بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

اتاق تنهایی من:)

آخرین پست های وبلاگ اتاق تنهایی من:) به صورت خودکار از بلاگ اتاق تنهایی من:) دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



#موقت

درخواست حذف اطلاعات

چرا بیان دوباره اینجوری شده:|

واسه شماها هم هست؟یا فقط واسه من اینجوری شده:|




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/128




#موقت

درخواست حذف اطلاعات

چرا بیان دوباره اینجوری شده:|

واسه شماها هم هست؟یا فقط واسه من اینجوری شده:|




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/128




#موقت

درخواست حذف اطلاعات

چرا بیان دوباره اینجوری شده:|

واسه شماها هم هست؟یا فقط واسه من اینجوری شده:|




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/128




گفتم اگه مردم چی؟و بغضی که گلوشو گرفت بعد حرفم...

درخواست حذف اطلاعات

فقط یک نفر از بیانی ها وجود دارد که توی دنیای واقعی من را دیده است...

شاید توی دنیای مجازی به نظر بیاد آدم اجتماعی هستم..

ولی توی واقعیت من دو بعد دارم..

یا خشک خشک و خج ی هستم..و حرفامو میخورم..

یا هم ی جوری رفتار میکنم انگار هزاران ساله که میشناسم طرف مقابلم رو...

و شاید این بدترین ویژگی من باشد...همین حد وسط نداشتن...

...

صبح برای دومین بار در طول این یک ماه...با هم راهی شدیم...

نفسم بالا نمیومد..مونده بودم بین گفتن و نگفتن...

دختری که از پدرش بیشتر از همه مردان عالم خج میکشید...

نفس عمیق کشیدم و صداش زدم..اونقدر مظلومانه و ... که خودش فهمید ی چیزی هست...

بهش گفتم که بذاره برم بسکتبال..

بازم نه آورد..

بهش گفتم میخوام وقت تلف و کاهش بدم...

گفت خسته میشی دیگه درس نمیخونی...گفت بیخیال شو..

گفتم بابا من وقتی بیخیالش شدم پشیمون شدم..

گفت عه ماجده رسیدی به حرفم؟

گفتم بابا میشه برم؟

گفت برو همین رو به رو..اونجا دوره..

گفتم من رزمی دست ندارم...

گفت و گفتم..

گفتم بابا اومدیم و من عمرم قد نداد...دو سال زحمت بکشم برای چیزی که ممکنه اون روز رو نبینم؟شاید من مردم...

آروم گفتم..ولی شنید...اشک تو چشام حلقه زده بود..سخته کنار ایی که عاشقشونی باشی و از مرگ حرف بزنی...از روزی که ممکنه نباشی....

بارها حرفمو تکرار کرد حتی دلش خواست تو چشمام زل بزنه..که ببینه از ته دل گفتم یا نه...

صداش بم شده بود...بابایی که بغض داره...حالم بهم خورد از ماجده دو ماه پیش...

از ماجده ای که....

لعنت به اون ماجده..

لعنت به اون من خودخواه...

خیلییی گفتم..بغض ..ولی گریه نه...من دیگه ماجده قبل نبودم..این من خیلییی عوض شده...خیلییی....

سعی شوخ شم..سعی بابا حرفمو فراموش کنه...

من سعیمو ..

لبخند زدم..که به غم توی چشمام نگاه نکنه...

ولی اون...




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/125




9.

درخواست حذف اطلاعات


+عنوان های عددی صرفا جهت کوتاه نوشت های مغز من است... اگه ناراحت میشین...یا که اذیت...معذرت..



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/116




9.

درخواست حذف اطلاعات


+عنوان های عددی صرفا جهت کوتاه نوشت های مغز من است... اگه ناراحت میشین...یا که اذیت...معذرت..



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/116




وقتی خاک سرتا پاتو گرفت،باید ایست کنی...با لباسای خاکی که نمیشه توی این شهر گشت...!!!

درخواست حذف اطلاعات
میخواهم بنویسم... ولی الان نه.. شاید شب... شاید فردا... شاید روز های بسیار دیگر...
. . . بدجور زده ام توی جاده خاکی.. خاک سرتا پایم را گرفته است... میروم خودم را بتکانم... نمیدانم چقدر طول بکشد راه رفته...و راه برگشت... نمیدانم چقدر طول بکشد... اما میدانم که نمیگذارم وبلاگم هم برود توی جاده خاکی.. نمیگذارم خاک سرتا پایش را بگیرد... نمیگذارم او هم قلمش خشک شود... مراقب قلم هاتون باشید.. مراقب جاده خاکی های بیان هم باشید.. خیلیاتون داره وبلاگاتون خاک میخوره ها... دلتنگتونیم...فقط همین...



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/117




وقتی خاک سرتا پاتو گرفت،باید ایست کنی...با لباسای خاکی که نمیشه توی این شهر گشت...!!!

درخواست حذف اطلاعات
میخواهم بنویسم... ولی الان نه.. شاید شب... شاید فردا... شاید روز های بسیار دیگر...
. . . بدجور زده ام توی جاده خاکی.. خاک سرتا پایم را گرفته است... میروم خودم را بتکانم... نمیدانم چقدر طول بکشد راه رفته...و راه برگشت... نمیدانم چقدر طول بکشد... اما میدانم که نمیگذارم وبلاگم هم برود توی جاده خاکی.. نمیگذارم خاک سرتا پایش را بگیرد... نمیگذارم او هم قلمش خشک شود... مراقب قلم هاتون باشید.. مراقب جاده خاکی های بیان هم باشید.. خیلیاتون داره وبلاگاتون خاک میخوره ها... دلتنگتونیم...فقط همین...



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/117




و خداوند من را آفرید تا ابکاری پشت ابکاری...

درخواست حذف اطلاعات
گند زدم..دستم خورد رمز همه جا رو پاک ...تنها رمزی که حفظ بودم رمز وبلاگام بود.. ایمیل هام... همه چیزم... خدایا چرا حافظه مو انقدر پاک ..که رمز های به این سادگی رو هم یادم نیاد:(
+عصبانی عم از دست خودم... خیلییی عصبانی:(



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/118




و خداوند من را آفرید تا ابکاری پشت ابکاری...

درخواست حذف اطلاعات
گند زدم..دستم خورد رمز همه جا رو پاک ...تنها رمزی که حفظ بودم رمز وبلاگام بود.. ایمیل هام... همه چیزم... خدایا چرا حافظه مو انقدر پاک ..که رمز های به این سادگی رو هم یادم نیاد:(
+عصبانی عم از دست خودم... خیلییی عصبانی:(



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/118




عاشق این منِ ابکاری هستم که خودش ابکاری هاشو درست میکنه...

درخواست حذف اطلاعات

خدایا شکرت که همیشه هوامو داری...

(میدونم که میدونی چقدر روانی میشدم اگه این ابکاریمو نمیتونستم درست کنم..)




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/121




عاشق این منِ ابکاری هستم که خودش ابکاری هاشو درست میکنه...

درخواست حذف اطلاعات

خدایا شکرت که همیشه هوامو داری...

(میدونم که میدونی چقدر روانی میشدم اگه این ابکاریمو نمیتونستم درست کنم..)




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/121




نوشتنِ حال خوب کنツ

درخواست حذف اطلاعات
به نام او که مرا درمانگر است.. می نویسم..تا روزی که ذهنم از پای بیفتت.. دستانم چلاق شوند... و چشمانم طبیعت و زیبایی های خ را نبیند.. خلاصه بگویم تا روزی که زنده ام خواهم نوشت:)
ادامه مطلب



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/102




نوشتنِ حال خوب کنツ

درخواست حذف اطلاعات
به نام او که مرا درمانگر است.. می نویسم..تا روزی که ذهنم از پای بیفتت.. دستانم چلاق شوند... و چشمانم طبیعت و زیبایی های خ را نبیند.. خلاصه بگویم تا روزی که زنده ام خواهم نوشت:)
ادامه مطلب



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/102




زندگی من،زندگی من نبود..!

درخواست حذف اطلاعات
به بابا میگم میخوام برم بسکتبال.. میگه کجا؟ میگم فلان میگه-نمیخواد بشین درستو بخون ..دو سال دیگه کنکور داری...
به مامان میگم-ببین مامان.. میگه-بابات راست میگه دیگه میگم-مامان من نمیخوام دوسال زندگیمو صرف ی کنکور لعنتی م... میگه-ماجده سفت بچسبش دیگه میگم-مامان اومدیم و من ی شهر دیگه قبول شدم میگه-میخونی برای سال بعد دیگه.... میگم-مامان من نمیخوام ی سال دیگه عمرمم از دست بدم.. (چرا نمیفهمید که کنکور همه چیز نیست؟چرا نمیفهمید من حق دارم زندگی کنم..چرا نمیفهمید من حق دارم علایقمو هم کنار روزمرگی هام داشته باشم..) میگه-خب شوهرت میدیم بری دیگه..اونوقت پای شوهرته که میخواد چیکار کنه... دلم میخواست داد بزنم بگم:زندگی منه..چه ربطی به اون داره...من اصن نخوام ی تو زندگیم دخ کنه باید کیو ببینم؟هاان؟ حالم بهم میخوره از این زندگی...از اینکه بقیه برات تصمیم بگیرن...از اینکه جلوی هدف هاتو بگیرن.. اصن شاید من نخواستم برم .. شاید خواستم حرفه ای بسکتبال رو ادامه بدم و ی روزی مدال طلای کشوری رو روی گردنم ببینم...اصن شاید من...

پی نوشت:گاهی وقتا فکر میکنم من حق ندارم زندگی کنم.. پس چرا نفس میکشم...



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/120




زندگی من،زندگی من نبود..!

درخواست حذف اطلاعات
به بابا میگم میخوام برم بسکتبال.. میگه کجا؟ میگم فلان میگه-نمیخواد بشین درستو بخون ..دو سال دیگه کنکور داری...
به مامان میگم-ببین مامان.. میگه-بابات راست میگه دیگه میگم-مامان من نمیخوام دوسال زندگیمو صرف ی کنکور لعنتی م... میگه-ماجده سفت بچسبش دیگه میگم-مامان اومدیم و من ی شهر دیگه قبول شدم میگه-میخونی برای سال بعد دیگه.... میگم-مامان من نمیخوام ی سال دیگه عمرمم از دست بدم.. (چرا نمیفهمید که کنکور همه چیز نیست؟چرا نمیفهمید من حق دارم زندگی کنم..چرا نمیفهمید من حق دارم علایقمو هم کنار روزمرگی هام داشته باشم..) میگه-خب شوهرت میدیم بری دیگه..اونوقت پای شوهرته که میخواد چیکار کنه... دلم میخواست داد بزنم بگم:زندگی منه..چه ربطی به اون داره...من اصن نخوام ی تو زندگیم دخ کنه باید کیو ببینم؟هاان؟ حالم بهم میخوره از این زندگی...از اینکه بقیه برات تصمیم بگیرن...از اینکه جلوی هدف هاتو بگیرن.. اصن شاید من نخواستم برم .. شاید خواستم حرفه ای بسکتبال رو ادامه بدم و ی روزی مدال طلای کشوری رو روی گردنم ببینم...اصن شاید من...

پی نوشت:گاهی وقتا فکر میکنم من حق ندارم زندگی کنم.. پس چرا نفس میکشم...



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/120




هر روزی که در آن عاشق باشم،روز من است...

درخواست حذف اطلاعات
زمین خیس نمایانگر باران ب بود... همان سرمایی که تمام بدنم را لرزاند..و من باز هم سرما خوردم... همان که باعث شد ساعت سه بیدار شوم و از استرس و سرما...بدن یخ زده ام را زیر پتو مچاله کنم...و ادبیات بخوانم... و همان استرسی که باعث شد امتحان ادبیاتم را گند بزنم... راستش را بخواهید..منِ این روز ها آسمان آبی را با آن ابر های بی نهایت زیبایی که آفتاب پشتشان عجیب قسمتی از آن ها را به نمایش گذاشته و زیبایی بی حدش را به رخ می کشد،بیشتر دوست دارد...

این روز ها عجیب دارم متنفر می شوم از چیز هایی که روزی عاشقشان بوده ام... از باران.. از قرمه سبزی از بوی خاک نم خورده... از خورشید... از کدو... از... میترسم از روزی که بیایم و بگویم از ماه متنفر شده ام.. آن روز بدانید ماجده مرده است.. آن روز بدانید خاک شده است... آن روز بدانید آن من دیگر من قبل نیست... روزی که من دیگر فیزیک دوست نداشته باشم.. روزی که ماه برایم غریبه ای باشد که مرا از شب متنفر کند، روزی که دیگر میلم به قیمه های نذری نرود... روزی که این من با عشق، لیمو ترش بر ندارد و با نمک زیاد میل نکند.. روزی که در آن هیچ چیز کاکائویی نخورده باشم... روزی که دلم ته دیگ سیب زمینی نخواهد... روزی که دلم برای آش رشته های نذری مادربزرگ مرحومم تنگ نشود... روزی که دیگر هیچ آرزویی نداشته باشم.. آن روز،روز مرگ من است..!!!



پی نوشت:این پیوند ها ترتیبی نداره ها:| همینجوری قر و قاطی چیدمشون:/ به جان خودم تفاوت نذاشتم بینتون:|



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/106




و آیا پای من به مریخ خواهد رسید؟

درخواست حذف اطلاعات

دارم مقاله میخونم...داره مقاله میخونه...

(خوشم میاد گرایش هایی که علاقه داریم متفاوته:)

-وااای خواهری فکر کن من برم مریخ مثلا:|

+تو بری با این وضع لباس پوشیدنت نرسیده قندیل میبندی که

-وااایییی نگو من سرمایی و ...


(خوشم میاد همه دیگه منو شناختن:)

(دِ همین کارا رو میکنم که بدنم عادت کرده به سرما خوردن دیگه:)

(چقدر دلم واسه یکی تنگ شده...کاش میفهمید خیر و صلاحشو خواستم همیشه هعیییی)

(چقدر درد داره تو ی کار کنی و بقیه ی برداشت دیگه از کارت ن...)

(دلم تنگته اون ی نفر...دلخور نیستم از دستت...فقط دلم میخواد قوی ببینمت:)

(ولی مهم نیست...همین که ستاره روشن شده وبلاگت هست...لبخندات به کامنت خواهرات هست...بسته..)

(دارم به این فکر میکنم که چقدر دنیام در عین وسعت پیدا کوچیک شده....)

(شاید فیزیک اتمی مولکولی خوندم...شایدم نجوم...شایدم اصن فیزیک نرفتم...ولی چقدررر دوس دارم این درسو من)


+بهش میگم خواهری به نظرت ی روزی میرسه که بتونیم اونجا زندگی کنیم؟

میگه:ما که وسعمون نمیرسه...ولی کشور های یی و اینا میتونن خانه های خوشگل بسازن و زندگی جدیدی رو برای نان سر زمینش بسازه....

این پول چرا انقدر مهمه آخه...

اونقدر که بعضی از مردم به خاطرش حاضرن همه چی شونو زیر پا بذارن...




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/107




حرف میزنم..تا تو سخن گویی????

درخواست حذف اطلاعات

1.چقدر ع پروفایلمو دوست دارم

همیشه دلم میخواست ی دونه از این چادرا ب م..ولی خب الان هم ی دونه خوشگل تر از این رو دارم:)

و البته این تسبیحه..و از این قرآن رنگیا(البته اینی که تو ع هست نه ها..یکی دیگه یادم باشه بعدا ع شو بذارم الان پیدا نمیکنمش:| )خیلیییی خوبن اصن


2.شاید دوباره استارت بسکتبال رو بزنم..دلم خیلییی تنگ شده برای عشقم...تنها چیزی که از بچگی عاشقش بودم و هستم...حیف شد ولش ...ولی میرم... ی بار هم دنبال علاقه هام میرم...با اینکه راهش دوره...ولی همینکه کیمیا هست...همینکه دو تایی میریم...بسته:)


ممکنه لطمه بزنه به درسم؟

(سه روز در هفته است...احتمالا بعدش هم خسته ام...ولی خب تمام تلاشمو میکنم که چنین اتفاقی نیفته)


3.خیلییی دارم وقت بیخودی تلف میکنم..میخوام وقت های تلف کرده ام رو از بین ببرم...و کار مفید م:)

خیلی دلم میخواد کلاس زبان رو هم از سر بگیرم..ولی احساس میکنم الان وقتش نیست...

دلم برای شنا هم تنگ شده...هعییی شطرنج...

چه کارایی می که دیگه نمیکنم...


4.دیروز گاج زنگ زده میگه شما رزرو کرده بودید...آزمون گاج شرکت میکنید یا نه؟چون مامانم به زنه گفته بود با پدرش حرف میزنم بهتون خبر میدم...مامان هر چی زنگ زد بهش جواب نداد...امکان داره شرکت کنم...اولین آزمونش احتمالا8.8باشه...نمیدونم...


5.این قالبه چطوره؟خیلییی به نظر بهتر از بقیه قالب هایی که تا الان گذاشتم..هستش:*

ی سری تغییرات توش ایجاد ..خوب شده؟


6.قبلا چتروم بیان بود...بیشتر با هم حرف میزدیم...باز خدا بهش عمر بده هنگ اوتس و جیمیل هست.. که بعضیا باهات حرف بزنن خخخ وگرنه...

:)

دلم برای تا یک بیدار موندنام تنگ شده..الان بیشتر از ده بیدار میمونم انگار در حق خودم ظلم :| کاش میتونستم تا سه بیدار بمونم..حیف مدرسه..حیف...

دلم برای دیدن اون حجم زیاد از لبخنداتون هم تنگ شده...بخندین:)خیلییی بخندین:)


7.من و دوری از بیان...

من و دوری از شما ها...

من و دوری از نوشتن...

محال است:) محااال!!!



8.چه حس خوبیه وقتی معلم فیزیک بیاد و چند تا تست بده بهمون تا حل کنیم...بعد که حل کر بفهمی مال کنکور امسال بوده..بعد بفهمی که کنکور به همین سادگه..بعد عاشق خودت بشی و امیدوار بشی که بتونی عین معلم فیزیکت..فیزیکت رو توی کنکور100 بزنی:) خیلییی دلم میخواد چنین اتفاقی بیفته..دعا کنید برام:)



9.اینکه ازتون سراغ نمیگرم..دلیلی بر این نیست که به یادتون نیستما...به من باشه تو تو وبلاگاتون لاف دوشک پهن میکنم خخخخ

فقط گاهی وقتا فاصله میگیرم..تا ازم متنفر نشین...و فکر نکنین چقدر سمج هستم..نه من فقط آدم میبینم ذوق میکنم...انسان بودن خیلییی قشنگه..و بیان جاییه که آدم ها انسان اند:) و برای ساعاتی بهترین خودشون میشن:)


10.هیچ جا صفای اینجا رو نداره:)




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/105




حرف میزنم..تا تو سخن گویی????

درخواست حذف اطلاعات

1.چقدر ع پروفایلمو دوست دارم

همیشه دلم میخواست ی دونه از این چادرا ب م..ولی خب الان هم ی دونه خوشگل تر از این رو دارم:)

و البته این تسبیحه..و از این قرآن رنگیا(البته اینی که تو ع هست نه ها..یکی دیگه یادم باشه بعدا ع شو بذارم الان پیدا نمیکنمش:| )خیلیییی خوبن اصن


2.شاید دوباره استارت بسکتبال رو بزنم..دلم خیلییی تنگ شده برای عشقم...تنها چیزی که از بچگی عاشقش بودم و هستم...حیف شد ولش ...ولی میرم... ی بار هم دنبال علاقه هام میرم...با اینکه راهش دوره...ولی همینکه کیمیا هست...همینکه دو تایی میریم...بسته:)


ممکنه لطمه بزنه به درسم؟

(سه روز در هفته است...احتمالا بعدش هم خسته ام...ولی خب تمام تلاشمو میکنم که چنین اتفاقی نیفته)


3.خیلییی دارم وقت بیخودی تلف میکنم..میخوام وقت های تلف کرده ام رو از بین ببرم...و کار مفید م:)

خیلی دلم میخواد کلاس زبان رو هم از سر بگیرم..ولی احساس میکنم الان وقتش نیست...

دلم برای شنا هم تنگ شده...هعییی شطرنج...

چه کارایی می که دیگه نمیکنم...


4.دیروز گاج زنگ زده میگه شما رزرو کرده بودید...آزمون گاج شرکت میکنید یا نه؟چون مامانم به زنه گفته بود با پدرش حرف میزنم بهتون خبر میدم...مامان هر چی زنگ زد بهش جواب نداد...امکان داره شرکت کنم...اولین آزمونش احتمالا8.8باشه...نمیدونم...


5.این قالبه چطوره؟خیلییی به نظر بهتر از بقیه قالب هایی که تا الان گذاشتم..هستش:*

ی سری تغییرات توش ایجاد ..خوب شده؟


6.قبلا چتروم بیان بود...بیشتر با هم حرف میزدیم...باز خدا بهش عمر بده هنگ اوتس و جیمیل هست.. که بعضیا باهات حرف بزنن خخخ وگرنه...

:)

دلم برای تا یک بیدار موندنام تنگ شده..الان بیشتر از ده بیدار میمونم انگار در حق خودم ظلم :| کاش میتونستم تا سه بیدار بمونم..حیف مدرسه..حیف...

دلم برای دیدن اون حجم زیاد از لبخنداتون هم تنگ شده...بخندین:)خیلییی بخندین:)


7.من و دوری از بیان...

من و دوری از شما ها...

من و دوری از نوشتن...

محال است:) محااال!!!



8.چه حس خوبیه وقتی معلم فیزیک بیاد و چند تا تست بده بهمون تا حل کنیم...بعد که حل کر بفهمی مال کنکور امسال بوده..بعد بفهمی که کنکور به همین سادگه..بعد عاشق خودت بشی و امیدوار بشی که بتونی عین معلم فیزیکت..فیزیکت رو توی کنکور100 بزنی:) خیلییی دلم میخواد چنین اتفاقی بیفته..دعا کنید برام:)



9.اینکه ازتون سراغ نمیگرم..دلیلی بر این نیست که به یادتون نیستما...به من باشه تو تو وبلاگاتون لاف دوشک پهن میکنم خخخخ

فقط گاهی وقتا فاصله میگیرم..تا ازم متنفر نشین...و فکر نکنین چقدر سمج هستم..نه من فقط آدم میبینم ذوق میکنم...انسان بودن خیلییی قشنگه..و بیان جاییه که آدم ها انسان اند:) و برای ساعاتی بهترین خودشون میشن:)


10.هیچ جا صفای اینجا رو نداره:)




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/105




هر روزی که در آن عاشق باشم،روز من است...

درخواست حذف اطلاعات
زمین خیس نمایانگر باران ب بود... همان سرمایی که تمام بدنم را لرزاند..و من باز هم سرما خوردم... همان که باعث شد ساعت سه بیدار شوم و از استرس و سرما...بدن یخ زده ام را زیر پتو مچاله کنم...و ادبیات بخوانم... و همان استرسی که باعث شد امتحان ادبیاتم را گند بزنم... راستش را بخواهید..منِ این روز ها آسمان آبی را با آن ابر های بی نهایت زیبایی که آفتاب پشتشان عجیب قسمتی از آن ها را به نمایش گذاشته و زیبایی بی حدش را به رخ می کشد،بیشتر دوست دارد...

این روز ها عجیب دارم متنفر می شوم از چیز هایی که روزی عاشقشان بوده ام... از باران.. از قرمه سبزی از بوی خاک نم خورده... از خورشید... از کدو... از... میترسم از روزی که بیایم و بگویم از ماه متنفر شده ام.. آن روز بدانید ماجده مرده است.. آن روز بدانید خاک شده است... آن روز بدانید آن من دیگر من قبل نیست... روزی که من دیگر فیزیک دوست نداشته باشم.. روزی که ماه برایم غریبه ای باشد که مرا از شب متنفر کند، روزی که دیگر میلم به قیمه های نذری نرود... روزی که این من با عشق، لیمو ترش بر ندارد و با نمک زیاد میل نکند.. روزی که در آن هیچ چیز کاکائویی نخورده باشم... روزی که دلم ته دیگ سیب زمینی نخواهد... روزی که دلم برای آش رشته های نذری مادربزرگ مرحومم تنگ نشود... روزی که دیگر هیچ آرزویی نداشته باشم.. آن روز،روز مرگ من است..!!! روز مرگ شما چه روزی است؟ چه رنگی دارد؟ هوایش بارانی است...یا ابری؟

+ناشناس باز ++استثناعا نظر خصوصی زیر پست فعال... +++نظرسنجی بسته:)



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/106




هر روزی که در آن عاشق باشم،روز من است...

درخواست حذف اطلاعات
زمین خیس نمایانگر باران ب بود... همان سرمایی که تمام بدنم را لرزاند..و من باز هم سرما خوردم... همان که باعث شد ساعت سه بیدار شوم و از استرس و سرما...بدن یخ زده ام را زیر پتو مچاله کنم...و ادبیات بخوانم... و همان استرسی که باعث شد امتحان ادبیاتم را گند بزنم... راستش را بخواهید..منِ این روز ها آسمان آبی را با آن ابر های بی نهایت زیبایی که آفتاب پشتشان عجیب قسمتی از آن ها را به نمایش گذاشته و زیبایی بی حدش را به رخ می کشد،بیشتر دوست دارد...

این روز ها عجیب دارم متنفر می شوم از چیز هایی که روزی عاشقشان بوده ام... از باران.. از قرمه سبزی از بوی خاک نم خورده... از خورشید... از کدو... از... میترسم از روزی که بیایم و بگویم از ماه متنفر شده ام.. آن روز بدانید ماجده مرده است.. آن روز بدانید خاک شده است... آن روز بدانید آن من دیگر من قبل نیست... روزی که من دیگر فیزیک دوست نداشته باشم.. روزی که ماه برایم غریبه ای باشد که مرا از شب متنفر کند، روزی که دیگر میلم به قیمه های نذری نرود... روزی که این من با عشق، لیمو ترش بر ندارد و با نمک زیاد میل نکند.. روزی که در آن هیچ چیز کاکائویی نخورده باشم... روزی که دلم ته دیگ سیب زمینی نخواهد... روزی که دلم برای آش رشته های نذری مادربزرگ مرحومم تنگ نشود... روزی که دیگر هیچ آرزویی نداشته باشم.. آن روز،روز مرگ من است..!!! روز مرگ شما چه روزی است؟ چه رنگی دارد؟ هوایش بارانی است...یا ابری؟

+ناشناس باز ++استثناعا نظر خصوصی زیر پست فعال... +++نظرسنجی بسته:)



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/106




چه خوب است که عاشقانه عاشق ی باشی....

درخواست حذف اطلاعات

گفت-اگه میتونستی ی جای زندگیتو پاک کنی،کجاشو پاک میکردی..؟

گفتم:یا هیچ جاشو...یا همه جاشو....

لبخند اون

لبخند وارون من


واقعیت اینه که من این ماجده را با تمام وجود دوست دارم...هر چقدر غمگین...هر چقدر شاد....با همه تجربه های تلخ و شیرین...با تمام روز هایش...با همه خاطراتش...با همه آدم های زندگی اش...شاید پر از تناقض باشد..و یا شاید پر از نیستی و نداری...ولی من همه جوره دوستش دارم...

اما از یک طرف این روزها آنقدر ترسو و حساس شده ام که دلم بخواهد تمام زندگیم را پاک کنم...به همین راحتی:)




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/94




چه بلایی سرم اومده؟!????

درخواست حذف اطلاعات

کتاب رو باز میکنم...خوابم میبره...

هندسه دارم حل میکنم...یهو میزنم پاکش میکنم بعد سه ساعت فکر میکنم چی جوری حل میشد؟

تمرین های آمار...به اون مز فی رو هر چی نگاه میکنم یادم نمیاد...

شعر حفظی ادبیات رو همش احساس میکنم هیچیش تو ذهنم نیست...

من چم شده...

چرا انقدر دارم دفن میشم...فسیل شدم...نابود شدم انگاری....

اینجوری نمیتونم ادامه بدم...من خیلیییی بهتر از خودم باید باشم...ولی الان دارم برع همه چی ادامه میدم....

دارم گند میزنم...نباید اینجوری بشه...اینجوری پیش برم...نه نباید اصن بهش فکر کنم...نباید بذارم اینجوری پیش بره...نباید..نباید!!


پی نوشت:تصمیم خودمو گرفتم...نه آزمون گاج میرم..نه آزمون قلمچی و کلاساش رو که مدرسه واسمون گذاشته...

پی نوشت2:راهی برای تمرکز بلد هستید؟جدیدا زیاد حواسم پرت میشه...

پی نوشت3:روز به روز استرسم بیشتر میشه ...هر روز و هر لحظه بدنم یخه....

پی نوشت4:امروز داشتم با کیمیا حرف میزدم...برگشته میگه ماجده استرس نداشته باش..منفی بافی نکن..تو پر تلاشی...وقتی هندسه با اون معلم رو میفهمی یعنی باهوشی...

نمیدونستم داره ازم تعریف میکنه...یا ت یب بود ی جورایی:|

پی نوشت5:از الان وحشت داشتن یعنی تمام! میخوام ریسک کنم...میخوام بی پروا قدم بردارم از این به بعد...مهم نیست اگه روحیم ت یب بشه..اگه نا امید بشم...بیشتر تلاش میکنم...بچه ها لطفا برام دعا کنید...خیلییی احتیاج دارم به دعا هاتون...






منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/95




برای بارِ نمیدانم چندم...درباره خودم میخواهم بنویسم...

درخواست حذف اطلاعات
یک آن وسط روزمرگی هایت،پیدایش میشود... خود واقعی ات را به تو نشان میدهد... و بعد هم مانند همیشه نیست میشود... این منی که من باشم...پر از من های متفاوت است... پُر از من های متناقض... که همین تناقض هایش من را عاشق خودم کرده است... میدانی...تناقض که داشته باشی،تعداد دوست هایت کاهش میابد...و آدم های زندگی ات غریبه می شوند... و تو تنها می شوی.... من این تنهاییِ آزاردهنده را دوست دارم... میدانی..وقتی تناقض درونت بزند بالا، گاهی ممکن است خودت هم خودت را نشناسی... گاهی آنچنان شادی که غمگینی... گاهی آنچنان غمگینی که گویی شادی... گاهی آنچنان بداخلاقی که گویی دلسوزی... و گاهی آنقدر مهربان که گویی عاشق... گاهی آنچنان گریان که گویی متنفر... و گاهی... این من..هر روز وجه های متفاوتی از من های وجودش را میبیند... و هر روز بیشتر از قبل عاشق من های ماندگار وجودش می شود... و هر روز بیش از پیش دلش برای من های رفته وجودش تنگ میشود... و بیش از پیش انتظار من های نیامده اش...ذوق زده اش می کند... این من هنوز کودک سه ساله ای ست که گویی صد سال است که عمر کرده است....



منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/96




باز هم شب و منِ پر حرفツ

درخواست حذف اطلاعات

بچه که بودم..سر همه رو میخوردم...دلم میخواست توجه جلب کنم...چون نیاز داشتم گاهی هم من لبخند بزنم...

ولی دست رنجش شد چند تا توهین و ضد حال....

اون موقع برای اولین بار توی خودم مُردم...

(بین بار اول و دوم هم بار ها مردم...)

بار دوم وقتی بود که با خواهری توی ی مدرسه بودیم...من هیشکیو نمیشناختم جز خواهرم..و اون دلش میخواست توی مدرسه حداقل دور باشه از این من... و من باز هم ش تم...

بار xام وقتی بود که اثاث کشی کردیم...من پنجم بودم...اون اتفاق باعث شد تنها بشم...چون من تازه دوست پیدا کرده بودم...

بار y..

بار z..

بار t...

بار... شاید همه شونو یادم نباشه... ولی به اندازه تک تکشون صدای ش تنمو شنیدم... به اندازه تک تکشون...اشک ریختم... و به ازای تک تکشون درد شدم.... ولی باز هم خواستم بشنوم صداشو... ولی بازم تلاش برای بودن...
ولی باز هم مسافری شدم که توی جاده به انتظار چیزی نشسته است...

شاید چیزی شبیه این:

ولی باز هم تلاش ..

برای دیدن لبخند ایی که گریه هایم را به بار آوردند...

برای اینکه خودمو تو دلشون جا کنم...

اگر ی امروز از من بپرسد:می ارزید؟

میگویم:آری...می ارزید!

من اگر هزاران بار دیگر هم بشکنم...با هر بار ش تن مطمئن خواهم شد که جهان قشنگ تری رو به رویم خواهد بود...

مهم نیست اگه ته زندگیم ببینم قلبم مُرده...

جسمم خاک شده...

من با روحم هم میتونم زندگی کنم...

هر چند روحم هم سال ها پیش مرد....

ولی مهم نیست..من ی خواهم شد که معماری تمامش را به عهده خواهم گرفت:)

هر چند که میدانم معماری نخواهم خواند...

اما برای ساختن امروز و فردایم...و آینده ام هر روز تلاش خواهم کرد...

حتی اگر بار ها مجبور شوم به جاده خیره شوم..

حتی اگر بار ها مجبور شوم کوله بارم را ببندم...

حتی اگر بار ها مجبور شوم کوچ کنم...از یک من به منی دیگر!

مهم نیست...مهم یک من محکم وسط زندگی من است




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/97




ه_____ی_____س!

درخواست حذف اطلاعات

به جهان روبه رویم لبخند می زنم.چشمانم را می بندم و در دنیایم غرق می شوم. جهان گل گلی درونم آنقدر با حس و حال خوب عجین شده است که دلم نمی خواهد لحظه ای چشم باز کنم...که مبادا دگر نباشند.اما مگر با چشم بسته هم می توان زندگی کرد؟!

چشمانم را باز می کنم.به درخشش بی پایان ماه چشم می سپارم و به بهانه بودن های شبانه اش،لبخند می زنم. بخار داغ قهوه درون دستانم را به مشام میکشم و یکی از کتاب های کامران را از روی میز بر می دارم.صفحه ای را باز می کنم و دل می سپارم به شعرش:

"پاییز

مرد میانسالی ست

که معشوقش پشت هر بهار ترکش می کند"

به اشک سمج گوشه چشمانم دستی می کشم...قهوه را روی میز می گذارم و به تختم پناه می برم.و چه درد هایی که تنها بالشتم آنها را شنوا بوده است...

خسته از همه دروغ هایم،خسته از آنهمه لبخند که بوی مرگ می دهند...پوزخندی به جهان دروغین درونم میزنم!

کاش می توانستم تمام دنیایم را آتش زنم...!

به راستی من چه بودم؟ماه!؟ نه! من ستاره کم نوری بودم که برای درخشش بار ها چشمک زد فارغ از آنکه داشت مرگ خودش را رقم می زد...!




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/98




می شود سخن گویم؟!هر چند که نمیدانم بوی لبخند می دهد یا اشک!

درخواست حذف اطلاعات

بعضی وقتا دلم میخواهد نفس کم بیاورم...دلم میخواهد در آغوش خودم جان دهم...دلم میخواهد با دستان خودم خاک شوم..تا یادم بماند تنها خودم را دارم..آن هم یک من تق و لق وسط همه روزمرگی هایش...


بعضی وقتا دلم میخواد بیام و ببینم ماجده مرده....

گاهی وقتا دلم میخواد مرگ خودمو ببینم..

ساعت ها بالای جنازه خودم اشک بریزم...

و بعد سال ها به بهانه نبودن های خودم،سیاه بپوشم...

سال ها اشک بریزم ..

سال ها هر روز سر قبر خودم بروم...و یک شاخه گل بگذارم رویش...

با عشق در آغوشش بکشم...و به او بفهمانم ی هست که عاشق اش است...

یک من پر رنگ وسط همه من های رنگ و وارنگ زندگیم....

بعضی وقتا دلم میخواد ی ما پخش کند و بگوید برای شادی نوجوان ناکام ماجده...

و صدای مردمانی که فاتحه میفرستند فقط به جرم آنکه گوششان این یک جمله را شنید...وگرنه راضی نیستند یک صلوات برای شادی روحش هم بفرستند...

دلم میخواهد هر هفته میکادو سر قبرم بگذارم..از همان کاکائویی هایی که عاشقش هستم...آ هم همه اش را خودم بخورم..و برای هر یک دانه اش،دو فاتحه برای شادی روحم بفرستم که شاید آرام باشم در آن دنیا....

برای لحظه ای آرام بودنم در قبر،قرآن بخوانم...و کاش بتوانم شب هم کنار خودم بخوابم...که مبادا احساس تنهایی کند آن من...

بعضی وقتا دلم می خواهد....

پی نوشت1:وقتی آهنگ جدید کردی...

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

پی نوشت2:می روم..نه از این رفتنایی که مرد...

حوالی تک تک شما ها نفس خواهم کشید..بی آنکه بدانید...

و هر لحظه برای لبخند هایتان دعا خواهم کرد...

خدا پشت و پناهتان...




منبع :
http://my-alone-room.blog.ir/post/99




شب ها باید سخن گفت..از ترس نبودن شب دیگر!

درخواست حذف اطلاعات

قبل اینکه وبلاگامو ببندم...

دلم خواست خودمو مقایسه کنم با دختری که سه سال و 8ماه پیش پاشو گذاشت توی اینجا...

آدمای اون موقع دیگه نیستن...فقط افشین از اون قدیما هست... ی که هنوز کنارم میبینمش...

بعد از اون دوران می رسم به بودن های پررنگ یگانه...و زهرا...داداش علی(آقای رمانتیک)...آقای برادر..پریسا...یاسمن...

این آ یا بودن ها پررنگ شد..ولی من دیگه اون من نبودم..

وقتی پامو گذاشتم اینجا دنیام خیلییی غمگین بود...و من هم خیلییی ساده تر بودم...زووود رنج تما...و پر از ش تن هایی که از اطرافیانم خورده بودم..و میومدم اشک هامو خالی می ...

بعد از اون با داداش علی(صفری)آشنا شدم...خنده کده دسترنج کمک های اون برای شاد شدنم بود....

نمیدونم چرا انقدر محمد و علی همیشه دور و ورم بود:|

ولی کمک هاش فایده ای نداشت اون سعی کرد ظاهر قضیه رو عوض کنه..در حالی که باطن من مرده بود...

توی همه این سال ها فقط یگانه تونست کمک کنه درونمو شاد تر کنم..که اونم...هعیییییییی و البته محمدرضا...

نتیجه گیری:من همون ماجده قبل هستم...فقط قد کشیدم..فقط پیر تر شدم...فقط بیشتر زجر دیدم...

فقط بیشتر اشک ریختم...فقط بیشتر ش ت خوردم..این آدم نباید بمیره؟آدمی که تلاش هاش بی جوابه...به کدوم امید نفقس بکشه؟

ا یژن کم آورده ام..میرم در ح کما...دعا کنید این من از کما برگردد...به جای اینکه بمیرد و اعضایش را اهدا کنند...هرچند که باکی نیست از مرگ..از نبودن...از...

:)

این آدم الان...تنها فرقش با قبل اینه که عاشق همه است...

و هیچ وقت نمیذاره ی تنها بمونه...حتی اگه سهم خودش تنهایی باشه...

هواتونو همیشه دارم..چه باشم ..ه نباشم..تمام تلاشمو میکنم که غرق نشید شما ها هم...

خوب بخو د...


امضا:اینجا تیمارستان ماجده مورخ97.7.21


پی نوشت:100مین پست...

:)




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/100




همه لطفا!!!

درخواست حذف اطلاعات

من خیلییی بدم؟!


آره:لایک

نه:دیس لایک


+این تنها کاری بود که بدون رودربایسی میتونستین جواب بدین...

++حس ایی رو دارم که بوی نامردی گرفته...ولی من اینهمه دست و پا زدم برای نامرد نبودن...برای اینکه شبیه آدمایی که بهم ضربه زدن نشم...

خیلییی جوابش برام مهمه..آیندمو میسازه...کمکم میکنه بفهمم چه راهی رو در پیش بگیرم...




منبع : http://my-alone-room.blog.ir/post/101