بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

زندگی رویایی

آخرین پست های وبلاگ زندگی رویایی به صورت خودکار از بلاگ زندگی رویایی دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



دلسوزی

درخواست حذف اطلاعات

چندماه پیش به این نتیجه رسیده بودم که دلسوزی برای دیگران خوب نیست چون خیلی وقتا برع جلوه میکنه .

ولی امروز به این نتیجه رسیدم که دلسوزی برای خود هم خوب نیست چون باعث میشه از جریان زندگی و از لذت بردن از زندگی جا بمونی

یا شاید به کارهایی دست بزنی که اصلا ومی نداره

یا به خاطر دلسوزی برای خود یه کار اشتباه و بد رو برای خوپت خوب جلوه بدی و بگی من حق دارم اینطوری بشم

در حالیکه افتادن تو اون مسیر به خودت و چه بسا اطرافیانت ضربه خواهد زد

وقتی برای خود دلسوزی کنیم جنبه های غیر اخلاقی برخی اعمال را برای خود توجیه میکنیم. این متن را بخوانید:

استنفورد بندورا به این موضوع پرداخته و جواب او به این مساله چنین است: افراد معمولا دست به اعمال ناپسند نمی زنند مگر آنکه جنبه های غیراخلاقی آن اعمال را برای خودشان توجیه کرده باشند. او شش مکانیزم شناختی- روانی را که انسان ها به کار می گیرند را معرفی کرده است:


مکانیزم شستشوی اخلاقی: با تاکید بر اه متعالی، رفتار غیراخلاقی طوری توجیه میشود که قابل دفاع یا حتی ستایش آمیز به نظر برسد. تروریستهای انتحاری که حتی ممکن است در زندگی شخصی به یک مورچه نیز آزار نرسانند با همین روش اقناع می شوند: پاک زمین از زشتی و پلشتی. رفتار زشت با هدفی متعالی شستشو داده می شود و تبدیل به عملی توجیه پذیر و اخلاقی می شود.


مکانیزم تلطیف لغوی: نامگذاری یک فعل غیراخلاقی با کلمات متفاوت که باعث می شود زشتی آن کمتر شود. مثلاً ان نازی کشتار یهودیان را «پا ازی اروپا» می نامیدند. به جای خیانت به همسر گفته می شود «شیطنت کوچولو». در فرهنگ خودمان هم اشتباهات و خطای فردی را با این جمله که شیطون گولم زد تلطیف لغوی می کنیم.


مکانیزم قیاس با نمونه های بدتر: در این روش فرد با مقایسه رفتار خود با نمونه هایی بدتر از سوی دیگران از عذاب وجدان خود کم میکند. «بابا! طرف سه هزار میلیارد تومان برده و خورده، حالا شما به هزار و پانصد تومان ما گیر دادی؟»


مکانیزم انتقال مسئولیت: فرد در این ح مسئولیت را به گردن یک منبع خارجی می اندازد یا آن را میان جمع بزرگتری تقسیم می کند. در قتل عام "می لای" یک گروه از سربازان امریکایی، پانصد غیر نظامی ویتنامی را شکنجه د، مورد قرار داند، کشتند و بدن بعضی ها را مثله د. وقتی ۱۴ نفر از افسران بابت این ماجرا محاکمه شدند مسئولیت را به گردن مافوق انداختند و البته رفع اتهام هم شدند!


مکانیزم انسانیت ز از قربانی: منطق کلی این روش مادون انسان در نظر گرفتن سایرین است. هرچه کیفیت انسانی قربانی بیشتر خدشه دار شود، آسیب رساندن به او سهل تر میشود. کاکاسیا خواندن برده ها، کم عقل دانستن ن و شهروند درجه دو دانستن اقلیت ها، مزاحم خواندن مهاجرین در واقع آماده سازی برخوردهای زشت و خشن با اینهاست.


مکانیزم قربانی مقصر: در این روش خود قربانی مسبب اصلی شرارت قلمداد میشود. کارگرانی که بدرفتاری کارفرما را دلیل ی خود میدانند، م ی که میگوید سر و وضع قربانی تحریک آمیز بوده نمونه هایی ازاین مکانیزم هستند (برداشتی آزاد از نوشته محسن حسن زاده از کانال صدانت)





منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/08/07/دلسوزی




لذت بردن

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح حس می انگار یک نویسنده درونم هست از خودمه و داره مینویسه چه اتفاقی هر روز بیفته ،من چه کاری انجام بدم، کی وارد زندگیم بشه چه چیزی به من یاد بده و بره. شاید براساس ذهن من هست که آدمهایی با خصوصیاتی که تو ناخودآگاهم دارم، وارد زندگیم میشن. این نویسنده همه چیز رو میتونه در یک چشم بهم زدن برام خلق کنه. هر مشکلی که تو ذهنم میارم و بعد هر راه حلی که به ذهنم میرسه .

برای لذت بردن از زندگیمون راهش فقط مثبت شی نیست که زندگیمون بدون مشکلات بشه. چون مثبت ش ترین آدمها هم تو زندگیشون مشکل دارن . یا آدمهایی وارد زندگیشون میشن که بهشون درسهایی بدن. پس راهش چیه ؟

فکر کنم راهش اینه مغرور نباشیم به خود که ما دیگه همه چیز رو بلدیم، راه اینه که به نویسنده اعتماد کنیم راهش اینه که هر اتفاقی افتاد پذیرش داشته باشیم راهش اینه که خودمون رو دوست بداریم همونطور که هستیم . اینطوری از نقش و نمایشنامه و نویسنده لذت میبریم. باور کنیم اون میدونه چه اتفاقی و چه ی برای الان زندگیمون لازمه.

اون کاری که لذت میبریم رو انجام بدیم یکی از دیدن لذت میبره یکی از گوش دادن به موسیقی یکی از نقاشی یکی از آواز خوندن و ساز زدن یکی از نوشتن . اگه تا الان کارهایی که در اعماق وجودمون دوست داریم و تجربه نکردیم هنوزم دیر نشده میتونیم شروع کنیم. بعد هم اینه که خسیس نباشیم چیزی به دنیا ببخشیم. آواز بخونیم ، خوشحالیمون رو نشون بدیم اونو با بقیه تقسیم کنیم از کارهای کوچک شروع کنیم. شادمان زندگی کنیم .




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/04/30/لذت-بردن




لذت بردن

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح حس می انگار یک نویسنده درونم هست از خودمه و داره مینویسه چه اتفاقی هر روز بیفته ،من چه کاری انجام بدم، کی وارد زندگیم بشه چه چیزی به من یاد بده و بره. شاید براساس ذهن من هست که آدمهایی با خصوصیاتی که تو ناخودآگاهم دارم، وارد زندگیم میشن. این نویسنده همه چیز رو میتونه در یک چشم بهم زدن برام خلق کنه. هر مشکلی که تو ذهنم میارم و بعد هر راه حلی که به ذهنم میرسه .

برای لذت بردن از زندگیمون راهش فقط مثبت شی نیست که زندگیمون بدون مشکلات بشه. چون مثبت ش ترین آدمها هم تو زندگیشون مشکل دارن . یا آدمهایی وارد زندگیشون میشن که بهشون درسهایی بدن. پس راهش چیه ؟

فکر کنم راهش اینه مغرور نباشیم به خود که ما دیگه همه چیز رو بلدیم، راه اینه که به نویسنده اعتماد کنیم راهش اینه که هر اتفاقی افتاد پذیرش داشته باشیم راهش اینه که خودمون رو دوست بداریم همونطور که هستیم . اینطوری از نقش و نمایشنامه و نویسنده لذت میبریم. باور کنیم اون میدونه چه اتفاقی و چه ی برای الان زندگیمون لازمه.

اون کاری که لذت میبریم رو انجام بدیم یکی از دیدن لذت میبره یکی از گوش دادن به موسیقی یکی از نقاشی یکی از آواز خوندن و ساز زدن یکی از نوشتن . اگه تا الان کارهایی که در اعماق وجودمون دوست داریم و تجربه نکردیم هنوزم دیر نشده میتونیم شروع کنیم. بعد هم اینه که خسیس نباشیم چیزی به دنیا ببخشیم. آواز بخونیم ، خوشحالیمون رو نشون بدیم اونو با بقیه تقسیم کنیم از کارهای کوچک شروع کنیم. شادمان زندگی کنیم .




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/04/30/لذت-بردن




لذت بردن

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح حس می انگار یک نویسنده درونم هست از خودمه و داره مینویسه چه اتفاقی هر روز بیفته ،من چه کاری انجام بدم، کی وارد زندگیم بشه چه چیزی به من یاد بده و بره. شاید براساس ذهن من هست که آدمهایی با خصوصیاتی که تو ناخودآگاهم دارم، وارد زندگیم میشن. این نویسنده همه چیز رو میتونه در یک چشم بهم زدن برام خلق کنه. هر مشکلی که تو ذهنم میارم و بعد هر راه حلی که به ذهنم میرسه .

برای لذت بردن از زندگیمون راهش فقط مثبت شی نیست که زندگیمون بدون مشکلات بشه. چون مثبت ش ترین آدمها هم تو زندگیشون مشکل دارن . یا آدمهایی وارد زندگیشون میشن که بهشون درسهایی بدن. پس راهش چیه ؟

فکر کنم راهش اینه مغرور نباشیم به خود که ما دیگه همه چیز رو بلدیم، راه اینه که به نویسنده اعتماد کنیم راهش اینه که هر اتفاقی افتاد پذیرش داشته باشیم راهش اینه که خودمون رو دوست بداریم همونطور که هستیم . اینطوری از نقش و نمایشنامه و نویسنده لذت میبریم. باور کنیم اون میدونه چه اتفاقی و چه ی برای الان زندگیمون لازمه.

اون کاری که لذت میبریم رو انجام بدیم یکی از دیدن لذت میبره یکی از گوش دادن به موسیقی یکی از نقاشی یکی از آواز خوندن و ساز زدن یکی از نوشتن . اگه تا الان کارهایی که در اعماق وجودمون دوست داریم و تجربه نکردیم هنوزم دیر نشده میتونیم شروع کنیم. بعد هم اینه که خسیس نباشیم چیزی به دنیا ببخشیم. آواز بخونیم ، خوشحالیمون رو نشون بدیم اونو با بقیه تقسیم کنیم از کارهای کوچک شروع کنیم. شادمان زندگی کنیم .




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/04/30/لذت-بردن




افکار شبانه

درخواست حذف اطلاعات

وقتی روزهای خوب اومدن سراغت باید نهایت لذت رو ببری . وقتی هم روزهای غمناک اومدن سراغت زیاد جدی نگیریشون . امروز تو اینستا همکارهای خواهرم ع یکی از همکاراشون رو زده بودن و نوشته بودن روحت شاد. ع ش رو دیدم شناختمش چند ماه قبل که عکاسی یاد میگرفتم خواهرم شماره عکاس بیمارستانشون رو داد گفت از این هر سوالی درباره دوربین داری بپرس. منم بهش زنگ زدم .آقای ج با صبر و حوصله جواب سوالامو داد بعد گفت هر سوالی داشتی تو تلگرام میتونی بپرسی . شمارشو سیو ع تلگرامش رو همون موقع دیدم و حالا با دیدن ع اش و تسلیت گفتن دوستاش فهمیدم دیگه بین ما نیست .من شوکه بودم به خواهرم زنگ زدم گفت اره خودشه تو جاده تبریز اتوبوس افتاده رو ماشینش و این مردو زن و بچه اش فوت . چقدر غم انگیز بود چه حال بدی داشتم میگفتم خدایا کاش حداقل ع ش رو نگاه نکرده بودم الان نمیشناختمش.

الانم که اومدم تو تلگرام داشتم تو کانتکت هام سرچ می یهو برخوردم به شماره اون دیدم تلگرامش از به بعد چک نشده . وای چقدر غم انگیز بود برام . حال خیلی بدی پیدا . روحش شاد.

از اون طرف هم حالم شدیدا بد هست شوهرم دوباره با اون میخواد بره سفر. شاید بگی خیالبافیه ولی یکبار اینکارو کرد خودشم اعتراف کرد که اینکارو کرده بخاطر همین هم الانم دوباره همون حس به سراغم اومده . فکر می برام مهم نیست ولی هنوز برام مهمه. کاش اهمیتش برام بیاد پایین کاش فکر کنم اون فقط یک هم خونه هست که گاهی کنار هم میخو م. احساس بدی دارم .کاش بتونم سریعتر کار پیدا کنم این حس بد زندانی بودن از بین بره.

امروز که اون بچه گربه تازه دنیا اومده رو دیدم گفتم این مادر چقدر بچه اش رو دوست داره و حس نمیکنه بچه شو گرفته. واقعا هم شو نگرفته یعنی تمام مدت کارهایی رو انجام میده که تو طول این ی ال که میدیدمش تو حیاط انجام میداد .حتی با دوستاشم هنوز بازی میکنه ولی گاهی میره بچه اش رو لیس میزنه بش شیر میده . اصلا حس بدی نداشت.

منم باید همینطور باشم درست مثل این مامان گربه، هیچ چیز نباید من رو سلب کنه. میتونم سرکارم برم میتونم با دوستام برم تفریح و ساعتهایی رو هم به بچه هام اختصاص بدم. هیچ هم مال خودم حساب نکنم که وقتی از دستش دادم دیوونه بشم. مثل رفتار مامان گربه، بابا گربه که هر روز میومد به گربه ما سر میزد حالا دیگه پیداش نیست و رفته سراغ یه گربه دیگه ولی مامان گربه عین خیالش نیست. من باید بفهمم مرد منم شاید بره من هم میتونم با مرد دیگه ای که دوستم داره آشنا بشم یا برم بیرون شایدم باید روزهایی رو تنهایی سپری کنم. الان که نوشتم یکم آروم شدم.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/05/07/شب-سخت




افکار شبانه

درخواست حذف اطلاعات

وقتی روزهای خوب اومدن سراغت باید نهایت لذت رو ببری . وقتی هم روزهای غمناک اومدن سراغت زیاد جدی نگیریشون . امروز تو اینستا همکارهای خواهرم ع یکی از همکاراشون رو زده بودن و نوشته بودن روحت شاد. ع ش رو دیدم شناختمش چند ماه قبل که عکاسی یاد میگرفتم خواهرم شماره عکاس بیمارستانشون رو داد گفت از این هر سوالی درباره دوربین داری بپرس. منم بهش زنگ زدم .آقای ج با صبر و حوصله جواب سوالامو داد بعد گفت هر سوالی داشتی تو تلگرام میتونی بپرسی . شمارشو سیو ع تلگرامش رو همون موقع دیدم و حالا با دیدن ع اش و تسلیت گفتن دوستاش فهمیدم دیگه بین ما نیست .من شوکه بودم به خواهرم زنگ زدم گفت اره خودشه تو جاده تبریز اتوبوس افتاده رو ماشینش و این مردو زن و بچه اش فوت . چقدر غم انگیز بود چه حال بدی داشتم میگفتم خدایا کاش حداقل ع ش رو نگاه نکرده بودم الان نمیشناختمش.

الانم که اومدم تو تلگرام داشتم تو کانتکت هام سرچ می یهو برخوردم به شماره اون دیدم تلگرامش از به بعد چک نشده . وای چقدر غم انگیز بود برام . حال خیلی بدی پیدا . روحش شاد.

از اون طرف هم حالم شدیدا بد هست شوهرم دوباره با اون میخواد بره سفر. شاید بگی خیالبافیه ولی یکبار اینکارو کرد خودشم اعتراف کرد که اینکارو کرده بخاطر همین هم الانم دوباره همون حس به سراغم اومده . فکر می برام مهم نیست ولی هنوز برام مهمه. کاش اهمیتش برام بیاد پایین کاش فکر کنم اون فقط یک هم خونه هست که گاهی کنار هم میخو م. احساس بدی دارم .کاش بتونم سریعتر کار پیدا کنم این حس بد زندانی بودن از بین بره.

امروز که اون بچه گربه تازه دنیا اومده رو دیدم گفتم این مادر چقدر بچه اش رو دوست داره و حس نمیکنه بچه شو گرفته. واقعا هم شو نگرفته یعنی تمام مدت کارهایی رو انجام میده که تو طول این ی ال که میدیدمش تو حیاط انجام میداد .حتی با دوستاشم هنوز بازی میکنه ولی گاهی میره بچه اش رو لیس میزنه بش شیر میده . اصلا حس بدی نداشت.

منم باید همینطور باشم درست مثل این مامان گربه، هیچ چیز نباید من رو سلب کنه. میتونم سرکارم برم میتونم با دوستام برم تفریح و ساعتهایی رو هم به بچه هام اختصاص بدم. هیچ هم مال خودم حساب نکنم که وقتی از دستش دادم دیوونه بشم. مثل رفتار مامان گربه، بابا گربه که هر روز میومد به گربه ما سر میزد حالا دیگه پیداش نیست و رفته سراغ یه گربه دیگه ولی مامان گربه عین خیالش نیست. من باید بفهمم مرد منم شاید بره من هم میتونم با مرد دیگه ای که دوستم داره آشنا بشم یا برم بیرون شایدم باید روزهایی رو تنهایی سپری کنم. الان که نوشتم یکم آروم شدم.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/05/07/شب-سخت




افکار شبانه

درخواست حذف اطلاعات

وقتی روزهای خوب اومدن سراغت باید نهایت لذت رو ببری . وقتی هم روزهای غمناک اومدن سراغت زیاد جدی نگیریشون . امروز تو اینستا همکارهای خواهرم ع یکی از همکاراشون رو زده بودن و نوشته بودن روحت شاد. ع ش رو دیدم شناختمش چند ماه قبل که عکاسی یاد میگرفتم خواهرم شماره عکاس بیمارستانشون رو داد گفت از این هر سوالی درباره دوربین داری بپرس. منم بهش زنگ زدم .آقای ج با صبر و حوصله جواب سوالامو داد بعد گفت هر سوالی داشتی تو تلگرام میتونی بپرسی . شمارشو سیو ع تلگرامش رو همون موقع دیدم و حالا با دیدن ع اش و تسلیت گفتن دوستاش فهمیدم دیگه بین ما نیست .من شوکه بودم به خواهرم زنگ زدم گفت اره خودشه تو جاده تبریز اتوبوس افتاده رو ماشینش و این مردو زن و بچه اش فوت . چقدر غم انگیز بود چه حال بدی داشتم میگفتم خدایا کاش حداقل ع ش رو نگاه نکرده بودم الان نمیشناختمش.

الانم که اومدم تو تلگرام داشتم تو کانتکت هام سرچ می یهو برخوردم به شماره اون دیدم تلگرامش از به بعد چک نشده . وای چقدر غم انگیز بود برام . حال خیلی بدی پیدا . روحش شاد.

از اون طرف هم حالم شدیدا بد هست شوهرم دوباره با اون میخواد بره سفر. شاید بگی خیالبافیه ولی یکبار اینکارو کرد خودشم اعتراف کرد که اینکارو کرده بخاطر همین هم الانم دوباره همون حس به سراغم اومده . فکر می برام مهم نیست ولی هنوز برام مهمه. کاش اهمیتش برام بیاد پایین کاش فکر کنم اون فقط یک هم خونه هست که گاهی کنار هم میخو م. احساس بدی دارم .کاش بتونم سریعتر کار پیدا کنم این حس بد زندانی بودن از بین بره.

امروز که اون بچه گربه تازه دنیا اومده رو دیدم گفتم این مادر چقدر بچه اش رو دوست داره و حس نمیکنه بچه شو گرفته. واقعا هم شو نگرفته یعنی تمام مدت کارهایی رو انجام میده که تو طول این ی ال که میدیدمش تو حیاط انجام میداد .حتی با دوستاشم هنوز بازی میکنه ولی گاهی میره بچه اش رو لیس میزنه بش شیر میده . اصلا حس بدی نداشت.

منم باید همینطور باشم درست مثل این مامان گربه، هیچ چیز نباید من رو سلب کنه. میتونم سرکارم برم میتونم با دوستام برم تفریح و ساعتهایی رو هم به بچه هام اختصاص بدم. هیچ هم مال خودم حساب نکنم که وقتی از دستش دادم دیوونه بشم. مثل رفتار مامان گربه، بابا گربه که هر روز میومد به گربه ما سر میزد حالا دیگه پیداش نیست و رفته سراغ یه گربه دیگه ولی مامان گربه عین خیالش نیست. من باید بفهمم مرد منم شاید بره من هم میتونم با مرد دیگه ای که دوستم داره آشنا بشم یا برم بیرون شایدم باید روزهایی رو تنهایی سپری کنم. الان که نوشتم یکم آروم شدم.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/05/07/شب-سخت




آرامش

درخواست حذف اطلاعات

من فکر میکنم همسرم رو مثل همه پسربچه های شیرین زندگیم باید دوست داشته باشم. هر روز که تو پارک مینشینم پسر بچه ها میان برام کلی حرف میزنن خاطره تعریف میکنن بعد میرن سراغ فوتبال بازی .

اونم همینطوریه بعضی وقتا دوست داره با من باشه بعضی وقتا دوست داره به کارهای مورد علاقه اش بپردازه این اصلا نباید حس قربانی شدن رو در من به وجود بیاره.

دیروز با مژی که صحبت می میگفتم همسرم نا امید شده از این بچه میگه چقد. دیگه جش کنیم. اون گفت مردا مثل زنها نیستن که اونا تو مشکلات زندگی خیلی ضعیف ترن ما زنها قدرتمون بیشتر . همه مردا همینطورن ما باید کمکشون کنیم.

راست میگه همسرم زود تو مشکلات دست پاچه میشه خوب اونم از اینکه پسرمون رو میبینه و پیش خودش فکر میکنه نمیتونه کمکش کنه تو لاک خودش فرو میره یا میخواد سر خودشو با چیز دیگه ای گرم کنه . من باید اینقدر قوی باشم که هم روحیه خودمو حفظ کنم هم به اعضای خانوادت امید بدم.

امروز میرم یه مصاحبه کاری . ببینم چی میشه میشه برای این پسر مربی همراه بگیرم بره مهد کودک سختیش ی اله بعد خوب میشه من مطمئنم.

یه خواب عجیب دیدم یه گنجشک اومد طرفم دست رو با نوکش گاز گرفت منم میخواستم از دستم جداش کنم یهو قلبش ایستاد هی شکمش رو فشار میدادم قلبش هی میزد و می ایستاد دیگه از خواب پ نفهمیدم چی شد.

یجا خوندم نوشته بود وقتی آرام هستی وقتی به هستی اعتماد داری دیگران هم از آرامش تو آرام میشوند حس خوبی میگیرند . به سمتت جذب میشن و حس میکنند دوستت دارند .




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/05/09/آرامش




آرامش

درخواست حذف اطلاعات

من فکر میکنم همسرم رو مثل همه پسربچه های شیرین زندگیم باید دوست داشته باشم. هر روز که تو پارک مینشینم پسر بچه ها میان برام کلی حرف میزنن خاطره تعریف میکنن بعد میرن سراغ فوتبال بازی .

اونم همینطوریه بعضی وقتا دوست داره با من باشه بعضی وقتا دوست داره به کارهای مورد علاقه اش بپردازه این اصلا نباید حس قربانی شدن رو در من به وجود بیاره.

دیروز با مژی که صحبت می میگفتم همسرم نا امید شده از این بچه میگه چقد. دیگه جش کنیم. اون گفت مردا مثل زنها نیستن که اونا تو مشکلات زندگی خیلی ضعیف ترن ما زنها قدرتمون بیشتر . همه مردا همینطورن ما باید کمکشون کنیم.

راست میگه همسرم زود تو مشکلات دست پاچه میشه خوب اونم از اینکه پسرمون رو میبینه و پیش خودش فکر میکنه نمیتونه کمکش کنه تو لاک خودش فرو میره یا میخواد سر خودشو با چیز دیگه ای گرم کنه . من باید اینقدر قوی باشم که هم روحیه خودمو حفظ کنم هم به اعضای خانوادت امید بدم.

امروز میرم یه مصاحبه کاری . ببینم چی میشه میشه برای این پسر مربی همراه بگیرم بره مهد کودک سختیش ی اله بعد خوب میشه من مطمئنم.

یه خواب عجیب دیدم یه گنجشک اومد طرفم دست رو با نوکش گاز گرفت منم میخواستم از دستم جداش کنم یهو قلبش ایستاد هی شکمش رو فشار میدادم قلبش هی میزد و می ایستاد دیگه از خواب پ نفهمیدم چی شد.

یجا خوندم نوشته بود وقتی آرام هستی وقتی به هستی اعتماد داری دیگران هم از آرامش تو آرام میشوند حس خوبی میگیرند . به سمتت جذب میشن و حس میکنند دوستت دارند .




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/05/09/آرامش




آرامش

درخواست حذف اطلاعات

من فکر میکنم همسرم رو مثل همه پسربچه های شیرین زندگیم باید دوست داشته باشم. هر روز که تو پارک مینشینم پسر بچه ها میان برام کلی حرف میزنن خاطره تعریف میکنن بعد میرن سراغ فوتبال بازی .

اونم همینطوریه بعضی وقتا دوست داره با من باشه بعضی وقتا دوست داره به کارهای مورد علاقه اش بپردازه این اصلا نباید حس قربانی شدن رو در من به وجود بیاره.

دیروز با مژی که صحبت می میگفتم همسرم نا امید شده از این بچه میگه چقد. دیگه جش کنیم. اون گفت مردا مثل زنها نیستن که اونا تو مشکلات زندگی خیلی ضعیف ترن ما زنها قدرتمون بیشتر . همه مردا همینطورن ما باید کمکشون کنیم.

راست میگه همسرم زود تو مشکلات دست پاچه میشه خوب اونم از اینکه پسرمون رو میبینه و پیش خودش فکر میکنه نمیتونه کمکش کنه تو لاک خودش فرو میره یا میخواد سر خودشو با چیز دیگه ای گرم کنه . من باید اینقدر قوی باشم که هم روحیه خودمو حفظ کنم هم به اعضای خانوادت امید بدم.

امروز میرم یه مصاحبه کاری . ببینم چی میشه میشه برای این پسر مربی همراه بگیرم بره مهد کودک سختیش ی اله بعد خوب میشه من مطمئنم.

یه خواب عجیب دیدم یه گنجشک اومد طرفم دست رو با نوکش گاز گرفت منم میخواستم از دستم جداش کنم یهو قلبش ایستاد هی شکمش رو فشار میدادم قلبش هی میزد و می ایستاد دیگه از خواب پ نفهمیدم چی شد.

یجا خوندم نوشته بود وقتی آرام هستی وقتی به هستی اعتماد داری دیگران هم از آرامش تو آرام میشوند حس خوبی میگیرند . به سمتت جذب میشن و حس میکنند دوستت دارند .




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/05/09/آرامش




اولین روز کاری

درخواست حذف اطلاعات

دیروز اولین روز کارم بود . تو این کار خوبیش اینه که سلولهای مغز آدم به کار میفتن از ح آکبندی درمیان. مثل یه نوع ورزش مغزی میمونه. روحیه آدم عوض میشه . من که نظرم خوب بود خدا کنه اونا هم نظرشون خوب باشه. من همه چیز رو به خدا سپردم میدونم شروع به هر مرحله ای که در زندگیم میکنم درسهایی درش نهفته هست. همه آدمهایی که میان تو زندگیم هیچکدوم اتفاقی نیست . من تصمیم خودم رو گرفتم و نا امید نمیشم . تو اجتماع بودن آدم رو به بلوغی میرسونه که هیچ جای دیگه به اون بلوغ دست پیدا نمیکنی.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/05/16/اولین-روز-کاری




اولین روز کاری

درخواست حذف اطلاعات

دیروز اولین روز کارم بود . تو این کار خوبیش اینه که سلولهای مغز آدم به کار میفتن از ح آکبندی درمیان. مثل یه نوع ورزش مغزی میمونه. روحیه آدم عوض میشه . من که نظرم خوب بود خدا کنه اونا هم نظرشون خوب باشه. من همه چیز رو به خدا سپردم میدونم شروع به هر مرحله ای که در زندگیم میکنم درسهایی درش نهفته هست. همه آدمهایی که میان تو زندگیم هیچکدوم اتفاقی نیست . من تصمیم خودم رو گرفتم و نا امید نمیشم . تو اجتماع بودن آدم رو به بلوغی میرسونه که هیچ جای دیگه به اون بلوغ دست پیدا نمیکنی.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/05/16/اولین-روز-کاری




اولین روز کاری

درخواست حذف اطلاعات

دیروز اولین روز کارم بود . تو این کار خوبیش اینه که سلولهای مغز آدم به کار میفتن از ح آکبندی درمیان. مثل یه نوع ورزش مغزی میمونه. روحیه آدم عوض میشه . من که نظرم خوب بود خدا کنه اونا هم نظرشون خوب باشه. من همه چیز رو به خدا سپردم میدونم شروع به هر مرحله ای که در زندگیم میکنم درسهایی درش نهفته هست. همه آدمهایی که میان تو زندگیم هیچکدوم اتفاقی نیست . من تصمیم خودم رو گرفتم و نا امید نمیشم . تو اجتماع بودن آدم رو به بلوغی میرسونه که هیچ جای دیگه به اون بلوغ دست پیدا نمیکنی.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/05/16/اولین-روز-کاری




بازگشت

درخواست حذف اطلاعات

فکر کنم دوماه نبودم

از مرداد تا الان

شدم تلفن جواب میدم ولی ها هم باید سرکار باشم . اصلا وقت نمی بیام.

اینقدر تو این دوماه حس خوبی داشتم که نیازی به نوشتن نمیدیدم . ولی امروز حس دلم میخواد بنویسم.

تو این دوماه خیلی بزرگتر شدم

اول بگم به محض ورودم به کار یکی از همکارام به من با علاقه نگاه میکرد با اینکه معذب زودم ولی از اینکه ینفر به من توجه میکنه خوشحال میشدم. دائم به من میرسید خوراکی میاورد ضعف نکنم. میدونستم همه اش ه طرف مناهل منم مناهل ولی نمیدونم چرا دلم میخواست ببینم چی میشه. طرف ابراز علاقه میکرد تا اینکه یه همکار خانم جدید هم کنار من اضافه شد . این اقاهه برای اون خانومه هم همه اینکارهارو میکرد ولی از من س میخواست از اون خانومه پول میخواست .

حالا این اقا از اینجا رفته یه جای جدید و به اون خانومه هم احتمالا گفته بیان کنار هم تا با هم کار جدید شروع کنن ولی من خودمو کشیدم کنار چون فهمیدم هیچ ی الکی به ادم محبت نمیکنه بالا ه از ادم یه چیزی میخواد دیگه.

الان دلم گرفته چون شاید تا ا ما این خانومه هم بره من نمیدونم چی میشه یعنی من جای اون صندوقدار میشم؟

اابته صندوقدار بودن یه خوبی داره که مغز ادم از اکبندی درمیاد به فعالیت واداشته میشه.

الان نمیدونم چرا دلم گرفته

دوستم تو اینستا یه استوری گذاشته بود نوشته بود غم عمق تورو زیاد میکنه مثل درخت که در خاک ریشه هاش عمیق میشه شادی قدت را افزایش میده مثل درخت که قدش رشد میکنه. پس غم و شادی هر دو لازمه زندگیه .




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/07/13/بازگشت




بازگشت

درخواست حذف اطلاعات

فکر کنم دوماه نبودم

از مرداد تا الان

شدم تلفن جواب میدم ولی ها هم باید سرکار باشم . اصلا وقت نمی بیام.

اینقدر تو این دوماه حس خوبی داشتم که نیازی به نوشتن نمیدیدم . ولی امروز حس دلم میخواد بنویسم.

تو این دوماه خیلی بزرگتر شدم

اول بگم به محض ورودم به کار یکی از همکارام به من با علاقه نگاه میکرد با اینکه معذب زودم ولی از اینکه ینفر به من توجه میکنه خوشحال میشدم. دائم به من میرسید خوراکی میاورد ضعف نکنم. میدونستم همه اش ه طرف مناهل منم مناهل ولی نمیدونم چرا دلم میخواست ببینم چی میشه. طرف ابراز علاقه میکرد تا اینکه یه همکار خانم جدید هم کنار من اضافه شد . این اقاهه برای اون خانومه هم همه اینکارهارو میکرد ولی از من س میخواست از اون خانومه پول میخواست .

حالا این اقا از اینجا رفته یه جای جدید و به اون خانومه هم احتمالا گفته بیان کنار هم تا با هم کار جدید شروع کنن ولی من خودمو کشیدم کنار چون فهمیدم هیچ ی الکی به ادم محبت نمیکنه بالا ه از ادم یه چیزی میخواد دیگه.

الان دلم گرفته چون شاید تا ا ما این خانومه هم بره من نمیدونم چی میشه یعنی من جای اون صندوقدار میشم؟

اابته صندوقدار بودن یه خوبی داره که مغز ادم از اکبندی درمیاد به فعالیت واداشته میشه.

الان نمیدونم چرا دلم گرفته

دوستم تو اینستا یه استوری گذاشته بود نوشته بود غم عمق تورو زیاد میکنه مثل درخت که در خاک ریشه هاش عمیق میشه شادی قدت را افزایش میده مثل درخت که قدش رشد میکنه. پس غم و شادی هر دو لازمه زندگیه .




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/07/13/بازگشت




بازگشت

درخواست حذف اطلاعات

فکر کنم دوماه نبودم

از مرداد تا الان

شدم تلفن جواب میدم ولی ها هم باید سرکار باشم . اصلا وقت نمی بیام.

اینقدر تو این دوماه حس خوبی داشتم که نیازی به نوشتن نمیدیدم . ولی امروز حس دلم میخواد بنویسم.

تو این دوماه خیلی بزرگتر شدم

اول بگم به محض ورودم به کار یکی از همکارام به من با علاقه نگاه میکرد با اینکه معذب زودم ولی از اینکه ینفر به من توجه میکنه خوشحال میشدم. دائم به من میرسید خوراکی میاورد ضعف نکنم. میدونستم همه اش ه طرف مناهل منم مناهل ولی نمیدونم چرا دلم میخواست ببینم چی میشه. طرف ابراز علاقه میکرد تا اینکه یه همکار خانم جدید هم کنار من اضافه شد . این اقاهه برای اون خانومه هم همه اینکارهارو میکرد ولی از من س میخواست از اون خانومه پول میخواست .

حالا این اقا از اینجا رفته یه جای جدید و به اون خانومه هم احتمالا گفته بیان کنار هم تا با هم کار جدید شروع کنن ولی من خودمو کشیدم کنار چون فهمیدم هیچ ی الکی به ادم محبت نمیکنه بالا ه از ادم یه چیزی میخواد دیگه.

الان دلم گرفته چون شاید تا ا ما این خانومه هم بره من نمیدونم چی میشه یعنی من جای اون صندوقدار میشم؟

اابته صندوقدار بودن یه خوبی داره که مغز ادم از اکبندی درمیاد به فعالیت واداشته میشه.

الان نمیدونم چرا دلم گرفته

دوستم تو اینستا یه استوری گذاشته بود نوشته بود غم عمق تورو زیاد میکنه مثل درخت که در خاک ریشه هاش عمیق میشه شادی قدت را افزایش میده مثل درخت که قدش رشد میکنه. پس غم و شادی هر دو لازمه زندگیه .




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/07/13/بازگشت




این نیز بگذرد

درخواست حذف اطلاعات

به نظرم هیچ چیز در این دنیا قطعیت نداره همه چیز نسبی است فقط خداست که قطعی هست.

همه چیز تغییر میکند فقط تغییر است که همیشگی است

شاید تغییر مساوی با خداست

هر چیزی که تغییر میکند یعنی روح خدا در ان جریان دارد

پس چرا باید از تغییر ناراحت باشیم؟

هیچ دوستی همیشگی نیست هیچ وضعیتی همیشگی نیست هیچ غم و شادی همیشگی نیست.

هر اتفاقی افتاد چه خوب یا بد باید بگیم این نیز بگذرد…





منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/07/18/این-نیز-بگذرد




این نیز بگذرد

درخواست حذف اطلاعات

به نظرم هیچ چیز در این دنیا قطعیت نداره همه چیز نسبی است فقط خداست که قطعی هست.

همه چیز تغییر میکند فقط تغییر است که همیشگی است

شاید تغییر مساوی با خداست

هر چیزی که تغییر میکند یعنی روح خدا در ان جریان دارد

پس چرا باید از تغییر ناراحت باشیم؟

هیچ دوستی همیشگی نیست هیچ وضعیتی همیشگی نیست هیچ غم و شادی همیشگی نیست.

هر اتفاقی افتاد چه خوب یا بد باید بگیم این نیز بگذرد…





منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/07/18/این-نیز-بگذرد




این نیز بگذرد

درخواست حذف اطلاعات

به نظرم هیچ چیز در این دنیا قطعیت نداره همه چیز نسبی است فقط خداست که قطعی هست.

همه چیز تغییر میکند فقط تغییر است که همیشگی است

شاید تغییر مساوی با خداست

هر چیزی که تغییر میکند یعنی روح خدا در ان جریان دارد

پس چرا باید از تغییر ناراحت باشیم؟

هیچ دوستی همیشگی نیست هیچ وضعیتی همیشگی نیست هیچ غم و شادی همیشگی نیست.

هر اتفاقی افتاد چه خوب یا بد باید بگیم این نیز بگذرد…





منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/07/18/این-نیز-بگذرد




ناپدید شدن دردمندی

درخواست حذف اطلاعات

کت صوتی از اکهارت تول گوش میکنم به نام نیروی حال

این قسمت درباره دردمندی درونبود خیلی قشنگ گفته :

ناپدید شدن دردمندی

تا موقعیکه نیروی حال را نپذیرفته باشی هر رنج عاطفی ردی از خود برجای خواهد گذاشت

این درد و رنج تلمبار شده میدان منفی انرژی تولید میکند

در انسان ناشاد دردمندی بدن فعال است

وقتی دردمندی در شرایط فعال شدن باشد حتی یک فکر آنرا فعال میکند

بیماریها و حوادث از دردمندی بدن به وجود می آیند

علایم ناخشنودی را در خود مشاهده کن در هر شکل و صورتیکه هستند

این علایم ممکن است بیداری دردمندی بدن در تو باشند

که به شکلهای تحریک پذیری ناشکیبایی مل و اسیب رساندن به ی خشم عصبانیت و افسردگی میل به رخ دادن حادثه ای غمبار در رابطه ات با ی که دوستش داری نمود پیدا میکند.

به محض انکه دردمندی بدن از صورت نهفته اش بیرون امد انرا در این شکلها ببین و دستگیرش کن

دردمندی بدن دوست دارد بماند

دردمندی تنها در یک صورت میماند اینکه تو خود رابا ان یگانه بپنداری

در این صورت بر میخیزد و بر تو فرمان میراند

تو به ان غذا میرسانی

هر چیزی که درد و رنج بیشتری می آفریند عصبانیت و افسردگی نمایش غمبار در رابطه خشم و بیماری .

غذای درد و رنج فقط درد و رنج است

درد و رنج نمیتواند از شادمانی تغذیه کند

به یک قربانی یا مقصر یا مجرم تبدیل میشوی خواهان این هستی که ی را دچار رنج کنی یا خود دچار رنج شوی و یا هر دو

بقای درمندی بدن به ان بستگی دارد که تو خود را نا اگاهانه با ان یکی بدانی

اگر با ان رودررو نشوی و نور اگاهیت را بر ان نتابانی باید با دردمندی کلنجار بروی

ممکن است دردمندی بدن تو هیولا وار تو را بترساند و تو نتوانی نگاهی به ان بیندازی

اما در درمندی بدن تو شبحیست که تاب حضور ناب تورا ندارد

اگر بگوییم درد چیزی نیست جز وهم و خیال از درد و رنج رها نمیشویم

به محض اینکه دردمندی را ببینی مشاهده اش کنی میدان انرژی ان را درون خویش احساس میکنی

رشته یکی انگاری خود با ذهن گسسته میشودو مرتبه برتر اگاهی تو پدیدار میشود

تو اکنون مشاهده کننده دردمندی بدن خویش شده ای

دیگر درمندی نمیتواند از تو تغذیه کند تو به سرچشمه نیروی درون خویش رسیده ای

هر انچه که در معرض نور قرار میگیرد دیده میشود

همانطور که با تاریکی نمیتواندجنگید با دردمندی هم نمی توان جنگید

تماشای ان یعنی انرا به عنوان ای از انچه در لحظه حال است پذیرفته ای


خلاصه کلام :یعنی اگر دردمندی خودت دوست داری این ح رو تجربه کنی




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/07/23/ناپدید-شدن-دردمندی




ناپدید شدن دردمندی

درخواست حذف اطلاعات

کت صوتی از اکهارت تول گوش میکنم به نام نیروی حال

این قسمت درباره دردمندی درونبود خیلی قشنگ گفته :

ناپدید شدن دردمندی

تا موقعیکه نیروی حال را نپذیرفته باشی هر رنج عاطفی ردی از خود برجای خواهد گذاشت

این درد و رنج تلمبار شده میدان منفی انرژی تولید میکند

در انسان ناشاد دردمندی بدن فعال است

وقتی دردمندی در شرایط فعال شدن باشد حتی یک فکر آنرا فعال میکند

بیماریها و حوادث از دردمندی بدن به وجود می آیند

علایم ناخشنودی را در خود مشاهده کن در هر شکل و صورتیکه هستند

این علایم ممکن است بیداری دردمندی بدن در تو باشند

که به شکلهای تحریک پذیری ناشکیبایی مل و اسیب رساندن به ی خشم عصبانیت و افسردگی میل به رخ دادن حادثه ای غمبار در رابطه ات با ی که دوستش داری نمود پیدا میکند.

به محض انکه دردمندی بدن از صورت نهفته اش بیرون امد انرا در این شکلها ببین و دستگیرش کن

دردمندی بدن دوست دارد بماند

دردمندی تنها در یک صورت میماند اینکه تو خود رابا ان یگانه بپنداری

در این صورت بر میخیزد و بر تو فرمان میراند

تو به ان غذا میرسانی

هر چیزی که درد و رنج بیشتری می آفریند عصبانیت و افسردگی نمایش غمبار در رابطه خشم و بیماری .

غذای درد و رنج فقط درد و رنج است

درد و رنج نمیتواند از شادمانی تغذیه کند

به یک قربانی یا مقصر یا مجرم تبدیل میشوی خواهان این هستی که ی را دچار رنج کنی یا خود دچار رنج شوی و یا هر دو

بقای درمندی بدن به ان بستگی دارد که تو خود را نا اگاهانه با ان یکی بدانی

اگر با ان رودررو نشوی و نور اگاهیت را بر ان نتابانی باید با دردمندی کلنجار بروی

ممکن است دردمندی بدن تو هیولا وار تو را بترساند و تو نتوانی نگاهی به ان بیندازی

اما در درمندی بدن تو شبحیست که تاب حضور ناب تورا ندارد

اگر بگوییم درد چیزی نیست جز وهم و خیال از درد و رنج رها نمیشویم

به محض اینکه دردمندی را ببینی مشاهده اش کنی میدان انرژی ان را درون خویش احساس میکنی

رشته یکی انگاری خود با ذهن گسسته میشودو مرتبه برتر اگاهی تو پدیدار میشود

تو اکنون مشاهده کننده دردمندی بدن خویش شده ای

دیگر درمندی نمیتواند از تو تغذیه کند تو به سرچشمه نیروی درون خویش رسیده ای

هر انچه که در معرض نور قرار میگیرد دیده میشود

همانطور که با تاریکی نمیتواندجنگید با دردمندی هم نمی توان جنگید

تماشای ان یعنی انرا به عنوان ای از انچه در لحظه حال است پذیرفته ای


خلاصه کلام :یعنی اگر دردمندی خودت دوست داری این ح رو تجربه کنی




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/07/23/ناپدید-شدن-دردمندی




ناپدید شدن دردمندی

درخواست حذف اطلاعات

کت صوتی از اکهارت تول گوش میکنم به نام نیروی حال

این قسمت درباره دردمندی درونبود خیلی قشنگ گفته :

ناپدید شدن دردمندی

تا موقعیکه نیروی حال را نپذیرفته باشی هر رنج عاطفی ردی از خود برجای خواهد گذاشت

این درد و رنج تلمبار شده میدان منفی انرژی تولید میکند

در انسان ناشاد دردمندی بدن فعال است

وقتی دردمندی در شرایط فعال شدن باشد حتی یک فکر آنرا فعال میکند

بیماریها و حوادث از دردمندی بدن به وجود می آیند

علایم ناخشنودی را در خود مشاهده کن در هر شکل و صورتیکه هستند

این علایم ممکن است بیداری دردمندی بدن در تو باشند

که به شکلهای تحریک پذیری ناشکیبایی مل و اسیب رساندن به ی خشم عصبانیت و افسردگی میل به رخ دادن حادثه ای غمبار در رابطه ات با ی که دوستش داری نمود پیدا میکند.

به محض انکه دردمندی بدن از صورت نهفته اش بیرون امد انرا در این شکلها ببین و دستگیرش کن

دردمندی بدن دوست دارد بماند

دردمندی تنها در یک صورت میماند اینکه تو خود رابا ان یگانه بپنداری

در این صورت بر میخیزد و بر تو فرمان میراند

تو به ان غذا میرسانی

هر چیزی که درد و رنج بیشتری می آفریند عصبانیت و افسردگی نمایش غمبار در رابطه خشم و بیماری .

غذای درد و رنج فقط درد و رنج است

درد و رنج نمیتواند از شادمانی تغذیه کند

به یک قربانی یا مقصر یا مجرم تبدیل میشوی خواهان این هستی که ی را دچار رنج کنی یا خود دچار رنج شوی و یا هر دو

بقای درمندی بدن به ان بستگی دارد که تو خود را نا اگاهانه با ان یکی بدانی

اگر با ان رودررو نشوی و نور اگاهیت را بر ان نتابانی باید با دردمندی کلنجار بروی

ممکن است دردمندی بدن تو هیولا وار تو را بترساند و تو نتوانی نگاهی به ان بیندازی

اما در درمندی بدن تو شبحیست که تاب حضور ناب تورا ندارد

اگر بگوییم درد چیزی نیست جز وهم و خیال از درد و رنج رها نمیشویم

به محض اینکه دردمندی را ببینی مشاهده اش کنی میدان انرژی ان را درون خویش احساس میکنی

رشته یکی انگاری خود با ذهن گسسته میشودو مرتبه برتر اگاهی تو پدیدار میشود

تو اکنون مشاهده کننده دردمندی بدن خویش شده ای

دیگر درمندی نمیتواند از تو تغذیه کند تو به سرچشمه نیروی درون خویش رسیده ای

هر انچه که در معرض نور قرار میگیرد دیده میشود

همانطور که با تاریکی نمیتواندجنگید با دردمندی هم نمی توان جنگید

تماشای ان یعنی انرا به عنوان ای از انچه در لحظه حال است پذیرفته ای


خلاصه کلام :یعنی اگر دردمندی خودت دوست داری این ح رو تجربه کنی




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/07/23/ناپدید-شدن-دردمندی




حالم خیلی بده

درخواست حذف اطلاعات

شاید اگه این دختره ش ع تو زندگیم نبود تا حالا صدبار زندگیمو نابود کرده بودم.این اونده تا من از ترس اونم شده بخوام بالای سر بچه هام بمونم . تنهاشون نذارم. بچه هایی که میدونم قدرم رو نمی دونن .ولی من دوسشون دارم. بدون اونا زندگی برام معنایی نداره .

نه میتونم سرکار برم نه میتونم خودم رو خوشحال کنم همه اش غصه و ناراحتی تو زندگیم هست. میدونم یه مادر ناراحت به در ی نمیخوره ولی کجا برم جایی ندارم عشق هم دیگه وجود نداره . خدایا ی نیس به فریادم برسه دستم رو بگیر .حالم خیلی بده.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/04/14/حالم-خیلی-بده




حالم خیلی بده

درخواست حذف اطلاعات

شاید اگه این دختره ش ع تو زندگیم نبود تا حالا صدبار زندگیمو نابود کرده بودم.این اونده تا من از ترس اونم شده بخوام بالای سر بچه هام بمونم . تنهاشون نذارم. بچه هایی که میدونم قدرم رو نمی دونن .ولی من دوسشون دارم. بدون اونا زندگی برام معنایی نداره .

نه میتونم سرکار برم نه میتونم خودم رو خوشحال کنم همه اش غصه و ناراحتی تو زندگیم هست. میدونم یه مادر ناراحت به در ی نمیخوره ولی کجا برم جایی ندارم عشق هم دیگه وجود نداره . خدایا ی نیس به فریادم برسه دستم رو بگیر .حالم خیلی بده.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/04/14/حالم-خیلی-بده




کاش این مشکلم رو بتونم حل کنم

درخواست حذف اطلاعات

من نمی تونم احساساتم رو به زبون بیارم آدم کم حرفی هستم.وقتی با همسرم نشستیم نمی دونم چی بهش بگم .کلا زیاد دوست تو زندگیم ندارم نمی دونم پشت تلفن چی بهشون بگم.

همه میگن چقدر تو کم حرفی بعضیا هم میگن اعصابمون خورد میشه وقتی حرف نمیزنی.بعضیا هم فکر میکنن خودم رو دارم براشون میگیرم .در حالیکه من خیلی دوسشون دارم. نمی دونم چی بگم زبونم بند میاد.

من دوست دارم این مشکلم حل بشه چون فکر میکنم همه مشکلاتم ،درد تنهاییم ، مشکلات رابطه ام با بچه هام و دیگران همه چیز از همین موضوع شروع میشه.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/04/20/کاش-این-مشکلم-رو-بتونم-حل-کنم




کاش این مشکلم رو بتونم حل کنم

درخواست حذف اطلاعات

من نمی تونم احساساتم رو به زبون بیارم آدم کم حرفی هستم.وقتی با همسرم نشستیم نمی دونم چی بهش بگم .کلا زیاد دوست تو زندگیم ندارم نمی دونم پشت تلفن چی بهشون بگم.

همه میگن چقدر تو کم حرفی بعضیا هم میگن اعصابمون خورد میشه وقتی حرف نمیزنی.بعضیا هم فکر میکنن خودم رو دارم براشون میگیرم .در حالیکه من خیلی دوسشون دارم. نمی دونم چی بگم زبونم بند میاد.

من دوست دارم این مشکلم حل بشه چون فکر میکنم همه مشکلاتم ،درد تنهاییم ، مشکلات رابطه ام با بچه هام و دیگران همه چیز از همین موضوع شروع میشه.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/04/20/کاش-این-مشکلم-رو-بتونم-حل-کنم




چقدر این زن بزرگواره

درخواست حذف اطلاعات

یه نامه خوندم سیمین دانشور برای همسرش جلال آل احمد وقتی متوجه ارتباطش با زنی به اسم هیلدا شده بود. نوشته بود من میخوام باعث اعتلای زن ایرانی بشم پس خودم باید الگوی درستی برای آنها باشم .این تن دادن ها به ستم، این زجرها این وابستگیها غلط هستند. شاید سیلی از سر من گذشته باشد من از این سیل شسته و رفته بیرون می آیم. در این مرز تازه زن نو میشوم. من خیال می فرصت ما در این دنیا کم است و چه بهتر که خودمان را با گرمای عشقی گرم و حالا در سرمای بی وفایی. با ذخیره های ذهنم خودم را گرم میکنم. من عین گیاهان مناطق حاره ام که مجبورند برگهایشان را کلفت کنند تا آب ذخیره داشته باشند. من این ذخیره را دارم و به پای زن ایرانی نثار میکنم. اما دشمن تو نیستم و اگر تو بخواهی دوستیمان را ادامه می دهیم . دوستی زن و مرد وقتی هر دو فوق ت قرار بگیرند مغتنم است.

ضمنا از شبها و روزهای خوشی که با هم داشتیم متشکرم . از اینکه چندبار به من گفتی و یکبار هم در نامه ای از یزد برایم نوشتی تو مغناطیس منی که تمام وجودم را به سوی خود میکشی متشکرم.از اینکه یکروز دو فاخته نر و ماده در حیاط خانه ما می امیدند و تو گفتی اون چاق تره تویی و آن لاغره که نره منم و از این چور تعالیر و جوله ها متشکرم . تو تنبلی را از سرم انداختی از اینکه زندگی با تو برایم هیجان انگیز بود متشکرم. سهم من از عشق همین بود از ابدیت هم همین بود.بازهم شاکرم




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/04/23/چقدر-این-زن-بزرگواره




چقدر این زن بزرگواره

درخواست حذف اطلاعات

یه نامه خوندم سیمین دانشور برای همسرش جلال آل احمد وقتی متوجه ارتباطش با زنی به اسم هیلدا شده بود. نوشته بود من میخوام باعث اعتلای زن ایرانی بشم پس خودم باید الگوی درستی برای آنها باشم .این تن دادن ها به ستم، این زجرها این وابستگیها غلط هستند. شاید سیلی از سر من گذشته باشد من از این سیل شسته و رفته بیرون می آیم. در این مرز تازه زن نو میشوم. من خیال می فرصت ما در این دنیا کم است و چه بهتر که خودمان را با گرمای عشقی گرم و حالا در سرمای بی وفایی. با ذخیره های ذهنم خودم را گرم میکنم. من عین گیاهان مناطق حاره ام که مجبورند برگهایشان را کلفت کنند تا آب ذخیره داشته باشند. من این ذخیره را دارم و به پای زن ایرانی نثار میکنم. اما دشمن تو نیستم و اگر تو بخواهی دوستیمان را ادامه می دهیم . دوستی زن و مرد وقتی هر دو فوق ت قرار بگیرند مغتنم است.

ضمنا از شبها و روزهای خوشی که با هم داشتیم متشکرم . از اینکه چندبار به من گفتی و یکبار هم در نامه ای از یزد برایم نوشتی تو مغناطیس منی که تمام وجودم را به سوی خود میکشی متشکرم.از اینکه یکروز دو فاخته نر و ماده در حیاط خانه ما می امیدند و تو گفتی اون چاق تره تویی و آن لاغره که نره منم و از این چور تعالیر و جوله ها متشکرم . تو تنبلی را از سرم انداختی از اینکه زندگی با تو برایم هیجان انگیز بود متشکرم. سهم من از عشق همین بود از ابدیت هم همین بود.بازهم شاکرم




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/04/23/چقدر-این-زن-بزرگواره




دوست صمیمی

درخواست حذف اطلاعات

دارم هر روز از هفت تا نه شب بچه هارو میبرم پارک .دخترم منو مجبور کرد بشینم تو جمع مامانهایی که با بچه هاشون بتونه دوست باشه. منم بخاطر بچه ها هر کاری لازم باشه انجام میدم.

دیروز این مادرها تو پارک هرکدوم یه خوردنی آورده بودن منم به اصرار دخترم و دوستش رفتم نشستم بینشون. قیافه هاشون یجوری شد ولی گفتم بخاطر بچه ها اومدم.

امروز هم رفتم بینشون بعضیهاشون حتی جواب سلامم رو هم ندادن ولی من رفتم از مغازه بستنی یدم برای خودشون و بچه هاشون اصلا دست به بستنیها نزدن . من و بچه هام فقط بستنیهارو خوردیم البته تشکر ولی گفتن ما دوست نداریم. منم بستنیهارو بین بچه های پارک تقسیم .

ولی تو جمع این مادرها نشستم. بهشون تو دلم غبطه خوردم چقدر راحتن با هم من هیچوقت تو زندگیم دوست صمیمی نداشتم. ولی نمیخوام بچه هام مثل خودم بشن انقدر میام پارک تا همه من رو بپذیرن . تا منم مثل اونا بشم بتونم حرفهای دلم رو راحت بزنم. تا بچه هام هم یاد بگیرن دوست صمیمی پیدا کنن. تا فکر نکنن اگه ی گذاشت و رفت از زندگیشون دنیا به آ رسیده.

واقعیت اینه که همیشه ینفر وجود داره که دستمون رو بگیره که دلمون رو گرم کنه .که نشونمون بده دنیا هنوزم زیباست.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/04/26/دوست-صمیمی




دوست صمیمی

درخواست حذف اطلاعات

دارم هر روز از هفت تا نه شب بچه هارو میبرم پارک .دخترم منو مجبور کرد بشینم تو جمع مامانهایی که با بچه هاشون بتونه دوست باشه. منم بخاطر بچه ها هر کاری لازم باشه انجام میدم.

دیروز این مادرها تو پارک هرکدوم یه خوردنی آورده بودن منم به اصرار دخترم و دوستش رفتم نشستم بینشون. قیافه هاشون یجوری شد ولی گفتم بخاطر بچه ها اومدم.

امروز هم رفتم بینشون بعضیهاشون حتی جواب سلامم رو هم ندادن ولی من رفتم از مغازه بستنی یدم برای خودشون و بچه هاشون اصلا دست به بستنیها نزدن . من و بچه هام فقط بستنیهارو خوردیم البته تشکر ولی گفتن ما دوست نداریم. منم بستنیهارو بین بچه های پارک تقسیم .

ولی تو جمع این مادرها نشستم. بهشون تو دلم غبطه خوردم چقدر راحتن با هم من هیچوقت تو زندگیم دوست صمیمی نداشتم. ولی نمیخوام بچه هام مثل خودم بشن انقدر میام پارک تا همه من رو بپذیرن . تا منم مثل اونا بشم بتونم حرفهای دلم رو راحت بزنم. تا بچه هام هم یاد بگیرن دوست صمیمی پیدا کنن. تا فکر نکنن اگه ی گذاشت و رفت از زندگیشون دنیا به آ رسیده.

واقعیت اینه که همیشه ینفر وجود داره که دستمون رو بگیره که دلمون رو گرم کنه .که نشونمون بده دنیا هنوزم زیباست.




منبع : http://mydreaminlife.blog.ir/1397/04/26/دوست-صمیمی