بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

زمستان می گذرد

آخرین پست های وبلاگ زمستان می گذرد به صورت خودکار از بلاگ زمستان می گذرد دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



آرامش در دل طوفان

درخواست حذف اطلاعات
نوجوون که بودم ، فکر می کنم وقتی که چهارده سالم بود پدر و مادرم یه کامپیوتر برام یدن از همون کامپیوترهای قدیمی با یه کیس گنده و یه مانیتور crt . پسر عموم که قبل از من کامپیوتر یده بود برای اینکه حافظه کامپیوترم خالی نباشه چند تا ع و آهنگ روی یه فلش برام آورد که محتویاتشو توی کامپیوترم فرستادم . بین اونا یه پوشه بود به اسم space یا همون فضا که چهارده تا ع از فضا توش بود . اون ع ا نسبت به خیلی ع ای دیگه کیفیت پایینتری داشتن و ای دیگه اونا رو یه بازی در هم و بر هم از رنگهای نه چندان زنده ای که توی یه کادر بودن می دیدن . خب البته که اونا نمی دونستن اون ع ها رو تلسکوپ هابل گرفته و با توجه به فاصلشون و تکنولوژی اون موقعه هابل از اون بهتر نمی شد ع گرفت . دیگران هیچ توجهی به اون ع ها نمی اما من محو اونا شدم به طوری که محتویات پوشه مدام بیشتر و بیشتر میشد با اینترنت کند دایال آپ اون روزا می رفتم توی سایتای ناسا . کارم این شده بود ، اون موقع انگلیسی رو هم زیاد بلد نبودم واژه به واژه می خوندم ع های فضایی رو از اینترنت می پروازهای فضاپیماهای ناسا رو و خیلی چیزای دیگه . فضا زیباست هم خودش هم دانش و هنر نهفته در اون هم امیدی که بهت می ده هم اینکه خداوندگار رو مثل همه جای دیگه توی فضا هم می شه دید زیبا ، باشکوه بزرگ و باهوش ، مهربان ، دلپذیر و چشم نواز .

تو دل سختی ها هنوزم فضا مثل بچگی و حتی بیشتر بهم آرامش می ده .

یک ذره ام تو سیطره ی قدرت بی پایان خداوندگاری که افتخار دادن آف . وقتی عمیق فکر می کنم شرمنده می شم از بعضی حرفها ، بعضی فکرها که بویی از نه ناامیدی بلکه چیزی شبیه به ناامیدی داشتن اما بلافاصه درک می کنم که خداوندگار دوستم داره پس آسوده ی آسوده باش .

یاد مولوی می افتم که می گفت یه قطره از جام می خداوندگار چکید و افتاد توی گیتی و همون یه قطره همه اهل گیتی رو مجنون کرد ، هر کدوم از مجنونها سر به راهی می ذارن یکی نقاش میشه ، یکی شاعر می شه ، یکی نویسنده می شه و شا ار می آفرینه ، یکی دانشمند می شه فیزیکدان می شه و میلیاردها سال نوری در ژرفای فضا رو کنکاش می کنه یکی ریاضی دان می شه و می ره در دنیای اعداد و مفهوم ها و هر مجنونی به سویی ، اما هیچ کدوم از این مجنون ها به آرامش غایی نمی رسن مگر زمانی که پیوند یار نصیبشون بشه تا اون زمان مویه می کنن ، آه می کشن ، از غم فراق ناله می کنن و نتیجه ی این آه کشیدن ها و ناله ها میشه بزرگترین و ماندگار ترین آثار علمی و هنری در تاریخ بشر . روی زمین به قرارداد من رو معین صدا می زنن اما اصلش همون مجنونم .

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناضری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

voyager 1

spirit




منبع : http://payiz-e-ziba.blogfa.com/post/40




پرواز

درخواست حذف اطلاعات
دلتنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو در جان من است

مولانا




منبع : http://payiz-e-ziba.blogfa.com/post/44




دلم تغییر می خواهد

درخواست حذف اطلاعات
تا به حال هر چی که توی این وبلاگ نوشتم کاملا صادقانه بوده ، نوشتن آرومم می کنه و همین طور به نوعی نمایشی از شه هام رو به خودم نشون می ده . جالبه وقتی شه هات رو می نویسی متوجه چیزایی می شی که به طور معمول متوجشون نمی شدی . این وبلاگ فرصت و مکانی رو به من داده که بتونم با آرامش و با خیال راحت شه های خودم رو که به ی هم نمی گم بنویسم .

این روزا دلم تغییر می خواد ، دلم تغییر می خواد و دوست داره یه چیزایی تغییر کنه اما انگار چیزی توی وجودم حوصله ی جنگیدن برای تغییر رو نداره و این مساله صادقانه بگم منو عصبانی می کنه . البته من سعی می کنم خودم رو کنترل کنم و عصبانی نشم به هر حال فکر نمی کنم درست باشه که آدم از خودش عصبانی بشه . سعی می کنم ریشه ی مسائل رو پیدا کنم و برای این مساله شاید شرایطی که در اون قرار دارم ، منظورم زندگی توی خوابگاه دانشجویی و در حال حاضر نداشتن شغل و ... هست و همین طور بر اساس چیزهایی که توی کتاب های روانشناسی که خوندم تجربه های زندگی در کودکی مسبب این حس باشن البته می دونم که بخش زیادی از این مساله که انگار چیزی توی وجودم هست که در مقابل تغییر و جنگیدن برای تغییر مقاومت می کنه کاملا طبیعیه در واقع بیشتر آدمها یا میشه گفت همشون همین طور هستن ، خب به هر حال تغییر ایجاد در زندگی مست م سخت کوشی فراوان در عمله و تغییر شه هایی که سالها با اونها زندگی کردی و یه جورایی خو گرفتی بهشون . توی یکی از کتاب های روانشناسی که می خوندم نوشته بود که بخشی از وجود شما که در اون کتاب از اون بخش با عنوان کودکی که خوب نیست یا کودک بد یاد شده بود تمایل داره با درد و رنج زندگی هر چند هم که آزار دهنده باشه بسازه و در عین حال که اذیت می شه زندگی کنه و دوست نداره تغییر ایجاد کنه چون تغییر ایجاد به معنای قدم گذاشتن در یک راه نو و ناشناخته است و اون از ناشناخته ها و امکان این مساله که در راه نو و ناشناخته سختی های بیشتری براش بوجود بیاد می ترسه بنابراین ترجیح می ده در حاشیه امن خودش که در واقع همون زندگی و شه های دردناکه باقی بمونه . یعنی اون درد و دشواری رو به جون می ه اما حاضر نیست وارد راهی بشه که می ترسه سختی های زیادی داشته باشه . ح ی که در اون قرار داره سختی های آشنایی هستن اما اگر بخواد وارد یک پروسه تغییر بشه سختی های نویی سر راهش قرار می گیره و اون از این سختی های ناشناخته می ترسه .

در حال حاضر فکر می کنم دارم دقیقا این بخش از وجودم رو در این روزها احساس می کنم . بخش دیگه ای از وجودم انگار مدام داره فریاد می زنه ، با صدای بلند ، با حس قدرت و شجاعت و بسیار دلیر فریاد می کشه که وقته تغییره ، وقت ایجاد تغییرات اساسی در زندگیه اما در عین حال بخش دیگه ای از وجودم رو احساس می کنم که انگار می ترسه و دقیقا دارم احساس می کنم که دوست داره توی حاشیه امنش باقی بمونه و داره مدام دست و پا می زنه که من وارد پروسه دگرگونی مثبت نشم .

اون بخش از وجودم که مدام با صدای بلند و نترس و با قدرت داره فریاد می کشه که تو می تونی بلند شو برای رسیدن به آرزوهات بجنگ ، احساس های شیرینی رو در ذهنم بوجود میاره مثلا تصوری از زندگی در حالی که موفق شدم رو بهم نشون میده و فراتر از یک تصور صرف که حتی حسش رو هم برام ایجاد می کنه و بازم هم در عین حال اون بخش دیگه از وجودم که می ترسه مدام داره حرفای ناامید کننده ای رو به بهم می گه حرفهایی مثل این که دیگه دیر شده ، دیگه نمی تونی ، کار تو نیست ، چیکار داری ؟ داری زندگیت رو می کنی دردسر برای خودت درست نکن ، حوصله ندارم ، لعنتی من چقدر بدبختم ، ایی که موفق شدن توی یه شرایط دیگه بودن و .... جمله هایی زیادی که اینا چند نمونه از اون جمله ها هستن که اون بخش از وجودم که می ترسه مدام سعی می کنه بهم بگه .

بخش دیگه ی وجودم که مدام با صدای بلند قدرتمند و با شجاعت فریاد می کشه هم مدام احساس موفقیت و تصور اون رو بهم می ده .

وقتی که به کتاب های روانشناسی که خوندم فکر می کنم و چیزی که در حال حاضر دارم تجربه می کنم . متوجه یک فاکتور می شم ، فاکتوری که من رو تا به حال از حرکت بازداشته و این فاکتور اسمش - ترس - هست . پیشتر هم توی کتاب های مختلف بارها در رابطه با اون خونده بودم چه در کتاب های روانشناسی چه در کتاب های دیگه و همه جا ترس رو به عنوان یک فاکتور منفی و خطرناک معرفی کرده بود . مثلا در کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین که کت در دسته کتابهای ایجاد تحول در زندگیه فلورانس می گه : ترس نقطه ی مقابل ایمانه و ترس رو به عنوان ایمان وارونه تعریف می کنه . در کتاب عزت نفس نوشته ی ایلین شیهان نوشته که : با ترس های خود رو به رو شوید و در کتاب های دیگه ای هم که خوندم همه به این نکته که ترس چیز بسیار بدی و باید مقابلش ایستاد اشاره و تاکید شده بود .

بنابراین من تونستم به طور مشخص در رابطه باخودم یکی از فاکتورهایی رو که باعث عدم رسیدن من به آرزوهام تا به این روزها شده رو پیدا کنم و فکر می کنم یکی از مسببان اصلی رنج هایی که من در زندگی کشیدم ترسه . پس از این به بعد سعی می کنم که با ترس های خودم جسورانه و قدرتمند رو به رو بشم . ترس در همه ی زمینه ها محکومه و فاکتور بسیار بد و اشتباه و زننده ایه و تکرار می کنم در همه ی زمینه ها بدون استثنا .

خوشحالم که دارم می نویسم و فکر می کنم که دارم درست می نویسم . خداروشکر




منبع : http://payiz-e-ziba.blogfa.com/post/46




شه ها

درخواست حذف اطلاعات
شه ها ، شه ها ... کنترل شون از چیزی که به نظر میاد سخت تر و از چیزی که به نظر میاد بهتر و مفیدتر . مساله همینه اگر بتونم شه های خودم رو کنترل کنم می تونم به راحتی و خیلی سریع پیشرفت کنم و موفق بشم .

اما چیزهایی هست که اختلال ایجاد می کنه ، چیزهایی هست که باعث می شه شه هام از اون مسیری که باید باشه منحرف بشه . میل زیاد ، تنهایی ، حسرت ، ناکامی های گذشته ، ترس های آینده ، نبود لذت و .... اما فکر می کنم همه ی اینا رو یا شاید هم بخش زیادی از اینا رو بشه با زندگی در زمان حال حل کرد . اما یه مساله ای پیش میاد . من سالهاست که دارم با گذشته و آیندم زندگی می کنم و یه جورایی مغزم عادت کرده به این ح بنابراین تغییر این وضعیت می تونه یا حداقل فکر می کنم که می تونه مثلا باعث بی خواب شدنم بشه آخه وقتی که کاملا توی زمان حال زندگی می کنم سخت خوابم می بره مگر اینکه خیلی خوابم بیاد یا خیلی خسته باشم . که البته فکر می کنم را ار این باشه که موقع خو دن به رویاهای خوب و زیبای خودم فکر کنم بنابراین راحتتر خوابم می بره . مساله ی دیگه اینه که وقتی که در زمان حال زندگی می کنم می تونم به وضوح همه ی مسائل رو ببینم و درک کنم که بخشی از اونا خوب و بخشی هم تحملشون و دیدنشون سخته مثل این مساله که من از خیالبافی در واقع به عنوان یه را ار دفاعی استفاده می کنم . یعنی ساعتها می شینم و خیالبافی می کنم و خودم رو در وضعیت خیلی خوب و مطلوبم می بینم که این طور کمی از سختی فکر به وضعیتی که واقعا در اون هستم برای خودم کم کنم . اما این طور که نمی شه حالا بیست و هشت ساله که دارم این کار رو می کنم و نتیجه ی این همه سال شده وضعیتی که درحال حاضر در اون قرار دارم . بنابراین چه از نظر منطقی و چه از نظر تجربی این راه یعنی راه خیالبافی اصلا راه مناسبی نیست در واقع مثل یه مسکن می مونه که در ظاهر شاید درد رو کم کنه یا کاملا تش کنه اما علت درد و از بین نبرده و هنوز اگر اثرش از بین بره دوباره درد برمیگرده و حتی اگر مداوم هم مصرف بشه علت درد آسیب های جبران ناپذیری رو وارد می کنه .

بنابراین تصمیم دارم از این به بعد خیالبافی رو کنار بذارم . بله دارم می گم خیالبافی رو کنار بذارم چون اگر بخوام خیلی راحت و رک بنویسم من تا چند ثانیه پیش آدم به شدت خیالبافی بودم و همین چند ثانیه ی گذشته بود که تصمیم گرفتم دیگه این طور نباشم .

فشارهای زندگی روزمره به ویژه حالا که توی شرایط سختی قرار دارم باعث می شه که فکر کنم برای راحت شدن از فشارهای روانی به خیالبافی پناه ببرم که فکر می کنم یه جایگزین مناسب برای این مساله می تونه کتاب خوندن باشه . به این صورت که به محض اینکه دیدم فشارهای روانی که در طول روز برام بوجود میان دارن بهم فشار میارن به جای اینکه به خیالبافی پناه ببرم شروع به خوندن کتاب کنم . این یعنی جایگزینی یک کار بسیار منفی با یک کار بسیار مثبت و سازنده که یکی از عوامل رسیدنم به موفقیته . بنابراین دائم می تونم یه کتاب همراه خودم داشته باشم یا از اینترنت استفاده کنم وقتهایی که کتاب کاغذی همراهم نیست .

مسائلی هست که اذیتم می کنه فکر می کنم باید خیلی رو خودم کار کتم و البته کار نشد نداره . فکر می کنم که من می تونم موفق بشم و به رویاهام برسم البته شاید کمی سخت باشه اما به هر حال می تونم و میشه .

در رابطه با میل م دقیقا نمی دونم باید به جز تحمل در شرایط کنونی چیکار کنم و این کار رو سخت می کنه . غریزه یکی از قویترین غریزه های انسانه و این یعنی من یکی از قویترین غریزه های خودم رو باید برای مدتی نادیده بگیرم ؟

مساله ی دیگه تنهاییه و حسرت این مساله که من همیشه تنها بودم و این مساله به شدت اذیتم می کنه و با فکر بهش و اینکه هر وقت یادش می افتم به شدت ناراحت می شم و بهم می ریزم . برای این مساله باید چیکار کم باید بپذیرم که تنها هستم و تنها می مونم یا باید نگاهم به آینده باشه و این که در آینده این تنهایی تموم میشه ؟ خب مساله همینه که من دارم نه تنها حسرت تنهایی حالا رو بلکه حسرت گذشتن همه ی سالهای عمرم که تنها بودم رو هم می خورم . فکر می کنم با زندگی در زمان حال و کتاب خوندن این مساله رو هم می شه حل کرد حداقل امیدوارم که بشه حل کرد .

در ضمن فردا می خوام برم و توی دوباره کلاسی دارم که همون دختر که توی دوتا از پست های قبلی هم بهش اشاره هم حضور داره . حالا فکر می کنم اون واقعا بهم توهین کرده نه به خاطر اینکه شماره هم رو نداریم حالا ، نه . مساله اینه که متوجه شدم که به دوتا از دوستاش که هم کلاس های خودم هم هستم گفته و اونا حالا فکر می کنم هز دختری که توی چشمای من نگاه کنه من می خوام بهش شماره بدم . در واقع به شکل مس ه ای کاری که خودش انجام داده رو براشون تعریف نکرده و تنها کار من رو اونم به شکل دستکاری شده براشون تعریف کرده و من رو جلوی اون دوتا یه احمق جلوه داده ، هر چند که اصلا برام مهم نیست که اون دوتا دختر در مورد من چی فکر می کنن اما اجازه هم نمی دم ی بخواد بهم بی احترامی کنه . بنابراین فکر می کنم کاری که هفته ی گذشته انجام دادم که اون از اول تا آ کلاس بهم نگاه می کرد و من حتی یکبار هم بهش نگاه ن کاملا درست بوده و فردا هم مستقل از اینکه اون نگاه کنه یا نه من اصلا و به هیچ عنوان بهش نگاه نمی کنم و این برای همیشه است .

بنابراین به طور رسمی از همین حالا زندگی توی زمان حال رو شروع می کنم که شامل کنترل آگاهانه ی شه هام هم می شه .




منبع : http://payiz-e-ziba.blogfa.com/post/48




بزرگ شدن

درخواست حذف اطلاعات
فکر می کنم باید مسئولیت زندگی رو پذیرفت ، خب تا کی مثل بچه ها رفتار کنی و کم بیاری دیگه باید به عنوان یه فرد بالغ بتونی روی پای خودت بایستی و مثل یه انسان بزرگ رفتار کنی . خب زندگی ساده نیست تو باید قوی باشی ، تو باید برای پیشرفت از هر فرصتی استفاده کنی ، تو باید یاد بگیری برای موفقیت منتظر فرصت نمونی و از همون وضعیتی که در اون قرار داری نهایت بهره رو ببری اون وقته که تو بزرگ شدی وگرنه فقط به بلندتر شدن قد و بزرگتر شدن هیکل که نیست . می خوام بگم که ادامه می دم و هر ش تی رو به عنوان یک تابلو راهنما می بینم و البته می دونم که بعد از گذاشتن همین پست هم حالا یا چند دقیقه بعد و یا چند ساعت و چند روز بعد ممکنه دوباره حالم بد بشه ولی خب بهرحال باید یاد بگیرم که مثل یه انسان بزرگ رفتار کنم و بچه بازی رو کنار بذارم . مسئولیت زندگی رو بپذریم و از فرصت ها درست و کامل استفاده کنم و بتونم بار زندگی رو به دوش بکشم ، مشخصا زندگی من به خاطر شرایطی که در گذشته پیش اومد در حال حاضر توی وضعیت ویژه ایه و کمتر ی توی این ح قرار گرفته ولی خب زندگی همینه دیگه غیر قابل پیش بینی .

چیزی که گاهی واقعا روی اعصابمه و فکرم رو خیلی مشغول می کنه رسیدن به آرزوهاست و اینکه اتفاق هایی که در حال حاضر و در این روزها و روزهایی مثل این توی زندگیم می افتن آیا منو از مسیر رسیدن به آرزوها و هدف هام منحرف می کنن ؟

باید از هر ابزاری که در اختیار دارم استفاده کنم ، هر امکانی و هر چیزی که بشه با اون گامی در راه رسیدن به آرزوها و هدف ها برداشت هر چند که این ابزار و امکان ساده باشه یا حداقل به نظر ساده بیاد مثلا یکی از ابزارهایی که من در اختیار دارم همین لپ تاپیه که حالا دارم باهاش اینا رو تایپ می کنم ، می تونم ازش برای دریافت اطلاعات درست و آموزش به خودم استفاده کنم درست مثل یه انسان بزرگ به مسئولیت زندگی رو پذیرفته و از فکرها و کارای بچه گانه و بیهوده دست برداشته و برای مثال یه امکانی هم که من در اختیار دارم اینه که می تونم از کتابخونه استفاده کنم و مطالعه کنم برای افزایش اعتماد به نفسم و هر چیزی که برای رسیدن به هدف ها لازم دارم رو از کتاب ها دریافت کنم و مثل یه انسان بزرگ رفتار کنم نه مثل یه بچه . مثل انسان بزرگی که می تونه بار زندگی رو به دوش بکشه .

باید در نظر داشت که تغریبا همه ی اینا توی یه بستر سخت رخ می ده که همون سختی های زندگیه و یکی از تفاوت های یه انسان بزرگ و یه بچه اینه که بچه شونه خالی می کنه یا عقب می کشه اما یه انسان بزرگ می ایسته و بار رو به دوش می کشه و می جنگه . البته خب بین حرف تا عمل فاصله زیاده و یکی دیگه از تفاوت های یه بچه با انسان بزرگ اینه که یه انسان بزرگ دهنشو می بنده و در عمل تلاش می کنه و به عبارتی مرد عمله . بنابراین باید مثل یه انسان بزرگ رفتار کرد و تلاش کرد و خب زندگی رو ساخت . البته که کار ساده ای نیست ، البته که تلاش می خواد ، البته که ش ت هایی هم رخ می ده ، البته که اشتباهاتی هم مرتکب می شی و این طبیعیه ، البته که ممکنه گاهی به شدت عصبانی یا به شدت ناراحت بشی ولی خب مثل یه انسان بزرگ رفتار کن ، اینو یادت بمونه .

نباید وقتی که با مشکلی رو به رو می شی بترسی یا وقتی که به سدی بر میخوری که به نظر خیلی بلند و محکم می یاد مثل بچه ها پاتو به زمین بکوبی و گریه کنی ، باید مثل یه انسان بزرگ برای جنگیدن آماده باشی و فکر کنی و راه حل ها رو امتحان کنی و از پس مشکل و چالش بر بیای هر چند که خیلی سخت باشه . خب این یکی از تفاوت های یه بچه و یه انسان بزرگه .

و از ش ت نترس مثل یه انسان بزرگ

به قول ژوزف مورفی :

پشت سر هر انسان موفق ، سالیان بسیاری از ناکامی نهفته است .

تا امروز بچه بودن رو تجربه کردی از این لحظه به بعد بزرگ بودن و مثل یه انسان بزرگ رفتار رو تجربه کن .




منبع : http://payiz-e-ziba.blogfa.com/post/32




روز تولدم

درخواست حذف اطلاعات
امروز روز تولدمه ، من بیست و هشت ساله شدم .

و نمی دونم .... شاد نیستم ، آشفتم . امیدوارم تا روز تولد بعدیم به هدف هام برسم .

سکوت کنم بهتره .

همین ...




منبع : http://payiz-e-ziba.blogfa.com/post/34




کابوس

درخواست حذف اطلاعات
مسیر زندگی شاید داشت درست طی می شد تا زمانی که ایی که اسمشون پدر و مادر بود رو حساب تعصب های مس شون اونو به گند کشوندن اینا شاید کم بودن برای بهم ریختن اوضاع به اندازه کافی که دختری که هشت سال دنبالش بودم رو هم دیدم ، دختری که دوسش داشتم بگذریم که حالا اصلا برام مهم نیست و می خوام سر به تنش نباشه . اما گذشته دیگه گذشته ، مساله امروزه و موقعیتی که توش قرار گرفتم . اصول کار برای تغییر ساده است ، اینکه چیکار کنم که از این وضعیت خارج بشم ، تلاش کن و امیدوار باش .

اما چیزایی هستن که باعث می شن کار در عمل به این سادگی نباشه . ریزه کاری ها و چیزایی که حداقل امروز بزرگ به حساب میان . کرختی اول صبح ، نگاههایی که اذیت می کنن ، جیبی که خالیه ، آدمایی که روت حساب باز نمی کنن و این عصبانیت می کنن ، موجوداتی که بی دلیل بی احترامی می کنن اعتماد به نفسی که به خاطر تربیت ناجور اون دو نفر لگدمال شده و ... آمیزه از فاکتورهای بیرونی و درونی که البته سرچشمه های تغریبا همشون بر می گرده به مسائل درونی ، درونی که نابود شد و موجوداتی که این درون رو نابود اصرار دارن به کنار کشیدن خودشون از جریان گندکاریاشون در حالی که انقدر کارشون منذجر کننده بود که حتی خودشون هم از فکر بهش خودداری می کنن . روزمرگی های مس ه و مردمی که طوری بهت نگاه می کنن که انگار از فضا اومدی و تویی که زیر بار این همه داری له می شی و باز هم موجوداتی که حرف مفت می زنن و حرف مفت می زنن .

تنها راه ... یا حداقل تا اونجایی که من تا به این لحظه سراغ دارم ، قوی تر شدن از درونه ، قدرتی که از درون میاد . شاید نوشتن این چیزا کار ساده ای نباشه اما حقیقت اینه که تا به امروز موفق نشدم که این قدرت درونی رو به شکل پایدار ایجاد کنم یا ازش کمک بگیرم ، اگر می شد که وضع این نبود .

روانم بهم ریخته ، فکرها ... فکرها ... و فکرهایی که مدام میان و میرن و اشتباهایی که انگار تمومی ندارن و سختی هایی که انگار از یه منبع بی پایان هستن .

و تنهایی ... و تنهایی .......................................




منبع : http://payiz-e-ziba.blogfa.com/post/36




امید به آینده - یه چیزی که آرومم کنه

درخواست حذف اطلاعات
امروز اربعینه و تعطیل و من بر اساس اولویت بندی درسهای فردا رو خوندم و یه بخشی هم مونده رو در ادامه روز می خونم . این رورا دارم دنبال یه چیزی می گردم که آرومم کنه و فکر می کنم کتابها خیلی خوب می تونن این کار و انجام بدن البته دقیق تر و درست ترش اینه که بگم خودم به وسیله ی کتابها خیلی خوب این کار رو انجام می دم . در حاضر کت که توی یکی از پست های قبلی معرفی رو پیشم دارم که یه کتاب تخصصیه البته تا حالا به جز چند خط بنا به دلایلی که در پست های قبلی بارها اشاره بهشون از کتاب نخوندم می خوام اگر می شه از همزمان به کتاب دیگه هم بگیرم شاید یه رمان خوب .

خب تلاش می کنم و ادامه می دم خدا بزرگه و یارمه . خداروشکر




منبع : http://payiz-e-ziba.blogfa.com/post/39




سکوت تلخ

درخواست حذف اطلاعات
می خواستم یه چیزی بنویسم اما وضعیت انقدر تلخه که سکوت کنم شاید بهتره اما نه ، قبلا پیش اومده وقتی که سکوت از درون آروم تر می شم اما انگار بد بودن حالم از بیرون بیشتر خودشو نشون می ده و آدمای دیگه متوجه می شن . اصولا تا حالا این طور بوده حالم که بد می شد سعی می خودم رو شاد نشون بدم اما به شکل مس ه ای بیشتر آشفته بودنم رو نشون می دادم و مردم یه جوری بهم نگاه می که انگار از فضا اومدم همه بهم خیره می شدن گاهی که کلافه می شدم می گفتم خب به درک همین حسی که دارم رو نشون می دم و ظاهر سازی نمی کنم اما بدتر می شد اون وقت به خاطر غمی که توی چهرم موج می زد همه بهم خیره می شدن و چیزی که ترسناکه اینه که هنوزم وضعیت این طوره .... بله هنوزم

همین چند دقیقه پیش همین طور که نشسته بودم یهو به ذهنم اومد که این وضعیت رو تموم کنم یعنی این زندگی رو کلا تموم کنم و می دونم عجیبه اما حس خوبی داشتم با این فکر ، فکر راحت شدن از این وضعیت حتی اگر با مرگ هم باشه دلپذیره اما ....... اما من آدم جا زدن نیستم ، درسته که بد جور توی فشار هستم و فکر می کنم هر دیگه جای من بود بدون بزرگنمایی تا حالا هفت تا کفن پوسونده بود اما من هر دیگه نیستم . معین به هدف ها و آرزوهاش می رسه حتی اگه اون روز چیزی ازش باقی نمونده باشه . من آدم تسلیم شدن نیستم .

حالم دائم نوسان داره ، فکر می کنم به خاطر شه هایی که توی سرم هست و مدام دارم سعی می کنم حالم رو بهتر کنم و مدام می بینم که اون را ار جواب نمی ده و باز هم نوسان پشت نوسان . گاهی کنترل این که چهره ام چیزی رو نشون نده یعنی حال بدم رو نشون نده واقعا سخته ، بهرحال حالا توی این خوابگاه دانشجویی اب شده هستم و یه محیط عمومیه و از طرفی هم می رم خب نمی شه که یعنی درست نیست که با یه چهره ی افسرده برم بیرون هر چند که بازم در نهایت این اتفاق حداقل تا به امروز افتاده . برای اینکه این مساله پیش نیاد سعی می کنم آهنگ های شاد گوش بدم گاهی انرژیم رو با این آهنگ ها بالا می برم اما به طور ناگهانی افزایش پیدا می کنه و بعد به طور ناگهانی افت پیدا می کنه و معمولا دلیل افت شدید انرژی و دوباره برگشتن به ح غم هم تنها بودنمه ، به محض اینکه فکر می کنم مردم و جوون های دیگه چه لذت هایی از زندگیشون بردن و چه لذت هایی هم همین حالا می برن هر چند کم ... منظورم در رابطه با جنس مخالفه ... حالم به شدت بد می شه . خب من همیشه تنها بودم و بودن با جنس مخالفم دیگه عملا برام یه حسرت شده . این که چرا این طور شده خیلی دلایلش طولانیه که کم و بیش توی پست های قبلی بهشون بصورت کلی اشاره ، اگر حوصله داشتم توی پست های آینده می نویسم از اونا .

دارم دیوونه می شم ، گاهی از شدت ناراحتی تنهاییه همیشگیم و این که عمرم تا به امروز تنها و بدون لذت گذشته و آینده ای که دیگه فکر نمی کنم ی توش باشه می خوام دق کنم . به ویژه شب ها

گاهی حالم به هم می خوره از این زندگی . توی خیابون هم نمی شه رفت و کمی قدم زد که شاید کمی حالم بهتر بشه چون از نگاههای مردم بدم میاد یه جوری نگاه می کنن انگار من دشمن خونیشونم رابطمم با دخترا که مثل رابطه ی شیرهای نر با آهوها توی بیشه زاره . درست مثل آهوها که شیرهای نر بزرگ رو از دور می بینن و همه دور می گیرن و از سر راه شیر فرار می کنن دخترا هم عینا البته فقط با من رفتارشون همین طوره . نمی دونم چرا حتی بدشون میاد از کنارم رد بشن یعنی بهتر بگم عارشون میاد قبلا می گفتم شاید به خاطر اینکه که من بهشون خیره می شم ، خب طبیعیه که اذیت می شن و دور می گیرن اما بعد فهمیدم چه خیره بشم چه نشم چه سرم توی گوشیم باشه چه هواسم باشه چه هواسم نباشه کلا حتی از نزدیکمم رد نمی شن . معمولا این طوره که وقتی از یه طرف خیابون رد می شم همه ی دخترا می رن طرف دیگه خیابون و وقتی که من رد شدم دوباره بر می گردن طرفی که بودن و این کارشون مستقل از نگاه یا ن منه . اگه افاتی بودم می گفتم زندگیم طلسم شده . و این ها همه در حالیه که با پسرهای دیگه کاملا طبیعی رفتار می کنن .

یعنی قراره جوونی و زندگی این طور بگذره ؟

این پرسش ترسناکیه برام . ترسناک و پر از غم

قبل از اینکه ترم شروع بشه می خواستم همین امروز برم خونه ی پدر و مادرم اما حالا که بیشتر از یکماهه که اینجام و امروز دیگه نمی رم ، چون هر چی فکر می کنم اونجا هم که برم بدتر از اینجا اعصابمو اب می کنن ، پدر و مادر و برادرم ، برادری که من هشت سال از اون بزرگ ترم هر چی از دهنشون در میاد بارم می کنن . قبل از ترم گفتم بر می گردم تو این تاریخ و حدود نه روزی رو دور از این خوابگاه اب شده استراحت می کنم ، ولی کدوم استراحت .

حوصله ندارم برای نهار خوردن بیرون برم چون از نگاهها بدم می یاد . دیگه واقعا حوصله ی این وضعیت رو ندارم .

گاهی فکر می کنم آیا این عادلانه است که ی توی یه خونواده ی سر زنده با یه پدر و مادر با ذهن باز به دنیا بیاد و دیگه توی خونواده ای با یه پدر و مادر به شدت دیکتاتور ؟ تازه خیلی ها توی دنیا هستن که توی وضعیت های خیلی سخت تر از من زندگی می کنن .

آیا این عادلانه است ؟

اما من فکر می کنم خدا ناعادلانه رفتار نمی کنه ، چیزهایی هستن که من نمی دونم . به هر حال فارق از پاسخ این پرسش وضعیتم خیلی سخته و حالم اصلا خوب نیست .

شنیدم خدا می گه من سرنوشت ی رو تغییر نمی دم مگر اینکه خودش بخواد . ازش می خوام درکی بهم بده که بفهمم اینو و قدرتی بهم بده که بخوام .... که بخوام ... و آنی دستم رو رها نکنه چون تنها م خداست . خب خودش می دونه کاملا در جریانه که چی می کشم .

موهای سرم سفید شدن ، از وقتی که بیست و سه سالم بودم سفید شدن حالا که بیست و هشت سالمه دور موهای سرم سفیده و موهای بالای سرم هم همین طور . خسته شدم از بس آه کشیدم .

دویست سال دیگه هیچ کدوم از آدمایی که حالا روی این سیاره هستن دیگه وجود ندارن اما کی می دونه که هر کدوم چه چیزایی رو تجربه . مطمعن نیستم اگر خدا قبل از اینکه من رو به این سیاره بیاره یه پیش نمایش از چیزایی که تجربه می بهم نشون می داد بازم حاضر بودم بپذیرم که به زمین بیام . حداقل نه تا به امروز .




منبع : http://payiz-e-ziba.blogfa.com/post/41