتنِ ما، همینو بگم که تو این مدت، ما حتی نمی گفتیم چقدر تشنه ی دیدار همیم. نمی گفتیم که طرف مقابل، بیشتر دل تنگ نشه! اما همیشه من بودم که دلم می ترکید و به زبون میاوردم. صاد هم دستامو می گرفت، پیشونیمو می بوسید و می گفت:" غصه نخور ماهم، وصال نزدیکه".

من:
گیر توو یه سیاهچاله. هم دلم می خواد اون تو باشم، هم دلم برای نور تنگ شده. این هفته هم نرفتم . آخه پسرِ خوب! چطوری قدم بزنم تو سطحِ شهری که تو نباشی زیرِ آسمونش؟!
مدتیه ناامید شدم. واقعا میشه زندگی کرد جایی که یه عده دارن هر روز حریص تر می شن برای پول و یه عده هم هر روز فقیر تر؟ بعد چطوری آدم بالا نیاره؟

مجدد من:
خیلی دلم می خواست بنویسم. از چی و از کی مهم نبود. فقط دلم نوشتن می خواست. نمی تونستم. ساعت ها به صفحه ی سفید خیره می شدم اما این، تنها کاری بود که می . صاد این آهنگ رو فرستاد. نتیجه ش هم شد این پست. هرچند مز ف، هرچند مس ه!




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/07/07/از-ما-تا-من-از-من-تا-خودم




حسرتی به نام ماتیلدا!

درخواست حذف اطلاعات

• داشتم به این فکر می که تا حالا تو زندگیم حسرت چیزی رو داشتم؟!
تو همین فکرا بودم که ع دوستم رو در اینستا دیدم. با بچه های کلاس اولی ع انداخته بود و به عنوان اولین سال تدریسش، کلی خوشحال بود. بهش تبریک گفتم. گفتم حتما موفق میشی. گفتم خوش به ح ! تا اینو تایپ ، انگار جواب سوالم رو گرفته بودم. مغموم شدم و از اینکه نتونستم به خواسته م برسم، عصبی. بعد که فکر ، دیدم من پرستاری هم خیلی دوست داشتم. هنوزم دوست دارم البته. چند روزِ پیش که مامان بزرگ سکته کرده بود، با یه حسرت زیادی، به پرستارا نگاه می . حرکاتشونو زیر نظر داشتم. حتی دلم می خواست کمکشون کنم و دستیارشون باشم!
بعد به این نتیجه رسیدم که نمی تونم حسرت های زندگیم رو بذارم کنار. با اینکه گاهی اذیتم می کنن، اما دوستشون دارم. حس خوبی ازشون دریافت می کنم.

• در راستای هدف بزرگی که امسال داشتم، لئون رو دیدم. قبلش صاد زیاد تعریف می کرد. می گفت خوبیه، حتما ببین. و وقتی صاد اینو میگه یعنی واقعا خوبیه و واقعا باید دید!
وقتی به اتمام رسید، ازم پرسید: "به نظرت لئون عاشقِ ماتیلدا شد؟!"
یه لحظه مکث . شک وَ فکر .
گفتم :" به نظرم چیزی فراتر از عشق بود. طوریکه خودش رو فدا کرد. خیلیا عاشق همن اما اگه پاش بیوفته، به مرحله ی نابودی برای عشق، نمی رسن!"
گفت:" آفرین. دیدگاه جالبیه. من همیشه اینو از ایی که دیدن رو می پرسم. برام جالبه"
گفتم:" آره جالبه. میدونی؟! قبلش لئون یه آدم جدی و خشک بود که کاملا همه چیش رو نظم و ترتیبه. مثلا اونجا که نشون می داد با وسواس، اتو می کنه لباسشو، یا گلش رو هر روز صبح می ذاره لب پنجره و ازش مراقبت می کنه و...
بعد ماتیلدا وارد زندگیش شد و معادلاتش رو بهم زد. یکنواختیش رو بهم زد. لئون اینجا بود که فهمید می شه یه طور دیگه هم زندگی کرد. می شه یه طور دیگه هم ببینی زندگی رو. حتی مثلا شبا با چشم باز می خو د. تا حالا روی تخت نخو ده بود. بعد که ماتیلدا اومد، بهش گفت می شه روی تخت هم بخو ! و کلا نظر لئون رو تغییر داد چون فکر می کرد خوابش نمی بره اگه روی تخت باشه! اما ماتیلدا بهش گفت وپف هم می کردی حتی! که یعنی خو ده بوده... در کل، به نظرم اگه ی بیاد توی زندگیت که تو رو از اونچه که بودی، به اونچه که تاحالا نبودی تبدیل کنه، یعنی عشق!"


• پراکنده س، می دونم. اگه چند وقت اینطوری بنویسم، به انسجام میرسم. پس تا اون موقع پوزش...




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/07/08/حسرتی-به-نام-ماتیلدا




دلمان غنج می رود برای نوشتن...

درخواست حذف اطلاعات

داره راست و ریست میشه اوضاع. دارم به ح ثبات خودم برمیگردم. به اون چیزی که ترسیم کرده بودم برای خودم. به اون چیزی که میخواستم...
اولین قدم رو با صلابت برداشتم. با اینکه دل کندن از تختِ عزیزم سخت بود و با اینکه می شد کولر رو بر گرمای طاقت فرسای این روزهای مشهد ترجیح بدم، اما برخاستم و کلاسِ "داستان نویسی" ثبت نام . مثل همیشه مامان مخالف بود. مامان موافقِ داستان و نوشتن و اینطور چیزها نیست. مامان موافقِ آشپزی و طراحی دوخت و گل دوزی هست و موافقِ چیزهایی که در همین حوزه قرار بگیرن. البته وقتی براش با هیجان متنی رو که نوشتم میخونم، کلی ذوق می کنه و به خودش میباله که منو داره. شده حتی پُز منو بده به م که "رفیمون متنای قشنگی می نویسه" اما همیشه بهم یادآوری میکنه که یه روزی بالا ه ازدواج می کنم. یه روزی بالا ه باید آشپزی کنم و بالا ه یه روزی باید یه هنری به کار ببرم.
امروز فهمیدم من هیچی نیستم. هیچی نمیدونم. هیچ کت نخوندم و هیچی از های فا ِ سینمای جهان رو نگاه ن . حتی امروز که توی کلاس صِدام می لرزید و دهنم خشک شده بود، فهمیدم برخلاف تصوری که همیشه داشتم، اعتماد به نفسِ خوبی هم ندارم.
اما امروز فهمیدم چقدر صاد رو دوست دارم و چقدر براش گفتنی دارم و چقدر برام گفتنی داره. چقدر حالمون باهم خوبه. چقدر پایه ی دیوونه بازی هاشم و چقدر پایه ی دیوونه بازیامه.
صاد وقتایی که دوتایی بلند بلند میخندیم میگه ده تا صلوات بفرستیم. میگه دوست نداره خنده مون به چیز دیگه ای تبدیل بشه. میگه اینطوری خدا هوامونو بیشتر داره...
نمیدونم این تفکرِ صاد از کجا نشات میگیره. نمیدونم تجربه ی تلخی از این قضیه تو ذهنش داشته یا نه. اما من چه قبول داشته باشم چه نه، آرامشِ بعدش رو خیلی دوست دارم. دوست داشتین با صاد زندگیتون امتحانش کنید...

+ پستِ تخلیه ی افکار بود. مباحث هم پراکنده. نمیخواستم از صاد بنویسم اما مگه میشه قلم برد و ازش ننوشت؟ مخصوصا نزدیکِ یک سالگی شدنمون :))




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/05/02/دلمان-غنج-می-رود-برای-نوشتن




پروسه ای به نامِ "رانندگی"

درخواست حذف اطلاعات

دوستانی که اینستاگرامِ بنده رو دارن حتما مطلع هستند که پس از مشقات فراوان، موفق به اخذِ گواهینامه شدم.(زین پس مرا راننده خطاب بنمایید، چون دوست دارم!) این مشقت هم صرفا مشقتِ معمولی نبود. بنده از اسفندِ 96 ثبت نام . به دلیل بدبیاری، خوردم به تعطیلاتِ عید و بعدش هفته ای فقط سه روز با مربی، آموزش توشهری داشتم. چرا که بقیه ی روزهای هفته م رو بودم و شهرِ دیگه...آئین نامه ی اصلی رو یک بار و فقط با یک غلطِ بیشتر رد شدم. اونجا بود که فهمیدم حتی یک غلطِ اضافه در زندگی، میتونه مردودت کنه کلا! روزی که مردود شدم دوشنبه بود. مهمه؟! آره. چون فقط دوشنبه ها و چهارشنبه ها امتحان می گرفتن. منم به غیرتم برخورد و در اون وانفسای ماه رمضون و بحبوحه ی امتحانات، گفتم حتما باید چهارشنبه قبول شم. رفتم و گفتن حداقل یک هفته باید از امتحانت بگذره! و من خیت و ایضا خونوک(مشهدی های اهل دل متوجه میشن فقط) برگشتم خونه. ضدحال بعدیم وقتی بود که تو خونه متوجه شدم هفته ی دیگه هم دوشنبه و هم چهارشنبه تعطیله و میره برای دو هفته ی بعد عملا! و من باز اون کتاب منحوس رو خوندم و خوندم و خوندم. این بار دیگه شانس باهام یار بود و قبول شدم. اما چه قبول شدنی!! به دلیل استقبال زیادِ راننده دوستان و هجومِ این خیل عظیم، نوبت برای آزمون افسرم، افتاد یک ماه بعد!
یک ماه بعد، آزمون دادم. انصافا هم بد رانندگی . فقط چون روز دختر بود، به جناب افسر عرض " رد شدم؟!" که با سکوت ایشون مواجه شدم. بعد مجدد عارض شدم که " روز دختره جناب افسر! نمیشه یه تخفیفی قائل بشین؟!" که ایشون هم تیکِ مداخله در امور افسر رو برام زدن :|
بار دوم، ده روز بعدِ بار اول بود. اما اینبار طوری خودم رو نشون همگان دادم که حتی یک تیک هم نزد برام و گفت قبولی!(ذوق مرگی هام رو قبلا )
بعد از این قبولیِ شیرین و دلچسب، ب سوار ماشین شدم. اما اینبار در وتِ "راننده".
خیلی خوشحال و شاد داشتم در جاده ی ش ز پیش میرفتم که دستانم به خون آلوده شد. بله. من کُشتم. من قاتلم و اومدم که اعتراف کنم. من پشیمونم آقای قاضی و حضار! اما ا تقصیر خودش بود اومد جلو. من با اون سرعت چطوری ترمز میگرفتم؟ وای از ص که کرد... حتی الان هم واهمه دارم ازش. فقط ماسِ داداشم رو که به مامان نگه! البته قطعا بیگاری هاش رو میکشه ازم...


+ و صاد همیشه که ناراحتم، سعی میکنه منو بخندونه. این بار هم گفت:" به کارخونه های کالباس صدمه زدی" و وقتی گفتم:" سپر ماشین کنده شد" گفت:" گربه ی چاقی بوده پس! دو تا کالباس می شده" :))




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/05/11/پروسه-ای-به-نام-رانندگی




واقعی ترین رویا

درخواست حذف اطلاعات

ب به صاد ع ِ دخترِ همکارِ سابقم رو نشون دادم که در مرکز ک نِ بدس رست گرفته شده بود. در واقع، همونجایی که کار می . یه کم از دلتنگیم واسه بچه ها گفتم واسش و اینکه با در و دیوار اونجا کلی خاطره دارم و یادِ "تو" رو واسم زنده میکنه.
صبح که بیدار شدم، یادم اومد که خواب مرکز رو دیدم. دوباره رفتم اونجا و تقاضای کار دادم. مدیرِ مرکز هم تا منو دید، خطاب به مدیر فنی گفت :"خانوم فلانی! خانوم رجعتی اینجا چه میکنن؟!" مدیر فنی هم در جواب گفت :" خانوم رجعتی متنبه شدن!" و من سرم رو پایین انداخته بودم...

راستش چند وقتیه قابلیت اینو پیدا که قبل خواب، به هر چی فکر کنم، درست همونو خواب می بینم! خیلی خوبه ها. چون به هر حال آدم تو رویاش اون چیزی که دوست داره رو می بینه. حتی اگه اون چیز محالِ ممکن باشه. اما خب یه بدی هم داره و اون اینه که وقتی بیدار میشی، دیگه اون رویا هم باهاش از بین میره...




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/05/12/واقعی-ترین-رویا




برخیز و مخور غمِ جهانِ گذران

درخواست حذف اطلاعات

ولی تا می تونید از جام جهانی لذت ببرید. تا می تونید بخو د، چایی بخورید، از سرمای ناشی از کولر برید زیر پتو و با صادِ زندگیتون حرف بزنید. باور کنید تهِ امتحانا هیچی نبوده و نیست. اینو منی دارم میگم که در طولِ امتحانات درس نخوندم. در شبی که فرداش امتحانِ "ناتوانی یادگیری" داشتم، تو خوابگاهی که سکوتِ مطلق بود و فقط دو سه نفر بودیم که فارغ از امتحانامون، نشستیم بازی ایران و اسپانیا رو تا آ دیدیم و تخمه ش تیم و جیغ زدیم و با هر جیغ، بر تعداد رغبت پیدا کنندگان به دیدن بازی، افزوده می شد. اینو منی دارم میگم که به قولِ هم اتاقیام، در این مدت یا خواب بودم، یا با صاد در حال مکالماتِ دو سه ساعته بودیم. اینو منی دارم میگم که تا به اینجای نتایج، سه عدد بیست ناقابل و یک عدد نوزدهِ اعتراض زده دارم!! پس شُل بگیرید و لذت ببرید . چون نه تنها تهِ و امتحانا و استرسا و فشارا هیچی نیست؛ بلکه تهِ اینجا موندن و هر روز غصه ی یه جا از این خاک رو خوردن و بالا رفتن و پایین نیومدن دلار و طلا و سکه هم هیچی نیست...

(به صاد میگم خیلی حرف میزنی وَ این خیلی خوبه. میگه "ولی من پُر حرف نیستم رفی؛ خوش حرفم!" این حجم از متواضع بودن اصلا قابل توصیف نیست:)) )

+ اینایی که کامنت خصوصی میذارن ولی هیچ گونه آدرس وب و ایمیلی از خود بر جای نمیگذارند!، مثل بچه هایی هستن که در میزنن و در میرن :|




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/04/10/برخیز-و-مخور-غم-جهان-گذران




امید؛ جادوی زندگی

درخواست حذف اطلاعات

بد بیاری پشت بد بیاری، ضدِ حال پشت ضدِ حال. نمیدونم تو زندگیِ گذشته م کی بودم و چه کار . اما مطمئنم مستحق این همه استرس و فشار و دردسر نبودم. که اگه بودم بویی از امید نمی بردم...
خیلی نکات مثبت هست، خیلی خوشحالیا هست. مثل نمراتِ این ترمم. مثل رد سکته ی مامان، مثل عاشق صاد بودن و موندن. اما از طرفی نکات منفی هم وجود دارن. خیلی هاش رو نمیشه گفت و به زبون آورد برای خواننده. خواننده اگر هم نخواد اما تو ناخودآگاهش قضاوتت میکنه. متهمت میکنه. اگه با اسم مستعار مینوشتم در بلاگستان، حرفی نبود. به دنبالش قضاوت ها هم مهم نبود. اما الان یک چهارمِ خواننده هام منو دیدن، باقیشون هم کم و بیش میشناسنَم.


امید داشتم با قبول شدنم تو آزمون افسر، بابا رو خوشحال کنم ولی نشد. رد نشدم، رَدَم کرد. تیکِ "مداخله در امور افسر" رو زده بود برام! منی که اصلا حرفی نزده بودم داخل ماشین.
امید داشتم هیچ وقت حرفی نزنم که صاد ناراحت شه، بشکنه و غمگین بشه. امید داشتم ولی ناراحت شد، ش ت و غمگین شد.
امید داشتم این تابستون برم کلاسای مختلف. آشپزیِ افتضاحم رو درست کنم. است برم و یاد بگیرم. ولی مثل زالو چسبیدم به تختم. گاهی که دلم بکشه کتاب میخونم و گاهی ام که نه، واکینگ دد می بینم.
امید داشتم برم سر کار. دروغ چرا؟! دوست داشتم پول درارم. که به خونواده م بفهمونم بزرگ شدم. که ای کاش میفهمیدن. ای کاش...
امید داشتم بیشتر برم بیرون، بیشتر تفریح کنم و بیشتر بهم خوش بگذره. اما در این مورد هم موفق نبودم.
امید داشتم با مهمانم موافقت شه. این ترم آ ی رو مشهد باشم. ولی حتی به درخواستم نگاه هم ن !

امید داشتن خیلی خوبه. محرک زندگیه. اما تو زندگیِ من داره روز به روز کم رنگ و کم رنگ تر میشه. مراقب امید های زندگیتون باشید :)




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/04/28/امید-جادوی-زندگی




هیس! (این بار) پسرها فریاد نمی زنند..

درخواست حذف اطلاعات


چند وقت پیش، با دوستم در حال قدم زدن در پیاده روهای قوچان بودیم(یکی از شهرستان های مشهد). شب بود و هوا نسبتا تاریک. فقط چند دقیقه مونده بود به اینکه دربِ خوابگاه بسته شه. نزدیکِ خوابگاه که شدیم، یه آقایی با ظاهری که معلوم بود مشکل دار هست، از کنارم رد شد و کارِ بسیار ناشایستی انجام داد و عبور کرد. من برگشتم و چنان دادی زدم که همه برگشتن و نگاه . ولی درستش این بود یکی تو گوشش میزدم و بقیه رو خبر می تا دفعه ی دیگه از این غلط ها نکنه! واسم جالب بود؛ دوستم میگفت چرا داد زدی؟! اون که بازم این کارش رو انجام میده! بهش گفتم اگه ی به من کوچکترین تعرضی کنه، من پیش خودم نمیتونم ت بایستم و نگاه کنم و بخندم و چیزی نگم!!
الان که خبرِ به شانزده پسرِ دبیرستانی در یکی از مدارسِ تهران داغ شده، یاد این خاطره افتادم. از نظر روانشناسی، هر ی که آزار و آسیب بزنه به خودش و اطرافیانش، حتما مشکل و اختلالِ روانی داره که اولی مازوخیسم و دومی سادیسم نام داره. حالا اینکه چی میشه که این شخص، دچارِ این بیماری یا اختلال میشه، باید مصاحبه ی بالینی صورت بگیره. اما... اما وجدان کجا میره پس؟! اخلاقیات چی میشن پس؟! چی داره سرمون میاد؟! چرا طوری رفتار می کنیم با فرزندانمون که در سکوتِ خودشون غرق شن و از ما پنهون کنن و به خاطرِ ترس یا آبرو یا هر کوفتِ دیگه ای، حرف نزنن. که پس فردا خودِ این افراد دچار انواع و اقسام اختلالات روانی میشن و شاید به خاطر انتقام یا هر چیز دیگه ای، به بقیه آسیب بزنند...
+ عصبانی ام. خیلی عصبانی ام!



منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/03/09/هیس-این-بار-پسرها-فریاد-نمی-زنند




هیس! (این بار) پسرها فریاد نمی زنند..

درخواست حذف اطلاعات


چند وقت پیش، با دوستم در حال قدم زدن در پیاده روهای قوچان بودیم(یکی از شهرستان های مشهد). شب بود و هوا نسبتا تاریک. فقط چند دقیقه مونده بود به اینکه دربِ خوابگاه بسته شه. نزدیکِ خوابگاه که شدیم، یه آقایی با ظاهری که معلوم بود مشکل دار هست، از کنارم رد شد و کارِ بسیار ناشایستی انجام داد و عبور کرد. من برگشتم و چنان دادی زدم که همه برگشتن و نگاه . ولی درستش این بود یکی تو گوشش میزدم و بقیه رو خبر می تا دفعه ی دیگه از این غلط ها نکنه! واسم جالب بود؛ دوستم میگفت چرا داد زدی؟! اون که بازم این کارش رو انجام میده! بهش گفتم اگه ی به من کوچکترین تعرضی کنه، من پیش خودم نمیتونم ت بایستم و نگاه کنم و بخندم و چیزی نگم!!
الان که خبرِ به شانزده پسرِ دبیرستانی در یکی از مدارسِ تهران داغ شده، یاد این خاطره افتادم. از نظر روانشناسی، هر ی که آزار و آسیب بزنه به خودش و اطرافیانش، حتما مشکل و اختلالِ روانی داره که اولی مازوخیسم و دومی سادیسم نام داره. حالا اینکه چی میشه که این شخص، دچارِ این بیماری یا اختلال میشه، باید مصاحبه ی بالینی صورت بگیره. اما... اما وجدان کجا میره پس؟! اخلاقیات چی میشن پس؟! چی داره سرمون میاد؟! چرا طوری رفتار می کنیم با فرزندانمون که در سکوتِ خودشون غرق شن و از ما پنهون کنن و به خاطرِ ترس یا آبرو یا هر کوفتِ دیگه ای، حرف نزنن. که پس فردا خودِ این افراد دچار انواع و اقسام اختلالات روانی میشن و شاید به خاطر انتقام یا هر چیز دیگه ای، به بقیه آسیب بزنند...
+ عصبانی ام. خیلی عصبانی ام!



منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/03/09/هیس-این-بار-پسرها-فریاد-نمی-زنند




هیس! (این بار) پسرها فریاد نمی زنند..

درخواست حذف اطلاعات


چند وقت پیش، با دوستم در حال قدم زدن در پیاده روهای قوچان بودیم(یکی از شهرستان های مشهد). شب بود و هوا نسبتا تاریک. فقط چند دقیقه مونده بود به اینکه دربِ خوابگاه بسته شه. نزدیکِ خوابگاه که شدیم، یه آقایی با ظاهری که معلوم بود مشکل دار هست، از کنارم رد شد و کارِ بسیار ناشایستی انجام داد و عبور کرد. من برگشتم و چنان دادی زدم که همه برگشتن و نگاه . ولی درستش این بود یکی تو گوشش میزدم و بقیه رو خبر می تا دفعه ی دیگه از این غلط ها نکنه! واسم جالب بود؛ دوستم میگفت چرا داد زدی؟! اون که بازم این کارش رو انجام میده! بهش گفتم اگه ی به من کوچکترین تعرضی کنه، من پیش خودم نمیتونم ت بایستم و نگاه کنم و بخندم و چیزی نگم!!
الان که خبرِ به شانزده پسرِ دبیرستانی در یکی از مدارسِ تهران داغ شده، یاد این خاطره افتادم. از نظر روانشناسی، هر ی که آزار و آسیب بزنه به خودش و اطرافیانش، حتما مشکل و اختلالِ روانی داره که اولی مازوخیسم و دومی سادیسم نام داره. حالا اینکه چی میشه که این شخص، دچارِ این بیماری یا اختلال میشه، باید مصاحبه ی بالینی صورت بگیره. اما... اما وجدان کجا میره پس؟! اخلاقیات چی میشن پس؟! چی داره سرمون میاد؟! چرا طوری رفتار می کنیم با فرزندانمون که در سکوتِ خودشون غرق شن و از ما پنهون کنن و به خاطرِ ترس یا آبرو یا هر کوفتِ دیگه ای، حرف نزنن. که پس فردا خودِ این افراد دچار انواع و اقسام اختلالات روانی میشن و شاید به خاطر انتقام یا هر چیز دیگه ای، به بقیه آسیب بزنند...
+ عصبانی ام. خیلی عصبانی ام!



منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/03/09/هیس-این-بار-پسرها-فریاد-نمی-زنند




در سرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق...

درخواست حذف اطلاعات

کاش شب قدر اینطور بود که هر کی، هر دعایی میکرد، همونجا برآورده می شد! دقیقا همون لحظه و آنی. به نظرم بهشتِ واقعی اون موقع به وجود میومد! شایدم جهنم ساخته می شد! شاید خیلیا مرگِ همو آرزو می . بدبختیِ همو آرزو می . جنگ آرزو می ! زشتی و پلیدی و گناه و نفرت آرزو می . اما... اما مطمئنم من فقط یه آرزو می . اونم کنار "تو" بودن تا آ عمر بود!


عنوان از علیرضا آذر

+ ماس ادعیه ی وافر :)




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/03/16/در-سرم-نیست-بجز-حال-و-هوای-تو-و-عشق




در سرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق...

درخواست حذف اطلاعات

کاش شب قدر اینطور بود که هر کی، هر دعایی میکرد، همونجا برآورده می شد! دقیقا همون لحظه و آنی. به نظرم بهشتِ واقعی اون موقع به وجود میومد! شایدم جهنم ساخته می شد! شاید خیلیا مرگِ همو آرزو می . بدبختیِ همو آرزو می . جنگ آرزو می ! زشتی و پلیدی و گناه و نفرت آرزو می . اما... اما مطمئنم من فقط یه آرزو می . اونم کنار "تو" بودن تا آ عمر بود!


عنوان از علیرضا آذر

+ ماس ادعیه ی وافر :)




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/03/16/در-سرم-نیست-بجز-حال-و-هوای-تو-و-عشق




در سرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق...

درخواست حذف اطلاعات

کاش شب قدر اینطور بود که هر کی، هر دعایی میکرد، همونجا برآورده می شد! دقیقا همون لحظه و آنی. به نظرم بهشتِ واقعی اون موقع به وجود میومد! شایدم جهنم ساخته می شد! شاید خیلیا مرگِ همو آرزو می . بدبختیِ همو آرزو می . جنگ آرزو می ! زشتی و پلیدی و گناه و نفرت آرزو می . اما... اما مطمئنم من فقط یه آرزو می . اونم کنار "تو" بودن تا آ عمر بود!


عنوان از علیرضا آذر

+ ماس ادعیه ی وافر :)




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/03/16/در-سرم-نیست-بجز-حال-و-هوای-تو-و-عشق




جامِ جهانیِ چشمات

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چهار سالِ پیش تو کجا بودی. اما من درست در سال های گذر از نوجوونیم بودم. وقتی قوچان نژاد اون حماسه رو آفرید، نمیدونم توام مثل من بیرون رفتی و در جشنِ صعود به جامِ جهانی، شرکت کردی یا نه. حتی نمیدونم وقتی به دقایقِ آ ِ بازی با آرژانتین میرسیدیم، توام مثل من صلوات میفرستادی یا نه. نمیدونم توام مثلِ من از قهرمانیِ آلمان خوشحال شدی یا نه. نمیدونم حتی نظرت راجع به مسوت اوزیل چی بود. ی که دوستام میگفتن شبیهمه. نمیدونم وقتی میدی ، فکر می کردی چهار سال بعد، یکی تو زندگیت شبیه اون باشه یا نه. اما... اما این جام جهانی که گذشت. به رغمِ ِ قلب هامون، از نظر فیزیکی از هم دوریم. ولی بیا فکر کنیم چهار سالِ دیگه، درست همین وقتا، تو محوِ بازیِ فینال شدی. روی مبل نشستی. من بیشتر از هر وقت دیگه ای میدونم نباید حرفی بزنم. فقط کنارت میشینم. زل میزنم به چهره ت. تو چشمات برقِ خوشحالی رو میبینم. بهم نگاه میکنی. چشمک میزنی و میگی:" ولی خانوم! جامِ جهانی رو باید بدن به من چون از بین این همه مرد تو جهان، تو مالِ من شدی..."


+ لبیک به دعوتِ آوای فاخته

+ دعوت از جناب میرزای دوست داشتی

+ دعوت از صاد عزیزم




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/03/24/جام-جهانی-چشمات




جامِ جهانیِ چشمات

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چهار سالِ پیش تو کجا بودی. اما من درست در سال های گذر از نوجوونیم بودم. وقتی قوچان نژاد اون حماسه رو آفرید، نمیدونم توام مثل من بیرون رفتی و در جشنِ صعود به جامِ جهانی، شرکت کردی یا نه. حتی نمیدونم وقتی به دقایقِ آ ِ بازی با آرژانتین میرسیدیم، توام مثل من صلوات میفرستادی یا نه. نمیدونم توام مثلِ من از قهرمانیِ آلمان خوشحال شدی یا نه. نمیدونم حتی نظرت راجع به مسوت اوزیل چی بود. ی که دوستام میگفتن شبیهمه. نمیدونم وقتی میدی ، فکر می کردی چهار سال بعد، یکی تو زندگیت شبیه اون باشه یا نه. اما... اما این جام جهانی که گذشت. به رغمِ ِ قلب هامون، از نظر فیزیکی از هم دوریم. ولی بیا فکر کنیم چهار سالِ دیگه، درست همین وقتا، تو محوِ بازیِ فینال شدی. روی مبل نشستی. من بیشتر از هر وقت دیگه ای میدونم نباید حرفی بزنم. فقط کنارت میشینم. زل میزنم به چهره ت. تو چشمات برقِ خوشحالی رو میبینم. بهم نگاه میکنی. چشمک میزنی و میگی:" ولی خانوم! جامِ جهانی رو باید بدن به من چون از بین این همه مرد تو جهان، تو مالِ من شدی..."


+ لبیک به دعوتِ آوای فاخته

+ دعوت از جناب میرزای دوست داشتی

+ دعوت از صاد عزیزم




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/03/24/جام-جهانی-چشمات




جامِ جهانیِ چشمات

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چهار سالِ پیش تو کجا بودی. اما من درست در سال های گذر از نوجوونیم بودم. وقتی قوچان نژاد اون حماسه رو آفرید، نمیدونم توام مثل من بیرون رفتی و در جشنِ صعود به جامِ جهانی، شرکت کردی یا نه. حتی نمیدونم وقتی به دقایقِ آ ِ بازی با آرژانتین میرسیدیم، توام مثل من صلوات میفرستادی یا نه. نمیدونم توام مثلِ من از قهرمانیِ آلمان خوشحال شدی یا نه. نمیدونم حتی نظرت راجع به مسوت اوزیل چی بود. ی که دوستام میگفتن شبیهمه. نمیدونم وقتی میدی ، فکر می کردی چهار سال بعد، یکی تو زندگیت شبیه اون باشه یا نه. اما... اما این جام جهانی که گذشت. به رغمِ ِ قلب هامون، از نظر فیزیکی از هم دوریم. ولی بیا فکر کنیم چهار سالِ دیگه، درست همین وقتا، تو محوِ بازیِ فینال شدی. روی مبل نشستی. من بیشتر از هر وقت دیگه ای میدونم نباید حرفی بزنم. فقط کنارت میشینم. زل میزنم به چهره ت. تو چشمات برقِ خوشحالی رو میبینم. بهم نگاه میکنی. چشمک میزنی و میگی:" ولی خانوم! جامِ جهانی رو باید بدن به من چون از بین این همه مرد تو جهان، تو مالِ من شدی..."


+ لبیک به دعوتِ آوای فاخته

+ دعوت از جناب میرزای دوست داشتی

+ دعوت از صاد عزیزم




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/03/24/جام-جهانی-چشمات




ولی معلم داریم تا معلم!

درخواست حذف اطلاعات



دورانِ دبیرستان یه معلمِ ورزش داشتم که فامیلیش از یادم رفته. زن ورزش که می شد، والیبال بازی میکردیم. کلاسِ بسکتبال می رفتم و مقام هم داشتم تو استان اما چون تعدادمون در مدرسه به سه نفر هم نمیرسید، ما رو مینداختن کنار والیبالیا. از اونایی بودم که تا یه توپ از تور رد می شد و به زمین اصابت میکرد، چنان جیغی میکشیدم که معلم شاکی می شد. میومد خیلی آروم و ملو میگفت:" رجعتی! کَلتو میکَنم. آروم دختر!" منم میخندیدم و چَشمی میگفتم و دوباره اون خنده های معروف...
یه روز که نمیدونم کِی بود و یه روز که نمیدونم چرا ورزش نمیکردیم، من و خانوم معلم نشسته بودیم روی نیمکت. اون روز نمیدونم چرا حرفمون رفت سمتِ مُردن! گفتم:" خانوم نمیدونین من وقتی بچه بودم چه تفکری داشتم! به مامان بابام میگفتم هر وقت مُردم، منو همونجایی که مُردم دفن کنن!! بعد یه روز خواهر بزرگه م گفت اگه وسط خیابون تصادف کنی بمیری که نمیان همونجا دفنت کنن! و شروع کرده بود به توجیهم..." همینطوری که با خنده و شوخی از تفکرات دوران بچگیم براش حرف میزدم، گفت:" من به شوهرم و بچه هام گفتم هر وقت مُردم، تابوتِ منو بیان دور این حیاط دور بدن." گفتم:" خانووووم! دور از جونتون. ان شاالله صد و بیست سال زنده باشید و سلامت." با یه بغضی توی گلوش ادامه داد:" آخه خیلی خاطره دارم از این مدرسه..."

بعضی معلمای ورزش از صد تا معلمِ ادبیات، قشنگتر حرف میزنن :)




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/02/12/ولی-معلم-داریم-تا-معلم




یک آشنا برگزار مینُماید(مسابقه ی وبلاگی)

درخواست حذف اطلاعات

یهو دلم خواست شرکت کنم. شما هم در این مسابقه شرکت کنید...


از دورانِ ابت م فقط یه هاله ی محوی در ذهنم نقش بسته. حتی چهره ی صمیمی ترین دوستای دبستانم رو به سختی به یاد میارم. اما خوب یادمه که در عینِ ت و آروم بودن، یه شیطنتِ خاصی تو چشمام بود و خواهرام لقبِ "مارمولک" (یعنی ی که آرام و متین است اما زیرزیرَکی کارهایش را انجام میدهد) بهم داده بودن.
پنجم دبستان بودم که امتحان ریاضی داشتیم. دقیق یادم نمیاد چرا نخوندم ولی اولین بارم بود! برای همین تجربه ی کافی و وافر هم نداشتم از دروغ های م ومی که برای نخوندن ارائه می شد. یادم افتاد که اون روز، مامان خونه رو جمع و جور می کرد و اون بین، گفته بود "رفی جان همون چها ایه رو بیار من برم بالای ک نتا." فقط در اون لحظه، همین یه مورد به ذهنم رسید. وقتی معلمم علتِ صفر شدنم در درس ریاضی رو جویا شد، گفتم:" خانوم! من تو خونه خیلی کار میکنم. لطفا به مامانم بگین به من کار نگه!!!" حالا این دروغِ شاخدار بماند؛ اینکه گفتم به مادر بگه رو، کجای دلم بذارم؟! :))

ولی راهنمایی وضیعیتم به کلی تغییر کرد. شری م بیشتر خودشو نشون می داد. از زیرلنگی انداختن هام گرفته تا ادای معلما رو در آوردن! جالب اینجاست آ سال که می شد میرفتم از معلمایی که اداشونو درآوردم و کلی با بچه ها خندیدیم، حلالیت میطلبیدم و بهشون میگفتم "راضی باشین اداتونو درآوردم!!"


سوم راهنمایی اوج شری م بود. صندلی هامون از تک نفره های چوبیِ جدید بود. هر دفعه، یکی تقبل می کرد تا به نوبت، بچه ها رو سُر بده. خ ش خیلی کیف می داد :))
یادمه تو همین مقطع، یه روز حس اعصاب معلمِ دینیمون رو خورد کردیم. بچه ها اصلا به حرفاش گوش نمی دادن. بلند بلند می گفتن و می خندیدن. یهو خانم «پ» از کوره در رفتن و به کل بچه ها گفتن: "هر سی نفرتون خیلی ن اید!" من هم بلافاصله، خدمت شون عارض شدم: "خانوم! با شما می شیم بیست و نه نفر" :|
عصبانیتشون بیشتر شد و اون سال، اولین سالی بود که معلم، از کلاس ا اجم کرد. (بعدش دیگه عادی شد:دی)
خلاصه، بابا (که اتفاقا رئیس انجمن اولیا و مربیان بود و به کل آبروش به فنا رفته بود) به درخواست مدیر، به مدرسه اومد و قضیه با عذرخواهی و پوزش تموم شد! البته دعوا های مامان که: "تو چرا این طوری ای بچه؟ خواهرات که مثل تو نبودن! داداشت با این همه شریش تاحالا همچین کارایی نکرده که تو کردی و..." به مدتِ یک ماه و ادامه داشت. بابا، هنوز که هنوزه دستم می اندازه و می گه: خانوم اجازه؟! با شما میشیم بیست و نه نفر!
البته بازم آدم نشدم و یه سری فنون رو، یاد بچه ها میدادم که اجرا کنن. نظیرِ گچِ تخته ریختن روی صندلیِ معلم که روش بشینه و هر وقت ایستاد، به کثیفیِ پشتِ مانتوش بخندیم(باور کنید دل خوشی ها کم نیست) اما خودم مجری نبودم و نقشِ طراح رو داشتم.

دبیرستان، هم شریم بیشتر شد و هم درسام رو به افت رفت! دیگه مدیر و ناظم، دلیلِ محکمه پسند تر داشتن برای ا اجم.
یادمه اول دبیرستان، زنگ تفریح، وقتی معلما تو دفتر بودن، یه فکری به سرم زد. با گروهمون(که لقبِ موساد رو داشت در کلِ مدرسه) نقشه ریختیم که بریم آبدارخونه و داخلِ قوریِ معلم ها، ریکا و تُف(خدا ما رو ببخشه به حقِ این عزیز) بریزیم. یکی شد نگهبانی بده. من هم با دوستم رفتیم داخل. البته همه جوانب رو سنجیده بودیم و مقنعه هامون رو به صورتِ نقاب، دور سرمون پیچیده بودیم. (فی الواقع الان ادای ما رو در میاره) بعد از اتمامِ کار، منتظر بودیم تا مستخدم، برای معلما چایی ببره و وقتی بُرد، الکی میرفتیم داخلِ دفتر و به خوردنِ چاییِ تُفی و ریکایی توسطِ معلما، میخندیدیم.

سالِ دوم دبیرستان، وقتی امتحانِ آمادگی دفاعی رو دادیم و تموم شد، دوستم بهم گفت:" رفی بیا بعدش کتابامونو کنیم" که البته با ممانعتِ من، منصرف شد! من به همراه رفیقم رفتم تو حیاط و با ناظممون بگو و بخند میکردیم. یهو دیدم ی کلاس، سراسیمه اومده و خطاب به ناظم، میگه:" خانوم! بچه ها کتاباشونو آتیش زدن!"
خلاصه؛ بدو بدو رفتیم بالا. هیچ زیرِ بار نمیرفت که چنین کاری کرده. از اونجایی که بنده شناخته شده بودم در کل مدرسه، کتابا و سوزوندنشون، افتاد گردنِ منِ بدبخت :| حالا هر چی به ناظمم میگفتم "خانوووم شما که منو دیدین! من که با شما تو حیاط بودم"؛ میگفت:" تو بگو کار کیه تا ولت کنم بری" :|
و منم که با معرفت، تعهد رو به جون یدم و لام تا کام حرف نزدم...



همون مارمولکی که گفتم :))



منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/02/14/یک-آشنا-برگزار-مینماید-مسابقه-ی-وبلاگی




رشته ای بر گردنم افکنده دوست...

درخواست حذف اطلاعات

+ من: آرزو کن.
- صاد: چرا؟!
+ آرزو کن تا بهت بگم.
رو در رویش ایستاده ام. زل زده ام به چشمانِ قهوه ایِ روشَنَش. نه، چشمانِ عسلی اش. یا نه، رنگین کمانِ چشم هایش! توی چشمای "تو" رنگین کمونو میشه دید*
چشمانش را بسته. درست نمیدانم به چه چیزی فکر می کند. سخت است خواندنِ ذهنش گاهی.
- خب. آرزو .
+ بهت نگاه نمیکنم که تقلب نکنی. حالا بگو راست یا چپ؟!
نگاهم را میدوزم. خیره می شوم به خیابانِ روبرویی. جایی که دختر و پسری کنار هم راه می روند بدون اینکه دست هم را گرفته باشند. بدون اینکه با هم حرف بزنند، به هم نگاه کنند. بدون اینکه بخندند و چهره ی شهر را زیبا کنند.
- چپ...
مژه ای که روی گونه ی چپش نشسته، بر میدارم. نشانش میدهم. با خنده میگویم:" آرزوت هر چی که بود، برآورده میشه."
دستانم را میگیرد. میگوید:" پس کِی بریم خونه ی خودمون؟!"


* تو که چشمات خیلی قشنگه از مهرنوش




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/02/02/رشته-ای-بر-گردنم-افکنده-دوست




با من، دیگر از پراید نترسید!

درخواست حذف اطلاعات

وقتی می بینید روی سقفِ ماشینی یک عدد تابلوی بزرگ گذاشتن و نامِ آموزشگاه رو زدن و سمتِ عقب و جلوی سِپَرش هم تابلوی "احتیاط؛ راننده تحت تعلیم" هست رو نصب ؛ پس ملاحظه کنید. جون جدتون ملاحظه کنید. خب من نزدیک بود برم تو دلِ ماشینِ یارو! چه وضعشه :|


+ قریب به ده بار خاموش . هشت بار ماشین به "پِتِه پِتِه" افتاد. دو بار فرمون از دستم در رفت در پیچ ها و یک بار هم خواستم تصادف کنم که بخیر گذشت بحمدالله. امیدی برای دریافت گواهینامه تا اوایلِ تابستون هست؟!

+ داوطلب میخوام که بعد از اخذِ گواهینامه، بریم دور دور مهمونِ من؛ اِنی وان هیِر؟!





منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/02/04/با-من،-دیگر-از-پراید-نترسید




پرسیدن عیب است آقا؛ عیب!

درخواست حذف اطلاعات

یه خبطی . وقتی رفیقم داشت ارائه می داد، این جمله رو گفت:
"آگاهی دینی و تجربه و احوالِ عرفانی، تفاوتِ کیفی با آگاهیِ عادیِ انسان ندارد..."

من متوجه نشدم. از م پرسیدم معنیش رو. از قضا اوشون هم نمیدونست. برای اینکه لاپوشونی کنه، گفت "کی میدونه یعنی چی؟!"
هر ی تفسیرِ خودش رو ارائه می کرد. ِ گرامی، سرانجام با یه لبخندِ موذیانه، فرمودن:" ی که سوال کرد، خودش جلسه ی آینده در حد چند دقیقه میاد توضیح میده."

ضمنِ گفتنِ کیف تو هر چی ارائه ست :| ،آیا ی هست مرا یاری دهد؟!





منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/02/07/پرسیدن-عیب-است-آقا-عیب




هزار کیلومتر دور تر

درخواست حذف اطلاعات


خودخواهانه ست اما دوست دارم مشهد باشی؛ حتی اگه نبینمت! آخه میدونی؟! حسِ دوری و غربت، بدجوری دلتنگی میاره...


تماشایی ترین تصویر، توو دنیایی به چشمِ من




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/01/14/هزار-کیلومتر-دور-تر




من بنده ی آن دمم که کتاب گوید!

درخواست حذف اطلاعات

"ف" میگفت:" هیچ وقت خودتان را بنده ی کتاب نکنید!" امروز که برای بیست و یکمین بار در یک ماهِ گذشته، کتابِ امانت گرفته ی چند روایت معتبرِ مستور را در دست گرفتم، معنیِ این جمله را فهمیدم. باعث تاسف است که در هر وعده، چهار الی پنج صفحه از آن را میخوانم. نه اینکه ل کننده باشد یا دوست نداشته باشم یا وقت نکنم! نه... شاید عجیب به نظر برسد اما دوست دارم وقتی کتاب میخوانم، جماعتی من را ببینند! تحسینم کنند و از اینکه تا این حد فرهیخته هستم، ستایشم کنند. فکر میکنم به همین علت است که اکثرِ کتاب های عُمرم را در خوابگاه خوانده ام...


تیتر: که ساقی گوید / یک جامِ دگر... نظامی




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/01/15/من-بنده-ی-آن-دمم-که-کتاب-گوید




قوربونِ مهربونیِ مش قربون!

درخواست حذف اطلاعات


قدیما تو همسایگیِ خونه ی مامان بزرگ، یه پیرمردی بود؛ بهش میگفتن "مَش قربون". همیشه ازش میترسیدم. یه پیرمردِ اخموی عصبی با ریشِ بلند و کمری خموده و عصا به دست، که میونه ی خوبی با گربه ها و بچه ها نداشت. میگفتن ظاهرا عاشق زنش بوده. در حدِ جنون. طوریکه حتی تک پسرش رو به خاطرِ زنش از خونه پرت کرده بیرون. زنش که میمیره، انگاری مش قربون هم باهاش دفن میشه. فقط جسمش زنده مونده...

این داستان ها رو که میشنیدم، ترسم بیشتر می شد. کافی بود ترسم رو به زبون بیارم تا پسر هام شروع کنن به داستان سرایی های دروغین از این پیرمرد. مثلِ رسول که میگفت "مش قربون، خودش زنشو کُشته و اونو تو خونه ش دفن کرده و الان روحِ زنش توی اون خونه ست. به خاطر همین، الان هیچ از بیست فرسخیِ اونجا رد نمیشه!"

یادمه یه بار با دختر م داشتیم از جای خونه ی مش قربون رد میشدیم. درِ خونه ش باز بود. دختر م دستم رو کشید. معلوم بود حس ترسیده. من ایستادم اما. در رو بیشتر باز . خبری نبود. همینطور که داشتم دویدنِ دختر م رو نگاه می ، دیدم پشتم ایستاده. قفل شده بودم. مثلِ هروقتِ دیگه ای که میترسیدم و سکوت . مثلِ هروقتِ دیگه ای که میترسیدم و هیچ غلطی نمی ! مش قربون با همون عصاش داشت نگاه م میکرد. ضربان قلبم اونقدر بالا بود که یقین دارم مش قربون صداش رو می شنید. عصا رو که با دستِ راستش گرفته بود، داد دستِ چپش. بعد خیلی آروم دستِ راستش رو برد توی جیبِ کُتی که مندرس شده به نظر می رسید! بهم لبخند زد و نخودچی کشمشی که از جیبش درآورده بود، بهم داد. لبخند زدم. مثلِ هروقتِ دیگه ای که میترسیدم و بابا بغلم می کرد و میگفت چیزی نیست...

چند وقت بعدش، مامان بزرگ از اون خونه رفت. نمیدونم مش قربون الان زنده ست یا نه. ولی دیروز که از جای خونه ش رد شدم، اثری از خونه ش نبود!!


+ قدرِ این مش قربون هایی که دلشون به وسعتِ اقیانوسه رو بدونیم توروخدا!




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/01/11/قوربون-مهربونی-مش-قربون




دیده را فایده آن است که "صاد" بیند نه "کتاب حرف می زند"!

درخواست حذف اطلاعات

داشتم فکر می راجع به دیدارش چه چیزی بنگارم. بعد دیدم واقعا لفظِ "یهو" برای این دیدار، کلمه ی معقولی به حساب میاد.
یهو فهمیدم مشهده. یهو فهمیدم داره زیر پوستی میگه بیا همو ببینیم. (الان فهمیدین بنده تمایلی به دیدارش نداشتم؟!) یهو یادم اومد با "صاد" قرارِ سینما دارم همون روز. یهو بهش گفتم خب میتونیم ببینیم همو برای دقایقی. فلان جا، فلان ساعت. بعد خب فکر نمی بیاد چون نه شماره ای داشتم ازش که پیداش کنم و نه دقیقا چهره ش رو می شناختم! همینطور که منتظرِ "صاد" بودم، دیدم یه آقایی خیلی خیره، زل زده به من. بعد منم بدونِ اینکه یقین کنم خودشه یا نه، خندیدم بهش و به سمتِ هم روانه شدیم...
گمونم پنج الی شیش دقیقه باهم گپ زدیم و تمام طول صحبتمون، من محوِ لهجه ی قشنگِ یز بودم! یعنی ازم سوال میکرد که جاهای دیدنیِ شهرتون کجاست؟ من سکوت مطلق بودم و بعد میزدم زیر خنده و میگفتم سو رو دوباره بپرس!
علی ایحال؛ فوقع ما وقع :|

توضیح نوشت: به دلیلِ مقارن شدنِ میهمانانِ گرام به منزل و سر دردِ ناشی از میهمان داریِ میهمانانِ گرام، این پست با یک روز تاخیر نگاشته شد.

توضیح تر نوشت: زین پس از "صاد" بیشتر میگم بهتون.


توضیح تر نوشت تر: کتاب حرف می زند را دیدیم.




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/01/10/دیده-را-فایده-آن-است-که-صاد-بیند-نه-کتاب-حرف-می-زند




مجدد مزین نمودیم!

درخواست حذف اطلاعات

بعد از ساعت ها لَشیدن روی تخت، بر آن شدم تا یه سر و سامونی به طاقچه ی عزیزم بدم. از همین روی، تصمیم گرفتم پست های قبلی رو محو، و پست های جدید رو بنگارم. حس میکنم تبدیل شدم به آدمی که خودش با دستای خودش، گذشته ش رو پاک کرده و الان دوباره از صفر میخواد شروع کنه!

آیندگان قطعا از این اقدامم، یعنی گرفتن گواهینامه به نیکی یاد خواهند کرد. اون آزمون مقدماتیش رو که قبلِ عید دادم و مقبول! باشد که تو شهری هم تموم شه سریع و افسرم بیاد و بره و داااامب! گواهینامه بیاد دستم و حالی به حولی فی الواقع :))

اون موسسه خیریه هم که به عنوان مربی مشغول بودم، مشغول نیستم دیگه الان :| شرحِ مفصلِ اینکه چرا مشغول نیستم هم بماند. فقط همینو بگم که آدما چقدر راحت حقِ بقیه رو میخورن و یه قولوپ نوشیدنی هم روش! و چقدر خودشون رو مفلسِ در راه خداوندگار میپندارند... نکنید آقا! نکنید. تصورِ ما بچه سوسولا رو هم بهم میزنید با این کاریاتون.

کی باورش میشه شدم دانشجوی ترمِ شیش؟! یعنی یک سالِ دیگه، ریزه لیسانس میگیره واقعا؟! تف به این گذرِ زمان...

اولین تصمیمِ سالِ 97: کمتر اینستا؛ بیشتر وبلاگ!

تا تعطیلی هست، کالکشنِ insidious هم ببینید و خوف کنید و ناسزاهاتون رو هم به ی نداشته م بگید. علاوه بر این، هر کی the loft رو ببینه و وسطش حدس بزنه که آ ش چی میشه، من یه شوکولات روانه میکنم براش :| عجب ی بود ولی! تو روحِ کارگردان و بازیگراش...

38 عدد ستاره ی نخونده شده داشتم که الان صفر شدن. امید است ستاره ها انقدر نشن دیگه :|

سلومت و پایدار رفقا :)




منبع : http://rafiename.blog.ir/1397/01/07/مجدد-مزین-نمودیم




حال و روزم ها از خودِ غم انگیز تره!

درخواست حذف اطلاعات

تو زندگیِ بیست و ساله م، هیچ وقت یادم نمیاد که نترسیده باشم! همیشه برای من، چیزی، ی، شئ ای بوده که ازش مثلِ سگ ترسیدم. بچه که بودم، میرفتم تو آشپزخونه و فکر می از زیرِ ک نت، یه موجودِ عظیم الجثه میاد و منو با خودش میبره تو دنیای خودش. اون وقت من میترسیدم که مامان یا بابا از نبودِ من دق کنن و بمیرن.
بزرگتر که شدم از صحبت تو جمع میترسیدم. نمیدونم از کدوم نیشگونِ مامان به بعد دیگه تصمیم گرفتم بدونِ اجازه ش تو مهمونی حرفی نزنم یا نمیدونم بابا تو کدوم مهمونی بود که بهم چشم غره رفت و بعدش من کلا شیوه ی لال شدن رو پیش گرفتم.
واسم سخت بود هر جایی رفتن. واسم سخت بود هر دوستی داشتن. واسم سخت بود تو دنیایی که من زندگی میکنم، ایی بیان که مثلِ من نباشن، مثلِ من فکر نکنن، مثلِ من نخندن، گریه نکنن. ترسای من کوچیک، ولی زیاد بودن! هیچ وقت، هیچ بهم نگفت با ترسات بجنگ، با ترسات مقابله کن، با ترسات روبرو شو. هیچ وقت مامان نگفت "ببین! ببین زیر ک نت چیزی نیست" ، هیچ وقت بابا نگفت " اگه لکنتِ زبون داری، ولی حرف بزن، با حرف نزدن چیزی درست نمیشه" ، هیچ وقت نخواستم خودم شروع کنم به نترسیدن. هیچ وقت تصمیم نگرفتم اجازه بدم دیگران تو زندگیم دخ نکنن. همیشه و تا ابد این تفکر که "رفیعه بچه ست" تو ذهنشون تثبیت شده و من حتی برای مقابله با این تفکر هم نجنگیدم چون بازم میترسیدم. میترسیدم بیشتر متهم شم به بزرگ نشدن!!
من از خودم میترسم. از همه ی آدمایی که به من نزدیک هستن هم میترسم. میترسم حرفی بزنم که ناراحت شن، دلخور شن و بعد ترکم کنن. من از ترک شدن هم میترسم. برای همین هیچ وقت جلوی ی نمی ایستم. از خودم دفاع نمیکنم و موجودی حقیر میشم که عرضه ی هیچ کاری رو نداره. من از ی هفته ی پیش هم میترسم. یقین دارم اگر آ اییمر هم بگیرم، هیچ وقت یادم نمیره اون شب رو. با اینکه تموم شده، ولی من از گذشته هم میترسم. آینده که جایگاهِ خودشو داره...

+ آقا محسنِ چاوشی




منبع : http://rafiename.blog.ir/1396/11/06/حال-و-روزم-جمعه-ها-از-خود-جمعه-غم-انگیز-تره




وَ مَن هَمه ی جَهان را دَر پیراهنِ گرمِ "تو" خُلاصه می کنم!

درخواست حذف اطلاعات



من نه جذابم، نه خوشگل. نه بلدم دلبری کنم، نه خودمو لوس. من یه آدمِ کاملا معمولی ام که یه زندگیِ کاملا معمولی داره. یه ی که از تکرار بیزاره و باهاش مقابله میکنه. یکی که نه یاد داره ب ه، نه یاد داره کروات ببنده. من فقط یه چیزیو خیلی خوب یاد دارم. یاد دارم وقتی میای، بیام دمِ در، کیفت رو بگیرم، کتت رو درارم و بهت خسته نباشید بگم. یاد دارم وقتی خسته ای برات چایِ هل دار بریزم. من یاد دارم "تو" رو دوست بدارم. یه دوست داشتنِ از تهِ دل، یه دوست داشتنِ معمولی مثلِ خودم اما پُر شور، پُر حرارت، عمیق...


+ تیتر از احمد خانِ شاملو




منبع : http://rafiename.blog.ir/1396/11/14/و-من-همه-ی-جهان-را-در پیراهن-گرم-تو-خلاصه-می-کنم