بهاران جدیدترین مطالب و اطلاعات وبسایتها و وبلاگهای فارسی

موج و ماه

آخرین پست های وبلاگ موج و ماه به صورت خودکار از بلاگ موج و ماه دریافت شده و با درج لینک مستقیم منبع آن در سایت مرجع نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



یا رفیق من لا رفیق له

درخواست حذف اطلاعات


یا عدتی عند شدتی، یا رجائی عند مصیبتی، یا مونسی عند وحشتی ...


یا رفیق من لا رفیق له ...


یا من هو بمن رجاه کریم، یا من هو بمن عصاه حلیم...


وقتی میگم الغوث الغوث خلصنا من النار ... برای من بیشتر از آتش دوزخ، امان خواستن از آتش نفس هست. آتش حرص و طمع و آز، کینه و بخل و حسد، دروغ و تهمت و افترا، تضییع حقوق دیگری و پایمال حق الناس، کبر و غرور و خودپسندی، دل ش تن ...



من آمده ام ای خدا ... درد خود دوا کنم

رخصت بده در زنم ... هی خدا خدا کنم

ماه من

شاه من

مهربان اله من

جان مولا علی

بگذر از گناه من

شرمنده ی رحمت و نعمت الهی ام

عصیان شده موجب آه و روسیاهی ام

گشته اشکم روان بر رخ سیاه من

جان مولا علی بگذر از گناه من

گرچه از این بنده ات جز خطا ندیده ای

روی گناهان من ها کشیده ای

آبرویم نبر چون تویی پناه من

جان مولا علی بگذر از گناه من

ذکر زبانم بود یا علی و یا عظیم

بنما هدایت مرا بر صراط مستقیم

عاصی ام نادمم اشک من گواه من

جان مولا علی بگذر از گناه من

درگاهوا گل میشم ای خدای بی نیاز

گوما گاپینان منی وار اورک ده سوز و ساز

مفلسم بی م باخ بو اشک و آه من

جان مولا علی چک قلم گناه من

از بس گناه اتمیشم یاشیم دونیب سیله

رحمت یولون باقلاما آبرومی حفظ اله

پی آپاردیم اوزیم چوخلی ایشتیباه من

جان مولا علی چک قلم گناه من

امر اله سن یان منه اوتدا مسکن الرم

اما اوزونن اوزاخ سالسون اوندا نیلرم



***

نسئلک و ندعوک .. بسمک عظیم الاعظم ... الاعز الاجل الاکرم ...الهی به حق محمد و علی و فاطمه ... والحسن و الحسین و تسعة المعصومین من ذریة الحسین ... و بدماء ئنا و به زماننا ... یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله ....



ماس دعا









منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1397/03/18/post-355/یا-رفیق-من-لا-رفیق-له




روضه خودتی، گریه کُن نداری

درخواست حذف اطلاعات


ای وای که چقدر دشمن داری خدا !


دوستاتم که ماییم. یه مشت عاجزِ علیلِ ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی!


ماس دعا، خوش به سعادتتون که میرین روضه. جاتون وسط بهشته.

ما که دنیامون شده آ ت یزید. کیه ما رو ببره روضه؟


مجید آقا تو رو چه به روضه؟

روضه خودتی، گریه کُن نداری

واِلّا خودت مصیبتی، دلت کربلاست


سوته دلان - علی حاتمی









منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1397/06/30/post-356/روضه-خودتی،-گریه-کُن-نداری




سنگ صبور

درخواست حذف اطلاعات



سه سالگیت مبارک موج و ماه. دیوار سیاه دوست داشتنی من. سنگ صبورم







منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1397/06/30/post-357/سنگ-صبور




تعلق

درخواست حذف اطلاعات


دیروز اولین تجربه رسمی تدریس من بود.


پر از انرژی بودم علی رغم خستگی زیاد ... همیشه عاشق تدریس بودم و حالا تو اون نقطه ای قرار گرفتم که بهش تعلق دارم.


می دونم اگه پدرم بود الان خیلی بهم افتخار می کرد. درست مثل مادرم


همیشه ماه مهر رو دوست داشتم ولی این بار یه جور خاص تری ...


درخت تو گر بار دانش بگیرد ... به زیر آوری چرخ نیلوفری را






منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1397/07/03/post-358/تعلق




لِت ایت گو

درخواست حذف اطلاعات



خوبِ مهربان من!


« هرگز خودت را مشغول چراهایی که دیگران خواسته یا ناخواسته برای تو می آفرینند نکن.  هیچ مسئولِ عقده ها و پیچیدگی های ذهنی دیگری نیست. هیچ نباید بار ناملایمات و رنجیدگی های زندگی دیگری را تحت عنوان دوست داشتن به دوش بکشد. هیچ نباید از رابطه ها، به عنوان محلی برای ریختن زباله های روحی اش استفاده کند.»


نیکی فیروزکوهی



یکی از یادداشتهای متعلق به اردیبهشت ماه هنوز توی با چک نویس مونده بدون اینکه هرگز منتشر بشه. کالبدشکافی روابطم بود در طول این سالها. اونجا  گفته بودم از زمانی که خودم رو شناختم آدم رها بودم تا موندن. راحت می گذشتم از کنار آدمها. و اگه جلوی اسمی نقطه می ذاشتم یعنی تمام. دیگه آدم دوباره برگشتن نبودم. تا اینکه یک فازی قبل از شروع بیماریم درست مثل پیش لرزه های یک ز له بزرگ آدم دیگه ای شدم. یک زامبی واقعی. الان که بهش فکر می کنم چندشم میشه. تبدیل شده بودم به یک آدم وابسته و ضعیف و بی اراده. اون رگ سادیسمی جاش رو به رگ مازوخیستی داده بود. از تحقیر شدن لذت می بردم انگار ! یک جور وابستگی بیمارگونه به آدمها و همه چی پیدا کرده بودم. تو دوره عود بیماری هم همین ح مشمئز کننده و منزجر کننده همراه من بود. ولی رفته رفته رنگ باخت. نمی دونم چی شد و چه دوره گذاری رو طی چون واقعا کار خاصی ن . فقط به خودم که اومدم همون آدم سرسخت قبل شدم. همون قدر بی خیال. بی تفاوت. با اراده ستودنی توی کنار گذاشتن آدمها. در واقع توی یک چشم انداز کلی من تنها یک فاز وحشتناک رو پشت سر گذاشتم. چرا دچار دگردیسی شده بودم؟ شاید اگه بخوام ریشه ی کنم قبل اون فاز عزیزانی رو از دست داده بودم. یک جور فروپاشی و اضمحلال درونی رو تجربه می . ترس از دست دادن به من مسلط شده بود. حتی آدمهای بیخود و بی مصرف رو سعی داشتم کنار خودم نگه دارم. یک جور وسواس فکری. البته خودم رو با فکر به اون دوره اذیت نمی کنم. در واقع اصلا بهش فکر نمی کنم. انگار اون آدم من نبودم اصلا. همون قدر غریبه و بیگانه. خوب یادمه فقط یه لطف بزرگ به خودم . م بهم گفت برای درمان پانیک اتک باید هر منبع استرسی رو از خودت دور کنی. این منبع تنش و اضطراب می تونه یک سایت خبری باشه، یه رابطه اشتباه و آدم اشتباه باشه یا هر چیز دیگه ای. و من شروع به غربال گری. هر آن چیزی که منبع تنش و اضطراب و غم و ناراحتی بود رو از خودم دور . این قدر از حملات پانیک وحشت داشتم که کافی بود اسم یک نفر ناراحتم می کرد کلا شیفت دیلیتش می و دیگه تو خلوتم بهش راه نمی دادم. درست مثل خونه ت ی. یا پاک هارد سیستم و گوشی. یه عالم ت و پرت و چیزهای به درد نخور رو می ریزی دور و فضای زیادی آزاد میشه. الان درایوهای مغز و قلبم از رنگ قرمز و اخطار به رنگ سبز و آرامش و آزاد دراومدن :)


الانم همون دختر احساساتی هستم ولی با یه فرق گنده. آرامش و خوشحالیم رو به ی گره نمیزنم. آرومم و راضی. آدمها میان و میرن و من زنجیر پای ی نمیشم و اصرار به نگه داشتن و حفظ یه رابطه ندارم. به جاش در لحظه از مصاحبت و مراوده با آدمها لذت می برم. هر رابطه ای یک تاریخ انقضا داره. تا رسیدن اون تاریخ ازش لذت ببر و بعد جوری فراموشش کن انگار هیچ وقت نبوده. تو رابطه با آدمها متوقع نباش. زیاد از حد وقت و انرژی و احساس ج رابطه نکن چون هیچ ارزشش رو نداره. آدمها رو تا وقتی حس خوب و آرامش بهت میدن پیش خودت نگه دار. زمانی که احساس کردی رابطه داره مسیر برع رو طی می کنه تمومش کن. مثل یک انسان متمدن تمومش کن. درست تمومش کن. و بعد به آدمهای تازه لبخند بزن. با همه باش و با هیچ نباش. تو لحظه زندگی کن. دم رو غنیمت بشمار.


شاید فکر کنید خیلی عقایدم به سمت و سوی خودخواهی رفته. تکذیب نمی کنم. چه اشکالی داره؟ مهمترین شخص زندگی شما خود شما هستید. لازمه دوست داشتن خودتون اینه که خودتون رو از رابطه های اشتباه و بیمار مصون نگه دارید. قلب و ذهنتون رو وا ینه کنید. عایق بندی کنید. به قول هیپولیت توی رمان ابله : بعد از من گو جهان را آب ببرد ! به خودتون اهمیت بدید. بزرگترین لطفی که می تونید به بقیه ید اینه که بهشون ضربه نزنید. وگرنه رها ، پشت و فراموش دیگری برای نجات خودت اصلا کار بدی نیست. تراست می سو لِت ایت گو







منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1397/07/19/post-359/لِت-ایت-گو




یا رفیق من لا رفیق له

درخواست حذف اطلاعات


یا عدتی عند شدتی، یا رجائی عند مصیبتی، یا مونسی عند وحشتی ...


یا رفیق من لا رفیق له ...


یا من هو بمن رجاه کریم، یا من هو بمن عصاه حلیم...


وقتی میگم الغوث الغوث خلصنا من النار ... برای من بیشتر از آتش دوزخ، امان خواستن از آتش نفس هست. آتش حرص و طمع و آز، کینه و بخل و حسد، دروغ و تهمت و افترا، تضییع حقوق دیگری و پایمال حق الناس، کبر و غرور و خودپسندی، دل ش تن ...


بیشتر از یک دهه است شاید از دوران دبیرستان که شبهای قدر احیا می گیرم و خو به خوندن دعای جوشن کبیر. صد قسمتی که هر قسمت ده اسم مبارک حق تعالی رو در خودش جای داده. هزار اسم مبارک و هزار قسم. هر چند غیر از شبهای قدر هم توی سختی و مشکلات همیشه متوسل شدم به این دعا. فکر می کنم یکی این دعا رو خیلی دوست دارم و یکی دعای مناجات المومنین.


دو ساله که به خاطر بیماری نمی تونم روزه بگیرم. و فقط خود خدا می دونه برای منی که عاشق ماه رمضون و حس و حال و فضاشم این دوری یعنی چی. اما خب احیا گرفتن که دیگه ربطی به بیماری نداره داره؟ امسال شکر خدا تعطیلات جوری بود که تونستم به این خواهش دلم برسم. شکر. این یعنی خدا هنوزم حواسش هست بهم.


امشب از خدا خواستم که اگه ماه رمضون سال بعد عمرم به دنیا بود قسمتم بشه سلامتیم رو به دست بیارم و روزه هامو بگیرم :)


هر سال این مناجات زیبای کریمخانی رو می ذارم اینجا. سیر نمیشم از شنیدنش خصوصا تو این شبها که شنیدنش لطف دیگه ای داره. تن صداشم که  منو یاد صدای بابا میندازه مثل صدای موذن زاده. صدای گرم بابام که دیگه تا بعد مردنم نمی تونم بشنومش. تو این شبها بدجوری یادش می افتم... همین ده اعتقادی که برام مونده هم از صدقه سری تربیت پدر و مادرم هست. بابتش شرمنده نیستم که هیچ سرمم همیشه بالاست. بذار بگن امل و فناتیک و متحجر. عشق علی و حسینش تو تک تک سلول های من جاریه. تا نفس آ روی این اعتقادم هستم حتی اگه به قول شریعتی یه شیعه ی باشم. روسیاهم که از شیعه ی علی بودن فقط اسمش رو یدک می کشم. ولی همین اسم خشک و خالی هم یه افسر روی سر ماست. دل خوشی ماست. ای مناجات رو پیشنهاد می کنم کنید و بشنوید. حرفهای دل همه ی ما تو این شبهاست.


من آمده ام ای خدا ... درد خود دوا کنم

رخصت بده در زنم ... هی خدا خدا کنم

ماه من

شاه من

مهربان اله من

جان مولا علی

بگذر از گناه من

شرمنده ی رحمت و نعمت الهی ام

عصیان شده موجب آه و روسیاهی ام

گشته اشکم روان بر رخ سیاه من

جان مولا علی بگذر از گناه من

گرچه از این بنده ات جز خطا ندیده ای

روی گناهان من ها کشیده ای

آبرویم نبر چون تویی پناه من

جان مولا علی بگذر از گناه من

ذکر زبانم بود یا علی و یا عظیم

بنما هدایت مرا بر صراط مستقیم

عاصی ام نادمم اشک من گواه من

جان مولا علی بگذر از گناه من

درگاهوا گل میشم ای خدای بی نیاز

گوما گاپینان منی وار اورک ده سوز و ساز

مفلسم بی م باخ بو اشک و آه من

جان مولا علی چک قلم گناه من

از بس گناه اتمیشم یاشیم دونیب سیله

رحمت یولون باقلاما آبرومی حفظ اله

پی آپاردیم اوزیم چوخلی ایشتیباه من

جان مولا علی چک قلم گناه من

امر اله سن یان منه اوتدا مسکن الرم

اما اوزونن اوزاخ سالسون اوندا نیلرم


پروردگارا ما را بیامرز و بمیران. آمین.


این پست رو تا آ ین کلمه با اشک چشم نوشتم. چشمم ندید چی تایپ . بدون ویرایشه. عذر تقصیر.

ماس دعا. یا حق









منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1397/03/18/post-355/یا-رفیق-من-لا-رفیق-له




ضیافت کتاب

درخواست حذف اطلاعات



راستش هنوزم در مورد نمایشگاه کتاب تهران نمی تونم به یک نظر قطعی برسم. از یک طرف اینکه مثل جشنواره فجر این نمایشگاهم یک بستری برای شوآف ملت شده بدم میاد. از طرف دیگه دیدن این همه آدمی که دنبال یدن کتاب اومدن و شور و شوقی که توی فضا موج میزنه و اون دنیای پر از کتاب و ... اینها برام قشنگه. امسال دو روز رفتم نمایشگاه. دوازدهم اول رفتم مراسم رونمایی کتاب مهسا جان (فراموش آباد). نمی تونم بگم دیدنش چه حسی داشت ... فوق العاده بود. این قدر متواضع و فروتن بود و لطیف و شیرین که دوست داشتم توی بغلم بچلونمش. کلی صحبت کردیم از هر دری سخنی و واقعا مصاحبتش نعمتی بود برام. به شوخی بهش می گفتم یعنی تو همون زهیری کبیری که اسمش لرزه بر اندامها میندازه؟ ملیح می خندید. ذاتا شاعره و این توی تمام وجودش منع شده انگار. بعد قریب پنجاه دقیقه به سختی دل کندم. مجی اومد و با هم رفتیم غرفه ای که مریم توش بود. سه تایی راه افتادیم به گشتن و ید و حرف زدن و ... خیلی خوب بود. هنوز حس خوبش باهامه. چقدر چهره آشنا دیدم و دوست و آشنا. روز سیزدهم با مجی دوباره رفتیم نمایشگاه و این بار یه ربع ساعتی رو در کنار مائده فلاح و دوستدارانش بودیم. خیلی پر انرژی و گرم و صمیمی بود. بعد هم رفتم و  الناز محمدی رو دیدم و سلام و احوالپرسی. با مجی راه افتادیم دوباره گشتن و حرف زدن تا قبل غروب که هر ی رفت سی خودش. بله این بود گزارش گونه  ما از نمایشگاه سی و یکم. خیلی خوب بود در کل راضی بودم. اما بخش مهم قضیه یعنی ید من از نمایشگاه. خب جیبم خالی بود و فقط 8 تا کتاب تونستم ب م و چشمم دنبال خیلی هاشون موند


فراموش آباد از مهسا زهیری

از نشر چشمه سه کتاب: طریق بسمل شدن اثر جدید محمود ت آبادی، ویران می آیی از حسین سناپور، شب ممکن از محمد حسن شهسواری (این دو تا آ ی رو فقط محض نوستالژی و به یاد یک سابقا دوستی یدم)

از نشر افق یک کتاب: پروست و من اثر رولان بارت (چه ترکیب هیجان انگیزی که منتقد محبوبت در مورد نویسنده محبوبت بنویسه)

از نشر مرکز سه کتاب هر سه از رولان بارت منتقد محبوبم: نقد و حقیقت، لذت متن، رولان بارت نوشته رولان بارت.


یه کتاب دیگه هم نشر مرکز داشت به نام هفت درس مارسل پروست. نوشته لورانس گرونیه، چاپ اولش اسفند 96 بوده اینو چشمم موند دنبالش


اردیبهشت دوست داشتنی رو باید نفس کشید و زندگی کرد لحظه لحظه اش رو








منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1397/02/14/post-351/ضیافت-کتاب




شاید قانون نانوشته ی باران ...

درخواست حذف اطلاعات


وسط این همه ناراحتی و بالا پایین زندگی و گیر و گرفتاری و همسایه ی و دلار و ترامپ کله اب و تلگرام و گرونی و تورم و رکود اقتصادی و آینده ی نامعلوم و  استرس کار و اسمشو نیار و جیب خالی و آرزوهایی که از همیشه دورتر به نظر می رسند هنوز یه دلخوشی هایی هست.


مثلا لیلی برای شاید چنل زده! تصمیم دارم دوباره از اول بخونمش. نه اینکه یادم رفته باشه نه. از معدود کارهایی هست که خیلی صحنه هاش تو ذهنم حک شده. می خوام از نو بخونم حتی اگه باز هم نیمه راه رها بشه فقط برای نوستالژی بازی هم که شده می خونمش. خوب یادمه اولین چیزی که منو جذب شاید کرد _ سوای اون بالا و پایین پستی های آبیش - اون قسمت از زندگی تو خوابگاه بود:) می خوام دوباره یاد روزهای بیست و پنج سالگی بیفتم (پنج سال گذشت ؟؟؟)


لی لی نیکزاد هم چنل زده تازه. روزهای نعنایی ! یعنی اسمشم اشتهاآوره البته هی خواننده ها رو  تهدید می کنه حذفش می کنم


اگه نازلی گلستان هم چنل داشت دیگه نور علی نور می شد


شاید قانون نانوشته ی باران  ... (شعر ساختم باهاشون) اون سه نقطه ها واس شایده پریده این ور :)


***


مثلا صبح اردیبهشت با نم نم بارون و حیاط خیس و درخت گردوی دوست داشتنی و صدای کر کننده آواز گنجشکها ... خیابون درختی که خونه ی ما توشه و درختها طاق زدن رو سقفش ... کوچه باغی که منتهی به محل کارم میشه رو تند تند میرم که دیر نرسم و نم نم بارون و بوی خاک و عطر اون بوته های یاس و درختهای توت و گردو ...


من همانم مهربان سالهای دور

رفته ام از یادتان؟ یا می شناسیدم؟


حسین منزوی


خودشیفته طور اینم مخصوص خواننده های خاموش و وفادار موج و ماه. واقعا برای خودمم جای تعجب داره برای چی اینجا رو می خونید


***


زیگموند فروید می فرمان که : قاعده ای وجود ندارد که به کار همه بخورد؛ هر باید خود راهی بیابد که او را نجات دهد.


قبول ندارید؟ نمیشه برای همه یک نسخه پیچید و یه فرمول ثابت رو نشون داد!


my way


نمی دونم چی میشه. نمی دونم چقدر می تونم با این حجم کاری زیاد دوام بیارم. آینده برام مبهم تر از همیشه است. نه امیدوارم نه ناامید. مثل آونگم بین این دو. فقط می دونم می خوام بجنگم و تسلیم نشم. حالا نه خیلی هم با اون شدت گلادیاتور مدلی. با شیب ملایم. خیلی ملو. گفتم ملو؟  مامانم داره سریال هندی می بینه. مرده به خانمه میگه تو ملو هستی و من دراماتیک. با هم چی میشیم؟ ملودراماتیک :))) منو یاد خودم و خودش انداخت ...


گر هیچ مرا در دل تو جاست

بگو

گر هست بگو

نیست بگو

راست بگو ...


از مولانای جان، هیچ مخاطبی هم نداره متاسفانه مثلا یه مرداد ماهی متولد 59



چه خوبه که این همه بارون می باره ... اردیبهشت با بارون فراوان


باز تو از کوچه ی ما گذشتی

باز کمی دور این خانه گشتی

تا هوا ناگهان تازه تر شد

دنیا از قدمهای تو باخبر شد

من که سر خورده و خسته بودم

در این خانه آهسته بودم

شبم با تو رنگ سحر شد 

شعر من در این شب سیاه

برایت از سپیده می خواند

ابر دلتنگ آواز من

در آسمان چشم تو می ماند

بارانی و من ابری در بهار

در شعرم بخوان در چشمم ببار

باز تو از کوچه ی ما گذشتی

کمی دور این خانه گشتی

سکوت شبم را گرفتی

من رها بین بیداری و خواب

سراسیمه و گیج و بی تاب

در آیینه ام جا گرفتی

از تو سرخوشی در آوای من

دیروز من شدی، باش فردای من


گذر اردیبهشت : دال بَند


به قول پرنس جان تا به زودی :)







منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1397/02/22/post-353/شاید-قانون-نانوشته-ی-باران-




لالایی بارون

درخواست حذف اطلاعات


فرشته ی معصوم ما امشب آسمونی شد. چشماشو برای همیشه بست و آروم خو د. بارون براش لالایی میگه. بارون بی وقفه می باره. دل آسمون خیال خالی شدن نداره امشب.


به ستاره ها ... به باران ... برسان سلام ما را







منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1397/02/02/post-348/لالایی-بارون




طرف دلتنگ قضیه *

درخواست حذف اطلاعات


یه بارم نشد طرف بی خیال ما باشیم


همیشه طرف دلتنگ قضیه بودیم


اینو توی یک چنل تلگرام دیدم. مختصر و مفید عمق فاجعه رو رسونده 


چقدر امشب حرف زدم اینجا تهشم همه رو تو چرکنویس ذخیره



+ یه نصیحت: هنر این نیست که از ی که می خوای فراموشش کنی فاصله بگیری یا حذفش کنی. هنر اینه که بری زیر دماغش و بیخ گوشش طوری که اون نتونه تو رو ببینه و فقط تو ببینیش اما نزدیکش نری! یعنی نزدیکش باش اما دور. نه اینکه دور اما نزدیک. فهمیدی چی شد؟ نفهمیدی؟ من خودمم نفهمیدم


درست مثل اون نخ سیگاری که بوش می کنی و می ذاری پشت گوشت ولی با وسوسه ی کشیدنش مبارزه می کنی.






منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1397/02/06/post-350/طرف-دلتنگ-قضیه-




خداحافظ ای داغ بر دل نشسته ...

درخواست حذف اطلاعات


من چنان گریه می کنم


که خدا بغل کند مگر مرا ...


عمر همه  لحظه ی وداع ست ...


ای گریه های بعد از این ...



یازده روز پیش از این، صبح روز بیست و چهارم بهمن، دست روزگار عزیزی دیگه رو از آغوش خانواده ی ما جدا کرد و داغ بزرگ دیگه ای به دل همه ی ما گذاشت ...


بُهت و ناباوری ... شوک ... دلتنگی ... حسرت ... اشک ... شبیخونِ خاطره ها ... دلتنگی و دوباره دلتنگی ... امان از رفتن های یهویی و بدون خداحافظی که انگار روحت رو نخ کش می کنه و غم رو تا آ ین روز عمرت امتداد میده ... یه حفره ی خالی دیگه توی قلبم حس می کنم که با هیچ چیزی پُر نمیشه دیگه. مثل دندونی که افتاده و نیست و جای خالیش درد می کنه ... اون حفره ی خالی یه درد مشابهی داره.



اسفند از راه رسیده. اسفندی که زمستون و بهار با همه. خیابون های شهرم پر جنب و جوش شدن و بوی عید خیلی زودتر از خودش رسیده. و من سعی خودم رو یه جایی توی گذشته جا بذارم و از خودم سبقت بگیرم. حتی می ترسم سرم رو برگردونم و به پشت سرم نگاه کنم.


ی تنهایی رو از من نمی ه

درد ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه ی تنهایی خودم دلم می سوزه

قلب امروزی من خالی تر از دیروزه


***


ترانه ی ابتدا : برف . آرمان گرشاسبی

ترانه ی انتها : سقوط. داریوش








منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/12/04/post-346/خداحافظ-ای-داغ-بر-دل-نشسته-




پیشنهاد

درخواست حذف اطلاعات


دو تا پیشنهاد اولم یکی رمان عمارت هست از خانم الناز محمدی و دیگری با سنگها آواز می خوانم از خانم مائده فلاح. خیلی مرتب و تمیز نوشته شدن. باگ ندارن انصافا.


اما سومین پیشنهادم کاری هست که یه جور متفاوتی به دلم نشسته. خیلی خیلی متفاوت. تموم مردم شهر خو دن از شقایق لامعی عزیز هر کی نخونه ه


متوجه شدم که شقایق جان خودش تراپیست هست و توی یک مجموعه توانبخشی مطرح مشغول هستن به خاطر همینه که این قدر دقیق و خوب تونسته مشکلات این جور بچه ها خصوصا بچه های مبتلا به طیف درخودماندگی یا اوتیسم رو بنویسه. این داستان یه بخش هاییش منو می خندونه، یه بخش هاییش عمیقا متاثرم می کنه. کلی احساسات متناقض رو باهاش تجربه می کنم. نثر خیلی خوب و روانی داره. و شخصیتهاش هم انصافا جذاب هستن. خیلی برای من قابل احترامه که اصلا سعی بر تزریق عقاید یا دفاع از کاراکترها نشده. همه چیز به خواننده عرضه شده و اون هم بدون بک گراند ذهنی. چیدمان کنش ها از منطق خوبی برخورداره. در توصیف روابط چه روابط عاطفی و حسی و چه خانوادگی خوب عمل کرده نویسنده. در یک کلمه ارزش وقت گذاشتن رو داره و من از خوندنش لذت می برم.


شقایق جان تو چنل یه آهنگ گذاشته بود : هوای تو از فرزاد فرخ. متوجه شدم قبلا شنیده بودمش این ور و اون ور ولی الان هی داره پلی میشه. قشنگه خیلی.


بلیط ها هم اوکی شد. داریم با دوستانِ جان میریم جنوب


اسفند همیشه انرژی خاصی داره. پر از جنب و جوش و فعالیت. درست مثل نیمه دوم شهریور و اوایل مهر. یه جورایی منو س ا کرده.


واقعا تو دنیا هیچ لذتی بالاتر از این نیست که درس بخونی. خودت رو توی یادگیری غرق کنی. اون خستگی بعدش واقعا لذت بخشه. یه کرختی شیرین.


 تا به زودی






منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/12/11/post-347/پیشنهاد




دوست داشتن های بیهوده

درخواست حذف اطلاعات


سلام للذین احبهم عبثا ...


سلام به انی که بیهوده دوستشان داشتیم ...


محمود درویش


***


قرار بود تا چهل روز اینجا چیزی ننویسم. ولی تصمیم گرفتم تجدید نظر کنم. اتفاق خاصی باعثش نبود و نیست. همین جوری به سادگی دلم نوشتن خواست.


بیایید یک دقیقه به صورت تیتروار به اسم ایی فکر کنیم که توی زندگی مون بیهوده دوست شون داشتیم. می بینید اون قدر زیادن که نمیشه شمرد ! سرمایه گذاری های احساسی اشتباه. وقت و انرژی و احساس های بیهوده ج شده. ولی خب زندگی همینه. نمی تونی خودت رو در برابر این نوع دوست داشتن ها وا ینه کنی. هر لحظه ی زندگیت آبستن این نوع دوست داشتن هاست. البته از یه جایی به بعد دیوار بی اعتمادیت اون قدر بلند میشه ... خشت به خشت که دیگه به این راحتی ها هم هر ی رو به حریم دلت راه نمیدی.


درد تاریکیست

درد خواستن


رفتن و بیهوده از خود کاستن

سر نهادن بر سیه دل ها

آلودن به چرک کینه ها


در نوازش

نیش ماران یافتن


زهر در

لبخند یاران یافتن ...


فروغ


این پست هیچ دلیل خاصی نداره. اون قدر فاصله ام رو با آدمها رعایت می کنم که خیلی وقته ی نتونسته روی دیوار اعتمادم خنج بندازه. فقط خواستم از یه چیزی بنویسم تا ذهنم از افکار ناراحت کننده این روزها دور بشه. یاد اون روزهای بی غمی افتادم که غم نارفیقی بزرگترین دردم بود. چقدر خنده داره الان برام این چیزا. آدم برای چیزهای به این کوچیکی اصلا نباید ناراحت بشه و وقت بذاره. مادامی که تو زندگی دردهای بزرگتری هست ...


به نظر من این روزها مثلث خوشبختی سه ضلع داره : آرامش ، امنیت و سلامتی.


بعد از اون تجربه نزدیک به مرگ حالا خیلی از دغدغه های گذشته ام به چشمم خنده دار میاد.

حالا تبدیل به آدم سختی شدم که چیزهای کوچیک ناراحتش نمی کنه. خیلی از چیزها دیگه توی چشمم اهمیتی ندارن.


به این میگن تغییر و تحول در اثر قرار گرفتن در یک موقعیت مرزی !


نمی دونم آدم با ترس هاش بزرگ میشه یا این ترس های ما هستن که با ما بزرگ میشن ؟!








منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/10/20/post-342/دوست-داشتن-های-بیهوده




تو را می سپارم به دامان دریا ...

درخواست حذف اطلاعات


خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته


بر سپهر لاجوردی آتشِ آهم نشسته


ای خدای بی نصیبان طاقتم ده ... طاقتم ده ...


قبله گاه ما غریبان طاقتم ده ... طاقتم ده ...


ساغرم ش ت ای ساقی


رفته ام ز دست ای ساقی


در میان طوفان بر موج غم نشسته منم


در زورق ش ته منم ، ای ناخدای عالم


تا نام من رقم زده شد


یک باره مهر غم زده شد بر سرنوشت آدم ...



سالار عقیلی


***


« فقط یک ایرانی می تونه در آب بسوزه ... »


فاطمه حیدری

.

.

.

.

.

.

.

.

چیزی برای گفتن ندارم. قلبم درده. خدا به خانواده هاشون صبر بده ... صبر ...










منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/10/24/post-343/تو-را-می-سپارم-به-دامان-دریا-




نفس گیر

درخواست حذف اطلاعات


ب بعد از مدتها دل دل بالا ه نشستم پای تماشای دانکرک. جدید ساز محبوبم جناب کریستوفر نولان. یکی از بهترین کارگردان های عصر حاضر دنیا.


باید اعتراف کنم دانکرک اگرچه به نسبت کارهای دیگه ی نولان نامه آنچنانی نداشت و بیشتر یک روایت تاریخی و مستندگونه است اما از منظر کارگردانی و برداری و خلق صحنه های بی بدیل در نوع خودش منحصر به فرده و شاید به جرات بگم نفس گیرترین نولان باشه. قطعا یکی از شا ارهای ژانر جنگی و تاریخی.


به قول یه دوستی بدون صحنه های خون و خونریزی آنچنانی، تلفیق چدیمان حوادث و موسیقی هانس زیمر چنان رعب و دلهره ای ایجاد می کنه که نفس حبس میشه. احساساتی که در خلال تجربه جالب بود: ترس و دلهره، اضطراب، غم،  امید، رهایی ... و باهاش اشک ریختم . هم از ناراحتی هم از خوشحالی.


بعد از مدتها یه دیدم که به دلم نشست :) ممنون آقای نولان !


جالب نیست؟ درست زمانی که متفقین با هم دست به یه حمله ی گسترده علیه آلمان میزنن، نیروهای آلمانی اونها رو دور می زنن و از پشت سر غافلگیرشون می کنن. محاصره ای که می تونست به بزرگترین تراژدی قرن تبدیل بشه ولی نشد. چرا؟ چون پیشوا درست جایی که باید نیروهاش رو اب می کرد رو سر نیروهای متفقین دستور توقف میده ! چرا؟ ی دلیل واقعیش رو نمی دونه. به حرف هیچ کدوم از افسران عالی رتبه و ژنرال هاش گوش نمیده. یه عده میگن می خواسته نشون بده جنگش با روسیه است نه انگلستان. یه عده میگن خواسته ... نمی دونم. فقط می دونم یکی از دو تا اشتباه بزرگ هیتلر همین بود. آ یشم که حمله به استالینگراد بود.


این رو از دست ندید.


آی لاو تام هاردی









منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/10/26/post-344/نفس-گیر




از هر دری سخنی

درخواست حذف اطلاعات



میگم دنیای مجازی هم هنوز خوشگلی هاشو داره ها

خصوصا وقتی یه مشت دک و دیوونه مثل خودت پیدا می کنی و ساعتی رو بی خیال غم دنیا میشی و از ته دل می خندی. آدمای جدید همیشه حالم رو خوب می کنن. تنوع طلبم چه کنم ؟


چه صبحی بود امروز صبح ... از اون صبح های دل انگیزی که توی خیابون به همه لبخند می زدم مثل دیوونه ها :)


سریال جدید : تاتلی اینتیکام ولی فقط به عشق سینان مجی رو هم گول زدم


خانم وال از فاطمه حیدری رو بخونید ... عالی


از الن انار رو می خونم و از بهاره جنوب از شمال ... دوستشون دارم


با هیچ مثل سیما نمیشه از رمان و قصه حرف زد و عشق کرد. یعنی نظرات کارشناسانه ما خوندن داره ها اصلا یه دلیلی که من رمان می خونم اینه که با سیما در موردش حرف بزنیم.


یه آدم هایی یواش یواش میان تو زندگیت خودتم نمی فهمی چه جوری ... تا مدتها توی مدار توجهت نیستن ولی یه روزی به خودت میای و می بینی شدن آرامش روز و شبت. بی صدا. بدون توقع. بدون منت. خالصانه. هر مدلی که باشی پا پس نمی کشن. ثابت قدم هستن. برات مایه می ذارن. اون وقته که از خودت خج می کشی که چرا اون همه مدت به این آدم بی توجه بودی. دنبال چند تا سراب بودی ... ولی کنار دستت این جواهر رو ندیدی.


تهمینه تو یکی از همونا هستی ... شانس بزرگیه که دارمت.


همین الان به ذهنم رسید که همیشه ی خدا دوستهای خوبی داشتم و دارم. تن گاد


از اون وقتهایی هست که جسمم خسته و کوفته است اما یه لبخند خسته گوشه لبم پر پر میزنه.



اول بهمن شد. نخوت باد دی و شوکت خار آ شد ...








منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/11/01/post-345/از-هر-دری-سخنی




کابوس

درخواست حذف اطلاعات


یه اتفاق هایی هست که مسیر زندگیت رو تغییر میده. میشه نقطه عطف. زندگیت رو به دو قسمت قبل و بعد خودش تقسیم می کنه. تو دیگه هیچ وقت اون آدم سابق و قبل اون اتفاق نمیشی.


وقتی شب یلدا همراه برادر و خواهر و مادرم سوار ماشین شدیم و تهران رو ترک کردیم و عزیزانمون رو اینجا به خدا سپردیم دقیقا حال  اون خانواده توی پیانیست رو داشتم وقتی که از خونشون دل می کندن. یک هفته توی تب و تاب گذشت. برگشتیم و نیم ساعت نشده دوباره !!!


توی ماشین تا صبح نشستن ... از سرما لرزیدن ... از ترس و وحشت به خودت پیچیدن ... اما باز هم میگیم شکر که بدتر نشد.


و هیچ نمی تونه توی این کره خاکی تضمین بده که بدترش اتفاق نیفته!


به کوچکترین ص از جات می پری. نگاهت دو دو میزنه. دست و دلت به هیچ کاری نمیره. نمی تونی بخوری. نمی تونی بخو . اگه بخو هم کابوسش رو می بینی. سایه سیاه مرگ رو روی سر خودت و عزیزانت حس می کنی. اون چند ثانیه مرگبار ...


دلت می خواد یکی بیدارت کنه از این کابوس و بگه همه اش خواب بوده. تو در امانی ...


شبی که برای دومین بار لرزید توی ماشین حس قلبم داره می ایسته پیاده شدم داشتم قدم می زدم بین ماشین ها و چادرها و آتیش های بر پا شده که به ماشین دوستم برخوردم.آ . دوستی به قدمت 21 سال. با مادر و خواهر و برادرهاش. تا صبح کنار آتیش نشستیم و از ترس هامون گفتیم. وقتی توی ماشینشون نشستم گفتم می تونم گریه کنم؟ گریه ... مادرش بهم گفت تو حق نداری گریه کنی. من همیشه تو رو با روی خندون دیدم. نمی تونم این ح رو ببینم ... به صورت تو گریه نمیاد. گفتم نمی تونم ...


خانواده ام حاضر نشدن از اینجا برای چند ماه بریم یه شهر دیگه. میگن از تقدیر نمیشه فرار کرد. از مرگ نمیشه فرار کرد. توی خونه خودت بمیری بهتره. فرار مس ه است. حملات پانیک من صد برابر بدتر شدن.هیچ کنترلی روی رفتار و گفتارم ندارم. شبیه دیوانه ها. مسخ شده ها. جن زده ها. قفل . قرار شد من برم اصفهان تا حالم بهتر بشه ولی چه طور می تونم مثل یه به خانواده ام پشت کنم؟ بدون درد وجدان. البته امروز یه کم بهترم اگه دوباره ... هیچی نمی تونه اون صدای کریه و منحوس رو از ذهنم پاک کنه. اگر مبتلا به این بیماری یعنی هراس از مرگ نبودم شاید می تونستم کمی خودم رو کنترل کنم. ولی این درد بی درمون مغز و قلبت رو فلج می کنه. حالا ما نشستیم اینجا منتظر قرعه مرگ.


اون شب وقتی به مردم شهرم نگاه می و به چادرها و ماشین ها و کپه های آتش دلم می خواست یه ص از آسمون بیاد و بگه خدا صحبت می کنه: فقط می خواستم به تلنگر بهتون بزنم که انسان باشید. هیچ اتفاقی نمی افته. حالا برید خونه هاتون و راحت بخو د!


کی می دونه شاید این آ ین یادداشت من توی موج و ماه باشه. شاید اینجا بشه گورستان مجازی من.


تا چهل روز بعد چیزی نمی نویسم.


کاش بهار بیاد و همه این ترس ها رو بشوره و ببره ... اولین بار توی عمرم هست که می خوام زمستون زودتر تموم بشه.


+ یا مونسی عند وحشتی ...

+ یا عماد من لا عماد له ...

+ یا غیاث المستغیثین ...








منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/10/08/post-341/کابوس




kiralik ask

درخواست حذف اطلاعات


موفق شدم غذا بخورم


همه اش به لطف عشق اجاره ای ...


آقا هر کی نبینه این سریال رو ه . ت .


یکی از لطیف ترین عاشقانه هایی که دیدم ...


راستی دارم زبان تورکیش یاد می گیرم. پیشرفت قابل توجهی هم داشتم


فراموش نکنید : عشق اجاره ای


زامان دینلمز دردلرینی ...






منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/09/15/post-336/kiralik-Ask




شب نشینی

درخواست حذف اطلاعات


فقط می خوام امشب ثبت بشه. لحظات خوب کنار هم بودن. بهترین لحظات اونهایی هست که در کنار خانواده و عزیزانت سپری میشه. من این اتمسفر گرم و شاد شب نشینی های خانوادگی مون رو دوست دارم. و رادین شیرینی این روزهای ما. هر روز بامزه تر میشه. شیطونک من. بودن یه حس مالکیتی داره که بودن نداره. های بیچاره که همیشه مظلوم واقع شدیم.


و اما برای اون عزیزانی که منو به خاطر دیدن سریال عشق اجاره ای به افت کیفی سلیقه متهم می کنن و اخ و تف می کنن جونم بگه که هیچ وقت از محدود شدن در یک بعد خوشم نیومده. مهم داشتن حس و حال خوبه. هر کاری که کمک می کنه حال خوشی داشته باشی و نگران قضاوت دیگران نباش. من هم این سریال رو به خاطر تم فانتزی و عاشقانه و البته کمیک بودنش دوست دارم. چون منو می خندونه. از بند ناراحتی های زندگی روزمره نجات میده. عاشقانه های ساده و لطیفی داره. بله صدف هم طرفدار درجه یک گیم آف ترونز هست هم عشق اجاره ای. چه ایرادی داره؟ همه ما طیف گسترده ای از علایق داریم. چه لذتی داره که انسانی تک بعدی باشیم؟ چرا باید خودمون رو از تجربه های متفاوت و لذتشون محروم کنیم؟ نگرانی در مورد قضاوت دیگران مس ه است. دهن مردم هیچ وقت بسته نمیشه. و حیف میشه اگه بخوای برای خوشایند دیگران از عرض و طول خواسته هات بزنی. باز هم توصیه می کنم این سریال رو ببینید و اوقات خوشی بگذرونید.


واقعا باورم نمیشه اما با قرصهای آرامبخشم خداحافظی . چون نمی خواستم معتاد به قرص بمونم. درسته پانیک اتک سرجاشه اما من دیگه نمی خوام آرامشم رو به یه مشت قرص گره بزنم. من با دست خالی با حملات پانیک می جنگم و شاید هم مثل مارسل پروست با بیماریم یه همزیستی مسالمت آمیز داشته باشم. گفتم پروست ...

به زودی بعد از یک وقفه جلد سوم جستجو رو ادامه میدم.


ای گجلر









منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/09/27/post-339/شب-نشینی




روزهای جانکاه

درخواست حذف اطلاعات


روزهایی می رسه تو زندگی که حس می کنی تموم درها به روت بسته شده. توی یه قوطی گذاشتنت و دارن لهت می کنن. از هر طرف تحت فشاری. روزهای جانکاه !


بدتر از همه این که خودت رو باعث و بانی تموم اینها می دونی. جز این هم نیست.


یک هفته شده که بی اشتهایی عصبی امون منو بریده. نمی دونم با چی زنده موندم. معده ام یه دیگ اسید که می جوشه دائم. می دونم به خاطر فشار عصبی زیاده ولی کاری هم از دستم برنمیاد جز انتظار و صبر. کاش جسمم اینو می فهمید. ولی انگار روحم اون قدر سنگین شده که جسمم نمی تونه وزن روحم رو تاب بیاره. جسم رنجور و مسلول و بیمارم ... این وسط نگرانی مادرم و دو دو زدن چشمهاش و بی قراریش برای هر چه زودتر خوب شدن من ... خیلی سخته که ببینم مادرم به خاطر من عذاب می کشه. مادری که سنش برای تحمل این جور فشارها زیاده. دستهای پر از چروکش رو مدام می بوسم و بهش میگم نگران من نباش ولی خودمم می دونم نمیشه. مادره ... داره می بینه جلوش مثل یه شمع آب میشم. می ترسم از قلبش ...


نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها ند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز


فقط این شعر سهراب منو کمی تسلی میده. میگذره مگه نه؟ من دوباره خوب میشم ...







منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/09/15/post-335/روزهای-جانکاه




پایان جلد دوم

درخواست حذف اطلاعات



در مصاحبت آدمهایی که اول برایمان ناخوشایند بوده اند حتی در لذت ساختگی که سرانجام از بودن با آنها می بریم، همواره ته مزه ی ناگواری از عیب هایی باقی می ماند که توانسته اند از ما پنهان کنند.


در جست و جوی زمان از دست رفته. جلد دوم.


خب جلد دوم هم روز شنبه یعنی سیزدهم آبان ماه تموم شد.


هنوز جلد سوم رو شروع ن . گفتم یه بِرِک داشته باشم این وسط.


ولی جلد دوم رو خیلی خوب و تقریبا توی یک هفته کمتر خوندم. راضیم از خودم :)







منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/08/16/post-331/پایان-جلد-دوم




صدف از صدف می نویسد

درخواست حذف اطلاعات



بعد از قریب چهل روز انتظار امروز اون ملاقاتی که منتظرش بودم رخ داد و نتیجه مطلوب بود. داره میره که فصل جدیدی از زندگی من شروع بشه. یه برگ تازه توی دفتر زندگی. وقتی از شرکت زدم بیرون اون قدر خوشحال بودم که دلم می خواست مردم توی خیابون رو بغل کنم. چشمام پر از اشک خوشحالی شد. گفتم خدایا فکر می منو نمی بینی. منو یادت رفته. خدایا مرسی ... مرسی ...


امروز نتیجه صبرم رو دیدم. از گیاه تلخ صبر میوه و ثمره شیرینی چشیدم.


خیلی دلچسبه وقتی توی اوج ناامیدی روی صفحه گوشیت یه پیام میاد با این مضمون که : فلانی اومد !


یه درس بزرگی که از این چهل روز انتظار و الخ گرفتم اینه که هر چیزی رو که با قدرت زیادی طلب کنی طبیعت و کائنات دست به دست هم میده که دستت بهش نرسه. ولی وقتی قیدش رو میزنی ... وقتی بی خیالش میشی ... می بینی در برابرت ایستاده. چی؟ اسب مراد :)


امشب از ته دل می خوام بگم : الحمد الله رب العالمین


و اینکه خدایا خودم رو سپردم به دستهای تو. می دونم که هوامو داری.


***


امشب برادرم اینا طبق رسم هر ساله نذری حلیم دارن. تا صبح پای دیگ حلیم در حال هم زدن ... گفتن و خندیدن ... دعا برای همدیگه ... آرزوهای یواشکی ...


***


صبح که بیدار شدم رفتم بالای سر مادرم که غرق خواب بود. پاهاش از لحاف بیرون بود. دست کشیدم به پاهاش ولی چون رژ لب داشتم نبوسیدمشون آخه همیشه می بوسمشون :)


از مادرم ممنونم که به من آیین مهرورزی رو یاد داد. به من یاد داد کینه نورزم. در هر حال ببخشم. دریا دل باشم. خوشحالم که وقتی به آیینه نگاه می کنم تصویر مادرم رو می بینم. خوشحالم که مثل مادرم صاف و ساده و بی شیله پیله ام. ف فروش و خود برتر بین و متفرعن نیستم. خوشحالم که مادرم به من یاد داد همیشه خودم توی زندگی با عقل و با قلبم هر دو تصمیم بگیرم که نه سیخ بسوزه نه کباب. خوشحالم که مادرم هیچ وقت جای من تصمیم نگرفت فقط از دور هوام رو داشت. خوشحالم که مادرم به من استقلال فکری داد. قدرت تصمیم گیری و انتخاب. حتی اگه انتخاب ها و تصمیماتم بر خلاف میلش بود ...


امشب تلنگری زده شد تا قدر مادرم رو بیشتر بدونم. که شخصیت مستقل امروزم رو مدیونش هستم و مهربانی بی حدم رو.


شاید از نظر شما مطالب بالا خودشیفته طور باشن ولی گاهی لازمه خوبی های خودتم ببینی :) نمیشه که همیشه با خودت قهر باشی !



تا به زودی








منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/08/17/post-332/صدف-از-صدف-می-نویسد




سوگ

درخواست حذف اطلاعات


چه بود؟


این تیر بی رحم از کجا آمد؟


که غمگین باغِ بی آواز ما را باز


در این محرومی و ی پاییز،


بدین سان ناگهان خاموش و خالی کرد


از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟


چه وحشتناک !


نمی آید مرا باور ...


و من با این شبیخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ


بدم می آید از زندگی دیگر ...



مهدی اخوان ثالث



تمام این هفته ی لعنتی و طاقت فرسا سوگوار بودم. دلم می خواد بترکه از غصه ی این مردم ... خدایا خودت به بازمانده ها صبر بده









منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/08/25/post-333/سوگ




تاتلی

درخواست حذف اطلاعات



از تاریخ بیستم آبان ماه همه قرص هام رو یک دفعه گذاشتم کنار. دقیقا توی اوج فشار کاری و روحی. عوارض زیادی گریبانگیرم شده ولی نمی خوام به عقب برگردم. اون قدر تحت فشار بودم که از 63 کیلو رسیدم به 61. دو کیلو کم . یک هفته است بی اشتهایی عصبی دارم. امیدوارم دوباره بهم نریزم. حمله بهم دست میده ولی سمت دارو نمیرم.

این وسط گیر یه مشت آدم نامرد هم افتادم. اووووووووف. هیچی بدتر از این نیست که حقت رو بخورن. زحمت بکشی و سختی بکشی و حقت رو بخورن. کاری هم از دستت برنیاد. احساس عجز می کنم.


فقط می تونم بگم خدایا سپردم دست خودت.


***


تنها اتفاق خوب این مدت دیدن دنیا بود. به قول ترک ها تاتلی : شیرین دختر به این شرینی نداریم والا. دنیاست دیگه :)


به تاریخ دهم آذر ماه هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی. 


***


آخ داشت یادم میرفت


خواهرم و شوهر خواهرم یه سریال ترکی می دیدن به اسم عشق اجاره ای ... منم از وقتی قرصام رو گذاشتم کنار این سریال رو جایگزین داروها معتادش شدم. بعد دنیا رو معتاد . حالا ما دو نفر داریم تمام اطرافیانمون رو آلوده این سریال می کنیم  جنس احساسات دفنه و عمر رو خیلی دوست دارم. کلا سریال خوب و سالمی هست برای سرگرم شدن. محتوای خوبی داره. هم می خندی کلی. وسط این همه فشار کار و زندگی به فانتزی احتیاج داریم تا ریکاوری کنیم. فقط متاسفانه من و دنیا عاشق عمر شدیم و فنا شدیم رفت  این بشر چرا این قدر جذابه  


***


خدا یه کاری کرد که بفهمم چرا هیچ وقت نباید روی خواستن چیزی بیش از حد اصرار کنم. درس بزرگی گرفتم. گاهی وقتها وقتی یه چیزی نمیشه قطعا یه حکمتی توش هست. الان اگه توی عذابم و زجر می کشم برای اینه که با لجبازی چیزی رو به دست آوردم که برام خوب نبود. درسته که زود پسش دادم ولی هنوز تبعاتش پابرجاست. امیدوارم به زودی از این شرایط مز ف نجات پیدا کنم. ولی درسی که گرفتم رو فراموش نمی کنم.


***


عمر و دفنه ی عمر رو یادتون نره









منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/09/12/post-334/تاتلی




فرازهایی از جلد دوم در جست و جوی زمان از دست رفته

درخواست حذف اطلاعات



 زندگی مان را چون خانه ای برای ی می سازیم، و هنگامی که می توانیم او را سرانجام در آن جای دهیم نمی آید، سپس برایمان می میرد و خود زندانی جایی می شویم که تنها برای او بود.


*


شاید آنچه بیش از هر چیزی ما را به برداشت از واقعیت بیرون از خودمان می رساند تغییر موقعیت یک فرد حتی بی اهمیت نسبت به ما در پیش و پس از شناختن اوست.


*


کار اتفاق، که کم ش همه ی چیزهای شدنی، و در نتیجه آنهایی را هم که از همه کم احتمال تر می دانستیم، عملی می کند، گاهی کار کندی است، و کندی اش آرزوی ما - که در کوشش برای شتاب دادن به آن راهش را می بندد - و حتی خود وجود ما، باز هم بیشتر می کند، و تنها زمانی انجام می یابد که دیگر آرزو را، و گاهی زندگی را، ترک گفته ایم.


*


بیماران عصبی شاید بر خلاف آنچه رواج دارد انی اند که کمتر از همه به خود گوش می دهند.

*


لذت می برم از از ناتوانی ذهن، د و دل در کاربست کوچکترین تدبیری، در حل حتی یکی از آن دشواری هایی که زندگی بعدها به آسانی چاره می کند بی آنکه بفهمیم چه کار کرد.


*


سه چهارم ناراحتی آدمهای هوشمند از خود هوششان است .

*


همواره چنین است که تصمیم های قطعی و همیشگی را به خاطر ح ی می گیریم که خود بنا نیست دوامی داشته باشد.



در جست و جوی زمان از دست رفته. جلد دو. در سایه دوشیزگان شکوفا. مارسل پروست








منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/08/12/post-330/فرازهایی-از-جلد-دوم-در-جست-و-جوی-زمان-از-دست-رفته




آبی خا تری سیاه

درخواست حذف اطلاعات



با تو اکنون چه فراموشی هاست ...



حمید مصدق




منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/05/20/post-328/آبی-خاکستری-سیاه




چه درونم تنهاست *

درخواست حذف اطلاعات

هراسِ بی تو ماندنم ادامه دارد ...


به لب رسیده جان کجایی؟؟؟ که برده طاقتم ج ...


***


از تنها موندن با خودم فرار می کنم. هر روز رو با ترس از این میگذرونم که چه طور تموم بشه.  می خوام تموم بشه چون خالیه از هر چیز نویی .


***


یه نکته ای رو لازم می دونم گوشزد کنم اگه من حرفهایی میزنم که به نظر شما حالم خیلی بده و درب و داغونم این مشکل از برداشت شماست. من فقط گوشه ای از اون افکاری که از ذهن همه ما میگذره رو اینجا می نویسم. من فقط شهامت رویارویی و نوشتنش رو دارم. از بیرون اگر نگاه کنی من یه آدم معمولی و تقریبا شادم !


ولی به این حرف شاعر باید اعتقاد داشت که : چه درونم تنهاست ...


من توی چشم انداز و افق این تنهایی تمام ترس ها و افکار ریز و درشتم رو می نویسم. نوشتن باعث میشه سبک بشم. یه جوری معادل گریه است. حالا اون وقتهایی که هم گریه می کنی و هم می نویسی و سبک نمیشی ببین چیه !


تازگی ها حوصله بازخوانی پستها رو ندارم. همین جوری ارسال میزنم. غلط تایپی املایی خودتون به بزرگی خودتون ببخشید.






منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/05/21/post-329/چه-درونم-تنهاست-




فاک آف

درخواست حذف اطلاعات



رسیدم به اون نقطه ای که " با همه باش و با هیچ نباش "


اگری اور دیس اگری؟


***


جلد دوم در جستجوی زمان از دست رفته رو دوباره از نو شروع . ایشالله که به سرانجام برسونمش.


***


حالا که اینها را می نویسم، دیگر از هیچ چیزی نمی ترسم. آنقدر از خودم و از شما دور شده ام، که حتی هولناک ترین نگاه ها، قادر به بیدار ِ مالیخولیایی ترین شه های من نیستند.
دارم فکر می کنم جهنم به هر کدام از ما می تواند نزدیک باشد، به خیانت کاران نزدیکتر
دارم فکر می کنم یک زندگی بی اهمیت در بهشتی بی اهمیت تر چه لذتی دارد ؟؟
دارم فکر می کنم، روزِ بازگشت، اگر خدا هنوز مهربان باشد، طرفِ چه ی را خواهد گرفت ؟ رهگذرِ خسته یا خسته ی رهگذر ؟
دارم فکر می کنم مادرم چگونه توانست دروغِ گناهی هزار ساله را  چنین دردناک در تاریخِ بودنِ من ریشه دار کند ؟ چگونه ؟؟
تمامِ فرقِ ماجرا هم در همین است، جادوی قلب های پر فریب، کندن را مقدس می کند، رفتن را مقدس تر ...

نیکی فیروزکوهی


***


رسیدم به انزوا


به رنگ و بوی بی پناهی ...


فاک آف









منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/05/19/post-326/فاک-آف




فرانسواز

درخواست حذف اطلاعات


شاید محبوب ترین شخصیت جلد یک در جست و جوی زمان از دست رفته ، طرف خانه سوان، برای من این زن خدمتکار باشه. چقدر دوست داشتنی ...






منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/05/20/post-327/فرانسواز




امید واهی

درخواست حذف اطلاعات

دیروز  سیما این متن از پونه مقیمی رو برام فرستاد. اون قدر این متن حرف دل و وصف الحال بود که حیفم اومد اینجا نگذارمش تا هر از گاهی بخونمش.


لعنت به تمام تلاشهایی که برای "خودمان" نبود!

لعنت به تمام  آن روزهایی که امیدوار بودیم به باز شدنِ اغوشِ آدمهایی غیر از خودمان !
لعنت به تمام انتظارهایی که هیچ وقت تمام نشدند!
لعنت به "امید واهی" !
لعنت به تمام آن لحظه هایی که آدم بزرگ ها  میگفتند : درست میشود!
حالا آدم بزرگ شده ایم و ی جو ندارد که چرا هیچ چیز درست نشد!؟
لعنت به روزهای سختی که برای آن زمان زیاد بودند!
لعنت به ادم بزرگهای آن زمان که ک نه ترین تصمیم ها را میگرفتند و مغرورانه ترین رفتارها را داشتند!
لعنت به هر آنچه که در ما تبدیل به حسرت شد!
حسرتِ داشتنِ آدمهایی بالغ و حمایت گر!
حالا تمام شده است. تمام آن انتظارهای لعنتی! انتظار اینکه ی بیاید و همه چیز را درست کند. انتظار اینکه ی بی قید و شرط مهربان باشد و هیچ غمی در کنارش نداشته باشیم.
تمامِ این لعنتی های قدیمی مربوط به زمانی ست که نیاز داشته ایم ی باشد و حمایت کند. اکنون که بزرگسال نام داریم باید یاد بگیریم کنار بیاییم.
حالا وقت پذیرشِ تمام حسرت ها و اندوه های عمیقِ لعنتیِی قدیمی ست.
قدیمی به قدمت سنِ ما ! و عمیق به عمقِ اقیانوس!
ما راه زیادی آمده ایم، دیگر وقت آن است که منتظر نباشیم و برای ی تلاش کنیم که قرار نیست ما را طرد کند و یا ما را نپذیرد.
ما "خودمان" را داریم. جهانی که رو به روی ماست از آنِ ماست. نگران از دست دادنش نباشیم، او، خودِ ماست! و همیشه هم خود ما باقی خواهد ماند.
وقت این است که بپذیریم ! بپذیریم که گاهی آدمهایی که برای ما خاص هستند، ما را در دورترین نقطه از جهانِ درونی شان قرار میدهند! و ما سالها تلاش میکنیم وارد جهانشان شویم؛ اما بهتر است اگر میخواهیم به خودمان برگردیم دست از تلاش برای آنها برداریم! چون اگر این تلاش ها ادامه پیدا کند بسیار اندوهگین میشویم!
اندوه از تلاش هایی که هر کدام بی ثمرتر از قبل هستند و هر کدام بیشتر از قبل سرخورده مان میکنند!
چه آدمهای زیادی را دوست داشتیم.
به چه آدمهایی امیدوار بودیم، برای چه آدمهایی تلاش کردیم!
ما هیچگاه احساسمان نسبت به این آدمها را فراموش نخواهیم کرد اما قطعا یاد خواهیم گرفت بدون تلاش برای داشتنِ آنها، به زندگیمان ادامه دهیم.
بالا ه جایی در مسیر زندگیمان تصمیم میگیریم که شبیه آدم بزرگهای کودکی مان با حقیقت ها برخورد نکنیم.
آن روز احتمالا به خودمان نگاه خواهیم کرد و به خودمان خواهیم گفت: من کنارت هستم، باقی راه را بدون انتظارِ تغییر در گذشته و آدمهای داخل آن جلو برو.


متن از پونه مقیمی




منبع : http://moj0mah.blogsky.com/1396/05/15/post-324/امید-واهی