بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

پیله دَر

آخرین پست های وبلاگ پیله دَر به صورت خودکار از بلاگ پیله دَر دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



وقتی به اب بودن اوضاع پی میبرید :|

درخواست حذف اطلاعات

امروز فهمیدم اینکه از "ریا ن " دچارِ "عُجب" نشیم چقدر سخت تر از اینه که ریا نکنیم :/


بیاید ریا کنیم اصلا! وقتی ریا میکنیم لااقل مغرور نمیشیم! بعدا حتی به خودمون میگیم: خاک بر سرت ! چقدر کوچیک و ریاکاری! خج بکش!

خیلی بهتر اینه که ریا نکنیم و فکر کنیم " واااااوووو! ما چقدر خوبیم که ریا نکردیم! ماشالااااا! بح بح! چه گمنام! چه مبارز با نفس .. چه سری چه دمی عجب پایی!"


وای واقعا خیلی حقیقتِ سهمگینی بود :| خدایا بابتِ ریاهایی که نکردیم و به خاطرش مغرور شدیم مارو ببخش .. :(




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/20-2




دم گرفتن با ترک های روی دیوار

درخواست حذف اطلاعات
مشهدِ آ از عزیزترین مشهدهایی بود که تا به حال رفتم، به چندین و چند دلیل! یکی از دلایلش محل اسکانمان بود، یک خانه ی خیلی خیلی خیلی قدیمی پر از اتاق های ریز و درشت که هر لحظه بیمِ فروریختنشان بود، مثلِ شهری که به روی گسل ز له هاست. یک روز وقتی در حیاط منتظر مادربزرگم ایستاده بودم تا به حرم برویم، روی بنر کنارِ حیاط دیدم نوشته است : آماده پذیرایی از هیئات و زائرانِ مستضعف :))) آنقدر دلم شاد شد که حد نداشت!
استحکامِ خانه به قدری بود که نیمه شب با لرزش دیوارهای اتاق از صدای وپف همیفرمان بیدار میشدم و احساس می اگر ولتاژ وپفش کمی، فقط کمی بالاتر برود، قطعا فروخواهیم ریخت :) روزِ دومِ اسکانمان یک هیئت نمیدانم از کدام شهر در اتاقِ کنار ما مستقر شدند، هر شب که از حرم می آمدند یک دور در اتاق کوچکشان هیئت میگرفتند، یک هیئت با صفای کوچکِ یک ساعته. آن شب از حرم آمده بودیم، داشتند یکی از نوحه های مورد علاقه من را میخواندند، نوحه ای که هر وقت احساس میکنم تمامِ غم های دنیا به قلبم هجوم آورده میگذارم و اشک میریزم، نوحه ی عمو. ضبط گوشی را روشن و دلم میخواست همه ی هم اتاقی هایمان را ت کنم اما خب قطعا نمیشد. امشب اتفاقی صدایش را پیدا و میبینم چقدر این تلفیق خوب و م و دوست داشتنی شده است، تلفیقِ این نوحه با حرف های همسفران درباره اربعین! از ملودی های هایلایت شده ی عمرِ من + برای اینکه بین این همه صدا گمش نکنم :) دلم برای روزگاری که زائرِ مستضعف و خوشبخت و دلخوشِ مشهد بودم تنگ است، خیلی تنگ.

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


پ.ن: یادم باشد روایتِ آن سفر و آن روزها و آن آدم ها را تا هنوز در ذهنم جان دارد بنویسم.





منبع :
http://piledar.blog.ir/1397/07/20-3




چندگانه سوزی

درخواست حذف اطلاعات

روزهای اولِ هفته آنقدر برایم پر از رفت و آمد و کار و فعالیت است که شب ها از شدت خستگی خوابم نمیبرد!

اما حقیقتِ جالبِ ماجرا این است که این روزها برایم دلپذیر تر از روزهای آ هفته است. یک خستگیِ خوشایندِ دلچسب، حاصل از تباه نشدنِ یک روز از عمر پاشیده رویشان که عجیب دوست داشتنی شان میکند.. الحمدلله!


خدایا! بنزین های ما را جز در راه خودت نسوزان.

با تشکر

میم




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/22-1




اون رو بر وزن نیمرو :)

درخواست حذف اطلاعات

ح خسته، بی حوصله، بدخلق، دلگرفته، پر استرس، بی اعصاب و داغدار آدم ها خیلی حالات عجیب و مهمیه که برای نزدیکان آدم ها به خصوص خانواده به وفور قابل مشاهده و مواجهه ست!

به شدت فکر میکنم آدم وقتی قراره با یه نفر یک عمر زندگی کنه حداقل باید یکبار اون آدم رو در این موقعیت ها ببینه، یا ازش بخواد کامل و صادق مدل رفتاریش در این موقعیت ها رو شرح بده .. گاهی خیلی با خودِ روال و خوشحالمون فرق داریم! خیلی خیلی خیلی زیااااد! و غالبا چون فقط حالِ خوب و خوشحالی و خوش برخوردی طرف مقابل رو میبینیم یدفه که با خُلقِ تنگ و روی ترش و عصبانی میبینیمش کلا به خودمون و انتخابمون شک میکنیم! فکر میکنیم این اصلا و ابدا اونی که قبل از زندگی نشون میداده نبوده! در حالی که دقیقا همون بوده، این اون روی سکه ست فقط..


خلاصه "اون روی" افراد رو سعی کنید ببینید، درباره ی "اون روشون" ازشون سوال کنید، درباره "اون روشون" تحقیق کنید، "اون روشون" رو امتحان کنید! و در نهایت اگه تحمل "اون روشون" رو با سی درصد شدتِ بیشتر داشتید برید سرِ زندگی! خواهشا!


پ.ن: متقابلا در مورد "اون روتون" هم باشون حرف بزنید صادقانه! اصلا یه وقت که ح ون بده برید بیرون ببینتتون با همون ریخت و قیافه! مهمه.. واقعا مهمه!


+ شاعر میگه" گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام! " .. دقیقا همین حال رو میگم! من همیشه وسط حالِ خیلی داغونم به این فکر میکنم که آیا انسانی در زمین میتونه در موقعیتی که خودمم برای خودم غیر قابل تحمل میشم تحملم کنه؟! :|






منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/22-2




ده ریزهای یکشمبه

درخواست حذف اطلاعات

امروز اتفاق زیاد افتاد و از بس خسته م نمیتونم تمامش رو بنویسم، این مختصر ها باشه تا بعد. (نخونیدش.. برای به یاد خودم موندنش نوشتم)


جلسه قرآن / سبا سبا سبا/ کتابخونه خودجوش هفتما/ اشک شوق/ شاگرد جدید وارد میشود/ خانوم میشه این جلسه درس ندیم و معارفه داشته باشیم؟.. نه نه! بذاریم برای زنگ زبان که امتحانه!/ همه عزیزند و برخی عزیز تر/ یعنی طبیعیه؟/ بعضیاشونو بیشتر دوست دارم و عذاب وجدان دارم بابتش! / مگه دستِ منه؟ / خدایا ببخش/ کلاس نهما برام میزان اعماله/ اگه خوب برگزار بشه خوبم و از خودم راضی ام/ اگه بد باشه بدم/ چون بقیه شون اصلا معیار سنجش نیستن! / هفتما از بس حرف گوش کنن کلاسشون خوب پیش میره/ هشتما از بس شیطونکن معمولا کلاسشون رو هوا و آسمونا برگزار میشه/ نهما قشنگ معیارن برام/ شایدم چون دوسشون دارم/ مسابقه ضرب المثل نگاری / تمساح رو هر وقت از آب بگیری تازه ست/ هشتمای انرژی بر منحصر به فرد معلم کش شلوغ ولی خب جذاب/ معلمی هنرِ تعامل و تحمله/ با هزارگونه مختلف جاندار زنده با انواع و اقسام مدل ها/ دیدار با دو تا از ماماناشون/ درس دختر ما چطوره خانوم میم؟/ دوس داره زبان فارسیش بهتر بشه (مامانِ شاگرد عربم) / برق تو چشماشون وقتی از بچه شون تعریف میکنی/ ولی خ خوب بودن/ یه بچه تم داره فعال میشه، مث جوجه ای که تازه داره از تخم بیرون میاد! منم قدر یه مادر پرنده خوشحالم/ ایده اجرای تئاتر دارن با نمایشنامه خودشون/ خانوم ما میخوایم نقش گریم رو بر عهده بگیریم! باشه .. چرا حالا؟ چون میخوایم وسایل آرایشمانو بیاریم مدرسه/ ^_^ / خانوم من جای شما بودم میزدم تو گوششون/ خانوم چرا همش سر کلاس ما پروژکتور اب میشه؟/ خانوم نسکافه ش نسکافه نیست که آبه! / فک کنم اولین معلمی که maze runner اکران کرده../ نصفه موند مون/خانوم خودمون بقبه شم دان میکنیم میبینیم/ یا خدا! / میشه جذاب و هیجان انگیز و کم خطر معرفی کنید؟ نسخه سانسور شده میگیریم( این واقعا درخواسته)/ اولین بار بود نهمیا سر زنگ کافه و کتاب جیک نمیزدن! / میخواستم برم کارگردان و نویسنده رو در آغوش بکشم بخاطر لطفشون به کلاسم/ بچه ها نیتمون آشنایی با سینماست و اینکه یاد بگیریم سطحی نبینیم/ انقدر ه خفنه ما نمیتونیم عیباشو ببینیم دیگه/ چی ببینیم دیگه؟ / نصف ه موند/ میگه ان دریایی کارائیب ببینیم! اون قسمتی گلشیفته فراهانی توشه/ من خودم خودشیفته شونم در خدمتتون/ فقط قسمت تاریک کلاس با چادر! / به خمیر چسبون ساخته بودن خیلی سبز و خوش رنگ بود! میگرفتی تو دست دیگه جدا نمیشد / با هشتمیا فقط باید بازیای جذاب کرد مگر نه خوابشون میبره/ آیدا، سبا، بهار، فرزانه، زینب، نازنین، زهرا، مبینا و حتی فرینوش/ کاش میشد به فرزندی قبولشون کنم/ کاش خواهرم بودید مثلا/ میشه بعد از اینکه دیگه دانش آموزم نبودید تبدیل بشید به خواهرم؟/ باورم نمیشه از بس حرف زدم صدام گرفته/ معلمی حنجره میخواهد، بلی/ امروز یچیزی گفتم و همون لحظه فهمیدم چه گندی زدم/ دعایی نداریم بخونیم از ذهنشون پاک شه؟ / خدایا اثرِ سوءِ حرفمو ببر! / خانوم به ما رای بدید/ دلم برای اونایی که غیبت میکنن تنگ میشه، حتی اگه شیطون ترین باشن/ خانوم نارنیا جلد یک رو یه روزه خوندیم جلد دو و سه رو میارید برامون/ خانوم فهمیدیم چندس ونه!/ خانوم خوش گذشت ممنون ../ واقعا اونایی که معلم نیستن با چه امیدی زنده ن؟ / در سخت ترین شکلی و بامزه ترینی! / حالا بریم کنفرانس روانشناسی اجتماعی/ به عنوان اولین کنفرانس بعد از معلمی تازه فهمیدم چقدر بهم اعتماد به نفس و جرئت خلاقیت داده/ یجوری با مخالفت گفت پودرم کردید خانومِ میم! ولی خیلی خوب بود/ خب خودت ببین وسط موضوع من چه سوالات بی ربطی میپرسی/ شاید برا همین اخلاقاته/ ولی پودرِ بسیار مودبانه ای بود/ متاسفانه یا خوشبختانه خیلی شیک و مجلسی میکوبم ملتو، خودشون یه مدت بعد میفهمن/ خدایا ببخش/ اینم ناخودآگاه بود/ ولی فاز این کنفرانسه خیلی خوب بود بعدا باید بنویسم./ خدا کنه خوابم ببره از خستگی / تا باشه از این خستگیا ولی :)




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/22-3




یک عرض خالصانه

درخواست حذف اطلاعات

چندتا ایده ی متن عاشقانه از اول پائیز اومد تو ذهنم، هی خواستم بنویسمش اینجا هی گفتم نه! شاید برداشتای خوبی نشه ازش!

الان اومدم بنویسمشون.. دیدم یادم نیستشون :(

میخواستم بگم قانونِ "از راه رفتن مورچه روی آسف و اینا .. " هنوز برای نوشته های من صدق میکنه. اصلا جدی حساب نکنیم هیچی رو.. همش کلمه پردازی های ذهنِ نویسنده ست! یه سوژه یافته و اینگونه پرداخته بهش.. همین دیگه..

پس من با خیال راحت عاشقانه هایی که به ذهنم رسید هرجایی مناسبش بود مینویسم بچه ها! ممنون :)




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/23-1




من طاقت شنیدن حقیقتو دارم :|

درخواست حذف اطلاعات

وقتی یه عده آدم با یه صفت مشترک یدفه فالوم میکنن جدا برام سوال میاد که از کجا با پیج من آشنا شدن یدفه؟ و چرا انقدر ناگهانی همه با هم؟




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/23-2




الهی شکر

درخواست حذف اطلاعات

لحظه هایی که وسط این همه گیر و گرفتاری ، همه با هم میزنیم زیر خنده :)

همین که هنوز در و دیوار خونه با صدای خنده مون غریبه نشدن.. همه اینا ینی الهی شکر! بقیه شم چهارتا مشکلِ خوشگله که داریم دورهمی تحمل میکنیم دیگه ..




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/23-3




گیاهِ اعتراض

درخواست حذف اطلاعات

من تازه متوجه شدم یه سری از معلم ها تحصن راه انداختن ! ولی هنوز نفهمیدم سرِ چی؟ و اونایی که افتادن زندان دلیلش چی بوده؟

من نهایتِ حرکت اعتراضیم تو مدرسه تا الان این بوده که روز جلسه شورای دبیران با شلوار لی برم مدرسه که بگم " معلم میتواند در مدرسه شلوار لی بپوشد!" و خب واقعا میخوام سر یه فرصت برم بپرسم دلیل ممنوعیت شلوار لی چیه؟ مگه لی چشه؟ بنظرم هم خیلی قشنگه، هم جنس بامزه ای داره، هم خوب تره دیگه.. من وقتی غیر لی میپوشم حس میکنم با خودم غریبه م!

ولی باور کنید گیراشون خیلی الکیه! شما جلوی شخص اول مملکت هم برید با شلوار لی تدریس کنید نه تنها بهتون چیزی نمیگه ، بلکه تشویقتون هم میکنه.. ر.ک کتاب داستان سیستان اون بخشی که اون پسر عکاسه با تی و فکر کنم شلوار لی میره جلوی آقا!


داشتم میگفتم : تحصن :) ما دبیرستان بودیم سرِ گرم بودن کلاس و کولر تحصن کردیم، نشستیم تو سالن، معلممون اومد گفت بریم کلاس! گفتیم نمیایم! رفت پایین به ناظممون گفت! ناظممون خیلی عصبانی از تو راه پله ها شروع کرد سرمون داد زدن، نود درصد بچه ها با همون اولین داد فرار تو کلاس و بقیه هم به دنبالشون .. :) ولی تحصن و کلا فاز اعتراض و مخالفت و انتقاد یه حس خیلی خوبی داره که در موافقت نیست :| چون معترضان در اکثر موارد جزو اقلیت هستن، پس بیشتر و بهتر تو چشم خواهند بود و مورد توجه قرار میگیرن! و یه عده زیادی دقیقا به خاطر همینه که هر جایی جزو مخالفان .. اصلا هم نمیدونن با چی مخالفن! ولی مخالفن! کلا مخالفن..

حالا اگه تحصنش خوب بود بگید ما هم تحصن کنیم :)




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/23-4




بوی بارون گرفته خونه ی ما :)

درخواست حذف اطلاعات

سلام آقا..

لطفا بازم تشریف بیارید خونمون.. خیلی نور و صفا آوردید.. خیلی..

اگه بطلبید ما هم خدمت میرسیم.. :)




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/20




اینطور که میگن

درخواست حذف اطلاعات


کلا ترس از هر چیزی از خودش خیلی بدتر و وحشتناک تره!




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-4




فان میِّت :)

درخواست حذف اطلاعات

چون شب ست .. یه یادی از "رفتن" کنیم!

میتونید به عنوان خیرات از این فان کیک های درنا پخش کنید برام که شبیه کوالاست! با شیر کاکائو عم باشه که چه بهتر...

البته اگه همینطوری وسط قبرستون اینا رو پخش کنید فکر میکنن از شدت غم خل شدین! ولی ببرید یتیم خونه ها مثلا! ببرید مدرسه ابت ، مهد ک .. :)))


ایده هایی که من برای خیرات پیشنهاد میدم فک کنم گاهی انقدر دل شاد کنه که بعضی وقتا فکر میکنم اگه بمیرم احتمالا انسان مفیدتری در هستی خواهم بود! ولی واقعا .. یطوری زندگی کنیم که بعد از مرگ، هم برای دنیا قشنگیاشو داشته باشیم هم برای آ ت! خدا رفتگان همه ی مومنین و مومنات رو بیامرزه و.. فکر کنم یه صلوات حداقل خوبی ای هست که میتونیم در حقشون کنیم!


پ.ن: به نظرم باید یه بار موضوع انشاء بگم به بچه ها با این مضمون که دوست دارید بعد از مرگتون براتون چکار کنن! یا بگم وصیت نامه بنویسن؟ :) بنظر من که از جذاب ترین چیزاییه که میشه نوشت! ببینم ظرفیتش رو دارن یا نه! میره در بخش انشاهای آ سال! دمِ عید البته..


+ از اتاق فرمان اشاره میکنن فردا بزرگداشت حافظه، به همین بهانه فال بگیریم تو خونه هامون یا برا رفقامون! نذاریم فراموش بشه.. هر چند حافظ خیلی وقتا بامون لج میفته چرت و پرت میاد فالامون ولی دلیل نمیشه بذاریم فراموش بشن که!




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-5




لطف ها کرده ای ای خاکِ درت تاجِ سرم

درخواست حذف اطلاعات

به عنوانِ آ ین پستِ امشب! امیدوارم بعدش دوباره وسوسه نشم برای نوشتن!


فردا خونه مون هیئته .. البته باعث و بانیش ما نیستیم جناب همسایه ست.. ولی مهم اینه که هیئت قراره توی این قوطی کبریت برگزار بشه..

از ظهر یه عده مشغول شست و شوی پارکینگ و پهن فرش و سیاه پوش ن! تا الان که چندتا آقا اومدن دارن کار میکنن با آقای همسایه.. صدای نوحه حاج محمود هم میاد! دلم میخواست پسر باشم، محرم و صفر خیلی دلم میخواد پسر باشم راستش.. چند روزه دنبال یه کاروان امنم که خانوم ها رو ببره اربعین! که نیست.. که چیز مامان و بابا پسندی نیست.. اصلا مگه اعتماد میکنن؟ ِ هم که با مُهرِ "ویژه برادران" روی اطلاعیه ها، چشم ما رو کووور کرده! :(


از اول این پائیز داره آرزوهای این چند وقتم برآورده میشه.. مثلِ اومدن بارون، معلم شدن، برگزار شدن هیئت تو خونمون، گلِ نرگس هم همین روزا میاد، فقط نمیدونم چرا.. کربلا راهم نمیدن .. شایدم میدونم چرا و نمیخوام قبول کنم. ولی دلم تنگه براتون.. شاید باورتون نشه ولی حتی دلِ سیاهِ به دردنخور و قل و زنگ زده و ناپاک و شلوغ و بد و خودخواهِ منم تنگه براتون .. ممنونم که دارید اجازه میدید تو خونه ای که منم هستم اسمتون بیاد.. خیلی ممنونم.. ببخشید.




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-6




گالیور، خیرگزینی، خیال خام پلنگ من، شه ی یک و ارشد

درخواست حذف اطلاعات

دو تا از ویژگی های بدی که قراره تو مهر و آبان ترک کنم، به لطف خدا البته.

یکی ناامیدی و منفی بافیه که تازگیا خیلی دچارش شدم در خیلی از ابعاد زندگیم! مثل اون کاراکتر گالیور ..

الان فکر میکنم که اتفاقات منفی و مثبت دورمون رو به وفور گرفتن، ماییم که میتونیم گلچینشون کنیم، یا به عبارتی سیستممون رو طوری تنظیم کنیم که خوبی ها جذبمون بشن یا بدی ها. بعد هر چی خوبیا رو بیشتر جذب کنیم ، خوبیای بیشتر تر تری جذبمون میشن ... برع ش هم هست :)

پس اول اینکه : مهارت خیر گزینی رو در خودم تقویت کنم!


دومیش که از اولیش هم خیلی سخت تره اینه که: وقت شناس باشم!

تقریبا همه ی کلاس هایی که ساعت اول تو دارم رو با تاخیر میرم! یعنی فرقی نمیکنه این ساعت اول، هفت صبح باشه یا دو بعد از ظهر! به دلیل بی خیالی مفرطم از بس که دیر راه میفتم از خونه حداقل با یک ربع تاخیر میرسم، این تو قرارهای ملاقاتمم صدق میکنه.

تو آماده وسایل مدرسه م، تو اینکه تا ساعات آ شب امتحان درس نمیخونم، یا صبح امتحان تازه شروع میکنم! (البته من در طول سال میخونم :| ولی قطعا باید قبل از امتحان هم مطالب مرور و دسته بندی بشه! )


همین دیگه! خدایا لطفا یکم بمن "خیال" بده! زشته که عینِ خیالم نیست ، خوشم نمیاد دیرتر از همه دوستام میرسم سر کلاس، یعنی تازگیا دارم میفهمم انگار وجهه خوبی نداره من که مثلا! م ع حریم و مسلمین در کلاس این هام انقدر دیر برم! میگن دیر اومدی نخواه زود برو!


یه توصیه هم دارم به نو دانشجویان عزیز و محترم: درسای عمومیتون رو زود بردارید پاس بشن برن! تا بچه اید بردارید! مخصوصا شه ها و زبان و فارسی رو! من این ترم شه یک دارم تازه :))) و اصصصصصلا برام قابل هضم و تحمل نیست، یعنی یجاهاییش از سطح سوالات و حرف ها احساس میکنم مهد کودک مدرسه ی ما به بچه ها مفاهیم عمیق تری یاد میده و بچه هاش عمیق ترن! خدایا.. خودت ت رو از چنگال ستمگر این دروس معارفی اجباری نجات بده! فعلا فقط امیدورام حذفم نکنه :)


میگه باورت میشه ترم پنجی شدی به این زودی؟

برای من به این زودی نبود واقعا!

این دو سال قدر چهار سال اتفاق افتاد و چالش و بالا و پایین داشت! الان باید ارشد میبودیم دیگه..


پ.ن: به اون فوبیای روی تخته نوشتن هم که گفتم غلبه .. همون یه جلسه ای! الحمدلله، خطمم درسته خیلی قشنگ نیست ولی با نمکه، مثل یه بچه خنگ تپلیه که میشه لپش رو کشید! گوگولی :')




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/16-1




بهشت مکشوف

درخواست حذف اطلاعات

همین الان، سکوی شازده کوچولو، نزدیکِ غروب آفتاب، حرمِ خواهر .


پ.ن: از بهشت هایی که روی زمین خدا کشف مینویسم با این برچسب :)




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/16-2




یا ولی الله.. :)

درخواست حذف اطلاعات

یک.

امروز که نشسته بودم کنار سکوی شازده کوچولو، دو تا طفل معصوم داشتن با پلاستیکای کفشای حرم بازی می ! نگاهشون خندیدم! یه دفه یکیشون پلاستیکو پرت کرد طرفم! بعد کلی پلاستیک بازی کردیم و خندیدیم! :)

مامان اومدن میگن: تو چطور همه جا یه دوستِ بچه پیدا میکنی؟

دفعه قبلم میگفتن: بچه ها از کجا میفهمن باید بیان طرفِ تو؟


فک کنم یه فرستنده دارم در وجودم که امواجِ " بچه هااا! بیاین پیشِ من!" پخش میکنه تو فضا! ، بعد گیرنده های بچه هام جذبش میکنه! :)

خدایا.. ممنون بابت این فرستنده :) نذار خاموش بشه لطفا!


دو.

تجربه ثابت کرده که اگه یه نفر از دوستاتون خیلی مصرانه و ناگهانی خواست دو نفره برید بیرون به دو چیز شک کنید!


یکی اینکه یه مشکلی براش پیش اومده و میخواد فقط با شما در میون بذاره!

یا یکی واسطه ش کرده که با شما یه حرفی بزنه :|


خلاصه که پا نشید برید! چه معنی داره قرارِ دوتایی وقتی یه اکیپید ؟ :/

بگید یا همه میان یا من نمیام .. یا همون اول پیگیر بشید قضیه چیه بعد برید!


خدایاااا! :)

من یادمه از اولِ محرم در همه ی روضه ، همونجایی که همه برای حاجاتشون زاااار میزدن، فقط میگفتم: ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا! / حلوا به ی ده که محبت نچشیده!

یادمه که برای حاجات خودم هیچی نگفتم! بعد الان چرا؟ میشه بهم بگی چرا؟

شاید میخوای بگی " محبت نچشیدم" و حالیم نیست، شایدم .. میخوای بگی که " ما از تو به غیر از تو تمنا داریم" ، شایدم میخوای دورهمی بخندیم یه کم..

باشه! من حرف گنده تر از دهنم زدم .. من محبت نچشیده م و کمبود محبت دارم.. تسلیم! ولی آیا اینا محبتِ توئه؟ فکر نمیکنما!

اگرم که جهت شادی دل مومنه خیلی خندیدم این چند وقت، ممنون! بیا بریم یه شوخی دیگه این دیگه تکراری شد :) حس میکنم با هر کدوم از این شوخیا چنتا از موهام برای سفید شدن داوطلب میشن!


سه.

امروز یه نکته روانشناسانه از زیارت جامعه کبیره یاد گرفتم!

اولش که سلام میده به اهل بیت، بعد کلی با عبارات فوق العاده از اهلِ بیت میگه، از شان و مقامِ والاشون، بعد چندین بار قربون صدقه شون میره " بنفسی انت و اهلی و مالی و .."

آ ش!

وقتی میخواد حاجتش رو بگه ، میگه : یا ولی الله !

من عاشقِ این لحظه شم :) میگه یا ولی الله! بعد مکث میکنه.. بعد هم درخواست قشنگش رو میگه!


این عبارت "یا ولی الله" اوا دعا خیلی اثر داره.. خیلی!

نکته روان شناسیش اینه که : هر وقت دارید با یه نفر حرف میزنید، قبل از گفتنِ حرفِ مهمتون "صداش کنید!" ، اسمش رو بگید.. یا اگه نمیشه فامیلیش رو!

اثرِ کلامتون رو چندین و چند برابر میکنه.. حس خوبی هم در طرف مقابل ایجاد میکنه!


راستی این روندی که توی زیارت هست هم خیلی روندِ قابل الگو برداری و روانشناسانه ایه برای صحبت و بیان یه سری مطالب خدمتِ بندگانِ خدا! :


اول سلام و ادب و احترام! دوم از شان و منزلت و خوبی ها و مقام و کراماتشون گفتن، سوم ابراز ارادت و محبت، آ ِ آ ِ آ درخواست! (اونم برید ببینید چه درخواستیه و با چه ادبیاتی بیان شده..)

ما معمولا روندمون برع ه!


من جامعه کبیره امروز رو برای کربلایی شدن آدم هایی خوندم که امکان سفر براشون هست.. اما یه سری مشکلات جلوی پاشون افتاده.. برای حل شدن اون مشکلات خوندم!

پارسال هر کی میرفت کربلا من اشکم در میومد .. غبطه عمیقی میخوردم! امسال.. اشکم در میاد، غبطه هم میخورم! ولی از ته دل براشون دعا میکنم اگه شرایطِ اصلی شون جوره و مشکل از فرعیاته برن.. برن.. برن.. :)


چهار.

پارسال همین ایام مشهد بودم با مامانجون.. امسال تنها رفت :(

آه..

صلی الله علیک

دلم تنگه برات ..







منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/16-3




بگفتا من گِلی ناچیز.. هستم!

درخواست حذف اطلاعات


عرفانِ نظر آهاری یه کتاب داره اسمش هست : من هشتمینِ آن هفت نفرم!

این قصه ش بر میگرده به سگِ اصحابِ کهف! از زبونِ ایشونه!

من هر وقت میخوام در یک جمع حقیقی_ مجازی شرکت کنم با خودم فکر میکنم یعنی من چندمینِ آن چند نفرم؟

میخواستم بگم الان من بیست و هشتمینِ آن بیست و هفت نفرم، باشد که بعد ها در وصفم بگن : پیِ نیکان گرفت و مردم شد..


پ.ن با قرابت معنایی: آدم بودن در آن است که با حفظ اصول بقیه را از خود آدم تر بدانیم :)

از بیو اینستاگرامِ "آقایِ هیچ!"




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/17-1




هویت های باران خورده :)

درخواست حذف اطلاعات

واقعا من اصلا نمیفهمم چطور بعضی از مردم با اومدن بارون غم و غصه شون میگیره!

من در بدترین ح روحی و با تلخ ترین ش ت عشقی هم وقتی بارون بیاد انقدر خوشحال میشم که حاضرم برم تو خیابون به سبک شعرِ "باز باران با ترانه" بدوم!


پ.ن: ولی امشب بارونش خیلی عجیب و مهیبه :) به هر حال چیزی از "رحمتِ خدا" بودنش کم نمیکنه! خدا زیادش کنه...


بعدا نوشت:

امشب یکی به استوریم ریپلی زده: چقدر مثلِ یه بنده خ مینویسی! انقدر که من چک میکنم ببینم کدومتونید!

منم که تکذیب ! بعد استرس گرفتم که نکنه حق داشته! رفتم از یه آدم بی طرف تر پرسیدم! گفت آره واقعا! حق داشته که گفته :/

احساس میکنم داره در عمیق ترین لایه های ناهشیارم یچیزی رسوخ میکنه :|

من خودمم :( من میخوام خودم باشم! اینام همه خودمم.. منِ بیتابِ مهتاب همون منِ کوچش ه.. منِ کوچش همون منِ پیله دره.. همون منِ بی همگان.. منِ منِ من.. فقط هرجایی یه سری از ابعاد روحیم نمود بیشتری پیدا میکنه! همین :) به هر حال من منم! شباهت و تفاوتم با آدما هم همون خودمه ..

ببینید! شما دو تا مجسمه ی انسان رو هم که کنار هم بذارید چشمتون شروع میکنه به دیدن شباهتاشون.. مثلا میگید چه جالب! اینا دوتاشون دماغ دارن! چشم دارن! گوش دارن! این ینی اون مجسمه هه شبیه اون یکی شده و قبلا دماغ و چشم و گدش نداشته؟ نبابا! فقط داره شباهتای از قبل داشته شون به چشمتون میاد.. دقت کنید میفهمید!

ولی بازم.. حتاااا اگه اینم باشه، شبیه شدن به آدما تو جنبه های مثبتشون نه تنها بد نیست، خیلی هم خوبه! (تنها نکته ی خیلی مهم و کلیدی تقلید و الگو برداری اینه که: دقت کنیم مثل اون کلاغی نشیم که اومد مثلِ کبک راه بره و راه رفتن خودش هم فراموشش شد.)

خودمم نفهمیدم الان چی شد؟ :) در ناهشیارم چیزی رسوخ کرده یا یه سری ابعاد ناهشیارم اومده رو تر و داره تو رفتارم مشاهده میشه؟

به هر حال دلیل نمیشه که حرف در بیارید واسه آدم.. عزیزانِ همیشه در صحنه ی فرصت طلب!





منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/17-2




تونلِ وحشت

درخواست حذف اطلاعات

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم

من از مواجه شدن باش میترسم..




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/18




خانوم های عزیز!

درخواست حذف اطلاعات

اینکه خودمون رو دوست داشته باشیم و سلامت جسمی و روحیمون برامون اهمیت داشته باشه لوس بودن نیست و خیلی با لوس بودن فرق داره، فلذا خودتون رو خیلی خیلی زیاد دوست داشته باشید اما لوس نباشید :)


پ.ن: لوس هم خواستید باشید، هیچ اشکالی نداره! اصلا باید یه مقداری لوس هم باشید! ولی لوس بودنتون رو پیش هر آدمی و تو هر موقعیتی نباید بروز بدید :|

مثلا تو ! مثلا تو فضای مجازی! هرجایی جز بین دوستان و تون اصلا جاش نیست.. و چقدرم بده.. خیلی!





منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-1




از اینجا که منم!

درخواست حذف اطلاعات

قبل ترها بعضی از آشناهای خانوادگی مان که که معلم بودند، بعد از اینکه از آینده شغلی که دوست داشتم داشته باشم میپرسیدند، یا همانطور که نشسته بودیم خیلی بی مقدمه میگفتند: ولی معلم شو.. معلمی بهترین شغله برایِ زن!

من نسبت به این جمله به شدت گارد داشتم. هنوز هم به ابعادی از آن تقریبا گارد دارم اما الان از اینجا که ایستاده ام میتوانم بفهمم چرا بی ربط و با ربط و مداوم این جمله را تکرار می د.

من از یک راه طی شده با شما سخن میگویم! :)) خیلی شهید آوینی وار!

اما بدون شوخی! تا به حال بین چیزهایی که زندگی و فکر و ذکر و وقتم را با آنها پر و موقعیت هایی که در آن قرار گرفتم هیچ وقت انقدر آرام و مطمئن نبودم!

در جلسات و اردوهای شعر، وسط نوشتن نامه ، سر کلاس های که برایش جنگیدم ، و همه چیزهایی که بسیار بسیار دوستشان داشته ام ، بارها و بارها و بارها موقعیت هایی پیش آمده که از خودم پرسیدم: جای تو واقعا اینجاست؟

و هیچ وقت نتوانستم با اطمینان و آرامشِ کامل بگویم: بله! اینجاست!

معلم بودن اولین موقعیتی است که وقتی از خودم میپرسم : جایِ تو اینجاست؟ خیلی محکم به خودم جواب مثبت میدهم: بله دقیقا همین جاست!


چیزی که امروز از هویت و ت و فطرت خودم به آن رسیده ام این است که : زن مربیِ جامعه است. مظهر "ربوبیت" خدا روی زمین.

از پروراندن جنین در وجودِ خود گرفته تا همه ی حرکات فرهنگی و اجتماعی د و کلان در عالم هستی.. همه و همه وقتی موجب آرامش و آسایش زن است که با صفت ربوبیت خداوند هم جهت و سازگار باشد.

در مرحله ی اول هم این "تربیت" باید برای شخص زن اتفاق بیافتد، یعنی تربیتِ خود..

بعد هم تربیت فرزندانخودِ آن زن هست که به هر امر فرهنگی و اجتماعی دیگری اولویت دارد، و "هیچ" حرکت فرهنگی ای هم موثر تر و بزرگ تر و شریف تر از "مادری " برای زن نیست. نیست.. واقعا گشتم و نبود! ( من قبلا مادر بودن را یک تشریفات دست و پا گیر برای رشد و موثر بودن زن تصور می .. که اشتباه بود!)

بعد از تربیت فرزندان هم نوبت به تربیت جامعه میرسد، تربیت جامعه با هر رشته و شغلی میتواند اتفاق بیفتد، اصلا بدون هیچ سواد و شغلی هم میتواند اتفاق بیفتد اما بعضی از موقعیت ها درصد بسیار بالایی با این "ربوبیت" مطابق و هم جهت هستند. مثلا معلم بودن، مشاور بودن، در بعضی از زمینه ها محقق بودن، حتی نوشتن که میتواند روح ها را تربیت کند و هر چیزی از این سنخ.
(اینکه میگویم "بعد از" به معنی ترتیب زمانی نیست، منظور اولویت بندی است.. یعنی تربیت فرندان خود به تربیت فرزندان دیگران اولویت دارد و اینکه مادر اگر خودش را تربیت نکرده باشد هیچ وقت نمیتواند فرزندانش را هم به خوبی تربیت کند.)
مخلص کلام اینکه: معلمی برای زن یک فعالیت عبادی_ _فرهنگی_اجتماعی خیلی خیلی مناسب است. نه به این دلیل که زن باید درآمد داشته باشد (که به نظرم این گزاره اشتباه است) ، نه به این دلیل که در معلمی نسبت به شغل های دیگر با مردان کمتری در ارتباطیم، نه به این دلیل که تعطیلات قابل توجهی دارد.. بلکه چون با هویت و فطرت مقدس وجودِ زن مطابق و سازگار است.
پ.ن: گفتم فعالیت.. و نگفتم شغل! چون اصلا دوست ندارم به شکل یک عملِ اقتصادی به معلم بودن نگاه کنم، و به طور کلی به نظرم زن نباید دغدغه ی پول در آوردن داشته باشد، باید شعور و قدرت مدیریت اقتصادی داشته باشد، اما اینکه خودش به خاطر احتیاج خانواده یا حتی استقلال مالی مشغول به کار بشود به نظرم ظلم به شخص زن و خانواده زن و نسلی است که به دست آن زن پرورش پیدا میکنند. چه بسیار معلمانی که فقط به خاطر درآمد معلمی معلم شدند، نه به خاطر تربیت! مع الاسف!

الان اگه بهم بگن میخوای چه کاره بشی؟ میگم یه "مادر" که به نوشتن و کارهای تربیتی میپردازد.



{ فقط خدا میدونه چند سال دیگه چطور فکر میکنم. امیدوارم در جهت درست تر فکر و عمل باشم. }



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-2




تابلو اعلانات :)

درخواست حذف اطلاعات

روزی ده بار از این شط شیرین پر شوکت بنوشید لطفا.





منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-3




:///

درخواست حذف اطلاعات

مثلِ ترس از کنکور که از خودش خیلی وحشتناک تر بود؛

وقتی باش رو به رو میشی میبنی نه! اونقدرام که فکر میکردی غول نبوده!

کلا ترس از هر چیزی از خودش خیلی بدتر و وحشتناک تره... الانم از همین قانون پیروی میکنه همه چی :( :)




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-4




بس نیست؟

درخواست حذف اطلاعات

دارم به این فکر میکنم که هر ی برای م خواستن می آمد پیشم و شرایطی شبیه شرایط این روزهایم را برایم تعریف میکرد، قطعا و حتما به خاطر حماقت و سادگی و کوته فکری اش سرزنشش می . اصلا شاید شبیهِ کاف اولش جمله ام هم میگفتم: آخه احمق جان! احمقِ عزیزم ..

بعد هم میگفتم: خج بکش! این حال و روز است که برای خودت درست کردی؟ خودت از نگاه به خودت در آینه وحشت نمیکنی؟


نمیدانم از سر عزت و احترام گذاشتن به خودم است یا خودگول زنی یا چه که این عبارت ها را برای خودم به کار نمیبرم، اما هر چیزی که هست دیگر کافی ست: ببین احمق جان.. احمقِ عزیزم ..




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/10




قبلِ شما دنیا چه رنگی بود؟

درخواست حذف اطلاعات

بچه ها! بچه ها!

من واقعا چطور بدون شما زندگی می ؟ با کدوم دلخوشی روزای هفته رو میگذروندم؟ چه خوشبختی ای من رو مقابل مشکلات زندگیم انقدر مقاوم نگه میداشت؟ به خاطر کی میتونستم قیدِ فوبیا و اضطراب ها و خستگی هام رو بزنم و انقدر راحت باشون مواجه بشم؟


خدایا ممنون :)


+ تا یک شمبه دلتنگی م رو کجای دلم بذارم؟




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/11




نیست

درخواست حذف اطلاعات
آدم عمدا یا سهوا اذیت نمیکنه ایی رو که براشون احترام قائله خانومِ میم!حواست هست؟



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/12-1




و من یقنط من رحمة ربه الا الضالون؟ :)

درخواست حذف اطلاعات

حرفایِ همین الانِ آقایِ ره بر :)))


چقدر خوب بود، چقدر امید بخش بود، چقدر حالمون رو قشنگ کرد، چقدر انرژی گرفتیم! واقعا دلم میخواست ورزشگاه باشم، احساس میکنم یه تیکه از تاریخ خواهد شد که بچه هامون میخونن..

الهی شکر ..

خدایا! روزنه های امید رو، آدم های امیدوار رو، این چراغ ها رو .. از ما نگیر! ما رو هم ناامید نکن و ببخش ناامیدی ها و حال بدی هامون رو..






منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/12-2




پدر! مادر! شما متهمید..

درخواست حذف اطلاعات

الان با هر کدوم از بچه ها که کار ازدواجشون لنگ مونده حرف میزنم مشکلشون اینه که: خودمون اوکی ایم ولی خانواده هامون یه سری بهانه ها میارن.. از یه سری شرایط حرف میزنن که برای ما مهم نیست ولی برای اونا چرا!

ضمن احترام به دقت نظر های پدر و مادر های بزرگوار ! فکر میکنم این دقت نظرشون دیگه در بسیاری از موارد تبدیل شده به اعمال سلیقه شخصی! دیگه تفاوت سنی و رشته تحصیلی و قیافه و تیپ و هیکل و تعداد خواهران و برادرانِ طرف چیزی نیست که شما اگه نپسندید بخواید اجازه ازدواج ندید! مگه شما میخواید باش ازدواج کنید آخه؟ :)))

[ بچه هاتون اگه میخواستن با قانون ها و چهارچوب ها و سلایق شما به زندگیشون ادامه بدن در خیلی از موارد اصلا ازدواج نمی ! اکثرا دارن ازدواج میکنن که زودتر زندگی رو با چهارچوب های مشابه با چهارچوب ها و جهان بینی و سلیقه خودشون ادامه بدن.. ]

احساس میکنم افتادیم تو یه سیکل معیوب که مادر و پدر هایِ مادر و پدرهامون چون خیلی تو ازدواجشون دخ و نظر دادن، الان پدر و مادرامون میخوان سلایق شخصیشون راجع به ازدواج رو در انتخاب همسر بچه هاشون اعمال کنن! :|

خب شما به بزرگواری خودتون ببخشید که مادر و پدرتون نذاشتن با سلیقه خودتون ازدواج کنید! کار اشتباهِ اونا رو چرا تکرار میکنید شما؟


پ.ن: خب امیدوارم خدا من رو جزو این مادر ها قرار نده :) اگه داشتم برای فندق هام دلایل مز ف و سلیقه ای میاوردم برای ازدواج ن با ی که دوسشون دارن، این متنمو بزنید تو سرم لطفا.. ( البته من فکر نمیکنم انقدر عمر کنم که کار به اینجاها بکشه، ولی به نامادری بچه هام بگید وصیت مادرشونه که دخ ِ بیخودی نکنید تو ازدواجشون.. صرفا در حد راهنمایی و م ! )




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/12-3




وسطِ این فروبستگی پائیزی

درخواست حذف اطلاعات

تو همچو بادِ بهاری گره گشا می باش خانومِ میم..




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/13-1




+ ح چطوره؟ _"دل آش شفته" م :)

درخواست حذف اطلاعات


علی فانی داره میگه : "دلآشفته" بودن دلیلِ کمی نیست!

خنده م میگیره :))))


+ حالا واقعا دلآشفته خیلی ترکیبِ قشنگیه، میتونیمم اینطوری تقطیعش کنیم:

دل / آش / شفته

یعنی دلی که همه چی توش مث آش قاطی پاتی و مثِ برنجِ شفته له شده..

" دل آش شفته " نشید و نباشید الهی!




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/13-2