بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

نوشتن...

آخرین پست های وبلاگ نوشتن... به صورت خودکار از بلاگ نوشتن... دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



self talk

درخواست حذف اطلاعات
− چیزی حس می کنی ؟

+نه

− هیچی ؟

+ هیچی

+ فقط شاید یکم ترس. که از قبل مونده. مثل مزه بادوم تلخ که زیاد می مونه تو دهنت و اذیتت می کنه.

− از چی می ترسی ؟

+ همش حس می کنم نمی تونم حرف بزنم. یه جایی باید جیغ بکشم. ولی نمی تونم. تو خواب دارم خفه می شم . تو خواب نه می تونم فرار کنم نه می تونم جیغ بکشم. انقدر بهم فشار میاد که تو خواب از حال می رم و بیدار می شم.

− از همین می ترسی؟

+آره. مثل همون ای که وقتی دیدم نتونست جیغ بکشه، من داشتم خفه می شدم. مثل همیشه که انگار یکی پاشو گذاشته رو گلوم نمی ذاره نفس بکشم.

− دیگه چی؟

+ نمی دونم. فکر یه بازس. دیدم از وقتی یادم میاد همین بوده. همیشه چیزی که باید رو نگفتم. نخواستم بگم. نتونستم بگم. یه کلافی که یبار یکی، سرشو رو کشید. فکر داره باز میشه. بدتر گره خورد. شاید باید همیشه اینجوری باشم ؟ شاید لازم نیست هیچ وقت از ته دل حس خوب داشت ؟ شاید تظاهر همه زندگیه. شاید بشه تموم شدن زندگی بی درد باشه.

− الان به چی فکر می کنی؟

+ به اینکه تو خلا چه فرقی می کنه چقدر داد بکشی. صدات شنیده نمی شه. کاش می شد نبود. کاش می شد نبود. کاش می شد نبود.

− ...

+ :)

+ تو هم فکر می کنی ممکنه یه روز خوب شم ؟

− مگه خودتم فکر می کنی؟

+ نه. بقیه فکر می کنن. من باور . تسلیم شدم. قبولش . نمی تونم باهاش مقابله کنم. راستی. دیدی چقدر طول کشید تا قبول کنم ؟

− آره .

+ می ترسم همینقدر کم طول بکشه که قانع شم چیزی برای زندگی نیست. من تا دلیل کافی نبینم باور نمی کنم، ولی اگه باور کنم خیلی دیر عوض می شه. بیشتر وقتا عوض نمی شه.

− دیگه چی؟

+ دلم تنگ شده. خیلی .

− چیکار می کنی ؟

+ من؟ هیچی . هیچ وقت کاری ن . الانم کاری نمیکنم. هیچ وقت دیگه هم کاری نمی کنم . چقدر این روزا خودمو که می بینم جا می خورم. یکی دیگه یه بخشی دیگه از منو زندگی می کنه. هیچیه این روزام شبیه خودم نیست.

− چیکار بشه خوشحال می شی؟

+ قبلش که می ترسیدم گفتم کاش یه جوری بشه که دیگه نترسم.

− الان چی؟

+ کاش یه جوری بشه دیگه نشه چیزی حس کرد.



منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/05/28/self-talk




شعری گیر کرده در بند آ ش !

درخواست حذف اطلاعات

یک لحظه تنگی نفس, یه سر درد, یه گرفتگی . یه نشونه کوچیک کافیه تا چشمامو ببندم و خوشحال باشم که لحظه مرگه . آرزو کنم که خودش باشه . آرزو کنم که تموم شده . وقتی اساس هستی روی نیست شدنه, چه ومی داره که باشیم ؟ چرا باید انقدر اذیت شد ؟

- هرگز ی چنین به مرگ بر نخواسته که من به زندگی نشسته ام .




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/05/30/شعری-گیر-کرده-در-بند-آخرش




گریز

درخواست حذف اطلاعات
تو آن نیمه ماه ترک خورده بودی، که دیر یا زود پایین می ریخت.
من دستی بودم که شب را نگه داشته بود.
من چشمی بودم که رفتن را دید.
صدای یک فانوس کوچک است که در لحظه هایم می پیچد، پشیمانی از اشتباهی که انجام ندادم.
پناه من به آسمان بعدی، فرار من به زندگیست.
من به سمت خودم فرار ، به سمت زندگی. به سمت بودن. به درد کشیدن و ماندن. اما فرار . این فرار آبی تر از ایستاده ماندن در زندگی بود. من فرار ، مثل خودم. مثل همیشه ی خودم.





منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/06/29/گریز




قسم به این همه که در سرم مدام شده، قسم!

درخواست حذف اطلاعات

برای قهوه سرد و غذای شب مانده

برای دیدن صدباره ی پدر خوانده

برای آن ها که در تنت مرور شدند

به خاطر آنهایی که از تو دور شدند

به خاطر غزل گیر کرده در دهنت

برای مرده ی جا مانده زیر پیرهنت

برای چاقو دادن به دست های جدید

برای دوست شدن با ش ت های جدید

به خاطر همه گریه های نیمه شبی

خدای گم شده در چند جمله عربی

برای خاطر شعر، این دکان رنگ رزی

برای این ادبیات فا

به مرگ میان تنت ادامه بده

نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/07/23/قسم-به-این-همه-که-در-سرم-مدام-شده،-قسم




که طبیبش به سر آرید و دوایی ید!

درخواست حذف اطلاعات

سوال اینجاست. اصلا می خوام یا نه !

اینکه چرا دست و دلم به کار و رفتن نمی ره، می تونه به این ربط داشته باشه که یه ذره خسته شدم. ولی سوال اصلی اینجاست که اصلا دلم می خواد یا نه. منظورم الان نیست. منظورم برای همیشه ست. واقعا قراره همیشه تو همین مسیر باشم؟ آیا دوستش خواهم داشت؟ آیا دوست دارم همیشه یه لپ تاپ جلوی روم باز باشه، یا اینکه لپ تاپو ببندم و برم پی دنیای واقعی؟

قبل تر ها زیاد به این فکر می که چیکار کنم که توی جایی که هستم پیشرفت کنم. الان سوالم اینه که اصلا دوست دارم از نقطه ای که هستم جلوتر برم؟ حتی دوست دارم توی همین نقطه بمونم؟

بیشتر اوقات تصویر آینده برام مثل روز روشنه. می دونم دوست دارم ته همه این راه ها به کجا ختم شه. می دونم تو آینده چه شکلی خواهم بود. ولی شک دارم راهی که دارم می رم منو به اون آینده برسونه. شک دارم چندسال دیگه پشیمون نشم از راهی که اومدم. حتی، شک دارم همه این ها من رو از هدفم دور نکنه.

شاید لازمه یه حدی برای خودم تعریف کنم. حدی که نباید ازش فراتر برم. چیزی که باید وقتی بهش رسیدم وایسم و نذارم جلو بره. شاید به نظر احمقانه بیاد، ولی یه جور مبارزه با اون حس زیاده خواهیه که تو من وجود داره. شاید اگه جلوش واینستم، یه روزی همه چیز داشته باشم، به جز چیز هایی که لازم بوده داشته باشم.

امروز که فهمیدم حتی دوست ندارم به خودم انگیزه بدم، فهمیدم انگار واقعا مشکلی وجود داره :)

پ.ن۱: امروز برای هزارمین بار whiplash رو دیدم. اینکه چرا حاضر نیستم برای امروز و الانم، دستام خون بیاد، برام سواله. اینکه چرا با بعضی چیز ها خداحافظی نمی کنم هم برام سواله.

پ.ن۲: چقدر خوب میگه شاعر :)

عیب از آنان نیست من دل مرده ام کز هیچ سویی

در نمی گیرد مرا افسون شهر و دلبرانش




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/07/26/که-طبیبش-به-سر-آرید-و-دوایی-بکنید




با دهانی جریده از فریاد !

درخواست حذف اطلاعات

من حتی انتظار نداشتم زندگی حرفی برای گفتن داشته باشه

می تونست فقط گوش بده به حرفام

چرا فریاد می کشید؟




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/04/31/با-دهانی-جریده-از-فریاد




با دهانی جریده از فریاد !

درخواست حذف اطلاعات

من حتی انتظار نداشتم زندگی حرفی برای گفتن داشته باشه

می تونست فقط گوش بده به حرفام

چرا فریاد می کشید؟




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/04/31/با-دهانی-جریده-از-فریاد




شب . خود شب ...

درخواست حذف اطلاعات

همه توی مستی نمی ترسند . من توی مستی اونها میترسم . من توی مستی خودم میترسم . من توی ترس خودم همه چیز رو فراموش میکنم . من توی ترس خودم نمی ترسم . من باید انقدر بترسم تا نترسم .


نمیشه من فراموش کنم ؟ نمیشه بقیه فراموش کنند ؟ نمیشه یه لحظه نترسم ؟ نمیییشه ؟

خسته شدم . مثل اونا که امشب دنبال بیشتر بودند ، باید بیشتر شه ؟ هیچ راهی نیست ؟

ایکاش بشه برگردم ببینم چی اینکارو باهام کرده . یکی چ و میبنده و خوبه . من چشام بازه و میترسم ... .

چیو فراموش میکنن ؟ چرا چیزی رو فراموش نمیکنم ؟




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/04/05/شب-خود-شب




شب . خود شب ...

درخواست حذف اطلاعات

همه توی مستی نمی ترسند . من توی مستی اونها میترسم . من توی مستی خودم میترسم . من توی ترس خودم همه چیز رو فراموش میکنم . من توی ترس خودم نمی ترسم . من باید انقدر بترسم تا نترسم .


نمیشه من فراموش کنم ؟ نمیشه بقیه فراموش کنند ؟ نمیشه یه لحظه نترسم ؟ نمیییشه ؟

خسته شدم . مثل اونا که امشب دنبال بیشتر بودند ، باید بیشتر شه ؟ هیچ راهی نیست ؟

ایکاش بشه برگردم ببینم چی اینکارو باهام کرده . یکی چ و میبنده و خوبه . من چشام بازه و میترسم ... .

چیو فراموش میکنن ؟ چرا چیزی رو فراموش نمیکنم ؟




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/04/05/شب-خود-شب




شب . خود شب ...

درخواست حذف اطلاعات

همه توی مستی نمی ترسند . من توی مستی اونها میترسم . من توی مستی خودم میترسم . من توی ترس خودم همه چیز رو فراموش میکنم . من توی ترس خودم نمی ترسم . من باید انقدر بترسم تا نترسم .


نمیشه من فراموش کنم ؟ نمیشه بقیه فراموش کنند ؟ نمیشه یه لحظه نترسم ؟ نمیییشه ؟

خسته شدم . مثل اونا که امشب دنبال بیشتر بودند ، باید بیشتر شه ؟ هیچ راهی نیست ؟

ایکاش بشه برگردم ببینم چی اینکارو باهام کرده . یکی چ و میبنده و خوبه . من چشام بازه و میترسم ... .

چیو فراموش میکنن ؟ چرا چیزی رو فراموش نمیکنم ؟




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/04/05/شب-خود-شب




شب . خود شب ...

درخواست حذف اطلاعات

همه توی مستی نمی ترسند . من توی مستی اونها میترسم . من توی مستی خودم میترسم . من توی ترس خودم همه چیز رو فراموش میکنم . من توی ترس خودم نمی ترسم . من باید انقدر بترسم تا نترسم .


نمیشه من فراموش کنم ؟ نمیشه بقیه فراموش کنند ؟ نمیشه یه لحظه نترسم ؟ نمیییشه ؟

خسته شدم . مثل اونا که امشب دنبال بیشتر بودند ، باید بیشتر شه ؟ هیچ راهی نیست ؟

ایکاش بشه برگردم ببینم چی اینکارو باهام کرده . یکی چ و میبنده و خوبه . من چشام بازه و میترسم ... .

چیو فراموش میکنن ؟ چرا چیزی رو فراموش نمیکنم ؟




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/04/05/شب-خود-شب




شب . خود شب ...

درخواست حذف اطلاعات

همه توی مستی نمی ترسند . من توی مستی اونها میترسم . من توی مستی خودم میترسم . من توی ترس خودم همه چیز رو فراموش میکنم . من توی ترس خودم نمی ترسم . من باید انقدر بترسم تا نترسم .


نمیشه من فراموش کنم ؟ نمیشه بقیه فراموش کنند ؟ نمیشه یه لحظه نترسم ؟ نمیییشه ؟

خسته شدم . مثل اونا که امشب دنبال بیشتر بودند ، باید بیشتر شه ؟ هیچ راهی نیست ؟

ایکاش بشه برگردم ببینم چی اینکارو باهام کرده . یکی چ و میبنده و خوبه . من چشام بازه و میترسم ... .

چیو فراموش میکنن ؟ چرا چیزی رو فراموش نمیکنم ؟




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/04/05/شب-خود-شب




شب . خود شب ...

درخواست حذف اطلاعات

همه توی مستی نمی ترسند . من توی مستی اونها میترسم . من توی مستی خودم میترسم . من توی ترس خودم همه چیز رو فراموش میکنم . من توی ترس خودم نمی ترسم . من باید انقدر بترسم تا نترسم .


نمیشه من فراموش کنم ؟ نمیشه بقیه فراموش کنند ؟ نمیشه یه لحظه نترسم ؟ نمیییشه ؟

خسته شدم . مثل اونا که امشب دنبال بیشتر بودند ، باید بیشتر شه ؟ هیچ راهی نیست ؟

ایکاش بشه برگردم ببینم چی اینکارو باهام کرده . یکی چ و میبنده و خوبه . من چشام بازه و میترسم ... .

چیو فراموش میکنن ؟ چرا چیزی رو فراموش نمیکنم ؟




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/04/05/شب-خود-شب




گل سر سبد خلقت

درخواست حذف اطلاعات

-غصه نخور دیوونه ، کی دیده که شب بمونه ؟



من دیدم . من به چشم خودم دیدم . چند ساله که شبه . چند ساله که نمیشه خو د . دقیقا یادم نمیاد ، ولی یه جایی دور و بر 12-13 سالگی بود . جایی که شب شروع شده بود . یا جایی که شب رو دیدم . یادم نمیاد از اون زمان تونسته باشم یه مدت آروم بخوابم . بدون خفگی . بدون پ از خواب . جز 6 ماه که به کمک دارو ها بیهوش میشدم . حالا بدتر هم شده .

از همه لایه های تکامل و انتخاب طبیعی و هزار تا چرت دیگه ، یه موجودی مثل من اومده بیرون . نا آروم بودن ، واکنش دفاعیه ؟ لازم بود بمونه ؟ خوب تر نبود آدم منقرض میشد ، ولی تا زمانی که بود آروم بود ؟

(یاد حرف های امشب ، گریه های دو شب پیش . ترسی که هیچ جا ول کن نیست . دلبستگی های مس ه ای که داری . وقتی آسمون و زمین ، از دو طرف دارن نزدیک میشن ، راه فراری هست ؟ )




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/04/07/گل-سر-سبد-خلقت




میشد از خود بگیرمت اما ، زور بازو به دست هایم نیست

درخواست حذف اطلاعات

ساعتای آ کوله پشتیشو باز کرده بود ببینه چی داره . یه سری وسیله نوشتن . همشون اومدن تو کوله پشتی من . میگفتم شکلات باشه ، هدیه هم باشه . خ رت آخه ؟ نگهش دار . میگفت این چیه که قبولش نمیکنی ؟ بگیر لازم میشه . خندیدم و تو دلم گقتم قطعا یه گوشه میمونه .

ولی راست میگفت :) . الان هیچی مثل نوشتن تو دفتری که بهم داد ، با اون اتد ، حالمو خوب نمیکنه . خوبه که نوشتن رو یادم آورد ، خوبه که نوشتن رو یادم میاره . خوبه که بوی این نوشتن رو دوست دارم . خوبه ...




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/02/09/میشد-از-خود-بگیرمت-اما-،-زور-بازو-به-دست-هایم-نیست




هزار راه نرفته...(یا شاید هم از پیش رفته :) )

درخواست حذف اطلاعات

اگر خودم به چیز هایی که میگم معتقد باشم ، الان باید بپذیرم که از هزاران مسیری که جلوی رومه ، من در نهایت پا به یکیش میذارم و این در نتیجه انتخاب من نیست ، چیزیه که از state اولیه ای که داشتم منو به اینجا رسونده . وقتی به این فکر میکنم که پس زندگی چه فایده ای داره ، و چرا تمومش نکنم ، بازم به این فکر میکنم که حتی اگرهمین لحظه زندگیمو تموم کنم ، باز هم انتخاب من نبوده . کلا خیلی فرقی نمیکنه . شاید بگیم اگه زندگی تموم شه ، رنجش کمتره . شاید درست باشه ، ولی از وقتی به این نتیجه رسیدم که تمام state های زندگی ، مشخصه ، آرامش بیشتری دارم :) . و حتی کمتر اذیت میشم .

فقط 1 چیز میتونه آدم رو از این مسیر خارج کنه ، و اون هم اینه که ذهن انسان چنان توان محاسباتی ای داشته باشه که با داشتن شرایط اولیه ، بتونه تمام ح های ممکن رو محاسبه کنه . که باز هم این دو تا اشکال داره ، اول اینکه به فرض اینکه الگوریتمی برای این کار وجود داشته باشه ، از نظر اجرا چقدر طول میکشه ؟ آیا اون اندازه میتونیم سریع عمل کنیم که به ما قدرت دخ در آینده رو بده ؟ اشکال دوم اینکه همه اینا ، بر پایه این فرض که ما state اولیه رو داریم . که به نظر میرسه توهمی بیش نیست . خیلی سخته بتونیم دقیقا بفهمیم انسان اولیه در چه شرایطی به وجود اومده و شرایط اولیه اعم از ویژگی های محیطی ، ضریب هوش و اطلاعاتی راجع به غرایضش رو بشناسیم . خود عامل محیط به تنهایی فاکتور هایی داره که شاید حتی تا الان باهاشون آشنا نشدیم ، یا بدتر از اون ، شامل فاکتوری باشه که از بین رفته و ما نمیتونیم روش شناخت داشته باشیم .

همه این پیچیدگی ها رو گفتم تا بگم چقدر در برابر یک لحظه آینده بی اختیار و بی اطلاعیم (با تاکید بیشتر روی بی اختیار :) )

حالا تو این شرایط ، چیزی وجود داره که بابتش بشه نگران بود ؟ شاید بشه تلاش هایی کرد که هیچ وقت، هیچ تضمینی برای جوابشون وجود نداره . تلاش هایی برای چیزی که بهش میگم "پیشرفت " ، یا تلاش هایی از جنس حفاظت از عزیزانمون . که همه اینها در راستای غرایض و خواسته های درونیمونه و بخشی از اونها رو آروم میکنه .

ته تهش اینکه نگرانی ، یا ناراحتی بیش از حد منطقی نیست :) (البته در حد کمش هم منطقی نیست ولی اتفاقیه که میوفته )


پ.ن : اولین عنوان مطلب ، هزار راه نرفته بود . بعد نوشتن متن ، حس خوبه اون بخش داخل پرانتز هم بهش اضافه بشه !





منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/02/27/هزار-راه-نرفته-یا-شاید-هم-از-پیش-رفته




one day

درخواست حذف اطلاعات

از پست قبلی تا الان ، زیاد دیدم و قطعا از تنبلی بوده که اینجا ننوشتم :)

ولی امروز رو دوست داشتم بنویسم . پیشاپیش اینکه ممکنه بخش هایی از داستان گفته بشه .اگر تمایل دارین اول رو ببینین یا دونستن داستان و انتهای اذیتتون میکنه ، ادامه رو نخونید .(عنوان ، اسم ه )


داستان 2 نفره که به نظر اتفاقی در روز جشن فارغ حصیلی با هم آشنا میشن و مسیر رابطشون ( که البته بعدا مشخص میشه هر دو از هم دیگه خوششون میومده ) . داستان درباره 15 سال رابطه دوستی این 2 نفره . اینکه در این 15 سال ، هر دو همدیگر رو دوست دارن ولی هربار بنا به دلیلی با هم نیستن . حتی وقتی وجود داره که همه چیز آمادس ، و هیچکدوم مانعی برای با هم بودن ندارن ، ولی در نهایت یکی میگه که آمادگی پذیرفتن این رابطه رو نداره . بعد از 15 سال ، زمانی که هیچ جاذبه یا تعهد دیگه ای تو دنیا وجود نداره که این 2 نفر بخوان با پایبندی بهش از هم دور شن ، "با هم " بودن رو شروع میکنن . به نظر میاد هر دو از چیزی که دارن راضین . پایان داستان ، پایان ناراحت کننده ایه و خیلی اصرار به گفتنش ندارم .

درباره این ، فقط چند تا چیز هست که دوست دارم بنویسم تا بمونه و بعدا بتونم بخونم

اول اینکه درک این 15 سال آسونه . شاید مال حسیه که آدم فکر میکنه هنوز زمان داره . ولی به وضوح نشون میده حتی اگه در نهایت بهترین اتفاق هم بیوفته ، ممکنه زیاد پایدار نباشه :)

دومین حسی که توی خوب فهمیدمش ، حسی بود که با اینکه هر دو همدیگه رو دوست داشتن ، اما به این درک رسیده بودن که وما به این معنی نیست که میتونن با هم رابطه و روز های خوبی داشته باشن . دوست داشتن واقعا کافی نیست:)

سوم هم اینکه میشه یه نفر رو دوست داشته باشی و هم زمان مطمئن باشی که نمیتونی اون رو دوست نزدیک خودت بدونی . شاید منظورم رو خوب نرسوندم ، ولی این دیالوگ اون لحظس :

i love you , but i dont like you anymore

این ها رو نوشتم تا بمونه برای خودم ، تا یه روزی بخونم و اگر تغییر کرده بودم یادم بیاد دیدگاه خودم رو :)






منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/02/28/one-day




ادامه ی ... ؟

درخواست حذف اطلاعات

دستت را دراز می کنی

اما

هرچه سرک میکشم

ادامه تصویر پیدا نیست


چای را دم می کنیم ؟

یا چمدان را می بندی ؟

خو مبهم

درست مثل برگی در دست های باد

که نمیدانی

از زمین بَرَش داشته

یا از درخت


(گروس - ادامه تصویر - رنگ های رفته ی دنیا )


-نوشتم تا بماند -




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1397/03/03/ادامه-ی




پایان ماجراست ...

درخواست حذف اطلاعات
یک عمر وقف شعر ، یک عمر وقت عشق ، پایان در ابتداست ! (شلیک کن رفیق :) ) من خواب دیده ام ، مرگم موقتی ست ، تعبیر آن خطاست ! (شلیک کن رفیق :) )

(کاش حس 7 امی وجود داشت ، که میشد برای تعریف حالم جملمو با "حس میکنم " شروع می :) )




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1396/08/22/پایان-ماجراست




حالم به هم میخوره

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1396/08/27/حالم-به-هم-میخوره




از تصویر من در آینه :)

درخواست حذف اطلاعات

سالها گذشت تا فهمیدم برفی که با بهار نره میتونه زمستون بیاره دوباره .


میتونه کاری کنه تا وسط تابستون یخ بزنی !


اینبار اما ، نه به اعتماد خورشید ، نه تابستون . اگه برفی هست میگیرم دستم . وقتی خوب سرماشو فهمیدم براش از گرما میگم :)


اینبار اگه برفی اومد وسط چله تابستون ، نمیذارمش گوشه خونه .


اینبار نه برف ، نه گرما .


مهم منم که هستم !


( این جمله رو همون آدمی داره میگه که باور داشت " مهم من بودم که نبودم ! " )




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1396/10/09/از-تصویر-من-در-آینه




هم سنگ این روزای من ، حتی شبم تاریک نیست !

درخواست حذف اطلاعات

احساس میکنم هر روزی که میگذره بیشتر از یک روزه . بیشتر از یک طلوع و غروبه . بیشتر از یک رفتن و یک اومدن .

هر روزی که میگذره داره بخشی از روحمو با خودش میبره . حس میکنم هر روزی که میگذره بیشتر به تموم شدن نزدیک میشم . دست های این روزا زیادی بزرگن . دیگه چیز زیادی از من نمونده !

هر روزی که میگذره . هر روزی که تلاش میکنم تا خودمو محکم نشون بدم . بیشتر میشکنم ...




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1396/10/30/هم-سنگ-این-روزای-من-،-حتی-شبم-تاریک-نیست




least but not last !!! :))

درخواست حذف اطلاعات

در من آدمی است که به تنهایی خو گرفته ، در همسایگی ی که "دوست" دارد .

در من آدمی است که با صدای بلند آواز میخواند ، مجاور ی که سکوتش سالهاست یخ زده .

در من آدمی است که صدای خنده اش گوش آسمان را کر میکند ، کنار آدمی که گنجشک کنار لبش دیر زمانی است پرواز نکرده .

در من آدمی است که بی تکاپو روزش شب نمیشود ، اسیر آدمی که از "عهد آدم" همینجا نشسته .

در من آدمی است که در سخت ترین روز ها محکم ایستاده ، در "مقابل" آدمی که برای گنجشکی که یک سال تمام عاشق تصویر خودش در آیینه شده بود ، دیر زمانی است که غمگین است !



هر بار ، هر آدمی وارد زندگی من شده ، از دوست و دشمن ، دست یکی از اینها را گرفته ، مدتی را با هم قدم زدند ، و سپس به موزه "آدم" شناسی " من" بازگشته . کمتر آدمی بوده که در برف و بوران و گرما و سرما ، آدمک دل من را بیرون نگه داشته !


هیچ وقت زیاده خواه نبودم ، همیشه دلبسته ی همین "کمتر آدمی " ها!





منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1396/11/10/least-but-not-last




نه بدم نه خوب مطلق !

درخواست حذف اطلاعات

عجیب میگذره زمان !


هیچ وقت ، هیچ چیز انقدر واقعی نبوده برام . همیشه گوشه ای از تمام افکارم ، احساسات دخیل بودن . همیشه هر گوشه احساسم ، نداشتن ی که سالها ، بدون اینکه بشناسمش یا حتی دیده باشمش ، براش شعر خونده بودم اذیتم میکرد .


الان، امروز ، وسط این کارها و روز ها ، احساسم رو میبینم اما نمیذارم تصمیم بگیره . میبینم و میتونم خودم رو قانع کنم ! میتونم احساسم رو قانع کنم ! و دیگه خبری از اون آدم با احساسات سرکشش وجود نداره !


شاید نشونه خوبی نیست . شاید برای خیلی ها خوبه اما برای من نه ! تا امروز ، تنهایی برام جز قشنگ ترین چیزای دنیا بود ، چون توش من بودم و احساسم و نه هیچ چیز دیگه . شعر بود ، موسیقی بود ، رنگی شاید !


امروز که به مدت طولانی با دوستی بیرون بودم و بعدش نخواستم تنها بشینم و چیزی بخونم ، فهمیدم دیگه تنهایی طلبی مثل قبل توی من وجود نداره . اشتیاقی برای باآدمها بودن نیست ، اما دیگه شوقی هم برای تنهایی نیست ، و این همون چیزیه که نگرانم میکنه !


تنهایی برای من دو چیزه ، یکی موجودی همدم ، که پر از احساسه و . دومی اسمیه که روی با دیگران نبودن میذارن . تنهاییم از نوع دومه .


الان نه غمگینم نه شاد . انگار تو هیچ دسته ای قرار نمیگیرم . گاهی ناراحتم ، گاهی خوشحال و گاهی هیچ چیز نیستم ! ایکاش بشه برگردم به هویت غمگینم . بهش میگم هویت ، چون دیر زمانیه با منه . چون خودمو با اون شناختم . نمیگم میخوام اتفاقی بیوفته که غمگینم کنه ، میگم میخوام همون آدم آرومی باشم که تو تنهایی ش هم غمگین بود . حتی وقتی میخندید ، حتی وقتی شاد بود هم غمگین بود . من اون آدمو دوست داشتم ! همون آدمی که به شعر نگاه میکرد و گریه میکرد . همونی که هر موقع نوشت ، شاد ننوشت . حتی تو شاد ترین نوشته هاشم غم بود . اون غم قشنگ بود ! واقعا قشنگ بود !


نمیدونم . شاید همه اینکه دوست دازم برگردم به اون زمان ، مال زیبایی هایی هست که اون زمان میدیدم و الان نمیبینم . شاید بخاطر اینه که چیز زیبایی تو زندگیم نمیبینم .

شاید چون مدتیه از حرف زدن با ی ، همه وجودم ، همه احساسم و افکارم ، عمیقا شاد یا غمگین نشده !


شاید چون من ، مدت هاست تو آغوش خودش گریه که نکرده هیچ ، حتی حرف هم نزده !


شاید چون زیادی تنها شدم ، تنهای نوع دو !





منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1396/12/03/نه-بدم-نه-خوب-مطلق




just this !

درخواست حذف اطلاعات
d'accord souvent la petite filleen moi souvent te re'clamait



منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1396/06/08/just-this




هنوزم دلم تنگ میشه ی آنه صدام کنه :)

درخواست حذف اطلاعات
آنه ! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در های مه آلود اندوه پنهان بود ! با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات از تنهایی معصومانه دست هایت آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود آنه ! اکنون آمده ام تا دست هایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری درآبی بیکران مهربانی ها به پرواز در آیی و اینک آنه ، شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ! در انتظار تو .... :)



منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1396/06/22/هنوزم-دلم-تنگ-میشه-کسی-آنه-صدام-کنه




ی که روز نمیشوند

درخواست حذف اطلاعات

ب به هنگام مرگ کتاب میخواندم

هیچ چیز بیش از این نمیتوانست روح مرا کند !


26/7/96





منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1396/06/26/شب-هایی-که-روز-نمیشوند




دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

درخواست حذف اطلاعات

هوا بارونه . روز های اول 20 سالگی .پر از ندونستن . پر از نخواستن . پر از شک و ترس . ترسی که هر شب نمیذاره بخوابم . حسی که صبح بعد بیدار شدن اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که چرا هنوز زندم . ایکاش خواب ب مرگ بود . آروم . چند ساعت خواب ، بدون خواب دیدن یا اینکه چیزی حس کنم .

دلم تنگ میشه . واسه اینکه بین همه شادی هام نترسم . به همه چیز بی اعتماد نباشم . هر بار میخندم ، همه ترس هام جلوی چشمام نیان و همون لحظه خندم خشک نشه .

ایکاش همه چیز جور دیگه ای بود . ایکاش جای دیگه ای بودم . حال دیگه ای داشتم . بی خیالی گربه ای که دم در اتاق خو ده و با هیچی بیدار نمیشه .

هوا بارونه . از فکر به چیزی لذت نمیبرم . گاهی فکر میکنم باید همه چیزو ول کنم . از این شهر بی در و پیکر برم و برگردم جایی زندگی کنم که توش ترسام کمترن .

به هر چی نگاه میکنم از بین میره . مرگ تمام چیزایی که دوست دارم رو ازم میگیره . حسش از غم بیشتره . من غمگین نیستم ! از اینکه دل تنگ بشم میترسم . من از همه اتفاق هایی که تاحالا نیوفتاده میترسم ! من از بعد از نبودن خودمم میترسم . جایی که همه هستن اما مطمئنی هیچ "نمیتونه " کاری واست ه.

کتاب میخونم . ی میبینم که حواسم پرت شه .غذا درست میکنم . میرم بیرون . فکر میکنم . به بهتر شدن فکر میکنم . هییییج چیز برای اعتماد وجود نداره . ارزش های پست آدما کلافم میکنه . ترجیح میدم همه چیز رو ول کنم و بذارم هرچی قراره بشه ، بشه .

حرفی که فهمیده نشه ارزش گقتن نداره . حتی اگه نگفتنش به قیمت خیلی چیزا باشه .

هوا بارونه .




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1396/07/13/دنیای-این-روزای-من-هم-قد-تن-پوشم-شده




ساعتی که نمیشودخو د !

درخواست حذف اطلاعات

بعضی لحظه ها عمیق حس میشوند . بعضی درد ها عمیق تاثیر میگذارند . بعضی خنده ها عمیق اند ...

آدم ها نباید هم سطح هم باشند ، باید هم عمق هم باشند !




منبع : http://neveshtan1997.blog.ir/1396/08/05/ساعتی-که-نمیشودخوابید