بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

????ذهـــــــــن نشـــــــــین????

آخرین پست های وبلاگ ????ذهـــــــــن نشـــــــــین???? به صورت خودکار از بلاگ ????ذهـــــــــن نشـــــــــین???? دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



مثل رادیوهای ژاپنی دهه هفتاد

درخواست حذف اطلاعات

شدم مثل این کاست پلیر قدیمیا.چند بار باید دکمه پلی شون رو بزنی تا بالا ه از یه جا درست پلی بشن.

از شهرستان برگشتم تهران، انقد منتظر نتایج موندم کپک زدم.آ سر هم قل آزاد قبول شدم.میخواستم بنویسم حس هیچ کاری نیس.اما رکود آدمی یه پدیده ی مقطعیه.این که حس کاری یا چیزی نداشته باشی.

انتخاب واحدهای مذکور این طور میگن که سه روز در هفته کلاس دارم.از صبح تا عصر که نحس (یعنی یه ذره سخت شایدم خاطره ساز)ترینشون افتاده پنجشنبه.بین دو تا درس چهارساعت تایم خالی دارم که نمیدونم چیکار کنم.فاصله خونه تا یونی یک ساعت و نیمه حدودا که با محاسبات اینجانب اگر هم بخوام برم خونه کل اون 4 ساعت رو تو راه باید باشم اونم تو مترو!:|

خدایشان نیامرزد آخه.این چی بود!؟؟؟؟

شایدم اون چندساعتو پاشدم رفتم باشگا انقلاب( yeah)

خدابا توروخدا بگو تا هفت چطوری دووم بیارم؟

بنده اصلا این موضوع رو قبول ندارم دانشجو باید عین خــــــــر بشینه سر کلاس.اونم 5شنبه ای که روبه تعطیلیه!!!شاید بعد از 7 با رفقا پاشدیم رفتیم بگردیم و اینا.بعد من یه سوال دارم یعنی دانشجو جماعت شکمش کار نمیکنه؟کجا باید بره تخلیه؟دستشویی های معطر به بوهای افضله؟و دریافت شد که دغدغه های ذهن اینجانب به کجاهاآ میره!:|






منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/12/11/مثل-رادیوهای-ژاپنی-دهه-هفتاد




و باشد که باشد

درخواست حذف اطلاعات

ای ولدمورت تو را چه شده به حنجره های من چنگ می اندازی و دام اسارت بر ازادی افکار من پهن میکنی.اینا کارای اسراعیله!:| درود بر صلح(هشتگ:نه_به_مرگ بر{راستی اون خوانندهه اقای حامد نمیدونم چی باید بره ز خدا بترسه آهنگ " مرگ بر" رو خونده.بریم تو صفحه ش ، ابراز اظهار تغییر کنیم.}

و اینجانب از بوی بهار سرمست گردیده و قلم را در هوا چرخانده و قری بر ذهن خویش می دهم باشد تا رستگار ازینی که هستم شوم و باده را شادتر بر بدن وارد کنم.شاید دوزی از ین حجم بی امان نادرستی های وارده بر کشورم را فراموش کنم چندی و به سوی شادکامی ملی پیش روم.

و این رویداد مبارک بر من حرام گشت توسط آنها که نمیدانم و خدا ازتان بگذرد و شما را وارد وادی علم خالص بگرداند که جای منو تو مورد علاقم گرفتین!


خداروشکر که فردا صبح کلاس ندارم.بخدا ظلمه .من باید 5 صب پاشم تا به مترو برسم تا سر ساعت باشم.بعد یه سری نورچشمی ها بزنن تو برجک صلح ، هر کِی خواستن بیان.

خدا داند که چقدر حرف در این کله به زحمت نیم متر مربعی گنجیده ولی_ نمیدونم ینی میدونم ولی حسش نیست_ چطوری بیان شه.

برم تا ددی آشپزخونه رو به توبره نکشیده.:{




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/12/16/و-باشد-که-باشد




بریم حالشو ببریم

درخواست حذف اطلاعات
ب با کی پاپ چهارشنبه مونو سورووندیم.و خیلی هم خوش گذشت بیرون نرفتیم.البته بابا نبود.بابا این چن وقت اصلا نیست تو خونه. و من به خودم میگم تازگیا که کاش این نبودنا رو وقتی تحمل نکنم که هست.کاش لاقل میرفتم یه کشور دیگه که نبودنش علت خوبی داشت: ((نبودن خودم))
بگم از بچه های که رومونو سفید یه سریاشون.البته با پسرا کاری ندارم که رفتن ، اون دختره الان عین آلرژن شده برای من. یادم میاد چه بی ادبانه واکنش نشون داد وقتی گوشیمو دادم بهش تا شمارشو وارد کنه یا اینکه وقتی صداش می جواب نمیداد...حالا هم که خیلی پررو اومدن خودشو سر یه کلاس واقعا بی اهمیت توجیه کرده و مثلا آره من خیلی شاخم.نمی دونم چرا از موقعی که این یارو رو اینطوری شناختم ، دیدم نسبت به اونایی که پیروزی میشنن انقد بد شده.
بازم بگم از که ، وقتایی که تن بل میشم و هیج کاری ندارم تو توهمات مز فم برای خودم بقول الانیا " کراش" یا "فرد مورد علاقه " پیدا میکنم. این چیزا واسه وقتایی که آدما کاذبا بیکاره.امروزم که رفتم کتاب ب م (حوصله انقلابو نداشتم-البته پا شو نداشتم)که فهمیدم بله به کل تعطیل شده.
بگم از اینکه چقد از این بادی اسپلش خوشم میاد من و چقد این ریملی که یدم خوبه.(اینجا ببینیدش)از دور خیلی قشنگ میکنه چشامو ولی از نزدیک خیلی دیگه افکت میده انگار.حس عروسی رفتنی ، مهمونی ای چیزی میده بهم که خیلی دوس ندارم ویژوال بشه .ولی بازم هم جنسش خوبه هم تاثیرش.
بگم ازینکه هرچی فکر این حرفامو به جای اینکه تو بلاگ بنویسم توی دفترم بنویسم ، به جایی نرسیدم.انگار دوس دارم دو نفر دیگه ، که منو نمی شناسن هم بدونن " من هم هستم"....می نویسم ، پس هستم :)) .... یه حس نیازیه که اینجا به مرحله "رفع" میرسه._ و اگر استنباطی مبتنی بر اینکه این کار من اشتباهه دارین، بگین ممنون میشم.بالا ه من که دانای کل نیستم:)+++اینم اضافه کنم اینجا نوشتن آرامشی میده که تو اینستا و جاهای دیگه حس نمیشه
بگم ازینکه انقلاب تا وصالو من دارم متر میکنم اونم به علت تنبلی و فرار اینجانب از یک جا نشستنه.عادتی که به کتاب خوندنم توی مترو انجامید.اگه یکی رو دیدید هر روز تو مترو بدونید منم:|..بیاید باهام حال و احوال ید.توی این انزوای درخواست نشده.مردم ازینکه تنها رفتم اونورا.تنهایی زیادش اصلا خوب نیس:( بچه های م که خیلی نمیشناسم فعلا که بخوام باهاشون برم بیرون.
تو راه بودم امروز فهمیدم هاوکینگ مرده.یه لحظه از حرکت ایستادم و شوکه شدم و دلم بهم ریخت و دسشویی و اینا....و البته خبر خوب بعدش که تعطیلی بود یکم آرومم کرد.

راستی با ریحان آشتی شدیم.اما خب خیلی تیتیش تر شده من بدم میاد.اصن گاهی ازین دخترا (:|) بدم میاد....بخدا یه موقعایی واقعا حال بهم زن ترین موجودات زمین میشن...
و در ا بگم که ناهار سه تا دونه فلافل با نیم کاسه گوشت و عدس پلو به همراه یه کم نون سنگک خوردم که دعا کنید گوشت نشه به تنم .البته خیلی گشنم بود.اشکال نداره میسوزونمش.

خلاصه مردم از تنهایی!



منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/12/23/بریم-حالشو-ببریم




یکم درد دل

درخواست حذف اطلاعات
دوست دارم وقتی می نویسم حال خودمو بقیه رو خوب کنم،ولی در حال حاضر کمی دمقم.یکم از بی اعتمادی های روزانه.
اشتباه می که فقط روی این دنیام داشتم برنامه ریزی می .بعد های دیگه ای هم هست... احتمالا دیدن دارم سمت شنگولیت میرم دعا برام به راه راست هدایت شم.وگرنه در حال سواری گرفتن از شیاطین رجیم بودم.:)) نمی دونم ...اگه منواز نزدیک بشناسید میفهمید اینهمه نوسانات من چه علتایی داره.درون من همیشه جنگ بین دو بعدیه که موازین شون به سختی و با توانایی های بالا بر هم منطبق میشه.... ay kheda از درد نمی خوام فرار کنم.
دعا کن یکی بیاد ،یا حداقل خودم این معادله های عجیب بی اعتمادی و بی +(پلاس) همه چی رو باهم بزنه....
چقدر هم که بچه های خیلی غیر دوستن واقعا این مطلب به زودی پاک میشه



منبع : http://persianprincess.blog.ir/1397/01/21/یکم-درد-و-دل




علت یافت شد،در حال بهبود

درخواست حذف اطلاعات

درست شد . چرخ دنده ها در حال کارند.لپ تاپ هم داره کوزت بازی درمیاره :| بخاطر کش هست. هووی (havoo) ی جدید وبلاگم(۱).راستی تعودور زاییده.(۲)

(۱)

هوو

(۲)

تعودور




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1397/01/21/علت-یافت-شد،در-حال-بهبود




سیزده دلیل برای نرفتن سرقرار

درخواست حذف اطلاعات

بهترین ح تنبیه خودم منتظر شدن برای یه چهارشنبه دیگه س.الان دیگه جفتمون باید پا می شدیم می رفتیم.نمیدونم اونم مثه من منتظر هست واسه چهارشنبه دیگه یا نه.اصلا نمی دونم امروز اومد اونجا یا نه.

این داستان؛علاقه ! :|

.

.

.

شده تا حالا حضور یکی براتون یه حس عجیبی ایجاد کنه.یه حس وابستگی مثلا؟یا مثلا بین n نفر آدم ،حضور فقط یکی براتون متفاوت باشه؟

الان برای من اینطور شده.بعد از قرار مصاحبه یادم رفت که ...آره خ ش ،یادم رفت برم انقلاب.قرار بود شیش و نیم اونجا باشم.که اگه اومد آنقدر نگاهش میکنم تا خودش بیاد،اگه هم نیومد دیگه نمیام...

.

.

نمیدونم چهارشنبه هفته پیش چی شد من ناگهان تو فکر یه لباس سفید رفتم.داشت با دوستش نمی دونم چی میخورد و بلند بلند حرف میزد.احتمالا هم دانشجو بود.اما خیلی اوضاع فرق میکرد،کتاب جلوی من باز بود و داشتم میخوندم، که یهو اومدن نشستن میز رو به رویی.حالا اکیپ اون دخترا هم بلند بلند داشتن حرف میزدن،من هم خیلی سعی بفهمم دارم چی میخونم.حس می نگاهش روی من قفله.سرمو آوردم بالا و عصبانیت و انزجار تو چ نگاه .چ و گرفت از من و به کار خودش مشغول شد.منتظر بودم اول اون با دوستش بره،بعد من...نمی دونم چرا بعد از رفتن اون و رفتن خودم از کافه ,یهو انقدر جاش مهم شد.چطور انقد دلم خواست باهاش حرف بزنم،در صورتی که از همون اول که اومدن از بالاسر من رد شدن و فوضولی که من اوا حضورشون حس ازشون بدم اومد.ولی...

ایندفعه اگه دیدمش ،حالا چه اتفاقی چه غیراتفاقی ،باید ببینم هنوزم همون حس رو دارم یا نه.اگر نه،خیلی عالی.اگر آره...حل میشه.قطعا من انقد شونگول نیستم از یه فقط دانشجو خوشم بیاد.نمیدونم.اصلا شاید دارم اشتباه میکنم.اما اونقدر ضعیف نیست این حس من که با گفتن((ولش کن)) به خودم ،واقعا دور شه.حتی الان هم کلیدم رو اینکه برم ببینم واقعا هست یا نه.چون اگه هفته دیگه من برم اون نباشه...نه خب انقدر هم بچه نیستم...

ای خدا:|

کیه الان با من بیاد انقلاب آخه؟:))




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1397/01/22/سیزده-دلیل-برای-نرفتن-سرقرار




ساعت شش و سی و هشت،اینجا کافه!!!

درخواست حذف اطلاعات

فکر کنم سالها بود این احساس رو نداشتم...اگه بزنم زیر گریه تو کافه خیلی لوسه .نه؟

خب ، این کار خیلی دخترونه س.




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1397/01/23/ساعت-شش-و-سی-و-هشت،اینجا-کافه




رد پای خون احساسات

درخواست حذف اطلاعات

وقتی احساساتو می کشی باید توقع اینو داشته باشی که هر ی از بیرون بوی

خون رو هم حس کنه.انقدر متعفن میشه این قلبی که احساسات پمپاژ نمی کنه

که خودت هم غرق بو و عفونت میشی...

اینجانب قصد خوندن رمان های درام و احساساتی رو .قربه الی الله...تومن لی :)

(به نقطه ای رسیدم که بشدت حس میکنم نگاه م همه رو داره اذیت میکنه،حالا هر چقدرم لبخند بزنم،مثه بوی اسپری آیه که تو تابستون هی میزنی به خودت تا بوی گندت بره...غافل از دوش گرفتن....//برم بدم روحمو)

_______

بخش دوم:

پیشنهاد بی شرمانه یک فرد، اونهم یک فرد خیلی عزیز مثل برادر،همه ی پسر ها رو از چشمم انداخت.خدا ی مذکوران مذکر, همتون دخترا رو به «اون» چشم می بینید؟بگید ما بدونیم تکلیف اینکه بازیچه ایم یا نه؟همه ی این الا یا ایها الساقیا پوشالیه یعنی؟همه ی این دلسوزیای برادرانه ؟؟؟





منبع : http://persianprincess.blog.ir/1397/02/08/رد-پای-خون-احساسات




باز هم وقفه

درخواست حذف اطلاعات

سلام وبلاگم و خواننده های وبلاگم بعد از n ماه خوش اومدم

اتفاقای خیلیییییییییییییییی زیادی برای همه افتاده :از جمله من. که به بهانه اولویت انجام دادن کارهای دیگه م از گفتنشون طفره میرم.وبسنده میکنم به اینکه

بگم :

" خداروشکــــــــر بابت همه چیز."

_________________

_______________

_____________


ب که دیر خو دم ، طبیعی بود که امروز هم دیر پاشم و وقتی ساعتو دیدم انگار یه سیلی محکم خورد تو صورتم!

قرار بود ناهار درست کنم ببرم پیش مامی جان.که خب انقد فس فس میکنم که {تازه} غذای اولی که درست کرده بودم رو به مرحله "خوردن" رسوندم.


قرار هست که بریم سر بزنیم به ها جان، که خب چون آرزوی کهیر و دخترش هستن ممکنه صرف نظر کنم از رفتن.چون تنها تغییری که ایجاد میشه ، خورد شدن اعصاب من با دیدن این آدمای فیس و افاده ای و لوسه.

اعلام میکنم صدرا هم داره به لیست سیاه من خودشو نزدیک میکنه.

آدم لوس و ننری که براش ید از فلان فروشگاه برند و کوفت و زهرمارای لاکچری افتخاره...

یه روزی به روش میارم که خیلی خیلی خیلی خیلی از این اخلاق بدم میاد!!!

پدر به یه دسته از آدما میگه " آدمای مادی"

این گروه به شدت دارن زیاد میشن...این مادی بودن عین یه مریضی مسری شده و منو واقعا منزجر میکنه از آدمای واجد این ویژگی.


به علت خوردن اون شکلات و نصف بستنی و غیره :| امروز میرم پیاده روی.به امید اینکه بسوزند این لیپیدها.


اینجانب هنوز به نظم در نوشتن در وبلاگ عادت نکرده و احتیاج به زمان دارد.والبته خیلی هیجان زده س که همه چیو تعریف کنه تا کامنت بشنوه و فکر های جدید دریافت کنه.

با تشکر از خودم و خدا


ذهن نشین



پیوست:

غــذاهایی که درست

1 سیب زمینی شکم پر

2 خوراک بادمجون





منبع : http://persianprincess.blog.ir/1397/05/12/باز-هم-وقفه




ترانزیت

درخواست حذف اطلاعات

قبل از پرواز همیشه وارد یه سالن میشی به نام سالن ترانزیت.زندگی هم همین بخش رو داره

حس میکنم مدتی هست که وارد این بخش از زندگیم شدم...و خب ریسمان هایی ه که منو با

خودشون میکشیدن و یه طورایی بهم ثابت شد که همچین الکی هم نیست.نوشته بود از آگوست

تا اکتبر.نوشته بود این ترانزیت توی این مدت از زندگیت اتفاق میفته.داشتم فکر می نکنه قضیه

رفتنم باشه.ولی انگار بحث "فاینانس" و "خاک" ، قرار نیست بذاره که تا سه چهار سال دیگه راهی

شم.نوشته بود این ترانزیت مثل یه لاتاری میمونه.قراره از جا دت...از طرفی منوط بر اینکه به

خدا هنوز اعتقاد دارم ، میدونم اگر قرار باشه برم نه فایننس نه خاک جلودارش خواهد بود.بالا ه

اون بالایی که مثه ما نیست.خوب میدونه داره چی کار میکنه.

توی سالن ترانزیت آدما آروم و خب مضطرب تر میشن.مدتی هست که اینطور شدم و همین هم

مهر تاییدی هستش بر "ورود" من...ورود:یـاد ش افتادم...



و بدترین کاری که میتونستم م دیدن فصل دوم 13 reasons why بود.

موندن بدترم میکنه،اما فرق نظر الان و چندسال پیشم اینه که اون موقع فکر می اتوپیایی

وجود داره.فارغ ازینکه این دنیا یه بازیکده س....


میخوام جرف بزنم.ولی نمیخوام.

همه چیز بهتر میشه:)




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1397/05/24/ترانزیت




یک دوم زندگیم مشحص شد

درخواست حذف اطلاعات

تهران.واحد علوم دارویی.رشته فلان!

قبول شدم!خب کاری نداشت.اما دلم میخواست واحد تهران پزشکیشو قبول میشدم.بازم اشکال نداره.چاش ازونجا خیلی بهتره:)))

احتمالا سراسری هم در بدترین ح "مردود" میشم.میخوام به موهام نگیرم.به درک!!!

من زحمتو کشیدم.حالا 99 پرسنت نه 80 اینا.ولی بسه.اینجا ایرانه.باید با توجه به محلی که هستم زحمت بکشم.کشورمه.ای ..میشه گف دوسش دارم

ولی ارزش نداره زحمت خیلی زیادی اینجا بکشم.بهتره به جایی جز ایران فکر کنم.


لپ تاپ اچ پی لپ تاپ بدی نیست.ولی این حسو الفا میکنه بهم که" الان میشکنم.الان اب میشم" .شاید ایسوس بهتر بود.اما با دو میلیونی که دستم

بود همین هم از سرم زیادیه....ته دلم واقعا میگه "خاک تو سرت که نرفتی پاساژ ،لپ تاپ بگیری" راست هم میگه.صد تومن گرونتر گرفتم از دیجی کالا

شاید با همین بودجه میرفتم اون مدلی که گفته بود رو از پاساژ میگرفتم الان به خودم نمیدادم.میشه یکم بهم بگین.مدلی که گرفتی خوبه و اینا؟

بابام که عین یزید هیچ وقت دلداریم نمیده.حتی وقتی بهش گفتم قبول شدم صداشم از پشت تلفن بود.باز مامان با اینکه با هم قهریم سعی کرد نگاه

افتخار آمیزی بهم ه...

مدل لپ تاپ g4 probook ـه.بازی سیمز 3 رو هنوز نتونستم بریزم توش. و خیلی بازیای دیگه . که احتمال میدم سیستم سخت افزاریش فقظ با نرم افزارا

ی اورجینال جور باشه.تا الان هرچی بازاری گرفتم ، اذیت کرده.هم منو هم پاکارد رو.نمی دونم دوستش دارم یا نه.اما سعی میکنم دوستش بدارم.شما

هم نظرتونو بگید در بارش.


با صدرا اینا چن روز موندیم شمال.میتونم بگم اگه صدرا نبود شاید خیلی بیشتر بهم خوش میگذشت.اما پر از درس بود اون روزا.خوب موفعی هم بود.قبل

از آفیشال رفتنم یه سری درسایی رو حتما باید یاد میگرفتم.اما الان حس میکنم احتیاج دارم که یه سفر به شمال برم تا از ته مغز استخونم

آروم باشمو نفس بکشم.


این ترم هم پاس شدم.نمیدونم چرا زورکی دارن به آدم آ میدن.خودم دیدم غلط دارم...بابا میگه با توجه به نمره بقیه اس.اولا که کلا این ترم من تعطیل بودم.صرفا سر کلاس" وجود داشتم" .از طرفی حس میکنم که face expression م خیلی ایده ال نیست.بی اعتماد به نفس میزنم...کارای زیادی هست که باید برای راحت بودن انجام بدم.باید خودم باشم.یه خود با اعتماد به نفس، یه خود امیدوار...


مراغه هم زدم.بدم نمیاد اونجا قبول شم.کلا هیچان زده ام برای یه زندگی جدید با ادمای جدید.یه فرصت دوباره به خودم برای اینکه آپگرید شم:)

حتی اگه واحد علوم دارو باشه...یه خوابگاه همونورا میگیرم ، و خیلی از لباسامو باید بریزم دور.(اگه همونورا نشد میرم انقلاب.خوبیش اینه روبه روی متروعه) و خیلی کلاسا باید برم.و اگه بتونم یه کار وقت پیدا کنم.این همه زور زدم فقط چند تا کار تایپی انجام دادم.ضد حال بود.


خدایا میشه کمک کنی همه اون چیزی که میخوان قبول شن توی سراسری .منم اونجا ها؟!


شاید بعد یه ترم موهامو کوتاه ...یادم میاد صدرا میگف از دخترایی که موی کوتاه دارن بدش میاد...منم از دخترایی که بخاطر پسرایی که از موی کوتاه

بدشون میاد موهاشونو کوتاه نمیکنن بدم میاد...نمیدونم شاید یه طرفمو ماشین زدم.


شخضیت آروم من توی سفر عصبی تر شد.چقدر که سعی تحت کنترل درآرمش.الان ازون لجظه هاس که حس میکنم تحت کنترله.کلا تنهایی روی من اثری داره که داوینچی روی اثر هاش.


کیک پختم.خوب بود! اما

1- مشکل از بیکین پودر داشت پف نکرد"|

2-اندازه ها دقیق نبود.و صد البته بخاطر قندش ، شکر کم ریختم از مزه افتاد:|

3- فر رو دقیق تنظیم نکرده بودم.یکم سوخت!کناراش:|

نمیدونم از کجا به این نتیجه رسیدم که خوب بود...فکر کنم چون ایندفه سعی حس قاطیش کنم.

یادش بخیر یه زمانی دست پختم خیلی خوب بود .البته اون موقع ها اعتماد بنفسم بالاتر بود بهتر میپختم.

در هر صورت باید بهتر شم .مگه اینکه بدونم فردا روز مرگمه.

خوشحالم.و آگاه.

دعاتون میکنم دعام کنید:)




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/06/23/یک-دوم-زندگیم-مشحص-شد




جان ، ای جان

درخواست حذف اطلاعات

برم شمال الان؟

الان اونجاس.نمیدونم قراره با شلوغی های اذیت شم یا با آرامش کوه و آسمونش ، آروم؟


راستی اینا رم میخواستم بگم.

اینجا رو ول نمیکنم شده ماهی یه بار هم پست بذارم .

از همه ی اونایی که هستن و وبم رو نخونده یا خونده ن، و دانسته یا نادانسته به ذهن و قلبم چسبیده ن ممنونم.

برام لحظاتی ساختید که گاهی ناخوداگاه بهش فک میکنم و لبخند میزنم.یا حس میکنم زنده بودم.


زندگی یعنی نور خورشید ، لبخند ، نقس ، آرامش...


حتی اگه لبخندمو تو از دست بدم.قول میدم تو نگاهم نگهش دارم...کار سختیه.راضی بودن رو میگم




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/06/23/عمه-جان-،-ای-عمه-جان




و تاریخ ختم میشود به "مردود"من

درخواست حذف اطلاعات
"مـــــــــــــــــردود"

من دختر پر ایرادی َـم باشم،لجوجـم.دهنت سرویسه زندگی:)
دانشجوی زیست سلولی آزاد واحد علوم دارو هستم.
بدجور دلم و همه چیم ش ته.مرسی ژاله.بهم گفتی تو شیطونکی.هرچی محکم تر میخوری زمین بالاتر میای!!

تا همین دیروز اصن نفهمیدم این حرفش منظورش من بودم.

sorry the old donya can't come to phone right now!
why?
oh ,cause she is busy revenging.


من نمی میرم.فقط ادیت میشم.

ساعت چهار صبح خو دم و ده دقیقه به نه پا شدم. از نیمه شب تا ساعت دو سه در چند نوبت گریه .الانم چشمم قرمزه.

ولی حالم خوبه و حاضرم زندگی رو به ف بدم....من بد دهن نیستم اما ازین به بعد میشم!

فراموش نمیکنم...

از همه چی ویدیو گرفتم.از زحماتم تا ش تهــام.

حال امروزم غریب بود.

خواسته هام عریب بود.


خوابگاه میگیرم اطراف قل .خیلی لاغــرتر میشم.امسـال مدرکمو میگیرم.کار میکنم.

گریه میکنم میشکنم اما ش ته باقی نمی مونم...

نمی مونم....





منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/06/25/و-تاریخ-ختم-میشود-به-مردود-من




خسته ام

درخواست حذف اطلاعات
چرا حوصله ندارم بنویسم این چند روز چه اتفاقایی افتاد؟



منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/06/29/خسته-ام




im into it

درخواست حذف اطلاعات

از موقعی که برگشتم تهران مثل پرنده ای شدم که هی اینور و انور پرواز میکنه تا خونشو پیدا کنه.اوه راستی من دیگه تهران نیستم ، آزاد یکی از ای مازندرانم.

نمیگم کجا به خاطر مسائل امنیتی شخص شخیص خودم. خیلی خیلی قشنگیه ظاهرا.اما نمیدونم کیفیتش هم مثه ظاهرش اقنا م میکنه یا نه.کلا همینه دیگه.

رشته ای که میرمو خیلی دوس دارم.به شرط اینکه بتونم بعد چند ترم گرایش تغییر بدم.هنوزم لعن و نفرینی که به سنجش و پس نگرفتم.هیچ وقت نمیگیرم. ..خلاصه

خیلی ش تگی ایجاد شد.

یه کم اضافه بافت گرفتم که کاملا طبیعیه و تا یه جاییش به اراده خودم بوده.با اون وضع نخوردن هر لجظه فکر می یه سرطانی چیزی میگیرم الان.بعدم کمر درد بدی داشتم.حالا خورد و خوراکم رو دارم دقیق تنظیم میکنم و ورزشمو زیاد.البته وقتی درس میخونم خود به خود چربی میسوزونم و خیلی خوشحالم.یادمه قبل از تابستون و حین تایستون هم زنی می هم رژیم میگرفتم و خیلی خیلی روی کاهش سایز تاثیر داشت.اما خب تسلط به روحیه و حال خوب و درک الان ، از عواملی هستن که خیلی روی کاهش سایز بافت ها تاثیر دارن.این چن وقت من همش تو راه تهران -شمال بودم و خیلی سعی ن به درونم مسلط بشم.این حس تسلط در واقع یه جور حس " تو خونه خودت بودن " هست.یادمه قرصایی مثه رانیتیدین و اون یکی سبزه رو میخوردم برای تنظیم اشتهام.اما خب اینکه خودم بتونم راه حل درونیمو برای کنترلش داشته باشم کم دردسر تره.

چند تا عامل روی اشتهام خیلی تاثیر داره:

1- زیره

2- این شهر اون شهر رفتن

3-آرامش اکتس از غذایی که میخورم(روغن اسطوخودوس - عرق بهار نارنج)

4- پیاده روی تند همراه با آب و تنفس به مدت بیش از 45 دقیقه

5- مشغولیت ذهنی یا یه فعالیت سنگین


ازینکه باید اینهمه تلاش کنم تا فیت باشم ناراحت نیستم.ازینکه باید همیشه بالانس داشته باشم ناراحت نیستم.ازین ناراحتم که یه زمان هایی وافعا از دستم در میره...مثلا اوندفه برای ثبت نام یه کیک درسته رو با نصف س س خوردم.قبلن میتونستم اصلا نخورم و وسوسه هم روی من هیچ ایفکتی نداشت .الان عین سگ وسوسه میشم ...نمیدونم استرسه یا عادت.اووووف باید آروم باشم


از تغذیه دور شیم.

دو سه روز دیگه برمیگردم مازندران.کلا لپ تاپ نمیبرم وقتی تو کامپیوترای به شدت مجهز با یه سالن عالی هست.

یه کلاس ورزش ترجیحا ژیمناستیک یا پیلاتس ثبت نام کنم.ولی خیلی خوشحالم خوابگاهم یه جاییه که به همه چی دسترسی داره.

از یه سری مسائل دیگه میگم که هنوز اتفاق نیفتاده.حالا الان نه.

کلاس زیان هم هنوووووز ثبت نام ن .اونجا به سختی یه جایی پیدا میشه کلاسا در حد سفیر یا کیش یا ایران باشه.فک کنم کلاس فرانسه یا آلمانی رو هم با بدبختی باید پیدا کنم.

این هفته که رفتیم رامسر برای نذری پحش که البته قصد اصلی من درس خوندن توی هوای جواهرده بود.هیچ هوایی قابل مقایسه با هوای اونجا نیست.اونجا جون میده واقعا برای مطالعه .اونم تو آفتاب شهریور !!

هیچی دیگه هواش خیلی سرد بود نتونستیم بمونیم مجبور شدم بمونم پیش .یه عالمه مهمون دعوت کرده بود.و البته خیلی اوضاع من عوض شد.دیگه خیلی فرار نمی ، فقط اگه واقعا خوشم نمی اومد محل رو ترک می یا دورشون میزدم.باید صادق بود .

مثلا یه پیرزنه اومد گفت از ون هات چاکلت بده.منم گفتم همینو دارم دیگه بیشتر نیس.هیچی ..دمشو گذاش رو کولش رفت...هیچ دلیلی نداره کاریو ی که دوس نداری.باید با خودت صادق باشی.باید از درون ارامشو حس کنی.

ولی از موقعی ک برگشتم پاییزو حس میکنم.اون آفت که میگه "برو ولیعصر" ، اون افت که یادآور روزهای راکد اما آروم و عمیق پارساله.

آفت که هی میگه" بیا و قدمی چند بزن"

برای خوابگاه چایی و چای سبز میبرم.امیدوارم بچه ها از ظرف روحی جدیدم استفاده نکرده باشن یا اگه هم چیزی توش نسوزونده باشن.فک کنم الان یه چند نفری هستن .باید از تهرانی وایت بگیرم بریزم تو دستشویی.چون خیلی بو میده.و کثیفه.

یه آرایشگاه هم باید پیدا کنم .لازم میشه.

و اینکه جدی تر زندگی کنم و هدر رفت زمانیم خیلی کمتر شه.

احتمالا هوا سردتر شده و ابری تر.چتر هم فراموش نکنم با لباس گرم.

شاید به کره ای هم فکر اما خیلی کی پاپی نیستم.در حد دنبال فشن و استایل و موسیقی شون.نه اینکه فن باشم.اینم از دیتیل




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/07/11/Im-into-it




بیوه سیاه اگه جفت نداشت خودشو میخورد واسه بچه هاش:|

درخواست حذف اطلاعات

بعد از یک روز بحرانی پدر برام بلیطی گرفت و با غوشی باز راهی چند صد کیلومتر سفرم کرد.نمیدونم چیشد که حس دارم خفه میشم از این حجم بغض.این حجم خستگی.این حجم ناامیدی.موقع گریه، انگار بغضم با فریاد زدن هم خالی نمیشد.بیخیال گریه شدم و سعی گرگ عصبانی وجودم رو تغذیه کنم.عصبانی شدم،با اشکی نم نم،وسایلمو جمع و مصمم شدم که برم.حداقل تنهایی بهتر از بودن در جایی است که عملا بی خانمان شدم.تنهایی در جایی که هیچ مرا یادش نیست.شاید حتی درسهایم رو بتونم بخونم،برای همین کتابهای نه چندان سبکم رو همراه خودم .معشوق های تم رو.فکر شاید اینجا کلاس بروم، شاید از ح "توقف"در تهرانم خارج شوم.نمیدانم چه مرگم شده.حس میکنم حتی الان هم یادم نمیاید چرا امدم.گریه کنان به خود میگفتم که گریه نکن،همین سلولهای بیچاره مغزت که باهزار بدبختی به دنیا امده اند،(!)دوباره از بین میروند.تو میمانی و یک نگاه "وات!؟؟" هنگامیکه بقیه خاطره میگویند.


کتابهایم را جا گذاشته ام.پدر گفت دوشنبه هفته دیگر باید بروم جای دیگری،چون که قرار است یک نفر دیگر بیاید.مخصوصا دو نوع کتاب حیاتی فیزیک و ریاضی ام را.نمیدانم چه مرگم شده.


تنهایی برایم ی نایاب شده.در سواری زن حرف میزد و من مسکور سکوتم بودم.نمیدانم چه مرگم شده است.

نمیدانم پنج ساعت پیش چرا امدم.گاها میدانم.

میدانم باید عشق بازی کنم با تنهایی م، فکر کنم چه مرگم شده و چگونه بدون اینکه از چاله در چاه بیفتم این بحران روحی مز فم را بگذرانم.

خدایا....


عنوان هم مشخص کننده است.

دلم میخواهد بدون نگرانی از طومار کارهام از روزم بنویسم.

این یک هدفه




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/04/25/دوباره-تنهایی




لپ تاپ شایدهم بد تاپ

درخواست حذف اطلاعات

بخواهم دو ملیون و ج یک ضمانت نه چندان محکم م؟

ترجیح میدم لقمه ای را سه بار دور دهنم بچرخانم تا ابنکه با قوطی حلبی غذا بپزم.

به دنبال لپ تاپ بودیم،

هم اکنون بدون ج ریالی باید جایگزین دستگاه بی م تا

1)اموزش ببینیم وتمرین کنیم./این جایگزین ندارد.

2) ببینیم./خب با تبلت هم میشود

3)اینترنت گردی کنیم./با موبایل و تبلت میشود


گفتم که کتابهای راهنمای زندگیم را جا گذاشته ام.همانهایی که هنگام خواندنشان نتیجه گرفتم،برای مردن هم پول میخواهم. و اولویت اول میباشد بر پول.


خانوم چشم سبز مرا یاد دبیر شیمی ام می اندازد،همانکه پسرش آلمان درس میخواند انهم ی هوا فضا.داشت از پسرش میگفت راستی،گفتم بیخیالَش،اگر بپرسم،میپندارد شاید هوس عروس شدن کرده ام.

با این حال برایندم از خانه،عمرا اگر به فکر مزدوج شدن بیفتم تا که ناگه زمان ارزشمندم را برای موجود احمق دیگری هدر دهم.مام فکر میکند به فکرش هستم.آ یکی بگوید شما الگوی ما،ما نمی خواهیم اشتباه شما را تکرار کنیم.از خدا میخواهیم مثل این بزرگ ریاضی ما را در چهل سالگی از دنیا ببراند.

#لعل لبت، ای تنهایی




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/04/26/لپ-تاپ-شایدهم-بد-تاپ




تا میتونی بایست

درخواست حذف اطلاعات

هنوزم نمیخوام برم خونه،اما اینا خیلی ایزوله ان.

اصلا بیرون از خونه نمیرن،اصلا.به منم اجازه نمیدن برم.زندگیشون خیلی منفعله.دلم میخواد بهشون اینو بگم ولی یه حسی میگه "بیخیال"

دارم میبینم چیزایی رو که منو بخاطرش مس ه می حالا داره سرشون میاد.

صبا پا میشدم میرفتم خونه خودمون غذا میخوردم.امروز خیلی عجیب گفت بیاین صبونه.احتمالا فهمید.

همه چیز اینجا نامرتبه.همه چیز.

و اینکه نمیذارن برم خونه خودمون،چون" دختر تنها توی خونه!؟؟"

زشته بده عیبه فلانه بیسانه.

و میفهمم مردم شهرستان چقدر تنبلن.

و میفهمم اینا چقدر منفعلن.

و میفهمم خودم بشدت روح دارم.طوری که الان همه به خاطر این موضوع بامن رفتاراشون عوض شده.

فکر نمی اینا ادمی باشن که فقط دنبال تایید خودشون باشه.

اینجا موندن وقت تلف ه




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/05/02/تا-میتونی-بایست




مغز جان خاموش شو

درخواست حذف اطلاعات

وقتی فکر میکنم و میبینم که منظورش ازین کارا اینه که من از خونه برم و

جای خودشو سبکتر کنه ... حس بدی میگیرم.جای خودشو که با سبکتر ش هیچ تغییری پیدا نمیکنه...

ترجیح میدم مغزم نتیجه گیری نکنه دیگه.مغز جان لطفا طوری فکر نکن که من به این نتیجه برسم بقیه گرگن.

سنگینه برام...حداقل همون حداقل خوبی هایی که و فکر وظیفمه ، تبدیل میشن به حماقت!

خدایا، میشه کاری کنی آ ش بفهمم منظورش این نبوده؟




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/04/17/مغز-جان-خاموش-شو




مغز ف

درخواست حذف اطلاعات

آدم در حد کپک مخاطی مغز نداشته باشه که وقتی یکی داره درس میخونه هی بیاد بپره پا وسط درساش.

خیلی خوبه ادم))یکم(( فکر کنه و خودخواه نباشه.

مگه نه مارچینه؟

مارچینه:همون کپک مخاطی

___

#وای ببین انقدر قاطی یهو فوش نوشتم: حالیم نشد:|

گنجیدن این همه احساسای متناقض و متناقش... محاله،محاله.مخصوصا که کارتمو پرینت گرفتم:|دوباره همون جای همیشگی£ اه خب چرا اونجا،خب شریف چشه؟چرا نیفتادم اونجا،اخه اون دستشویی بوگندو هم شد حوزه؟؟؟

دارم به زندگیم شک میکنم،الان دختره داره رشته مورد علاقه منو میخونه،زده به سرش میخواد بره پزشکی.چرا؟پزشکی چی داره؟چرا همه دوسش دارن جز من؟چرا من مثه اونا نیستم؟

یک حس لعنتی ِ پوچی بهم برخورد کرده،حالمو از زندگی بهم زده.

نمیدونم چیو دوست داشته باشم،نمیدونم از چی بدم میاد.

پروندش بسته میشه یکم باد میخوره به سرم.حس میکنم یه تن آجر تو جمجمه امو دارم این ور اونور میبرم.یاد این سریال امریکایی میفتم که ریتینگشون زیر هفته.

گرته زندگیم چی بود اصن :|

خزعبلات امدحان:3





منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/04/11/مغزخرف




روز اساطیری تموم شد

درخواست حذف اطلاعات

روز تیز و برنده ای بود.ساعت پنج صبح پاشدم و سعی مثل قهرمانا به نظر بیام وعمل کنم.مثل موقع هایی که یه ابرایی دور وبر سرشون ایجاد میشه و بعد طبق اونا کارشونو انجام میدن.

همه چی اماده بود جز ساعت.که باعث گریه سر جلسه ام شد.خودمو جم و جور و زور زدم تا جاهای دیگه جبران کنم.اما واقعا طاقت فرسا بود.طوری که بعد از ازمون سردرد شدیدی گرفتم.

معده ام دوباره سوخت و برگشتم خونه تا قطره معده بخورم وبرم تهران...خلاصه تا خوب بود و بعد حدود یک ساعت وقت هدر رفت و بعد از ازمون زبان طبق قراری که با پدر داشتیم رفتیم بستنی گولدن خوردیم.خواهر جان بستنی زغال ی خورد و من بستنی کآفریگا چی چی که توش اسپرسو بود.برای خوردن این بستنی ماهها نقشه کشیده بودم و لذتشو بارها جایزه قراردادم تا روزگار شیرین شه برام.اما اونقدر پاهام از نشستن درد میکرد و اونقدر خسته بودم که به اندازه تصوراتم لذت نبردم.

با خاهر جان آشتی و بعد از بی احتیاطی رژیمی آب کرفس خوردم:\

اومدم خونه و رفتم پیاده روی.موزیک در گوش خستگی درمی و سعی می با آهن کره ایم لذت ببرم.خوب بود.عرق همیشه خوبه.آدم فرش میشه.اما میخواستم برم است .اما حسش نبود که برم.قبل از اینکه چیچی گاتو اسپرسو بخورم واقعا گرمم شده بود.آفتاب به سختی میخواست خودشو بهم تحمیل کنه.میدونس دوسش دارم ولی زیاده روی بود.البته زیاد یه جا وایسادم.اصولا توی افتاب باید راه رفت تا گرمت نشه.

قسمت رمانتیک عصر دانشکده فنی تهران بود...شاید عشق به پوسته یه محلی که یه عده ادم میرن توش درس میخونن احمقانه باشه اما جاهایی مثه کبیر شریف دانشکده فنی از دور برام رمانتیکه.دیوونه شدم؟کاش میشد ...

آرامش خونم با این چن تا تامین میشه.باید یه فکری م دوزشو ببرم بالا.

چرا آخه؟





منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/04/16/روز-اساطیری-تموم-شد




مغز ف

درخواست حذف اطلاعات

آدم در حد کپک مخاطی مغز نداشته باشه که وقتی یکی داره درس میخونه هی بیاد بپره پا وسط درساش.

خیلی خوبه ادم پشکل اندازه فکر کنه و خودخواه نباشه.

مگه مارچینه؟

مارچینه:همون کپک مخاطی




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/04/11/مغزخرف




مثل زندانی

درخواست حذف اطلاعات

مثل یه زندانی شدم که هفدهم ش میاد.

ایران وطنم،

گند زدی به تنم:|

درستت میکنم به قول هانی




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/04/10/مثل-زندانی




میگن

درخواست حذف اطلاعات

میگن یا به اندازه ارزوهات تلاش کن یا به اندازه تلاشت ارزو...

دیرتلاش هم جواب نمیده.

چهارساله از سن قانونی رفتنم گذشته،عاقل شدم...خیلی شدید.

اما بادبادکهای هیجانی ارزوهام تو دستم شل تر شد،دوستامو از دست دادم،افراد دشمن دوست نما رو شناختم،عشقو فراموش ،بقیه رو بی ارزش ،...خدایا جز یه سری از موهبات بین منو خودت، دیگه چی بدست اوردم؟

نمیشد اون شب از سر مامانم بندازی که برای من توطئه نچینه؟نمیشد درک اینو براش میذاشتی که من کنکور دارم؟خدایا چرا نکردی؟چرا گذاشتی هرکاری خواست با من ه؟چرا حس های مادرانه رو تو وجودش نذاشتی؟اصلا چرا کاری کردی این دوتا طلاق نگیرن؟

ها؟

این حقم نیست...((ر)) شد دوازده کنکور و من...

میدونی ته دلم شکر میکنم.اما میخوام بدونم چرا.میدونم یه دلیلی هس.

اما دلم میخواست همون سال برم اصفهان...همون سالم میتونستم...

چه چیزا که نخواستم...

چه قدر که این زخمو مخفی ...

همون روز که از شدت ناراحتی دفتر خاطراتمو انداختم دور...




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/04/01/میگن




نکنه اینطوره

درخواست حذف اطلاعات

حس میکنم علم رو به س ه گرفتم و همه ی ساعی هاشو.

حس میکنم این جور یادگرفتن، به کارم نمیاد.

حس میکنم دارم اشتباه میرم.

اما یه حس متناقض دیگه ای هم هست،

کار نیکو از پر است،

اما پر یه دریا قشنگتر از پر ه حوض با عمق ده سانتی متره.

دیگه از الان اونطوری نمیخونم.میخوام یاد بگیرم."درس" رو نه."علم" رو.

__

بیکاری و بط یعنی دوازده شب به زور بخو ، به امید اینکه فردا و پس فردا بیاد،،، تا روز موعود.

این زندگی نیست:(

تازه کلاس زبان رو هم ثبت نام ن هنوز.با این اوصاف اگه هر 4 جلسه رو غیبت کنم، می افتم.

اگه برم،ازین ح بی حالی، بی حال تر میشم و مضطرب تر.

اگه نرم،خیلی میخوره تو ذوقم.

تازه من و مامان الان تنهاییم.و تنهایی با اون خیلی حوصله سر بره.

بخدا اگه حرفمون بکشه به مزدوج شدن من، کوله مو جمع میکنم، یه دعوا راه میندازم پا میشم از خونه میرم تا چهاردهمم نمیام.

من حالم خیلی خوبه.روحیه ام عالیه.هدفهام پیش روم ن.

فقط نمیدونم چی رو باید فدا کنم.کیفیت رو فدای کمیت،یا کمیت رو فدای کیفیت؟

چند روزی هم هست که هی سرم گیج میره در شرف غش قرار میگیرم.بعد به خودم میگم،غلط میکنی ضعیف بازی در آری، انلاین بمون.

قربون خودم برم.همینطور پیش برم مرد میشم.




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/04/04/نکنه-اینطوره




هدفم اینه

درخواست حذف اطلاعات

از هدفهام اینه که تنها زندگی کنم

...

معتاد تنهایی ام...




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/04/01/هدفم-اینه




دردها شکر خوردن

درخواست حذف اطلاعات

i don't let any m....f...r..thing stop me.

i dont turn me down.

f... that pain off




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/03/15/دردها-شکر-خوردن




چی شده باز:|

درخواست حذف اطلاعات

از 10:10 شروع شد...11:11...12:12

و حالا 19:19

اتفاقهایی داره می افته که عجیبن.

خدایا مرسی هسـی:))

یعنی کی یا کیا انقد یاد من میکنن!؟




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/03/11/چی-شده-باز




خام گفتگوی نیمه شب

درخواست حذف اطلاعات

من و این همه نشستن؟؟

غیرممکن بود.

نیما برای اینکه دندون قبول شه، براش یه عالم نذر و نیاز شده بود.اونم پسر...از دردونه های خانواده(ازبس ما دختر داریم توفامیل)...مطمئنا سختیاشم کشیده،خ ش پسر بدی هم بنظر نمیرسید.اما خب تو ناف رفاهه.

و اما من. ی که شاهنامه رو داره پشت سر میذاره.خیلی اوقات فکر میکنم چه زندگی بلبشویی داشتم پ دارم و یه روز کتابش میکنم،اما حقیقت اینه همه سختی رو میگذرونیم.فکر کنم الان از ح لوسی زندگیم کم شده کم کم دارم استعدادای واقعی غریزیمو نشون میدم.

حالا گذشته از تحلیل موقعیت فعلی،

حقم نیست به ارزوهام نرسم.

با مذهب رابطه خوبی ندارید؟مشکلی نیس.سعی کنید به زبون خودتون برش گردونید.

من عرفان هم دوست دارم.عرفان عشقم رو.

عشقی که مدتهای مدیدی به مخلوقات الهیم داشتم.و هر ماه،هر سال،از شون ناامیدتر شدم.خوی گرگ بودنو بیشتر دیدم و اتیکت ساده بودن روی خودم رو هم.

میدونم دووم میارم.میدونم شاخص بودن برام یه تصمیمه.

اما بیشتر از ون عشقه.نه عشق زمینی.عشقی که دی پارسال بخاطرش یه شیب بزرگو رد ،عشقی که چهارسال پیش بخاطرش بدترین موقع ها رو گذروندم.عشقی که بخاطرش سخت ترین مسئله ها رو حل ...

اون عشق برام مبهم شده.کدر شده.نمیدونم چرا.شاید چون سنم بالا رفته.دلم میخواد زمان برگرده..که اگر هم برمیگشت،شاید چون فک می اوه کو تا بیست سالگی....بازم از دستش میدادم.

من عشقمو دوباره بدست میارم.الان آرامش دارم... جایگزین ن نیست،اما خوبه که حداقل ((هست))

خدا،میدونی چیو میگم.

کمکم کن دوباره ببینمش.

یه چیزی هم اضافه کنم.

یه سریا هستن،حتی خودم گاهی درباره بقیه اینطورم،که وقتی گفتگوی ی با خدا رو میبینیم،یه نگاه خاصی داریم.انگار الکیه.انکار نیس.

دوس داشتم اون خ که من میدیدمو به همه نشون میدادم.البته همیشه نمی بینمش،اما همون لحظاتی هم که هس خیلی ارزشمنده.

خدای من،خیلی واسم معجزه کرده.زیااااد.هم برای خودم هم برای بقیه.

اما هروقت باهاش حرف میزنم انگار میدونم نمی بینمش،فیزیکی،این منو داغون میکنه.عاشقت هست هرچی میگی گوش میده،اما نمیتونی بغلش کنی،نمیتونه بغلت کنه.این فاجعه اس.

.

.

.

من عشقمو میخوام.

و ارامشو

و یه زاغ خدا.یه کاری کن بتونم تا یه سال آینده یه موجودی بگیرم که هی بغلش کنم و بچلونمش:|




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/03/11/خام-گفتگوی-نیمه-شب




یادم نمیره معلم کلاس چهارمو

درخواست حذف اطلاعات

سر کلاس با یکی اسم و فامیل بازی .خسروی بهش برخورد و فهمید.اون دختره که داشت کیف میکرد همه ی تقصیر رو انداخت گردن من.خسروی گفت که دیگه با من کاری نداره و منو توی کلاس حساب نمیکنه...که ا سال هم همه چیز درست شد.

خواهرم طبق معمول داشت فک میزد کنار من،

و من هم تا حدی در حال گوش بودم که فکرم رفت اونجاها...

اینکه الان هیچ معلمی جرات نداره این کار رو با دانش اموزش اونم توی کلاس چهارمش ه.اینکه اگه الان اون موقع بود،اگه مامان باباها فرق داشتن شاید حال معلمو میگرفتن که با یه بازی اسم و فامیل سر کلاس، منو تحقیر کرد اونم تا یه سال.

ابت سخت و اوسگل مانندی بود.

دوسش نداشتم.و نمیبخشم معلم هایی که برام خاطره ی بد گذاشتن.

نه می بخشمشون.معلم چهارم ابت مو نمی بخشم.یهو حس اگه یکی با من الان این کار رو ه چه حالی میشم و چه کارها که نمیکنم.

شاید آه هامون پاشو گرفت...

من انتقام همه ی سختیایی که کشیدمو از روزگار میگیرم.از خودم میگیرم.و از بقیه شاید

خدایا نیتمو خالص کن و منو قدرتمند

دوستت دارم مثه همیشه

راستی خدا من یه زاغ هم میخوام




منبع : http://persianprincess.blog.ir/1396/03/08/یادم-نمیره-معلم-کلاس-چهارمو